(آرشیو نویسنده قیصر امین پور)

دفتر شعر

مردی از شرق برخاست

شب، شبی بیکران بود
دفتر آسمان پاره پاره
برگ ها زرد و تیره
فصل، فصل خزان بود
هر ستاره
حرف خط خورده ای تار
در دل صفحه ی آسمان بود
گرچه گاهی شهابی
مشق های شب آسمان را
زود خط می زد و محو می شد
باز در آن هوای مه آلود
پاک کن هایی از ابر تیره
خط خورشید را پاک می کرد
ناگهان نوری از شرق تابید
خون خورشید
آتشی در شفق زد
مردی از شرق برخاست
آسمان را ورق زد


10 خرداد 1391 5108 0

حاصل مدرسه منهای چهار

فصل گل بود و بهار
فصل پرنقش و نگار
باد بی رحم خزان
ناگهان از سر دیوار، پرید
و بر این باغ وزید
بهترین گل ها را
از دل باغچه ی مدرسه چید
چارگل، چار شهید
همه ی مدرسه ی ما غم بود
چار تا غنچه ی سرخ
در دل باغچه ی ما کم بود
من به خود می گفتم:
باید این مسئله را حل بکنیم!
حاصل مدرسه منهای چهار
می شود: مدرسه منهای هزار
می شود: مدرسه منهای بهار
باید این مسئله را حل بکنیم
من به دنبال قلم می گشتم
پدرم نیز به دنبال تفنگش می گشت


10 خرداد 1391 4182 1

مثل رود بود، پاک و بی ریا

پر ز جوشش و سرود
مثل رود بود
پاک و بی ریا
مثل بوریای مسجدی
در میان راه
ساده و صمیمی و نجیب
مثل کلبه ای غریب
در کنار روستا
سبز و سربلند و خوب
مثل جنگل شمال
مثل نخلی از جنوب
گرم و مهربان
مثل آفتاب بود
جاری و زلال و صاف
مثل آب بود
رودی از ترانه و حماسه بود
ساده و خلاصه بود
شعر ناب بود
تازه بود و مختصر
مثل یک خبر
مثل یک خیال
مثل خواب بود
مثل یک جوانه در بهار
سر زد و دمید
مثل یک پرنده در غبار
پر زد و پرید


10 خرداد 1391 2755 1

تو از فهمیده ها فهمیده بودی؟

تو همچون غنچه های چیده بودی
که در پرپر شدن خندیده بودی
مگر راز حیات جاودان را
تو از فهمیده ها فهمیده بودی؟


10 خرداد 1391 2741 0

نسیم بر سر گلدسته ها اذان می گفت

نسیم دهکده آهنگی آشنا می زد
هزار نغمه ز موسیقی خدا می زد

سپیده خرمنی از نقره و طلا می برد
که رنگ های سحر را به هم بیامیزد

نشاط، در رگِ هر کوچه می دوید چو خون
به شوق صبح دگر، نبضِ روستا می زد

نسیم بر سر گلدسته ها اذان می گفت
خروس دهکده خورشید را صدا می زد

صدای ساعت زنگوله در فضا پیچید
برای مدرسه ها زنگ صبح را می زد


10 خرداد 1391 2408 0

باز آمد بوی ماه مدرسه

باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماهِ مهر، ماه مهربان
بوی خورشید پگاهِ مدرسه

از میان کوچه های خستگی
می گریزم در پناه مدرسه

باز می بینم ز شوق بچه ها
اشتیاقی در نگاهِ مدرسه

زنگ تفریح و هیاهوی نشاط
خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنید
از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشید
سرخ، بر تخته سیاه مدرسه


10 خرداد 1391 20279 6

راهِ بالا رفتن، مشکل و پیچان است

صبح در دامن کوه
ناتوان و خسته
رو به بالا رفتیم
یک به یک آهسته

وقت بالا رفتن
همه با ناخن و چنگ
می خزیدیم آرام
بر سر صخره و سنگ

از سر قله ولی
همگی چابک و شاد
تا سرازیر شدیم
می دویدیم چو باد

راهِ بالا رفتن
مشکل و پیچان است
و سرازیر شدن
مثل آب آسان است


10 خرداد 1391 3599 0

پس پدر کی ز جبهه می آید؟

«پس پدر کی ز جبهه می آید؟»
باز کودک ز مادرش پرسید
گفت مادر به کودکش که«بهار،
غنچه ها و شکوفه ها که رسید»

باز کودک ز مادرش پرسید:
«کی بهار و شکوفه می آیند؟»
گفت مادر که« هر زمان در باغ
غنچه ها لب به خنده بگشایند»

روز دیگر سراغ باغچه رفت
کودک ما به جست و جوی بهار
دید لب بسته است غنچه هنوز
بر لب غنچه نیست بوی بهار

گفت:« ای غنچه های خوب، چرا
لبتان را ز خنده می بندید؟
زودتر بشکفید و باز شوید
آی گل ها، چرا نمی خندید؟»

گاه با غنچه ها سخن می گفت
گاه خواهش ز غنچه ها می کرد
گاه گلبرگ غنچه ای را نرم
با سر انگشت خویش وا می کرد


10 خرداد 1391 3814 1

باغ ها بهار شد ز بوی باد

تا تو ای بهار تازه آمدی
سروهای سرفراز آمدند
مثل رودخانه های پرخروش
عاشقان به پیشواز آمدند

دسته دسته گل شکفت در زمین
باغ ها بهار شد ز بوی باد
آسمان برای چشم روشنی
آفتاب را به دشت هدیه داد


10 خرداد 1391 3073 0

که گل را داد دستور دمیدن؟

که بود از دور آمد بار دیگر؟
که از نو سبز شد صحرا سراسر
به زیر سقف باز آمد پرستو
به روی بام باز آمد کبوتر

درختان جامه های نو خریدند
لباس کهنه ی خود را دریدند
که بود از دور گل ها را صدا کرد
که از خواب زمستانی پریدند؟

که گل را داد دستور دمیدن؟
به آهو داد فرمان رمیدن؟
درخت میوه دور از دسترس بود
که داده شاخه را درس خمیدن؟

که بود از دور آمد؟ آشنا بود
طنین گام هایش بی صدا بود
کتابِ سبز برگ و گل به دستش
رسولی از رسولان خدا بود

چه فصلی؟ فصل گلگون بهار است
رگِ گل ها پر از خون بهار است
زمین خفته را بیدار کردن
نخستین اصل قانون بهار است


10 خرداد 1391 1808 0

قطره ی تنها چرا بی رنگ ماند؟

آبی دریا به رنگ آسمان
قطره ها بی رنگ و از دریا جداست
قطره ی تنها چرا بی رنگ ماند؟
رنگ دریاهای آبی از کجاست؟

قطره ی تنها به دور از قطره ها
با خود آهنگ جدایی می زند
قطره هایی را که با هم می روند
آسمان رنگ خدایی می زند

این «من» و «تو» حاصل تفریق ماست
پس تو هم با من بیا تا ما شویم
حاصل جمع تمام قطره ها
می شود دریا، بیا دریا شویم


10 خرداد 1391 9535 1

کوچه پُر از عابر است بر لب آنها سلام

لک لک شاد و سفید
می گذرد با شتاب
می نگرد لحظه ای
عکس خودش را در آب

جنگلی از روی خاک
سر زده تا آفتاب
جنگل وارونه نیز
سبز شده زیر آب

در دل کوه و کمر
پیچ و خم دره ها
طعم علف های سبز
در دهن برّه ها

سر زده از سنگِ سرد
آتش آلاله ها
بر سرِ هر صخره ای
بازی بزغاله ها

خسته نفس می زند
اسب نجیب کَهَر
یال پریشان او
دستِ نسیم سحر

بوی خوش کاهگِل
می وزد از پشت بام
کوچه پر از عابر است
بر لب آنها سلام

منظره ی رو به رو
منظره ای آشناست
منظره ی دهکده
دهکده ی خوب ماست

دهکده ی ما ولی
در دل یک قاب بود
باز به خود آمدم
این همه در خواب بود


10 خرداد 1391 2672 0

مثل چشمه، مثل رود

لحظه های زندگی
مثل چشمه مثل رود
گاه می جوشد ز سنگ
گاه می خواند سرود

سر به ساحل می زند
موج شط زندگی
لحظه ها چون نقطه ها
روی خط زندگی

می رود هر دم به پیش
کاروان لحظه ها
مقصد این کاروان
جاده ای بی انتها

لحظه های زندگی
چون قطاری در عبور
ایستگاه این قطار
بین تاریکی و نور

گاه در راهی سیاه
گاه روی خط نور
گاه نزدیک خدا
گاه از او دورِ دور


10 خرداد 1391 39586 20

دست ها پل می زنند بین دل ها و خدا

چشمه ها در زمزمه
رودها در شست و شو
موج ها در همهمه
جوی ها در جستجو

باغ در حال قیام
کوه در حال رکوع
آفتاب و ماهتاب
در غروب و در طلوع

سنگ، پیشانی به خاک
ابر، سر بر آسمان
مثل گنبد خم شده
قامت رنگین کمان

ابر در حال سفر
آسمان غرق سکوت
بر سر گلدسته ها
بال مرغان در قنوت

کاسه ی شبنم به دست
لاله می گیرد وضو
بیدها گرم نماز
بادها در های و هو

سرو سر خم می کند
غنچه لب وا می کند
در میان شاخه ها
باد غوغا می کند

شاخه ها گل می کنند
لحظه ی سبز دعا
دست ها پل می زنند
بین دل ها و خدا


10 خرداد 1391 4078 1

دلم خون است، از این می نویسم

نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است، می دانی برادر
دلم خون است، از این می نویسم


07 خرداد 1391 3832 0

شگفتا آب را با آب شوییم؟

شهیدان را به نوری ناب شوییم
درون چشمه مهتاب شوییم
شهیدان همچو آب چشمه پاکند
شگفتا آب را با آب شوییم؟


07 خرداد 1391 2070 0

مبادا روی لاله پا گذاریم

مبادا خویشتن را واگذاریم
امام خویش را تنها گذاریم
ز خون هر شهیدی لاله ای رست
مبادا روی لاله پا گذاریم


07 خرداد 1391 4759 0

چنین پُر موج، پیشانی چرا شد

دو چشمم ابر بارانی چرا شد
دلم دریای طوفانی چرا شد
ز جزر و مد غم در دیده و دل
چنین پُر موج، پیشانی چرا شد


07 خرداد 1391 1863 0

ندارم خفتن از دیروز و امروز

شدم تر دامن از دیروز و امروز
ندارم خفتن از دیروز و امروز
همه ترسند از فردا، شگفتا
که می ترسم من از دیروز و امروز*


*الهی همه از روز پسین ترسند و عبدالله از روز پیشین(خواجه عبدالله انصاری)


07 خرداد 1391 1766 0

دگر این دل سر ماندن ندارد

دگر این دل سر ماندن ندارد
هوای در قفس خواندن ندارد
چنان در دوزخ دنیا دلم سوخت
که دیگر بار، سوزاندن ندارد


07 خرداد 1391 2792 0
صفحه 4 از 14ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها