(آرشیو نویسنده قیصر امین پور)

دفتر شعر

...

 مردن چه قدر حوصله می‌خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی!

 



08 مرداد 1391 1897 0

...

 

فرصت برای حرف زیاد است

اما...
اما اگر گریسته باشی ...

آه ...

 



08 مرداد 1391 1610 0

وقتی تو نیستی

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه بایدها

هر روز بی تو روز مباداست



08 مرداد 1391 2880 0

دردهای من...

دردهای من

اگرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است



07 مرداد 1391 1967 0

...

دردهای پوستی کجا

درد دوستی کجا



07 مرداد 1391 1682 0

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آن که باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود



07 مرداد 1391 3118 0

حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است



07 مرداد 1391 1698 0

عشق خواهر من است، درد هم برادرم

این منم در آینه، یا تویی برابرم؟
ای ضمیر مشترک، ای خودِ فراترم!

در من این غریبه کیست؟ باورم نمی شود
خوب می شناسمت، در خودم که بنگرم

این تویی، خود تویی، در پسِ نقابِ من
ای مسیح مهربان، زیر نامِ قیصرم!

ای فزونتر از زمان، دورِ پادشاهی ام!
ای فراتر از زمین، مرزهای کشورم!

نقطه نقطه، خط به خط، صفحه صفحه، برگ برگ
خط رد پای توست، سطرسطر دفترم

قوم و خویش من همه از قبیله ی غم اند
عشق خواهر من است، درد هم برادرم

سالها دویده ام از پی خودم، ولی
تا به خود رسیده ام، دیده ام که دیگرم

در به در به هر طرف، بی نشان و بی هدف
گم شده چو کودکی در هوای مادرم

از هزار آینه تو به تو گذشته ام
می روم که خویش را با خودم بیاورم

با خودم چه کرده ام؟ من چگونه گم شدم؟
باز می رسم به خود، از خودم که بگذرم؟

دیگران اگر که خوب، یا خدا نکرده بد
خوب، من چه کرده ام؟ شاعرم که شاعرم!

راستی چه کرده ام؟ شاعری که کار نیست
کار چیز دیگری است، من به فکر دیگرم!


12 تیر 1391 7391 0

رویای روشن

فرزندم!
رویای روشنت را
دیگر برای هیچ کسی بازگو مکن!
-حتی برادران عزیزت-
می ترسم
شاید دوباره دست بیندازند
خواب تو را
در چاه
شاید دوباره گرگ...
می دانم
تو یازده ستاره و خورشید و ماه
در خواب دیده ای
حالا باش!
تا خواب یک ستاره دیگر
تعبیر خواب های تو را
روشن کند
ای کاش...!


08 تیر 1391 3770 0

«هست آیا یاوری ما را؟»

روز عاشوراست
کربلا غوغاست
کربلا آن روز غوغا بود
عشق، تنها بود!
آتشِ سوز و عطش بر دشت می بارید
در هجوم بادهای سرخ
بوته های خار می لرزید
از عَرَق پیشانی خورشید، تر می شد
دم به دم بر ریگ های داغ
سایه ها کوتاه تر می شد
سایه ها را اندک اندک
ریگ های تشنه می نوشید
زیر سوز آتش خورشید
آهن و فولاد می جوشید
دشت، غرق خنجر و دشنه
کودکان، در خیمه ها تشنه
آسمان غمگین، زمین خونین
هر طرف افتاده در میدان:
اسب های زخمی و بی زین
نیزه و زوبین*
شور محشر بود
نوبتِ یک یار دیگر بود
خطی از مرز افق تا دشت می آمد
خط سرخی در میان هر دو لشکر بود
آن طرف، انبوه دشمن
غرق در فولاد و آهن بود
این طرف، منظومه ی خورشیدِ روشن بود
این طرف، هفتاد سیاره
بر مدار روشن منظومه می چرخید
دشمنان، بسیار
دوستان، اندک
این طرف، کم بود و تنها بود
این طرف، کم بود، اما عشق با ما بود
شور محشر بود
نوبت یک یار دیگر بود
باز میدان از خودش پرسید:
«نوبت جولانِ اسب کیست؟»
دشت، ساکت بود
از میان آسمان خیمه های دوست
ناگهان رعدی گران برخاست
این صدای اوست!
این صدای آشنای اوست!
این صدا از ماست!
این صدای زاده ی زهراست**
«هست آیا یاوری ما را؟»
باد با خود این صدا را برد
و صدای او به سقف آسمان ها خورد
باز هم برگشت:
«هست آیا یاوری ما را؟»
انعکاس این صدا تا دورترها رفت
تا دلِ فردا و آنسوتر ز فردا رفت
دشت، ساکت گشت
ناگهان هنگامه شد در دشت
باز هم سیّاره ای دیگر
از مدار روشنِ منظومه بیرون جست
کودکی از خیمه بیرون جست
کودکی شور خدا در سر
با صدایی گرم و روشن
گفت:«اینک من،
یاوری دیگر»
آسمان، مات و زمین، حیران
چشم ها از یکدگر پرسان:
«کودک و میدان؟»
کار کودک خنده و بازی است!
در دل این کودک اما شوق جانبازی است!
از گلوی خسته ی خورشید
باز در دشت آن صدای آشنا پیچید
گفت:«تو فرزند آن مردی که لَختی پیش
خون او در قلب میدان ریخت!
هدیه از سوی شما کافی است!»
کودک ما گفت:
«پای من در جستجوی جای پای اوست!
راه را باید به پایان برد!»
پچ پچی در آسمان پیچید:
«کیست آن مادر، که فرزندی چنین دارد؟!
این زبان آتشین از کیست؟
او چه سودایی به سر دارد؟»
و صدای آشنا پرسید:
«ای کودک، مادرت آیا خبر دارد؟»
کودک ما گرم پاسخ داد:
«مادرم با دست های خود
بر کمر، شمشیر پیکار مرا بسته است!»
از زبانش آتشی در سینه ها افتاد
چشم ها، آیینه هایی در میان آب
عکسِ یک کودک
مثل تصویری شکسته
در دلِ آیینه ها افتاد
بعد از آن چیزی نمی دیدم
خون ز چشمان زمین جوشید
چشم های آسمان را هم
اشک همچون پرده ای پوشید
من پس از آن لحظه ها، تنها
کودکی دیدم
در میان گرد و خاک دشت
هر طرف می گشت
می خروشید و رَجَز می خواند:
«این منم، تیر شهابی روشن و شب سوز!
بر سپاه تیرگی پیروز!
سرورم خورشید، خورشید جهان افروز!
برقِ تیغ آبدار من
آتشی در خرمن دشمن»
خواند و آنگه سوی دشمن راند
هر یک از مردان به میدان بلا می رفت
در رجزها چیزی از نام و نشان می گفت
چیزی از ایل و تبار و دودمان می گفت
او خودش را ذره ای می دید از خورشید
او خودش را در وجود آن صدای آشنا می دید
او خدا را در طنینِ آن صدا می دید!
گفت و همچون شیر مردان رفت
و زمین و آسمان دیدند:
کودکی تنها به میدان رفت
تاکنون در هر کجا پیران،
کودکان را درس می دادند
اینک این کودک،
در دل میدان به پیران درس می آموخت
چشم هایش را به آن سوی سپاهِ تیرگی می دوخت
سینه اش از تشنگی می سوخت
چشم او هر سو که می چرخید
در نگاهش جنگلی از نیزه می رویید
کودکی لب تشنه سوی دشمنان می رفت
با خودش تیغی ز برقِ آسمان می برد
کودکی تنها که تیغش بر زمین می خورد
کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می زد!
در زمین کربلا با گام های کودکانه
دانه ی مردانگی می کاشت
گرچه کوچک بود؛ شمشیر بلندی داشت!
کودک ما در میان صحنه تنها بود
آسمان، غرق تماشا بود
ابرها را آسمان از پیشِ چشمِ خویش پس می زد
و زمین از خستگی در زیر پای او نفس می زد
آسمان بر طبل می کوبید
کودکی تنها به سوی دشمنان می راند
می خروشید و رجز می خواند
دسته ی شمشیر را در دست می چرخاند
در دل گرد و غبار دشت می چرخید
برق تیغش پاره ی خورشید!
شیهه ی اسبان به اوج آسمان می رفت
و چکاچاکِ ***بلند تیغ ها در دشت می پیچید
کودک ما، با دل صد مرد
تیغ را ناگه فرود آورد!
و سواران را ز روی زین
بر زمین انداخت
لرزه ای در قلب های آهنین انداخت
من نمی دانم چه شد دیگر
بس که میدان خاک بر سر زد
بعد از آن چیزی نمی دیدم
در میان گرد و خاک دشت
مرغی از میدان به سوی آسمان پر زد
پرده ی هفت آسمان افتاد
دشت، پرخون شد
عرش، گلگون شد
عشق، زد فریاد
آفتاب، از بام خود افتاد
شیونی در خیمه ها پیچید
بعد از آن، تنها خدا می دید
بعد از آن، تنها خدا می دید
قصه ی آن کودک پیروز
سال ها سینه به سینه گشته تا امروز
بوی خون او هنوز از باد می آید
داستانش تا ابد در یاد می ماند
داستان کودکی تنها
که شمشیر بلندش کربلا را شخم می زد!
خون او امروز در رگ های گل جاری است
خون او در نبض بیداری است
خون او درآسمان پیداست
خون او در سرخی رنگین کمان پیداست
این زمان، او را
در میان لاله های سرخ باید جست
از میان خون پاک او در آن میدان
باغی از گل رُست
روز عاشوراست
باغِ گل، لب تشنه و تنهاست
عشق اما همچنان با ماست****



