(آرشیو نویسنده قیصر امین پور)

دفتر شعر

حالیا در سوگ چشمت حال آبادی خراب

سوره ی چشم خرابت حکم تحریم شراب
سِفْر تکوین نگاهت مژده ی اهل کتاب

روز و شب در چشم تو تصویر موعود من است
گرگ و میش از چشمه ی چشم تو می نوشند آب

شهر شب با داغیاد تو چراغان شد ولی
حالیا در سوگ چشمت حال آبادی خراب

صبح خون می ریخت از پرهای بالش چون که شب
آخرین تصویر پرواز تو را دیدم به خواب

در نگاهت نقطه ی ابهام گنگی بود خاک
ذره بین کوچکی در دستهایت آفتاب

پرسشی دارم ز تو: آن سوی این دیوار چیست؟
ای سوال روشن ما را نگاه تو جواب!


30 فروردین 1391 2859 0

تو را دوست دارم!

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!
من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد همآواز با ما:
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم


30 فروردین 1391 11252 0

صف، انتظار، صف، امضا، شماره

صف
انتظار
صف
امضا
شماره
امضا
فردا دوباره
صف
انتظار
امضا
شماره
ای کاش باد...
ای کاش باد این همه کاغذ را
می برد!
ای کاش باد...
یا
یک ذره اعتماد...



30 فروردین 1391 2474 2

پسینگاه جمعه؛ همان لحظه های هبوط!

چرا باز هم غم؟
چرا باز دلشوره های دمادم؟
پسینگاه جمعه؛
همان لحظه های هبوط!
همان وقت میلاد آدم!*


*خدا آدم را پس از پسینگاه جمعه خلق کرد و هم به روز جمعه وی را از بهشت بیرون کرد.
ترجمه ی تاریخ طبری، ج1، ص34 و69


30 فروردین 1391 4627 0

سه شنبه؛ چرا تلخ و بی حوصله؟

سه شنبه؛
چرا تلخ و بی حوصله؟
سه شنبه؛
چرا این همه فاصله؟
سه شنبه؛
چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!
سه شنبه
خدا کوه را آفرید!*


*خداوند کوه ها را روز سه شنبه آفرید. از این رو کسان سه شنبه را روزی سنگین می دانند.
ترجمه ی تاریخ طبری،ج1،ص33


30 فروردین 1391 17173 2

شنبه

خدا ابتدا آب را
سپس زندگی را از آب آفرید
جهان نقش بر آب
و آن آب بر باد...*


30 فروردین 1391 2773 1

راستی در میان این همه اگر تو چقدر بایدی!

در تمام طول این سفر اگر
طول و عرض صفر را
طی نکرده ام
در عبور از این مسیر دور
از الف اگر گذشته ام
از اگر اگر به یا رسیده ام
از کجا به ناکجا...
یا اگر به وهم بودنم
احتمال داده ام
باز هم دویده ام
آنچنان که زندگی مرا
در هوای تو
نفس نفس
حدس می زند
هر چه می دوم
با گمان رد گام های تو
گم نمی شوم
راستی
در میان این همه اگر
تو چقدر بایدی!


30 فروردین 1391 28311 0

گفت: احوالت چطور است؟

گفت: احوالت چطور است؟
گفتمش: عالی است
مثل حال گُل!
حال گُل در چنگ چنگیز مغول!


30 فروردین 1391 23938 1

از خوبی تو بود که من بد شدم!

اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده ی تو رد شدم
اصلاً نه تو، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم!


30 فروردین 1391 5006 0

گل های کاغذی نیز با سیم خاردار در چشم ما عزیز نمی مانند

وقتی که غنچه های شکوفا
با خارهای سبز طبیعی
در باغ ما عزیز نماندند
گل های کاغذی نیز
با سیم خاردار
در چشم ما عزیز نمی مانند


30 فروردین 1391 6657 0

باور نمی کنم که ناگهان به سادگی آب از ساحل سلام دل برکنم

باور نمی کنم
که ناگهان به سادگی آب
از ساحل سلام
دل برکنم
تا لحظه لحظه در دل دریای دور
امواج بی کران دقایق را
پارو زنم!


30 فروردین 1391 2454 0

چهارم شخص مجهول

باری من و تو بی گناهیم
او نیز تقصیری ندارد
پس بی گمان این کار
کار چهارم شخص مجهول است!


30 فروردین 1391 4052 0

آرمانشهر

خدا روستا را
بشر شهر را...
ولی شاعران آرمانشهر را آفریدند
که در خواب هم خواب آن را ندیدند


30 فروردین 1391 5106 0

راستی روزهای سه شنبه پایتخت جهان بود!

بهترین لحظه ها
روزها
سالها را
با تمام جوانی
روی این پله های بلند و قدیمی
زیر پا می گذارم
بین بیداری و خواب
رو به روی تو در لحظه ای بی کران می نشینم...
راستی باز هم می توانم
بار دیگر از این پله ها
خسته
بالا بیایم
تا تو را لحظه ای بی تعارف
روی آن صندلی های چوبی
با همان خنده ی بی تکلف ببینم؟
بهترین لحظه ها...
لحظه هایی که در حلقه ی کوچک ما
قصه از هر که و هر کجای زمین و زمان بود
قصه ی عاشقان بود
راستی روزهای سه شنبه
پایتخت جهان بود!


30 فروردین 1391 8521 0

مرگ

ما
در تمام عمر تو را در نمی یابیم
اما
تو
ناگهان
همه را در می یابی!


30 فروردین 1391 4300 3

زهی خیال خام!

گذشتن از چهل
رسیدن و کمال
چه فکر کال کودکانه ای!
زهی خیال خام!
تمام!


30 فروردین 1391 8074 0

دیگر نمی شناسند همدیگر را!

سیبی که از درخت می افتد
از نو به شاخه بر می گردد
اما
دیگر نمی شناسند
همدیگر را!


30 فروردین 1391 1728 0

هرگز دلم نخواست بگویم: هرگز

هرگز دلم نخواست بگویم:
هرگز
مرگ از طنین هرگز
می زاید
اما همیشه
از ریشه ی همیشه می آید
رفتن
همیشه رفتن
حتی همیشه در نرسیدن
رفتن!


30 فروردین 1391 2439 0

لحظه ی دیگر اما تا کجا باد؟ تا کی؟

لحظه ی چشم واکردن من
از نخستین نَفَسْ گریه
در دومین صبح اردیبهشت سی و هشت
تا سی و هشت اردیبهشت پیاپی
پیاپی!
عین یک چشم بر هم زدن بود
لحظه ی دیگر اما
تا کجا باد؟
تا کی؟


30 فروردین 1391 1309 0

اگر سنگ، سنگ...اگر آدمی، آدمی است

اگر سنگ، سنگ...
اگر آدمی، آدمی است
اگر هر کسی جز خودش نیست
اگر این همه آشکارا بدیهی است
چرا هر شب و روز، هر بار
به ناچار
هزاران دلیل و سند لازم است،
که ثابت کند:
تو تویی؟
هزاران دلیل و سند
که ثابت کند...


30 فروردین 1391 3606 0
صفحه 10 از 14ابتدا   قبلی   5  6  7  8  9  [10]  11  12  13  14  بعدی   انتها