(آرشیو نویسنده قیصر امین پور)

دفتر شعر

ای آیه آیه من در کتاب تو - شعر قیصر برای دخترش آیه

برای دخترکم آیه

ای آیه آیه ی من در کتاب تو
ای امتداد سایه ی من آفتاب تو

ای نام من، تمامِ من، ای شعر ناتمام
بگذار تا سروده شوم در کتاب تو

بگذار تا ادامه بیابم قصیده وار
ای مطلع دوباره ی من، شعر ناب تو

از من به من شبیه تری، یا خود منی؟
افتاده عکس کودکی من به قاب تو

در خواب های خود به که لبخند می زنی؟
بگذار چون فرشته بیایم به خواب تو

ای خوابْ خنده های تو گهواره ی دلم
بی تاب می شود دلم از موج تاب تو

پیداست عکس روی خدا مثل آفتاب
در جاری زلال دل همچو آب تو

یک بار کودکانه صدا کن «پدر» مرا
تا صد هزار بار بگویم جواب تو


30 فروردین 1391 6676 0

بوی بهشت می شنوم از صدای تو، شعر قیصر امین پور برای دخترش آیه

برای دخترکم آیه


بوی بهشت می شنوم از صدای تو
نازکتر از گُل است گُلِ گونه های تو

ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من
ای بوی هر چه گل، نفس آشنای تو

ای صورت تو آیه و آیینه ی خدا
حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو

صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر
آورده ام که فرش کنم زیر پای تو

رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام
تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو

چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود
ای پاره ی دلم، که بریزم به پای تو

امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من
فردا عصای خستگی ام شانه های تو

در خاک هم دلم به هوای تو می تپد
چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو

همبازیان خواب تو خیل فرشتگان
آواز آسمانیشان لای لای تو

 بگذار با تو عالم خود را عوض کنم:
یک لحظه تو به جای من و من به جای تو

این حال و عالمی که تو داری، برای من
دار و ندار و جان و دل من برای تو


30 فروردین 1391 11435 2

حرف ها دارم اما... بزنم یا نزنم؟

حرف ها دارم اما... بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو! خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست...»
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهدکردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه ی حوّا بزنم یا نزنم؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟


30 فروردین 1391 25344 6

من از خیر این ناخدایان گذشتم

برای رسیدن، چه راهی بریدم
در آغاز رفتن، به پایان رسیدم

به آیین دل سر سپردم دمادم
که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم

به هر کس که دل باختم، داغ دیدم
به هر جا که گل کاشتم، خار چیدم

من از خیر این ناخدایان گذشتم
خدایی برای خودم آفریدم

به چشمم بدِ مردمان عین خوبی است
که من هر چه دیدم، ز چشم تو دیدم

دهانم شد از بوی نام تو لبریز
به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم


30 فروردین 1391 2442 0

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ های سبزِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو؟


30 فروردین 1391 3295 0

به یک سکه ی قلب، دل می فروشند

به سر سبزی خویش کاجی ندیدم
به سر گرچه جز برف تاجی ندیدم

تو از من تمام دلم را گرفتی
از این بیش باج و خراجی ندیدم

قسم می خورم راستش را بخواهی
به بالای تو سرو و کاجی ندیدم

به جز عشق، دردی که درمان ندارد
به جز عشق راه علاجی ندیدم

مرا قصر تنهایی و بی کسی بس
از این امن تر برج عاجی ندیدم

که جز سکه های سیاه دو رویی
به بازار یاران رواجی ندیدم

به یک سکه ی قلب، دل می فروشند
مناسب تر از این حراجی ندیدم

تو را با تپش های قلبم سرودم
به این واژه ها احتیاجی ندیدم


30 فروردین 1391 2109 0

الفبای درد از لبم می تراود

الفبای درد از لبم می تراود
نه شبنم، که خون از شبم می تراود

سه حرف است مضمون سی پاره ی دل
الف، لام، میم از لبم می تراود

چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم می تراود

ز دل بر لبم تا دعایی برآید
اجابت ز هر یا ربم می تراود

ز دین ریا بی نیازم، بنازم
به کفری که از مذهبم می تراود


30 فروردین 1391 6409 0

خورشید خم شد تا نگاهت را ببوسد

خورشید خم شد تا نگاهت را ببوسد
گل غنچه شد تا قرص ماهت را ببوسد

هفت آسمان افتاد در آیینه ی آب
تا لحظه ای ردّ نگاهت را ببوسد

افتاده حتی سایه ی خورشید بر خاک
تا ذره ای از گرد راهت را ببوسد

شب خیمه زد بر سایه روشن های نیزار
تا تار مژگان سیاهت را ببوسد

در برکه خم شد روی عکس ماه در آب
نیلوفری، تا روی ماهت را ببوسد

با سوز سینه بر لب تفتیده ی عشق
آتش زدی تا دود آهت را ببوسد

دل آستین افشاند و بر وهم دو عالم
تا آستان بارگاهت را ببوسد


30 فروردین 1391 5688 0

مرا ببر به زمین و زمانه ای دیگر

بیا مرا ببر ای عشق با خودت به سفر
مرا ز خویش بگیر و مرا ز خویش ببر

مرا به حیطه ی محض حریق دعوت کن
به لحظه لحظه ی پیش از شروع خاکستر

به آستانه ی برخورد ناگهان دو چشم
به لحظه های پس از صاعقه، پس از تندر

به شب نشینی شبنم، به جشنواره ی اشک
به میهمانی پرشور چشم و گونه ی تر

به نبض آبی تبدار در شبی بی تاب
به چشم روشن و بیدار خسته از بستر

من از تو بالی بلندبالا می خواهم
من از تو تنها بالی بلند و بالا پر

من از تو یال سمندی، سهند مانندی
بلند یالی از آشفتگی پریشان تر

دلم ز دست زمین و زمان به تنگ آمد
مرا ببر به زمین و زمانه ای دیگر


30 فروردین 1391 6969 0

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری

با نگاهی سرشکسته، چشم هایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری


30 فروردین 1391 13740 6

چنان داغ دل، داغ دل دیده ام

چنان داغ دل، داغ دل دیده ام
که حال خود از لاله پُرسیده ام

به هر جا چمن در چمن، گل به گل
همان مُهر داغ تو را دیده ام

کدامین چمن را گل از گل شکفت
کز آن بوی نام تو نشنیده ام؟

به بوی تو، تنها به بوی تو بود
که هر جا گلی دیده ام، چیده ام

دلم را به هر آب و آتش زدم
که چون شمع در گریه خندیده ام

همه هفت بندم همین یک نواست
چو نی در هوای تو نالیده ام

ز راز دلم باد بویی نبرد
که چون غنچه سربسته خندیده ام

ز باغ دلم یک بغل پر غزل
برای گل روی تو چیده ام


30 فروردین 1391 7316 0

هر دم به هوای دل ما می آیی

ای غم، تو که هستی از کجا می آیی؟
هر دم به هوای دل ما می آیی
باز آی و قدم به روی چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا می آیی!


30 فروردین 1391 2022 0

امروز نبود، کاش فردا بادا!

ای کاش مرا چشم تماشا بادا!
یک لحظه زمانه با دل ما بادا!
هر روز که می رود به خود می گویم:
امروز نبود، کاش فردا بادا!


30 فروردین 1391 2226 0

این دردها به درد دل من نمی خورند

این دردها به درد دل من نمی خورند
این حرفها به درد سرودن نمی خورند

شیواست واژه های رخ و زلف و خط و خال
اما به شیوه ی غزل من نمی خورند

ما و دل و طنین تپیدن به بحر خون
این شعرها به بحر تتن تن نمی خورند

این ریشه های خشک که در خاک تیره اند
آب از زلال آبی روشن نمی خورند

غم می خورند شاعرکان مثل آب و نان
اما دریغ، جز غمِ خوردن نمی خورند!


