(آرشیو نویسنده محمدکاظم کاظمی)

دفتر شعر

آتش از من نفسی وام گرفت آتش شد

پیِ آتش نَفَسم سوخت، ولی شب تازه است
گفت راوی: «شب برف است که بی اندازه است»

گفت راوی: «شب برف است، شب خنجر نیز
ردّ پا گم شده در برف گران، رهبر نیز

برف، تنها نه، که با صخره و سنگ افتاده است
و زمین چشمه نزاده است که طوفان زاده است

برفباد است که می بارد و کج می بارد
آسمان خشمی است از دنده ی لج می بارد

هفت وادی خطر اینجاست، سفر سنگین است
ردّ پا گم شده در برف روایت این است

اینک این ما و زمینی که کفِ دست شده
کوچه ای، بس که فرو ریخته، بن بست شده

اینک این ما و نه انجیر، که خنجر خورده
خنجر از دستِ نه دشمن، که برادر خورده

اینک این ما و دلی در به در و دیگر هیچ
گورِ بی فاتحه ای از پدر و دیگر هیچ

اینک این ما و سری، لعنت گردن، بر دوش
هفت زنجیر، که هفتاد من آهن، بر دوش

هفت رود از برِ کوه آمده، خون آورده
اژدها هفت سرِ تازه برون آورده

هفت همسایه سر کینه ی نو دارد باز
در زمین پدرم کشت و درو دارد باز

باز می بینم و فریادِ کسان خمیازه است
پی آتش نفسم سوخت، ولی شب تازه است

و کسی گفت: «لب از لا و نعم باید بست
چشم بر کیسه ی ارباب کَرَم باید بست»

گفت:« شک نیست که در راه خدا می بخشند
پاره نانی از این سفره به ما می بخشند

پا نداریم، به پاتابه طمع بیهوده است
بی زمینیم، به حقّابه طمع بیهوده است

سه کلوخ از همه ی سهم زمین ما را بس
جنگ و دعوا که نداریم، همین ما را بس»

گفت راوی: «همه گُل بوده و گُل می گویند
حق همین است که ارباب دُهُل می گویند»

گفت: « دیدم شب طوفان چه خطرها کردند
جنگ ها را چه دلیرانه تماشا کردند

آنچنانی که نیاید به زبان، می خوردند
شب طوفان همه چون شیر ژیان می خوردند»

«آفرین باد بر این دادرسان»، راوی گفت
« چشم بد دور از این گونه کسان» راوی گفت

چشم بد دور، خداوند نگه داردشان
در عزای زن و فرزند نگه داردشان

هر که از چشمه جدا ماند، لجن پرور شد
هر که نانپاره پذیرفت، گداییگر شد

هر که تنها شد از این جاده، پی غولان رفت
هر که رهْ توشه جدا کرد، به ترکستان رفت

نانِ مفت آمده ننگِ دهن است، ای مردم!
این روایت، سندش خون من است، ای مردم!

هفت بام آن که در این دور و زمان خواهد داشت
هفت برف و همه تربرف، بر آن خواهد داشت

هفت خوان آن که در این دور و زمان خواهد خورد
هفت پیمانه ی منّت، پی آن خواهد خورد

هفت رنگ آن که در این برهه بَدَل خواهد کرد
هفت تعظیم به هفتاد دغل خواهد کرد

ما نمی خواهیم نان در گرو جان بخشند
جَوزِ پوچی که کریمانه به طفلان بخشند

سیب دندان زده با هرکه رسد بذل کنند
روغن ریخته را نذر ابوالفضل کنند

نیم خورده است، از این کوزه نخواهم نوشید
آب، حقّ است به دریوزه نخواهم نوشید

آن که با کاسه ی پس خورده نشد شاد، منم
و درختی که تبر خورد و نیفتاد، منم

آتش از من نفسی وام گرفت آتش شد
باد از خیمه ی من کرد گذر، سرکش شد

خشم دندان شکنِ صخره ی سخت از من بود
میوه گر سهم کسان بود، درخت از من بود

این سر از خوفِ شب و ملجم اگر برگردد
بهتر آن است که بر روی سپر برگردد

این ورق، آن ورقی نیست که فردای سکوت
در نهان سوزی الماس و جگر، برگردد

این سفر آن سفری نیست که از نیمه ی راه
دو سه گامی که پدر رفت، پسر برگردد

این سوار آمده خرگاه به دشتی بزند
که از آن دشت، فقط نیزه و سر برگردد

این گلویی است که از هُرم حرم تا لب رود
برود سوخته و سوخته تر برگردد

کهکشان از سفر طی شده بر خواهد گشت
این سر از خوفِ شب و ملجم اگر برگردد

قتلگاه پدر، آن صخره ی گلگون، پیداست
ردّ پا گم شده، اما اثر خون پیداست

خشم، تیغ دو سر ماست، نگه می داریم
یادگار پدر ماست، نگه می داریم

باز هم روزِ نو و روزیِ نو خواهم داشت
در زمین پدرم کشت و درو خواهم داشت

سنگ اگر هست در این مزرعه، بر خواهد داد
چوب اگر هست در این خاک، شکر خواهد داد

خانه را –خشتی اگر نیست- به گِل می سازم
گُل در این باغچه از پاره ی دل می سازم

آسیا بی آب می چرخد اگر من باشم
سنگِ آن، مهتاب می چرخد اگر من باشم

عاقبت آن هَرَس کرد، ثمر می چیند
از درختی که پدر کاشت، پسر می چیند


27 اردیبهشت 1391 3333 1

و آخر آسمان وا پس گرفت از ما همین کم را

زبانِ شکر، سستی کرد محصول فراهم را
و آخر آسمان وا پس گرفت از ما همین کم را

در این گندم، نمی دانم کدام ابلیس مخفی شد
که قابیل مجسّم کرد فرزندان آدم را

من این فصل تباهی را از آن هنگام حس کردم
که مسجد نیز پنهان کرد در خویش ابن ملجم را

و سقّایان این امت-خداشان تشنه کُش سازد-
بر اسماعیل و هاجر نیز بستند آب زمزم را

جدا کردند دست از شانه های ما، همان قومی
که می بستیم روزی شانه های زخمی هم را

به جُرم هفت خوان قربانی نامردمی گشتن...
نکُشت این چاه، ننگ آن برادر کُشت، رستم را


27 اردیبهشت 1391 1071 0

احمد! نه به گندم است امیدم، نه به جو

اول حمد خدای قهار کنم
دوم نعت احمد مختار کنم
سوم وصف حیدر کرّار کنم
چارم هجو مردم پَروار کنم

این قول اگر از هر دو جهان رد باشد،
گوینده به هفت قبله مرتد باشد
شادم که همین نظمِ پریشان، روزی
برگی گل بر مزار احمد باشد

احمد! نه طلوع می شناسم، نه غروب
از قحط شمال تا به طوفان جنوب
با مردم بی نوای خود می گویم
افسانه ی یک خرمن وصد خرمنْ کوب

احمد! نه به گندم است امیدم، نه به جو
یعنی نه به کهنه پایبندم نه به نو
این چار کلام بذر ناقابل را
می پاشم و می نهم به امّید درو

تا کی خود را به پیچ و تاب افکندن؟
با قول و قصیده در عذاب افکندن
احمد! ماییم و در هوایت با عجز
بیتی دو، سرودن و در آب افکندن

احمد! نه خدا بود و نه شیطان ما را
نی کفر بهانه شد، نه ایمان ما را
هر بار که این یقین به شک می غلتید،
لبخند تو می کرد مسلمان ما را

