(آرشیو نویسنده قیصر امین پور)

دفتر شعر

خوشا چون سرو اِستادنی سبز

خوشا چون سرو اِستادنی سبز
خوشا چون برگ ها افتادنی سبز
خوشا چون گل به فصلی، سرخ مردن
خوشا در فصل دیگر، زادنی سبز


04 خرداد 1391 2800 1

آیین آینه، خود را ندیدن است

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می کشیم و بال، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را، تنها، شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است


04 خرداد 1391 8021 0

خوشا رفتن از خود، رسیدن به خویش

خوشا رقص مردانی از آینه
سواران میدانی از آینه

خوشا رفتن از خود، رسیدن به خویش
سفر در خیابانی از آینه

خوشا محو تکرار تصویرها
گذشتن ز ایوانی از آینه

همه غرق حیرت ز دیدار خویش
در امواج طوفانی از آینه

دل خویش را آب و جارو کنیم
بیاریم مهمانی از آینه

ز باغی که آیینه کاری شده است
بچینیم دامانی از آینه

در آغاز آیینه بودیم و باز
بیابیم پایانی از آینه


04 خرداد 1391 3629 0

تن جاده از رفتنت جان گرفت

صدایی به رنگ صدای تو نیست
به جز عشق، نامی برای تو نیست

شب و روز تصویر موعود من
در آیینه جز چشم های تو نیست

تن جاده از رفتنت جان گرفت
رگ راه جز رد پای تو نیست

مزار تو بی مرز و بی انتهاست
تو پاکی و این خاک جای تو نیست

به تشییع زخم تو آمد بهار
که جز سبز، رخت عزای تو نیست

کسی کز پی اهل مرهم رود
دیگر شیعه ی زخم های تو نیست

به آن زخم های مقدس قسم
که جز زخم، مرهم برای تو نیست


04 خرداد 1391 1732 0

در رختخوابم یک مُشت پر دیدم

دیشب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم:
در آسمان پر می کشیدم
و لا به لای ابرها پرواز می کردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مُشت پر دیدم
یک مشت پر، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می زد
آن گاه با خمیازه ای ناباورانه
بر شانه های خسته ام دستی کشیدم
بر شانه هایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس می کردم!


04 خرداد 1391 2440 0

جنگل همیشه جنگل خواهد ماند!

طوفانی از تبر
ناگه به جان جنگل
 افتاد
و هر چه را که کاشته بودیم
طوفان به باد داد
در گرگ و میش آتش و خاکستر
جنگل ولی هنوز
نفس می کشید
جنگل هنوز هم
جنگل بود
هر چند در دلش
جای هزار خاطره تاول بود
جنگل بلند و سبز
بپاخاست
و با تمام قامت
این قطعنامه را
با نعره ای بلند و رسا خواند:
جنگل هجوم طوفان را
تکذیب می کند!
جنگل هنوز جنگل
جنگل همیشه جنگل
خواهد ماند!


04 خرداد 1391 3942 0

بگذار عامیانه بیندیشیم!

بگذار بعد از این
تنها
پیشانی تو را بسرایم!
حرفی است عامیانه که می گویند:
«تقدیر هر کسی را
از پیش، روی لوح جبینش نوشته اند.»
بگذار عامیانه بیندیشیم!
پیشانی تو شاهد این راز است
بر روی آن خطوط موازی
زخم تو نکته ای است که باید خواند
در امتداد پرواز
زخم تو مثل نقطه آغاز است
بگذار عاشقانه بگویم!
بر صفحه ی جبین تو
آن نقطه
آن خطوط موازی است
که سرنوشت قوم مرا شکل می دهد
پیشانی تو
تفسیر لوح محفوظ
پیشانی تو سوره ی نور است
این راز سر به مهر قدیمی
از دستبرد حادثه دور است!
بگذار بعد از این
تنها
پیشانی تو را بسرایم!


04 خرداد 1391 2025 0

پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید

ما را به حال خود بگذارید و بگذرید
از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید

اکنون که پا به روی دل ما گذاشتید
پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید

پنهان در آستین شما برق خنجر است
دستی از آستین به در آرید و بگذرید

ما دل به دست هر چه که بادا سپرده ایم
ما را به دست دل بسپارید و بگذرید

با آبروی آب، چه باک از غبار باد!
نانْ پاره ای مگر به کف آرید و بگذرید


04 خرداد 1391 2030 0

این ترانه بوی نان نمی دهد

این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد

سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد

نامه ای که ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد:

با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد

یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد، زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد

هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد

کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد

جز دلت که قطره ای است بیکران
کس نشان ز بیکران نمی دهد

عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گُل به میهمان نمی دهد

نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این، نه آن...نمی دهد

پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد

خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد...


03 خرداد 1391 4516 0

شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلم می پرد، نشانه ی چیست؟
شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

کسی که سبزتر است از هزار بار بهار
کسی، شگفت کسی، آن چنان که می دانی

کسی که نقطه ی آغاز هر چه پرواز است
تویی که در سفر عشق خط پایانی

تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی

تو از حوالی اقلیم هر کجاآباد
بیا که می رود این شهر رو به ویرانی

کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی


03 خرداد 1391 5862 0

سر زیر پر خویش فرو برده نشستیم

در سایه این سقف ترک خورده نشستیم
بی حوصله و خسته و افسرده نشستیم

خاموش چو فانوس که در خویش خمیده است
پیچیده به خود با تن تا خورده نشستیم

یک بار به پرواز پری باز نکردیم
سر زیر پر خویش فرو برده نشستیم

بر سنگ مزار دل خود مرثیه خواندیم
یک عمر به بالین دلِ مرده نشستیم

بر گرده ی ما خاطره ی خنجر یاران
با جنگلی از خاطره بر گرده نشستیم

آیینه هم از دیده ی تردید مرا دید
با سایه ی خود نیز دل آزرده نشستیم

برخاست صدا از در و دیوار، ولی ما
با این همه فریاد فرو خورده، نشستیم


03 خرداد 1391 1693 0

با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر!

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح!
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!

این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر!


03 خرداد 1391 3968 1

کودکی هایم اتاقی ساده بود

کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای، دورِ اجاقی ساده بود

شب که می شد نقش ها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه، خوابم می پرید
خواب هایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود

قهر می کردم به شوق آشتی
عشق هایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود


03 خرداد 1391 14615 5

پنجره ها تار عنکبوت گرفتند

حنجره ها روزه ی سکوت گرفتند
پنجره ها تار عنکبوت گرفتند

عقده ی فریاد بود و بغض گلوگیر
بهت فصیح مرا سکوت گرفتند

نعره زدم: عاشقان گرسنه ی مرگ اند
درد مرا قوت لایموت گرفتند

چون پر پروانه تا که دست گشودم
دست مرا لحظه ی قنوت گرفتند

خط خطا بر سرود صبح کشیدند
روشنی صفحه را خطوط گرفتند


03 خرداد 1391 7545 0

نان را از هر طرف بخوانی نان است!

وقتی جهان
از ریشه ی جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یأس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است!


03 خرداد 1391 13025 1

این آسیاب کهنه به نوبت نیست

و آسیاب نان
آسوده
همچنان
می چرخد
دندان گرد سنگ
سنگاسیاب نان
چون لقمه ای بزرگ
جهان را
آخر به کام خویش فرو
خواهد برد
و بوی حسرت نان
ما را
تمام ما را
خواهد خورد
ما ایستاده ایم
و لحظه لحظه نوبت خود را
خمیازه می کشیم
اما
این آسیاب کهنه به نوبت نیست
شاید همیشه نوبت ما
فرداست!
و آسیاب کهنه ی نان
همچنان
می چرخد


03 خرداد 1391 5476 0

درد، هنوز ادامه دارد

هنوز
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
 دامنه دارد
شروع شاخه ی ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانه ی خاک
و طعم میوه ی ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز ادامه دارد...


03 خرداد 1391 2210 0

باید هوای پنجره را داشت

باید برای آینه فکری کرد
گفتم که جای آینه اینجا نیست
دیوار را
باید دوباره سیم کشی کرد
باید فضای طاقچه ی پشت پرده را
پُر کرد
باید دمِ تمامی درها را دید
باید هوای پنجره را داشت
زیرا بدون رابطه
با این هوا
یک لحظه هم نمی شود اینجا
نفس کشید!


03 خرداد 1391 1789 0

فصل فصل، گیسوان من سفید می شوند

واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنان که سطرسطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دست های مهربانی ات
در ابتدای راه
خسته می شوند
گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن:
دفتر مرا ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطرسطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن!


03 خرداد 1391 2646 0

قاف

و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود!


03 خرداد 1391 3539 0
صفحه 7 از 14ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  9  10  11  بعدی   انتها