(آرشیو نویسنده قیصر امین پور)

دفتر شعر

صدای تو مرا دوباره برد به کوچه های تنگ پا برهنگی

صدای تو مرا دوباره برد
به کوچه های تنگ پا برهنگی
به عصمت گناه کودکانگی
به عطر خیس کاهگل
به پشت بام های صبح زود
در هوای بی قراری بهار
به خوابهای خوب دور
به غربت غریب کوچه های خاکی صبور
به کرک های خط سبز
بر لب کبود رود
به بوی لحظه های هر چه بود یا نبود
به نوجوانی نجیب جوشش غرور
روی گونه های بی گناهی بلوغ
به لحظه ی نگاه ناگهانی
به آن نگاه ناتمام
به آن سلام خیس ترسْ خورده
زیر دانه های ریز ریز ابتدای دی
به بوی لحظه های هر کجای کی!
به سایه های ساکت خنک
به صخره های سبز در شکاف آفتابگیرکوه
به هُرم آفتاب تفته ای
که بی گدار
با تمام تشنگی
به آب می زنیم
به عصرهای جمعه ای
که با دوچرخه های لاغر بلند
تمام اضطراب شنبه های جبر را
رکاب می زنیم
به بوی لحظه های بی بهانگی
که دل به گریه ها و خنده های بی حساب می زنیم
به «آی روزگار...» های حسرت دروغکی
غم فراق دلبر به خواب هم ندیده ی همیشه بی وفا
به جور کردن سه چار بیت سوزناک زورکی
به رفت و آمد مدام بادها و یادها
سوار قایقی رها
به موج موج انتهای بی کرانگی
دوار گردش نوار...
مرور صفحه ی سفید خاطرات خیس...
صدا تمام شد!
سرم به صخره ی سکوت خورد...
آه بی ترانگی!


30 فروردین 1391 5678 0

برای تو ای روز اردیبهشتی

چه اسفندها... آه!
چه اسفندها دود کردیم!
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند: این روزها می رسی
                                     از همین راه!


29 فروردین 1391 6476 0

هزار خواهش و آیا/ هزار پرسش و اما

هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر  
هزار بار نبرده
هزار بوک و مگر
هزار حرف نگفته
هزار راه نرفته
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز!
مگر تو ای همه هیچ!
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری!
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری!


27 فروردین 1391 10425 0

چرا تا تو را داغ بودم، نگفتم

چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم، نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن
حرف های من
افتاد


27 فروردین 1391 5831 0

اگر حرف‌های دلم بی اگر بود

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
 اگر دفتر خاطرات طراوت
 پر از رد پای دقایق نبود
 اگر ذهن آیینه خالی نبود
 اگر عادت عابران بی‌خیالی نبود
 اگر گوش سنگین این کوچه‌ها
 فقط یک نفس می‌توانست
 طنین عبوری نسیمانه را
 به خاطر سپارد
 اگر آسمان می‌توانست، یک‌ریز
 شبی چشم‌های درشت تو را جای شبنم ببارد
 اگر رد پای نگاه تو را
 باد و باران
 از این کوچه‌ها آب و جارو نمی‌کرد
 اگر قلک کودکی لحظه‌ها را پس انداز می‌کرد
 اگر آسمان سفره‌ی هفت رنگ دلش را
 برای کسی باز می‌کرد
 و می‌شد به رسم امانت
 گلی را به دست زمین بسپریم
 و از آسمان پس بگیریم
 اگر خاک کافر نبود
 و روی حقیقت نمی‌ریخت
 اگر ساعت آسمان دور باطل نمی‌زد
 اگر کوه‌ها کر نبودند
 اگر آب‌ها تر نبودند
 اگر باد می‌ایستاد
 اگر حرف‌های دلم بی اگر بود
 اگر فرصت چشم من بیشتر بود
 اگر می‌توانستم از خاک
 یک دسته لبخند پرپر بچینم
 تو را می‌توانستم ای دور
 از دور
 یک‌بار دیگر ببینم!


27 فروردین 1391 11180 8

از نثار يک دريغ هم دريغ مي کنيم؟

ما که اين همه براي عشق
آه و ناله ي دروغ مي کنيم
راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
-که بي دريغ-
خون خويش را نثار عشق مي کنند
از نثار يک دريغ هم
دريغ مي کنيم؟


27 فروردین 1391 1553 0

در خواب های کودکی ام هر شب طنین سوت قطاری از ایستگاه می گذرد

در خوابهای کودکی ام
هر شب طنین سوت قطاری
از ایستگاه می گذرد
دنباله ی قطار
انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
تنها تویی که دست تکان می دهی
آنگاه
در چارچوب پنجره ها
شب شعله می کشد
با دود گیسوان تو در باد
در امتداد راه مه آلود
در دود
دود
دود...


27 فروردین 1391 5709 0

سرنوشت من سرودن است!

تکیه داده ام به باد
با عصای استوایی ام
روی ریسمان آسمان
ایستاده ام
بر لب دو پرتگاه ناگهان
ناگهانی از صدا
ناگهانی از سکوت
زیر پای من
دهانِ دره ی سقوط
باز مانده است
ناگزیر
با صدایی از سکوت
تا همیشه
روی برزخ دو پرتگاه
راه می روم
سرنوشت من سرودن است!


27 فروردین 1391 1506 0

اینجا همه هر لحظه می پرسند:

اینجا همه هر لحظه می پرسند:
«حالت چطور است؟»
اما کسی یک بار
از من نپرسید:
«بالت...


27 فروردین 1391 3008 0

آیینه ها دچار فراموشی اند

آیینه ها دچار فراموشی اند
و نام تو
ورد زبانِ کوچه ی خاموشی
امشب
تکلیف پنجره
بی چشمهای بازِ تو روشن نیست!


27 فروردین 1391 3415 0

در گوش من دیگر صدای زنگ نمی آید؟

اما چرا
هی هر چه اتفاقی
قندان و استکان ها را
در سینی
می چینم
یا هر چه کفشهایم را ...
جفت می شوند
در گوش من
دیگر صدای زنگ نمی آید ؟


27 فروردین 1391 1600 0

دیوار چیست؟

دیوار چیست؟
آیا به جز دو پنجره ی رو به روی هم
اما
بی منظره؟


27 فروردین 1391 5540 2

گفتند : باید سوخت / گفتند : باید ساخت

پیشینیان با ما
در کار این دنیا چه گفتند؟
گفتند: باید سوخت
گفتند: باید ساخت
گفتیم: باید سوخت،
اما نه با دنیا
که دنیا را!
گفتیم: باید ساخت
اما نه با دنیا
که دنیا را !


27 فروردین 1391 3584 0

امروز هم ما هر چه بوده‌ایم، همانیم

امروز هم
ما هرچه بوده‌ایم، همانیم
ما صوفیان ساده‌ی سرگردان
درویش‌های گمشده‌ی دوره‌گرد
حتی درون خانه‌ی خود هم
مهمانیم
اما کجاست
خرقه و کشکول ما؟
می‌خواهم از کنار خودم برخیزم
تا با تو در سماع درآیم
این دفتر سفید قدیمی
این صفحه خانقاه من و توست
وقتی
من
 پشت میز خود بنشینم
وقتی تو
در هیئت الهه‌ی الهام
آرام و بی‌صدا
مثل پری شناور در باد
یا مثل سایه پشت سرم راه می‌روی
و دفتر و مداد و کتابم را
که در کف اتاق پراکنده‌اند
از روی فرش کوچک‌مان جمع می‌کنی
بی آن‌که گرد هیچ صدایی
بر لحظه‌ی سرودن من سایه افکند
آرامش حضور تو عطر خیال را
بر خلسه‌وار خلوت من می‌پراکند
و خرقه‌‌ی تبرک من دست‌های توست
 
پس
گاهی بیا و پشت سرم لحظه‌ای بمان
دستی به روی شانه‌ی من بگذار
تا از فراز شانه‌ی من
این سطرهای درهم و برهم
این شعرهای مبهم خط‌ خورده را
در دفترم بخوانی
تا سطرهای تار
روشن شوند
تا من قلم به دست تو بسپارم
تا تو به دست من بنویسی
بعد...
-یک استکان چای!
(پس از خستگی)
-این هم شراب خانگی ما!
-بی ترس محتسب
آنگاه
 درخانقاه گرم نگاه تو
ما هر دو بال در بال
بر سطرهای آبی این دفتر سفید
پرواز می‌کنیم
این اوج ارتفاع من و توست!
در دود عود و اسفند
همراه واژه‌های رها در هوا
رقص نگاه ما چه تماشایی است!
این حلقه‌ی سماع من و توست!


