دفتر مجازی شعر

(آرشیو نویسنده يوسف رحيمي)

دفتر شعر

الحق که تو اولين شهيدي محسن

امام صادق علیه السلام در باره آیه «وَ إِذَا المَوؤُدَةُ سُئِلَت بِأَی ذَنبٍ قُتِلَت‏؛ روز قیامت از كسى كه بخاك سپرده شده سؤال مي شود به چه جرمى كشته شده است؟» فرمود: اى مفضل به خدا قسم این «موؤده» و به خاك سپرده شده، محسن فرزند حضرت فاطمه علیها السلام است.

 مهدى موعود، ترجمه جلد 13 بحار، ص: 1175

معصوم ترین صبح سپیدی محسن

آن روز کبود را ندیدی محسن

در راه علی حق بزرگی داری

الحق که تو اولین شهیدی محسن

با ضرب در سوخته ماهم را کشت

در آتش و خون نور نگاهم را کشت

فریاد بزن «بأیّ ذنب ٍ قُتلت»

ای وای که طفل بی گناهم را کشت

در کوچه به پا کرد دوباره ‌محشر

با مادر دلسوخته، یاس پرپر

آن روز اگر ‌مجال صحبت می‌داشت

می گفت چنان فاطمه : حیدر حیدر

ای مونس داغهای من محسن جان

ای یاور با وفای من ‌محسن جان

با سرخی خون من و تو حق برپاست

قربانی کربلای من ‌محسن جان



24 دی 1391 1423 0

ای رود! قلیل ها نمی‌فهمندت ...

 

چشمان تو غرق خون و لبها پر آه

آتش به دلت شراره می‌زد ناگاه

هر قطره ي خون روی لب تو می‌گفت:

«لا یوم کیومک أباعبدالله»

 

از آن همه بی‌کسی سخن می‌گویند

از شعله ي آه و سوختن می‌گویند

بالای سرت زینب و عباس و حسین

بر سینه زنان حسن حسن می‌گویند

 

ای عشق! دلیل ها نمی‌فهمندت

ای رود! قلیل ها نمی‌فهمندت

والله معزّ الاولیائی آقا

هر چند ذلیل ها نمی‌فهمندت

 



20 دی 1391 1536 0

آخر از لطف اين منافق ها ...

 

ملکوت نگاه بارانيت ...

راوي يک مدينه اندوه است

سالياني است از غم غربت

خاطر خسته ي تو مجروح است

 

اين اهالي ظلمت دنيا

مردمان قبيله ي وهمند

در سلوک هدايت و رحمت

اشتياق تو را نمي فهمند

 

بي کسي خو گرفته بود آقا

با اهالي شِعب دلتنگي

مي شکستي چنان غريبانه

در حوالي شعب دلتنگي

 

ماتم آن شکنجه هاي کبود

غصه ها بي مجال پيرت کرد

سينه ي غرق نور و سنگ ستم

داغ چندين بلال پيرت کرد

 

ديده هر دم غروب عامُ الحُزن

چشم باراني و پُر ابرت را

تو چه کردي در اين غريبستان

که خدا مي ستود صبرت را

 

با عمو در دل پريشانت

حس آرامش عجيبي بود

آه ديگر پس از ابوطالب

مکه زندان بي شکيبي بود

 

داغ ها ياس بيقرارت را

در غم خود سهيم مي کردند

مادري را به عرش مي‌ بردند

دختري را يتيم مي کردند

 

ماه عالم بگو چه آورده

به سر تو مُحاق خاکستر

دختر تو چقدر دلخون شد

بر سرت ريخت داغ خاکستر

 

خوب ديدي ميان اين مردم

دم به دم جوشش عواطف را

بوسه ي سنگ و زخم پيشانيت

غصه پر کرده بود طائف را

 

قلبتان را چقدر مي آزرد

داغدار غم اُحد بودن

زخمي از عهد بي بصيرت‌ ها

خسته از همرهان خود بودن

 

ناگهان بر تن تو گل کردند

زخم ها لاله ها شقايق ها

لب و دندان تو شده مجروح

آخر از لطف اين منافق ها

 

چه کشيدي در آن غروبي که

تن مجروح حمزه را ديدي

دلت آقا کدام سو مي رفت

بر دلش زخم نيزه را ديدي

 

ديد خيبر که گفتي آزاده

آب را بر کسي نمي بندد

گرچه از فرقه ي يهودي ها

به اسيران کسي نمي خندد

 