*نیزه ی کوچک
**زاده ی زهرا: منظور امام حسین(ع) است
***چکاچک: صدای به هم خوردن شمشیرها
**** اشاره: در کربلا حدود نُه یا ده کودک شهید شدند و اما نام و نشان این کودک به روشنی پیدا نیست.گفته اند که گویا نام او«عَمرو» و پسر« مسلم بن عوسجه» یا «حرث بن جناده» بوده است. آنچه این ماجرا را زیباتر و شگفت تر می نماید این است که گویی خود نیز گمنامی را دوست تر داشته است، زیرا بر خلاف رسم معمول عرب که مبارزان در هنگام ورود به میدان، خود را با اصل و نسب و ایل و تبار در رجزهایشان معرفی می کنند، او به جای اینکه به نام و نشان و قوم و قبیله اش بنازد، با افتخار فریاد می زند:
«اَمیری حسینٌ و نِعْمَ الامیر» من آنم که امیر و مولایم حسین(ع)است و چه نیک مولایی! او خود را ذره ای می داند که می خواهد در خورشید عاشورا محو شود.
پس بهتر آن دیدیم که ما هم به جای تاریخ نگاری یا داستان سرایی، بیش از آنکه نام او را بجوییم نشان او را بگوییم. چرا که از «گاف» و«لام»که در نام گل هست، نمی توان هیچ گلی چید یا رنگ و بویی دید و شنید و همان گونه که عاشورا خود در مرز زمان و مکان نمی گنجد او هم از محدوده ی یک اسم و یک جسم کوچک فراتر است. او تصویری نیست که بتوان آن را در چارچوب یک قاب زندانی کرد، بلکه آینه ای است برای بی نهایت تصویر!


