(آرشیو نویسنده محمدکاظم کاظمی)

دفتر شعر

برون زین گنبد دربسته

نگاهی به شاخصه‌های فکری شعر اقبال لاهوری

     برون زین گنبد دربسته پیدا کرده‌ام راهی‌
     که از اندیشه برتر می‌پرد آه سحرگاهی‌
     ... پس از من شعر من خوانند و دریابند و می‌گویند
     جهانی را دگرگون کرد، یک مرد خودآگاهی‌

     شعر فارسی در طول تاریخ دو بار دچار تحوّلی جدّی شد; تحوّل اول در حوالی قرن پنجم هجری بود که سنایی و ناصرخسرو حکمت و معرفت را به شعر درباری و زمینی ما تزریق کردند. در قرنهای بعد پیدایش آثار ارجمندی چون قصاید خاقانی و منطق‌الطیر و مثنوی معنوی و دیوان شمس‌، دیگر نه تحول‌، بلکه مرحله‌ی کمال آن چیزی است که در قرن پنجم پایه‌گذاری شد. پس از آن به جرأت می‌توان گفت شعر فارسی در گرایش کهن خویش‌، از سنایی به بعد، هیچ‌گاه آن قدر زیر و رو نشد که در عصر اقبال شد و بیشتر هم به وسیله‌ی این شاعر. من منکر عظمت بزرگانی چون عبدالقادر بیدل نیستم‌، ولی بیدل دگرگون‌کننده‌ی اندیشه‌ی رایج در شعر نیست‌، بلکه فقط کمال‌بخش آن است و در بعضی موارد نیز البته تغلیظ‌کننده‌ی آن‌.

      البته جریان مشروطه در ایران نیز یک خانه‌تکانی شدید فکری در شعر فارسی را در پی داشت‌، اما شعر مشروطه پس از این خانه‌تکانی بسیار بی‌رمق و کم‌تفکر شد. در این شعر جز وطنیات افراطی و ملی‌گرایانه‌، کمتر چیزی می‌توان یافت که بتوان یک جریان فکری‌اش نامید. بگذریم از عشقی و عارف و فرّخی یزدی که تحوّل را در ساده‌ترین سطح آن دریافتند، حتی بهار و دیگر اعتدالیون این دوره نیز ارمغان تازه‌ای در تفکر ندارند، جز نوعی ملی‌گرایی مبهم و نگاهی اجمالی به قانون و قانون‌گرایی و امثال اینها.
     اما وجوه این بازاندیشی در شعر اقبال چیست‌؟ من به طور اجمال به این موارد اشاره می‌کنم‌.

 1. خردورزی‌

سنت مقابله‌ی عشق و عقل در شعر کهن ما هرچند به عشق در معنای عرفانی آن هویتی داده‌، خرد و اندیشه را تاحدودی به محاق انزوا برده‌است‌. به راستی چرا این «خرد»ی که فردوسی و ناصرخسرو آن‌قدر آن را می‌ستایند، در شعر مکتب عراقی و هندی ما، این‌قدر منفور و مطرود می‌شود؟ پاسخ این سؤال بماند برای مجالی دیگر، اما این قدر می‌توان گفت که اقبال پس از سالها، با عقل آشتی می‌کند، آن را می‌ستاید و می‌کوشد با آن‌، بر روی دو جهان بتازد:

     حکمت و فلسفه را همّت مردی باید

     تیغ اندیشه به روی دو جهان آختن است‌

     حال این را مقایسه کنید با سخن خاقانی که فلسفه را کمتر از فلس می‌داند، یعنی بی‌ارزش و زاید:

     نقد هر فلسفی کم از فلسی است‌
     فلس در کیسه‌ی عمل منهید

     و سخن بیدل که عشق را سلطان و عقل را گدا می‌شمارد:

     عقل اگر در بارگاه عشق می‌لافد، چه باک‌؟
     بر در سلطان‌، سرِ چندین گدا خواهد شکست‌

      اما اقبال آن‌قدر هم خام نیست که از آن سوی بام بیفتد و از شوق خردورزی و اندیشه‌گرایی‌، همه‌ی جوانب اشراقی انسان را فراموش کند. اتفاقاً او آنگاه که به نقد تمدن غرب می‌پردازد، بیشترین نقطه‌ی اتکایش خردگرایی مطلق اندیشمندان غربی و غفلتشان از «اکسیر محبت‌» به قول خود اوست‌. این سخن را در شعر «پیام‌» از کتاب «نقش فرنگ‌» به روشنی میتوان دریافت‌.


     حکمت و فلسفه کاری است که پایانش نیست‌
     سیلی عشق و محبت به دبستانش نیست‌
     بیشتر راه‌ِ دل‌ِ مردم بیدار زند
     فتنه‌ای نیست که در چشم سخندانش نیست‌...
     چاره این است که از عشق گشادی طلبیم‌
     پیش او سجده گذاریم و مرادی طلبیم‌

     در واقع اقبال عقل را رد نمی‌کند. آن را تأیید می‌کند، ولی کافی نمی‌داند و این روشن‌بینانه‌ترین قضاوت در میان عقل و عشق در شعر ماست‌.

 2. مقابله با زهد منفی‌

کار دیگر اقبال‌، مقابله با زهد عاجزانه یا درست‌تر بگوییم عجز زاهدانه‌ای است که بر سراپای شعر فارسی چیره شده بود و به ویژه در مکتب هندی به اوج رسیده بود. شاید این نوعی مبارزه‌ی منفی بود علیه زورگویان‌، یعنی شاعران می‌کوشیدند با ستایش از تواضع و شکستگی و خاکساری‌، حکام عصر را به چنین شیوه‌ای دعوت کنند، ولی این روش‌، به نظر می‌رسد که بیش از این که بر حاکمان اثری بگذارد، مردم بیچاره را به خواری و خفت می‌کشد. پیام شعر مکتب هندی به جامعه این بود:

      به ناکسان چو رسی‌، اندکی تواضع کن‌
     دری که پست بود، می‌توان خمیده گذشت‌

     و یا این بیت بیدل‌:

      در تنگنای خانه‌ی گردون‌، هلال‌وار
     خواهی سرت به سقف نیاید، خمیده رو

     و در نهایت هم شاعر فقط به همین خرسند است که اگر هم گردنکشان پایه‌ی عزّت را به آسمان رسانده‌اند، این ارزشی ندارد، چون غبار هم به آسمان می‌رسد. بهتر این است که مثل سایه افتاده باشی تا بلند و پست در برابرت یکی باشد، چنان که در این بیتها از بیدل می‌بینیم‌.

      سرت ار به چرخ ساید، نخوری فریب عزّت‌
     که همان کف غباری به هوا رسیده باشی‌
     و
     بلند و پست سدّ راه عجز ما نمی‌گردد
     به پهلو قطع سازد سایه چندین کوه و صحرا را


     ملاحظه می‌کنید که این نوع نگاه‌، یک دل‌خوش کنی است یعنی بله‌، این عجز ما از آن شکوه شما بهتر است‌. اما اقبال از این تضاد فقر و غنا و بیچارگی و شکوه‌، چنین نتیجه‌ای نمی‌گیرد. او در پی انقلاب است و آن هم به قول خودش «انقلابی که نگنجد به ضمیر افلاک‌»

      خواجه از خون رگ  مزدور سازد لعل ناب‌
     از جفای دهخدایان‌، کشت‌ِ دهقانان خراب‌
                انقلاب‌، انقلاب ای انقلاب‌
     شیخ شهر از رشته‌ی تسبیح‌، صد مؤمن به دام‌
      کافران ساده‌دل را برهمن زنّارتاب‌
               انقلاب‌، انقلاب ای انقلاب‌
     میر و سلطان نردباز و کعبتین شان دغل‌
     جان محکومان ز تن بردند و محکومان به خواب‌
               انقلاب‌، انقلاب ای انقلاب‌...

