(آرشیو نویسنده محمدمهدی سیار)

دفتر شعر

من و آه و من و آه و من و آه

تو و اشك و تو و این درد جانكاه
من و آه و من و آه و من و آه
سیاهی می‌رود چشمم خدایا
كه مانده جای سیلی بر رخ ماه


09 اردیبهشت 1391 1443 0

به دست خسته‌ی تو دست بسته‌ام نرسید

قرار بود كه عمری قرار هم باشیم
كه بی‌قرار هم و غمگسار هم باشیم

اگر زمین و زمان هم به هم بریزد باز
من و تو تا به ابد در مدار هم باشیم

اگر تمام جهان دشمنی كند با ما
من و تو یار هم و جان‌نثار هم باشیم

كنون بیا كه بگرییم بر غریبی هم
غریبه نیست، بیا سوگوار هم باشیم

در این دیار اگر خشكسالی آمده است
خوشا من و تو كه ابر بهار هم باشیم

نگفتی‌ام ز چه خون گریه می‌كند دیوار
مگر قرار نشد رازدار هم باشیم

نگفتی‌ام ز چه رو رو گرفته‌ای از من
مگر چه شد كه چنین شرمسار هم باشیم

به دست خسته‌ی تو دست بسته‌ام نرسید
نشد كه مثل همیشه كنار هم باشیم

شكسته است دلم مثل پهلویت آری
شكسته‌ایم كه آیینه‌دار هم باشیم


09 اردیبهشت 1391 1608 0

چقدر خاطره دارم از قیصر!

۱- چقدر خاطره می‌توانم داشته باشم از قیصر که سرجمع چهار بار بیشتر ندیدمش: شب شعر یلدای دانشگاه تهران که «بفرمائید فروردین شود...» را خواند؛ جلسه دفاعیه «علی‌محمد مودب» در دانشگاه امام صادق (ع) که موضوعش «یاد مرگ در نهج البلاغه و آثار سعدی» بود و او استاد مشاور بود و «دستور زبان عشق» را خواند؛ راهروی خانه شاعران که فقط سلام کردم و جواب داد و آزرده خاطر بود از عکسی که از او به تابلو زده بودند و در آن خیلی شکسته به نظر می‌رسید؛ و بعد از ظهر دوم اردیبهشت هشتاد و چهار...

۲- چه قدر خاطره دارم از قیصر!... مهمترین خوش اقبالی یک نوجوان سیزده ساله که تازه دارد وزن و قافیه را کشف می‌کند، شاید این باشد که معلم پرورشی‌اش در جلسه پنج نفره انجمن ادبی‌شان، این بیت را برای نشان دادن «تجانس واژگان» مثال بزند:

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید

مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

«تنفس صبح» را بی درنگ در کتابخانه پیدا کردم و دیدم دستگاه تنفسی‌ام با این حال و هوا سازگار است. حالا طرح جلد تیره آن کتاب نازک که تا بازش می‌کردی آیه «والصبح اذا تنفس» می‌آمد از روشن‌ترین تصاویری است که از سالهای نوجوانی‌ام به خاطر دارم...

چقدر خاطره دارم از قیصر که کلماتش مثل کوچه پس کوچه‌های شهر کوچکمان در ذهنم ته نشین شده‌اند و خواندن بیت‌هایش برایم چیزی است مثل مرور خاطرات خانه پدری!...

۳-دوم اردیبهشت هشتاد و چهار، آن نوجوان سیزده ساله، بعد از سالها می‌خواست به همراه جماعتی از شاعران جوان به خانه قیصر برود تا چهل و شش سالگی او را تبریک بگوید. تازه وسط راه، من و امید مهدی‌نژاد وجدان درد گرفته بودیم از این که شعری برایش نگفته ایم. در آن فرصت کم چاره‌ای جز چارانه نبود و دو سه تایی هم درست شد: «خورشید دمد هر نفس از لبهایت/ دور است شرار هوس از لبهایت/ پیغمبر روشنی! شنیدن دارد/ والصبح  اذا تنفس از لبهایت» و ...

    آن موقع آپارتمانش رو به روی امامزاده باغ فیض بود. در ورودی ساختمان پلاکاردی نصب شده بود به امضای ساکنان برای تبریک افتخارآفرینی یک ورزشکار ملی ساکن مجتمع. خودش در را باز کرد و خوشامد گفت (اینجا لازم نیست از کلمات خوشرویی و تواضع و ... استفاده کنم چون به قدر کافی گفته‌اند). یک ساعتی فقط اشعار ما را شنید، شعری را بی تشویق و تحسین نگذاشت و گاه نیز تغییر و اصلاحی پیشنهاد می‌کرد. خودش هر چه اصرار کردیم شعری نخواند اما مفصل سخن گفت (شاید بیش از یک ساعت) و حرف‌هایی زد که هنوز از دهان نیفتاده‌اند.

