(آرشیو نویسنده قیصر امین پور)

دفتر شعر

تو را دوست دارم!

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!
من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد همآواز با ما:
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم


30 فروردین 1391 10912 0

صف، انتظار، صف، امضا، شماره

صف
انتظار
صف
امضا
شماره
امضا
فردا دوباره
صف
انتظار
امضا
شماره
ای کاش باد...
ای کاش باد این همه کاغذ را
می برد!
ای کاش باد...
یا
یک ذره اعتماد...



30 فروردین 1391 2345 2

پسینگاه جمعه؛ همان لحظه های هبوط!

چرا باز هم غم؟
چرا باز دلشوره های دمادم؟
پسینگاه جمعه؛
همان لحظه های هبوط!
همان وقت میلاد آدم!*


*خدا آدم را پس از پسینگاه جمعه خلق کرد و هم به روز جمعه وی را از بهشت بیرون کرد.
ترجمه ی تاریخ طبری، ج1، ص34 و69


30 فروردین 1391 4403 0

سه شنبه؛ چرا تلخ و بی حوصله؟

سه شنبه؛
چرا تلخ و بی حوصله؟
سه شنبه؛
چرا این همه فاصله؟
سه شنبه؛
چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!
سه شنبه
خدا کوه را آفرید!*


*خداوند کوه ها را روز سه شنبه آفرید. از این رو کسان سه شنبه را روزی سنگین می دانند.
ترجمه ی تاریخ طبری،ج1،ص33


30 فروردین 1391 16705 2

شنبه

خدا ابتدا آب را
سپس زندگی را از آب آفرید
جهان نقش بر آب
و آن آب بر باد...*


30 فروردین 1391 2674 1

راستی در میان این همه اگر تو چقدر بایدی!

در تمام طول این سفر اگر
طول و عرض صفر را
طی نکرده ام
در عبور از این مسیر دور
از الف اگر گذشته ام
از اگر اگر به یا رسیده ام
از کجا به ناکجا...
یا اگر به وهم بودنم
احتمال داده ام
باز هم دویده ام
آنچنان که زندگی مرا
در هوای تو
نفس نفس
حدس می زند
هر چه می دوم
با گمان رد گام های تو
گم نمی شوم
راستی
در میان این همه اگر
تو چقدر بایدی!


30 فروردین 1391 27368 0

گفت: احوالت چطور است؟

گفت: احوالت چطور است؟
گفتمش: عالی است
مثل حال گُل!
حال گُل در چنگ چنگیز مغول!


30 فروردین 1391 22389 1

از خوبی تو بود که من بد شدم!

اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده ی تو رد شدم
اصلاً نه تو، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم!


30 فروردین 1391 4774 0

گل های کاغذی نیز با سیم خاردار در چشم ما عزیز نمی مانند

وقتی که غنچه های شکوفا
با خارهای سبز طبیعی
در باغ ما عزیز نماندند
گل های کاغذی نیز
با سیم خاردار
در چشم ما عزیز نمی مانند


30 فروردین 1391 6451 0

باور نمی کنم که ناگهان به سادگی آب از ساحل سلام دل برکنم

باور نمی کنم
که ناگهان به سادگی آب
از ساحل سلام
دل برکنم
تا لحظه لحظه در دل دریای دور
امواج بی کران دقایق را
پارو زنم!


30 فروردین 1391 2322 0

چهارم شخص مجهول

باری من و تو بی گناهیم
او نیز تقصیری ندارد
پس بی گمان این کار
کار چهارم شخص مجهول است!


30 فروردین 1391 3885 0

آرمانشهر

خدا روستا را
بشر شهر را...
ولی شاعران آرمانشهر را آفریدند
که در خواب هم خواب آن را ندیدند


30 فروردین 1391 4898 0

راستی روزهای سه شنبه پایتخت جهان بود!

بهترین لحظه ها
روزها
سالها را
با تمام جوانی
روی این پله های بلند و قدیمی
زیر پا می گذارم
بین بیداری و خواب
رو به روی تو در لحظه ای بی کران می نشینم...
راستی باز هم می توانم
بار دیگر از این پله ها
خسته
بالا بیایم
تا تو را لحظه ای بی تعارف
روی آن صندلی های چوبی
با همان خنده ی بی تکلف ببینم؟
بهترین لحظه ها...
لحظه هایی که در حلقه ی کوچک ما
قصه از هر که و هر کجای زمین و زمان بود
قصه ی عاشقان بود
راستی روزهای سه شنبه
پایتخت جهان بود!


30 فروردین 1391 8367 0

مرگ

ما
در تمام عمر تو را در نمی یابیم
اما
تو
ناگهان
همه را در می یابی!


30 فروردین 1391 4115 3

زهی خیال خام!

گذشتن از چهل
رسیدن و کمال
چه فکر کال کودکانه ای!
زهی خیال خام!
تمام!


30 فروردین 1391 7855 0

دیگر نمی شناسند همدیگر را!

سیبی که از درخت می افتد
از نو به شاخه بر می گردد
اما
دیگر نمی شناسند
همدیگر را!


30 فروردین 1391 1690 0

هرگز دلم نخواست بگویم: هرگز

هرگز دلم نخواست بگویم:
هرگز
مرگ از طنین هرگز
می زاید
اما همیشه
از ریشه ی همیشه می آید
رفتن
همیشه رفتن
حتی همیشه در نرسیدن
رفتن!


30 فروردین 1391 2293 0

لحظه ی دیگر اما تا کجا باد؟ تا کی؟

لحظه ی چشم واکردن من
از نخستین نَفَسْ گریه
در دومین صبح اردیبهشت سی و هشت
تا سی و هشت اردیبهشت پیاپی
پیاپی!
عین یک چشم بر هم زدن بود
لحظه ی دیگر اما
تا کجا باد؟
تا کی؟


30 فروردین 1391 1217 0

اگر سنگ، سنگ...اگر آدمی، آدمی است

اگر سنگ، سنگ...
اگر آدمی، آدمی است
اگر هر کسی جز خودش نیست
اگر این همه آشکارا بدیهی است
چرا هر شب و روز، هر بار
به ناچار
هزاران دلیل و سند لازم است،
که ثابت کند:
تو تویی؟
هزاران دلیل و سند
که ثابت کند...


30 فروردین 1391 3466 0

صدای تو مرا دوباره برد به کوچه های تنگ پا برهنگی

صدای تو مرا دوباره برد
به کوچه های تنگ پا برهنگی
به عصمت گناه کودکانگی
به عطر خیس کاهگل
به پشت بام های صبح زود
در هوای بی قراری بهار
به خوابهای خوب دور
به غربت غریب کوچه های خاکی صبور
به کرک های خط سبز
بر لب کبود رود
به بوی لحظه های هر چه بود یا نبود
به نوجوانی نجیب جوشش غرور
روی گونه های بی گناهی بلوغ
به لحظه ی نگاه ناگهانی
به آن نگاه ناتمام
به آن سلام خیس ترسْ خورده
زیر دانه های ریز ریز ابتدای دی
به بوی لحظه های هر کجای کی!
به سایه های ساکت خنک
به صخره های سبز در شکاف آفتابگیرکوه
به هُرم آفتاب تفته ای
که بی گدار
با تمام تشنگی
به آب می زنیم
به عصرهای جمعه ای
که با دوچرخه های لاغر بلند
تمام اضطراب شنبه های جبر را
رکاب می زنیم
به بوی لحظه های بی بهانگی
که دل به گریه ها و خنده های بی حساب می زنیم
به «آی روزگار...» های حسرت دروغکی
غم فراق دلبر به خواب هم ندیده ی همیشه بی وفا
به جور کردن سه چار بیت سوزناک زورکی
به رفت و آمد مدام بادها و یادها
سوار قایقی رها
به موج موج انتهای بی کرانگی
دوار گردش نوار...
مرور صفحه ی سفید خاطرات خیس...
صدا تمام شد!
سرم به صخره ی سکوت خورد...
آه بی ترانگی!


30 فروردین 1391 5127 0
صفحه 10 از 14ابتدا   قبلی   5  6  7  8  9  [10]  11  12  13  14  بعدی   انتها