 
3. آزادی‌خواهی‌

یکی دیگر از ویژگیهای بارز شعر اقبال‌، آزادی‌خواهی است‌. این «آزادی‌» به مفهوم نوین آن از دستاوردهای جهان در چندقرن اخیر است‌. در فرهنگ و ادب کهن ما آزادی بیشتر وجه معنوی و عرفانی دارد و کمتر به جوانب سیاسی و اجتماعی این کلمه توجه می‌شود. مثلاً وقتی مولانای بلخی و بیدل در این بیتها از زندان و آزادی و امثال اینها سخن می‌گویند بیشتر مفاهیم معنوی مورد نظر است‌:


     باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم‌
     وین چرخ مردمخوار را چنگال و دندان بشکنم‌
     و
     تنم ز بند لباس تکلّف آزاد است‌
     برهنگی به بَرَم خلعت خداداد است‌

      ولی اقبال همانند دیگر شاعران آن دوره‌، غالباً آزادی را از منظر اجتماعی و سیاسی در نظر دارد و این مفهوم به ویژه در شعر او، با نوعی بیگانه‌ستیزی همراه است‌، چنان که می‌گوید:

     می‌رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
     دیده‌ام از روزن دیوار زندان شما

     در کنار این آزادی‌خواهی نوعی انقلابی‌گری از نوع مبارزه علیه استبداد هم در شعر اقبال دیده می‌شود و البته این بی سبب هم نیست‌، چون او در روزگار وابستگی کشورش به استعمار انگلیس به سر می‌برده و از مبارزان راه استقلال و بنیادگذاری کشور پاکستان است‌. شعر «خواجه و مزدور» اقبال به خوبی بیانگر مبارزه‌جویی و انقلابی‌گری اوست‌:
     خواجه از خون رگ مزدور سازد لعل ناب‌
     از جفای دهخدایان‌، کشت‌ِ دهقانان خراب‌
      انقلاب‌، انقلاب ای انقلاب‌
     میر و سلطان نردباز و کعبتین شان دغل‌
     جان محکومان ز تن بردند و محکومان به خواب‌
     انقلاب‌، انقلاب ای انقلاب‌

4. اتکا به خویشتن‌
اعتماد به نفس و اتکا به سرمایه‌های معنوی خویش‌، یکی دیگر از دستگیره‌های فکری علاّ مه اقبال است‌. او علاوه بر این که کتابی با نام «اسرار خودی‌» دارد، در جای‌جای شعرهایش به این موضوع می‌پردازد و بر این باور است که در میان ملل مشرق‌زمین آن‌قدر توانایی معنوی وجود دارد که اگر با دانش و فن امروز یکجا شود، بتواند جهانی دیگر بیافریند.

     زندگی در صدف خویش گهرساختن است‌
     در دل شعله فرورفتن و نگداختن است‌
      عشق از این گنبد دربسته برون‌تاختن است‌
     شیشه‌ی ماه ز طاق فلک انداختن است‌
     سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است‌
     به یکی داو، جهان بردن و جان باختن است‌
     حکمت و فلسفه را همّت مردی باید
     تیغ اندیشه به روی دو جهان آختن است‌
    مذهب زنده‌دلان خواب پریشانی نیست‌
     از همین خاک‌، جهان دگری ساختن است‌

     این غزل‌، یک بیانیه‌ی فکری اقبال است‌. او در آن بر چند نکته‌ی اساسی تأکید می‌کند، یکی اتکا بر داشته‌های خویش‌، یعنی در صدف خویش گهر ساختن‌. دیگری مبارزه‌، تلاش و استقامت برای دست‌یافتن به یک زندگی بهتر. دیگری‌، رویارویی فکری و فلسفی با دنیا. او در نهایت عقیده دارد که از همین خاک‌، یعنی مشرق‌زمین می‌توان جهانی دیگر ساخت‌.


5. مذهب‌گرایی در عین روشنفکری‌

 در همین مسیر توجه به مذهب را نیز می‌توان یکی دیگر از شاخصه‌های فکری اقبال دانست و از ارمغانهایی که او به شعر امروز هدیه کرده است‌. او بر خلاف بسیاری دیگر از روشنفکران عصر خویش‌، علی‌رغم آشنایی با تمدّن جدید، فردی است کاملاً مذهبی و باورمند به حقّانیت شریعت محمدی‌. به همین لحاظ، در دوره‌ای که غالب روشنفکران دوره‌ی مشروطه و حتی بسیاری از پیروان نیمایوشیج‌، به صراحت دم از گرایشهای ضدمذهبی یا ضداسلامی می‌زنند با صراحت تمام می‌گوید:
     همّت مسلم ز نام مصطفاست‌
     آبروی ما ز نام مصطفاست‌...

     این مذهب‌گرایی اقبال نیز توأم است با نگرشهای نوینی که نسبت به مذهب و وقایع دینی مثل کربلا وجود دارد و در این نگاه نو، جوانب تاریخی‌، سیاسی و اجتماعی قضایا نیز مورد توجه است‌. حتی درست‌تر این است که بگوییم اقبال لاهوری یکی از اشخاص مؤثر در این تغییر نگرش نسبت به مذهب بوده است‌.

 6. نگاه واقع‌بینانه به غرب‌
یکی دیگر از مباحثی که به وسیله‌ی اقبال وارد شعر فارسی می‌شود، غرب‌ستیزی است‌. این غرب‌ستیزی در دوره‌ای مطرح می‌شود که جریانهای روشنفکری در کشورهای اسلامی‌، غالباً آبشخور غربی دارند و در نهایت نیز به نوعی غرب‌گرایی افراطی منتهی می‌شوند.
     شاعران دوره‌ی مشروطه در ایران و افغانستان کمابیش سعی می‌کردند خودشان را با تحوّلات خارج وفق دهند، ولی متأسفانه این وفق‌دادن بسیار سطحی و صوری بود و کمتر نشانه‌ای از یک واکنش عمیق فکری در برابر رهیافتهای مغرب‌زمین دیده می‌شد. به همین لحاظ آنانی که دغدغه‌ی مذهبی داشتند، غالباً با هر گونه تغییر و تحوّلی مخالفت می‌کردند و آنانی هم که از این دغدغه‌ها تهی بودند، دربست تسلیم غرب و همه‌ی جزئیات فرهنگ آن می‌شدند.
     در این میان اقبال لاهوری تنها کسی بود که با چشم باز و از روی آگاهی و هوشیاری با غرب و تحوّلات دنیای نوین برخورد کرد و در عین حال‌، توانست در کنار دانش و فن‌ّ غربی‌، معنویت شرقی را نیز حفظ کند. شعر اقبال حاصل چنین برخوردی است‌.

      برخورد اقبال با غرب کاملاً هوشمندانه است‌. او می‌کوشد جوانب قوّت و ضعف تمدّن غربی را از هم تفکیک کند. به همین لحاظ به دانش و فن غربی احترام قایل است و می‌گوید:

      قوّت افرنگ از علم و فن است‌
     از همین روغن چراغش روشن است‌

      ولی این احترام به دانش و فن باعث نمی‌شود که شاعر ما از معنویت شرقی غافل شود و همین‌، از وجوه بارز تفکر اوست‌. او عشق و معنویت را عامل حیات مشرق‌زمین می‌داند و بر این باور است که غرب از این معنویت دور شده است‌. این هم سخن تازه‌ای است که در شعر دیگر شاعران آن دوره کمتر دیده می‌شود.

     او در جایی دیگر یادآور می‌شود که غربیان را زیرکی زنده ساخته و شرقیان را عشق و معنویت‌. شاعر ما بر این باور است که جامعه‌ی امروز به هر دو نیاز دارد.


     غربیان را زیرکی‌، ساز حیات‌
     شرقیان را عشق‌، راز کائنات‌
      زیرکی از عشق گردد حق‌شناس‌
     کار عشق از زیرکی محکم‌اساس‌
     عشق چون با زیرکی همبر شود،
    نقشبند عالم دیگر شود
     خیز و نقش عالم دیگر بنه‌
     عشق را با زیرکی آمیز ده‌

     البته در مجموع با توجه به مصیبتهایی که ملل مشرق‌زمین از استعمار غرب تحمّل کرده‌اند، برخورد اقبال با غرب و غربیان غالباً انتقادآمیز است‌.

      از جانبی دیگر اقبال دلبسته‌ی ارزشهای مشرق‌زمینی است‌، اما این ارزشها را پیله‌سان بر گرد خویش نمی‌تند تا روزی دیگران خودش را بکشند و پیله‌اش را ابریشم سازند. او به ارزیابی دقیق ره‌آورد غربیان می‌نشیند و می‌کوشد با انصاف تمام‌، خوب و بدش را از هم جدا کند.

     شرق را از خود برد تقلید غرب‌
     باید این اقوام را تنقید غرب‌
    قوت مغرب نه از چنگ و رباب‌
     نی ز رقص دختران بی‌حجاب‌
     نی ز سحر ساحران لاله‌روست‌
    نی ز عریان ساق و نی از قطع موست‌
      محکمی او را نه از لادینی است‌
     نی فروغش از خط لاتینی است‌
     قوّت افرنگ از علم و فن است‌
    از همین آتش چراغش روشن است‌
     حکمت از قطع و برید جامه نیست‌
     مانع علم و هنر عمامه نیست‌
     علم و فن را ای جوان شوخ و شنگ‌،
     مغز می‌باید، نه ملبوس فرنگ‌

     این را می‌توان مقایسه کرد با دیدگاه شاعران مشروطه به غرب و شرق‌، و تفاوت را دید که تا چه مایه است‌.

