(آرشیو نویسنده قیصر امین پور)

دفتر شعر

دیشب باران قرار با پنجره داشت

دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک، چک چک...چکار با پنجره داشت؟


27 فروردین 1391 11690 4

ای کاش تمام شعرها حرف تو بود

باران! باران! دوباره باران! باران
باران! باران! ستاره باران! باران!
ای کاش تمام شعرها حرف تو بود:
باران! باران! بهار! باران! باران


27 فروردین 1391 5274 0

هر دانه ی برف حرفی از نام تو بود

بارانِ بهار، برگِ پیغام تو بود
یا نامه ای از کبوتر بام تو بود
هر قطره حکایتی شگرف از لب تو
هر دانه ی برف حرفی از نام تو بود


27 فروردین 1391 4795 0

دارم هوای گریه خدایا بهانه ای!

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای
آهسته می تراود از این غم ترانه ای
باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست
دارم هوای گریه خدایا بهانه ای!


27 فروردین 1391 5907 2

از خواب چهل ساله ی خود پا شده ام

از خواب چهل ساله ی خود پا شده ام
گم بوده ام و دوباره پیدا شده ام
ای حس شکوهمند غمگین و شگفت
امروز چقدر با تو زیبا شده ام!


27 فروردین 1391 9712 0

تنها خودِ قاب را تماشا کردیم

انگار حباب را تماشا کردیم
یا رقص سراب را تماشا کردیم
در پرده نه طرحی و نه تصویری بود
تنها خود قاب را تماشا کردیم


27 فروردین 1391 1894 0

درد تو به جان خریدم و دم نزدم

درد تو به جان خریدم و دم نزدم
درمان تو را ندیدم و دم نزدم
از حرمت درد تو نالیدم هیچ
آهسته لبی گزیدم و دم نزدم


27 فروردین 1391 4627 0

من می شنوم رنگ صدا را آبی

من می شنوم رنگ صدا را آبی
آهنگِ ترِ ترانه ها را آبی
در موج بنفش عطر گل می بینم
موسیقی لبخند خدا را آبی


27 فروردین 1391 40692 2

هر چه نثر بشکفم، پیش پای تو نثار

سنگ ناله می‌کند: رود، رود بی‌قرار
کوه گریه می‌کند: آبشار، آبشار!

آه سرد می‌کشد، باد، باد داغدار
خاک می‌زند به سر، آسمان سوگوار

سرو از کمر خمید، لاله واژگون دمید
برگ و بار باغ ریخت، سبزِ سبز در بهار

ذره ذره آب شد، التهاب آفتاب
غرق پیچ ‌و تاب شد، جست‌وجوی جویبار

در لبش ترانه‌، آب، از گدازه‌های درد
در دلش غمی مذاب، صخره صخره کوهوار

از سلاله‌ی سحاب، از تبار آفتاب
آتش زبان او، ذوالفقار آب‌دار

باورم نمی‌شود! کی کسی شنیده ‌است:
زیر خاک گم شوند، قله‌های استوار؟

بی‌تو گر دمی زنم، هر دمی هزار غم!
روی شانه‌ی دلم، هر غمی هزار بار!

هر چه شعر گل کنم،‌ گوشه‌ی جمال تو!
هر چه نثر بشکفم، پیش پای تو نثار!


27 فروردین 1391 2586 0

خودمانيـم، بگـو اين همه ترديد چرا؟

سايه ی سنگ بر آيینـــه ی  خــــورشيد چرا؟
خودمانيـــــم، بگـــو اين همه ترديـــــد چرا؟

نيست چون چشم مرا تاب دمى خيره شدن
طعن و ترديـد به سرچشمه ی خورشيد چرا؟

طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن
آن که خنـــــديد چرا؟ آن که نخنـــــديد چرا؟

طالـــــع تيـــــره ام از روز ازل روشن بــــــود
فــال کولـــــى به کفـم خط خطــــا ديـد چرا؟

من که دريـــــا دريـــــا غـــرق کف دستم بود
حـــاليــا حسرت يک قطـــره که خشکيد چرا؟

گفتم اين عيـــــــد به ديــــدار خودم هم بروم
دلــــم از ديـــدن اين آينـــــــه ترسيد چـــــرا؟

آمـــــدم يک دم مهمــــــان دل خــــــود باشم
ناگهـــــان سوگ شد اين سور شب عيد چرا؟  


27 فروردین 1391 5208 0

در این زمانه هیچ‌کس خودش نیست

در این زمانه هیچ‌کس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست

همین دمی که رفت و بازدم شد
نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست

همین هوا که عین عشق پاک است
گره که خود با هوس خودش نیست

خدای ما اگر که در خود ماست
کسی که بی‌خداست، پس خودش نیست

دلی که گرد خویش می‌تند تار
اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست

مگس، به هرکجا، به‌جز مگس نیست
ولی عقاب در قفس، خودش نیست

تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم
اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست

تو دست‌کم کمی شبیه خود باش
در این جهان که هیچ‌کس خودش نیست

تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست
تمام شد، همین و بس: خودش نیست


27 فروردین 1391 5746 0

هر چه دویدم جاده از من پیش‌تر بود

ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جاده‌های‌ بی سرانجام ِ رسیدن

كار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دل‌های ناكام ِ رسیدن

كی می‌شود روشن به رویت چشم من، كی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟

دل در خیال رفتن و من فكر ماندن
او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن

بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن

هر چه دویدم جاده از من پیش‌تر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن

از آن كبوترهای بی‌پروا كه رفتند
یك مشت پَر جا مانده بر بام ِ رسیدن

ای كالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن


27 فروردین 1391 5461 0

دو زلفونت شب و روی تو ماهه

دو زلفونت شب و روی تو ماهه
ازین شب، روزگارِ مو سیاهه

دلم شد راهی دریای چشمت
ازین پس کار چشمم رو به راهه

زدست کفر زلفت داد و بیداد
به درگاهت دل مو دادخواهه

دلم تنها به درگاه تو رو کرد
که بی روی تو بی پشت و پناهه

ندارم شاهدی جز چشم مستت
که اشکم شاهد و آهم گواهه

مو خوندم در ازل از نقش چشمت
که خط سرنوشتم اشتباهه

اگر مشک خُتن گفتم به زلفت
خطا گفتم، خطا گفتم، گناهه

که در هر حلقه ی هندوی زلفت
هزاران چین و ماچین عذرخواهه

گرفتی کشور دل را به مویی
که در پشت سرت، خیل سپاهه

چه شد حاصل از این روز و شب ای دل
که موی مو  سفید و رو سیاهه

اگر دستِ دل ما را نگیری
تموم کار و بارِ ما تباهه

دلم پیوسته با لطف مدامت
که لطف دیگرونم گاه گاهه

سماعِ یادِ تو در سینه برپاست
تموم خانه ی دل خانقاهه


27 فروردین 1391 2798 0

بیا عاشقی را رعایت کنیم

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است
به بی‌عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیّت برای نماز
به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

چه اشکال دارد در آیینه‌ها
جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست؟
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم

«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟

اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟

بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نُقل مهر و محبت کنیم

پُر از «گلشن راز»، از «عقل سرخ»
پُر از «کیمیای سعادت» کنیم

بیایید تا عینِ «عین القضات»
میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
بیا عاشقی را رعایت کنیم


27 فروردین 1391 20724 8

دیری است از خود، از خدا، از خلق دورم

دیری است از خود، از خدا، از خلق دورم
با این همه در عین بی تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سر شاخه های پیچ در پیچ غرورم

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچکی بی تاب نورم

بادا بیفتد سایه ی برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم

از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد
همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم

خط می خورد در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد بی تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگْ پشتی پیر در لاکم صبور

آخردلم با سربلندی می گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم


27 فروردین 1391 3268 0

تمام دور و برم پُر زجای خالی‌ها

دلم خوش است به گل‌های باغ قالی‌ها
که چشم باران دارم زخشکسالی‌ها

به باد حادثه بالم اگر شکست، چه باک!
خوشا پریدن با این شکسته‌بالی‌ها!