10 خرداد 1391 4649 1

آرزوی شما در آینده

صبح یک روز نوبهاری بود
روزی از روزهای اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز
جمع بودند دور هم، خوشحال

بچه ها گرم گفت و گو  بودند
باز هم در کلاس غوغا بود
هر یکی برگ کوچکی در دست
باز انگار زنگ انشا بود

تا معلم ز گرد راه رسید
گفت با چهره ای پر از خنده:
باز موضوع تازه ای داریم
«آرزوی شما در آینده»

شبنم از روی برگ گل برخاست
گفت:«می خواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم
ابر باشم، دوباره آب شوم»

دانه آرام بر زمین غلتید
رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت:«باغی بزرگ خواهم شد
تا ابد سبز سبز خواهم ماند»

غنچه هم گفت:«گرچه دلتنگم
مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ
گرم راز و نیاز خواهم شد»

جوجه گنجشک گفت:« می خواهم
فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هر شاخه جیک جیک کنم
در دل آسمان رها باشم»

جوجه ی کوچک پرستو گفت:
«کاش با باد رهسپار شوم
تا افق های دور کوچ کنم
باز پیغمبر بهار شوم»

جوجه های کبوتران گفتند:
«کاش می شد کنار هم باشیم
توی گلدسته های یک گنبد
روز و شب زائر حرم باشیم»

زنگ تفریح را که زنجره زد
باز هم در کلاس غوغا شد
هر یک از بچه ها به سویی رفت
و معلم دوباره تنها شد

با خودش زیر لب چنین می گفت:
«آرزوهایتان چه رنگین است!
کاش روزی به کام خود برسید!
بچه ها، آرزوی من این است!»


10 خرداد 1391 10006 0

زنده ای نبود و زندگی نبود

تو اگر نبودی ای درخت سبز
سبزه و گل و بهار هم نبود
این هوای خوب و سایه های خیس
در کنار جویبار هم نبود

تو اگر نبودی ای درخت سبز
شاخه ای نبود و لانه ای نبود
بر لب پرنده روی سیم برق
شوق خواندنِ ترانه ای نبود

تو اگر نبودی ای درخت سبز
زنده ای نبود و زندگی نبود
باد را بهانه ی وَزَندگی
مرغ را پر پرندگی نبود

رقص برگ های تو اگر نبود
یک نسیمِ ساده هم نمی وزید
میوه ی رسیده ای به دست ما
دست ما به میوه ای نمی رسید

تو اگر نبودی ای درخت سبز
شاعری بهار را نمی سرود
خط کش و مداد و میز و صندلی
دفتر و کتاب و شعر هم نبود


10 خرداد 1391 2804 0

در دل زمین رازی مثل درد می پیچید

یک جوانه ی کوچک
در زیر خاک می خندید
در دل زمین رازی
مثل درد می پیچید

در دل زمین، غنچه
مثل راز، پنهان بود
رازهای سربسته
در دلش فراوان بود

باد، باد بازیگوش
مشت غنچه را وا کرد
راز خاک را در باغ
بوته بوته افشا کرد

کاشکی ورق می زد
باد، دفتر گل را
کاشکی کسی می خواند
راز چشم بلبل را

کاشکی کنار گل
چند لحظه می ماندیم
این کتاب زیبا را
صفحه صفحه می خواندیم


10 خرداد 1391 3521 2

همیشه اول آن «چرا، چگونه، آیا»ست

معما:
پری برای پرواز
در آسمانِ باز است
پلی برای رفتن
به شهر رمز و راز است

دریچه ای است روشن
به سوی باغ خورشید
بدون او جهان چیست؟
شبِ سیاه تردید!