     امتیاز مهم اقبال وقوفی است که بر مسأله یافته و درواقع او اگر رویارویی‌ای هم با غربیان دارد، نه از سر جهالت بلکه از روی شناخت است‌. او می‌کوشد به شرقیان راه بیرون‌شد از تضاد شرق و غرب را بیاموزد و در نهایت هم راهی را پیشنهاد می‌کند که تا کنون هم اندیشمندان مسلمان چیزی بهتر از آن درنیافته‌اند. این غزل از کتاب زبور عجم او نمونه‌ای خوب از راهنماییهای اقبال است‌. او در اینجا، چسبیدن متعصبانه به مرده‌ریگ شرقی را هم می‌نکوهد:
     بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو
    که نیرزد به جوی این همه دیرینه و نو
     زندگی انجمن‌آرا و نگهدار خود است‌
    ای که در قافله‌ای‌، بی‌همه شو، با همه رو
     اقبال نه تنها در چاره‌اندیشی برای شرقیان می‌کوشد، که فراتر از آن‌، برای غرب نیز پیشنهادها و رهنمودهایی دارد. در واقع او نه تنها کنش‌پذیر و منفعل نیست‌، که کنش‌مند و مؤثر است‌. به همین ترتیب نه تنها در مسایل فکری‌، که در امور سیاسی و بین‌المللی هم حرفهایی برای گفتن دارد. مثلاً در حالی که بسیاری از جهانیان تشکیل سازمان ملل متحد را پایان‌بخش جنگ و ستیزه و بی‌عدالتی می‌دانستند، چنین نگاه انتقادی و طنزآمیزی به آن دارد:

 

     برفتد تا روش رزم در این بزم کهن‌
     دردمندان جهان طرح نو انداخته‌اند
     من از این بیش ندانم که کفن‌دزدی چند
    بهر تقسیم قبور انجمنی ساخته‌اند

     درک سخن اقبال برای ما امروزیان که این کفن‌دزدی را به‌ویژه در این ایام بعینه می‌بینیم‌، بسیار راحت‌تر است‌.

 7. اندیشه‌ی جهان‌وطنی اسلامی‌

 

شعر فارسی در اواخر قرن سیزدهم هجری در رکود و خمودگی کامل به سر می‌برد و این خمودگی هم به وضعیت اجتماعی جوامع فارسی‌زبان وابسته بود. بسیاری از مردم از تحولات سریع جهان خارج بی‌خبر بودند و کسانی هم که چیزهایی از این تحوّلات می‌دانستند، یا چشم‌بسته تسلیم آن می‌شدند و یا از سر عناد و کورکورانه با آن مخالفت می‌کردند. بسیار کم‌بودند کسانی که توانسته باشند در برابر این دگرگونیها یک واکنش سنجیده و هوشیارانه نشان دهند.

 

     تغییر وضعیت اجتماعی سیاسی ملل مشرق در اوایل عصر حاضر، بسیاری از متفکرین را به افراط و تفریط کشاند. دوره‌ی مشروطه پُر بود از این افراط و تفریطها. یکی از این تندرویها را در مفاهیم وطن و ملت می‌توان دید. در فرهنگ ما پیش از این‌، وطن و ملت و امثال این مفاهیم‌، امروزه را نداشت و به همین اعتبار، دریافت دیگری از آنها می‌شد. مثلاً شیخ بهایی به صراحت می‌گفت‌:

 

     این وطن مصر و عراق و شام نیست‌
     این وطن شهری است کان را نام نیست‌
     اما در عصر حاضر برای بسیاری از شرقیان‌، وطن همین مصر و عراق و شام شد و وطن‌دوستی به شکل ملی‌گرایی بروز کرد. این وطن دوستی در شکل افراطی‌اش مبدل به نوعی گرایش تنگ‌نظرانه شد که دیگر حتی عربها و ترکان مسلمان را نیز اهریمنی و بدنهاد می‌دانست‌. اوج این گرایش در شعر اخوان ثالث و اقران او دیده می‌شود.

 

     ولی اقبال هم در این مقوله و هم در دیگر مقولاتی که متحول شدند، توانست اعتدال و اندیشه‌مندی را جایگزین افراطی‌گری و تعصّب کند. او با آن همه تعلق خاطری که به سرزمینش پاکستان داشت و خود از مؤسسین این کشور به شمار می‌آید، به هیچ‌وجه نشانه‌ای از پاکستان‌دوستی بروز نداد و این در حالی بود که شاعران مشروطه‌، همچون بهار و عارف و نسل پس از آنان همچون اخوان نقطه‌ی مهم توجه خویش را به ایران‌دوستی‌، آن هم ایران کهن به مفهوم جغرافیایی و محدود آن معطوف کرده‌بودند. کافی است قصیده‌ی «مه کرد مسخر دره و کوه لزن را» از بهار را بخوانیم که اتفاقاً از شعرهای دوران پختگی اوست‌، نه از آثار احساسی دوره‌ی جوانی‌:

 

     شد داغ دلم تازه که آورد به یادم‌
     تاریکی و بدروزی ایران کهن را
     آن روز چه شد کایران زانوار عدالت‌
    چون خُلد برین کرد زمین را و زمن را...


     بهار در این قصیده ضمن ایران‌ستایی‌، دیگر ملل و سرزمینهای مشرق را خصم پنداشته و کشورگشایی شاهانی چون کوروش‌، داریوش و حتی نادر افشار در سرزمینهای همسایه را، ولو با قتل و غارت بوده باشد، می‌ستاید و مثلاً از فتح پیشاور و دهلی و لاهور و دکن و بخارا و بدخشان با شمشیر مکافات نادر احساس فخر می‌کند:

     وآنگه به کف آورد به شمشیر مکافات‌
    پیشاور و دهلی و لهاوور و دکن را
     وآن ملک ببخشید و بشد سوی بخارا
    وز بیم بلرزاند بدخشان و پکن را
     این فکر یک فکر روشنگرانه و عادلانه نیست‌. اینجاست که اندیشه‌ی اقبال درخشش و تمایز خود را نشان می‌دهد و اینجاست که مسجل می‌شود علامه تا چه مایه از این گرایشهای رایج روزگار خویش بدور بوده است‌. او استغراق در این مفاهیم را دل بستن به کلوخ و سنگ و خشت می‌داند:

     لرد مغرب‌، آن سراپا مکر و فن‌
     اهل دین را داد تعلیم وطن‌
     او به فکر مرکز و تو در نفاق‌
     بگذر از شام و فلسطین و عراق‌
     تو اگر داری تمیز خوب و زشت‌
     دل نبندی با کلوخ و سنگ و خشت‌

      باری‌، وطن در چشم اقبال بسیار وسیع‌تر از هند و پاکستان و افغانستان و ایران است‌، بلکه خود می‌گوید:

     از عراق و هند و ایرانیم ما
     شبنم یک صبح خندانیم ما

     و در شعر معروف از خواب گران خیز هم انسانهای کشورهای مختلف را مخاطب قرار می‌دهد، نه مردم هند و پاکستان تنها را:
 
  خاور همه مانند غبار سر راهی است‌
     یک ناله‌ی خاموش و اثرباخته‌آهی است‌
     هر ذرّه‌ی این خاک‌، گره‌خورده نگاهی است‌
      از هند و سمرقند و عراق و همدان خیز
     از خواب گران‌، خواب گران‌، خواب گران خیز
     از خواب گران خیز

     در دید اقبال‌، همه‌ی جهان اسلام یک کشور و یک ملّت به شمار می‌آید و این سخن هرچند در افکار کسانی چون سیدجمال الدین و دیگران سابقه داشته‌، در شعر فارسی به این شکل کمتر مطرح بوده است‌. در مقابل نیز همه‌ی جهان سرمایه‌داری‌، «غرب‌» یا «فرنگ‌» دانسته می‌شود و شکل برخورد با جهان غرب‌، چنان که گفتیم‌، یکی از دغدغه‌ها و یکی از نوآوریهای این شاعر است‌.


04 اردیبهشت 1391 1182 0

چاپ جدید «روزنه» در نشر سپیده‌باوران

به لطف خداوند چهارمین چاپ کتاب «روزنه» راهی بازار شد. این مجموعه آموزشی شعر در این نوبت توسط نشر سپیده‌باوران منتشر شده است و امیدوارم که توزیع بهتری داشته باشد و به دست دوستدارانش در همه جا برسد. پیش از این روزنه توسط انتشارات ضریح آفتاب چاپ می‌شد و به علت محدودیتهای آن انتشارات، کمتر به دست علاقه‌مندان می‌رسید.