چه غربتی است، عزیزان من کجا رفتند؟
تمام دور و برم پر زجای خالی‌ها

زلال بود و روان رود روبه دریایم
همین که ماندم مرداب شد زلالی‌ها

خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود
که دل زدیم به دریای بی‌خیالی‌ها


27 فروردین 1391 1617 0

سیل شادی است و شادباش ها!

سیل شادی است و شادباش ها!
سیل گل بریز و گل بپاش ها!
 
باز در دلم شکوفه می کند
باغ کاغذین شادباش ها
 
هرچه کاشتم به باد رفت و ماند
کاش ها و کاش ها و کاش ها
 
دور کرد و کور کرد عشق را
دورباش ها و کورباش ها
 
زخم می زند به چشم آفتاب
تیغ برج آسمان خراش ها
 
سوخت دست و بال ما از این همه
کاسه های داغتر ز آش ها
 
دور باطل است سعی بی صفا
رقص بسمل است این تلاش ها
 


27 فروردین 1391 3147 0

مانده از آن کاروان ها و از آن چاووش ها

مانده از آن کاروان ها و از آن چاووش ها
شعله های خفته در خاکستر خاموش ها

کاروان در کاروان خورشید و خون چاووش خوان
راه روشن از طنین گامشان در گوش ها

ذره ای بود از غبار راه آنها آفتاب
مانده اینک سایه برای گران بر دوش ها

هر چه جز تشریف عریانی برایم تنگ بود
از قماش زخم بر تن داشتم تن پوش ها

هر چه گفتم از غم آن روزها و سوزها
هر چه در دل داشتم از نیش ها و نوش ها

هر چه گفتم، هیچ کس نشنید یا باور نکرد
من دهانی نیستم از زمره ی این گوش ها


27 فروردین 1391 1580 0

دور از همه مردم شده‌ام در خودم امشب

دور از همه مردم شده‌ام در خودم امشب
پیدا شده‌ام، گم شده‌ام در خودم امشب
 
لبریز ز سرمستی و سرریز ز هستی
دریای تلاطم شده‌ام در خودم امشب
 
در هر نفسم بوی گلی تازه شکفته ا‌ست
یک باغ تبسم شده‌ام در خودم امشب
 
تا نورِ تو تابیده به طور کلماتم
موسای تکلم شده‌ام در خودم امشب
 
باریده مگر نم نم نام تو به شعرم
باران ترنم شده‌ام در خودم امشب
 
هم دانه‌ی دانایی و هم دام هبوطم
اسطوره‌ی گندم شده‌ام در خودم امشب


27 فروردین 1391 3140 0

شرمنده چو حافظ ز مسلمانی خویشم

من سایه ای از نیمه ی پنهانی خویشم
تصویر هزار آینه حیرانی خویشم

صد بار پشیمانی و صد مرتبه توبه
هر بار پشیمان ز پشیمانی خویشم

عالم همه هرچند که زندان من و توست
از این همه آزادم و زندانی خویشم

تا در خم آن گیسوی آشفته زدم دست
چون خاطر خود جمع پریشانی خویشم

فردایی اگر باشد باز از پی امروز
شرمنده چو حافظ ز مسلمانی خویشم*

حافظ مگر از عهده ی وصف تو برآید
با حسن تو حیران غزلخوانی خویشم


*گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
 آه اگر از پی امروز بود فردایی (حافظ)


27 فروردین 1391 15232 0
صفحه 12 از 14ابتدا   قبلی   5  6  7  8  9  10  11  [12]  13  14  بعدی   انتها