مسیر رفتن ما
به شهر آفتاب است
کسی که اهل آن نیست
همیشه غرق خواب است

اگرچه ساده و سهل
همیشه در دل ماست
ولی کلیدِ خوبی
برای مشکل است

راهنمایی:
همیشه چند و چونی
شروع این معمّاست
همیشه اول آن
«چرا، چگونه، آیا»ست

همیشه آخر آن
علامت کلید است
شبیه گردن غاز
که کودکی کشیده است

جواب:
جواب این معمّا
همیشه بر لب ماست
نوک زبان هر کس
کلید این معماست

اگر نپرسی آن را
جواب آن محال است
جواب این معمّا
همان خودِ «سوال» است


10 خرداد 1391 2348 0

گفتی که سنگر ما در جبهه ی جنوب است

آن روز شیشه ها را
باران و برف می شست
من مشق می نوشتم
پروانه ظرف می شست

وقتی که نامه ات را
مادر برای ما خواند
باران پشت شیشه
آرام و بی صدا ماند

در آن نوشته بودی
حال تو خوبِ خوب است
گفتی که سنگر ما
در جبهه ی جنوب است

گفتی که ما همیشه
در سایه ی خداییم
گفتی که ما قرار است
این روزها بیاییم

از شوق سطر آخر
مادر بلند خندید
چشمان مهربانش
برقی زد و درخشید

یک قطره شبنم از گل
بر روی برگ غلتید
یک قطره روی شیشه
مثل تگرگ غلتید

یک قطره از دل من
بر روی دفتر افتاد
یک اتفاق ساده
در چشم مادر افتاد

باران پشت شیشه
آمد به خانه ی ما
آرام دست خود را
می زد به شانه ی ما


10 خرداد 1391 5891 9

کنار نرده افتاد، دو گلدان ترک خورده

ببین بر پرده خشکیده
شقایق های پژمرده
کنار نرده افتاد
دو گلدان ترک خورده

فقط بال و پری خونین
به جا مانده است بر گنبد
فقط گهواره ای خالی
به دست باد می جنبد

گلوی حوض خشکیده
تمام ماهیان مرده
ببین، این دفتر پاره
همین دیروز خط خورده

ببین بر پشت بام، آن جا
سقوط بادباک را
ببین در های و هوی باد
سکوت آن عروسک را

برای این عروسک ها
در این شب های تنهایی
نمی خواند به غیر از باد
کسی آهنگ لالایی


10 خرداد 1391 2961 0

برگ، آهنگ و آوای شعر است

ای که یک روز پرسیده بودی:
«لحظه ی شعر گفتن چگونه است؟»
گفتمت: «مثل لبخند گل ها!
حس گل در شکفتن چگونه است؟»

باز من گفته بودم برایت
باز امن تو پرسیده بودی
گفتمت:« مثل غم، مثل گریه!»
تو از این حرف خندیده بودی...

لحظه ی شعر گفتن، برایم
راستش را بخواهی عجیب است
مثل از شاخه افتادن سیب
ساده و سر به زیر و نجیب است

باغ سبز خدا در دل ماست
میوه ی باغ، شعر و ترانه
شعر هم مثل هر میوه دارد:
ریشه و ساقه و برگ و دانه

ریشه، احساس و فکر و خیالش
دانه، مضمون و معنای شعر است
ساقه، اندام و شکل و زبانش
برگ، آهنگ و آوای شعر است

با کمی مهربانی، کمی نور
می شکوفد پس از چند روزی
در دلِ خانه ها، در سبدها
می زند بر تو لبخند روزی

فصلِ سبزِ رسیدن چه خوب است!
میوه از شاخه چیدن چه خوب است!
از سر برگ ِگل با نسیمی
مثل شبنم چکیدن چه خوب است!

من که غیر از دلی ساده و صاف
در جهان هیچ چیزی ندارم
مثل آیینه گاهی دلم را
رو به روی شما می گذارم

دست های پر از خالی ام را
پیش روی همه می تکانم
چکه چکه تمام دلم را
در دلِ بچه ها می چکانم


10 خرداد 1391 3209 0

گل به راز زندگی اشاره کرده است

غنچه با دل گرفته گفت:
«زندگی،
لب ز خنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است.»
گل به خنده گفت:
«زندگی شکفتن است
با زبان سبز، راز گفتن است.»*
گفت و گوی غنچه و گل از درون باغچه
باز هم به گوش می رسد...
تو چه فکر می کنی؟
راستی کدام یک درست گفته اند؟
من که فکر می کنم
گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن
بیش تر ز غنچه پاره کرده است!

