(آرشیو نویسنده محمدمهدی سیار)

دفتر شعر

مثل بره می شویم، روزمره می شویم

آسمانی از ملخ، آسمانی از سیاه
می نشیند ای زمین، در همین فرودگاه

ذره ذره می جوند آنچه را که کشته ایم
-گوشت هم شنیده ام می خورند گاه گاه!

شهر می شود پُر از آدم آهنی ولی
مرد آهنینمان، می رود ز یاد...آه

مثل بره می شویم، روزمره می شویم
سر به زیرِ سر به زیر، سر به راهِ سر به راه

بیت های شعرمان، ناصبور می شوند
سر نمی زنند تا انتهای لا اله

کاش آسمان نبود، تا ملخ نمی پرید
تا ملخ نمی نشست، بر تن فرودگاه


23 فروردین 1391 1225 0

این سو پُر از معاویه های مکرر است

مالک رسیده است به آن خیمه ی سیاه
تنها سه چار گام...نه... این گام آخر است!
اما صدای کیست که از دور می رسد؟
گویا صدای ناله ی «برگرد اشتر» است
این ناله ی ضعیف و گرفته از آن کیست؟
من باورم نمی شود از حلق حیدر است
مالک، رها کن آن سوی میدان و بازگرد
این سو پُر از معاویه های مکرر است
این کوفیان فریب چه را خورده اند؟ هان!
از شام نیز روز تو کوفه، سیه تر است
امروز پاره پاره ی قرآن به نیزه هاست
فردا سری که قاری آیات پرپر است...

حتی عقیل طاقت عدلم ندارد، آه
« من یوسفم، که است که با من برادر است؟»*
من یوسفم، تو یوسفِ بی چاه دیده ای؟
این چاه های کوفه عجب گریه پرور است...

 

*مصرعی از استاد محمدکاظم کاظمی



23 فروردین 1391 3554 0

آدم به آدم می رسد، اما تو کوهی...

تو سربلندی
پُر غروری
با شکوهی!
آدم به آدم می رسد،
اما تو کوهی...


23 فروردین 1391 2667 0

نام تو بر لبم تب خالِ کهنه ای است که می سوزد

پس ناگهان پریدم
با بالِ نیمه باز
از خواب نیمه کاره ی پرواز...
امروز صبح نیز
چندین چروکِ تازه ی دیگر
دیدم در آینه
اما به روی خویش نیاوردم
از نو لباس کهنه خود را
با صد امید تازه به تن کردم
امروز صبح نیز
اخبار داغ را
بین صفوف منتشرِ نان
بی واسطه شنیدم
آن گاه روزنامه ی محبوبم را
مثل همیشه باز
از گل فروش پیر خریدم
امروز صبح نیز
بی آنکه آن ترانه ی مطرب را
بر لب بیاورم
یا عکس های تار قدیمی را
دور خودم بچینم
ناگاه بی دلیل دلم خون شد
نه...
من نیستم،
من مردِ بی خیالیِ یک باره نیستم
گیرم که آن دریچه ی بی پروا
دیگر به چشم من
یک لحظه نیز چشم نمی دوزد
من مرد بی خیالی یک باره نیستم
نام تو بر لبم
تب خالِ کهنه ای است که می سوزد...


23 فروردین 1391 1265 0

باز هم حرف آسمان ماند بر زمین

باز هم
یک به یک
واشدند چترهای پر غرور
باز هم
بسته شد دریچه های کور
هیچ کس
غیر جوی و ناودان، قشنگ، تر نشد
هیچ کس،
قشنگ تر نشد
-همچنان که پیش از آن و بعد از این-
باز هم
حرف آسمان
ماند بر زمین!


23 فروردین 1391 1155 0

آخر نمی بارد چرا باران

حیف است دور از یادها افتد به این زودی
شعرِ به این خوبی
ای کاش بارانی نیاید هیچ
تا بر زبان مردمان شهر
جاوید مانَد شاهکارِ تازه ام:
«آخر نمی بارد چرا باران...»


23 فروردین 1391 1670 0

رسالت من این است که تا صبح بلند بلند شعر بخوانم

ناچارم در این شعر از گرانی بنالم
از اینکه هیچ کس به فکر جوان ها نیست
و همه دارند شعار می دهند    
محکومم در این شعر
به صراحتی شگفت
و به راحتی می توانم
حرف بزنم
به جای تمام همسفرانم
-که نشسته خوابیده اند-
محکومم به صراحتی شگفت
و پیچیده ترین تصویر شعرم
باید این باشد
که زندگی چیزی است مثل همین جاده!
ناچارم، آری
چون وقتی سوار شدم
که هر سی و چهار صندلی اتوبوس پرشده بود
و من به ناچار
همین جلو
روی این سه پایه نشستم
و ناگهان دیدم
رسالت من این است
که
تا صبح
بلند
بلند
شعر بخوانم
برای راننده ی عزیز
که آرام بخوابند
همه ی آن سی و چهار همسفرم


23 فروردین 1391 1645 0

مُهر خورد بر دهانم

و آن گاه
مُهر خورد بر دهانم
در پیشگاه آن قامت
و زبان گشود چشمم
و زبان گشود پیشانی ام
و گواهی دادند
دست و پای لرزانم
-چرا گواهی می دهید
به زیانِ خود؟
-به زبان آورده ما را تنهایی
که بر زبان آورد
هر چیز را


*الیوم نختم علی افواههم
فضای این شعر متناسب است با آیه 65 سوره ی یس:«در آن روز، مُهر می زنیم بر دهانشان و با ما سخن می گویند دستانشان و گواهی می دهند پاهایشان» و آیه 20 و 21 سوره فصلت:«گواهی می دهند به زیانشان، گوش و چشم و پوستشان... و می گویند چرا گواهی می دهید به زیان خودمان؟(در پاسخ)گویند:«به زبان آورده ما را خداوندی که به زبان آورد هر چیز را »


23 فروردین 1391 977 0

می گوییم: «سیب» و دوربین های عکاسی را فریب می دهیم

همیشه هم قافیه بوده اند
سیب و فریب
حتی زمانی که هیچ کس
شعری نگفته بود
و حالا
-که هیچ کس شعر می گوید-
ما
همه با هم
می گوییم: سیب
و دوربین های عکاسی را
فریب می دهیم
تا پنهان کنیم
آن اندوه موروثی را
پشت این لبخند مصنوعی


23 فروردین 1391 1935 0

حالا بزرگ شده ایم آقا!

از کتاب های درسی آن سال ها
عکس صفحه ی اولشان یادم است
که امیدش
به ما دبستانی ها بود
حالا بزرگ شده ایم آقا!
حال امیدتان چطور است؟


23 فروردین 1391 1492 0

در چهل سالگی پیامبر نخواهم شد

نه رمه ای به صحرا برده ام
نه در صحرایی آرمیده ام
این گونه که روزگار می گذرانم
در چهل سالگی
پیامبر نخواهم شد


23 فروردین 1391 2931 0

زمین برای دلم تنگ شده است

زمین برای دلم تنگ شده است
دلم برای آسمان...
ستاره نیستند اینها
خداوند
دانه پاشیده برایمان


23 فروردین 1391 1668 0

هر روز صبح در رختخوابم کسی به دنیا می آید

هر روز صبح
در رخت خوابم
کسی به دنیا می آید
که شباهت غریبی با خودم دارد
لباس های مرا می پوشد
موهایش را در آینه مثل من شانه می زند
و سعی می کند ادای مرا در بیاورد
جلوی دوستانم
-بی آنکه بتواند-
دوستانم کاش قانع نمی شدند
با جواب های سربالایش
وقتی از او سراغ می گیرند
لحن سابق اشعارم را
برق چشمانم را
زنگ خنده هایم را
حتی شاید می دیدند
-اگر نگاه می کردند-
که لباس هایم
بر تنش زار می زنند
و موهایش تنک تر است از من..
دوستانم کاش
کمی سمج تر بودند...


23 فروردین 1391 978 0

بادی نیستم که هیچ بیدی را بلرزانم یا یادی که هیچ دلی را

بادی نیستم
که هیچ بیدی را بلرزانم
یا یادی
که هیچ دلی را
هر روز صبح زود
-یک ساعت و نیم مانده به وقت اداری-
جا را تنگ می کنم
در کُت و شلوارم
برای خودم
و در صندلی جلوی تاکسی ها
برای بغل دستی ام
خیابان های تهران، دستم می اندازند
پله های هزار اداره هر روز
از من بالا می روند
بادی نیستم که هیچ بیدی را بلرزانم
یا فریادی
که هیچ دلی را
چشمانم هر روز
گرد می آورند
قطره
قطره
قطره
آدم ها را
خیابان ها و پله ها را
پرهای بالشم هر شب
قو می شوند
در شور گریه هایم...


23 فروردین 1391 1355 0

کفش ها بی شماری پاره کرده ام

تاب نیاوردم
توت حیاطمان را بریده بودند
تاب کودکی هایم
چوب خط قد کشیدن هایم را...
هفت سال است
از هیچ یک از پیراهن هایم بزرگ تر نشده ام
کفش ها بی شماری پاره کرده ام
بی آنکه شماره ای
به پایم تنگ شوند
هفت سال است
به هفتاد سالگی ام می مانم


23 فروردین 1391 2207 0

ولی نه...

ولی نه...

 

کجاست خانه من؟ هر چه هست اینجا نیست

یکی به ماه بگوید که راه پیدا نیست

 

غریب نیست به چشم من آسمان و زمین

ولی نه ...شهر و دیار من این طرف­ها نیست

 

نشسته گرد سفر روی شانه روحم

رفیق راه من این جسم بی سر و پا نیست

 

تمام شهر به تعبیر خواب سرگرمند

کسی معبر بیداری من اما نیست

 

کسی نگفت سوال جوابهایم را

به جمله ها خبری از چرا و آیا نیست

 

ز ریگ ریگ بیابان شنیده زخم زبان

حریف درد دل رود غیر دریا نیست

 



03 بهمن 1390 2454 1

خاطرت جمع من پریشانم!

