دفتر مجازی شعر

(آرشیو نویسنده يوسف رحيمي)

دفتر شعر

هر بار که خواندمت جوابم دادی

 

شوری به دل پر تب و تابم دادی

همواره تو رزق بی حسابم دادی

هر ‌چند اجابتت نکردم هرگز

هر بار که خواندمت جوابم دادی

 

***

 

در بعضى از احاديث قدسيه آمده كه خداى متعال خطاب به بندگانش مى‏فرمايد:

نَادَيتُمونِى فَلَبَّيتكُم، سَأَلتُمُونِى فَاعطَيتُكُم، بَارَزتُمونى فَأمهَلتُكُم، تَرَكتُمونِى فَرَعيتُكُم، عَصَيتُمُونِى فَستَرتُكُم، فَإن رَجعْتُم إلى قِبلْتُكُم وَإن أدبرتُم عَنّى انتَظرتُكُم

مرا خوانديد شما را اجابت كردم، از من خواستيد به شما عطا نمودم، با من به جنگ و مخالفت برخاستيد شما را مهلت دادم، مرا واگذاشتيد شما را رعايت كردم، مرا معصيت كرديد بر شما پوشاندم، اگر به من باز گرديد شما را مى‏پذيرم و اگر از من روى بگردانيد به انتظار شما خواهم بود.

 

کشف الاسرار، ج3، ص829



02 مرداد 1391 784 0

مسلمانان! مسلماني کجا رفت؟

مولاي متقيان امام علي (ع) در خطبه بيست و هفتم نهج البلاغه مي فرمايند:

وَ لَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ كَانَ يَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ وَ الْأُخْرَى الْمُعَاهِدَةِ فَيَنْتَزِعُ حِجْلَهَا وَ قُلُبَهَا وَ قَلَائِدَهَا وَ رُعُثَهَا مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلَّا بِالاسْتِرْجَاعِ وَ الِاسْتِرْحَامِ ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِينَ مَا نَالَ رَجُلًا مِنْهُمْ كَلْمٌ وَ لَا أُرِيقَ لَهُمْ دَمٌ فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا كَانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ كَانَ بِهِ عِنْدِي جَدِيراً

به من خبر رسيده كه مردى از لشكر شام به خانه زنى مسلمان و زنى غير مسلمان كه در پناه حكومت اسلام بوده وارد شده، و خلخال و دستبند و گردن بند و گوشواره‏هاى آنها را به غارت برده، در حالى كه هيچ وسيله‏اى براى دفاع، جز گريه و التماس كردن، نداشته‏اند. لشكريان شام با غنيمت فراوان رفتند بدون اين كه حتّى يك نفر آنان، زخمى بردارد، و يا قطره خونى از او ريخته شود، اگر براى اين حادثه تلخ، مسلمانى از روى تأسّف بميرد، ملامت نخواهد شد، و از نظر من سزاوار است!

 

دوباره ظلمت تاريخ و تکرار

حکايت هاي تلخ کشت و کشتار

زماني غزه و بحرين، حالا

مسلمانان مظلوم ميانمار

*

تب و تاب نيستاني کجا رفت؟

شرافت هاي انساني کجا رفت؟

چرا اينقدر آخر بي تفاوت؟

مسلمانان! مسلماني کجا رفت؟

 

+ شمار کشته ها در ميانمار به پنجاه و دو هزار نفر رسيد!!!



29 تیر 1391 1190 0

سلام بر ماه ميهماني کريم عالم

 

آنقدر رئوف و مهرباني يا رب

که آمده عبد نيمه جاني يا رب

هرگز نشنيده ام گنه کاران را

از خانهٔ‌ رحمتت براني يارب

 

***

 

حضرت امیرالمؤمنین علی عليه السلام، هنگام دفن سلمان فارسی، بر کفن او چنین نوشت:

 

وفـدت‏ على‏ الكـريم‏ بغـير زاد             من الحسنات و القلب السليم‏

فحمل الـزّاد أقبـح كلّ شي‏ء              إذا كـان الـوفـود علـى الكـريـم‏

 

وارد شدم بر بزرگترین کریم عالم، در حالی که زاد و توشه ای از حسنات به همراه ندارم، قلبم که تسلیم محض است، هدیة معشوق می کنم. آنگاه که کسی بر کریمی وارد می‌شود، آیا زشت و قبیح نیست که با خود زاد و توشه ای حمل کند!

 

منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى) ج‏6، ص63



26 تیر 1391 777 0

السلام عليک يا بنت الحسين (س)

 

در اوج شکوه و اوج بي همتايي

داري دلي آسماني و دريايي

کي عمر سه سالهٔ‌ تو را مي فهميم؟

تو آينه دار زينب و زهرايي

 

.............................................................

يادش بخير...

اولين شعر رسمي که نوشتم براي همين بانوي با کرامت بود.

چه ايام خوشي بود تابستان 84

مرورش خالي از لطف نيست: دختري آمد از قبيله نور



20 تیر 1391 940 0

اللهم عجل لوليک الفرج

 

حلال تمام مشکلاتي اي عشق

تنها تو بهانۀ حياتي اي عشق

برگرد که روزمرّگي ما را کشت

الحق که سفينة‌ النجاتي اي عشق

 

+ هر شب از اين جاده رفته ايم ولي حيف ...



14 تیر 1391 1003 1

وقتی که چشم های تو تابید ...

وقتی تو از سفر برسی عید می‌شود

دنیا دوباره صاحب خورشید می‌شود

 

چشمان روشنت که طلوعي دوباره کرد

دلها پر از تجلّی توحید می‌شود

 

با اهتزاز پرچم سرخت در آسمان

پیمان عشق و عاطفه تجدید می‌شود

 

از چشم خیس گریه کنان شهید عشق

با بوسه ای به راه تو تمجید می‌شود

 

یک عمر نوکریِ در خانۀ حسین

با یک نگاه لطف تو تایید می‌شود

 

آقا طواف مرقد خاکی مادرت

وقتی که چشمای تو تابید، می‌شود

 

این جمعه ها عزای مرا جار می‌زنند

برگرد با رسیدن تو عید می‌شود



12 تیر 1391 897 0

 

از حُسن زبانزد پيمبر خواندند

از هيبت و اقتدار حيدر خواندند

شد جلوۀ احمد و علي آينه اي

آن آينه را علي اکبر خواندند

 

+ مانند جدت رحمةٌ للعالميني



10 تیر 1391 754 0

ای صبح بازگشت تو آغاز عیدها

از راه می رسند بهاران و عیدها
مانده ولی به راه تو چشم امیدها

زخم فراق در دلمان کهنه می شود
آقا در آستانه سال جدیدها

مانند آفتاب لب بام تا به کی
دل خوش کنیم بی تو به وعده وعیدها

دلتنگی مرا به تماشا گذاشتند
هر جمعه برگ زردی از این سر رسیدها

مانند ماست در تب و تاب فراق تو
هر شب جنون سر به گریبان بیدها

هر روزمان بدون تو شام عزا گذشت
ای صبح بازگشت تو آغاز عیدها

می آیی از نواحی سرسبز آسمان
با بیرقی به سرخی خون شهیدها


08 تیر 1391 1348 1

کربلا مي رويم! بسم الله

ماه عشق است ماه عشاق است

ماه دل هاي مست و مشتاق است

 

در ميخانه‌ي کرم شد باز

الدخيل اين حریم ِ رزاق است

 

ريزه خوارش فقط نه اهل زمين

جرعه نوشش تمام آفاق است

 

بي حساب است فضل این ساقی

شب جود و سخا و انفاق است

 

بين دلهاي بيدلان امشب

با سر زلف يار ميثاق است

 

شب زلف مجعدش «والّيل»

صبح چشمش به عالم اشراق است

 

«قبره في قلوب من والاه»

حرمش قبله گاه عشاق است

 



01 تیر 1391 828 0

ماه شعبان رسيد ماه سه ماه

 

السلام عليکم يا اهل بيت النبوة (ع)

براي خواندن اشعار روي تصاوير کليلک فرمائيد:

 

از هرچه بگذرم سخن دوست خوشتر است      در دست تو تلاطم شمشير ديدني ست     رحمت واسعه ات دست مرا مي گيرد

 



01 تیر 1391 843 0

السلام عليکم يا انصار اباعبدالله الحسين (ع)

 

اي منتقم خون شهيدان برگرد

از مشرق پر فروغ ايمان برگرد

با سيصد و سيزده مسيحائي دم

با همت و باکري و چمران برگرد

 

 

+با عقل آب عشق به يك جو نمی‌رود / بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم‌



31 خرداد 1391 914 0

اللهم صل علي محمد و آل محمد

 

امروز اگر که پا به پای کلمات

تا محضر تو آمدم ای صبح نجات

چشمان تهیدست برایت دارم

دریاب مرا به برکت يک صلوات

 

 

+ بي ولاي علي اين طايفه سرگردانند

 



28 خرداد 1391 828 1

حتي قفس براش مجال پرندگي ست

در سايه سار کوکب موسي بن جعفريم

ما شیعیان مکتب موسی بن جعفریم

 

فيضش به گوشه گوشه‌ی ايران رسيده است

يعني گداي هر شب موسي بن جعفريم

 

هستي ماست نوکري اهل بيت او

ما خانه زاد زينب موسي بن جعفريم

 

قم آستان رحمت آل پيمبر است

در این حرم، مُقرَّب موسی بن جعفریم

 

با مهر و رأفتش دل ما را خریده است

ما بنده‌ی مُکاتَب موسی بن جعفریم

 

چشم اميد اهل دو عالم به دست اوست

مات مرام و مشرب موسي بن جعفريم

 

حتي قفس براش مجال پرندگي ست

مديون ذکر و يارب موسي بن جعفريم

 

دلسوخته ز ندبه‌ی چشمان خسته اش

دلخون ز ناله و تبِ موسي بن جعفريم

 

آتش زده به قلب پريشان، مصيبتش

با دست بسته غرق سجود است حضرتش

 

از طعنه هاي دشمن نادان چه مي‌کشيد

بين کوير، حضرت باران چه مي‌کشيد

 

در بند ظلم و کينه‌ی قوم ستمگري

تنها پناه عالم امکان چه مي‌کشيد

 

خورشيد عشق و رحمت و نور و سخا و جود

در بين اين قبيله‌ی عصيان چه مي‌کشيد

 

با پيکرش چه کرده تب تازيانه ها

با حال خسته گوشه‌ی زندان چه مي‌کشيد

 

شکر خدا که دختر مظلومه اش نديد

باباي بي شکيب و پريشان چه مي‌کشيد

 

اما دلم گرفته ز اندوه ديگري

طفل سه ساله گوشه‌ی ويران چه مي‌کشيد

 

با ديدن سر پدرش در ميان طشت

هنگام بوسه بر لب عطشان چه مي‌کشيد

 

وقتي که ديد چشم کبودش در آن ميان

خونين شده تلاوت قرآن چه مي‌کشيد

 

مي گفت با لب پر از آهي که جان نداشت:

اي کاش هيچ سنگدلي خيزران نداشت



21 خرداد 1391 747 0

أين الرجبيون؟

گفتم که براي خاطر او بايد ...

گفتم ببرم توشه‌ي نيکي شايد ...

افسوس نماند فرصتي تا حتي ...

هيهات که عمر رفته کي باز آيد !



18 خرداد 1391 701 0

... بگذار بگذریم

امام سجاد (ع) فرمود:

«ان عمتی زینب کانت تؤدی صلواتها، من قیام الفرائض

و النوافل عند مسیرنا من الکوفة الی الشام وفی بعض

منازل کانت تصلی من جلوس لشدة الجوع والضعف»

 

عمه ام زینب در مسیر کوفه تا شام همه نمازهای واجب

و مستحب را اقامه می نمود و در بعضی منازل به خاطر

شدت گرسنگی و ضعف، نشسته ادای تکلیف می کرد.

 

ریاحین الشریعه (پیشین)، ج 3، ص 62

 

هر چند پاي بي رمق او توان نداشت

هر چند بين قافله جانش امان نداشت

 

بار امانتي که به منزل رسانده است

چيزي کم از رسالت پيغمبران نداشت

 

 



16 خرداد 1391 952 0

عمریست که مشغول عبادت هستم

با شوکت بی نظیرش آمد از راه

می آید از آسمان و در دستش ماه

دیدی که دهان کعبه هم وا مانده

لا حول ولا قوة الا بالله

*

از جلوه ی نور ازلی می گویم

از ساحت آن صبح جلی می گویم

عمریست که مشغول عبادت هستم

هر شام و سحر علی علی می گویم

*

ملک و ملکوت می شود حیرانش

برپاست حماسه های بی پایانش

لشکر به دمی ز هم فرو می پاشد

می آید و ذوالفقار در دستانش

*

چشم همه بر شکوه بی همتا بود

آن روز که شور حیدری برپا بود

وقتی در قلعه را درآورد از جا

ذکر لب او نوای یازهرا بود

*

با مهر تو هر دلی شرف می گیرد

عشق تو دل مرا هدف می گیرد

هر کس که به ذکر یا علی دلگرم است

از فاطمه ایوان نجف می گیرد



14 خرداد 1391 800 0

من روزي هر ساله ام را از تو دارم

در ساحل جود خدا باران گرفته

باران نور و رحمت و احسان گرفته

 

در هر نگاه اين قبيله هل أتايي ست

چشم تهيدستان عالم جان گرفته

 

مي بارد انوار کرم از هر کرانه

شبهاي دلگير زمين پايان گرفته

 

داده خدا ماهي به خورشيد رئوفش

آري دعاي حضرت جانان گرفته

 

از عرش جنت سوره‌ی ياسين رسيده

خاک مدينه عطر الرّحمان گرفته

 

نسل امامت مي شود پاينده با او

از برکتش دلهاي شيعه جان گرفته

 



07 خرداد 1391 760 0

باید برای غربت تو بی امان گریست

بالاتری ز مدح و ثنا أیها النقی

ابن الرضای دوم ما أیها النقی

 

با حبّ تو عبادت ما عین بندگی ست

هادی آل فاطمه یا أیها النقی

 

دارم ولی شناسی خود را ز نور تو

مولای من ولی خدا أیها النقی

 

با آن نقاوت نقوی یک نگاه کن

پاکیزه کن وجود مرا أیها النقی

 

با صد امید همچو گدایان سامرا

پر می کشیم سوی شما أیها النقی

 

بخشنده تر ز حاتم طائی تویی تویی

مسکین ترم ز هرچه گدا أیها النقی

 

من هرچه خواستم تو عنایت نموده ای

یک حاجتم نگشته روا أیها النقی

 

گردد جوانی ام همه ترویج مکتبت

جانم شود فدای تو یا أیها النقی

 

باید برای غربت تو بی امان گریست

با ناله هاي حضرت صاحب زمان گریست

 

شرمنده از قدوم تو چشمان جاده بود

دشمن سواره آمد و پایت پیاده بود

 

آن ناخن شکسته و آن کاروان سرا

توهین به ساحت تو برایش چه ساده بود

 

بارانی ست از غم تو چشم سامرا

با دیدن تو اشک ملک بی اراده بود

 

وقتی که آسمان ز غمت سینه چاک شد

دیدی که عرش سر روی زانو نهاده بود

 

زهر ستم چه با جگر پاره پاره کرد

دیگر نفس ... نفس ... به شماره فتاده بود

 

شکر خدا که دشمن تو خیزران نداشت

هر چند دل ، شکسته از آن بزم باده بود

 

آقا بیا و با دل غرق به خون بخوان

از آن سه ساله که پدر از دست داده بود

 

جانش رسید بر لبش از ضربه های چوب

وقتی کنار طشت طلا ایستاده بود

 

آرام قلب خسته اش از دست رفته بود

چشم به خون نشسته اش از دست رفته بود

 



04 خرداد 1391 1031 0

نبودي ببيني ... اما

  

در فتح و دلاوري نخستين شهر است

مديون حماسه هاي تو اين شهر است

جانا ! تو محمّد جهان آرايي

چشمان تو فاتحان خونين شهر است

 



03 خرداد 1391 727 0

احيا کننده‌ی کلمات محمدي

موّاج می شویم و به دریا نمی رسیم

پرواز می شویم و به بالا نمی رسیم

 

این بالها شبیه وبالند، ابترند

وقتی به سیر عالم معنا نمی رسیم

 

این چشمهای خیس و تهی دست شاهدند

بی تو به جلوه زار تماشا نمی رسیم

 

تا بی کرانه های حضور خدائی ات

پر می کشیم روز و شب اما نمی رسیم

 

باشد اگر تمام جهان زیر پایمان

حتی به خاک پای تو آقا نمی رسیم

 

این حرفها نشانه‌ی تقصیر فهم ماست

حیران شدن میان صفات تو سهم ماست

 

دنیا تو را چگونه بفهمد؟ چه باوری!

از مرز عقلهای زمینی فراتری

 



01 خرداد 1391 656 0
صفحه 6 از 8ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  بعدی   انتها