 

*این درختانند هم چون خاکیان
دست ها برکرده سوی آسمان
با زبان سبز و با دست دراز
از ضمیر خاک می گویند راز(مولوی)


10 خرداد 1391 23152 7

چرا مردم قفس را آفریدند؟

چرا مردم قفس را آفریدند؟
چرا پروانه را از شاخه چیدند؟
چرا پروازها را پر شکستند؟
چرا آوازها را سر بریدند؟

پس از کشف قفس، پرواز پژمرد
سرودن بر لب بلبل گره خورد
کلاف لاله سردرگم فرو ماند
شکفتن در گلوی گل گره خورد

چرا نیلوفر آواز بلبل
به پای میله های سرد پیچید؟
چرا آواز غمگین قناری
درون سینه اش از درد پیچید؟

چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟
چه شد آن آرزوهای بهاری؟
چرا در پشت میله خط خطی شد؟
صدای صاف آواز قناری؟

چرا لای کتابی، خشک کردند
برای یادگاری پیچکی را؟
به دفترهای خود سنجاق کردند
پر پروانه و سنجاقکی را؟

خدا پر داد تا پرواز باشد
گلویی داد تا آواز باشد
خدا می خواست باغ آسمان ها
به روی ما همیشه باز باشد

خدا بال و پر و پروازشان داد
ولی مردم درون خود خزیدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولی مردم قفس را آفریدند


10 خرداد 1391 12034 1

خانه ی جوجه ها رفت بر باد

روزی از روزگاران دیرین
روزهای خوش و خوب و شیرین

کفتری در حرم آشیان داشت
شوق پرواز در آسمان داشت

لانه اش در پناه درختان
در امان بود از باد و باران

در دل لانه مهر و صفا بود
جیک جیک خوش جوجه ها بود

لانه ای گرم و خوش، لانه ای سبز
سهم هر جوجه ای، دانه ای سبز

هر سحر مادر از لانه می رفت
در پی آب یا دانه می رفت

باز می آمد از راه هر بار
شاخه ی سبز زیتون به منقار

ناگهان کرکسی بال وا کرد
بر سر لانه چنگال وا کرد

سایه ای شوم بر لانه افتاد
خانه ی جوجه ها رفت بر باد

بال می زد به هر سو کبوتر
جوجه ها هم به دنبال مادر

گاه آواره ی کوه صحرا
گاه در شهر غمگین و تنها

گاه در پشت درهای بسته
بال می زد هراسان و خسته

خسته از جست و جوهای بسیار
برگ زیتون زردی به منقار

آن کبوتر ز یاران ما بود
رنگ بال و پرش آشنا بود

اینک آن مرغ، غمگین و تنهاست
باز آواره در دشت و صحراست

آن کبوتر که یار من و توست
خسته در انتظار من و توست

ما که مرغان دشت بلاییم
با غم یکدگر آشناییم

ما ز چنگال خونین نترسیم
از پر و بال خونین نترسیم

بال در بال هم فوج در فوج
پر بگیریم مستانه در اوج

تا نشانی ز طوفان بپرسیم
راه را از شهیدان بپرسیم

بال در بال هم پر بگیریم
آسمان را سراسر بگیریم

تاجی از نور روی سرما
قرص خورشید زیر پرما

تا که آن خانه را پس بگیریم
آشیان را ز کرکس بگیریم

مثل رگبار باران بباریم
خانه را سر به سر گل بکاریم


10 خرداد 1391 3027 0
صفحه 3 از 14ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها