(آرشیو پدیدآورنده رقیه ندیری)

دفتر شعر

قبا از این ها

خانه ای در معرض ویرانی ام این روزها
دور باش از من، جنون آنی ام این روزها

گاه آبم، گاه آتش، گاه  کوهم، گاه کاه
ابر سرگردانم و بارانی ام این روزها

غرق مرگ و زندگی درگیر دریا بودنم
گاه ساکت، ساعتی طوفانی ام این روبزها

من اگر سیبم، تو رود سرد و مغروری که باز
روی سنگ و صخره می غلتانی ام این روزها

قبل از این ها رودکی بودم رها در مرغزار
سعد سلمان هستم و زندانی ام این روزها

 



10 مهر 1391 989 1

اینک سه گانی

هی مگو که قارقار می‌کند!
تو زبان زاغ را نخوانده‌ای؛
عاشق است و یاریار می‌کند

(محمدشریف سعیدی)




من، بی تو، تنها...؛
سر می‌خورد اشکم به روی گونه‌هایم،
انگار بر یخهای قطبی پنگوئنها....

(نیلوفر جهانگیر)



و زندگی این است:
نسیم و برکه و آهوی تشنه، خیره به ماه،
و ناگهان تمساح.

(دکتر بهادر باقری)



بلبل چه شد وصال؟
هو می‌کشد خزان؛
حالا رجز بخوان!

(بابک حسین‌زاده)



سلطان جنگل نیز می‌داند
پیکار با پاییز علافی‌ست،
یک حمله‌اش کافی‌ست.

(بابک حسین‌زاده)



از خدایان پر،
وز خدا خالی‌ست؛
قلب ما سرزمین اشغالی‌ست.

( دکتر علیرضا فولادی)



05 مهر 1391 1043 0

اعتراف



خون مي چكد از لباس و از انگشتم
اين است نشان قتل او در مشتم
با چاقوي نيچه كار ها پيش نرفت
من با شمشير دين خدا را كشتم



25 شهریور 1391 1251 0

مه


کز کرده اند
دو پرنده کوچک
میان مه
کمی دور از هم



21 شهریور 1391 736 0

دختر حاج ذوالفقار

من دختر حاج ذوالفقارم، پری ام
اهل هنر و مذهب و روشنگری ام
از بس همه عمر صرفه جویی کردم
کوچک شد دامنم، کتم، روسری ام



16 شهریور 1391 906 0

با دیدن تو



لطفا تو شکر بریز در لیوانم
لطقا تو بیا به حلقه دستانم
ای مزگ! بیا و مطمئن باش که من
با دیدن تو ابوعطا می خوانم



05 شهریور 1391 771 0

ببار باران


بی امان و بی هنگام ببار و مرا غافلگیر کن تا خودم را به این در و آن در بزنم و چتر پیدا نکنم و سقف زندگی ام چکه کند و از خانه خراب شدن و تنها ماندن بترسم. ببار تا پنجره های اتاقم بسته شوند.
ببار تا زنگ در خانه ها و بوق ماشین ها و حتی صدای گوشی های همراه را بند بیاوری آن قدر ببار که همه در خود بخزند، تا کسی نباشد تنهایی مان را پر کند.
ما را در تنهایی مطلق تطهیر کن باران! دل اگر پاک باشد راه خودش را پیدا می کند. مثل آب که سنگ را می شکافد و پیش می رود.
 در تنهایی آدمی به خودش می رسد. در خودش سِیر می کند و خودش را می شناسد. تنهایی دوست داشتنی ترین هدیه ای است که خدا آدم را با آن گرامی داشته است. او در تنهایی به خودش پی برد. به خودی که عصیانگر بود و ضعیف. وقتی نعمت های بهشتی تنهایش گذاشتند به فقر و نیاز آگاه شد. قلب آدم در تنهایی شکست. اشک او برای اولین بار در تنهایی نازل شد. او در نتهایی  پشیمان شد. در تنهایی توبه کرد و در تنهایی برای نجات خودش دعا کرد.او در تنهایی چگونه توبه کردن و چگونه دعا خواندن را یاد گرفت. تا توانست راهی به سمت آسمان پیدا کند.
ببار باران تا میل به دنیا و دلخوش کنک های زودگذرش تنهایم بگذارند. ببار و قرار از من بگیر بی آن که جایی برای یله کردن غصه هایم داشته باشم. آن وقت است که خواستن را و چگونه خواستن را یاد می گیرم در آن لحظه است که پی می برم به ناتوانی خودم و سر به سمت آسمان بلند می کنم تا خدا را پیدا کنم و بشناسمش تا فقط به او دلخوش باشم و با او انس بگیرم.
 تو اگر بباری ای باران بی هنگام! من و خدا دوستان خوبی می شویم آن وقت من به همه ثابت می کنم که او صرفا خدای عذاب و دوزخ و فشار قبر نیست. به همه ثابت می کنم او دوست ندارد ما ویران شویم. درد کشیدن های دنیایی به این دلیل نیست که از چشم خدا افتاده ایم. برای رسیدن به هر مقصدی باید راهی رفت و درد، و تنهایی راه رسیدن به خداست. او حتی آن قدر منتظر نمی ماند که ما به بارگاه بی زوالش برسیم بلکه هر روز پاورچین پاورچین به دیدنمان می آید. در سکوتی قدسی به ما آرامش می دهد تا مبادا خوابمان آشفته شود.
 تو اگر بباری خدا تنهایی ام را تاب نمی آورد. حتما پشت در خانه ام می آید و آن قدر در می زند که مجبور شوم  در را برایش باز کنم.  او برایم چای تازه دم می ریزد و لباس های خیسم را با گرمای دستان مهربانش خشک می کند. من برایش حرف می زنم و شعر می خوانم و او در سکوتی دوست داشتنی در حالی که به حرفهایم گوش می دهد، به سمت پنجره می رود، پرده های نمور را کنار می زند، با نگاهی به آسمان باران را بند می آورد و خورشید را پشت پنجره اتاقم آویزان می کند.



31 مرداد 1391 1036 0

گل های گلایولی که در من هستند

نه مثل درخت با تبر می میرند
 نه مثل شهاب در سفر می میرند
 گل های گلایولی که در من هستند
 در حال سکوت، بی خبر می میرند


15 مرداد 1391 756 0

در راه تو


در راه تو کفش آهنین می پوشیم
با کشف و شهود و با یقین می پوشیم
ما مردم کوفه نیستیم آقا جان!
چون اکثرمان لباس دین می پوشیم



05 مرداد 1391 765 0

یک ثانیه بعد با خدا دوست شدم

آهسته و بی سر و صدا دوست شدم
با رسم قشنگ بچه ها دوست شدم
دیشب به اتاقم آمد و گفت سلام
یک ثانیه بعد با خدا دوست شدم


21 تیر 1391 765 0


خون مي چكد از لباس و از انگشتم
اين است نشان قتل او در مشتم
با چاقوي نيچه كار ها پيش نرفت
من با شمشير دين خدا را كشتم



17 تیر 1391 595 0

با این همه آسمان


من دختر کوه و دشت و گندمزارم
حس می کنم از خواب خدا سرشارم
با این همه آسمان که مهرش به من است
باید سر راحت به زمین بگذارم




05 تیر 1391 784 1


نمی نالم از این آشفته حالی
اگر تو شانه هایم را بمالی
برایت چای دم کردم که یخ کرد
کجایی پس تو؟ مهمان خیالی!



25 خرداد 1391 697 0

زندگی



چون تیر که بر بال کبوتر بخورد
یا سینه عاشقی که خنجر بخورد
این زندگی سر سری و گول زنک
باید به منی که شاعرم بر بخورد



07 خرداد 1391 761 0

بوی گل سرخ


گنجشک شدن، پر زدنم می آید
حس خوش بودن به تنم می آید
ای دوست از آن شب که مرا بوسیدی
بوی گل سرخ از دهنم می آید


پ.ن: این رباعی تقدیم به کسی که از من شعر زندگی می خواهد.



30 اردیبهشت 1391 1138 0

با تک تک این درخت ها


در این شب بی سر و صدا حرف بزن
یا لااقل از وضع هوا حرف بزن
ای باد دلم گرفته چرخی بزن و
با تک تک این درخت ها حرف بزن




18 اردیبهشت 1391 903 0

کبوتر با کبوتر غاز با غاز


بیا گاهی به خواب این زن ای مرگ
پرم از حس و حال رفتن ای مرگ
کبوتر با کبوتر، غاز با غاز
تو باید دوست باشی با من ای مرگ


من از خیرت گذشتم شر بیاور
خیالی نیست دردسر بیاور
ولی ای مرگ لطفا پشت آن در
کتانی های خود را در بیاور



13 اردیبهشت 1391 1504 0

زندگی


از دست زمین مرا رها کن ای مرگ
بند از رگ و ریشه ام جدا کن ای مرگ
می خواهی اگر به زندگی برگردم
یک خانه تازه دست و پا کن ای مرگ




31 فروردین 1391 602 0

پابند


خوشبختم و بی خیال، سوگند به مرگ
پابند به زندگی و پابند به مرگ
این حرف شکوفه بود وقتی که رسید
« لبخند به سرنوشت، لبخند به مرگ»


24 فروردین 1391 641 0

ماه پشت ابر نمی ماند


شهر پیامبر
قبر فاطمه است
چه کسی می گفت
فرزندان پیامبر از پدر ارث نمی برند



به او بگویید
صورتش را
نپوشاند
از علی
ماه پشت ابر نمی ماند


16 فروردین 1391 2096 0
صفحه 2 از 3ابتدا   قبلی   1  [2]  3  بعدی   انتها