(آرشیو نویسنده قیصر امین پور)

دفتر شعر

همبازی کودکِ یتیمی غم شد

امشب سر مهربان نخلی خم شد
مهتاب گرفت، شهر در ماتم شد
در خانه ی دور، بیوه ای شیون کرد
همبازی کودکِ یتیمی غم شد


07 خرداد 1391 1509 0

در وقت عروج، مرکبش بود نماز

ایمان و امان و مذهبش بود نماز
در وقت عروج، مرکبش بود نماز
هنگام که هنگامه ی آن کار رسید
چون بوسه میان دو لبش بود نماز*


*قُتِلَ علیٌ فی المِحراب و الصَّلاةُ بَینَ شَفَتَیْهِ(جبران خلیل جبران)


07 خرداد 1391 2245 0

ای در همه جا، کجاست پس خانه ی تو؟

ای صاحب عشق و عقل دیوانه ی تو
حیران تو آشنا و بیگانه ی تو
دیدار تو را همه نشانی دادند
ای در همه جا، کجاست پس خانه ی تو؟


07 خرداد 1391 1971 0

همْ صحبتی تو در جهان ما را بس

از عمر دو روزی گذران ما را بس
یک لحظه ی وصل عاشقان ما را بس
هر چند دعای ما اجابت نشود
همْ صحبتی تو در جهان ما را بس


07 خرداد 1391 2783 0

جز راه دل از هیچ رهی، ره به تو نیست

آنسان که تویی هیچ کس آگه به تو نیست
راهی ز فراز عقل کوته به تو نیست
هر چند تو را هزار ره باشد، لیک
جز راه دل از هیچ رهی، ره به تو نیست


07 خرداد 1391 3508 0

بیا به خانه ی آلاله ها سری بزنیم

بیا به خانه ی آلاله ها سری بزنیم
ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم

به یک بنفشه صمیمانه تسلیت گوییم
سری به مجلس سوگ کبوتری بزنیم

شبی به حلقه درگاه دوست دل بندیم
اگرچه وا نکند، دست کم دری بزنیم

تمام حجم قفس را شناختیم، بس است
بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم

به اشک خویش بشوییم آسمان ها را
ز خون به روی زمین رنگ دیگری بزنیم

اگرچه نیت خوبی است زیستن اما
خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم


07 خرداد 1391 10899 2

ای وای اگر ز پای نشینیم، وای ما

آغاز شد حماسه ی بی انتهای ما
پیچید در زمانه طنین صدای ما

آنک نگاه کن که ز خون نقش بسته است
بر اوج قله های خطر جای پای ما

ماندند همرهان همه در وادی نخست
جز سایه ها نماند کسی در قفای ما

ما رو به آفتاب سفر می کنیم و بس
زینروی در قفاست همه سایه های ما

دردا و حسرتا که ز بیگانه هم ربود
در این میانه گوی ستم، آشنای ما

بنگر چگونه عاطفه از دست می رود
ای وای اگر ز پای نشینیم، وای ما


07 خرداد 1391 2586 0

به اصل نسخه ی قاموس خود رجوع کنیم

بیا که حادثه ی عشق را شروع کنیم
ز شرق زخمی دل ناگهان طلوع کنیم

برای تنگی دل حجم شب وسیع تر است
بیا شبانه به درگاه او خشوع کنیم

دو دست آبی از این آستین فرا ببریم
فروتنانه در آن آستان خضوع کنیم

برای یافتن معنی صریح حضور
به اصل نسخه ی قاموس خود رجوع کنیم


07 خرداد 1391 1625 0

بر دل خون من دمی، دیده نظر نمی کند

بر دل خون من دمی، دیده نظر نمی کند
بر لب خشک من نَمی، دیده ی تر نمی کند

سوخت ز عشقش این جگر، نیست مرا ز خود خبر
آهن و آتشم دگر، هیچ اثر نمی کند

گرده ی باد زین من، کینه خصم دین من
سینه آهنین من فکر سپر نمی کند

خون گلوی عاشقان، آب وضوی عاشقان
زآنکه به کوی عاشقان، عقل گذر نمی کند

بیهوده نیست عاشقی، وای که چیست عاشقی
بی خبری است عاشقی، عشق خبر نمی کند

جمله زبان و بی سخن، سوز چو شمع و دم مزن
جز به درون خویشتن، شمع سفر نمی کند


07 خرداد 1391 4614 0

دوباره بوی صدای بلال می آید

ز جاده های خطر بوی یال می آید
کسی از آن سوی مرز محال می آید

صدای کیست؟ خدایا درست می شنوم؟
دوباره بوی صدای بلال می آید

ز بس فرشته به تشییع لاله آمد و رفت
صدای مبهم برخورد بال می آید

مپرس از دل خود «لاله ها چرا رفتند»
که بوی کافری از این سوال می آید

بیا و راست بگو، چیست مذهبت ای عشق
که خون لاله به چشمت حلال می آید

به لحظه لحظه ی این روزهای سرخ قسم
که بوی سبزترین فصل سال می آید


07 خرداد 1391 2185 0

محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید

طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید

دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دگر مرا مجاب کنید

در انجماد سکون پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفس های عشق آب کنید

مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید


07 خرداد 1391 2654 0

هوای ناحیه ما همیشه بارانی است

دلم قلمرو جغرافیای ویرانی است
هوای ناحیه ما همیشه بارانی است

دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه
همیشه برزخ دل تنگه ی پریشانی است

مهار عقده ی آتشفشان خاموشم
گدازه های دلم دردهای پنهانی است

صفات بغض مرا فرصت بروز دهید
درون سینه ی من انفجار زندانی است

تو فیض یک اقیانوس آب آرامی
سخاوتی، که دلم خواهشی بیابانی است!


