دفتر مجازی شعر

(آرشیو نویسنده يوسف رحيمي)

دفتر شعر

ما مانده ايم و حسرت پرواز تا خدا

 

يادش به خير شوق وصالي كه داشتيم

باران اشك هاي زلالي كه داشتيم

 

يادش به خير حال خوش دل شكستگي

چشمان خيس و بغض سفالي كه داشتيم

 

بوي كوير مي دهد اين روزها دلم

كو آن هواي پاك شمالي كه داشتيم

 

 

از دشت لحظه ها چقدر توشه چيده ايم

از روز و ماه و هفته و سالي كه داشتيم

 

مانند ابر مي گذرد كاروان عمر

از دست رفته است مجالي كه داشتيم

 

ما مانده ايم و حسرت پرواز تا خدا

چيزي نمانده از پر و بالي كه داشتيم

 

شام فراق با دل عاشق چه مي كند

يادش به خير صبح وصالي كه داشتيم

 

 

 

 



13 تیر 1393 1683 2

با من هميشه ماندي و نشناختم تو را

 

من را هميشه خواندي و نشناختم تو را

از غصه ها رهاندي و نشناختم تو را

 

اين بنده ی اسير معاصي و نفس را

از درگهت نراندي و نشناختم تو را

 

بی یاد تو گذشت همه عمر من ولی

با من هميشه ماندي و نشناختم تو را

 

بر خان رحمت و کرم و استجابتت

عمري مرا نشاندي و نشناختم تو را

 

شب هاي جمعه تو نمک اشک و روضه را

بر جان من چشاندي و نشناختم تو را

 

با رأفت و بزرگي و آقائيت مرا

تا کربلا رساندي و نشناختم تو را

 

 



12 تیر 1393 1383 0

دگر پای آتش به اینجا شده باز...

چه ها کرده این شهر با ما پس از تو

همه خوب بودند اما پس از تو ...

ندارد خریدار آه غریبان

شده کار مردم تماشا پس از تو

تنت بر زمین بود و شد در سقیفه

سر جانشینی‌ت دعوا پس از تو

وصی تو را دست بستند آخر

دگرگون شده رسم دنیا پس از تو

اگر چه «مرا» می‌زدند این جماعت

«علی» را شکستند بابا پس از تو

 فدایش شدم با تمام وجودم

ولی باز تنهاست مولا پس از تو

کسی غیر شیون ، کسی غیر ناله

نیامد به دیدار زهرا پس از تو

ببر دخترت را از این شهر غربت

که خیری ندیدم ز دنیا پس از تو

دگر پای آتش به اینجا شده باز

دلم غرق خون شد، مبادا پس از من ...

 



23 اسفند 1392 1818 1

به پا کن کربلایی در دل ما


بیاور با خودت نور خدا را
تجلی های مصباح الهدی را
به پا کن کربلایی دردل ما
تو که تا شام بردی کربلا را

.....