 

چه بگویم؟ نگفته هم پیداست

غم این دل مگر یکی و دو تاست؟

 

به همم ریخته ست گیسویی

به همم ریخته ست مدتهاست

 

هم به هم ریخته ست هم موزون

اختیارات شاعری خداست

 

در کش و قوس بوسه و پرهیز

کارمان کار ساحل و دریاست

 

نیست مستور آن که بد مست است

چشم تو این میانه استثناست(۱)

 

خاطرت جمع من پریشانم

من حواسم هنوز پرت هواست

 

از پریشانی اش پشیمان نیست

دل شیدای ما از آن دلهاست!

 

هر کجا میروی دلم با توست

هر کجا میروم غمت آنجاست

 

عشق سوغات باغهای بهشت

عشق میراث آدم و حواست


(۱)  مگرم شیوه چشم تو بیاموزد کار/ ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند (حافظ)

 



05 مهر 1390 1837 0

دو خبر دو شعر

۱.

خبر اول را که مربوط به یک ماه پیش است (یعنی شب میلاد حضرت زهرا (س) ) همه شنیده اند.آنها هم که نشنیده اند از آنها که شنیده اند بپرسند تا از ازدواج ما بی خبر نمانند.تبریکات شما را همچنان پذیراییم.

۲.

خبر دوم هم این که "حق السکوت"  برنده جایزه کتاب فصل شد.این جایزه را در سه فصل اول سال گذشته به هیچ کتابی نداده بودند اما از بین کتابهای فصل زمستان این کتاب انتخاب شد و دیروز (سی و یک خرداد) تندیسش را دادند و گفتند نامزد کتاب سال هم شده.خدا خیرشان بدهد که اینقدر دقیق و سختگیرانه داوری میکنند تا خدای نکرده ۵ تا سکه بیت المال در این وانفسای گرانی سکه به راحتی به شاعری نرسد.لابد در مورد ما هم مراعات تازه دامادی مان را کرده اند.در این مورد نیز پذیرای تبریکات عزیزان هستیم.   

 ۳.

دو نیمایی برای خالی نماندن عریضه.البته غزل هم کامینگ سون!

 گاه گاه

گاه بی دل و دماغ میکند

گاه شور و شوقِ کار میشود

عشق تو

هر دقیقه ای به شیوه ای

در نهانم آشکار میشود

 

بگو 

اهل گلایه نیستم...باشد،برو،باشد

باشد...حلالت باد

       بردی ببر دنیا و دینم را

اما بگو اینک

از نو کجا پیدا کنم دیگر

تنهایی ام...تنها رفیق سالهای پیش از اینم را

 

 

 



01 تیر 1390 1184 0

از عطر یاسم...

گرد هم آوردند ماتمهای عالم را
وقتی جدا كردند همدمهای عالم را

از ع‍ِطر یاسم بادهای ساحل غربی
از یاد می‌بردند مریم‌های عالم را

تا صبح بر گلبرگ زردش اشک خواهم ریخت
شرمنده خواهم كرد شبنم‌های عالم را

انگار یك جا بر سرم آوار می‌كردند
تیغ تمام ابن‌ملجم‌های عالم را

من پشت پرچین بهشت كوچكم دیدم
هیزم به دوشان جهنم‌های عالم را

ما‌هم هلالی می‌شد و من در حلولی سرخ
می‌دیدم آغاز محرمهای عالم را

لینک: مداحی میثم مطیعی عزیز در عزاداری شام غریبان حضرت زهرا (س) در بیت رهبری که از دقیقه پنجش ثوابی هم رسانده به این غزل و نوحه هایی که با میلاد عرفانپور تنظیم کردیم . خدا به میثم خیر بدهد و بر توفیقاتش بیفزاید.

">

">

 


 



18 اردیبهشت 1390 1206 0

آری خودم دیدم قیامت راست بود اما...

 

آنگاه چشمم خسته شد، در گور خوابیدم

بر فرشِ تارش مار و پودش مور خوابیدم

 

من، سنگ سرگردان، عجین با آهن و سیمان

در خاک مثل وصله ای ناجور خوابیدم

 

پلکی زدم باری، نه موری بود و نه ماری

در جشن نار و نور و دیو و حور خوابیدم

 

معلوم شد دستی شراب انداخته ست از من

در خمره ای انگار با انگور خوابیدم...

 

آری خودم دیدم قیامت راست بود اما

من خسته بودم، بی خیال صور... خوابیدم!

 



08 فروردین 1390 1190 0
صفحه 7 از 8ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  بعدی   انتها