(آرشیو نویسنده حمیدرضا شکارسری)

دفتر شعر

یک نفس عمری دویدم تا خودم

یک نفس عمری دویدم تا خودم
هیچ کس با من نبود الاّ خودم

«من اگر من نیستم، پس کیستم؟»
در تمام راه گفتم با خودم

عاقبت در گنگ بُهتی یافتم
ردّ آن پیدای پنهان را خودم

کاش می پرسید از آن ناشناس
«کیستی؟مردی غریبه یا خودم»

آه ای من! ای منِ مرموز من!
هیچ کس نشناختت حتی خودم


31 اردیبهشت 1391 1139 0

پس این دفتر، کی بسته می شود؟

چرا در آن هواپیما که سقوط کرد نبودم؟
چرا در آن کشتی که غرق شد
چرا در آن اتوبوس
که تا اعماق درّه مچاله شد نبودم؟
کدام دست
از زیر آن سقفی که آوار شد کنارم کشید؟
کدام دست
از روی ریل های آن قطار نزدیک، برم داشت؟
چرا آن صاعقه به من نخورد؟
چرا از آن کوه نیفتادم؟
پس این دفتر
کی بسته می شود؟


31 اردیبهشت 1391 779 0

سُم هایش پشت جهان را خم می کرد

آن قدر اندوه بر زین داشت
که سُم هایش
پشت جهان را خم می کرد
ذوالجناح
چون بی سوار بر می گشت


28 اردیبهشت 1391 1153 0

یک روز و آن همه خورشید؟!

جهان فراموش نمی کند
یک روز و آن همه خورشید؟!
یک روز و آن همه غروب؟!
از آن پس
روزها همه کوتاه تر شدند


28 اردیبهشت 1391 2119 0

جهان قطره قطره گریه کرده است

به عدد زخم های تو
جهان
قطره قطره گریه کرده است
آسمان پر ستاره را ببین!


28 اردیبهشت 1391 1192 0

و بغض پشت بغض در گلوی جهان پیچید

ناگاه
در گودال، غروب کردی
شب شد
و بغض پشت بغض
در گلوی جهان پیچید
کوه ها سر به فلک کشیدند


28 اردیبهشت 1391 1216 0

زخم های تو را التیام نیست

التیام، سرنوشت زخم هاست
اما مرا ببخش!
شرمناک و گریان شکر می کنم
که زخم های تو را التیام نیست
و الاّ رگ های جهان را
قرن ها پیش از این
خونی نمانده بود


28 اردیبهشت 1391 1511 0

یادمان باشد پس از مجلس ترحیم به آیینه نگاه نکنیم!

همیشه پس از مجلس ترحیم
شرمناک و پنهان می خندیم
خودمانیم اما
چه لذتی دارد!
جای آن مرحوم نبودن
حریصانه نفس کشیدن
و سهم او را از آفتاب چشیدن
چه خوب است!
پا بر زمین کوبیدن
در باد چرخیدن
و کسی را در گورستان جاگذاشتن
به خانه برگشتن...
یادمان باشد
پس از مجلس ترحیم
به آیینه نگاه نکنیم!


28 اردیبهشت 1391 1984 0

آیینه را شکستم و روییدم از خودم

من چهره ای در آینه ها دیدم از خودم
آن قدر هولناک که ترسیدم از خودم

آن مرد ترسناک در آیینه ها تویی؟
این را هزار مرتبه پرسیدم از خودم

اما از آسمان به زمین می توان رسید
در پرتگاه آینه فهمیدم از خودم

ای مرد ناشناس! تو در من چه می کنی؟
-گفتم به آن غریبه و پرسیدم از خودم-

ناگاه خشمناک از آن من که من نبود
آیینه را شکستم و روییدم از خودم


28 اردیبهشت 1391 1599 0

چنین سهل و سخت، جان از کسی نگرفتم.

«چه آسان بر می خواست!
و چه سخت بر می گرفتمش!
چه خندان می آمد!
و چه گریان می بردمش!
چنین سهل و سخت
جان از کسی نگرفتم.
به تقاص کدامین گناه
خدایا!
قبض روح زهرا(س) را
به من سپردی؟»
***
آسمان را
ناله ی فرشته ای پر کرده است...


28 اردیبهشت 1391 1598 0

تا ابد بزرگترین معمای تاریخ خواهد بود

تا ابد
بزرگترین معمای تاریخ خواهد بود
این که تو باشی
و سلسله جبال نور
فقط
چهارده قلّه داشته باشد!


28 اردیبهشت 1391 1562 0

من برگم، درد برگ را می فهمم

سرمای تن تگرگ را می فهمم
سنگینی دست مرگ را می فهمم
چون اشک ز چشم شاخه ای می افتم
من برگم، درد برگ را می فهمم


28 اردیبهشت 1391 1083 0

در سوگ تو داغ بر دل آب افتاد

در سوگ تو داغ بر دل آب افتاد
اشک از دل چشم و چشم از خواب افتاد
ای کاش که من عصای دستت بودم
آن لحظه که زانوانت از تاب افتاد!


28 اردیبهشت 1391 2175 0

همسایه مگر نبود دریا با تو؟

ای وای عطش چه کرد آنجا با تو؟
همسایه مگر نبود دریا با تو؟
ای کاش به زیر تیغ خورشید، آن ظهر
بودیم شریک تشنگی ها با تو


28 اردیبهشت 1391 991 0

از کرده ی خود شرم نکردی ای تیغ؟

غوغاگر میدان نبردی ای تیغ
تو زینت دست های مردی ای تیغ
پس با چه بهانه ای، علی(ع) را کشتی؟
از کرده ی خود شرم نکردی ای تیغ؟


28 اردیبهشت 1391 1257 0

بر فرق علی(ع)نشست و قرآن وا کرد

غم را به دل نماز، پا برجا کرد
محراب عزا گرفته را دریا کرد
با زهر، وضو گرفت آن تیغ، آن گاه
بر فرق علی(ع)نشست و قرآن وا کرد


28 اردیبهشت 1391 1998 0

نمی یابمت...اما...

بانو!
نمی یابمت
اما کنار تو گریه مرسوم است
مگر می توان
پهلوی تو بود
و شکسته نبود؟


06 اردیبهشت 1391 2634 0

راز اعتراض ملائک

تمام رنج هامان
تاوان آن سیلی ست
آه ای ستون سترگ و مهربان کائنات!
چهره ی کبود تو
راز اعتراض ملائک بود...


05 اردیبهشت 1391 2698 0
صفحه 4 از 4ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  بعدی   انتها