30 فروردین 1391 3396 0

چه می خواهد بگو عشق تو از جانم؟ نمی دانم

ز بس بی تابِ آن زلف پریشانم، نمی دانم
حبابم، موج سرگردان طوفانم؟ نمی دانم

حقیقت بود یا دور و تسلسل، حلقه ی زلفت؟
هزار و یک شب این افسانه می خوانم، نمی دانم

سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو
ولی از نحوه ی چشمت چه می دانم؟ نمی دانم

چو اشکی سرزده یک لحظه از چشم تو افتادم
چرا در خانه ی خود عین مهمانم؟ نمی دانم

ستاره می شمارم سال های انتظارم را؛
هزار و سیصد و چندین و چندانم؟ نمی دانم

نمی دانم، بگو عشق تو از جانم چه می خواهد؟
چه می خواهد بگو عشق تو از جانم؟ نمی دانم

نمی دانم به غیر از این نمی دانم، چه می دانم؟
نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم


30 فروردین 1391 3771 2

رفت تا دامنش از گَرد زمین پاک بماند

رفت تا دامنش از گَرد زمین پاک بماند
آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند

از دل برکه ی شب سر زد و تابید به خورشید
تا دل روشن نیلوفری اش پاک بماند

دل و دامان شب آنگونه ز سوز دم او سوخت
که گریبان سحر تا به ابد چاک بماند

خوشه سرمست رسیدن شد و از شاخه فرو ریخت
تا که در خاک رگ و ریشه ی این تاک بماند

هر چه دیدیم از این چشم، همه نقش بر آب است
نیست نقشی که در آیینه ی ادراک بماند

جز صدای سخن عشق صدایی نشنیدیم
که در این همهمه ی گنبد افلاک بماند*


*از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند(حافظ)


30 فروردین 1391 11267 2

خاموش مانده ایم، خدا را چراغ کو؟

دلتنگ غنچه ایم، بگو راه باغ کو؟
خاموش مانده ایم، خدا را چراغ کو؟

کو کوچه ای ز خواب خدا سبزتر، بگو*
آن خانه کو، نشانی آن کوچه باغ کو؟

چشم و چراغ خانه ی ما داغ عشق بود
چشمی که از چراغ بگیرد سراغ کو؟

دل های خویش را به گواهی گرفته ایم
اما در این زمانه خریدار داغ کو؟

شب در رسید و قصه ی ما هم به سر رسید
کو خانه ای برای رسیدن، کلاغ کو؟


*کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است.(سهراب سپهری)


30 فروردین 1391 6140 0

رهایم مکن جز به بند غمت

الهی به زیبایی سادگی!
الهی به والایی اوج افتادگی!
رهایم مکن جز به بند غمت،
اسیرم مکن جز به آزادگی!


30 فروردین 1391 4356 0

خواب یعنی تو را خوب دیدن

زنده بودن، سرودن بهانه
هر چه جز با تو بودن بهانه

ذکر نام تو یعنی تنفس
عاشقانه سرودن بهانه

خواب یعنی تو را خوب دیدن
پلک بستن- گشودن، بهانه

گریه هم مثل باران ضروری است
غصه از دل زدودن بهانه

دم به دم فال حافظ گرفتن
بخت را آزمودن بهانه

شعر دعوی، سرودن بهانه
زندگی عذر، بودن بهانه


30 فروردین 1391 4008 0

حالیا در سوگ چشمت حال آبادی خراب

سوره ی چشم خرابت حکم تحریم شراب
سِفْر تکوین نگاهت مژده ی اهل کتاب

روز و شب در چشم تو تصویر موعود من است
گرگ و میش از چشمه ی چشم تو می نوشند آب

شهر شب با داغیاد تو چراغان شد ولی
حالیا در سوگ چشمت حال آبادی خراب

صبح خون می ریخت از پرهای بالش چون که شب
آخرین تصویر پرواز تو را دیدم به خواب

در نگاهت نقطه ی ابهام گنگی بود خاک
ذره بین کوچکی در دستهایت آفتاب

پرسشی دارم ز تو: آن سوی این دیوار چیست؟
ای سوال روشن ما را نگاه تو جواب!


30 فروردین 1391 2715 0
صفحه 9 از 14ابتدا   قبلی   4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  13  بعدی   انتها