کتاب با چاپ قبل از نظر مطالب هیچ تغییری نکرده است. تنها تغییر، طرح جلد آن است که کار جناب سید عبدالکریم موسوی است و قیمت آن که متأسفانه به سبب گرانی کاغذ و دیگر عوامل گرانی‌زا در این اواخر، به 8800 تومان رسیده است.

 

شیوه‌ی دستیابی

مرکز پخش این کتاب در مشهد، «کتاب آفتاب» است با این نشانی:

چهارراه شهدا، خیابان شیرازی، روبه‌روی شیرازی 14، پاساژ رحیم‌پور، تلفن 2238613 و 2222204.

دوستانی که در دیگر شهرها هستند، می‌توانند مرکز پخش آن را با تلفن از کتاب آفتاب جویا شوند. اگر من هم خبری داشتم به اطلاع خواهم رساند. هم‌چنین خرید پستی کتاب هم امکان دارد. فقط تنها قضیه این است که هزینه پست از مشهد قدری زیاد است. باز هم اگر دوستانی بخواهند می‌توانند با من مکاتبه کنند.

در کابل این کتاب در آینده‌ی نزدیک توسط نشر عرفان توزیع خواهد شد. نشانی دفتر نشر عرفان این است: چوک دهبوری، چهارراهی شهید، تلفن 0799349727.


24 فروردین 1391 946 0

امروز با بیدل

بهار آمد، تو هم ای زاهد بی‌درد، تزویری‌!
چمن گل، شیشه قلقل، یار مستی، من جنون کردم‌

همیشه از زاهد انتظار می‌رود که از تزویر بدور باشد، ولی بیدل در اینجا گویا بر این باور است که این تزویر، دیگر جزء صفات ذاتی زاهد شده است. پس حال که چمن گل می‌کند، شیشه قلقل می‌کند، یار مستی می‌کند و شاعر جنون؛ و به واقع همه پدیده‌های هستی قابلیتهای اصلی خود را نشان می‌دهند، او هم باید تزویرش را به نمایش بگذارد. نوعی طنز در شعر نهفته است.
    یادکرد این نکته ضروری است که این «تزویری!» در واقع به جای «تزویری بکن» نشسته است. بیدل از این نوع بیان امری بسیار دارد. مثلاً می گوید
     خیالش برنمی‌تابد شعور، ای بیخودی‌! جوشی‌
     نمی‌گنجد به دیدن جلوه‌اش‌، ای حیرت‌! آغوشی‌
در اینجا «جوشی» یعنی «جوشی نشان بده» و «آغوشی» یعنی «آغوشی فراهم کن». به واقع نوعی حذف به قرینه معنایی در کار است. شاعر بخشی از فعل مرکب را حذف می‌کند و این علاوه بر آشنایی‌زدایی، به ایجاز سخن هم می‌افزاید.


01 فروردین 1391 1054 0

بهار با آهنگی از استاد سرآهنگ

شادروان استاد محمدحسین سرآهنگ‌، چند آهنگ بهاری زیبا دارد. یکی از آنها مبتنی بر این شعر بیدل است‌:

امروز نوبهار است‌، ساغرکشان بیایید

گل‌، جوش باده دارد، تا گلستان بیایید

و این از بهترین آهنگهای استاد سرآهنگ است که به صورت کامل و با کیفیت عالی در دسترس است‌. شما می‌توانید آن را از اینجا بیابید.

اما بهاریه‌ای که اکنون معرفی می‌کنم‌، آهنگی است که آن‌قدرها شنیده نشده و شاید بسیاری از دوستداران استاد هم از وجود آن بی‌خبر باشند، با این مطلع

بهار آمد، ز خویش و آشنا بیگانه خواهم شد

که گل بوی تو خواهد داد و من دیوانه خواهم شد

من این آهنگ را به صورت ناقص و با کیفیتی نه چندان مطلوب دارم‌ و در اینجا برای داونلود آماده کرده‌ام. این نسخه‌، فقط حدود ده دقیقه از آهنگ را در خود دارد. بله می‌گویم «فقط ده دقیقه»، چون آهنگهای استاد سرآهنگ گاهی طولانی است و معمولاً پانزده تا بیست دقیقه. آن آهنگ قبلی «امروز نوبهار است، ساغرکشان بیایید» حدود 22 دقیقه است.

اما درباره‌ای این قطعه، باید گفت که برخلاف معمول آهنگهای استاد سرآهنگ که شعرشان از بیدل است‌، شعر اصلی این آهنگ‌، از بیدل نیست و من متأسفانه شاعرش را نشناختم‌. در صفحات اینترنت این شعر را بسیار می‌توان یافت‌، ولی نام شاعرش در ذیل آن نیست‌. شاید از آن‌ِ شاعری گمنام باشد.

در نسخه‌ای از این آهنگ که من دارم و چنان که گفتم ناقص است‌، دو بیت از غزل اصلی وجود دارد، همراه با بیتهایی دیگر که به تناسب این بیتهای اصلی خوانده می‌شود. می‌دانیم که خواندن بیتهایی متناسب با شعر اصلی آهنگ‌، از هنرنماییهای استادان موسیقی افغانستان است و غالباً آنهایی که شعرشناس بوده‌اند، می‌کوشیده‌اند که بیتهایی زیبا و هرچه بیشتر متناسب مقام انتخاب کنند. شادروان سرآهنگ در این کار به راستی استاد بوده است و در اینجا هم بعضی از این بیتها چنان که خواهید دید، تناسبی تمام با این مقام دارد. مثلاً در بیتی که به عنوان مقدمة آهنگ خوانده می‌شود مضمون دیوانه شدن در بهار و به یاد معشوق‌، آمده است‌. بیت آن‌قدر ماهرانه انتخاب شده که آدمی گمان می‌برد بیدل آن را به همین مناسبت سروده است‌:

یار شد بی‌پرده‌، اکنون تاب خودداری که راست‌؟

ای رفیقان‌! نوبهار آمد، کنون دیوانه‌ام‌

پس از این‌ بیت، مطلع غزل خوانده می‌شود:

بهار آمد، ز خویش و آشنا بیگانه خواهم شد

که گل بوی تو خواهد داد و من دیوانه خواهم شد

بیتی که پس از این می‌آید هم باز با بیت مطلع تناسب دارد، یعنی در اینجا هم شاعر از گل‌، بوی معشوق را می‌شنود.

به گل مشغول می‌دارم دماغ و دیده را بی‌تو

که هم رنگ تو دارد، هم از آن بوی تو می‌آید

این بیت هم نمی‌دانم از کیست‌. بیدل غزلی با همین وزن و قافیه دارد و احتمالاً شاعرِ این بیت هم به استقبال او رفته است‌. غزل بیدل با این مطلع است‌:

جنونی با دل گمگشته از کوی تو می‌آید

دماغ من پریشان است‌، یا بوی تو می‌آید

باری‌، استاد پس از آن بیت‌، شعرهای بهاری متناسب با مقام را ادامه می‌دهد. یکی از آنها دو بیت از غزلی است که باز شاعرش برای من ناشناس است‌:

شد بهار و بر لب گل ساغر می می‌زنم‌

سبحة فرسوده را هم بر سر وی می‌زنم‌

جام جمشیدی به دستم گر دهد ساقی‌، به ناز

حرف دارا و سکندر را دگر کی می‌زنم‌؟

کیفیت صدای نسخه‌ای از آهنگ که من دارم‌، در اینجا بسیار پایین است و کلمات را به زحمت می‌شد تشخیص داد. من دو بیت بالا را با حدس و گمان نوشتم‌. امیدوارم که دوستانی دیگر در یافتن شکل دقیق این بیتها و یا نام شاعرشان به من یاری رسانند.

پس از آن‌، رباعی‌ای از بیدل است که استاد در چند آهنگ معروف دیگرش نیز آن را خوانده است‌:

امروز نسیم یار من می‌آید

بوی گل انتظار من می‌آید

وقت است کز آن جلوه به رنگی برسم‌

آیینه‌ام و بهار من می‌آید

و بیت بعدی‌، باز شاعرش برای من ناشناس است‌:

از گل و خاک برویند همه نخل و نهال‌

ای محبت‌! تو چه نخلی که ز دل می‌رویی‌

از اینجا استاد به سراغ بیت دوم غزل اصلی می‌شود و آن را می‌خواند.

چه مشکل‌ها به خود آسان پسندیدم‌، ندانستم‌

که خواهم شد قبول خاطر او، یا نخواهم شد

و از اینجا به تناسب مقام‌، استاد بیتی در موضوع «جای گرفتن در دل‌» می‌خواند که این از بیدل است‌:

ای وهم غیر! ما را معذور دار و بگذر

دل خانه‌ای است کان‌جا نتوان به زور جا کرد

از اینجا دیگر نمی‌دانم آهنگ چگونه ادامه می‌یابد و استاد در انتخاب شعرها چه هنرنمایی‌ها نشان می‌دهد. امیدوارم که نسخة کامل و باکیفیت این آهنگ‌، از دستبرد حوادث مصون مانده و در جایی از این دنیای پهناور، نزد دوستداران استاد موجود باشد.


29 اسفند 1390 1347 0

دیوان رامپور در ترازو

این مطلب در بهمن ماه امسال در نشریه‌ی الف، ویژه‌نامه نقد کتاب چاپ شد.

از قریب به دو سال پیش که نسخه‌ی خطی دیوان بیدل کتابخانه‌ی رضا رامپور هندوستان به همت جناب علی‌رضا قزوه به صورت عکسی منتشر شد(1) و به نسخه‌ی رامپور شهرت یافت‌، این امیدواری برای دوستداران بیدل پدید آمد که از این پس با این نسخه‌های هم‌عهد خود شاعر ـ که حتی خود او نیز غزلهایی بر حاشیه‌اش نوشته است ـ تا حدود زیادی از چاپهای نامطمئن دیوان بیدل در این سالها بی‌نیاز می‌شویم‌، یا لااقل برای موارد ابهام‌، یک دستگیره‌ی محکم داریم‌.


ولی همیشه با یافت شدن هر نسخه‌ی خطی‌، این سؤال پیش می‌آید که نسخه‌ی حاضر چقدر قابل اعتماد است‌. این سؤالی است که من نیز خود با آن روبه‌رو بودم‌، تا این که اخیراً برای مقابله‌ی حدود سیصد غزل از بیدل که برای یک گزیده‌ی دیوان بیدل فراهم آورده‌ام‌، به این دیوان خطی (و اکنون عکسی‌) مراجعه کردم و با یاری یکی از دوستان‌، تک‌تک غزلهایی منتخب خود را با آن مقابله کردم‌. حال من تصویر روشن‌تری از این نسخه دارم و می‌توانم این تصویر را به دیگر بیدل‌دوستان و یا کسانی که این نسخه را دارند و نمی‌دانند که تا چه حد قابل اعتماد است‌، نشان دهم‌.

(ر. ک. ادامه‌ی مطلب)

پیش از همه باید بگویم که یافتن غزل‌های بیدل در نسخه‌ی رامپور، به‌راستی کلافه‌کننده بود، به سبب محرومیت این کتاب از یک فهرست درست و جامع‌. به واقع نقیصه‌ی بزرگ در کار جناب قزوه و یاران آشکار و پنهانش در انتشار این کتاب‌، نامرتب بودن فهرست غزلهاست‌، به گونه‌ای که در این فهرست‌، در هر حرف از حروف الفبا، همه غزلها با همان وضعیت نامرتب در دیوان آمده است و حاصلش این است که مثلاً برای یافتن یک غزل از حرف «د» باید همه هفتصد غزل حرف «د» را مرور کنیم و این کاری است توان‌فرسا. شما تصور کنید که من برای یافتن سیصد غزل در میان سه هزار غزل این دیوان‌، چه مشقتی کشیدم‌. به راستی نمی‌شد این فهرست تایپی‌، با کمک رایانه بر حسب الفبا مرتب می‌شد؟ این کار با امکانات مختصر و البته اندکی تجربه و دقت‌، حداکثر سه ساعت وقت می‌برد.

جناب قزوه در مقدمه‌ی این فهرست دلایلی نه چندان قوی و قانع‌کننده برای مرتب نبودن این فهرست آورده‌اند و در این میان آشکار است که عامل اصلی‌، شتاب‌زدگی بوده است و این که به راستی تدوین‌کنندگان این دیوان نمی‌دانسته‌اند که فهرست دقیق برای چنین کتابی چقدر ضروری است‌. از این گذشته من نمی‌دانم چرا در چنین کار ارزشمندی باید شتاب‌زده بود. مگر این بولتن خبری فلان جشنواره است که باید به جشنواره برسد یا لایحه بودجه است که باید به مجلس برسد و باید شتاب کرد؟ یعنی حضرات سه ساعت برای تنظیم دقیق فهرست وقت نداشته‌اند؟ این را از این جهت می‌گویم که من برای یافتن فقط سیصد غزل بیدل در این دیوان چندین برابر آن سه ساعت را وقت صرف کردم‌. اگر کسی بخواهد همه غزل‌ها را بیابد چه باید بکند؟ بگذریم‌.

باری‌، از حق نباید گذشت که نسخه‌ی رامپور در مواردی بر بهترین نسخه‌ی چاپی موجود از دیوان بیدل که همان نسخه‌ی چاپ کابل‌(2) است‌، برتری دارد. بسیاری از مشکلاتی که در راه فهم شعر بیدل وجود داشته و ناشی از ضبط غلط کلمات بوده است‌، با کمک این نسخه رفع می‌شود و من از این ناحیه بسیار استفاده‌ها کردم‌. مثلاً در این بیت مطابق نسخه‌ی کابل‌:

در خاک ره افتاده‌ام اما چه خیال است‌

کز یاد شب وعده فراموش خود افتم‌

معنی دقیق مصراع دوم سالها برای من مبهم بود. ولی با مراجعه به نسخه‌ی رامپور متوجه شدم که اصل مصراع چنین است‌:

کز یاد بت وعده‌فراموش خود افتم‌

این «وعده‌فراموش‌»، یعنی کسی که وعده‌هایش را فراموش می‌کند، هم‌اکنون در افغانستان به عنوان یک صفت رایج است‌.

مثالی دیگر دیگر مطابق نسخه‌ی کابل که باز مصراع دوم آن بی‌معنی به نظر می‌رسد:

ننگ همّت گر نباشد پوچ‌بافی‌های وهم‌

بر هما حرفی نویسم‌، جاه و چتر جم کنم‌

ولی در نسخه‌ی رامپور، مصراع دوم چنین است‌:

بر صماروقی نویسم‌، جاه و چتر جم کنم‌

«صماروق‌» یا «سمارُق‌» همان «قارچ‌» است که شکل چتر دارد. در افغانستان و حتی در نواحی شرقی ایران‌، این نام برای قارچ رایج است و حتی وبلاگ قاسم رفیعا شاعر خراسانی‌، سمارغ است‌. بیدل در جایی دیگر هم می‌گوید:

آن سماروقی که می‌رُست از غبار کوچه‌ها

چشم وا کردم‌، شکوه چتر شاهان یافتم‌

این هم یک بیت دیگر طبق چاپ کابل که مصراع دومش باز بی‌معنی به نظر می‌آید:

آفت‌آماده بوَد قسمت ارباب وصول‌

ماهیان را نرسد طعمه پی شَست به هم‌

و در نسخه‌ی رامپور چنین می‌خوانیم‌:

ماهیان را نرسد طعمه‌ی بی شَست به هم‌

«شست‌» یعنی تور ماهی‌گیری‌. شاعر می‌گوید هر جا طعمه‌ای باشد، تور هم در کمین است و این دلیلی است برای این ادعا که هر قسمتی برای اهل وصول‌، آفتی در پی دارد. ماهی را از آن جهت اهل وصول دانسته است که به دریای بی‌کران وصل شده است‌.

به راستی می‌توان گفت که بسیاری از بیت‌های بیدل که بهانه‌ای به دست مدعیان و مخالفان او داده است تا شاعر ما را در مواردی پریشان‌گوی وانمود کنند، به سبب همین اشتباه‌های چاپی چنین نامفهوم شده است‌. بسیاری از بیتهای مبهم بیدل اگر درست و صحیح ضبط و ثبت شود، شفاف است و روشن‌، مثل همین سه بیت که دیدید. به نظر من تعلل در چاپ یک نسخه‌ی پاکیزه و معتبر از دیوان بیدل و در عین حال متهم‌ساختن این شاعر به مهمل‌گویی‌، جفای بزرگی است که بر او و بر خویش روا می‌داریم‌.