همه ديدند روز خندق هم

رحم و آزادگي شعارت بود

در مرام تو پيکر کشته

ايمن از غارت و جسارت بود

 

بر سر و سينه و گلوي حسين

بوسه هايت چقدر معروف است

روضه خوان را ببخش آقا جان

روضه از اين به بعد مکشوف است

 

با تماشاي قد و بالايش

از نگاه تو آرزو مي ريخت

آه ، ناگاه اگر زمين مي خورد

آسمان بر سرت فرو مي ريخت

 

پيش چشمت محاصره کردند

پيکر ماه بي پناهت را

خوب تکريم کرد اُمت تو

نيزه در نيزه بوسه گاهت را

 

سر خورشيد غرق خونت را

روي نيزه ببين چهل منزل

بارش سنگ ها چه خواهد کرد

با لبي نازنين چهل منزل

 

خون او خون تازه اي جوشاند

در رگ دين و مکتبت آقا

تا ابد شور نهضتش باقي‌ست

تا ابد کُلّ يوم ٍ عاشورا



20 دی 1391 1706 0

شاعر چشمهاي تو هستم...

در کمند نگاه تو قلبم
مثل آهو به دام افتاده
يا شبيه کبوتري خسته
که به پاي امام افتاده

من اسيرم اسير اين مرقد
خاک من با غمت سرشته شده
من کبوتر کبوتر مشهد
رزق من در حرم نوشته شده

با کرامات چشم تو ديگر
کي گرفتار درد و غم هستم
جزء عمرم نمي شود محسوب
لحظاتي که در حرم هستم

با تمام شکوه خود خورشيد
در کنارت چقدر کم جلوه‌ست
حج مقبول مستمنداني
کعبه با مرقد تو هم جلوه‌ست

شاعر چشمهاي تو هستم
با نگاهي کميت مي سازي
من قلم را به دست مي گيرم
اين تويي بيت بيت مي سازي

زائري از ديار قم هستم
که رسيدم به محضرت آقا
از سرم کم مباد يک لحظه
سايه ي لطف خواهرت آقا

يک نگاهت «و إن يکاد» من است
دل من تا هميشه بيمه ي‌ توست
آشيان کبوتران شما
حرم خواهر کريمه ي توست

مهر تو شرط عشق و شيدايي
عشق تو ابتداي ايمان است
تو انيس النفوس دلهايي
قيمت خاک بوسي ات جان است

چشمهايت محول الاحوال
قصه ي سرنوشت را ديدم
يک نگاه تو زير و رويم کرد
از حرم تا بهشت را ديدم

من کويرم کوير لب تشنه
تشنه ي آيه هاي بارانت
چشمهايت تمامْ توحيد است
قبله ي من! منم مسلمانت

مظهر رأفت خداوندي!
به کسي نه نگفته اي آقا
يک سحر پاي پنجره فولاد ...
يک شب جمعه صحن کرب و بلا ...

عشق را تو برايم آوردي
باني روضه هاي ما هستي
همه ي هستي ام فدايت باد
تو خودت کربلاي ما هستي
1388


18 دی 1391 1320 0

مرگ تدريجي چهل ساله...

حرف هايي نگفتني دارد
لحظه لحظه غروب چشمانت
رواي زخم هاي کهنه ي توست
اشک هاي بدون پايانت

شدت غم چه بي‌کران کرده
آسمان دل وسيعت را
غير زينب کسي نمي فهمد
راز شب گريه ي بقيعت را

بين اين مردمان بي غيرت
سهم آئينه ي دلت آه است
دم به دم روي منبر خورشيد
صبّ مولا چقدر جانکاه است

سالياني است آتش حسرت
در نگاهي کبود شعله ور است
زخم هايت هنوز هم تازه‌ست
دل تنگت هنوز پشت در است

دلت آخر چگونه تاب آورد
طعنه هاي مغيره را يک عمر
چه به روز دل تو آوردند
در و ديوار و کوچه ها يک عمر

دم نزد از مصيبت کوچه
پلک هاي صبور آئينه
تند بادي کبود و بي پروا
کوچه بود و عبور آئينه

دست سنگين باد و صورت گل
ساحت آينه دوباره شکست
سيلي باد و سيلي ديوار
هم زمان هر دو گوشواره شکست

خاطرات کبود آئينه
چقدر زود مو سپيدت کرد
مرگ تدريجي چهل ساله
داغ اين کوچه ها شهيدت کرد

دست هايي که حق مادر را
بين ديوار و در ادا کردند
روز تشييع تو کنار بقيع
خوب آقا به تو وفا کردند

پر در آورده تير کينه شان
به هواي زيارت تابوت
لاله لاله دخيل مي بندند
به ضريح مطهر پهلوت

در کنار تو غرق خون مي‌شد
باز هم چشم هاي کم سويي
روضه خوان غم تو مي گردد
بيقراري، شکسته پهلويي
1388



18 دی 1391 1145 0

روضه از اين به بعد مکشوف است...

