(آرشیو نویسنده محمدکاظم کاظمی)

دفتر شعر

امروز با بیدل

در شعر بیدل، قرائت درست از دشواریهایی است که همیشه با آن روبه‌روییم. بسیاری از مصراعهای شعر بیدل چند گونه خوانده می‌شوند. البته این خاصیت در شعر دیگر شاعران ما هم هست، ولی در شعر بیدل به دلایل متعددی که اکنون جای بحثش نیست، فراوانی بیشتری دارد. یکی از این موارد که امشب بدان برخورد کردم، این است:

زندگی در پیچ‌وتاب سعی بیجا مردن است

از تپیدن عالمی بسمل شد و قاتل نداشت

به راستی مصراع اول را چگونه باید خواند؟

زندگی در پیچ و تاب سعی بیجا، مردن است

یا

زندگی، در پیچ و تاب سعی بیجا مردن است

من سالها مصراع را با شکل اول خوانده‌ام و به خاطر سپرده‌ام. امشب به‌ناگهان متوجه شدم که قرائت دوم هم ممکن است. ولی به نظرم باز همان شکل اول ارجحیت دارد. در این شکل، شاعر قیدی در کار می‌آورد. می‌گوید زندگی اگر با «پیچ و تاب سعی بیجا» باشد، با مردن برابر است. و در صورت دوم، زندگی به طور مطلق، «مردن در پیچ و تاب سعی بیجا» دانسته شده است.

به نظر من می‌رسد که بیدل در شعرش کمتر زندگی را به طور مطلق بی‌فایده دیده است. معمولاً آنچه او از آن شکایت دارد، این تب و تاب و تلاش‌های بیهوده است. بلکه حتی گاه ترک کردن این تب و تلاش‌ها، رنج هستی را آسان می‌کند.

ترک آرزو کردم، رنج هستی آسان شد

سوخت پرفشانی‌ها کاین قفس گلستان شد

نکته‌ی دیگر این است که آوردن این قید، باید هدفمند بوده باشد. اگر نه گفتن این «پیچ و تاب سعی بیجا» ضرور نبود. شاعر می‌توانست بگوید زندگی با مردن برابر است. بعد فضای خالی در وزن را با چیزی دیگر که حالت قید نمی‌داشت، پر می‌کرد.

با این هم شاید نتوان به طور مطلق سخن گفت. باید دیده شود که نظر خوانندگان این یادداشت چیست.



15 مرداد 1391 833 0

چرا مردم افغانستان واژه‌های "افاغنه" و "افغانی" را نمی‌پسندن

یادداشتی از من در خبرگزاری فارس. دوستان را به آن#mce_temp_url#جا ارجاع می‌دهم.



04 مرداد 1391 1338 0

امروز با بیدل

سرو گل ناکرده آزادی مخواه
این ثمر وقف بهار بی‌بری است

بیت در نگاه اول مبهم می‌نماید، آن هم به خاطر «گل ناکرده» که ممکن است آن را همان گل واقعی بپنداریم و گل کردن را روییدن گل از سرو یا میوه کردن آن بدانیم. ولی در واقع «گل کردن» یک معنای کنایی دارد، یعنی «آشکار شدن»، «به جلوه رسیدن»، «تبارز یافتن». می‌گوید «تو تا سرو گل نکرده‌ای (تا وقتی که جلوه یا کیفیت سرو نیافته‌ای)انتظار آزادی نداشته باش.»

     در مصراع دوم این معنی تکمیل می‌شود. می‌گوید وقتی آزاد هستی که بی‌ثمر باشی. این ‌ثمر (آزادی) فقط با «بی‌ثمری» (بی‌میوه بودن) به دست می‌آید. به بیان دیگر، ثمر بی‌ثمری، آزادی است. بیدل از این نوع متناقض‌نمایی بسیار دارد:

     تماشای عجیبی داشت بزم بی‌تماشایی

     فسونهای تجلّی آفت نظّاره ما شد

     یا

     حیف همّت کز تلاش بی‌اثر سوزد دماغ

     خجلت نایابی مطلوب، مطلوبم بس است

     این را اضافه بکنم که در بیت مقصد ما هرچند «گل ناکرده» بیشتر بار کنایی دارد، به اعتبار کلمة «گل» یک مراعات نظیر با سرو و میوه هم پدید آورده است. بیدل این کار را بسیار می‌کند که تعبیرهای کنایی را متناسب با فضا انتخاب می‌کند. مثلاً در جایی می‌گوید «کباب گلشن داغم که شعله شبنم اوست» و اینجا هرچند «کباب بودن» به معنی «مشتاق بودن» است، «کباب» آن با «شعله» هم تناسبی دارد. به واقع یک کار دوگانه از کلمه کشیده است. من در کتاب «کلید در باز» در این مورد بحث کرده‌ام.

    این نکته هم گفتنی است که در بیت مقصد ما «سرو» با سکون «و» خوانده می‌شود، به این صورت «سرو، گل‌ناکرده». به واقع مثل این است که بگوییم «سرو ناگشته» یا «سرو ناشده».



03 مرداد 1391 1193 0

امروز با بیدل

سرو گل ناکرده آزادی مخواه
این ثمر وقف بهار بی‌بری است

بیت در نگاه اول مبهم می‌نماید، آن هم به خاطر «گل ناکرده» که ممکن است آن را همان گل واقعی بپنداریم و گل کردن را روییدن گل از سرو یا میوه کردن آن بدانیم. ولی در واقع «گل کردن» یک معنای کنایی دارد، یعنی «آشکار شدن»، «به جلوه رسیدن»، «تبارز یافتن». می‌گوید «تو تا سرو گل نکرده‌ای (تا وقتی که جلوه یا کیفیت سرو نیافته‌ای)انتظار آزادی نداشته باش.»

     در مصراع دوم این معنی تکمیل می‌شود. می‌گوید وقتی آزاد هستی که بی‌ثمر باشی. این ‌ثمر (آزادی) فقط با «بی‌ثمری» (بی‌میوه بودن) به دست می‌آید. به بیان دیگر، ثمر بی‌ثمری، آزادی است. بیدل از این نوع متناقض‌نمایی بسیار دارد:

     تماشای عجیبی داشت بزم بی‌تماشایی

     فسونهای تجلّی آفت نظّاره ما شد

     یا

     حیف همّت کز تلاش بی‌اثر سوزد دماغ

     خجلت نایابی مطلوب، مطلوبم بس است

     این را اضافه بکنم که در بیت مقصد ما هرچند «گل ناکرده» بیشتر بار کنایی دارد، به اعتبار کلمة «گل» یک مراعات نظیر با سرو و میوه هم پدید آورده است. بیدل این کار را بسیار می‌کند که تعبیرهای کنایی را متناسب با فضا انتخاب می‌کند. مثلاً در جایی می‌گوید «کباب گلشن داغم که شعله شبنم اوست» و اینجا هرچند «کباب بودن» به معنی «مشتاق بودن» است، «کباب» آن با «شعله» هم تناسبی دارد. به واقع یک کار دوگانه از کلمه کشیده است. من در کتاب «کلید در باز» در این مورد بحث کرده‌ام.

    این نکته هم گفتنی است که در بیت مقصد ما «سرو» با سکون «و» خوانده می‌شود، به این صورت «سرو، گل‌ناکرده». به واقع مثل این است که بگوییم «سرو ناگشته» یا «سرو ناشده».



03 مرداد 1391 982 0

تأملی در چند شعر رضوی

آنگاه که دفتری از شعرهای رضوی را به نیت انتخاب چند شعر و احیاناً نگارش یادداشتی در مورد آنها بر سر دست می‌گیری‌، درمی‌یابی که یکنواختی فضا، عناصر خیال‌، مضامین و نمادهای شعرها تا چه مایه آنها را یکسان و کم‌تمایز ساخته است‌.

     کمیّت سرایش شعر مذهبی در این روزگار به‌راستی شگفتی‌آور است‌، ولی آنچه در این میان کمابیش غایب است‌، بهره‌مندی این شعرها از معارف دین ماست‌. در مورد حضرت امام رضا(ع‌) آن‌قدر که «آهو» و «کبوتر» و «گنبد» و «ضریح‌» حضوری برجسته دارند، از رفتار و گفتار آن حضرت چندان نشانی نمی‌توان یافت‌. چنین است که شعرها یکسان و یکنواخت می‌شود و شاعران برای پرهیز از این یکنواختی غالباً می‌کوشند که همین عناصر و نمادها را در ترکیبی تازه و با مضامینی متفاوت پیش چشم ما بیاورند، ولی بالاخره باز هم ته‌مایه‌ی شعرها یکی است‌.

     به راستی برای در امان ماندن از این یکنواختی و یکسانی شعرها چه می‌توان کرد؟ به گمان من یکی از دستگیره‌هایی که می‌تواند هم مایه‌ی تمایز شعر شود و هم آن را به فضای ذهنی و احساسی مخاطبان نزدیک کند، برخورداری شاعر از تجربه‌ها و چشمدیدهای عینی زندگی است‌، یعنی پیوند میان درونمایه‌ی مذهبی و مضامین اخلاقی‌، اجتماعی و احساسی‌ای که انسان امروز آنها را لمس و درک می‌کند. این چیزی است که در شعر «گل سرسبد» آرش پورعلی‌زاده کمابیش دیده می‌شود. شاعر از نذر کردن النگو توسط مادربزرگ می‌گوید، از این که زائران در حرم به او می‌نگرند و از این که آرزو دارد دیگر به شهری که هزار کیلومتر دورتر از حرم امام است‌، برنگردد.

گل سرسبد

آرش پورعلی‌زاده‌

دیگر کبوتران همه می‌دانند احوال این کلاغ سیه‌رو را

من گرگ‌ِ قصه‌های کسی هستم‌، با من چه کار ضامن آهو را؟

ای حلقه‌ی غلامی‌تان در گوش‌! تو معدن طلای خراسانی‌

با این وجود، نذر تو خواهد کرد مادربزرگ‌، چند النگو را

عاشق دلش خوش است به لبخندی‌، زائر دلش به پنجره‌ی فولاد

آن‌قدر گریه کرد که فهمیدند این خیل بی‌شمار، غم او را

چشمان من دخیل خراسان است‌، آن‌قدر گریه می‌کنم آن گونه‌

آن‌گونه که نگاه کنند امشب انبوه زائران‌ِ تو این سو را

مشهد گلی است سرسبد گلها دیگر به رشت باز نخواهم گشت‌

آدم که می‌رسد به گل نرگس‌، از یاد می‌برد گل شب‌بو را


     این مضمون آخری را در شعر «هوای زیارت‌» حمیدرضا شکارسری هم می‌توان دید که شاعر در آن زیارت مشهد را بر سیاحت دیگر نقاط جهان ترجیح می‌دهد و باز تقاضای بلیت یک‌طرفه دارد.

 

هوای زیارت‌

حمیدرضا شکارسری‌

نه می‌خواهم به تور ایتالیا و اسپانیا بیفتم‌

نه بادام‌ِ چشمهای چینی‌ها و ژاپنی‌ها را ویار کرده‌ام‌

و نه نسیم دُبی و استانبول به کلّه‌ام زده‌

نه هوس دوبیتی باباطاهر دارم‌

نه منار جنبان دلم را می‌لرزاند

نه مات‌ِ کیش‌م‌

نه موجی‌ِ خزر

فاتحه‌ی سعدی و حافظ را هم از همین‌جا

                                پست می‌کنم‌

خانم‌!

من فقط یک بلیت رفت‌ِ مشهد می‌خواهم‌

حتی‌الامکان بی برگشت‌...


     در شعر «پایتخت پری‌ها» از زهرا حسین‌زاده هم حضور عناصر ملموس و تجربه‌های عینی زندگی به شکلی دیگر دیده می‌شود، آنجا که از زائری از کشور تاجیکستان سخن می‌رود. وقتی موضوع شعر خاص و متفاوت با بقیه شعرها باشد، لاجرم شعر هم برجستگی ویژه‌ای خواهد یافت‌.

 

پایتخت پری‌ها

زهرا حسین‌زاده

به زیتونه غایب‌اوا، زائری از تاجیکستان‌

گفتی به زن اجازه‌ی دعوا نمی‌دهند

تقصیر روسری است که ویزا نمی‌دهند

هر بار با بهانه‌ی قانون دلت گرفت‌

زیتونه جان‌! به تشنه که دریا نمی‌دهند

آجر شدی‌، دچار همان کوره‌های داغ‌

خامی هنوز و آدرسش را نمی‌دهند

از تلخ روزگار، شکایت چه می‌کنی‌؟

این قهوه را به هر کس و هر جا نمی‌دهند

فرخار، پایتخت پری‌هاست‌، بخت‌شان‌

عمر چنین مسافرتی را نمی‌دهند

زیتونه جان‌! بلند شو، این هم حرم‌، ببین‌

کم غر بزن «غریبم و آقا نمی‌دهند»


    کار دیگری که می‌توان کرد و در شعر جواد اسلامی دیده می‌شود، نوعی نگاه انتقادی به مسایل روز، در پرتو تعلیمات و مفاهیم دینی است‌. یعنی شاعر می‌کوشد که شعرش از آموزه‌های اجتماعی بی‌بهره نباشد. به گمان من این کاری است ضروری که متأسفانه از چشم بیشتر شاعران ما دور مانده است‌. به راستی در سلوک دینی ما رفتارهای قابل نقد نمی‌توان یافت‌؟ به واقع بیشترین نقش دین برای یک جامعه‌، نقش هدایتی آن است که در شعرهای مذهبی ما غالباً به فراموشی سپرده شده است‌.

کعبه‌ی هستی‌

جواد اسلامی‌

من طبیبی سراغ دارم که پول دار و دوا نمی‌خواهد

در ازای شفای این مردم جز دلی مبتلا نمی‌خواهد

هر که خود را دخیل او سازد، کاسه بر دیگران نمی‌گیرد

با چنین خُم کسی گشایش از دیگ مهمانسرا نمی‌خواهد

بی‌پناه و غریب هم باشی‌، در لطف و کرامتش باز است‌

احتیاجی به وقت قبلی نیست‌، واسطه‌، آشنا نمی‌خواهد

آفتابی چنین غزل‌آگین در پس سیم و زر نمی‌گنجد

بین این گیر و دار بی‌سقفی‌، گنبدی از طلا نمی‌خواهد

چیست در این زمین که فوّاره از میان‌راه آسمان برگشت‌

آب هم چون کبوتر اوجش را جز در این خاک‌پا نمی‌خواهد

دوش در دوش آب و آیینه ساعی‌ِ ساحت زلالش باش‌

کعبه‌ی مستی و تهیدستی سعی را بی‌صفا نمی‌خواهد

پای طومار درد این مردم مُهری از التیام او خورده است‌

مُهرِ مِهری که تا جهان باقی است‌، مهلت و انقضا نمی‌خواهد


     درافکندن طرحی تازه در شعر، چه از نظر محور عمودی و ساختار کلّی شعر و چه از نظر آرایه‌های بیانی‌، باز می‌تواند تا حدود زیادی یاریگر شاعر باشد تا شعرش را لااقل از نظر صوری از شعرهای رایج روز، متمایز سازد. طرح ابتکاری در محور عمودی، شعر «بیت هشتم‌» از غلام‌رضا شکوهی به این غزل برجستگی خاصی داده است‌، هم نسبت به دیگر آثار این شاعر و هم نسبت به آثار دیگران‌. چنین است که این شعر در هر محفلی که خوانده شود، تا مدتی در ذهن مخاطبان حضور خواهد داشت‌.

بیت هشتم‌

غلام‌رضا شکوهی‌

بیت اول‌، به کوچه‌ها دستی پخش می‌کرد نان گندم را

کیسه‌ای روی دوش خسته‌ی او فتح می‌کرد قلب مردم را

بیت دوم‌، گُلی که در تشتی جگرش تکه تکه شد، پاشید

آسمان حضور خود را ریخت تا که نوشید زهرِ کژدم را

بیت سوم‌، دو چشم عاشورا روی دشتی پر از تن خورشید

آب می‌سوخت در نگاه فرات مثل آتش که سوخت هیزم را

بیت چارم ز خیمه‌ها می‌دید دست و سر را که خاک می‌بوسید

اسب عبّاس را که بی تن‌پوش می‌زد از درد، بر زمین سُم را

بیت پنجم که در شبانه‌ی جهل می‌نشاند چراغ دانش را

ذهن شب را به آسمان می‌برد، به زمین می‌کشید انجم را

ششمین بیت دفتر هستی شیعه را در صداقتی روشن‌

روی لبهای علم حل می‌کرد سختی جدول تبسّم را

بیت هفتم به پشت میله‌ی حبس کاظم غیظهای موسایی‌

از مدینه بهار ایمان کرد سینه‌ی توس را، دل قم را

بیت هشتم‌، نه‌، قبله‌ی هفتم‌، بیتی از چلچراغ و آیینه‌

می‌توان باز کرد بر خورشید در حریم تو بیت هشتم را

 



02 مرداد 1391 1507 2

جلسه نقد و پژوهش شعر

به لطف خداوند پس از یک وقفه چندماهه، دور جدید جلسات نقد و پژوهش شعر حوزه هنری خراسان با گردانندگی من آغاز شد.
این جلسات، اولین یک‌شنبه هر ماه برگزار می‌شود و عمدتاً به نقد کتاب یا بعضی مباحث نظری در زمینه شعر اختصاص دارد.
جلسه این ماه قرار است که با نقد کتاب «جهان بی‌ تو روستای کوچکی است» مجموعه شعر حیدر کاسبی برگزار شود. محمدحسین جعفریان از تهران نیز مهمان این جلسه خواهد بود.
--------------------------------------------
زمان و مکان جلسه: یک‌شنبه 1 مرداد 1391، از ساعت 5 تا 7 عصر، مشهد، تقی‌آباد، سالن اشراق حوزه هنری خراسان رضوی.



31 تیر 1391 1011 0

دنیای مجازی و نقد ادبی

امکانات جهان مجازی‌، به ویژه وبلاگها و فیس‌بوک و دیگر شبکه‌های ارتباطی‌، بستری تازه برای فعالیتهای ادبی فارسی‌زبانان ایجاد کرده است‌. به واقع اهل ادب و اهل قلم جزء اولین گروههایی بودند که از این امکانات استفاده کردند و اکنون قریب به ده سال از فعالیت اولین وبلاگهای ادبی به زبان فارسی می‌گذرد.

     این محیط امکانات و قابلیتهای ویژه‌ای در اختیار اهل قلم می‌گذارد که پیش از این کمتر در اختیار آنها بود و مهم‌ترین آنها امکان انتشار سریع و کم‌هزینه‌ی آثارشان است‌.

(به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید)

 

     حقیقت این است که رسانه‌های مکتوب‌، به ویژه در افغانستان در سالهای دهه‌ی شصت و هفتاد بیشتر در اختیار احزاب و نهادهای سیاسی یا دولتی بوده است و به همین دلیل اهل ادب و هنر که غالباً از امکانات لازم برای چاپ و نشر بی‌بهره بوده‌اند، ناچار بودند که به این نهادها متکی باشند و چنین بود که امکان انتشار مستقل و بی‌واسطه‌ی آثارشان کمتر فراهم بود. وبلاگها و دیگر پنجره‌های دنیای مجازی این امکان را فراهم آوردند و چنین بود که سیلی از آثاری که در عمل در پشت دروازه‌ی چاپ و نشر باقی مانده بود، روانه‌ی دنیای مجازی شد.

     می‌توان گفت که استفاده از انترنت برای اهل قلم افغانستان یک بخت ویژه به حساب می‌آمد، با توجه به پراکندگی مردم افغانستان در سراسر گیتی که ارتباط آنها از طریق رسانه‌های مکتوب را دشوار و حتی گاه ناممکن می‌ساخت‌. اکنون کسانی که سالها پیش یک شماره مجله چاپ ایران یا افغانستان را در اروپا، امریکا و استرالیا بعد از ماهها وقت و صرف هزینه‌ای بسیار از طریق پست دریافت می‌کردند، در زمانی اندک می‌توانند به تولیدات ادبی افغانها در سراسر دنیا دسترسی داشته باشند.

     به تبع انتشار آثار ادبی در انترنت‌، نقد این آثار نیز به همان سهولت میسر شده است و این امکان به وجود آمده است که آفریننده‌ی اثر و منتقد، بتوانند سریع‌، بی‌واسطه و رودررو با هم در ارتباط باشند. امکان پیام گذاشتن در ذیل آثار، در صفحات انترنت و به‌ویژه وبلاگها زمینه‌ی نقدهای کوتاه و اشاره‌وار را فراهم کرده است‌، گذشته از این که بسیار نقدها نیز به صورت مقالاتی در پایگاه‌های انترنتی قابل انتشارند.

     مزیت مهم این روش نقد این است که نقد هر اثر ادبی یا هنری به سرعت تمام قابل دسترس است‌، چون پیش از این چه بسیار نقدها که بر آثار شاعران یا نویسندگانی در مطبوعات نوشته می‌شد، ولی هرگز به رؤیت آن شاعر یا نویسنده نمی‌رسید تا او بتواند از آن استفاده کند.

     ولی با این همه این پرسش قابل طرح است که به راستی آیا جامعه‌ی ادبی افغانستان توانسته است از این موقعیت مساعد برای نقد ادبی و هنری استفاده‌ی شایسته‌ای بکند؟ به گمان من نباید بسیار خوشبین بود.

     باید دانست که یک نقد خوب‌، حداقل به سه عامل بستگی دارد: فرهنگ درست نقّادی و نقدپذیری‌، دانش و آگاهی نسبت به موضوع و امکان ارائه‌ی نقد.

     انترنت امکان ارائه‌ی را گسترش داده و تقویت کرده است‌، ولی تا وقتی که منتقدان ما از انصاف و آگاهی لازم برخوردار نباشند و خالقان اثر از شکیبایی و نقدپذیری‌، از این امکان نمی‌توان استفاده‌ی خوب کرد.

     نقد ادبی و هنری در کشور ما کمتر منصفانه و توأم با دانش و آگاهی بوده است‌. منتقدان ما بیش از تمرکز بر روی اثر، بر روی آفریننده‌ی آن تمرکز می‌کنند و در این میان لاجرم ملاحظات سیاسی‌، قومی‌، مذهبی و منطقه‌ای دخالت تمام دارد.

     از جانبی دیگر ما غالباً مطلق‌نگر هستیم‌، یعنی آثار را یا صرفاً ستودنی و یا صرفاً نکوهیدنی تصور می‌کنیم‌. قدرت تفکیک جنبه‌های مثبت و منفی یک اثر و بازگویی آنها در یک نقد، در ما اندک است‌. به تعبیر دیگر، یا سیاه می‌نگریم و یا سفید و چنین است که نقدها یا خرده‌گیری صرف‌اند و یا ستایش محض‌. بسیار وقتها هم این نقدها کلی است و بدون ارائه‌ی مصداقهای لازم در اثر.

     آنچه در دنیای مجازی به نابسامانی افزوده است‌، آزادی عمل نویسندگان است‌. بر خلاف رسانه‌های مکتوب که غالباً تشکیلات خود رسانه‌ها و نهادهای نظارتی دولتی می‌توانند آزادی عمل نویسنده را محدود کنند، در اینجا هر کسی برای نوشتن هر چیزی که بخواهد آزاد است‌. مسلماً در این میان دانش ادبی و قدرت نقد نیز شرط نیست و چنین است که هر نقدی‌، با هر کیفیتی و بدون هیچ نظارتی در این عرصه قابل ارائه است‌.

     قضیه‌ی دیگری که به این مشکل می‌افزاید، امکان پنهان ماندن اشخاص در پشت نامهای مستعاری است که می‌تواند هویت اصلی آنها را کاملاً پوشیده نگه دارد و این خود برای آنانی که قصد نگارش نقدهای نامنصفانه را دارند، یک فضای امن ایجاد می‌کند.

     مشکل دیگری که به نظر من قابل توجه است و مانع شکل‌گیری نقدهای علمی و سنجیده می‌شود، وفور آثار ارائه شده در دنیای مجازی است‌، به گونه‌ای که صرف بازدید از این آثار کافی است که همه زمانی را که نویسنده برای نوشتن نقد در اختیار دارد، تلف کند. در آن روزگاری که آثار ادبی صرفاً از طریق کتاب و مجله ارائه می‌شد، حجم آثار منتشر شده در حدی بود که فرصت خواندن و نقد آنها برای آدمی میسر شود، ولی اکنون این فرصت بیشتر صرف خواندن می‌شود، آن هم خواندن آثاری غالباً نازل و کم‌کیفیت‌.

     مسلماً وقتی نظارتی از نظر کیفیت در کار نباشد، یافتن آثار ارزشمند و فاخر که لیاقت یک نقد جدی را داشته باشد نیز در این میان دشوارتر است و چنین است که منتقد ناچار می‌شود در بسیاری از وبلاگها صرفاً به یک عبارت کوتاه تعارف‌آمیز بسنده کند.

     شاید هم از این روی است که بسیاری از نقدها به ویژه اگر به صورت پیامهایی در ذیل مطالب وبلاگها ارائه شوند، کلی‌، اجمالی و تعارف‌آمیز هستند.

     به هر حال در مجموع به نظر می‌رسد که ما اهل قلم و ادب افغانستان‌، به موازات امکانات سهل‌الوصولی که برای ارائه‌ی آثار ادبی و هنری یافته‌ایم‌، هنوز از نظر قدرت نقدنویسی و توانایی نقد منصفانه و آگاهانه‌ی آثار، ورزیده نشده‌ایم و به کسی شباهت داریم که در یک بزرگراه رانندگی می‌کند، ولی با یک وسیله‌ی نقلیه‌ی قدیمی و ناکارآمد.

     اما چشم‌انداز آینده چه خواهد بود؟ به گمان من با توجه به عطشی که اکنون در کشور برای آگاهی و آموزش دیده می‌شود و نسل جوانی که تازه از زیر خاکستر سالها جنگ و نابسامانی سر بدر کرده‌اند، ما می‌توانیم امیدوار باشیم که نسل آینده به میزان بهره‌مندی از امکانات نوین ارتباطی‌، از دانش‌، آگاهی‌، انصاف و نیز شکیبایی لازم در نقدنویسی و نقدپذیری هم برخوردار باشد. 



28 خرداد 1391 1016 0

جوابیه‌ام به خبرگزاری مهر

چند روز پیش گزارش خبرگزاری مهر از نشست  «غزنی؛ میراث مشترک فرهنگی جهان اسلام» بحث‌انگیز شد و جوابیه‌هایی از سوی بعضی از هموطنان ما را در پی داشت. من جوابیه‌ای به این خبرگزاری فرستادم که دیروز در سایت خبرگزاری انعکاس یافت.

ضمن سپاسگزاری از مسئولان خبرگزاری به خاطر درج این جوابیه و نیز تشکر از دوستانی که انتشار مطلب در آنجا را وسیله شدند، اینک اصل خبر و جوابیه‌ام را به نقل از خبرگزاری مهر پیشکش می‌کنم. امیدوارم که تداوم این گفت‌‌وگوها سبب‌ساز مهرورزی بیشتر میان همزبانان باشد.

(به ادامة مطلب مراجعه کنید)

 

گزارش خبرگزاری مهر

شاهنامه زیر گوش مسئولان ارشاد به یغمای افغان‌ها رفت!/ ایرانی‌ها کوتاه نیامدند

محققان افغان در نشستی درباره میراث مشترک فرهنگی جهان اسلام شاهکار جهانی فردوسی را تولید تمدن غزنویان و تاریخ غزنه در افغانستان دانستند

به گزارش خبرنگار مهر، نشست «غزنی؛ میراث مشترک فرهنگی جهان اسلام» عصر امروز در سرای اهل قلم برگزار ‌شد که در این نشست شوکت‌علی محمدی، قنبرعلی تابش، مولوی کروخی و اسدلله امیری (رایزن فرهنگی افغانستان در ایران) بدون حضور صاحبنظران امور فرهنگی از کشورمان شرکت داشتند.

تابش در این نشست گفت: تاریخ غزنی پر از شاهکارهای شعر فارسی است و بسیاری از شاعران فارسی زبان، شاهکارهای خود را در بستر فرهنگ غزنی تولید کرده‌اند. بسیاری از قالب‌ها و اشعار ماندگار در ادبیات فارسی زیر سایه جریان فرهنگی تمدن غزنی متولد شده‌اند. وقتی غزنی را به عنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلام برمی‌گزینند، اهمیت دادن به محتواهایی است که برای اولین بار توسط دانشمندانی چون ابن سینا در قلمروی حکومت غزنویان و سلطان محمود غزنوی تولید شده‌اند. آثار ابن سینا در عصر غزنویان تولید شده و قابوس‌نامه عنصرالمعالی کیکاووس در این عصر آفریده شده است.

وی افزود: مسمط یکی از قالب‌های زیبای فارسی است که امروز هم می‌تواند قالب مسلط شعر فارسی باشد که توسط منوچهری ابداع شد و این ابداع زیر سایه فرهنگ و تمدن غزنویان در غزنی روی داد. همان‌طور که دکتر سبحانی درباره شیوایی متن تاریخ بیهقی سخن گفته و چنین انسانی به شیوایی زبان سعدی در کتاب گلستان واقف است، تاریخ بیهقی از نظر شیوایی از گلستان هم پیش‌تر است. تاریخ بیهقی اواخر حکومت سلطان محمود و بعد از آن زمان حکومت سلطان مسعود غزنوی را در برمی‌گیرد. شیوایی و تاثیرگذاری کتابی چون شاهنامه هم متاثر از فرهنگ و تمدن غالب غزنی بود و فردوسی هم شاهنامه را به درباره غزنویان یعنی سلطان محمود تقدیم کرد.

تابش خاطرنشان کرد: عرفان هم که به همت ابوسعید ابوالخیر وارد ادبیات فارسی شد در سایه فرهنگ غزنی رشد کرد و ادبیات عرفانی فارسی را شکوفا کرد. سنایی غزنوی هم که مفهوم عرفان را وارد قالب غزل کرد، مدیون فرهنگ و تمدن غزنی است.

دیگر مدعوین این برنامه هم سخنانی مانند کروخی بیان کردند و شاهکارهای ادبیات فارسی را مدیون سال‌های حکومت غزنویان دانستند.

در حال حاضر این نشست به پایان رسیده و مدعوین، حاضران و مسئولان سرای اهل قلم مشغول بحث و گفتگو درباره مواضع نادرست و انحصارطلبانه این ادبیان افغانی هستند. شدت انتقاادات به حدی است که برخی از حاضران ایرانی خواستار برپایی مناظره‌ای با حضور ادبیان ایرانی شدند.

در این میان، علی شجاعی صائین، مدیرعامل خانه کتاب با حضور در محل برگزاری نشست با انتقاد شدید از کارشناسان افغان، خواستار مباحثه جدی بین صاحبنظران ایرانی و آنان شده است. خبرنگار مهر در تلاش است در این باره با نمایندگان فرهنگی افغانستان در این نشست به گفتگو بنشیند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادداشت محمدکاظم کاظمی

محمدکاظم کاظمی، شاعر افغان و مقیم ایران در حاشیه واکنش خبرگزاری مهر و بعضی مطبوعات ایران نسبت به تجلیل از غزنی و غزنویان در سرای اهل قلم با ارسال یادداشتی به این خبرگزاری، درباره گزارش مهر اظهار نظر کرده است که متن کامل این یادداشت از نظر شما می‌گذرد:

 

اخیراً گزارش خبرگزاری مهر از نشست «غزنی، میراث مشترک فرهنگی جهان اسلام» در سرای اهل قلم در نمایشگاه کتاب، بحث‌انگیز شد و واکنش‌هایی برانگیخت. این مطلب بدون کم و کاستی از سایت خبرگزاری به بعضی نشریات هم راه یافت و آنها نیز بدون این که درنگ کنند که اصل ماجرا چه بوده است و موضع سخنرانان چیست، آن را موبه‌مو نقل کردند.

 

پیش از همه باید تصویری درست از محفل و سخنان سخنرانان افغانستانی آن داشته باشیم. نام نشست، «غزنی، میراث مشترک فرهنگی جهان اسلام» بود. این یعنی چه؟ یعنی غزنی از همه جهان اسلام است، آنچه در این شهر و زیر سایه حکومت غزنویان ایجاد شده است، از همه ماست و البته این را هم باید افزود که در آن روزگار، مرکزیت فرهنگی منطقه، در غزنی بوده است.

 

با این وصف بسیار طبیعی است که سخنرانان این نشست که از شاعران و پژوهشگران خبره افغانستان‌اند، بر این نقش فرهنگی غزنی تأکید کنند و یادآور شوند که بسیاری از مواریث و مفاخر فرهنگی و ادبی ما در آن روزگار، متأثر از این مرکزیت بوده است. این موضوعی است تردیدناپذیر، همچنان که مرکزیت بلخ و بخارا در عصر سامانیان تردیدناپذیر است و مرکزیت هرات در عصر تیموریان و مرکزیت اصفهان در عصر صفویه و مرکزیت دهلی در زمان حکومت گورکانیان هند و مرکزیت تهران در حدود صد سال اخیر، همه تردیدناپذیرند و پذیرفتنی.

 

پس این که ادیب افغانستانی بر این نقش کلیدی غزنی و حکومت غزنویان تأکید می‌کند، سخنی است طبیعی و مطابق انتظاراتی که از این نشست می‌رود. پیش از این باری به یاد داریم که در همین تهران، یک کنگره باشکوه درباره حکومت سامانیان و نقش فرهنگی آنان در جهان اسلام برگزار شد و بسیاری از مقامات ایرانی، با شیوایی تمام از بلخ و بخارا تمجید و تجلیل کردند. اگر روزی نشستی با عنوان «اصفهان، میراث مشترک فرهنگی جهان اسلام» هم برگزار شود، همین گونه سخنانی از سوی سخنرانان آن در تجلیل از نقش اصفهان گفته خواهد شد و بسیار هم به‌جاست. چه کسی می‌تواند مکتب اصفهان در معماری عصر صفوی را منکر شود؟ چه کسی می‌تواند مرکزیت ادبی این شهر و ظهور شاعران بسیار در این خطه را انکار کند؟

 

با این وصف، بسیار عجیب است که خبرگزاری مهر، با توجه به این که سخنرانان افغانستانی این برنامه از نقش غزنی و دولت غزنویان در تکوین شاهنامه سخن می‌گویند، با لحنی تنشبرانگیز مینویسد «شاهنامه زیر گوش مسئولان ارشاد به یغما رفت!» و در متن خبر هم از «مواضع انحصارطلبانه این ادیبان افغانی» می‌گوید. اما جالب این است که سخنی که در همین خبر از آن «ادیبان انحصارطلب» نقل می‌شود این است: «شیوایی و تأثیرگذاری کتابی چون شاهنامه هم از فرهنگ و تمدن غالب غزنی متأثر بود و فردوسی هم شاهنامه را به دربار غزنویان یعنی سلطان‌محمود تقدیم کرد.»

 

به راستی این را می‌توان «به یغما رفتن شاهنامه دانست؟» این یک بحث بدیهی علمی است و موضوع جدیدی هم نیست. همه می‌دانیم که شعر فارسی در آن عصر، در کنار شعر مکتب خراسانی، به «شعر دوره غزنوی» هم معروف است. غزنی در آن زمان بزرگترین مرکز تمدنی و فرهنگی در قلمرو زبان فارسی بوده و چنان که شنیده‌ایم، 400 شاعر در دربار محمود غزنوی حضور داشته‌اند. حتی شاعری مثل غضایری رازی که اهل ری است، شاهان غزنی را مدح می‌گوید و وابسته به دربار آنان شمرده می‌شود. این مرکزیت بعداً در عصر سلجوقیان به مرو منتقل شد، در عصر ایلخانان به شیراز، در عصر تیموریان به هرات، در عصر صفویه به اصفهان و اینها حقایقی است روشن.

 

جالب این است که در همه متنی که خود خبرگزاری مهر نقل می‌کند، حتی یک بار کلمه «افغانستان» از سخنرانان برنامه نقل نشده است. آنها هیچ نگفته‌اند که فردوسی افغانستانی، شاهنامه مختص افغانستان است یا سخنی دیگر از این قبیل که البته اگر گفته می‌شد، سخت نابه‌جا می‌بود.

 

بحث فقط «غزنی» است و نقش فرهنگی و تمدنی این شهر در آن مقطع زمانی. حالا این شهر در افغانستان واقع شده است، یک خبرگزاری ایرانی باید این را نیکو بشمارد و در انعکاس خبر، به همزبانان ایرانی یادآور شود که این قلمرو زبان فارسی که شما می‌شناسید، در مرزهای ایران کنونی خلاصه نمی‌شود، بلکه حتی غزنی، در شرق افغانستان هم روزگاری کانون زبان و ادب فارسی بوده است. این یعنی عظمت این زبان و فرهنگ. این انتظاری بود که از این خبرگزاری می‌رفت که اتفاقاً نام «مهر» بر خود دارد.

 

نکته جالب این که با آن که غزنی در افغانستان واقع است، در عنوان نشست تأکید شده است که «غزنی، میراث مشترک فرهنگی جهان اسلام». این یعنی چه؟ یعنی این شهر، این ادبیات، این فرهنگ، این مفاخر، همه میراثی مشترک در میان مایند. همه ما فارسی‌زبانان در آن سهم داریم. به راستی شایسته بود که این سخنان را «انحصارطلبانه» بنامند؟ یا درست این بود که خبرنگار این خبرگزاری یادآوری کند که در این نشست، شهری که عملاً اکنون در افغانستان واقع شده است، یک میراث مشترک شمرده می‌شود، نه صرفاً مختص به آن قلمرو سیاسی.

 

به واقع انتظار می‌رفت که مسئولان خبرگزاری مهر و روزنامه‌هایی که این مطلب را نقل کردند، برگزاری این نشست را به فال نیک می‌گرفتند. ما فارسی‌زبانان به این یادکردها، به این تجلیل‌ها و همنوایی‌ها نیاز داریم، تا بهتر همدیگر را دریابیم و مفاخر خود را بهتر بشناسیم. من باری دیگر هم گفته‌ام که اگر دوستان ایرانی ما قدری دوراندیش باشند، باید نه تنها از این که در افغانستان و دیگر کشورهای منطقه از مفاخر ادب فارسی تجلیل می‌شود دلگیر نشوند، بلکه خود همزبانان خارج از ایران را بدین کار تشویق کنند. شما نباید از این که خیابان‌های شهرهای تاجیکستان به اسم مولوی و سعدی و حافظ نامگذاری می‌شود برآشفته شوید. چه بهتر از این که بدین ترتیب، این میراث مشترک وسعت یابد و در همه جای این قلمرو شناخته شود. آن کودکی که هر روز تندیس فردوسی را در شهر دوشنبه می‌بیند، بهتر تشویق می‌شود که شاهنامه بخواند، تا این که مثلاً تندیس مایاکوفسکی یا پوشکین را ببیند (به اعتبار نفوذ شوروی سابق و فارسیستیزی آن). آن جوانی که در کابل خیابانی به نام «سعدی» ببیند (که متأسفانه وجود ندارد) بیشتر به خواندن گلستان تشویق می‌شود تا این که خیابانی به نام «ملک فهد» ببیند (که وجود دارد، به خاطر مسجدی که از پول نفت سعودی در آنجا ساخته شده است.) این یعنی تثبیت بیشتر و وسعت یافتن این فرهنگ، این ادبیات و این میراث مشترک.

ولی متأسفانه گاه می‌بینیم که در رسانه‌ها و خبرگزاری‌های ایران، تجلیل و تمجید مفاخر ادب فارسی در خارج از ایران، به چشم یک «خطر» نگریسته می‌شود و فوراً نسبت به آن هشدار می‌دهند، در حالی که خطر اصلی این است که این مفاخر در آن سرزمین‌ها از یاد بروند، چنان که خواست دشمنان این فرهنگ مشترک نیز همین است.

 

 

 

 



28 اردیبهشت 1391 1140 0

کشور قبرهای بی عنوان

از فضایی سیاه می آیم
همره اشک و آه می آیم

غم لگدمال کرده است مرا
ناله دنبال کرده است مرا

دلِ غربت کشیده ای دارم
پای هر سو دویده ای دارم

ضربه ی تازیانه بر دوشم
کرده چون اشک، خانه بر دوشم

زیر بار کنایه ها بودیم
تحت تعقیب سایه ها بودیم

سایه ها باز همچنان پستند
با هیولای مرگ همدستند

ابرهای سیه فراوان اند
چهره های گرفته را مانند

حرمت آفتاب رفته به باد
قحطی نور می کند بیداد

سنگ ها چون همیشه خاموش اند
بادها باز حلقه در گوش اند

آب در چشمه ها اسیر شده
پیکِ نوروز دستگیر شده

آسمان زیر سلطه ی شام است
باز هم آفتاب گمنام است

سینه ها از نشاط محروم اند
آرزوها به مرگ محکوم اند

ناله ها نارسا و تنهایند
گویی از قعر چاه می آیند

صحبت از دشنه های شبگرد است
صحبت از امتداد یک درد است

فصل، فصل کشنده ی زخم است
خنده گر هست، خنده ی زخم است

هر چه بر باد می شود، برگی است
هر چه بر شانه می رود، مرگی است

هر چه خاکستر است، تن بوده
هر چه سرخ است، پیرهن بوده
    
از مه آلود راه می آیم
همره اشک و آه می آیم

غم لگدمال کرده است مرا
ناله دنبال کرده است مرا

دردهای نهفته ای دارم
حرف های نگفته ای دارم

سینه ی تنگ می شود هر سال
مدفن دسته جمعی آمال

امشب از درد و داغ می میرم
کشورم را سراغ می گیرم

کشور ابرهای بی باران
کشور  قبرهای بی عنوان

کشور سقف های بی دیوار
کشور ازدحام سنگ مزار

کشور دود، کشور باروت
کشور مرگ های بی تابوت

کشور کوه های پابرجا
کشور دشت های طوفان زا

کشور گردباد، کشور جنگ
مهد خورشید، زادگاه تفنگ


27 اردیبهشت 1391 3063 1

هلا، هلا! به کجا می روید؟ برگردید

هلا، هلا! به کجا می روید؟ برگردید
قدم نهید به میدان، اگر، نه نامردید

کجا روید چنین سرفکنده و خاموش؟
کجا روید چنین نیمه جان و نعش به دوش؟

کجا روید چنین خسته و عرق ریزان؟
کجا روید چنین از رکاب آویزان؟

در این مقابله با خشم های سنگ به دست
چه شد مگر که نماندست تان تفنگ به دست؟

کدام صخره، مگر پایمالتان کرده است؟
کدام صاعقه آیا زغالتان کرده است؟

ز دست، بیرقتان را کدام طوفان برد؟
ز دشت، خیمه تان را کدام آتش خورد؟

عذاب راه ندانسته و رکاب زدید
حساب موج نکردید و تن به آب زدید

ندیده رنج صحاری و رهسپار شدید
نخوانده رمز سواری، چرا سوار شدید؟

هزار صخره در این کوه پای می شکند
هزار دره در این ره سوار می فِکند

هزار باد از این دشت خاک می روبد
هزار سیل در این عرصه پای می کوبد

هزار رهرو گستاخ، خاک خورد اینجا
هزار قافله از درد جان سپرد اینجا

هزار جمجمه اینجا نشسته بر خاک است
که یادگارِ ز ره ماندگان بی باک است

هلا، هلا! به کجا می روید؟ برگردید
قدم نهید به میدان، اگر، نه نامردید

قدم نهید، قدم، گر به پای ماندستید
برآورید نفس، گر هنوز هم هستید


27 اردیبهشت 1391 3909 0

بُت مگویید شکستیم، که بتگر باقی است

ای به امّید کسان خفته! ز خود یاد آرید
تشنه کامان غنیمت! ز اُحُد یاد آرید

سر به سر بادیه بازار هیاهو شده است
سنگ گور شهدا سنگ ترازو شده است

گرچه مرحب سپرانداخته، خیبر باقی است
بت مگویید شکستیم، که بتگر باقی است

ره دراز است، مگویید که منزل دیدیم
نیست، این پشتِ نهنگ است که ساحل دیدیم

ره دراز است، سبک تر بشتابیم، ای قوم!
خصم بیدار است، یک چشمه بخوابیم، ای قوم!

نه بنوشیم از این رود، که زهرآلوده است
غوطه باید زد و بگذشت که پُل فرسوده است

وای اگر قصه ی ما عبرت تاریخ شود
خیمه ی قافله را دشنه ی ما میخ شود

وای اگر بر در باطل بنشیند حق ما
وای اگر پرده ی تزویر شود بیرق ما

خیمه بگذار و برو، بادیه طوفان جوش است
کوه، آتش به جگر دارد اگر خاموش است

فتنه می بارد و سنگین، ز در و دیوارش
هر که اینجا خفت، سیلاب کند بیدارش

می رویم امروز با صاعقه همپای سفر
گردبادیم و ز سر تا به قدم، پای سفر


27 اردیبهشت 1391 3539 4

امشب تمام آینه ها را خبر کنیم

امشب تمام آینه ها را خبر کنیم
شب غنچه پرور است، به شوقش سحر کنیم

از کوچه می گذشت کسی، گلفروش بود
گل می خریم، پنجره را بازتر کنیم

وقت شکفتن است و نشاط و از این قبیل
دیگر چه لازم است که کاری دگر کنیم؟

بار گناه، گرچه ترازو شکن شده
تا او شفیع ماست، از این بیشتر کنیم

فردا اگر، نه دست کریمش مدد کند
ما و دل غریب چه خاکی به سر کنیم؟

گفتند گل برآمده و راست گفته اند
عشرت مفصل است، سخن مختصر کنیم


27 اردیبهشت 1391 2884 1

دیری است که من سنگ ترین سنگِ زمینم

بر بستر تردید، فرومانده ترینم
دیری است که من سنگ ترین سنگِ زمینم

چون خاطره ی مبهم یک کوچه ی بن بست
صد بار اگر تازه شوم، باز همینم

رفتند پرستو نفسان صد افق و باز
من در خم و پیچ سفر نافه و چینم

یک عمر شفق گفتم و یک عمر شقایق
معلوم شد آخر، نه چنانم ، نه چنینم

نی ذوق سفر مانده و نی فرصت برگشت
نومیدی محضم، نفس باز پسینم


27 اردیبهشت 1391 2447 0

پرنده بی تو چه کم صحبت، بهار بی تو چه بی رنگ است

نَمی ز دیده نمی جوشد اگر چه باز دلم تنگ است
گناه دیده ی مسکین نیست، کُمَیْت عاطفه ها لنگ است

کجاستی که نمی آیی؟ الا تمام بزرگی ها!
پرنده بی تو چه کم صحبت، بهار بی تو چه بی رنگ است

نمانده هیچ مرا دیگر، نه هیچ، بلکه کمی کمتر
جز این قدر که دلی دارم که بخش اعظم آن سنگ است

بیا که بی تو در این صحرا میان ما و شکفتن ها
همین سه چار قدم راه است و هر قدم دو سه فرسنگ است

دعاگران همه البته مجرّب است دعاهاشان
ولی حقیر یقین دارم که انتظار، همان جنگ است


27 اردیبهشت 1391 3238 0

ببر با خودت پاره ی دیگرت را

و آتش چنان سوخت بال و پرت را
که حتی ندیدیم خاکسترت را

به دنبال دفترچه ی خاطراتت
دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را

و پیدا نکردم در آن کنج غربت
به جز آخرین صفحه ی دفترت را؛

همان دستمالی که پیچیده بودی
در آن مُهر و تسبیح و انگشترت را

همان دستمالی که یک روز بستی
به آن زخم بازوی همسنگرت را

همان دستمالی که پولک نشان شد
و پوشید اسرار چشم ترت را

سحرگاه رفتن زدی با لطافت
به پیشانی ام بوسه ی آخرت را

و با غربتی کهنه تنها نهادی
مرا، آخرین پاره ی پیکرت را

و تا حال می سوزم از یاد روزی
که تشییع کردم تن بی سرت را

کجا می روی؟ ای مسافر! درنگی
ببر با خودت پاره ی دیگرت را


27 اردیبهشت 1391 5994 2

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ای که تهی بود، بسته خواهد شد

و در حوالی شب های عید، همسایه!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه!

همان غریبه که قلّک نداشت، خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفره ام-که نبود- از گرسنگی پُر بود

به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بناها، نشان دست من است

اگر به لطف و اگر قهر، می شناسندم
تمام مردم این شهر می شناسندم

من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم، اگر دهر ابن ملجم شد

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ام که تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

چگونه باز نگردم، که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست

چگونه بازنگردم که مسجد و محراب
و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام بستن و الله اکبرم آنجاست

شکسته بالی ام اینجا شکست طاقت نیست
کرانه ای که در آن خوب می پرم، آنجاست

مگیر خرده که؛ یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست

شکسته می گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید داده ام، از دردتان خبر دارم    

تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی

تویی که کوچه ی غربت سپرده ای با من
و نعش سوخته بر شانه برده ای با من

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت
و چند بته ی مستوجب درو هم داشت

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان

اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید نا امید مرا
ولو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا

تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

به این امام قسم، چیز دیگری نبرم
به جز غبار حرم، چیز دیگری نبرم

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان-هرکه هست- آجر باد


27 اردیبهشت 1391 35802 73

چه می شد اگر کدخدا بر نمی گشت

مباد آسمان بی تو خالی بماند
و این چشمه دور از زلالی بماند...

مبادا پس از دستهایش ده ما
گرفتار افسرده حالی بماند

چه می شد اگر کدخدا بر نمی گشت
و می شد کنار اهالی بماند...