07 خرداد 1391 3537 0

دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست

می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم، زبان دلم نیست
گفتم:
باید زمین گذاشت قلم ها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لوله ی تفنگ بخوانم
با واژه ی فشنگ
می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم-دزفول-
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد
اما
موشک
زیبایی کلام مرا می کاست
گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
هر چند ناتمام
گفتم:
در شهر ما
دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست
اینجا
وضعیت خطر گذرا نیست
آژیر قرمز است که می نالد
تنها میان ساکت شب ها
بر خواب ناتمام جسدها
خفاش های وحشی دشمن
حتی ز نور روزنه بیزارند
باید تمام پنجره ها را
با پرده های کور بپوشانیم
اینجا
دیوار هم
دیگر پناه پشت کسی نیست
کاین گور دیگری است که استاده است
در انتظار شب
دیگر ستارگان را
حتی
هیچ اعتماد نیست
شاید ستاره ها
شبگردهای دشمن ما باشند
اینجا
حتی
از انفجار ماه تعجب نمی کنند
اینجا
تنها ستارگان
از برج های فاصله می بینند
که شب چقدر موقع منفوری است
اما اگر ستاره زبان می داشت
چه شعرها که از بد شب می گفت
گویاتر از زبان من گنگ
آری
شب موقع بدی است
هر شب تمام ما
با چشم های زل زده می بینیم
عفریت مرگ را
کابوس آشنای شب کودکان شهر
هر شب لباس واقعه می پوشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم:
شاید
این شام، شام آخر ما باشد
اینجا
هر شام خامشانه به خود گفته ایم:
امشب
در خانه های خاکی خواب آلود
جیغ کدام مادر بیدار است
که در گلو نیامده می خشکد؟
اینجا
گاهی
سر بریده ی مردی را
تنها
باید ز بام دور بیاریم
تا در میان گور بخوابانیم
یا سنگ و خاک و آهن خونین را
وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم
در زیر خاک گِل شده می بینیم:
زن روی چرخ کوچک خیاطی
خاموش مانده است
اینجا سپور هر صبح
خاکستر عزیز کسی را
همراه می برد
اینجا برای ماندن
حتی هوا کم است
اینجا خبر همیشه فراوان است
اخبار بارهای گِل و سنگ
بر قلب های کوچک
در گورهای تنگ
اما
من از درون سینه خبر دارم
از خانه های خونین
از قصه ی عروسک خون آلود
از انفجار مغز سری کوچک
بر بالشی که مملو رؤیاهاست
رؤیای کودکانه ی شیرین
از آن شب سیاه
آن شب که در غبار
مردی به روی جوی خیابان
خم بود
با چشم های سرخ و هراسان
دنبال دست دیگر خود می گشت
باور کنید
من با دو چشم مات خودم دیدم
که کودکی ز ترس خطر تند می دوید
اما سری نداشت
لختی دگر به روی زمین غلتید
و ساعتی دگر
مردی خمیده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دوچرخه
سوی مزار کودک خود می برد
چیزی درون سینه او کم بود...
اما این شانه های گرد گرفته
چه ساده و صبور
وقت وقوع فاجعه می لرزند
اینان
هرچند
بشکسته زانوان و کمرهاشان
استاده اند فاتح و نستوه
بی هیچ خان و مان
در گوششان کلام امام است
فتوای استقامت و ایثار
بر دوششان درفش قیام است
باری
این حرف های داغ دلم را
دیوار هم توان شنیدن نداشته است
آیا تو را توان شنیدن هست؟
دیوار!
دیوار سرد و سنگی سیار!
آیا رواست مرده بمانی
در بند آنکه زنده بمانی؟
نه!
باید گلوی مادر خود را
از بانگ رود رود بسوزانیم*
تا بانگ رود رود نخشکیده است
باید سلاح تیزتری برداشت
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست...