   حرف‌هایی که شنیدنشان از کسی که به سخنرانی و مصاحبه پا نمی‌داد غنیمتی بود. او، هم خاطره گفت از شور و شوق اول انقلاب و پا گرفتن حوزه هنر و اندیشه دینی، هم حرف‌های تئوریک زد در باب هنر دینی و تکلیف هنرمند مسلمان در زمانه جدید (که به قول خودش متاسفانه عصر معنویت گریزی و بی ایمانی است) و هم از تجربه‌های شخصی خودش در عینیت بخشیدن به این تئوری‌ها سخن گفت. دلخور بود از کسانی که خرده می‌گیرند بر او که چرا برای امام و انقلاب شعر گفتی، و گفت مگر می‌شد شاعر باشی و دل در گروه زیبایی داشته باشی و در مقابل آن همه زیبایی سکوت کنی؟ و گفت حالا ما شاعرتریم یا شما که فقط زیبایی دختر همسایه‌ شاعرتان می‌کند؟ و گفت ما الحمدالله -مثل بعضی‌ها - از آن شعرها و حرف‌ها پشیمان نیستیم زیرا آنها را از روی صداقت گفتیم نه به بوی سکه‌ای زرین یا تکه‌ای زمین...

۴- هدیه آن روز ما به قیصر تابلویی بود از خودش با عکسی که علی داوودی گرفته بود بعد از همان جلسه دفاعیه، و زیرش این بیت خطاطی شده بود: "دلی سربلند و سری سر به زیر/ از این دست عمری به سر برده‌ایم" بعدا فهمیدیم از این عکس هم خوشش نیامده است، درست به همان دلیل که از عکس خانه شاعران خوشش نیامده بود،انگار خوش نداشت خودش را پیر و شکسته ببیند؛ و حالا فکر می‌کنم شاید خدا هم به این حساسیت قیصر احترام گذاشته است!



02 اردیبهشت 1391 1152 0

اشعارم بیرق عزایت شده اند

اشعارم بیرق عزایت شده اند
خرماگردان ختم هایت شده اند
مشقی از روی دست خطت بودند
اشکی بر روی رد پایت شده اند


24 فروردین 1391 1324 0

باید منِ بی حوصله را هم بپذیری

باید منِ بی حوصله را هم بپذیری
ای عشق‌‌، نگو «نه» ... تو «بلا»ی همه گیری

پیچیده در اندامم، سلول به سلول
فریاد پشیمانیِ زندانیِ پیری

آن لرزش یکریز در آن گوشه ی دریا
دستان غریقی است، نه امواج حقیری

خونریزی روحم نفسی بند نیامد
ای مرهم دلبند! تو از تیره ی تیری

بیرون زدم و گشتم و پرسیدم و گفتند:
رازی ست که بهتر که ندانی و بمیری...

لب باز کن ای رودِ روانی، جریان چیست؟!
با یادِ که آواره هر کوره کویری؟

شور و شرت ای عشق، سرِ هر گذری هست
هم تعزیه خوانی تو و هم معرکه گیری...