یقین دارم این را که خواهیم ماندن
اگر کاسه هامان سفالی بماند

ولی بیمناکم از آن گونه روزی
که با ما فقط بی خیالی بماند

چه ننگی است مردان ده را، که فردا
نماند ده و خشکسالی بماند

درختان ما سبز گردد، بپوسد
و زنبیل همسایه خالی بماند

مباد آسمان بی تو، آری، مبادا
گرفتار افسرده حالی بماند



27 اردیبهشت 1391 2060 0

برادری به زبان بود، ما ندانستیم

اگر پسند و اگر ناپسند، می گویم
نگفته بودم و اینک بلند می گویم

نگفته بودم و جنگ است بعد از این سخنم
و از دهان تفنگ است بعد از این سخنم

نگفته بودم و خشکیده سالی آمده بود
و ابر، ابر نبود، آسمان کپک زده بود

نگفته بودم و دیدم درخت بود و دعا
درشت خویی ایام سخت بود و دعا

نگفته بودم و دیدم که در دعای درخت
زبان سرخ درخت اند میوه های درخت

دعا قبول شد، آری، صدای باران بود
و قطره ها که ملخ می شدند وقت فرود

نگفته بودم و دیدم که نان دهان را بست
غرور پرواز، درهای آسمان را بست

نگفته بودم و سیمرغ ها شغاد شدند
برادران سر تقسیم حق زیاد شدند

نگفته بودم و جنگ است آنچه می گویم
و از دهان تفنگ است آنچه می گویم:

ملخ چکید اگر از آسمان، شما کردید
فرو نشست اگر آتشفشان، شما کردید

درخت و مزرعه را نیمه جان شما کردید
و دنده های مرا نردبان شما کردید

فرشته بودید، آن گونه ای که شیطان بود
و مرد، خاصه در آن جا که خوردن آسان بود

برادری به زبان بود، ما ندانستیم
فقط به خاطر نان بود، ما ندانستیم

گمانتان مرود آسمان تهی مانده است
و صبح دهکده مان از اذان تهی مانده است

گمانتان مرود باد بسته خواهد ماند
دهان به لقمه ی افراد بسته خواهد ماند

هنوز بر لب شمشیرها تبسم هست
هنوز حوصله ی آخرین تهاجم هست

هنوز بارقه ای از غرور من باقی است
هنوز بارقه ای از غرور مردم هست

هنوز، اگر چه زمستان، هنوز دلگرمم
که در تنور من و آفتاب، هیزم هست

شکوه قریه نخواهد شکست، می دانم
که نانِ گندم اگر نیست، بذر گندم هست

شکستم و همه گفتند برنخواهد خاست
شکستم و ...نشکستم، که خوان هفتم هست

کلاه اگر نه، سرم با من است، می دانم
و آسمان، پدرم، با من است، می دانم

به حیله جنگی اسفندیار، خسته منم
و رستمی که به سیمرغ دل نبسته، منم

به اختیار نباشد، نفس نمی خواهم
نکرده فریاد، فریادرس نمی خواهم

بهشت اگر به شفاعت رسد، نخواهم رفت
به زور گریه و طاعت رسد، نخواهم رفت

بدون کشته شدن سرنوشت بیهوده است
شهید اگر نتوان شد، بهشت بیهوده است

شکست عبدود است آنچه طاعت است مرا
و کندن در خیبر شفاعت است مرا

سخن خلاصه کنم روشن است ای مردم!
که اختیار زمین از من است، ای مردم!

و روشن است از اول برای من زنده است
درخت و چشمه و جنگل برای من زنده است

و روشن است که مغرور و سخت خواهد ماند
درخت، بعدِ ملخ هم درخت خواهد ماند

سبب نبودید، سوزنده ی سبب مشوید
نجاشی ار نتوان شد، ابولهب مشوید

درخت را بگذارید خود بزرگ شود
شبان دهکده بی سگ حریف گرگ شود


27 اردیبهشت 1391 8918 7

شغل بعضی ها مسلمانی است

کوه، پابند گرانجانی است
آسمان در نابسامانی است

ریشه ی نامردمی زنده است
زیر یک برف زمستانی است

فتنه را گفتید خوابیده؟
فتنه بیدار است، پنهانی است

هر که را شغلی است در عالم
شغل بعضی ها مسلمانی است

از جوانمردان دوران اند
کارهاشان افتد و دانی است

عید آن مردم به غارت رفت
چشم این مردم به قربانی است

داغ آن مردم به دل ها بود
داغ این مردم به پیشانی است

کِشت اگر این گونه خواهد بود
حیف آن ابری که بارانی است

یک نفر امروز عاشق شد
کوچه مان امشب چراغانی است

شعر روی دست شاعر مُرد
درد از آن سانی که می دانی است

صحبت از قطع درختان بود
ابلهان گفتند: عرفانی است

لاجرم اصلاح ما مردم
کار استادان سلمانی است

لب فروبستن در این ایام
اولین شرط سخندانی است

یک نفر در زیر باران مُرد
کوچه اما غرق مهمانی است


27 اردیبهشت 1391 3444 1

کسی از آن طرف کوه، مرا می خواند

از دل جنگل انبوه، مرا می خوانَد
کسی از آن طرف کوه، مرا می خواند

راوی از رایحه ی گُل نَفَسش آکنده است
خبر این بار خبر نیست، بهاری زنده است

آبِ واریخته از کوزه، به ظرف آمده است
و روایتگر ما باز به حرف آمده است

همه ققنوسیم، خاکستر ما می گوید
فصل کوچ است، روایتگر ما می گوید

بی خبر یک شب از این همهمه بر می گردم
فصل کوچ است، به سوی رمه بر می گردم

و خداحافظی از صحن حرم خواهم کرد
زحمتی هست به دوش همه، کم خواهم کرد

کوچه از چارق پُر پینه تهی خواهد شد
کودک از وحشت دیرینه تهی خواهد شد

یادگار سفرم آنچه به جا خواهد ماند
یک دو بیتی است که در یاد شما خواهد ماند

از برادر گله، بگذار فراموش کنم
صحبت از فاصله، بگذار فراموش کنم

یاد من باشد از این باغ اناری چیدم
و گُل از دامن رنگین بهاری چیدم

یاد من باشد از این کوچه دری وا می شد
صبحِ لبخندی از این پنجره پیدا می شد

یاد من باشد از آن روز، از آن جاده ی سرد
و صدایی که چنین گفت: برادر برگرد...

یاد من باشد و باشد، گله دیگر نکنم
با برادر سخن از فاصله دیگر نکنم

خانه دیوار ندارد مگر آنجا ای دوست!
روزه افطار ندارد مگر آنجا ای دوست!

دو سه گامی به سحر مانده، بیا برگردیم
و پدر چشم به در مانده، بیا برگردیم

بیمناکم که بدِ حادثه تکرار شود
درِ برگشت به روی همه دیوار شود

بیمناکم که در این کوچه بمانم تا مرگ
و غزل های غریبانه بخوانم تا مرگ

بیمناکم که فراموش کنم خانه ی خویش
خو بگیرم به غزل های غریبانه ی خویش

بیمناکم در و دیوار جوابم بکند
بروم، دست سپیدار جوابم بکند

بیمناکم پدر پیر، مرا نشناسد
وارث خسته ی پامیر، مرا نشناسد

بیمناکم که سپیدار نباشد دیگر
و نشان از در و دیوار نباشد دیگر

بیمناکم، پدر پیر... بله، می دانم
ارثِ بی وارث پامیر...بله، می دانم

گفت راوی: «خبر از ارث پدر هیچ مپرس
گورِ بی فاتحه ای هست و دگر، هیچ مپرس

از دل جنگل انبوه، تو را می خواند
کسی از آن طرف کوه تو را می خواند»


27 اردیبهشت 1391 3236 4
صفحه 3 از 5ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  بعدی   انتها