فراز اول: جذبه هاي عرفاني



آسمان را به خاک مي‌آري

با همان جذبه هاي عرفاني

ولي از ياد مي بري خود را

دم به دم در شکوه رباني



با خودت يک سحر ببر ما را

تا تجلي روشن ذاتت

دلمان را تو آسماني کن

با پر و بالي از مناجاتت



تربت کربلاست تسبيحت

همدم ندبه هات سجاده

بيقرار است گريه هايت را

که بيفتد به پات سجاده



غربتت را کسي نمي فهمد

چشم هايت چقدر پُر ابر است

آيه آيه صحيفه ات ماتم

جبرئيل نگاه تو صبر است



فراز دوم : صحيفه باران



تا ابد کوچه کوچه‌ي يثرب

خاطرات تو را به دل دارد

و در آغوش بي پناهي ها

چشم هاي بقيع مي بارد



شده اين خاک گريه پوش آقا

مثل چشمت صحيفه‌ي باران

صبح تا شب شکسته مي گويي

السلام عليک يا عطشان



گريه در گريه ، گريه در گريه

گريه در گريه ، گريه در گريه

چشمه چشمه ، فرات خون چشمت

صبح و مغرب ، شب و سحر گريه



به تماشا نشسته چشمان ِ

آسمان، غربتِ سجودت را

بعد زينب کسي نمي فهمد

راز غمناله‌ي کبودت را



غم به قلبت دخيل مي بندد

چشم هاي تو با خوشي قهر است

تشنگي بر لبان تو جاري

آب ديگر براي تو زهر است



در نگاهت هنوز شعله ور است

کربلا کربلا پريشاني

لحظه لحظه به هر مناسبتي

مي نشيني و روضه مي‌خواني



فراز سوم: غروب زينب



کربلا در نگات جاري بود

روضه مي‌خواند چشم تو سي‌سال

دل تو هروله کنان ، يک عمر

علقمه ، خيمه گاه ، تل ، گودال



بين امواج شعله ها در باد

گيسوي خيمه ها مشوش بود

با تب قلب پرپرت مي سوخت

خيمه اي که اسير آتش بود



پرده‌ي خيمه ها که بالا رفت

کربلا در برابرت مي‌سوخت

ناگهان روي نيزه ها ديدي

سر خورشيد پرپرت مي‌سوخت



دشت را در خباثت و پستي

عرصه گاه مسابقه کردند

آب که هيچ، روز عاشورا

از شرف هم مضايقه کردند



هر که از راه مي‌رسيد آن دم

بي محابا به فکر غارت بود

گوش با گوشواره رفت از دست

تازه اين اول اسارت بود



يادگاري مادرت زهراست

کهنه پيراهني که غارت شد

زينت شانه‌ي پيمبر بود

آيه آيه تني که غارت شد



در دل قتلگاه مي‌ديدي

لحظه لحظه غروب زينب را

چه به روز دل تو آوردند؟

« وَ أنَا بْنُ مَنْ قُتِلَ صَبْراً »



فراز چهارم: خورشيد و بوريا



روز سوم حوالي گودال

باز خود را هلاک مي‌کردي

داغ هاي تو تازه تر مي‌شد

هر تني را که خاک مي‌کردي



روضه ها را دوباره مي‌ديدي

يک به يک در مقابلت آقا

شمر را روي سينه حس کردي

حرمله بود قاتلت آقا



در کنار تن علي اکبر

تن تو باز ارباً اربا شد

آه در بين مدفني کوچک

پيکر سرو علقمه جا شد



دل تو غرق درد و غم مي شد

هر طرف که به جستجو مي رفت

نيزه ها را که در مي‌‌آوردي

نيزه اي در دلت فرو مي‌رفت



دل تنگت جلو جلو مي‌رفت

با سري که به عشق پيوسته

مي نهادي گلوي پرپر را

به روي خاک قبر آهسته



هفت بند دلت به ناله نشست

در مصيبات نينوايي که ...

سر خورشيد روي ني مي سوخت

تن خورشيد و بوريايي که ...



فراز پنجم: ناقه هاي بي محمل



جز تو و عمه‌ي پريشانت

کوفه و شام را که مي‌فهمد

طعنه هاي کبودِ سلسله و

سنگ و دشنام را که مي‌فهد



دست بسته به سوي شهر بلا

خاندان رسول را بردند

به روي ناقه هاي بي محمل

دختران بتول را بردند



يادگار کبود سلسله ها

به روي مصحف تنت مانده

مرهمي از شرار خاکستر

به روي زخم گردنت مانده



سنگ هاي بدون پروايي

محو لب هاي پاک قاري بود

از لب آيه آيه‌ي قرآن

روي ني خون تازه جاري بود



با شکوه نجيب قافله ات

کينه هاي بني اميه چه کرد

در خرابه شکسته اي آخر

با دلت ماتم رقيه چه کرد



بي کسي هاي عمه ات زينب

غصه هاي رباب پيرت کرد

داغ ِ زخم زبان و هلهله ها

بزم شوم شراب پيرت کرد



خيزران بوسه بر لب قرآن

آه نيلوفري به جا مانده

هستي‌ات در تنور غربت سوخت

از تو خاکستري به جا مانده



فراز ششم: سيل اشک



کربلا را به کوفه آوردي

با شکوه پيمبرانه‌ي خود

لرزه انداختي به جان ستم

با بيانات حيدرانه‌ي خود



چه حقير است در برابر تو

قد علم کردن سياهي ها

تو ولي از تبار خورشيدي

شام را در مي آوري از پا



با دعاهاي روشنت آخر

شهر پُر از کميل خواهد شد

کاخ ظلمت به باد خواهد رفت

اشک هاي تو سيل خواهد شد



از همه سو براي خون خواهي

در خروشند باز بيرق ها

راوي زخم هاي پنهان ِ

دل مجروح تو فرزدق ها

 



07 آذر 1392 3862 1

پيراهني ست کهنه به همراه فاطمه ...

آمد محرّم علی و ماه فاطمه

آتش گرفته جان تو از آه فاطمه

 

با ذوالفقارِ خون جگر خورده در نيام

بازآي خون فاطمه خونخواه فاطمه

 

بازآي تا تو روضه بخواني برايمان

با هاي هايِ گريه ي جانکاه فاطمه

 

بي شک سه ماه خوانده تو را با دو چشم تر

بالاي قبر محسن شش ماهه، فاطمه

 

آه از ميان آن در و ديوار شد شروع

بعد از نبي سلوک الي الله فاطمه

 

پشت در و کنار بقيع و به روي ني

معنا شده ست سرِّ فديناه فاطمه

 

محشر، به پاست روضه ي ارباب بي کفن

پيراهني ست کهنه به همراه فاطمه

 

دارد به روی دست، دو دست قلم شده

دستی که در مقام شفاعت علم شده

 

در نواحي نوحه به روز شد.



22 فروردین 1392 1938 1

آتش زده ما را در و دیوار غم تو

جاری شده این اشک به تکرار غم تو

عمری ست دل ماست گرفتار غم تو

 

از فاطمیه مانده به جا هرچه که داریم

یعنی همه هستیم بدهکار غم تو

 

شد هر تپشش ذکر «علیًّ ولی الله»

قلبی که شده محرم اسرار غم تو

 

از موهبت توست که زنده‌ ست دل ما

با زمزم اشکی که بود کار غم تو

 

چشم تر ما چشمه ای از کوثر و در دل

چون خیمه ای افراشته همواره غم تو

 

جا مانده دلم در وسط کوچه ي‌ اشکت

آتش زده ما را در و دیوار غم تو

 

ده قرن گذشته‌ست، هنوز ای گل پرپر

مانده به روی دوش جهان بار غم تو



19 فروردین 1392 2593 1

کاروان فاطميه

غزليات فاطمي

عمريست با عنايت تو گريه مي كنم

بابا چه بي وفا شده دنياي بعد تو

هر سال فاطمیه دلم شور می زند

از ياد رفت «آل محمد» به راحتي

در بين کوچه هاي مدينه شهيد شد

جان مي‌دهم براي علي، يا علي مدد

آقای من! مصيبت تو فرق مي کند

لطمه زنان به چهره رسیدند حورها

گل که پرپر شد شميمش را همه حس مي‌کنند

کُشتی مرا با گریه هایت کَلِّمینِی!

حالا ميان رفتن و ماندن مردد است!

آئينه دار ام ابيها صبور باش

آن شب ميان هاله اي از ابر و دود رفت

***

رباعيات فاطمي

يا فاطمه اشفعي لنا عندالله

از نور کمالت آینه حیران است

دادند چه خوب اجر پيغمبر را

آئينه مگر چقدر طاقت دارد!

می دید که فاطمه ست اما می زد

الحق که تو اولين شهيدي محسن

در او‌ج دلاوري اسير‌ي ‌سخت است

در هر دم و بازدم علي مي گفتي

عصيان سقيفه کم نبود اي بانو!

خونت به خدا به گردن این شهر است

تکليف علی چیست پس از رفتن تو؟

با یاس بهشت مھربان باش ای خاک

اين خانه پس از تو خانه‌ي دلتنگي ست

دلتنگ و غريب و جان به لب رفتي تا ...

