(آرشیو نویسنده قیصر امین پور)

دفتر شعر

قاف

و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود!


03 خرداد 1391 3882 0

تو را به خدا سوگند می دهند

مردم همه
تو را به خدا
سوگند می دهند
اما برای من
تو آن همیشه ای
که خدا را به تو
سوگند می دهم!


03 خرداد 1391 3078 0

عصر جدید - ما در عصر احتمال به سر می بریم

عصر جدید

ما در عصر احتمال به سر می بریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید
در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال، یقینی نیست
اما من
بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عین الیقین من
قطعیت نگاه تو
دین من است
من از تو ناگزیرم
من
بی نام ناگزیر تو می میرم


03 خرداد 1391 8344 0

نام یک نفر غریبه را در شمار نام هایتان اضافه می کنید؟

ای شما!
ای تمام عاشقان هر کجا!
از شما سوال می کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نام هایتان اضافه می کنید؟
یک نفر که تا کنون
ردپای خویش را
لحن مبهم صدای خویش را
شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
گرچه بارها و بارها
نام این هزار نام را
از زبان این و آن شنیده بود
یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه ی گیاه را نمی سرود
آه را نمی سرود
شعر شانه های بی پناه را
حرمت نگاه بی گناه
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی سرود
نیمه های شب
نبض ماه را نمی گرفت
روزهای چارشنبه ساعت چهار
بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت
ای شما!
ای تمام نام های هر کجا!
زیر سایبان دست های خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟
این دل نجیب را
این لجوج دیرباور عجیب را
در میان خویش
راه می دهید؟


03 خرداد 1391 1673 0

رفتار من عادی است

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هر کس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانی های ساده
و با همان امضا، همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
از تو چه پنهان
با سنگ ها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیداً بیشتر هستم
حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب های بی رحمانه دیگر بود:
من کاملاً تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب هایم را اتو کردم
تنها-حدود هفت فرسخ-در اتاقم راه رفتم
با کفش هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطرسطر نامه ها را
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لا به لای کاغذ تاخورده ی نامه
بوی تمام یاس های آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب هایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال های پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صدبار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است.


03 خرداد 1391 4065 1

بوسه هایمان پوسید

در سال صرفه جویی لبخند
پروانه های رنگ پریده
روی لبان ما
پرپر زدند
لبخند ما
به زخم بدل شد
و زخم هایمان
تا استخوان رسید
و بوسه هایمان
پوسید
ما
لبخند استخوانی خود را
در لا به لای زخم نهان کردیم
صد سال آزگار
ماندیم
و زخم های خشک ترک خورده را
در متن لایه های نمک
خواباندیم
اما
در روزهای ریخت و پاشِ لبخند
قصابکان پروار
و کاسبان رسمی پروانه دار
لبخندهای یخ زده ی خویش را
بر پیشخان خود
به تماشا گذاشتند!


03 خرداد 1391 1421 1

عاقبت هجوم ناگهان عشق فتح می کند پایتخت درد را

چشم های من
این جزیره ها که در تصرف غم است
این جزیره ها که از چهارسو محاصره است
در هوای گریه های نم نم است
گرچه گریه های گاه گاه من
آب می دهد درخت درد را
برق آه بی گناه من
ذوب می کند
سد صخره های سخت درد را
فکر می کنم
عاقبت هجوم ناگهان عشق
فتح می کند
پایتخت درد* را


*این ترکیب، نام دفتر شعری از پل الوار نیز بوده است.


03 خرداد 1391 5902 0

درد، رنگ و بوی غنچه ی دل است

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
«چامه و چکامه» نیستند
تا به «رشته ی سخن» درآورم
نعره نیستند
تا ز «نای جان» برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گِلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ های توبه توی آن
جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟


03 خرداد 1391 2409 0

فردا؟

دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا؟


12 اردیبهشت 1391 1602 0

مزار تو بیمرز و بی انتهاست...

مزار تو بیمرز و بی انتهاست
تو پاکی و این خاک جای تو نیست
به تشییع زخم تو آمد بهار
که جز سبز رخت عزای تو نیست


04 اردیبهشت 1391 2616 0

شعر سفر - همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود

گرچه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود
موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود

یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود

خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما
خواستن ها همه موقوف توانستن بود

کاش از روز ازل هیچ نمی دانستم
که هبوط ابدم از پی دانستن بود

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود


30 فروردین 1391 37546 0

می خواستم که ولوله بر پاکنم ولی...

می خواستم که ولوله بر پاکنم ولی...
با شورِ شعر محشر کبرا کنم ولی...

با نی به هفت بند غزل ناله سر دهم
با مثنوی رهی به نوا وا کنم ولی...

تا باز روح قدسی حافظ مدد کند
دم می زدم که کار مسیحا کنم ولی...

فریاد را بکوبم پا بر سر سکوت
یا دست کم به زمزمه نجوا کنم ولی...

دل بر کنم از این دل مرداب وار تنگ
با رود رو به جانب دریا کنم ولی...

این بی کرانه آبی آیینه ی تو را
با چشمِ تشنه، سیر تماشا کنم ولی...

«باید» به جای «شاید» و «آیا» بیاورم
فکری به حال «گرچه» و «اما» کنم ولی...


30 فروردین 1391 5247 1

مُردم از درد، خدا را به که باید گفت؟

کُشت تقدیر تو ما را به که باید گفت؟
مُردم از درد، خدا را به که باید گفت؟

سرنوشتم اگر این است که می بینم
حکم تغییر قضا را به که باید گفت؟

آی خط خوردگی صفحه ی پیشانی!
این همه خطِ خطا را به که باید گفت؟

مو به مو حادثه بارید به هر بندم
تیر باران بلا را به که باید گفت؟

هر نَفَس آهی و هر آینه اشکی شد
وضع این آب و هوا را به که باید گفت؟

هر دمی دردی و هر ثانیه سالی بود
شرح این ثانیه ها را به که باید گفت؟

هذیان بود و شب و تاب و تب تردید؛
درد و درمان و دوا را به که باید گفت؟

چه کنم این همه اما و اگرها را
این همه چون و چرا را به که باید گفت؟

آفرین بر تو و نفرین به خودم گفتم
جز تو نفرین و دعا را به که باید گفت؟

شکوه از هر چه و هر کس به خدا کردم
گله ازکار خدا را به که باید گفت؟

ز که یاری، ز که یاری، ز که باید خواست؟
به که یارا، به که یارا، به که باید گفت؟


30 فروردین 1391 15001 2

جرمم این است: من خودم هستم!

به سر موی دوست دل بستم
رفت عمر و هنوز پا بستم

کمِ ما گیر و عذر ما بپذیر
بیش از این برنیامد از دستم

بیش از این خواستم، ولی چه کنم؟
چه کنم؟ چون نمی توانستم

مگر این چند روزه در یابم
چلّه تا در نرفته از شستم

تو به فکر منی همیشه و من
تا به تو فکر می کنم، هستم

دیگران گر ز بی خودی مستند
من از این خود، از این خودی مستم

رو به سوی تو مستقیم، دلم
این طرف، آن طرف ندانستم

جز همین زخم خوردن از چپ و راست
زین طرف ها چه طرْف بر بستم؟

جرمم این بود: من خودم بودم!
جرمم این است: من خودم هستم!


30 فروردین 1391 9701 1

صد سالِ سیاه برنگردی ای سال!

هر دم دردی از پی دردی ای سال!
با این تن ناتوان چه کردی ای سال؟
رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت
صد سالِ سیاه برنگردی ای سال!


30 فروردین 1391 6771 0

تا حادثه ی سرخ رسیدن نرسیدیم

با مردم شب دیده به دیدن نرسیدیم
تا صبح دمی هم به دمیدن نرسیدیم

کالیم که سرسبز دل از شاخه بریدیم
تا حادثه ی سرخ رسیدن نرسیدیم

خون خورده ی دردیم و چراغانی داغیم
گل کرده ی باغیم و به چیدن نرسیدیم

زین هیزم تر هیچ ندیدیم به جز دود
شمعیم که تا شعله کشیدن نرسیدیم

خونیم و تپیدیم به تاب و تب تردید
اشکیم و به مژگانِ چکیدن نرسیدیم

بادیم که آواره دویدیم به هر سوی
اما چو نسیمی به وزیدن نرسیدیم

یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
خشکید و به یک جرعه چشیدن نرسیدیم


30 فروردین 1391 4577 3

یک کلبه ی خراب و کمی پنجره

یک کلبه ی خراب و کمی پنجره
یک ذره آفتاب و کمی پنجره

ای کاش جای این همه دیوار و سنگ
آیینه بود  و آب و کمی پنجره

در این سیاه چال سراسر سوال
چشم و دلی مجاب و کمی پنجره

بویی ز نان و گل به همه می رسید
با برگی از کتاب و کمی پنجره

موسیقی سکوت شب و بوی سیب
یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره


30 فروردین 1391 20710 1

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بالِ پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پُرسشی چه نیازی جواب را


30 فروردین 1391 38364 3

شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال

تو قله ی خیالی و تسخیر تو مُحال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال

ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال

عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال

بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست؟
چون مرگ، ناگزیری و تدبیر تو محال

ای عشق، ای سرشت من، ای سرنوشت من!
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال


30 فروردین 1391 4959 2

شبی دارم چراغانی، شبی تابیدنی امشب

شبی دارم چراغانی، شبی تابیدنی امشب
دلی نیلوفری دارم، پری بالیدنی امشب

شبی دیگر، شبی شب تر، شبی از روز روشن تر
شبی پر تاب و تب دارم، تبی تابیدنی امشب

نه در خوابم، نه بیدارم، سراپا چشم دیدارم
که می آید به دیدارم، زنی نادیدنی امشب

مشام شب پُر از بوی خوش محبوبه های شب
شبی شبدر، شبی شب بو، شبی بوییدنی امشب

زنی با رقصی آتشباد، از این ویرانه خاک آباد
می آید گردبادآسا، به خود پیچیدنی امشب

زنی با مویی از شب شب تر و رویی ز شبنم تر
میان خواب و بیداری، چو رویا دیدنی امشب

برایش سفره ی تنگ دلم را می گشایم باز
بساطی گل به گل رنگین، بساطی چیدنی امشب


30 فروردین 1391 5632 0
صفحه 8 از 14ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  [8]  9  10  11  12  بعدی   انتها