(آرشیو نویسنده محمدمهدی سیار)

دفتر شعر

درک پایتخت جهان + چهار نیمایی

درك پايتخت جهان

سه ساعت از آخرين سه شنبه مهرماه، با دكتر شفيعي كدكني

۲۵/۷/۱۳۹۱


   استاد بالاخره ميرسد و گل از گل جماعت كه كم كم داشتند از آمدنش نا اميد ميشدند ميشكفد.سر حال و سر به زير خودش را از لابلاي جمعيت كه حالا ديگر از دم در تا پاي تخته براي خودشان جا گرفته اند به ميانه كلاس ميرساند و همانجا روي ميز استاد مينشيند. همهمه دانشجوها هم كم كم فرو مينشيند تا صداي نحيف استاد به همه برسد. اول كلي بابت تاخير عذر خواهي ميكند و ميگويد همكار ما كه استاد دانشكده پزشكي است و هميشه ما را ميرساند امروز كنفرانسي داشته و من به ناچار با اتوبوس واحد و تاكسي به دانشگاه آمدم و گمان نداشتم در صف اتوبوس و ترافيك خيابان اين همه معطل شوم!

    بعد در حالي كه سعي ميكند تلخي در لحن سخنش آشكار نشود ميگويد:" بچه ها خودتان هم ميدانيد كه من چقدر از بودن با شما لذت ميبرم و همين دو ساعت كلاسي كه در هفته مي آيم چقدر به من روحيه و نشاط ميدهد اما فكر ميكنم از ترم بعد ديگر نتوانم خدمت شما باشم . مگر از عمر من چقدر مانده و من چقدر براي تكميل كارهاي زمين مانده ام فرصت دارم؟ من فوقش چهار پنج سال ديگر... ("نچ نچ" و "خدا نكند" و بچه ها نميگذارد جمله تمام شود)... به هر حال ميترسم به قول متكلمين "اجل اخترامي" سر برسد و همه يادداشتها و طرحهاي پژوهشي  من كه از همه كتابهاي قبلي ام مهم تر هستند بلا استفاده بماند، چون فقط خودم از آنها سر در مي آورم و ميدانم اگر اينها به سرانجام نرسد ادبيات و فرهنگ فارسي ضرر خواهد كرد."

    پس از اين مقدمات، كلاس با اين جمله استاد وارد بحث اصلي ميشود: " خب هركس هر سوالي دارد بپرسد! البته با اولويت عنوان كلاس كه ادبيات تصوف است." سوالها به مرور جان ميگيرند و استاد هم با حوصله پاسخ ميدهد. كلمه اي كه هرگز از زبان پيرمرد نمي افتد " فرم" است. او انگار گمشده تفكر در علوم انساني را فرم ميداند. فرم هايي كه به واسطه آنها امكان مفاهمه و مقايسه در همه حوزه هاي علوم انساني به گونه اي جهان شمول فراهم آيد و مباحث به جاي "انشاهاي پا در هوا" به پژوهشهاي دقيق علمي تبديل شوند.كلاس قدري خشك و تئوريك پيش ميرود اما اوج گفتگوها زماني شكل ميگيرد كه يكي از دانشجوها وسط سوالش به عنوان يك مثال از قالب نيمايي، سطري از اخوان ميخواند: "با تو امشب به كجا خواهم رفت" و استاد ناگهان سوال را بي خيال ميشود و به مثال ميچسبد و يك نفس كل شعر بلند اخوان را از بر ميخواند. هر ده دقيقه يك بار به مناسبتي يادي از استادش فروزانفر ميكند و هر بار او را به هنري ميستايد. اگر سوالي خارج از حوزه مطالعات و تخصص اوست بي واهمه "نميدانم" ميگويد مثل سوالي كه درباره "روح" در فلسفه هگل پيش كشيده شد.

  كلاس تمام ميشود و تازه در راهروها و حياط دانشگاه سوال و جوابهاي شخصي تر شروع ميشود.يكي از كرج آمده و موسيقي كار ميكند،يكي از اصفهان آمده و درباره موضوع پايان نامه اش ميپرسد، يكي اهل آسياي شرقي است و ذوق زده تند تند عكس مي اندازد. پيرمرد اتو كشيده اي كه به طور تصادفي با اين جمع روبرو شده ناگهان پيش مي آيد و سلام عليك ميكند. معلوم ميشود پزشكي ساكن آمريكاست و در آنجا انجمن شعر ايران راه انداخته و از قضا همين ديروز  كتابهاي شعر شفيعي را خريده كه سوغات ببرد. راحت ميشود فهميد قيصر چرا اين سه شنبه ها را پايتخت جهان ناميده.

 

     با او تا كتابفروشي هاي روبروي دانشگاه همقدم ميشويم و جمعيت كم كم، كم ميشود. موقع خداحافظي يك "حق السكوت" پيشكش ميكنم و او همانجا در پياده رو غزل اول كتاب را ميخواند و وقتي ميشنود الان نيمايي هم كار ميكنم ميگويد: راه درست همين است، تو ميتواني در قالبهاي نو موفق باشي كه تجربه كلاسيك داشته اي...

   اين هم حاصل يادداشتهاي من از مباحث كلاس، تا طالبان را به كار آيد:  

 

-         مثنوي مولوي - بلا تشبيه، بلا تشبيه، بلا تشبيه-  باديگارد قرآن است. اين كتاب يك عطيه الهي به بشريت و زبان فارسي است و نميتوان آن را به چيزي جز عنايت و لطف ويژه خداوندي نسبت داد.مثنوي كتابي است جدا از همه كتابها.

-         من براي "ابن عربي" احترام قائلم اما اگر بخواهيم براي فهم عرفان مولوي از مباني ابن عربي مدد بگيريم مثل اين است كه روبروي حسينيه ارشاد به تاكسي هاي تجريش بگوييم: بهشت زهرا سه تومن!

-         ما به دليل ضعف فرهنگي و تمدني -كه از حمله مغول به اين سو دچار آن شده ايم- هرگز در حوزه پژوهش نتوانسته ايم حق مطلب را درباره ميراث فكري و فرهنگي دوران اسلامي  ادا كنيم.

-          اگر مثنوي به زبان انگليسي بود خدا ميداند اروپايي ها چقدر براي شناسايي ابعاد مختلف و پيچيدگي هاي آن پژوهش ميكردند. مطالعات آنها درباره شاعران درجه دو و سه شان بسيار بيشتر از مطالعات ما درباره شعراي طراز اولمان است.

-         هر نظريه ادبي بيش چند صباح در محافل علمي و ادبي دوام نمي آورد و بعد از مدتي ديگر جوابگوي تبيين  مواجهه ما با آثار ادبي و لذتي كه از ادبيات ميبريم نيست.

-          نقد ساختاري آن اوايل كه مطرح شد تمام دنيا را شيفته خودش كرد و جنب و جوشي در همه دپارتمانهاي ادبي اروپا و آمريكا به وجود آورد. من شور و شوق حاكم بر فضاي آكسفورد را در هنگام سخنراني ياكوبسون فراموش نميكنم. اما ساختار گرايي بيش از بيست و پنج سال در اوج نبود. در سفر اخيرم به پرينستون ديدم اصلا در حوزه مطالعات ساختارگرايانه پشه هم پر نميزند. دوره استراكچراليزم ديگر سر آمده و اين مكتب از آن آب و تاب افتاده.اما نظريه فرماليستهاي روسي بيشتر دوام آورده و هنوز هم كاربرد دارد.

-         هر مكتب هنري و نظريه ادبي در مغرب زمين برآمده از يك مكتب فكري و فلسفی است اما در ايران هيچ نظريه فلسفي به نظريه ادبي منتهي نشده است.آنچه ابن سينا و ديگران درباره ادبيات گفته اند همه بازگو كردن بوطيقاي ارسطوست. تنها مكتب فكري در تمدن اسلامي كه توانست ترجمان و بازنمايي ادبي و هنري پيدا كند و ميتوان از آن نظريه ادبي متمايزي هم استخراج كرد " كلام اشعري" و "تصوف" است.

-         آن چه فروزانفر را فروزانفر كرد نبوغ او بود.نبوغ كه شاخ و دم ندارد!

 

         

چهارنیمایی

۱.

اوضاع...ای...بد نیست، مشغولم

                      با چند تخته پاره و اره

                       کنج کویری لخت

                      خو کرده با تنهایی پیشین

                                       با رنج نجاری

                                       با طعن بسیاران

                      مشغول کشتی ساختن

                                        چشم انتظار اولین باران

 

۲.

کتمان نباید کرد،

      در این عکسها پیداست

من بعد از آن پاییز هم خندیده ام گهگاه!

خندیده ام، یا از ته دل

         یا دست دور گردن فرد بغل دستی

                     با گفتن یک "سیب" ناقابل

خندیده ام اما تو میدانی

                   من بعد از آن پاییز تنهایم

خندیده ام اما تو میدانی

                  در عکسهای دسته جمعی نیز تنهایم

 

۳.

یکایک ریخت برگ هر درختی بود

یکایک ریخت حتی برگهای نخلها....باری

چنان پاییز پاییز است و از غارتگری لبریز

که حتی سرو هم صبرش سر آمد چندم آبان

و همرنگ جماعت شد

                    و رسوا شد

                             در این پاییز...

۴.

پیشانی مواج ماهیگیر

            یا چشمهای ساده این ماهی بی تاب؟...

آنک سوالی مانده آویزان

           در امتداد ریسمان در آب


19 مهر 1391 1335 0

مي گفت که شطرنج حرام است حرام

اي معتمدين قوم، ياران امام
نيکوصفتان پشت بر جاه و مقام

آن پير اگر بازي تان را مي ديد
مي گفت که شطرنج حرام است حرام


01 مهر 1391 2658 0

دشواری تصرف این قلعه را ببین

از دور چشم دوخته ای بر تفاخرش
بر برج های خیره سرِ پر تکبرش

دشواری تصرف این قلعه را ببین؛
دشوار می نماید، حتی تصورش

اما تو آنچنان هم، از هیبتش نترس
اما تو آنچنان هم، سرسخت نشمرش

نزدیک تر بیا که ناگاه بنگری
نقش دلی شکسته بر آجر به آجرش

او سال هاست چشم به راه کسی است تا
از شادی شکست بزرگی کند پرش

از ساحلش جدا شده این «قلعه ی شنی»
دریا، بیا و باز به امواج بسپرش...



20 شهریور 1391 2132 0

...

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک ...


17 مرداد 1391 1490 0

زمين از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه ...

زمين از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روايت کرده‌اند ارديبهشتي مي‌رسد از راه

بهاري م‍ي‌رسد از راه و مي‌گويند مي‌رويد
گل داوودي از هر سنگ، حسن يوسف از هر چاه

بگو چله‌نشينان زمستان را که برخيزند
به استقبال مي‌آييمت اي عيد از همين دي‌ ماه

 به استقبال مي‌آييمت آري دشت پشت دشت
چه باک از راه ناهموار و از ياران ناهمراه

به استهلال مي‌آييمت اي عيد از محرم‌ها
به روي بام‌ها هر شام با آيينه و با آه...

سر بسمل شدن دارند اين مرغان سرگردان
گلويي تر کنيد اي تيغ‌هاي تشنه، بسم الله!


15 مرداد 1391 5601 3

حق السکوت می طلبند از لبان تو

خیره است چشمِ خانه به چشمانِ مات من
خالی است بی صدا و سکوتت حیات من

دل می کَنم به خاطر تو از دیار خویش
ای خاطرت عزیزتر از خاطرات من

آیات سجده دار خدا چشم های توست
ای سوره ی مغازله، ای سور و سات من!

حق السکوت می طلبند از لبان تو
چشمان لاابالی و لب های لات من

شاعر شدن بهانه ی تلمیح کهنه ای است
تا حافظ تو باشم، شاخه نبات من!

شکر خدا که دفتر من بی غزل نماند
شد عشق نیز منکری از منکرات من



10 مرداد 1391 5053 0

ای کاش این روایت پُر غم سند نداشت

ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود
این حرف های مرثیه خوانان دروغ بود

ای کاش این روایت پُر غم سند نداشت
بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود

ای کاش گرگ تاخته بر یوسف حجاز
مانند گرگ قصه ی کنعان دروغ بود

حیف از شکوفه ها و دریغ از بهار، کاش
بر جان باغ، داغ زمستان دروغ بود



08 مرداد 1391 2666 0

یک غزل و یک ترانه

۱. آن قدر....

 

جان آمده رفته هیجان آمده رفته

نام تو گمانم به زبان آمده رفته

 

احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته

صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟

 

تا پلک زدم خواب مرا آمده برده

تا پلک زدم نامه رسان آمده رفته

 

امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه

بر لب عطشی مرثیه خوان آمده رفته

 

ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم

آن قدر به عمرم رمضان آمده رفته...

 

۲.

دانلود ترانه آرمیتا

با شعر من و صدای حامد زمانی

 

 

 -----------------------------------------------------------------------

حسابش رفته از دستم كه امروز
دُرُس چن روزه نيستي ديگه پيشم
دُرُس چن روزه دور از چشم مامان
با قاب عكس تو هم گريه ميشم
 
دُرُس چن روزه كه عطر سلام ت
نپيچيده يه بارم توي خونه
كه رو لبخند تو، تو قاب عكست
ميريزه اشكاي من دونه دونه
 
 
كدوم دستي تو رو از من جدا كرد؟
الهي كه...الهي كه بميره
مامان ميگه دعاهام مستجابه
مامان ميگه كه آه من ميگيره
 
 
همه ميگن كه اين كارا هميشه
كار روباه پيره، كار گرگه
توي نقاشيام رنگش سياهه
همه ميگن يه شيطون بزرگه
 
بابا غصه نخور، اين درد دل بود
توي نقاشيام فردا قشنگه
نگه دار تا هميشه خنده هاتو
بدون فرداي آرميتا قشنگه


05 مرداد 1391 1738 1

نه، این درخت پر از زخم، خم نخواهد شد

هنوز ماتم زن های خون جگر شده را
هنوز داغ پدرهای بی پسر شده را

کسی نبرده ز خاطر کسی نخواهد برد
ز یاد، خاطره باغ شعله ور شده را

کسی نبرده ز خاطر، نه صبح رفتن را
نه عصرهای به دلواپسی به سر شده را

نه آهِ مانده بر آیینه های کهنه شهر
نه داغ های هر آیینه تازه تر شده را

جنازه ها که می آمد هنوز یادم هست
جنازه های جوان، کوچه های تر شده را..

نه، این درخت پر از زخم، خم نخواهد شد
خبر برید دو سه شاخه تبر شده را!



30 تیر 1391 3407 0

از هر کجا که باشد شاعر بیاورید

جان مهذب و دل طاهر بیاورید
آیینه و کبوتر و زائر بیاورید

یک آسمان ستاره و خورشید و ماه و ابر
هم بال مرغ های مهاجر بیاورید

ای جاده ها گسیل تمام زمین شوید
از قریه های دور مسافر بیاورید

در راه از جوار نشابور بگذرید
یک دشت چشمه متواتر بیاورید

مردم! دو چشم مرد-نه از جنس مردمک-
با خود برای درک مناظر بیاورید

از بلخ تا سمرقند، از فارس تا عراق
از هر کجا که باشد شاعر بیاورید

شاعر بیاورید که مضمون فراهم است
شاعر-نه شاعران معاصر- بیاورید
 


28 تیر 1391 305 0

بانوی نسل سومی انقلاب بود!

چشمش اگر چه مثل غزل های ناب بود
چون شعر اعتراض لبش پر عتاب بود

معجون «جنگ» و «صلح» و «سکوت» و «غرور» و «غم»
بانوی نسل سومی انقلاب بود!

مغرور بود، کار به امثال من نداشت
محجوب بود-گر چه کمی بدحجاب بود-

با چشم می شنید، صدایم سکوت بود
با چشم حرف می زد، حاضر جواب بود

کابوس من ندیدن او بود و دیدنش
آن قدر خوب بود که انگار خواب بود
 


28 تیر 1391 647 0

شمشیر شمر هست و فراتی نیست

چندان مگرد، جز ظلماتی نیست
ما گشته ایم، آب حیاتی نیست!

حیران مشو که هیبت دریا نیز
جز جمع جبری قطراتی نیست

با تشنگی بساز که آن سو تر
شمشیر شمر هست و فراتی نیست

ما ماهیان آب گل آلودیم
ما را امید هیچ نجاتی نیست

حتی اگر پیامبری باشیم
دنبال ناممان صلواتی نیست
 


28 تیر 1391 251 0

پر از تلاقی ماه محرم و عیدم

هنوز مثل زمین در طواف خورشیدم
ولی زمین نشدم، گرد خود نچرخیدم

حکایت من و باران که می گریست یکی ست
از آسمان به زمین کرده اند تبعیدم

مرور می کنم این سال های هجری را
پر از تلاقی ماه محرم و عیدم

بگو به باد که من آفتابگردانم
جز آفتاب به ساز کسی نرقصیدم

گل محمدی ام من، سلامم و صلوات
ولی سراپا تیغم اگر بچینیدم!

ستارگان سحر پیشْ مرگ خورشیدند
ستاره سحرم پیشْ مرگ خورشیدم
 


28 تیر 1391 360 0

هر که دیده است مرا گفته غمی با من هست

هر که دیده است مرا گفته غمی با من هست
غمی آواره که در هر قدمی با من هست

در دلم هر طرفی مجلس ذکری بر پاست
حاجت و روضه به قدر حرمی با من هست

سر مویی دلم آشفته گیسویی نیست
گیسویی نیست ولی پیچ و خمی با من هست

می خرم از همگان تا بفروشم به خودم
تا بخواهید غم از هر قلمی با من هست

شده در هر نفسم شکر دو نعمت واجب
«آه» در هر دمی و بازدمی با من هست



28 تیر 1391 2641 0

قلاده های طلا

 

 این متن شعری است که به احترام فیلم "قلاده های طلا" گفتم و حامد زمانی آن را به زیبایی خوانده و قرار است به عنوان تیتراژ پایانی نسخه خانگی فیلم استفاده شود. لینک موسیقی و کلیپ تصویری اجرای آن و نیز خبر رونمایی از این قطعه را در  انتهای مطلب ببینید.این موسیقی در دفتر مطالعات جبهه فرهنگی تولید شده. 

 

قلاده های طلا

سخت است گفتن اما/  زان سخت تر نگفتن

اين راز برملا را/  از اين و آن نهفتن

 

در جامه شباني/ گرگان روزمزدند

با قافله رفيقند/ اما شريك دزدند

 

در سر هزار فتنه/ نيرنگ هاي رنگي

اهل كدام مرزند/ اين روميان زنگي

 

اوضاع از اين قرار است/ اين اصل ماجرا بود:

پاداش گردن كج/ قلاده طلا بود

 

 

 

مشغول درس و مشقند/ سرگرم رونويسي

سر ميرسند ناگاه/ با كيف انگليسي

 