رفتي تو ولي هنوز راهت باقي ست

برگرد به حق مادرت آقا جان

آن روز که نقش پرچمت يا زهراست

***

بحر طويل هاي فاطمي

میان کوچه پیچیده صداي همهمه

پنجره اي رو به فدک

نیستم من حریف این روضه



17 فروردین 1392 1626 0

مبادا پس از من ...

چه ها کرده این شهر با ما پس از تو

همه خوب بودند اما پس از تو

 

ندارد خریدار آه غریبان

شده کار مردم تماشا پس از تو

 

تنت بر زمین بود و شد در سقیفه

سر جانشینی‌ت دعوا پس از تو

 

وصی تو را دست بستند آخر

دگرگون شده رسم دنیا پس از تو

 

اگر چه «مرا» می‌زدند این جماعت

«علی» را شکستند بابا پس از تو

 

فدایش شدم با تمام وجودم

ولی باز تنهاست مولا پس از تو

 

کسی غیر شیون ، کسی غیر ناله

نیامد به دیدار زهرا پس از تو

 

ببر دخترت را از این شهر غربت

که خیری ندیدم ز دنیا پس از تو

 

دگر پای آتش به اینجا شده باز

دلم غرق خون شد، مبادا پس از من ...



28 اسفند 1391 1500 0

امسال هم جاي تو خالي ‌ست...

عيد جديدي آمد و آغاز سالي‌ ست

آقاي من! امسال هم جاي تو خالي ‌ست

 

وقتي که لب مي‌خندد و دل غرق آه است

يعني که بي تو عيدهاي ما خيالي ‌ست

 

ما غائبيم از محضرت که روسياهيم

آثار با خورشيد پيوستن زلالي ‌ست

 

چشمان تو از غصه هاي ما پر از اشک

اوقات ما از ياد تو اما چه خالي‌ ست!

 

ماه رُخت را در شب گيسو مپوشان

در شام هجران بي‌گمان صبح وصالي‌ ست

 

دل هاي بيدار و ... جهاني چشم در راه

در انتظارت جمعه هاي ما سؤالي ‌ست

 

این روزها در کوچه های فاطمیه

سهم تو و چشمان تو آشفته حالی ‌ست

 

چشم انتظارت مانده چشمان کبودی

برگرد، با تو شوکت مولي الموالي‌ ست



27 اسفند 1391 1813 0

آئینه علم و حلم

حضرت زینب کبري علیها السلام به شهادت امام سجاد علیه السلام

دارای مقام علمي بسيار والايي است، آن جا که خطاب به

عمه گرامي اش فرمود:

«وَ أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٍ فَهِمَةٌ غَيْرُ مُفَهَّمَة».

الاحتجاج طبرسي، ج2، ص305.

 

آوازه حلم تو که عالمگير است

علم تو ولي فراتر از تحرير است

يک جلوه شأن علمي ات يا زينب

آن مجلس با صلابت تفسير است



26 اسفند 1391 1264 0

نود و پنج روز باران

با عنايت کريمه اهل بيت (س) منتشر شد:

 

نود و پنج روز باران (دفتر پنجم)

اشعار و نوحه هاي فاطمي

 

سروده: یوسف رحیمی

همراه با سی دی سبک‌هاي جديد

 

***

 

مرکز پخش: مؤسسه فردوسيان جوان ۰۲۵۱۸۹۰۹۰۷۰

 

***

دفتر هنر و ادبيات قتيل العبرات 



06 اسفند 1391 2989 0

عمر گل محمدی کوتاه است

هر فاطمه اي که هست سهمش آه است

با ناله و اشک و بي کسي همراه است

يک سرّ غريبانه کوثر اين است:

که عمر گل محمدي کوتاه است

 

***

بخوانيد:

+ تو شهيد ولايتي بانو!



02 اسفند 1391 2074 0

بهشت چشم رئوفت چه رونقي دارد

ز خاک پای تو اول سرشت قلبم را

سپس غبار حریمت نوشت قلبم را

به نور معرفت و رحمت و ولایت تو

بنا نهاد چنین خشت خشت قلبم را

مرا اسیر تماشای چشمهایت کرد

سپس نهاد میان بهشت قلبم را

بدون لطف تو از دست مي دهم آقا

ميان بازي اين سرنوشت قلبم را

هزار شکر که عمريست در هواي توام

اسیر رحمت و فضل تو، مبتلای توام

چقدر صبح نگاه تو دلبري کرده

دل رميده ي ما را کبوتري کرده

من چو ذره کجا و زيارت خورشيد

نگاه روشن تو ذره پروري کرده

بهشت چشم رئوفت چه رونقي دارد

که با بهشت خدا هم برابري کرده

چقدر تازه مسلمان کنار خود داري

مسيح چشم تو کار پيمبري کرده

شکوه ناب ولايت تويي که دل ها را

تجليات نگاه تو حيدري کرده

همیشه معجزه های تو منجلی بوده

همیشه ذکر کثیرت علی علی بوده

خدا نهاده در اين چشم ها صلابت را

شکوه و هيبت و آقايي و سيادت را

مسيح آل محمّد! بزرگ نصراني

چه خوب ديده کرامات چشمهايت را

چه کودکانه به عزم مصاف مي آيند

نگاه نافذ تو رام کرده خلقت را

ز دشمنان خودت کي دريغ فرمودي؟

زلال معرفت و زمزم هدايت را؟

خدا به مرحمت گوشه چشم تو آقا!

گشوده بر همه ي خلق باب رحمت را

تمام سعي تو اين بود که بياموزي

به شيعه سرّ بقا، معني ولايت را

چقدر گفتي از آن آفتاب پنهان و

حکایت ولی و انتظار و غيبت را

خوشا کسی که دمی غائب از حضورش نیست

حجاب خود نشده بی نصیبِ نورش نیست

شده ست مرقد تو اعتبار سامرّا

شکوه گنبد زردت وقار سامرّا*

اگر چه کعبه نيامد به دست بوسي تو

تمام ارض و سما در مدار سامرّا

براي آن که دل از دست داده، جايي هست؟

در آستان تو، گوشه کنار سامرّا؟

اگر چه لایق وصل تو نیستم اما

ز دست رفته دلم در جوار سامرّا

به عشق دیدن سرداب می تپد هردم

دلِ شکسته، دلِ بی قرار سامرّا

غروب جمعه نگاهم به راه موعودی است

کنار جاده ي چشم انتظار سامرّا

طلوع می کند آخر سلاله ي خورشید

ز راه می رسد آخر بهار سامرّا

کبوتر دل من را تو جمکرانی کن

مرا به لطف خودت صاحب الزّمانی کن

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* اين تصوير در سال 1382 که براي اولين بار توفيق زيارت

مرقد مطهر حضرت را در شهر سامرا پيدا کـردم، با ديـدن

گنبد با عظمت مرقد منورشان در ذهنم نقش بست.

ان شاء الله به زودي زود شاهد تجلي دوباره خورشيد سامرا

بر فراز حرم مطهر امامين عسکريين عليهما السلام باشيم.

 



30 بهمن 1391 1425 0

حماسه حضوري ديگر

از مجد و شکوه بي حدش حيرانم

چندي ‌ست «وَ إن يکاد»ها مي ‌خوانم

گيرم که هجوم دشمنان سيل آساست

چون کوه کنار رهبرم مي ‌مانم



23 بهمن 1391 986 0

جهان نشسته سر سفره رواياتت

تو آمدی و جهان غرق در خِرَد می شد

دلیل ها همه با عشق مستند می شد

 

تو آمدی پر و بالی دهی به دلهامان

به پای درس تو هفت آسمان رصد می شد

 

خوشا به حال دلی که عروج را فهمید

مسیر روشن تو از بهشت رد می شد

 

میان آن همه شاگرد شد سعادتمند

کسی که مذهب عشق تو را بَلَد می شد

 

نفس زدي و جهان را حيات بخشيدي

تجليات الهي الي الابد مي شد

 

جهان نشسته سر سفره‌ي رواياتت

شهود مي چکد از جلوه زار ميقاتت



08 بهمن 1391 1020 0

بي ولاي علي اين طايفه سرگردانند

آیه آیه همه جا عطر جنان می آید

وقتی از حُسن تو صحبت به میان می آید

 

جبرئیلی که به آیات خدا مانوس است

بشنود مدح تو را با هیجان می آید

 

مي رسي مثل مسيحا و به جسم کعبه

با نفس هاي الهي تو جان می آید

 

بسکه در هر نفست جاذبه‌ی توحیدی است

ریگ هم در کف دستت به زبان می آید

 

هر چه بت بود به صورت روی خاک افتاده‌ ست

قبله‌ی عزت و ايمان به جهان مي آيد

 

با قدوم تو براي همه‌ی اهل زمين

از سماوات خدا برگ امان مي آيد

 

نور توحيدي تو در همه جا پيچيده ست

از فراسوي جهان عطر اذان مي آيد

 

عرش معراج سماوات شده محرابت

ملکوتی ست در این جلوه‌ی عالمتابت



08 بهمن 1391 1180 0

روز بيعت با عشق

ـ : «تسبيح زمين و آسمان: يا مهدي

    ذکر همه ي فرشتگان: يا مهدي

    حالا که رسيده روز بيعت با عشق

    لبيک بگو از دل و جان!»

ـ : «يا مهدي»

 



01 بهمن 1391 1312 0

در هر نفسي هست دو شکر نعمت

امام رضا عليه السلام فرمود:

«كمال الدين ولايتنا و البرائة من عدونا»

كمال دين، ولايت ما و برائت از دشمنان ماست.

 

***

 

تا حب علي بُوَد جواز جنت

در هر نفسي هست دو شکر نعمت

با هر دم خود بر او فرستم صلوات

با بازدمم به دشمنانش لعنت

 

***

 

در خط ولايت ولي اللّهم

با نور علي شده منور راهم

مانند دو بال است براي شيعه

الحق که تولا و تبرا با هم

 



01 بهمن 1391 2312 0

روز جمعه به وقت دلتنگي...

در نگاهت غروب دلتنگي
آسماني پر از شفق داري
گرد پيري نشسته بر رويت
اي جوان غريب حق داري

همدم لحظه هاي تنهائيت
مي شود اشكهاي پنهاني
تب محراب و بغض سجاده
تا سحر سجده هاي باراني

خاطري خسته و پريشان از
شهر دلگير سايه ها داري
ماه غربت نشين سامرّا
در دل خود گلايه ها داري

هر دوشنبه غبار دلتنگي
كوچه كوچه ديار دلتنگي
قاصدكها خبر مي آوردند
از تو و روزگار دلتنگي

ابرها را به گريه مي آورد
ندبه هايي كه در قنوتت بود
بگو آقا بگو كدام اندوه
راز تنهايي و سكوتت بود

نقشه ي شوم قتل آئينه
بركات جديد اين شهر است
زخمهايي كه بر جگر داري
از كرامات تازه ي زهر، است

تشنگي، تشنه ي لبانت بود
سرخ آمد ترك ترك گل كرد
داغ قلب پر از شراره ي‌ تو
راز يک زخم مشترک گل كرد

خوب شد قدري آب آوردند
تشنه لب جان ندادي آقا جان
حجره ات کربلا شده ديگر
السلام عليك يا عطشان

روز جمعه به وقت دلتنگي
مي روي از ديار غم اما
صبح يك جمعه مي رسد از راه
وارث سرخي شقايقها
1388


28 دی 1391 2806 0

يک جرعه صبر

 (به بهانه ۵ ربيع الاول، روز وفات حضرت سکينه بنت الحسين عليهما السلام)

دلش را داد دست آسمان ها

که نامش زنده مانده در زمان ها

بده یک جرعه از صبر سکینه

خداوندا به ما در امتحان ها

 

***

 

بخوانيد:

+محبوب دل حسين و زينب هستي



26 دی 1391 919 0
صفحه 2 از 8ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  6  7  8  بعدی   انتها