24 فروردین 1391 2245 0

بيهوده چشم دوخته بر آسمان زمين

کاهي است نيم سوخته در کهکشان، زمين
سنگي است بر دهانه ی آتشفشان، زمين

چون دانه اي بريده ز تسبيح کائنات
افتاده است در گذر عابران زمين

در دست بادهاي مردد رها شده ست
اين قايق شکسته ی بي بادبان، زمين

خورشيد روي ديگر اين سکه را نديد
دلداده ی شب است همين مهربان زمين

اين ابرها بخارِ سرابند در هوا
بيهوده چشم دوخته بر آسمان زمين


24 فروردین 1391 1777 0

چشم مي بندم، نبايد جاده سرگرمم كند

چشم مي بندم، نبايد جاده سرگرمم كند
چند كوه و آبشار ساده سرگرمم كند

راه را در شهرهاي پرخيابان گم كنم
يا دهي آرام و دورافتاده سرگرمم كند

هم نبايد كنج مسجدهاي دنج بين راه
سجده سرگرمم كند، سجاده سرگرمم كند

دل به راهي داده ام چون رود و شرمم باد اگر
بركه اي كه دل به ماهي داده سرگرمم كند

مي رمم -چون آهوان از مردمان- ترسيده ام
چشم آهويي كنار جاده سرگرمم كند


24 فروردین 1391 4575 0

آخرین چهارشنبه سالَم

بغض دارد، لبالب سخن است
آسمان در بهار مثل من است

یک بغل داغ، یک بغل آتش
پشت این دکمه های پیرهن است

سینه ام مثل آسمان خدا
کشور ابرهای بی وطن است

آخرین چهارشنبه سالَم
در دلم سوز آتشی کهن است

با جهان در ستیزه ام، چه کسی
فاتح این نبرد تن به تن است؟

***
                            
با جهان در ستیزه ای شاعر!
و جهان گرم زیر و رو شدن است


24 فروردین 1391 1432 0

زمین منظم بود… آسمان منظم بود

زمین منظم بود…آسمان منظم بود
تمام ذراتِ کهکشان منظم بود

بدون پیش و پسی صبح و ظهر و شب می شد
«زمین» منظم بود و «زمان» منظم بود

بهار زرد نبود این چنین و سرد نبود
هنوز کار بهار و خزان منظم بود

دلیل معتبری بود نظم مخلوقات
فصول دفترِ ایمانمان منظم بود!

هنوز عالم و آدم به هم نریخته بود
هنوز زندگی عاشقان منظم بود

درست پیش از آشوب گیسوانت…آه
زمین منظم بود، آسمان منظم بود…


24 فروردین 1391 2033 0

به عزت و شرف لا اله الا الله...

به تازه کردن اندوه من می‌آیند، آه...
مسافران که هر از گاه می رسند از راه

نشسته است به راهت هزار چشمِ سپید
تو دل به راه‌ ندادی هزار سال سیاه

نمانده است تو را هیچ یاد یار و دیار
نمانده است مرا هیچ غیر آه و نگاه

من آه می‌کشم و باز بیشتر شده است
مهِ زمین و دم آسمان و هاله ی  ماه

حساب روز و شب و سال و ماه دستم نیست
تو خود به یاد بیاور قرار خود را گاه

گمان مبر که دگر بی‌ تو زنده خواهم ماند
به عزت و شرف لا اله الا الله...


24 فروردین 1391 8064 1

شکر خدا که دفتر من بی‌غزل نماند

خیره است چشمِ خانه به چشمانِ مات من
خالی است بی‌صدا و سکوتت حیات من

دل می‌کَنم به خاطر تو از دیار خویش
ای خاطرت عزیز‌تر از خاطرات من

آیات سجده‌دار خدا چشم‌های توست
ای سوره ی مغازله، ای سور و سات من!

حق‌السکوت می‌طلبند از لبان تو
چشمان لاابالی و لب‌های لات من

شاعر شدن بهانه ی تلمیح کهنه‌ای‌ است
تا حافظ تو باشم، شاخه نبات من!

شکر خدا که دفتر من بی‌غزل نماند
شد عشق نیز منکری از منکرات من


24 فروردین 1391 1660 0

بايد نظاره كرد، نبايد فرار كرد

بيداد كن، كه نيستم از اهل سبزوار
هم تن دهم به ذلت و هم سر نهم به دار*

بايد نظاره كرد، نبايد فرار كرد
وقتي كه شير داشته باشد سر شكار

در گردشم به سوي تو، و الشمس و القمر
شیدای روي و موي تو، و الليل و النهار

باور نكن كه زنده بمانم بدون تو
نه من كم از زمينم و نه تو كم از بهار

گیسو ببند و نظم جهان را به هم مزن
حکم خدای عالمیان را نگاه دار

امروز آبروي من است اين كه مي‌رود
پنهان كن اشكهاي مرا آسمان، ببار



*اشاره به شعار سربداران سبزوار: سربه‌دار مي‌دهيم اما تن به ذلت نمي‌دهیم.


24 فروردین 1391 1502 0

من غُصّه ام این است: شاهینی زمین گیرم...

چندان که تو از من، من از این زندگی سیرم
تنها امید زندگی ام این است: می میرم!

هم از زمین رانده، هم از پرواز جا مانده
فوٌاره ای هستم که تردید است تقدیرم

دل گیر از انسان ها، سرازیرِ خیابان ها
من شکل امروزینِِ اندوهِ اساطیرم

تا سنگ دل بودم-چو یخ- به روی قلٌه جایم بود
اینک که رودی گشته ام جوشان، سرازیرم

ای کاش گنجشکی، کلاغی، سهره ای بودم
من غُصّه ام این است: شاهینی زمین گیرم...


24 فروردین 1391 1586 0

آخر چرا «ماه» ی نمی افتد به قلابم؟

چندی است شب هایی که مهتاب است بی خوابم
چندان که این امواج بی تابند، بی تابم

ای آب ها دلگیرم از ماهی و مروارید
آخر چرا «ماه» ی نمی افتد به قلابم؟

یاران به «بسم الله» گفتن رد شدند از رود
من ختم قرآن کردم و مغلوبِ گردابم

هر چند ماهِ آسمان بر من نمی تابد
من هرگز از این آستان رو بر نمی تابم

در حسرت مویی، چنین تسبیح در دستم
با یاد ابرویی، چنین پابند محرابم

تنها نه چشمانم، که جانم تشنه است این بار
حاشا که گرداند سرابی دور سیرابم


23 فروردین 1391 2305 0

انگار شاعران جهان راست گفته اند

دل خوش نمی شوم به نسیم موافقی
چندان که در میانه ی گرداب، قایقی
گیرم که ابر کوچکی از روی اتفاق
بر سینه ی کویر ببارد دقایقی
از ریشه خشکم، از برم ای رود، دور شو!
جریان بگیر پای درختان لایقی
انگار شاعران جهان راست گفته اند
یک قصه بیش نیست سرانجام عاشقی
طوفان شروع می شود آن دم که یک نسیم
در رهگذار خویش ببیند شقایقی...


23 فروردین 1391 1589 0

آن سوتر از مناره نرفته است اذانمان

می سوخت گر چه از تب گفتن دهانمان
ناگفته ماند حرف دل بی زبانمان

چشم انتظار آمدن مردمان مباش
آن سوتر از مناره نرفته است اذانمان

اهل زمین شدیم که مثل زمین شویم
گم کرده راه، گوشه ای از کهکشانمان

سر در گمیم و مبهم، مانند سرنوشت
مانند نقش های تَهِ استکانمان

از هر چه طول و عرض که دارد زمین، به جز
یک مستطیل چیست سرانجام از آنمان؟

اینجا کجاست؟... کیست بداند... که ما که ایم؟
این تازه کودکانه ترین چیستانمان!


23 فروردین 1391 1873 0

روح القدس، بیا نفسی شاعری کنیم

این آفتاب مشرقی بی کسوف را
ای ماه، سجده آر و بسوزان خسوف را

«لاتقربو الصلاة» مخوان، برهمش مزن*
این سُکر اگر به هم زده نظم صفوف را

نقاره ها به رقص کشند اهل زهد را
شاعر کند خیال تو هر فیلسوف را

می ترسم از صفای حرم با خبر شود
حاجی و نیمه کاره گذارد وقوف را

این واژه ها کم اند برای سرودنت
باید خودم دوباره بچینم حروف را

روح القدس، بیا نفسی شاعری کنیم
خورشید چشم های امام رئوف را**


*قرآن کریم: لاتقربوالصلاة و انتم سکری: در حال مستی نزدیک نماز نشوید.
**پیامبر اکرم: کسی برای ما(اهل بیت) شعری نمی گوید مگر اینکه خدای او را به روح القدس یاری دهد.


23 فروردین 1391 2110 0

هنوز اسیر سکوت تواند زندان ها

هنوز اسیر سکوت تواند زندان ها
و پایبند نگاهت دل نگهبان ها

تو مثل یک نفس تازه حبس می گشتی
تویی که در نفست گم شدند طوفان ها

چه خلوت خوشی...- آرام زیر لب گفتی-
و سجده کردی جای تمام انسان ها

نشد طلوع کنی تا تو را طواف کنند
تقیه کار شدند آفتاب گردان ها

تو یوسفی و مجازات یوسفی این است
چنین دهند گواهی تمام قرآن ها


23 فروردین 1391 2463 0

تو سرنوشت زمینی، که اتفاق می افتد

حریر نور غریبش، بر این رواق می افتد
اگر چه ماه شبی چند در محاق  می افتد

تو بایدی و یقینی، نه اتفاقی و شاید*
تو سرنوشت زمینی، که اتفاق می افتد

تو «ماه» ی و شده فواره برکه ای به هوایت
بگو نمی رسد؛ آیا از اشتیاق می افتد؟!

به روی طاقچه، گلدان تازه می نهم اما
به هر دقیقه گلی گوشه ی اتاق می افتد

بهار می رسد اما، چه فرق می کند آیا
برای شاخه ی خشکی که در اجاق می افتد


*ولی تو بایدی و اتفاق می افتی (محمدسعید میرزایی)


23 فروردین 1391 2422 1

گِله کم نیست، ولی لب ز سخن خواهم بست

دلم امروز گواه است کسی می آید
حتم دارم خبری هست...گمانم باید...

فال حافظ هم، هر بار که می گیرم باز
«مژده ای دل که مسیحا نفسی...» می آید!

باید از جاده بپرسم که چرا می رقصد؟
مست موسیقی گامی شده باشد شاید

ماه در دست، به دنبال که این گونه زمین
مست می گردد و یک لحظه نمی آساید؟!

گِله کم نیست، ولی لب ز سخن خواهم بست
اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید


23 فروردین 1391 2053 0
صفحه 6 از 8ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  بعدی   انتها