ملکوت نگاه بارانيت
راوي يک مدينه اندوه است
سالياني است از غم غربت
خاطر خسته ي تو مجروح است

اين اهالي ظلمت دنيا
مردمان قبيله ي وهمند
در سلوک هدايت و رحمت
اشتياق تو را نمي فهمند

بي کسي خو گرفته بود آقا
با اهالي شِعب دلتنگي
مي شکستي چنان غريبانه
در حوالي شعب دلتنگي

ماتم آن شکنجه هاي کبود
غصه ها بي مجال پيرت کرد
سينه ي غرق نور و سنگ ستم
داغ چندين بلال پيرت کرد

ديده هر دم غروب عامُ الحُزن
چشم باراني و پُر ابرت را
تو چه کردي در اين غريبستان
که خدا مي ستود صبرت را

با عمو در دل پريشانت
حس آرامش عجيبي بود
آه ديگر پس از ابوطالب
مکه زندان بي شکيبي بود

داغ ها ياس بيقرارت را
در غم خود سهيم مي کردند
مادري را به عرش مي‌ بردند
دختري را يتيم مي کردند

ماه عالم بگو چه آورده
به سر تو مُحاق خاکستر
دختر تو چقدر دلخون شد
بر سرت ريخت داغ خاکستر

خوب ديدي ميان اين مردم
دم به دم جوشش عواطف را
بوسه ي سنگ و زخم پيشانيت
غصه پر کرده بود طائف را

قلبتان را چقدر مي آزرد
داغدار غم اُحد بودن
زخمي از عهد بي بصيرت‌ ها
خسته از همرهان خود بودن

ناگهان بر تن تو گل کردند
زخم ها لاله ها شقايق ها
لب و دندان تو شده مجروح
آخر از لطف اين منافق ها

چه کشيدي در آن غروبي که
تن مجروح حمزه را ديدي
دلت آقا کدام سو مي رفت
بر دلش زخم نيزه را ديدي

ديد خيبر که گفتي آزاده
آب را بر کسي نمي بندد
گرچه از فرقه ي يهودي ها
به اسيران کسي نمي خندد

همه ديدند روز خندق هم
رحم و آزادگي شعارت بود
در مرام تو پيکر کشته
ايمن از غارت و جسارت بود

بر سر و سينه و گلوي حسين
بوسه هايت چقدر معروف است
روضه خوان را ببخش آقا جان
روضه از اين به بعد مکشوف است

با تماشاي قد و بالايش
از نگاه تو آرزو مي ريخت
آه ، ناگاه اگر زمين مي خورد
آسمان بر سرت فرو مي ريخت

پيش چشمت محاصره کردند
پيکر ماه بي پناهت را
خوب تکريم کرد اُمت تو
نيزه در نيزه بوسه گاهت را

سر خورشيد غرق خونت را
روي نيزه ببين چهل منزل
بارش سنگ ها چه خواهد کرد
با لبي نازنين چهل منزل

خون او خون تازه اي جوشاند
در رگ دين و مکتبت آقا
تا ابد شور نهضتش باقي‌ست
تا ابد کُلّ يوم ٍ عاشورا
1388


18 دی 1391 1232 0

کاروان می رسد از راه،ولی آه ...

کاروان می رسد از راه ، ولی آه

چه دلگیر چه دلتنگ چه بی تاب

دل سنگ شده آب ، از این ناله‌ی جانکاه

زنی مویه کنان ، موی کنان

خسته، پریشان، پریشان و پریشان

شکسته ، نشسته‌ ، سر تربت سالار شهیدان

شده مرثیه خوان غم جانان

همان حضرت عطشان

همان کعبه‌ی ایمان

همان قاری قرآن ، سر نیزه‌ی خونبار

همان یار ، همان یار ، همان کشته‌ی اعدا.