هم هم نشين دشمن/ هم هم پياله با دوست

با همهمه خوشند و / سوغاتشان هياهوست

 

اوضاع از اين قرار است/ اين اصل ماجرا بود:

پاداش گردن كج/ قلاده طلا بود

 

کلیپ تصویری اجرا در دفتر مطالعات جبهه فرهنگی

 

خبر رونمایی از قطعه موسیقی قلاده های طلا

 

 

 



24 تیر 1391 1654 0

بدون عشق بی دینم...دو غزل عاشقانه

... هر چه باشد خرداد سالگرد ازدواجم است و روز زن هم که در همین ماه بود.

۱. زندگی


 ني به بوي گل نه با باد بهاران زنده ام 
 زين چمن دردي بجان دارم كه با آن زنده ام
(زنده یاد عبدالقهار عاصی)


 چگونه در خیابانهای تهران زنده میمانم؟
مرا در خانه قلبی هست...با آن زنده میمانم


مرا در گوشه این شهر آرام و قراری هست
که تا شب اینچنین ایلان و ویلان زنده میمانم


هوای دیگری دارم... نفسهای من اینجا نیست
اگر با دود و دم در این خیابان زنده میمانم


شرابی خانگی دائم رگم را گرم میدارد
که با سکرش زمستان تا زمستان زنده میمانم


 بدون عشق بی دینم، بدون عشق میمیرم
بدین سان زندگی کردم، بدین سان زنده میمانم


 


۲-دل بری 


معطلش نکن در این هیاهو
دل مرا ببر، به شرط چاقو


دل مرا ببر که برد با توست
که من گرفته ام به باختن خو


دو دل نشو، ببر،ببر، حلالت
خلاص! من گذشتم از تو و او


به هر طریق، میبری دلم را
به هر طریق، میکشی به هر سو


نگو نگو که رفته رنگ و رویش
ببین هنوز هم نرفته از رو


 نسیم بی ملاحظه! دلم را
تو برده ای و خود نبرده ای بو


 


 


 




20 خرداد 1391 2042 0

بر روی تمام پولها عکست است

ماییم هنوز از خُم نامت سر مست
حاشا که نهیم پرچمت را از دست!
حاشا که ز خاطر ببریمت ای مرد
بر روی تمام پول ها عکست است


12 خرداد 1391 2011 0

امام خودم- شعری از دوازده سال پیش

1. درست يادم نمي آيد چند سالم بود اما لابد سال اول يا دوم راهنمايي بودم... يك گوشه مسجد جامع شهرمان (زاهد شهر) نشسته بودم و داشتم آخرين بندهاي دعاي توسل را گوش ميدادم و خودم هم با لحن و تجويد كامل _ كه تازه ياد گرفته بودم- زمزمه ميكردم. روضه خوان طبق معمول بعد از بند مربوط به امام رضا (ع) سرعتش  را زياد كرده بود تا برسد به توسل به امام زمان (عج) اما دل من  انگار بهانه گرفته بود كه بايد بيشتر با امام علي النقي(ع) حرف بزني....اصلا هرچه حرف هست بايد به او بزني... احساس كشف بزرگي به من دست داده بود: مثل كشف يك معبد شخصي. گفتم از اين به بعد منم و اين آقا كه لابد سرش هم از بقيه خلوت تر است و زود تر آدم را تحويل ميگيرد، امامي كه نه صحن و سرايش را كسي زيارت ميكند( راه كربلا بسته بود آخر)، نه براي ميلادش جشني ميگيرند و نه براي شهادتش تعزيه اي...امامي كه ميدانم خيلي وقتها فقط منم كه به يادش مي افتم و اسمش را كه ميشنوم دلم ميلرزد...امام  خودم!

2. وقتي شعر گفتن را هم شروع كردم هنوز غزلي براي هيچ يك از ائمه ( كه جانم فداي يكايكشان باد) نگفته بودم كه شعرم را به پابوس امام هادي (ع) بردم.خب كسي براي امام هادي شعر نميگفت و من بودم و امام خودم! اين شعر را - با اين كه يادگار اولين تجربه هاي شاعري است و ضعف و ايرادش فزون از شمار است- بسيار عزيز ميدارم و يادم نميرود چه تحسين ها شنيد و چقدر در محافل  ادبي  زاهدشهر و فسا گل كرد و چه اندازه مرا در ادامه راه شاعري مصمم ساخت. و يادم نميرود تا مدتها جناب "محمد حسين بهراميان" (كه  سر حلقه شاعران فسا و فارس بود) هر وقت ميخواست من بچه دبيرستاني را به اين و آن معرفي كند ميگفت "همان كه آن شعر امام هادي (ع) را گفته..."

آن شعر كه امروز براي اولين بار بعد از دوازده سال منتشرش ميكنم اين بود:

من نميدانم چه شكلي ست، گنبد و  صحن و سرايت

يا كدام اين كبوترها پريده در هوايت

 

من نميدانم كه ميلاد و وفاتت در چه روزي ست

من فقط ميدانم آقا جان كه ميميرم برايت!

 

شاعران كمتر برايت شعر ميگويند اما

كرده ام نذر تو من اين ذوق را ....جانم فدايت

 

آشناي مهربان! خيلي براي ما غريبي

تو غريبي مثل اين جد غريب آشنايت

 

دست از تو بر  نميدارم كريم سامرايي!

من گداي سامرايم، سخت مي افتم به پايت

 

3. بسيار شنيده ايم كه حصر و تبعيد امامان بزرگوار پيش از امام عصر(عج) و كم شدن راه هاي ارتباطي شيعيان با آن بزرگواران به نوعي زمينه سازي براي غيبت و ايجاد آمادگي در شيعه براي روزگار فقدان ولي معصوم بوده است. اين امامان پس از آن نيز همواره در محاق غيبت گونه اي از چشم و دل پيروانشان پنهان مانده اند. اما اينك اين غيبت به شكلي باور نكردني دارد به پايان ميرسد  و غبار مظلوميت و غربت از نام اين پاكان زدوده ميشود و ظهوري ناگهان آغاز ميشود. گيرم كه بهاي اين ظهور، سنگ ناسزايي از هرزه درايي باشد، كه اين سنگ از آن تيغ زهرآگين كه بهاي ظهور و حضور دائم حسين بن علي (ع) در تاريخ شد دلخراش تر نيست.و بسا كه مظلوميت ظاهري و مقطعي اهل حق، در مسير تاريخ غربت زدا و مظلوميت شكن ميشود: "فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض " خواهيم ديد از اين به بعد چه دلها كه با شنيدن نام "هادي" و "نقي" ميلرزند و چه شعرها سروده خواهد شد و چه محافل و مجالسي به پا خواه شد و چه نوزاداني كه "نقي" و "هادي" نام خواهند گرفت و چقدر اين جمله بر زبانها خواهد رفت كه "جانم فداي امام هادي" ....و خواهيم ديد كه چگونه اين ظهور زمينه ساز" ظهور" خواهد شد، آن سان كه آن غيبت  زمينه ساز "غيبت" بود. و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون.   



01 خرداد 1391 1449 0

در نهانم ...

گاه بی دل و دماغ میکند
گاه شور و شوقِ کار میشود
عشق تو
هر دقیقه ای به شیوه ای
در نهانم آشکار میشود


12 اردیبهشت 1391 2150 1

تنهایی ام...

اهل گلایه نیستم... باشد، برو، باشد
باشد... حلالت باد
       بردی ببر دنیا و دینم را
اما بگو اینک
از نو کجا پیدا کنم دیگر
تنهایی ام...تنها رفیق سالهای پیش از اینم را


12 اردیبهشت 1391 2113 0
صفحه 5 از 8ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  8  بعدی   انتها