واعظ گفت: دوزخ مخلّد سخت است
تاجر گفت: کسب کم درآمد سخت است
شاعر گفت: مدح مردم بد سخت است
دیدیم که یاد مرگ احمد سخت است

یا رب! گل سرخ دیگری بخش به ما
احمد رفته است، حیدری بخش به ما
عرفان و جنون و شعر و افسون و خیال
اینها عَرَض است، جوهری بخش به ما

این خانه نه سقف و نه ستون می خواهد
این عرصه نه شعر و نه جنون می خواهد
تا سرخ تر از همیشه ها جلوه کند
خون می خواهد بهار، خون می خواهد

احمد، احمد! زمین زمینی دگر است
ایمانِ کنونیان به دینی دگر است
بیهوده مخواه دست مردم گیرد
این دست، میان آستینی دگر است

دنیا همه تلخ، اهل دنیا همه تلخ
باران همه تلخ، آب دریا همه تلخ
اقیانوسیم رو به مرداب شدن
امروز، تمام شور و فردا همه تلخ

احمد! نه پلنگ و نه شغال آمده است
کفران شده نعمت و زوال آمده است
این رود که پُل می شکند از پی پل
سیلی است که بعدِ خشکسال آمده است

احمد! دریا دروغ می گوید و بس
جنگل در سوگِ خویش می موید و بس
این مزرعه می شناسد این مردم را
سنگ است که پشتِ سنگ می روید و بس

این قومِ جهاد کرده آخر سر باخت
سر باخت، ولی پی زر و زیور باخت
احمد! این دور ، دورِ بی تمکینی است
در اصغر اگر نباخت، در اکبر باخت

دیدم رمضان و عیدِ این مردم را
این دیگِ پُر و اجاقِ بی هیزم را
با روزه ی ما فروختند آخر ماه
انبانِ زیادمانده ی گندم را

بردیم، ولی جنازه ی بی کفنان
خوردیم ولی طعنه ی مردان و زنان
بستیم ولی دل به بهاری که نبود
ماندیم، ولی کیسه کش نرم تنان

امروز، اگر نشسته ی زنجیری
فردا اگر انداخته ی تقدیری
نومید مشو، دو لقمه نانت بدهند
آن روز که از فریب خوردن سیری

باری منم از طنابِ رد آویزان
از نیک رمیده و به بد آویزان
این دست، که از گردنم آویخته شد
تا گردنم از کجا شود آویزان

احمد! نه کبوتر و نه گُل باید بود
تا معرکه گرم است، دُهُل باید بود
مقصود، فرنگ است و مسافر همه قوم
خوش می رود این قافله، پُل باید بود

خون شو، که نسیمِ نوبهاری برسد
بشکن، که به قوم، کار و باری برسد
احمد! سرطان بگیر کز برکت آن
نانی به دهان مرده خواری برسد

آهنگ سکوت ما رساتر خوش تر
افسار شکموران رهاتر خوش تر
آری، بگذار تا نکوتر بخورند
این چوب خداست، بی صداتر خوش تر

با بیم تمام از تمام تبعات
با پوزش سخت از عموم حضرات
افسانه ی رنج ما ندارد پایان
تقدیم به روح پاک احمد، صلوات


27 اردیبهشت 1391 2135 0

شِعب نادیده چه داند که مسلمانی چیست

ای بشر! خانه نهادی و نگفتی خام است
کفر کردی و نگفتی که چه در فرجام است

چشم بستی و ندیدی که در آن یومِ شگفت
چه پدید آمد از این پرده بر این قومِ شگفت

ترسِ جان پشت درِ مکه مسلمانت کرد
نعمتی آمد و آماده ی طغیانت کرد

پس از آن پیشرو بوالهوسان دیدیمت
پشت پیراهن خونین کسان دیدیمت

هُبلی گشته، به صحرای حجاز استاده
مست و مخمور به محراب نماز استاده

راهزن با طبق زر چه کند؟ آن کردی
گلّه با سبزه ی نوبر چه کند؟ آن کردی

چه توان کرد فراموشی گُل در گِل را؟
دین کامل شده و مردم ناکامل را

غول گرمازده را چشمه و مرداب یکی است
کور بینا شده را گوهر و شبْ تاب یکی است

شِعب نادیده دگر اصل و بدل نشناسد
بدر نشناسد و صفین و جمل نشناسد

شِعب نادیده چه داند که مسلمانی چیست
فرق تیغ علوی با زر سفیانی چیست

کفر کردی بشر! این عید مبارک بادت
پس از آن، دوزخ جاوید مبارک بادت

از چنین جاه و حشم، شیر شتر نیک تر است
سوسمار از شکم و کیسه ی پُر نیک تر است

ای بشر! عهد حجر باز نصیبت بادا
مارهایی همه کر، باز نصیبت بادا

تا از این پس نرود گفته ی پیر از یادت
آفتابی که برآمد به غدیر از یادت


27 اردیبهشت 1391 1298 0

گفتند: «لب ببندید» گفتیم: «عار بادا»

حلق سرود پاره، لب های خنده در گور
تنبور و نی در آتش، چنگ و سَرَنده* در گور

این شهر بی تنفس لَت خورده ی چه قومی است؟
یک سو ستاره زخمی، یک سو پرنده در گور

دیگر کجا توان بود، وقتی که می خرامد
مار گزنده بر خاک، مور خورنده در گور

گفتی که جهل جانکاه پوسیده ی قرون شد
بوجهل و بولهب ها گشتند گَنده** در گور

اینک ببین هُبل را، بُت های کور و شَل را
مردان تیغ بر کف، زن های زنده در گور

جبریل اگر بیاید از آسمان هفتم
می افکنندش این قوم، با بالِ کنده در گور


گفتند: «گُل مرویید، این حکم پادشاه است»
چشم  و چراغ بودن، روشن ترین گناه است

حدّ شکوفه تکفیر، حکم بنفشه زنجیر
سهم سپیده، تبعید، جای ستاره چاره است

آواز پای کوکب در کوچه ها نپیچد
در دستِ شحنه شلاق همواره رو به راه است

مغز عَلَم به دوشان تقدیم مار بادا
وقتی که کلّه ها را خالی شدن کلاه است

صابون ماه و خورشید صد بار بر تنش خورد
اما چه می توان کرد؟ شب همچنان سیاه است

ناچار گُل مرویید، از نور و نی مگویید
وقتی به شهر کوران، یک چشمه پادشاه است


شهری که این چنین است، بی شهریار بادا
یعنی که شهریارش رقصانِ دار بادا

تا ردّ پای نااهل در کوچه آشکار است
سنگ آذرخش بادا، چوب اژدها بادا

قومی که خارِ وحشت بر کوی و برگذر کاشت
در کوره های دوزخ آتش بیار بادا

حتی اگر اذانی از حلقشان برآید
بانگ کلاغ بادا، صوت حمار بادا

گفتند:«سربدزدید» گفتیم: «سر نهادیم»
گفتند: «لب ببندید» گفتیم: «عار بادا»

با پتک اگر نکوبیم بر کلّه های خالی
مغز علم به دوشان تقدیم مار بادا



*سَرَنده: نام سازی است در افغانستان
** گَنده: گندیده، پوسیده


27 اردیبهشت 1391 2215 2

آه ای درخت! میوه نیاری به غیر سنگ

گُل می کند شکوفه و لبخند از درخت
آیات بی شمار خداوند از درخت

خورشیدِ بی ملاحظه بر می کَند به زور
شال سفید بهمن و اسفند از درخت

اردیبهشت می رسد و تاب می خورند
گیلاس ها به سان گلوبند از درخت

شاید که این جماعت بی بار و بر، کمی
در خویش بنگرند و بشرمند از درخت

یک ماه بعد، نوبت این میوه دزدهاست
بالاشدن دوباره به ترفند از درخت

آنان که بعد غارت سنگین برگ و بار
پرسیده اند؛ «چوب شما چند؟» از درخت

آه ای درخت! میوه نیاری به غیر سنگ
ای شاخه! بشکنی که بیفتند از درخت

بسیار مادران که نکردند نوبری
یک سیبِ کَخ برای دو فرزند از درخت

من فکر می کنم که فقط حقّ کودک است
آن میوه ای که این همه کندند از درخت

کودک چه سال ها که از آن بی نصیب ماند
امسال رفت و سنگ زد و کند از درخت


27 اردیبهشت 1391 1816 1

کاش می شد ببینمت روزی پشتِ میزی که از پدر نرسید

دیدمت صبحدم در آخر صف، کوله ی سرنوشت در دستت
کوله باری که بود از آنِ پدر، و پدر رفت و هِشت، در دستت

گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر در اندازی
باز این فالگیر آبله رو طالعت را نوشت در دستت

بس که با سنگ و گچ عجین گشته، تکه چوبی در آستین گشته
بس که با خاک و گِل به سر برده، می توان سبزه کشت در دستت

شب می افتد و می رسی از راه با غروری نگفتنی در چشم
یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت

کاش می شد ببینمت روزی پشتِ میزی که از پدر نرسید
و کتابی که کس نگفته در آن قصه ی سنگ و خشت، در دستت

بازی ات را کسی به هم نزند، دفترت را کسی قلم نزند
و تو با اختیار خط بکشی، خط یک سرنوشت در دستت


27 اردیبهشت 1391 1877 0

ساعتی پیش دو تا کوزه لب جو پُر شد

ساعتی پیش دو تا کوزه لب جو پُر شد
به همان عادت هر روزه، لب جو پُر شد

آن دو تا چشم، دو تا غنچه ی گل دید در آب
و دو لبخندِ خجالت زده لرزید در آب

ساعتی پیش دو تا کوزه لبِ جو می رفت
کوزه ای این طرف و کوزه ای آن سو می رفت...

ساعتی پیش، دو تا کوزه، دو دزدیده نگاه
ساعتی بعد، چه گویم که چه می دیدم؟ آه

ساعتی پیش، دو تا کوزه برابر در جوی
ساعتی بعد، دو تا غنچه ی پرپر در جوی

مرگ پاشیده به تصویرِ دو لبخند، آری
و دو همسایه عزادار دو فرزند، آری

صبح شد، صبح ِ ندانستنِ چند از چون شد
آب در کاسه ی چشمان دو مهتر خون شد

فرصتی شد که دو بیکار به کاری برسند
دو شکم بعدِ دو روزی به تغاری برسند

ساعتی پیش، دو تا غنچه لب جو پرپر
ساعتی بعد، دو همسایه ی پهلو پرپر

ساعتی پیش، دو تا دستِ جدا از شانه
ساعتی بعد، دو تا قریه، ولی ویرانه

شب شد، آری شب نشناختن دشمن و دوست
و به خاک سیه انداختن دشمن و دوست

مقصد این بود که انبوه گدا سکّه زنند
زنده ای مُرده شود، مرده خواران چکّه زنند*

دو ده آتش بخورد، نان دو رهبر برسد
و کبابی به سر خوان دو رهبر برسد

صبح شد، صبحِ ندانستنِ خاک از خون شد
چشم هفتاد تن از کاسه ی سر بیرون شد

صبح شد، رود کهن سنگ جدیدی افکند
جنگ دوشین پی خود ننگ جدیدی افکند

راه هموار به صد یاغی زین کرده رسید
و دو تا گلّه به ده گرگِ کمین کرده رسید

دو ده آتش خورد، نان های دو تا رهبر سوخت
و از این آش، دهان های دو تا رهبر سوخت

ساعتی پیش، دو ماهی پی جنگی با هم
ساعتی بعد، گرفتار نهنگی با هم

ساعتی پیش، دو تن بر همه ی قریه سوار
ساعتی بعد، دو تن از در و بامی به فرار

ساعتی پیش، به صد عزّ و شرف رهبرشان
ساعتی بعد، فروشنده ی خشک و ترشان

گفت: صد شکر که ما کفش و ازاری بردیم
بگذارید کفن قرض کنند اکثرشان

 چشم ما نیست دگر جانب او، خود داند
به کنیزی برود یا نرود دخترشان

ما که کم ساخته ایم این رمه ی بی حد را
دیگری نیز پس از ما بکند کمترشان

بهتراین است که ما کنج حرم بنشینیم
و دعایی بفرستیم به جان و سرشان

شکر ایزد که زمستان، شد و باغم باقی است
اسب اگر رم کرد، رم کرد، الاغم باقی است

گرچه در خانه مرا تیر زند سایه ی من
امنِ امن است ولی خانه ی همسایه ی من

تخت وارونه مرا سود ندارد دیگر
این اجاقی است که جز دود ندارد دیگر

این شرابی است که با زهر به جامم برود
این کبابی است که با سیخ به کامم برود

ساعتی پیش، دو تا کوزه، دو تا کوزه به دوش
ساعتی بعد، دهی سوخته، شهری خاموش

همه از نیک و بد و شکر و شکایت خسته
مردم از راوی و راوی ز حکایت خسته



*چکّه زدن: در تداول مردم هرات، «دست زدن» یا «کف زدن» است


27 اردیبهشت 1391 1645 0

یک آواره شد در جهان بیشتر

یک آواره شد در جهان بیشتر
و دستی به سوی دهان بیشتر

بپر، ای پرستوی بی آشیان!
به این وسعت بیکران بیشتر

که شاید خدا با تو ما را دهد
از این پس، کمی آسمان بیشتر

بسازند خورشید و باران مگر
برای تو رنگین کمان بیشتر

بخند، ای گل سرخ غربت! بخند
به صد رنگی این جهان بیشتر

که شاید به پژواک آن، سوی ما
بخندد زمین و زمان بیشتر


27 اردیبهشت 1391 1643 0

دنیا و مافیها

گاهی کلمات و یا ترکیبها و تعبیرها، حامل معنایی هستند که دریافت بهتر از آنها را سهل می‌سازد. این کلمات و ترکیبها وقتی بهتر کارآمد و مؤثرند که آن معنی شفاف باشد و برای همگان قابل دریافت‌. مثلاً ما می‌گوییم «سنگ‌نوشته‌» و خود این ترکیب‌، معنی‌اش را یادآور می‌شود. یعنی نوشته‌ای که بر روی سنگ حک شده است‌. اگر به مرور زمان مردم معنی «سنگ‌» و «نوشته‌» را درنیابند، از این ترکیب آن حسی را نخواهند داشت که اکنون دارند. این چیزی است که در مورد بسیاری از ترکیبها و تعبیرهای عربی رخ داده است‌. یکی از اینها «دنیا و مافیها» است‌.

     به راستی چند درصد از فارسی‌زبانان امروز وقتی این تعبیر را در جایی می‌بینند، دریافت درستی از معنایش دارند؟ شاید بسیاری گمان می‌کنند که «مافیها» خودش یک کلمة مستقل است‌. مثلاً به معنی «تعلقات دنیایی‌» یا «نیازهای مادی‌». شاید بسیاری گمان می‌برند که «مافیها» جمع «مافی‌» است و این مافی خودش چیست‌؟ دیگر مجهول است‌.

     ولی حقیقت این نیست‌. «مافیها» حاصل جمع سه کلمة عربی است‌، یعنی «ما» (= هر آنچه‌)، «فی‌» (= در) و «ها» (= آن‌). پس معنی «ما فیها» می‌شود «هر چه در آن است‌».

     حالا چرا نمی‌گوییم «دنیا و هر چه در آن است‌» یا «جهان و هر چه در آن است‌» و می‌نویسیم «دنیا و مافیها»؟ چون عادت کرده‌ایم به این که مثلاً «ادبی‌تر» بنویسیم‌. حالا این «ادبی‌تر» چقدر ملموس و شفاف است‌؟ چقدر عینی است و چقدر حس به آدم می‌دهد، مهم نیست‌.

     باز جالب این است که به همان دلیل که معنی ترکیب برای بسیاری از ما روشن نیست‌، آن را گاهی غلط به کار می‌بریم‌، چنان که دوستی نوشته بود: «هر وقت دلم از مافیهای دنیا می‌گرفت‌.» شاید به این تصور که «مافیها» یعنی «تعلقات‌» و «دلمشغولی‌ها».

     به همین دلیل است که من از ترکیبهایی مثل «ثمن بخس‌»، «ید طولی‌» و «غث و سمین‌» خوشم نمی‌آید. نه به این دلیل که عربی‌اند، بلکه به این دلیل که شفاف و روشن نیستند. دریافتی که ما از معنی‌شان داریم‌، یک دریافت مستقیم نیست که از روی معنی اجزای ترکیب ایجاد شده باشد. یک دریافت غیرمستقیم و لغتنامه‌ای است‌. در حالی که ما برای معادلهای اینها یعنی «بهای اندک‌»، «دست بلند» و «کم و زیاد(1)» هیچ نیازی به لغتنامه نداریم‌.

.........................................................

1: «غث و سمین‌» در واقع به معنی «لاغر و فربه‌» است‌، ولی در مقام کاربرد، همان معنی «کم و زیاد» یا «فراز و فرود» رایج را دارد.



25 اردیبهشت 1391 1227 0

مطلبی از جناب میثم خالدیان دربارة مجموعه «کفران» من

در مجله‌ی مجازی هنر «اقیانوس»، نقدی از شاعر گرانقدر جناب میثم خالدیان بر مجموعه شعر «کفران» من منتشر شده است. از ایشان بسیار سپاسگزارم. دوستان می‌توانند مطلب را در اینجا ببینند.

 

 

 

 



20 اردیبهشت 1391 1581 0

کتابهایم در نمایشگاه کتاب تهران

● نشر عرفان (طبقه بالا، بخش بین‌الملل)
○ گزیده غزلیات بیدل
○ همزبانی و بی‌زبانی
○ این قند پارسی

● نشر سپیده‌باوران (شبستان، راهرو 19، غرفة 43)
○ مرقع صد رنگ
○ روزنه
(چنان که وعده‌ داده‌اند، شاید بقیه کتابهای من نیز در این غرفه یافت شود.)

● سوره مهر
○ پیاده آمده بودم
○ کلید در باز
○ رصد صبح
○ ده شاعر انقلاب

● کتاب نیستان
○ قصه‌ی سنگ و خشت

● نشر تکا
○ کفران




16 اردیبهشت 1391 850 0

سبویی از دریا

یادداشتی در نکوداشت دکتر محمدسرور مولایی‌

برای ویژه‌نامه نکوداشت ایشان در ششمین جشنواره‌ی قند پارسی که در اسفند 1390 در تهران برگزار شد.

 

در ذهنم به دنبال اولین جایی می‌گردم که نام دکتر محمدسرور مولایی در آن ثبت است‌. کنگره‌ی شعر دانشجویان کشور در سال 1369 در کرمان را به خاطر می‌آورم که در آنجا یکی از شاعران دانشجو در جریان صحبت و آشنایی با من‌، از استاد افغانستانی‌اش با نام دکتر مولایی یاد می‌کند و شعری از مرا برای ایشان می‌برد. برای من که هنوز با مجامع دانشگاهی ایران آشنا نیستم‌، این نام تازگی دارد و اشتیاق دیدن صاحب نام را در من بیدار می‌کند. چون ما مردم در آن سالها به دلایل گوناگون کمتر هموطنی از خویش را در مجامع دانشگاهی ایران دیده بودیم‌.


     سال بعد در اولین شب شعر افغانستان که از سوی دفتر نمایندگی رهبری در امور افغانستان برگزار می‌شود، دیدار جناب دکتر مولایی و خانم دکتر مستشارنیا میسر می‌شود، که به واقع حضور این دو تن در کنار هم‌، نمادی از یک پیوند عمیق فرهنگی میان دو ملت هم می‌تواند بود. 

     از آن پس با ارتباط بیشتری که در طی برگزاری چندین مجمع شعر انقلاب اسلامی افغانستان با ایشان می‌یابیم‌، بیشتر از محضر ایشان بهره می‌بریم‌; گاه در قالب سخنرانی ایشان در دومین مجمع در مشهد، گاه در گفت‌وگویی مفصل در ویژه‌نامه‌ای در صفحه‌ی «بشنو از نی‌» روزنامه‌ی اطلاعات‌، گاه در برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی‌. این ارتباط کم کم به رفت‌وآمدهایی می‌انجامد و باز با ابعاد و گستره‌ی پژوهشهای دانشگاهی ایشان بیشتر آشنا می‌شوم‌. تحقیقات گسترده در زمینه‌ی آثار و احوال خواجه عبدالله انصاری‌، از این جمله است و نیز کتاب ارزشمند «برگزیده‌ی شعر معاصر افغانستان‌» که باری نومیدانه با محمدحسین جعفریان در کتابفروشی‌های تهران به دنبال نسخه‌ای از آن بودیم و آن را در کتابفروشی رز که به واقع ناشر آن بود، یافتیم و چه یافتن مسرت‌باری بود، چون این کتاب تا سالها از آن پس یکی از بهترین منابع ما برای شناخت شعر سالهای قبل از انقلاب افغانستان و دسترسی به نمونه‌های برجسته‌ی آن بود. مقدمه‌ی دکتر مولایی در آن کتاب خود تحلیلی ارزشمند از شعر آن روز افغانستان در خود دارد.


     از آن پس دیگر دانش و آگاهی و آثار ارزشمند دکتر مولایی‌، تکیه‌گاه ما جوانهایی بود که به یک هویت علمی برای جامعه‌ی ادبی مهاجر نیازمند بودیم‌. حضور متواضعانه‌ی ایشان در جمع شاعران جوان مهاجر و صحبتهای شیرینی که گاه تا دیروقت شب به طول می‌انجامد، در اوایل دهه‌ی هفتاد برای ما واقعاً مغتنم بود و مایه‌ی دلگرمی‌، به ویژه که از موقعیت علمی ایشان در دانشگاههای ایران و شاگردی صدها جوان ایرانی در مقاطع لیسانس و فوق‌لیسانس و دکترا در نزد ایشان‌، به خود می‌بالیدیم‌. این احساس‌، همواره به مهاجران‌ِ تحقیرشده‌ی افغانستان در ایران دلگرمی و نشاط می‌داده است‌.

     اما ارادت شخص نگارنده‌ی این سطور نسبت به جناب دکتر مولایی وقتی افزونی گرفت که متوجه یک قرابت تاریخی شدم‌، این که پدران ما به نوعی همسنگران هم بوده‌اند. آنها جزء حلقه‌ای سرّی بودند که پیرامون علاّ مه سید اسماعیل بلخی شکل گرفته بود، با هدف سرنگون ساختن حکومت شاهی در عصر شاه محمود خان و برقرار کردن جمهوری‌، که پیش از اقدام عملی فاش شد و به زندانی شدن دیرپای پدر و عموی دکتر مولایی در کنار علاّ مه بلخی انجامید. پدر من که به خاطر برف‌باری شدید در مسیر، نتوانسته بود خود را به موقع مناسب به کابل برساند، لاجرم در آن جلسه‌ای که مأمور مخفی دولت اعضای حلقه را دیده و شناخته بود و گزارش داده بود، حضور نداشت و از این بند رهید، هرچند به همین دلیل‌، مدتی در پاکستان پنهان ماند. باری‌، در موقعیتهایی که دیدار دکتر مولایی در منزل ما میسر شد، ایشان به پاس همسنگری پدرم با پدر و عمویش‌، سخت به آن مرحوم احترام نشان می‌داد، احترامی که خود بیانگر تواضع و فروتنی ذاتی دکتر نیز هست‌.


     باری‌، کسب فیض من از محضر دکتر مولایی در این سالهایی که کمتر دیدار ایشان میسر می‌شد هم از طریق کارهای نشراتی ادامه داشت‌، بدین معنی که من افتخار داشتم که امور فنی بسیاری از کتابهایی را که ایشان در این سالها تدوین و یا ویرایش کرد، برعهده داشته باشم‌، همچون «تاریخ احمدشاهی‌»، «آتشکده‌ی وحدت‌» و «کلیات نادم‌» و در همه این موارد، به واقع ضمن انجام کارهای صفحه‌آرایی کتابها، به نوعی از دانش و آگاهی ایشان بهره گرفته‌ام و در عین حال‌، دقت نظر، پشتکار و حوصله‌ی مثال‌زدنی ایشان را ستوده‌ام‌. باری ایشان استنساخ کتاب «خاطرات و تاریخ‌» را که خاطرات تاریخی عمویشان جنرال میراحمد خان مولایی بود، به من سپردند و من با دشواری بسیار، در طول چندین ماه فقط توانستم بخشی از آن دستخط کهن سرشار از اصطلاحات نظامی آن روزگار را بخوانم و پیاده کنم و در نهایت کار را به صورت ناتمام به ایشان سپردم‌، با این احتمال ناگزیر که چند سالی‌، ایشان را درگیر خواهد کرد. ولی مدتی نه چندان دراز نگذشت که ایشان متن کامل کتاب را در دو جلد منتشر کردند و این برای من که آن دستنویس‌های دشوارخوان را دیده بودم‌، سخت مایه‌ی شگفتی بود.


     اما برکات وجود جناب دکتر مولایی به تدریس دانشگاهی و پژوهشهای خود ایشان منحصر نمی‌شود، بلکه وجود ایشان را به نوعی می‌توانیم در ایجاد علاقه‌مندی همسر دانشمندشان خانم دکتر عفت مستشارنیا به افغانستان هم مؤثر بدانیم‌. حاصل این علاقه و عطف توجه‌، پژوهشهای ارزشمند خانم دکتر در زمینه‌ی ادبیات افغانستان است‌، مثل تحصیح و انتشار «فیض قدس‌» و «نی‌نامه‌» استاد خلیل‌الله خلیلی‌، «دیوان عایشه درانی‌»، «دیوان واصل کابلی‌»، «غزلیات قاری عبدالله» و «دیوان ندیم‌».

     به واقع وجود دکتر مولایی در جامعه‌ی علمی و ادبی ایران یک اثر فرهنگی عمیق هم داشته است‌، یعنی زنده ساختن پیوندهای دیرین میان همزبانان همسایه‌. مسلماً هر دانشجوی ادبیات که سالی یا نیم‌سالی را در محضر ایشان گذرانده است‌، نگاهش نسبت به افغانستان و مردم آن تعدیل شده است و حال شما در نظر بگیرید سالها تدریس ایشان در چندین دانشگاه این مملکت را، در مقاطع گوناگون تحصیلی‌.

     باری‌، یادکرد خدمات گوناگون فرهنگی جناب دکتر محمدسرور مولایی با بضاعت صاحب این قلم ناسازگار است‌. من فقط به آن ابعاد و جوانبی تماس گرفتم که خود بدان ارتباط یافته بودم‌، با این امید که در سخنان دیگر دوستان ابعادی دیگر از این شخصیت والامقام علمی و ادبی بازنموده شود.



11 اردیبهشت 1391 1470 0

سبویی از دریا

یادداشتی در نکوداشت دکتر محمدسرور مولایی‌

برای ویژه‌نامه نکوداشت ایشان در ششمین جشنواره‌ی قند پارسی که در اسفند 1390 در تهران برگزار شد.

 

در ذهنم به دنبال اولین جایی می‌گردم که نام دکتر محمدسرور مولایی در آن ثبت است‌. کنگره‌ی شعر دانشجویان کشور در سال 1369 در کرمان را به خاطر می‌آورم که در آنجا یکی از شاعران دانشجو در جریان صحبت و آشنایی با من‌، از استاد افغانستانی‌اش با نام دکتر مولایی یاد می‌کند و شعری از مرا برای ایشان می‌برد. برای من که هنوز با مجامع دانشگاهی ایران آشنا نیستم‌، این نام تازگی دارد و اشتیاق دیدن صاحب نام را در من بیدار می‌کند. چون ما مردم در آن سالها به دلایل گوناگون کمتر هموطنی از خویش را در مجامع دانشگاهی ایران دیده بودیم‌.


     سال بعد در اولین شب شعر افغانستان که از سوی دفتر نمایندگی رهبری در امور افغانستان برگزار می‌شود، دیدار جناب دکتر مولایی و خانم دکتر مستشارنیا میسر می‌شود، که به واقع حضور این دو تن در کنار هم‌، نمادی از یک پیوند عمیق فرهنگی میان دو ملت هم می‌تواند بود. 

     از آن پس با ارتباط بیشتری که در طی برگزاری چندین مجمع شعر انقلاب اسلامی افغانستان با ایشان می‌یابیم‌، بیشتر از محضر ایشان بهره می‌بریم‌; گاه در قالب سخنرانی ایشان در دومین مجمع در مشهد، گاه در گفت‌وگویی مفصل در ویژه‌نامه‌ای در صفحه‌ی «بشنو از نی‌» روزنامه‌ی اطلاعات‌، گاه در برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی‌. این ارتباط کم کم به رفت‌وآمدهایی می‌انجامد و باز با ابعاد و گستره‌ی پژوهشهای دانشگاهی ایشان بیشتر آشنا می‌شوم‌. تحقیقات گسترده در زمینه‌ی آثار و احوال خواجه عبدالله انصاری‌، از این جمله است و نیز کتاب ارزشمند «برگزیده‌ی شعر معاصر افغانستان‌» که باری نومیدانه با محمدحسین جعفریان در کتابفروشی‌های تهران به دنبال نسخه‌ای از آن بودیم و آن را در کتابفروشی رز که به واقع ناشر آن بود، یافتیم و چه یافتن مسرت‌باری بود، چون این کتاب تا سالها از آن پس یکی از بهترین منابع ما برای شناخت شعر سالهای قبل از انقلاب افغانستان و دسترسی به نمونه‌های برجسته‌ی آن بود. مقدمه‌ی دکتر مولایی در آن کتاب خود تحلیلی ارزشمند از شعر آن روز افغانستان در خود دارد.


     از آن پس دیگر دانش و آگاهی و آثار ارزشمند دکتر مولایی‌، تکیه‌گاه ما جوانهایی بود که به یک هویت علمی برای جامعه‌ی ادبی مهاجر نیازمند بودیم‌. حضور متواضعانه‌ی ایشان در جمع شاعران جوان مهاجر و صحبتهای شیرینی که گاه تا دیروقت شب به طول می‌انجامد، در اوایل دهه‌ی هفتاد برای ما واقعاً مغتنم بود و مایه‌ی دلگرمی‌، به ویژه که از موقعیت علمی ایشان در دانشگاههای ایران و شاگردی صدها جوان ایرانی در مقاطع لیسانس و فوق‌لیسانس و دکترا در نزد ایشان‌، به خود می‌بالیدیم‌. این احساس‌، همواره به مهاجران‌ِ تحقیرشده‌ی افغانستان در ایران دلگرمی و نشاط می‌داده است‌.

     اما ارادت شخص نگارنده‌ی این سطور نسبت به جناب دکتر مولایی وقتی افزونی گرفت که متوجه یک قرابت تاریخی شدم‌، این که پدران ما به نوعی همسنگران هم بوده‌اند. آنها جزء حلقه‌ای سرّی بودند که پیرامون علاّ مه سید اسماعیل بلخی شکل گرفته بود، با هدف سرنگون ساختن حکومت شاهی در عصر شاه محمود خان و برقرار کردن جمهوری‌، که پیش از اقدام عملی فاش شد و به زندانی شدن دیرپای پدر و عموی دکتر مولایی در کنار علاّ مه بلخی انجامید. پدر من که به خاطر برف‌باری شدید در مسیر، نتوانسته بود خود را به موقع مناسب به کابل برساند، لاجرم در آن جلسه‌ای که مأمور مخفی دولت اعضای حلقه را دیده و شناخته بود و گزارش داده بود، حضور نداشت و از این بند رهید، هرچند به همین دلیل‌، مدتی در پاکستان پنهان ماند. باری‌، در موقعیتهایی که دیدار دکتر مولایی در منزل ما میسر شد، ایشان به پاس همسنگری پدرم با پدر و عمویش‌، سخت به آن مرحوم احترام نشان می‌داد، احترامی که خود بیانگر تواضع و فروتنی ذاتی دکتر نیز هست‌.


     باری‌، کسب فیض من از محضر دکتر مولایی در این سالهایی که کمتر دیدار ایشان میسر می‌شد هم از طریق کارهای نشراتی ادامه داشت‌، بدین معنی که من افتخار داشتم که امور فنی بسیاری از کتابهایی را که ایشان در این سالها تدوین و یا ویرایش کرد، برعهده داشته باشم‌، همچون «تاریخ احمدشاهی‌»، «آتشکده‌ی وحدت‌» و «کلیات نادم‌» و در همه این موارد، به واقع ضمن انجام کارهای صفحه‌آرایی کتابها، به نوعی از دانش و آگاهی ایشان بهره گرفته‌ام و در عین حال‌، دقت نظر، پشتکار و حوصله‌ی مثال‌زدنی ایشان را ستوده‌ام‌. باری ایشان استنساخ کتاب «خاطرات و تاریخ‌» را که خاطرات تاریخی عمویشان جنرال میراحمد خان مولایی بود، به من سپردند و من با دشواری بسیار، در طول چندین ماه فقط توانستم بخشی از آن دستخط کهن سرشار از اصطلاحات نظامی آن روزگار را بخوانم و پیاده کنم و در نهایت کار را به صورت ناتمام به ایشان سپردم‌، با این احتمال ناگزیر که چند سالی‌، ایشان را درگیر خواهد کرد. ولی مدتی نه چندان دراز نگذشت که ایشان متن کامل کتاب را در دو جلد منتشر کردند و این برای من که آن دستنویس‌های دشوارخوان را دیده بودم‌، سخت مایه‌ی شگفتی بود.


     اما برکات وجود جناب دکتر مولایی به تدریس دانشگاهی و پژوهشهای خود ایشان منحصر نمی‌شود، بلکه وجود ایشان را به نوعی می‌توانیم در ایجاد علاقه‌مندی همسر دانشمندشان خانم دکتر عفت مستشارنیا به افغانستان هم مؤثر بدانیم‌. حاصل این علاقه و عطف توجه‌، پژوهشهای ارزشمند خانم دکتر در زمینه‌ی ادبیات افغانستان است‌، مثل تحصیح و انتشار «فیض قدس‌» و «نی‌نامه‌» استاد خلیل‌الله خلیلی‌، «دیوان عایشه درانی‌»، «دیوان واصل کابلی‌»، «غزلیات قاری عبدالله» و «دیوان ندیم‌».

     به واقع وجود دکتر مولایی در جامعه‌ی علمی و ادبی ایران یک اثر فرهنگی عمیق هم داشته است‌، یعنی زنده ساختن پیوندهای دیرین میان همزبانان همسایه‌. مسلماً هر دانشجوی ادبیات که سالی یا نیم‌سالی را در محضر ایشان گذرانده است‌، نگاهش نسبت به افغانستان و مردم آن تعدیل شده است و حال شما در نظر بگیرید سالها تدریس ایشان در چندین دانشگاه این مملکت را، در مقاطع گوناگون تحصیلی‌.

     باری‌، یادکرد خدمات گوناگون فرهنگی جناب دکتر محمدسرور مولایی با بضاعت صاحب این قلم ناسازگار است‌. من فقط به آن ابعاد و جوانبی تماس گرفتم که خود بدان ارتباط یافته بودم‌، با این امید که در سخنان دیگر دوستان ابعادی دیگر از این شخصیت والامقام علمی و ادبی بازنموده شود.



11 اردیبهشت 1391 955 0

آسمان دغلکار است، آسمان اَلَک دارد

دخترم! مکن بازی، بازی اشکنک دارد
بازی اشکنک دارد، سر شکستنک دارد

هم به زور خود برخیز، هم به پای خود بشتاب
رهروش نمی گویند هر که روروک دارد

از لباس جانت هم یک نفس مشو غافل
این لباس تو زنجیر، آن یکی سگک دارد

گفته ای؛ «چرا زهرا تا سحر نمی خوابد؟»
این گناه زهرا نیست، بسترش خَسَک دارد

گفته ای؛ «چرا قربان پابرهنه می گردد،
کفش نو اگر دارد، اجمل و اَثَک دارد؟»

آری، از درشت و ریز هرکه را دهد سهمی
آسمان دغلکار است، آسمان اَلَک دارد

آب ما و این مردم رهسپار یک جو نیست
این یکی شکر دارد، آن یکی نمک دارد

خانه شان مرو هرگز، خانه شان پُر از لولوست
نانشان مخور هرگز، نانشان کپک دارد

کودکم ولی انگار خط من نمی خواند
او به حرف یک شاعر، روشن است شک دارد

می رود که با آنان طرح دوستی ریزد
می رود کند بازی، گر چه اشکنک دارد


10 اردیبهشت 1391 2072 2

موسی به دین خویش، عیسی به دین خویش

موسی به دین خویش، عیسی به دین خویش
ماییم و صلح کل در سرزمین خویش

همسایگان خوب! قربان دستتان
ما را رها کنید با مِهر و کین خویش

ما با همین خوشیم، گیرم که جملگی
داریم دست کج در آستین خویش

ای دوست! عیب من چندان بزرگ نیست
آن قدرها مبین در ذره بین خویش

دیگر چه لازم است با خنجرش زنی
هر کسی که ترش کرد سویت جبین خویش

خواهی علف بکار، خواهی طلا بیاب
وقتی نشسته ای روی زمین خویش


10 اردیبهشت 1391 2849 0

سیب بودن مسیر خوبی نیست، می کند از خودت پشیمانت

سیب سرخی به روی سینی سبز، این چنین کرده اند میزانت
این چنین کرده اند میزانت، پیش روی هزار مهمانت

روزگاری به شاخسار بلند، آزمونگاه سنگ ها بودی
سنگ هایی که زخم ها به تو زد، زخم هایی که کرد ارزانت

یادِ روزی که عابران فقیر حسرت خوردن تو را خوردند
و به صد اضطراب و دلدله چید یک نفر از تَبَنْگِ دکّانت

اینک، ای سیب! شکل خورده شدن بسته ی انتخاب مهمان هاست
تا چه سان می کنند تقسیمت، تا چه می آورند بر جانت

آن یکی پوست کنده می خواهد، آن یکی چارقاش می طلبد
آن یکی تیز می کند چنگال، آن یکی می کَنَد به دندانت

می خوری سنگ، می شوی کنده، می خوری کارد، می شوی رنده
سیب بودن مسیر خوبی نیست، می کند از خودت پشیمانت

سیب سرخی به روی سینی سبز، سرنوشتی سیاه در فرجام...
چندی ای سیب ! سنگ شو که کسی نتواند دهد به مهمانت


10 اردیبهشت 1391 1677 0

حرف حق را گفت، اما در لحاف

عاقبت زنجیر ما را چون کلاف
بافت محکم این عمو زنجیرباف

بافت محکم این عمو زنجیرباف
بعد از آن افکند پشت کوه قاف

برّه ها فکری برای خود کنید
چون شبان و گرگ کردند ائتلاف

اینک این ماییم، نعشی نیمه جان
کرکسان گِردِ سر ما در طواف

ما ضعیفان تا چه مُرداری کنیم
پهلوانان را که اینجا رفت ناف

آن یکی صد فخر دارد بر کلاه
گرچه بی شلوار شد روز مصاف

آن یکی دیگر به آواز بلند
حرف حق را گفت، اما در لحاف

آن یکی دیگر به صد مردانگی
می کند تا صبح، عین و شین و قاف

آن دگر مانده است تا روشن شود
فرق آب مطلق و آب مضاف

کارگاه آسمان تعطیل باد
تا که برگردد جناب از اعتکاف

الغرض مثل برنج تازه دم
در چلوصاف کسان گشتیم صاف

جهد مردان عمل کاری نکرد
مرحبا بر همت مردان لاف


*عمو زنجیرباف، بازی ای است کودکانه در هرات و شاید دیگر جایها نیز، توام با چنین گفت و گویی: «عمو زنجیر باف؟/ بله/ زنجیر مه بافتی؟/ بله/ پشت کوه قاف انداختی؟/ بله...» این شعر در هنگام سرایش ربطی داشت به لویه جرگه ی سال1382 و تصویب قانون اساسی افغانستان در این جرگه


10 اردیبهشت 1391 4297 0

چاپ جدید کتاب همزبانی و بی‌زبانی


کتاب «همزبانی و بی‌زبانی» من به چاپ دوم رسید. این کتاب بار اول در سال 1382 توسط نشر عرفان چاپ شده و چند سالی بود که نایاب بود. چاپ جدید آن در زمستان 1390 توسط همان ناشر انجام شده است، با طرح جلدی تازه و مختصر اصلاحاتی در متن.


     «همزبانی و بی‌زبانی» برای خودم از جهاتی مهم‌ترین کتابم است، یعنی اگر قرار شود همه کتابهایم نابود شود و فقط یکی از آنها باقی بماند، دوست دارم همین باشد. اهمیت این کتاب برای من در واقع به خاطر اهمیت موضوع آن است، یعنی بحث در مورد وضعیت زبان فارسی کشور ما و چالشهایی که این زبان با آن روبه‌روست و تصورات نابه‌جایی که در مورد آن وجود دارد.

     یکی از این مباحث مهم، نام این زبان است. من در این کتاب با دلایل و شواهد مختلف از متون کهن و آراء دانشمندان امروز، نشان داده‌ام که «فارسی» و «دری» در واقع دو نام است برای یک زبان واحد، و حدود نیم قرن است که گروهی برای جداسازی ملل همزبان و تضعیف زبان فارسی، با این ترفند، زبان ما را دوپاره کرده‌اند. هم‌چنین در آنجا نشان داده‌ام که تا نیم قرن پیش، این زبان حتی در مجامع رسمی و علمی کشور ما نیز «فارسی» خوانده می‌شده است. این سخن شاید امروزه عجیب به نظر آید، ولی در این کتاب با شواهد و مدارک کافی ثابت شده است.

     مشکل دیگری که ما داریم، چالشی است که میان همزبانان سه کشور بر سر مفاخر ادب و فرهنگ مشترک ما وجود دارد. ایرانیان غالباً این مفاخر را به خود اختصاص می‌دهند و مردم افغانستان از این بابت همیشه در کدورت و بدبینی به سر می‌برند. این یکی از گرههای کور است که در مناسبات میان فارسی‌زبانان وجود دارد. من در فصلی از این کتاب به تفصیل به این بحث پرداخته‌ام و برای مخاطبان ایرانیِ کتاب روشن کرده‌ام که این روش آنان نه مبنای منطقی دارد و نه از نظر عملی سودمند است. در آنجا روشن شده است که بر خلاف تصور غالب در ایران، زبان فارسی نه تنها در افغانستان رواج کامل داشته است، بلکه پیشینة این زبان در افغانستان بیشتر بوده است.

     وقتی همزبانی کشورهای ایران، افغانستان و تاجیکستان مسجل شود، این بحث قابل طرح است که چگونه می‌توان از ذخایر مشترک زبانی، برای بهسازی فارسی در این کشورها استفاده کرد. این موضوع فصلی دیگر از این کتاب است. در آنجا با شواهد و مثالهای بسیار، روشن شده است که فارسی‌زبانان این کشورها به این دادوستدها نیازمند هستند. بعضی راههای عملی دادوستدهای زبانی هم در آنجا نشان داده شده است.

     وضعیت نابسامان زبان فارسی در افغانستان کنونی بر کسی پوشیده نیست. بسیاری از دلسوزان و علاقه‌مندان این زبان، در پی راههایی برای نجات این زبان و حفظ اصالت و سلامت آن هستند. در فصلی مستقل از کتاب، به این موضوع پرداخته‌ام و راههای عملی آن را تا جایی که در توان من بوده است، بازنموده‌ام. در این فصل به بهسازی فارسی افغانستان از نظر آوایی، واژگانی، رسم‌الخط، استفاده از گویشهای زبانی و نیز تعامل ما با زبان پشتو پرداخته‌ام.

     در انتهای کتاب، یک فرهنگ مختصر از واژگان غیرمشترک در فارسی امروز ایران و افغانستان تنظیم شده است تا دانسته شود که این تفاوتها نیز غالباً در حد معقول و منطقی است و نمی‌تواند مایه جدایی زبانها دانسته شود. در آنجا روشن شده است که بسیاری از واژگان که خاص فارسی ایران و یا افغانستان دانسته می‌شود و تصور بر آن است که در کشور دیگر رواج ندارد، برای عموم فارسی‌زبانان آشناست یا در پیشینة زبانی‌شان وجود داشته است.

     کتاب «همزبانی و بی‌زبانی» در 232 صفحه قطع رقعی و با قیمت 7500 تومان از سوی مؤسسة انتشارات عرفان چاپ شده است. از جناب محمدابراهیم شریعتی مدیر این انتشارات به خاطر اهتمام او در انتشار این کتاب و نیز کتاب «این قند پارسی» من سپاسگزارم. یادآوری می‌کنم که کتاب «این قند پارسی» در واقع شکل خلاصه‌شده و کاربردی «همزبانی و بی‌زبانی» است. در آنجا بیش از مباحث نظری، به جوانب عملی و وضعیت جاری زبان فارسی افغانستان پرداخته‌ام.

     همزبانی و بی‌زبانی را می‌توانید از این جایها سراغ بگیرید.

     تهران: دفتر انتشارات عرفان (خیابان سمیه، بین مفتح و رامسر، پلاک 118، واحد 6، تلفن 88811053)

     مشهد: فروشگاه کتاب آفتاب (چهارراه شهدا، مقابل شیرازی 14، پاساژ رحیم‌پور، تلفن 2238613) و انتشارات ترانه (میدان سعدی، پاساژ مهتاب)

     کابل: فروشگاه انتشارات عرفان (چوک دهبوری، چهارراهی شهید، تلفن 2503124)

هرات: کتابفروشی احراری (چوک گلها).

     برای دیگر شهرها، می‌توان محل فروش آن را از دفتر انتشارات عرفان در تهران یا کابل پرسید.

     در ایران، خرید پستی این کتاب هم مقدور است. دوستانی که خواهان آن باشند، می‌توانند با ایمیل من تماس بگیرند.



07 اردیبهشت 1391 1045 0

چاپ جدید همزبانی و بی‌زبانی

کتاب «همزبانی و بی‌زبانی» من به چاپ دوم رسید. این کتاب بار اول در سال 1382 توسط نشر عرفان چاپ شده و چند سالی بود که نایاب بود. چاپ جدید آن در زمستان 1390 توسط همان ناشر انجام شده است، با طرح جلدی تازه و مختصر اصلاحاتی در متن.


     «همزبانی و بی‌زبانی» برای خودم از جهاتی مهم‌ترین کتابم است، یعنی اگر قرار شود همه کتابهایم نابود شود و فقط یکی از آنها باقی بماند، دوست دارم همین باشد. اهمیت این کتاب برای من در واقع به خاطر اهمیت موضوع آن است، یعنی بحث در مورد وضعیت زبان فارسی کشور ما و چالشهایی که این زبان با آن روبه‌روست و تصورات نابه‌جایی که در مورد آن وجود دارد.

     یکی از این مباحث مهم، نام این زبان است. من در این کتاب با دلایل و شواهد مختلف از متون کهن و آراء دانشمندان امروز، نشان داده‌ام که «فارسی» و «دری» در واقع دو نام است برای یک زبان واحد، و حدود نیم قرن است که گروهی برای جداسازی ملل همزبان و تضعیف زبان فارسی، با این ترفند، زبان ما را دوپاره کرده‌اند. هم‌چنین در آنجا نشان داده‌ام که تا نیم قرن پیش، این زبان حتی در مجامع رسمی و علمی کشور ما نیز «فارسی» خوانده می‌شده است. این سخن شاید امروزه عجیب به نظر آید، ولی در این کتاب با شواهد و مدارک کافی ثابت شده است.

     مشکل دیگری که ما داریم، چالشی است که میان همزبانان سه کشور بر سر مفاخر ادب و فرهنگ مشترک ما وجود دارد. ایرانیان غالباً این مفاخر را به خود اختصاص می‌دهند و مردم افغانستان از این بابت همیشه در کدورت و بدبینی به سر می‌برند. این یکی از گرههای کور است که در مناسبات میان فارسی‌زبانان وجود دارد. من در فصلی از این کتاب به تفصیل به این بحث پرداخته‌ام و برای مخاطبان ایرانیِ کتاب روشن کرده‌ام که این روش آنان نه مبنای منطقی دارد و نه از نظر عملی سودمند است. در آنجا روشن شده است که بر خلاف تصور غالب در ایران، زبان فارسی نه تنها در افغانستان رواج کامل داشته است، بلکه پیشینة این زبان در افغانستان بیشتر بوده است.

     وقتی همزبانی کشورهای ایران، افغانستان و تاجیکستان مسجل شود، این بحث قابل طرح است که چگونه می‌توان از ذخایر مشترک زبانی، برای بهسازی فارسی در این کشورها استفاده کرد. این موضوع فصلی دیگر از این کتاب است. در آنجا با شواهد و مثالهای بسیار، روشن شده است که فارسی‌زبانان این کشورها به این دادوستدها نیازمند هستند. بعضی راههای عملی دادوستدهای زبانی هم در آنجا نشان داده شده است.

     وضعیت نابسامان زبان فارسی در افغانستان کنونی بر کسی پوشیده نیست. بسیاری از دلسوزان و علاقه‌مندان این زبان، در پی راههایی برای نجات این زبان و حفظ اصالت و سلامت آن هستند. در فصلی مستقل از کتاب، به این موضوع پرداخته‌ام و راههای عملی آن را تا جایی که در توان من بوده است، بازنموده‌ام. در این فصل به بهسازی فارسی افغانستان از نظر آوایی، واژگانی، رسم‌الخط، استفاده از گویشهای زبانی و نیز تعامل ما با زبان پشتو پرداخته‌ام.

     در انتهای کتاب، یک فرهنگ مختصر از واژگان غیرمشترک در فارسی امروز ایران و افغانستان تنظیم شده است تا دانسته شود که این تفاوتها نیز غالباً در حد معقول و منطقی است و نمی‌تواند مایه جدایی زبانها دانسته شود. در آنجا روشن شده است که بسیاری از واژگان که خاص فارسی ایران و یا افغانستان دانسته می‌شود و تصور بر آن است که در کشور دیگر رواج ندارد، برای عموم فارسی‌زبانان آشناست یا در پیشینة زبانی‌شان وجود داشته است.

     کتاب «همزبانی و بی‌زبانی» در 232 صفحه قطع رقعی و با قیمت 7500 تومان از سوی مؤسسة انتشارات عرفان چاپ شده است. از جناب محمدابراهیم شریعتی مدیر این انتشارات به خاطر اهتمام او در انتشار این کتاب و نیز کتاب «این قند پارسی» من سپاسگزارم. یادآوری می‌کنم که کتاب «این قند پارسی» در واقع شکل خلاصه‌شده و کاربردی «همزبانی و بی‌زبانی» است. در آنجا بیش از مباحث نظری، به جوانب عملی و وضعیت جاری زبان فارسی افغانستان پرداخته‌ام.

     همزبانی و بی‌زبانی را می‌توانید از این جایها سراغ بگیرید.

     تهران: دفتر انتشارات عرفان (خیابان سمیه، بین مفتح و رامسر، پلاک 118، واحد 6، تلفن 88811053)

     مشهد: فروشگاه کتاب آفتاب (چهارراه شهدا، مقابل شیرازی 14، پاساژ رحیم‌پور، تلفن 2238613) و انتشارات ترانه (میدان سعدی، پاساژ مهتاب)

     کابل: فروشگاه انتشارات عرفان (چوک دهبوری، چهارراهی شهید، تلفن 2503124)

هرات: کتابفروشی احراری (چوک گلها).

     برای دیگر شهرها، می‌توان محل فروش آن را از دفتر انتشارات عرفان در تهران یا کابل پرسید.

     در ایران، خرید پستی این کتاب هم مقدور است. دوستانی که خواهان آن باشند، می‌توانند با ایمیل من تماس بگیرند.



07 اردیبهشت 1391 900 0
صفحه 4 از 5ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  بعدی   انتها