27 فروردین 1391 2987 0

از قضا یک روز صبح زود می بینی دوست داری زود برخیزی

آسمان را...!
ناگهان آبی است!
از قضا یک روز صبح زود می بینی
دوست داری زود برخیزی
پیش از آنکه دیگران
چشم خواب آلود خود را وا کنند
پیش از آنکه در صف طولانی نان
باز هم غوغا کنند
در هوای پشت بام صبح
با نسیم نازک اسفند
دست و رویت را بشویی
حوله ی نمدار و نرم بامدادان را
روی هُرم گونه هایت حس کنی
وسلامی سبز
توی حوض کوچک خانه
به ماهی ها بگویی
سفره ات را وا کنی
نان و پنیر و نور
تا دوباره
فوج گنجشکان بازیگوش
بر سر صبحانه ات دعوا کنند
دوست داری
بی محابا مهربان باشی
تازه می فهمی
مهربان بودن چه آسان است...
با تمام چیزها از سنگ تا انسان!
دوست داری
راه رفتن زیر باران را
در خیابان های بی پایان تنهایی
دست خالی بازگشتن
از صف طولانی نان را
در اتاقی خلوت و کوچک
رفتن و برگشتن و گشتن
لای کاغذ پاره ها
نامه های بی سرانجام پس از عرض سلام...
نامه های ساده ی باری اگر جویای حال و بال ما باشی...
نامه های ساده ی بد نیستم اما...
نامه های ساده ی دیگر ملالی نیست غیر از دوری تو...
گپ زدن از هردری
با هر در و دیوار
بعد هم احوالپرسی
با دوچرخه
با درخت و گاری و گربه
با همه، با هرکس و هرچیز
هر کتابی را به قصد فال واکردن
از کتاب حافظ شیراز
تا تقویم روی میز
آب پاشی کردن کوچه
غرق در ابهام بوی خاک
در طنین بی سر انجام تداعی ها...
با فرود
قطره
قطره
قطره های آب
روی خاک
سنگفرش کوچه ای باریک را از نو شمردن
در میان کوچه ای خلوت
رو به روی یک در آبی
پا به پا کردن
نامه ای با پاکت آبی
-پاکت پست هوایی-
بر دُم یک بادبادک بستن و آن را هوا کردن
یادگاری روی دیوار و درخت و سنگ
روی آجرهای خانه
خط نوشتن با نوک ناخن
روی سیب و هنداونه
قفل صندوق قدیم عکس های کودکی  را باز کردن
ناگهان با کشف یک لحظه
از پس گرد و غبار سالهای دور
باز هم از کودکی آغاز کردن
روی تخت بی خیالی
روی قالی تکیه بر بالش
در کنار مادر و غوغای یکریز سماور
گیسوان خواهر کوچکترت را
با سر انگشتان گیجت شانه کردن
وانار آبداری را
توی یک بشقاب آبی دانه کردن
امتداد نقشهای روی قالی را
با نگاهی بی هدف دنبال کردن
جوجه ی زرد و ضعیفی را که خشکیده
توی خاک باغچه
با خواندن یک حمد و سوره چال کردن
فکر کردن
فکر کردن
در میان چارچوب قاب بارانْ خورده ی اسفند
خیرگی از دیدن یک اتفاق ساده در جاده
دیدن هر روزه ی یک عابر عادی
مثل یک یاد آوری
در سراشیب فراموشی
مثل خاموشی
ناگهانی
مثل حس جاری رگبرگهای یک گل گمنام
در عبور روزهای آخر اسفند
حس سبزی، حس سبزینه!
مثل یک رفتار معمولی در آیینه!
عشق هم شاید
اتفاقی ساده و عادی است!


27 فروردین 1391 2758 0

من سَرم نمی شود

از تمام رمز و راز های عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف ساده ی میان تهی
چیز دیگری سرم نمی شود
من سرم نمی شود
ولی...
راستی
دلم که می شود!


27 فروردین 1391 2758 0

شب آمد روزگار دل تمام است

شب آمد روزگار دل تمام است
به دستت اختیار دل تمام است
من از چشم تو خواندم روز آغاز
که با این عشق کار دل تمام است


27 فروردین 1391 4807 0

ای داد به داد دل ما کس نرسید

در زلف تو بند بود داد دل ما
در بند کمند بود داد دل ما
ای داد به داد دل ما کس نرسید
از بس که بلند بود داد دل ما


27 فروردین 1391 6028 0

من بودم و بی خیالِ من، کودکی ام

من بودم و اوج بالِ من، کودکی ام
دریا دریا زلالِ من، کودکی ام
دنباله ی بادبادکی در کف باد
من بودم و بی خیالِ من، کودکی ام


27 فروردین 1391 7383 0

دلم را زنده کن! اعجاز! اعجاز!

خدایا! یک نفس آواز! آواز
دلم را زنده کن! اعجاز! اعجاز!
بیا بال و پر ما را بیاموز
به قدر یک قفس پرواز! پرواز!


27 فروردین 1391 3912 0
صفحه 11 از 14ابتدا   قبلی   5  6  7  8  9  10  [11]  12  13  14  بعدی   انتها