کاروان می رسد از راه ، ولی آه

نه صبری نه شکیبی

نه مرهم نه طبیبی

عجب حال غریبی

ندارند به جز ماتم و اندوه حبیبی

ندارند به جز خاطر مجروح نصیبی

ز داغ غم این دشت بلاپوش

به دلهاست لهیبی

به هر سوی که رفتند

نه قبری نه نشانی

فقط می وزد از تربت محبوب

همان نفحه‌ی سیبی

که کشانده ست دل اهل حرم را.

 

کاروان می رسد از راه

و هرکس به کناری

پر از شیون و زاری

کنار غم یاری

سر قبر و مزاری

یکی با تب و دلواپسی و زمزمه رفته

به دنبال مزار پسر فاطمه رفته

یکی با دل مجروح

و با کوهی از اندوه

به دنبال مه علقمه رفته

یکی کرب و بلا پیش نگاهش

سراب است و سراب است

دلش در تب و تاب است

و این خاک پر از خاطره هایی ست

که یک یک همگی عین عذاب است

و این بانوی دلسوخته‌ی خسته رباب است

که با دیده‌ی خونبار و عزاپوش

خدایا به گمانش که گرفته ست

گلش را در آغوش

و با مویه و لالایی خود می رود از هوش:

«گلم تاب ندارد

حرم آب ندارد

علی خواب ندارد»

یکی بی پر و بی بال

دل افسرده و بی حال

که انگار گذشته ست چهل روز

بر او مثل چهل سال

و بوده ست پناه همه اطفال

پس از این همه غربت

رسیده ست به گودال

همان جا که عزیزش

همان جا که امیدش

همان جا که جوانان رشیدش

همان جا که شهیدش

در امواج پریشان نی و دشنه و شمشیر

در آن غربت دلگیر

شده مصحف پرپر

و رفته ست سرش بر سر نیزه

و تن بی کفن او، سه شب در دل صحرا

رها مانده خدایا.

 

چهل روز شکستن

چهل روز بریدن

چهل روز پی ناقه دویدن

چهل روز فقط طعنه و دشنام شنیدن

چه بگویم؟

چهل روز اسارت

چهل روز جسارت

چهل روز غم و غربت و غارت

چهل روز پریشانی و حسرت

چهل روز مصیبت

چه بگویم؟

چهل روز نه صبری نه قراری

نه یک محرم و یاری

ز دیاری به دیاری

عجب ناقه سواری

فقط بود سرت بر سر نی قاری زینب

چه بگویم؟

چهل روز تب و شیون و ناله

ز خاکستر و دشنام

ز هر بام حواله

و از شدت اندوه

و با خاطر مجروح

جگر گوشه‌ی تو کنج خرابه

همان آینه‌ی فاطمه

جا ماند سه ساله

چه بگویم؟

چهل روز فقط شیون و داغ و

غم و درد فراق و

فراق و ... فراق و ...

چه بگویم؟

بگویم، کدامین گله ها را؟

غم فاصله ها را؟

تب آبله ها را؟

و یا زخم گلوگیر ترین سلسله ها را؟

و یا طعنه‌ی بی رحم ترین هلهله ها را؟

و یا مرحمت دم به دم حرمله ها را؟

 

چهل روز صبوری و صبوری

غم و ماتم دوری و صبوری

و تا صبح سری کنج تنوری و صبوری

نه سلامی نه درودی

کبودی و کبودی

عجب آتش و خاکستر و دودی و کبودی

به آن شهر پر از کینه و ماتم

چه ورودی و کبودی

در آن بارش خونرنگ

سر نیزه تو بودی و کبودی

گذر از وسط کوچه‌ی سنگی یهودی و کبودی

و در طشت طلا گرم شهودی و چه ناگاه

چه دلتنگ غروبی ، چه چوبی

عجب اوج و فرودی و کبودی

خدایا چه کند زینب کبری!

 



13 دی 1391 5430 1

همه برگشته اند اما ...

دلِ خون، ‌حالِ خسته، اشکِ جاری

غریبی، بی پناهی، بی قراری

اسارت، آه غربت، روی نیلی

چهل روز و هزاران یادگاری

 

نگاه ابری اش دارد زمینه

شده دلتنگ مهتاب مدینه

پس از یک اربعین، سر  باز کرده

کنار علقمه بغض سکینه

 

نوای ناله و غم ها رقیه

گرفته کاروان دم: یا رقیه

رسیده اربعین بی قراری

همه برگشته اند اما رقیه ...