*«رود» یعنی فرزند، در بعضی از نواحی جنوب، مادران در مرگ فرزندانشان «رود، رود» می گویند


07 خرداد 1391 3253 0

این ابتدای سبزی او بود

این سبز سرخ کیست؟
این سبز سرخ چیست که می کارید؟
این زن که بود
که بانگ «خوانگریو»* محلی را
از یاد برده بود
با گردنی بلندتر از حادثه
بالاتر از تمام زنان ایستاده بود
و با دلی وسیع تر از حوصله
در ازدحام و همهمه «کِل»** می زد؟
این مادر که بود که می خندید؟
وقتی که لحظه، لحظه ی رفتن بود
آن سبز، با سخاوت خورشید
بخشید هر چه داشت
جز آن لباس سبز
و نقش آن کلام الهی را
رهْتوشه ی شهید همین بس:
یک جامه، یک کلام
تصویری از امام
او را چنان که خواست
با آن لباس سبز بکارید
تا چون همیشه سبز بماند
تا چون همیشه سبز بخواند
او را
وقتی که کاشتند
هم سبز بود هم سرخ
آنگاه
که یار بی قرار
آرام در حضور خدا آسود
هر چند سرخ سرخ به خاک افتاد
اما
این ابتدای سبزی او بود...


*خوانگریو: مرکب از دو کلمه خواندن و گریستن ، ابیات محلی است که معمولا زنان در سوگواری می خوانند و می گریند
**کِل زدن: کِلی لی لی... آوایی که زنان محلی معمولا در عروسی سر می دهند


07 خرداد 1391 2090 0

از چشم هر شهید یک قطره اشک شوق بگیرید

یاران به آفتاب بگویید:
صد پاره شو، هزار ستاره
تا ذره، ذره، ذره بسازیم
بر بامی از بلند شهادت
تندیسی از عروج
آب از وضوی دست شهیدان بیاورید
یا
از چشم هر شهید
یک قطره اشک شوق بگیرید
یک قطره اشتیاق زیارت
فواره ای ز نور بکارید
قلبی از آینه، دلی از دریا
و گردنی بلند
از آبشار پاک تواضع
یا از غرور محض بسازید
از آستین روشن موسی
دستی به رسم وام بگیرید
دستاری از امام بیارید
باری به دست نازک اشراق
از عشق پیکری بتراشید
از جنس یک تهاجم عریان
در دستش استخوان
با دست دیگرش
زیتونی از سپیده بکارید
اندازه از قیام بگیرید
بر قامتش که جامه بدوزید
رختی ز جنس شال خدا بر تنش کنید
آبی تر از سپید
اسرار پایداری او را
زان یار سربلند بپرسید*
از آیه، آیه، آیه ی ایمان
وز سوره سوره ی صبر
از نام او نشانه بگیرید
شاید توان مجسمه ای ساخت
از جنس استقامت خالص
ای لحظه ها چنین مگریزید
تا عمری از همیشه بسازیم
جان مرا بگیر خدایا
تا شاید این تجسم شیرین
جانی مگر دوباره بگیرد
جانی مگر دوباره بگیریم


*حافظ: گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند/ جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد


07 خرداد 1391 2375 0

زندگی را باید از سر سطر نوشت!

صبح خورشید آمد
دفتر مشق شبم را خط زد
پاک کن بیهوده است
اگر این خط ها را پاک کنم
جای آنها پیداست
ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست!
تو بگو!
من کجا حق دارم
مشق هایم را
روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟
می روم
دفتر پاکنویسی بخرم
زندگی را باید
از سر سطر نوشت!


07 خرداد 1391 5587 0

بادبان را ناخدا باد است

ساکت و تنها
چون کتابی در مسیر باد
می خورد هر دم ورق اما
هیچ کس او را نمی خواند
برگ ها را می دهد بر باد
می رود از یاد
هیچ چیز از او نمی ماند
بادبان کشتی او در مسیر باد
مقصدش هر جا که بادا باد!
بادبان را ناخدا باد است
لیک او را
هم خدا
هم ناخدا
باد است!


07 خرداد 1391 4183 5

او سبز بود و گرم که افتاد

افتاد
آنسان که برگ
آن اتفاق زرد
می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
آن اتفاق سرد
می افتد
اما
او سبز بود و گرم که
افتاد


07 خرداد 1391 3847 0

چیزی از او به جای نمانده است جز راه ناتمام

آن روز
بگشوده بال و پر
با سر به سوی وادی خون رفتی
گفتی:
«دیگر به خانه باز نمی گردم
امروز من به پای خودم رفتم
فردا
شاید مرا به شهر بیارند
بر روی دست ها»
اما
حتی تو را به شهر نیاوردند
گفتند:
«چیزی از او به جای نمانده است
جز راه ناتمام»


07 خرداد 1391 3614 0

شعر نی نامه

خوشا از دل نَمی اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است

نوای نی، نوای بی نوایی است
هوای ناله هایش، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گُل، بیماری سنگ

قلم، تصویر جانکاهی است از نی
علم، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پر سوز

چه رفت آن روز در اندیشه نی
که اینسان شد پریشان بیشه نی؟

سری سرمست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه ی او
غم غربت، غم دیرینه او

غم نی بندبند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی، آشنایی است
به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا زِ گل بردارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش می کشاند

سزد گر چشم ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!
به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست


04 خرداد 1391 2080 0
صفحه 6 از 14ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  8  9  10  بعدی   انتها