 

***

 

بخوانيد:

+ کاروان مي رسد از راه، ولي آه ...

+ از راه رسيده اربعيني ديگر



12 دی 1391 897 0

کُلُّ أرضٍ کربلا

نُه دي نور ايمان منجلي بود

نُه دي ذکر لبها يا علي بود

نُه دي روز مرگ اهل فتنه

9نُه دي روز بيعت با ولي بود

 

*

 

نماد صبر و عزت بود آن روز

شکوه استقامت بود آن روز

تمام نقشه ها شد نقش بر آب

تجلي بصيرت بود آن روز

 

*

 

نُه دي روز حق، روز خدا بود

شکوه غيرت اهل ولا بود

دم «يا ليتنا کنّا معک» داشت

نُه دي «کل ارض کربلا» بود

 

+ ضرورت لحظه شناسي از ديدگاه رهبر معظم انقلاب

 



07 دی 1391 1061 0

چه غوغایی شده پهلوی نیزه!

نگاه دشت خیره سوی نیزه

چه غوغایی شده پهلوی نیزه

فدای چشم های بیقرارت

نگاهی کن به من از روی نیزه

 

نگاهت دارد اعجاز مسیحا

قیامت می کند صحرا به صحرا

بخوان قرآن به روی نیزه و بعد

ببین تازه مسلمان های خود را

 

نه فریاد و نه شیون حرف می زد

شبیه روز ، روشن حرف می زد

چه از خورشید می فهمد مگر شام؟

نگاهت با دل من حرف می زد



05 دی 1391 1062 0

لا یوم کیومک أباعبدالله

چشمان تو غرق خون و لبها پر آه

آتش به دلت شراره می‌زد ناگاه

هر قطره ي خون روی لب تو می‌گفت:

«لا یوم کیومک أباعبدالله»

 

از آن همه بی‌کسی سخن می‌گویند

از شعله ي آه و سوختن می‌گویند

بالای سرت زینب و عباس و حسین

بر سینه زنان حسن حسن می‌گویند

 

ای عشق! دلیل ها نمی‌فهمندت

ای رود! قلیل ها نمی‌فهمندت

والله معزّ الاولیائی آقا

هر چند ذلیل ها نمی‌فهمندت

 

۱۳۸۹

 



30 آذر 1391 1162 0

ای رود! قلیل ها نمی‌فهمندت/امام حسن علیه السلام

چشمان تو غرق خون و لب ها پر آه
آتش به دلت شراره می‌زد ناگاه
هر قطره ی  خون روی لب تو می‌گفت:
«لا یوم کیومک أباعبدالله»

...

از آن همه بی‌کسی سخن می‌گویند
از شعلة آه و سوختن می‌گویند
بالای سرت زینب و عباس و حسین
بر سینه زنان حسن حسن می‌گویند

....

ای عشق! دلیل ها نمی‌فهمندت
ای رود! قلیل ها نمی‌فهمندت
والله معزّ الاولیائی آقا
هر چند ذلیل ها نمی‌فهمندت



30 آذر 1391 546 0

برایش باز شد باب نجاتی ...

انیس شیون و آهِ رقیه

شدی بر نیزه ها ماهِ رقیه

ببر با خود مرا، خیری ندارد

پس از تو عمر کوتاهِ رقیه

 

برایش باز شد باب نجاتی

شبی لبریز غم، اما حیاتی

دگر تاب جدایی را ندارد

شده ذکر لبش «عجل وفاتی»

 

نگاهی نیمه جان و بی رمق داشت

دو چشم خونجگرتر از شفق داشت

چه کرده خیزران با قلب دختر

اگر جان داد از داغ تو حق داشت



27 آذر 1391 1031 0

چه اشکی دارد امشب زینب تو!

نگاهش را به چشمت دوخت زینب

ز چشمان تو صبر آموخت زینب

به لب های تو می زد چوب ، بوسه

به پیش چشم تو می سوخت زینب

 

فدای ذکر یارب یا رب تو

چه اشکی دارد امشب زینب تو

به لب آورده جان کاروان را

به هر چوبی که می زد بر لب تو

 

تمام روضه آن شب بر ملا بود

گمانم کربلا در کربلا بود

بمیرم بوسه های خیزرانی

فقط یک روضه ي طشت طلا بود

 

***

 

بخوانيد:

+ لب مقدس قرآن و خيزران بوسه!

 



26 آذر 1391 964 1

سر خورشید بر دروازه ي شهر

تو که آرامبخش این قلوبی

خبر از حال من داری به خوبی

جواب اشک های زینب تو

شده در شام رقص و پایکوبی

 

شده زخم دل من سخت کاری

که از دستم نیامد هیچ کاری

به پیش چشم من در بارش سنگ

چه تکریمی شد از لب های قاری

 

چرا از ظلم بی اندازه ي شهر

نمی پاشد ز هم شیرازه ي شهر

دل هفت آسمان را غرق خون کرد

سر خورشید بر دروازه ي شهر

 

***

 

بخوانيد:

+ يک کاروان سپيده رسيده به شهر شام

+ خورشيد زينب شام را هم زير و رو کن

 



23 آذر 1391 939 0

به پا کن کربلایی در دل ما

بیاور با خودت نور خدا را

تجلی های مصباح الهدی را

به پا کن کربلایی در دل ما

تو که تا شام بردی کربلا را

 

به پا شد شور محشر خطبه می خواند

به خود لرزید منبر خطبه می خواند

شکوهش کوفه را در هم فرو ریخت

همه گفتند حیدر خطبه می خواند

 

غروب قافله یادت نمی‌رفت

صدای هلهله یادت نمی‌رفت

گلو و چشم و قلبت ‌سوخت عمری

سه تیر حرمله یادت نمی‌رفت

 

***

 

بخوانيد:

+ وَ أنَا بْنُ مَنْ قُتِلَ صَبْراً

+ رحمت واسعه ات دست مرا می‌گیرد

+ ذکر مصيبت مي‌کند: الشام الشام

+ از روزهاي قافله دلگير مي شوي



18 آذر 1391 1256 0

تنورخولی آن شب تا سحر سوخت

غم و درد و بلا کوچه به کوچه

تب و اشک و عزا کوچه به کوچه

میان کوفه گرداندند سر را

به روی نیزه ها کوچه به کوچه

 

خروش ناله در عرش است برپا

قیامت می شود از اشک زهرا

سری را خولی آورده به کوفه

تنی مانده رها بر خاک صحرا

 

دلش بی تاب از آهی پر شرر سوخت

شبیه چشم هایی شعله ور سوخت

به پای حنجری آتش گرفته

تنورخولی آن شب تا سحر سوخت



08 آذر 1391 910 0

کجا شایسته ي تو بوریا بود؟

مصیبت، طاقتش را سر می آورد

که با خود یک دل پرپر می آورد

از آن تن های غرق خون! بمیرم

هزاران تیر باید در می آورد

 

تنت خورشیدِ دشت کربلا بود

نه غسل و نه کفن در خون رها بود

بگو ای زینت دوش پیمبر

کجا شایسته ي تو بوریا بود؟

 

چه باید کرد با این خون جاری

تن خورشید و صدها زخم کاری

به روی خاک گفتم صورتت را ...

الهی من بمیرم سر نداری



06 آذر 1391 1121 0

خداحافظ تن در خون تپیده

ندارد وسعت داغم مساحت

ندیدم بعدِ تو یک روز راحت

مرا از کربلا بردند اما

دلم جا ماند بین قتلگاهت

 

ندارد شام غم هایم سپیده

من و یک کاروان قد خمیده

رسیده وقت آغاز جدایی

خداحافظ تن در خون تپیده

 

خزان شد پیش چشمم باغی از یاس

منم تنها در این هنگام حساس

مهیای سفر هستم ولی آه

ندارم محرمی برخیز عباس



05 آذر 1391 1153 0

چه آمد تا سحر بر روز زینب

دلِ عالم گرفت از هُرم آهت

فدای کودکان بی پناهت

الهی قلب من آتش بگیرد

شب آخر شبیه خیمه گاهت

 

تمام خیمه ها می سوخت یا رب

امان از بی پناهی در دل شب

تمام دشت پر بود از سیاهی

چه آمد تا سحر بر روز زینب

 

تو که رفتی کشید آتش زبانه

حرامی حمله ور شد وحشیانه

امان از بی حیائی های دشمن

امان از طعنه های تازیانه

 

***

 

بخوانيد:

+ چشم وا کردم و پرپر شدنت را ديدم



04 آذر 1391 884 1
صفحه 3 از 8ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  بعدی   انتها