نکته‌ی جالب این که من در هنگام تدوین «گزیده‌ی غزلیات بیدل‌» که قبل از یافت‌شدن نسخه‌ی رامپور چاپ شد، به بسیار موارد ابهام در متن برخوردم و طبق ذوق و شناخت خودم از شعر بیدل‌، صورت درست آنها را حدس زدم‌. حال می‌بینم که بسیاری از این حدس و گمان‌ها درست بوده است‌. مثلاً در نسخه‌ی کابل‌، در غزلی با مطلع «نشاط این بهارم بی گل رویت چه کار آید» می‌خوانیم‌

به ساز ما نباید بیش از این افسردگی بستن‌

خرامی ناز هر گام تو مضرابی به تار آید

مصراع دوم نابسامان به نظر می‌آمد و من حدس زدم که باید در اصل چنین باشد.

خرامی‌! تا ز هر گام تو مضرابی به تار آید

و حال در نسخه‌ی رامپور می‌بینم که دقیقاً همین طور است‌. به همین ترتیب‌، تقریباً همه حدس و گمانهایم را در مراجعه به نسخه‌ی رامپور مطابق واقع یافتم و این برایم کمابیش مایه‌ی اطمینان و آرامش بود. ولی مسلماً در چاپ بعدی آن گزیده می‌باید همه غزلیات آن را با نسخه‌ی رامپور مقابله کنم و البته زحمت پیداکردنشان در فهرست نامنظم این کتاب را نیز بر خود گوارا سازم‌. (خداوند از این پس و برای کارهای بعدی‌، به جناب قزوه سه ساعت وقت بیشتر عطا کند.)

اما با همه اعتباری که نسخه‌ی رامپور دارد، آنچه شگفتی‌آفرین است‌، خطاهای بسیاری است که در این نسخه نیز یافت می‌شود و اعتماد کامل بدان را دشوار و حتی ناممکن می‌سازد. من بر این قضیه از این روی تأکید می‌کنم که تصویری روشن از میزان دقت آن داشته باشیم و چشم‌بسته هر آنچه را در این نسخه آمده است‌، مرجّح ندانیم‌.

با آن که جناب قزوه در مقدمه‌ی چاپ عکسی این دیوان‌، کاتب آن را ستوده‌اند و او را از دوستان نزدیک بیدل شمرده‌اند، به نظر می‌رسد که گاهی کار این کاتب به دلایلی نامعلوم دارای نقصهایی غیرقابل توجیه است‌. مثلاً در غزل «مصوّران به هزار انفعال پیوستند» (ص 866) بیت مقطع غزل را که تخلص «بیدل‌» هم داشته است‌، قبل از بیت «ز وضع شمع خموش این نوا پرافشان است / که ناله‌وار چو برخاستند، ننشستند» آورده است‌.

در جایی دیگر، کاتب به قافیه‌های درونی غزل که شاعر در کل غزل بدان مقید بوده است‌، توجه نکرده است‌. بیت در نسخه‌ی کابل چنین است‌:

کجاست مضمون اعتباری که بیدل انشا کند نثاری‌؟

بضاعتم پیکر نزاری‌، بیفکنم پیش تار مویت‌

و این از غزلی است که همه بیت‌هایش بدون استثنا قافیه‌ی درونی دارد. ولی در نسخه‌ی رامپور چنین می‌خوانیم‌:

کجاست مضمون اعتباری که بیدل انشا کند نثاری‌؟

بضاعتم پیکر نزاری است‌، افکنم پیش تار مویت‌

در جایی دیگر در نسخه‌ی رامپور مصراع اول این بیت‌

بیدل‌، چو تار ساز جهانگیر شهرت‌اند

در پرده هم گر اهل سخن گفت‌وگو کنند

بدین صورت آمده است‌:

بیدل‌، چو تار ساز جهانگیر شهرت است‌

گویا کاتب تصور کرده است که «است‌» به «بیدل‌» برمی‌گردد (شخص بیدل مانند تار ساز جهانگیر شهرت است‌) پس باید فعل ربطی مفرد باشد، در حالی که در واقع «اهل سخن‌» منظور است (اهل سخن مانند تار ساز جهانگیر شهرت‌اند).

در این بیت‌، مصراع دوم در نسخه‌ی رامپور مشکل وزن قطعی دارد:

باید به خون خفت تا خاک گشتن‌

عمری است افتاده با خویش کارم‌

و در چاپ کابل بدین صورت است و هیچ مشکل وزن ندارد:

عمری است با خویش افتاده کارم‌

و بالاخره در این بیت بیدل‌

حرف عالم اسرار بر ادب حوالت کن‌

دم‌زدن‌، خس و خار است گلخنی که من دارم‌

در نسخه‌ی رامپور کلمه‌ی «حرف‌» از قلم افتاده و «عالم‌» به صورت «غالم‌» آمده است‌.

در این موارد می‌توان به یقین رسید که قضیه از دو حال خارج نیست‌. یا کاتب نسخه‌ی رامپور خود در کتابت دقت داشته‌، ولی شعرها را از یک منبع نامؤثق و غیردقیق نقل کرده است‌. یا نسخه‌ی مرجع او درست بوده و او سهوالقلمی در کار داشته است‌. به هر حال در این تردیدی نیست که ضبط رامپور در موارد فوق نادرست است‌.

نکته‌ی دیگری که برایم جالب بود، این بود که در بعضی غزلها، در همه سه یا چهار مورد اختلافی که میان دو نسخه دیده می‌شد، ضبط رامپور مرجّح بود. باز در بعضی غزلهای دیگر در همه موارد ضبط کابل درست می‌نمود. نتیجه‌ای که از این می‌توان گرفت این است که متن مرجع برای کاتب رامپور و مصححان کابل یکدست و بر اساس نسخه‌ای واحد نبوده است‌. مثلاً کاتب نسخه‌ی رامپور، چه بسا که بعضی غزلها را از یک نسخه‌ی دقیق و بعضی را از نسخه‌ای مغلوط برداشته است‌. مثلاً من متوجه شدم که غزلهای «به شبنمی صبح این گلستان نشاند جوش غبار خود را» و «زان تغافلگر چرا ناشاد باید زیستن‌» در نسخه‌ی رامپور بسیار مغلوط است و تقریباً در همه موارد اختلاف‌، چاپ کابل ارجحیت دارد.

این فرضیه به ما چه کمکی می‌کند؟ این که بدین ترتیب بتوانیم غزلهای رامپور را از حیث اصالت و دقت رتبه‌بندی کنیم و غزلهایی را که یکی دو مورد خطای فاحش دارد، با این فرض که از نسخه‌ای نامعتبر نقل شده است‌، با احتیاط بنگریم‌.

موضوع دیگری که باز درخور التفات است‌، اختلاف سطح دو نیمه‌ی دیوان کابل است‌. باید دانست که برخلاف تصور مشهور، همه‌ی دیوان کابل در دهه‌ی چهل قرن حاضر توسط خال‌محمد خسته و همراهان او تصحیح نشده‌، بلکه بیش از نیمی از غزلیات (از حرف الف تا د) حدود نیم قرن پیش از آن تصحیح و چاپ شده بوده است‌. آن دیوان که اکنون بسیار کمیاب است و من نسخه‌ای از آن را دارم‌، زیر نظر نصرالله خان نایب‌السلطنه‌ی وقت تدوین شده و در سال 1334 قمری در مطبعه‌ی حروفی ماشین‌خانه‌ی کابل به چاپ رسیده است‌. این نسخه‌ای است نسبتاً دقیق و کم‌غلط ولی متأسفانه با حوادثی که در کشور رخ نمود و به حبس و سپس مرگ نایب‌السلطنه‌ی ادب‌دوست منتهی شد، آن کار ناتمام ماند. ولی همین قسمت منتشرشده‌ی آن در تدوین نسخه‌ی چاپ کابل استفاده شده است‌، چنان که استاد خلیل‌الله خلیلی در مقدمه‌ی دیوان کابل بدین قضیه تصریح می‌کند. بقیه‌ی دیوان کابل بر اساس نسخه‌ی مطبعه‌ی صفدری بمبئی تدوین شده و در مواردی با بعضی نسخه‌های دیگر مقابله شده است‌.(4)

در بررسی‌ای که من کردم‌، این اختلاف سطح دو نیمه‌ی نسخه‌ی کابل کاملاً محسوس بود، به گونه‌ای که من در 313 غزلی که مقابله کردم‌، در 167 غزل حرف «الف‌» تا «د» حدود 30 مورد اشتباه مسلم دیدم‌، در حالی که در 146 غزل از «ر» تا «ی‌» این اشتباه‌ها به حدود 170 مورد رسیده است‌. یعنی تعداد خطاها در آن نیمه‌ای از دیوان کابل که بر اساس چاپ صفدری بوده است حدود هفت برابر نیمه‌ی اول است‌. این نکته می‌تواند در تصحیح دیوان بیدل در نظر باشد.

 

باری‌، اینک مواردی از تفاوتهای میان دو نسخه‌ی کابل و رامپور را که ارجحیت یکی از آنها آشکار است‌، نقل می‌کنم‌. البته موارد اختلاف بیش از اینهاست‌، ولی در همه نمی‌توان با قطعیت نظر داد، مگر این که نسخه‌هایی دیگر هم در دسترس باشد.

در مثالهای زیر، در هر مورد ابتدا کل بیت بر اساس نسخه‌ی کابل و در ذیل آن‌، مورد اختلاف در ضبط رامپور را ذکر می‌کنم‌. در زیر آن نیز گاهی دلیل آن ارجحیت را در قوس می‌نویسم‌.

 

الف‌. مواردی از ارجحیت ضبط رامپور

1

به عمر موهوم تنگ‌فرصت‌، فزود صد بیش و کم ز غفلت‌

تو گر عیار عمل نگیری‌، نفس چه داند شمار خود را؟

رامپور: عیار امل‌

2

به تردستی بزن ساقی‌! غنیمت دار قلقل را

مبادا خشکی افشارد گلوی شیشه‌ی مُل را

رامپور: به تردستی مزن‌

(منظور این است که ساقی بسیار تردستی و سرعت به خرج ندهد و آرام‌تر باده بریزد تا آن قلقل بیشتر طول بکشد و شیشه دیرتر خالی شود.)

3

سنگ این کهسار آسایش خیالی بیش نیست‌

از زمینگیری همان آتش‌به‌دامانیم ما

رامپور: سنگ این کهسار و آسایش‌

(باز هم در «گزیده‌ی غزلیات بیدل‌» حدس زده بودم که ضبط کابل اشتباه است و «سنگ این کهسار و آسایش‌؟ خیالی بیش نیست‌» درست است‌.)

4

اهل مشرب از زبان طعن مردم فارغ است‌

دامن صحرا چه غم دارد ز زخم خارها؟

رامپور: فارغ‌اند

(با توجه به جمع بودن «اهل مشرب‌»، ضبط رامپور درست به نظر می‌رسد. من هم در «گزیده‌ی غزلیات بیدل‌» در مورد ضبط کابل شک کرده بودم و این را در پاورقی آورده بودم‌، ولی آن وقت نقطه‌ی اتکایی نداشتم‌.)

5

طاقت دل نیست محو جلوه نمودن‌

آینه در حیرت اختیار ندارد

رامپور: محو جلوه نبودن‌

(یعنی دل نمی‌تواند محو جلوه نباشد، همچنان که آینه در حیرت بی‌اختیار است‌.)

6

چه‌سان بیتابی عاشق نگیرد دامن حیرت‌؟

که از طرز خرامش گردش ایام می‌خیزد

رامپور: گردش از ایام‌

(بیدل در جایی دیگر هم دارد: جهان بی جلوه مدهوش است‌، هم در پرده طوفان کن / که می‌ترسم تحیر، گردش از ایام بردارد.)

7

بهار انجمن وحشی است‌، از فرصت مشو غافل‌

که عشرت در شکفتنهای گل آواز پا دارد

رامپور: بهار این چمن‌

8

ندارم نشئه‌ای دیگر به هر سرگشتگی‌، بیدل‌

چو گردابم در این محفل خط ساغر همین باشد

رامپور: به جز سرگشتگی‌

9

هزار آیینه از دست دو عالم می‌برد صیقل‌

که یارب آن پری‌رو بر من بیدل دچار آید

رامپور: دست دعایم ـ با من بیدل‌

(استاد محمدحسین سرآهنگ در آهنگی که این غزل را اجرا کرده است‌، «از دست دعایم‌» خوانده است‌. من بر همین اساس در «گزیده‌ی غزلیات بیدل‌» با اشاره به آهنگ استاد، همین را ثبت کردم‌.)

10

دو روزی موج گوهر حیرت کارت غنیمت دان‌

روانی رفت از آبی که در جوی تو می‌آید

رامپور: دو روز ای موج گوهر

11

ز ساز رفتن است آماده همچون شمع‌، اجزایت‌

سرپای خود ای غافل‌، به چشم نقش پا بنگر

رامپور: سراپای خود

12

با هر کمالت اندکی دیوانگی خوش است‌

گیرم که عقل کُل شده‌ای‌، بی‌جنون مباش‌

رامپور: اندکی آشفتگی‌

13

برق از چه طرب رخش به مهمیزِ طلب داد؟

کز عرض برون برد لب خنده‌سوارش‌

رامپور: کز عرصه برون برد

14

طاووس به پروازِ چه گلزار پَر افشاند؟

کز خلد چکید آرزوی نقش و نگارش‌

رامپور: کز خلد کشید

(می‌گوید که این آرزوی نقش و نگار، طاووس را از بهشت بیرون کشید. می‌دانیم که طاووس با بهشت بی‌ارتباط نیست.)

15

موج گهر آشوب‌ِ چه طوفان خبرش کرد؟

کز ضبط سر و زانوی عجز است حصارش‌

رامپور: کز ربط سر

(ربط سر و زانو، یعنی ارتباط دادن سر بر زانو، یا همان سر بر زانو گذاشتن‌)

16

عمر از چه شتاب این‌همه آشفتگی انگیخت‌؟

کاتش به نفس در زد و بگرفت شمارش‌

رامپور: نگرفت شمارش‌

17

خجالت مقصد چشم است‌، کو چشم‌؟

غمت باب دل است‌، امّا کجا دل‌؟

رامپور: جمالت مقصد چشم‌

(در اینجا هم استاد سرآهنگ «جمالت‌» خوانده است و من در «گزیده‌ی غزلیات بیدل‌» مطابق آن ثبت کردم‌.)

18

عمرها رنگ بایدم گرداند

بیخودی هم نیاز می‌رسدم‌

رامپور: به ناز می‌رسدم‌

(یعنی حتی بیخودی هم با کلی ناز به سراغم می‌آید.)

19

ظاهر و باطنی دگر نیست به ساز این نشاط

تا من و تو اثر نواست نغمه‌ی توست تار من‌

رامپور: ساز این بساط

20

تو هر رنگی که خواهی‌، حیرت دل نقش می‌بندد

ندارد کارگاه وضع‌، چون آیینه بهزادی‌

رامپور: کارگاه صنع‌

21

چه خواهد کرد با ما صافی آیینه‌ی دل‌ها

گرفتم آه من خون گشت و پیدا کرد تأثیری‌

رامپور: چه خواهم کرد با ناصافی آیینه‌ی دل‌ها

22

همه‌تن چو سایه رنگم‌، به صفا چه نسبت من‌؟

مگرم زنند صیقل به قبول جبهه‌سایی‌

رامپور: چو سایه زنگم‌

 

 

ب‌. مواردی از ارجحیت دیوان چاپ کابل‌

1

قامت او هر کجا سرکوب رعنایان شود

سرو را خجلت مگر در سایه‌اش دارد به پا

رامپور: سرو را حیرت‌

(خجلت درست است‌، یعنی سرو در پیش آن قامت احساس خجالت می‌کند. بیدل باز هم دارد: «موج خجالت سرو پیداست از لب جو / کز شرم قامت او گردیده آب نیمی‌» و «بس که موزونان ز شرم قامتش گشتند آب / صورت فواره باید ریخت از اجزای سرو»)

2

هر نفس صد رنگ می‌گیرد عنان جلوه‌اش‌

تا کند شوخی عرق‌، آیینه می‌ریزد حیا

رامپور: می‌گردد عنان جلوه‌اش‌

(ما «عنان‌گرفتن‌» داریم‌، نه «عنان گردیدن‌». بیدل در جایهایی دیگر هم می‌گوید «عنان گیرید این آتش به عالم افکن ما را» و «فسردگیهای ساز امکان ترانه‌ام را عنان نگیرد».)

3

خزان چهره بس باشد بهار آبروی من‌

گواه فتح دل دارم شکست رنگ‌ِ سیما را

رامپور: خزانی چهره‌

4

گهر دارد حصار آبرو در ضبط امواجش‌

میندازید ز آغوش ادب پیراهن ما را

رامپور: بینبارید از آغوش‌

5

ز پاس ناموس ناتوانی چو سایه‌ام ناگزیر طاقت‌

که هر چه زین کاروان گران شد، به دوشم افکند بار خود را

رامپور: تا گزیر طاقت‌

6

به عمر موهوم تنگ‌فرصت‌، فزود صد بیش و کم ز غفلت‌

تو گر عیار عمل نگیری‌، نفس چه داند شمار خود را؟

رامپور: عمر موهوم فکرفرصت‌

7

به خویش اگر چشم می‌گشودی‌، چو موج دریا گره نبودی‌

چه سِحْر کرد آرزوی گوهر که غنچه کردی بهار خود را؟

تو شخص آزاد پرفشانی‌، قیامت است این که غنچه مانی‌

فسرد خودداری‌ات به رنگی که سنگ کردی شرار خود را

رامپور: مصراعهای دوم دو بیت‌، جابه‌جاست‌، بدین صورت‌:

به خویش اگر چشم می‌گشودی‌، چو موج دریا گره نبودی‌

فسرد خودداری‌ات به رنگی که سنگ کردی شرار خود را

تو شخص آزاد پرفشانی‌، قیامت است این که غنچه مانی‌

چه سِحْر کرد آرزوی گوهر که غنچه کردی بهار خود را؟

(ارجحیت نسخه‌ی کابل روشن است‌. گره بودن موج‌، با گوهر ارتباط دارد نه با سنگ و شرار.)

8

اگر دلت زنگ کین زداید، خلاف خَلقَت به پیش ناید

صفای آیینه شرم دارد که خُرده گیرد دچار خود را

رامپور: به پیش آید

(شاعر می‌گوید اگر از کین دور شوی‌، عیب مردم به نظرت «نمی‌آید». پس «ناید» درست است‌.)

9

به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را،

به رنگ موی چینی سرمه می‌گیرد فغانش را

رامپور: سرمه می‌گردد

(طبیعی این است که سرمه راه فغان را بگیرد. از این گذشته‌، اگر «می‌گردد» می‌بود، «را» به کار نداشت‌. باید می‌گفت «سرمه می‌گردد فغانش‌».)

10

کرد آب‌، بی‌زبانی مینای بسملم‌

در موج خون صداست گلوی بریده را

رامپور: بسملی است‌

11

پرواز ما سری نکشید از شکست بال‌

امروز ناله هم ته پر می‌کشیم ما

رامپور: پروازها 

12

نشئه‌ی صد خم شراب از چشم مستت غمزه‌ای‌

خونبهای صد چمن از جلوه‌هایت یک ادا

همچو آیینه هزارت چشم حیران روبه‌رو

همچو کاکل یک جهان جمع پریشان در قفا

رامپور دو مصراع میانی را ندارد بدین صورت‌:

نشئه‌ی صد خم شراب از چشم حیران رو به رو

همچو کاکل یک جهان جمع پریشان در قفا

13

عمری است در ادبکده‌ی وضع خامُشی‌

از ناله انتقام اثر می‌کشیم ما

رامپور: عدمکده‌ی وضع خامُشی‌

(در شعر بیدل «خاموشی‌» و «ادب‌» پیوندی محکم دارند. «در دَیر محبّت که ادب آینه‌دار است‌، / خاموش بِه آن شعله که خاموش نباشد». از این گذشته ترکیب «عدمکده‌» در غزلیات بیدل بی‌سابقه است‌، ولی «ادبکده‌» در چند جای دیده شده است‌، از جمله در اینجا:«عمری است در ادبکده‌ی بوریای فقر / آسوده‌تر ز نکهت گلهای قالیم‌»)

14

غیر عریانی لباسی نیست تا پوشد کسی‌

از خجالت چون صدا در خویش پنهانیم ما

رامپور: تا پوشد مرا

(با توجه به ضمیر جمع «ما» در مصراع دوم‌، «مرا» کاملاً بیجا به نظر می‌رسد.)

15

از طبع شوخ این همه در بند کلفتیم‌

بستند چون شرار، به سنگ آشیان ما

رامپور: ز سنگ آشیان ما

(آشیان را به سنگ می‌بندند، نه این که ز سنگ ببندند. به سنگ بستن ترکیبی آشناست‌، مثل به توپ بستن‌.)

16

ای گَرد تکاپوی سراغ تو نشانها

وامانده‌ی اندیشه‌ی راه تو، گمانها

رامپور:  مکانها

(به نظر می‌رسد که این «گمان‌» است که امکان واماندگی دارد، نه «مکان‌».)

17

حساب سایه و خورشید، هیچ راست نیاید

متاع منتظران زنگ و، حسن آینه‌خواه است‌

رامپور: منتظران رنگ‌

(در درستی «زنگ‌» تردیدی نیست‌، هم با توجه به تناسب آن با سایه و هم با عنایت به تقابل آن با آینه‌.)

18

غبار دشت عدم را کدام فعل و چه طاعت‌؟

ز ما اگر همه آهنگ سجده است‌، گناه است‌

رامپور: چه طاقت‌

19

عنقایی‌ام از شهرت خود گشت فزون‌تر

آخر پی گمنامی من نقش نگین شد

رامپور: گشت فزون‌

20

ز سینه گر نفسی بی‌تو می‌کشد بیدل‌،

به دودِ از دل آتش کشیده می‌ماند

رامپور: آتش چکیده‌

21

حلقه گشتیم‌، لیک بر در یأس‌

خلوتی داشتیم و بار نبود

رامپور: لیک بر در یار

22

من و در خاک غلتیدن‌، تو و حالم نپرسیدن‌

به عاشق آن‌چنان زیبد، به دلدار این‌چنین باید

رامپور:

من و در خون نغلتیدن‌، تو و حالم نپرسیدن‌

نه عاشق آن‌چنان زیبد، نه دلدار این‌چنین باید

(فعل «زیبد» فقط با «به‌» درست می‌شود. یعنی مثلاً می‌گوییم‌: «این لباس به او می‌زیبد». از این گذشته لطف بیت در همین است که عاشق در خاک بغلتد و دلدار حالش را نپرسد. در غیر آن که گفتنی ندارد.)

23

شبنم ما را به حیرت آب می‌باید شدن‌

کز دل هر ذرّه‌، طوفانی دگر دارد بهار

رامپور: به حسرت

(این که از دل هر ذره طوفانی برخاسته باشد، حیرت‌آفرین است‌، نه حسرت‌آفرین‌. از این گذشته این بر اثر حیرت است که شبنم آب می‌شود، حیرت دیدار خورشید. «همچو شبنم نیست در آشوبگاه این چمن / گوشه‌ی امنی به غیر از دیده‌ی حیران مرا» و «حیرتیم امّا به وحشتها هماغوشیم ما / همچو شبنم با نسیم صبح همدوشیم ما»)

24

چند باید بود مغرور طراوتهای وهم‌؟

شبنمستان نیست بیدل‌، چشم تر دارد بهار

رامپور: معذور 

25

ز دست اهل عدم هرچه آید، اعجاز است‌

به خدمتم نپذیرند اگر، کنم تقصیر

رامپور: بپذیرند اگر

(در مورد این بیت در کتاب «کلید در باز» توضیح داده‌ام‌. شاعر می‌گوید «اگر مرا به خدمت نپذیرند، تقصیری می‌کنم تا لااقل از تهمت معدوم بودن رهایی یابم‌. در جایی دیگر هم دارد: «مبند ای وهم‌! بر معدوم مطلق تهمت قدرت / ز خدمت بی‌نیازم گر ز من تقصیر می‌آید»)

26

ندارم جز فضولی‌های راحت داغ محرومی‌

به خاک تیره چون شمع از مژه بر هم زدن رفتم‌

رامپور: ندادم 

27

به صیقل کم نمی‌گردد غرور زنگ خودبینی‌

مگر آیینه بر سنگی زند روشنگر عشقم‌

رامپور: رنگ خودبینی‌

28

ای برهمن‌! بی‌خبر از کیش همدردی مباش‌

پیش از این‌، ما هم بت نامهربانی داشتیم‌

رامپور: کیش بی‌دردی‌

29

شب چشم نیم‌مستش وا شد ز خواب نیمی‌

در دست فتنه دادند جام شراب نیمی‌

رامپور: در دشت 

 

در هر حال روشن است که نسخه‌ی رامپور در مجموع بر نسخه‌ی کابل ارجحیت دارد و این ارجحیت به همان دلیلی که گفتیم‌، در نیمه‌ی دوم آن بسیار قوی‌تر است‌. من در 313 غزلی که با دیوان رامپور مقابله کردم‌، حدود 200 مورد اصلاح نسبت به متن نسخه‌ی کابل در کار داشتم و این عددی است قابل توجه‌. البته باید پذیرفت که این نسخه همچنان که دیدیم‌، خالی از خطا هم نیست‌. در این وضعیت فقط می‌توانیم امیدوار باشیم که تصحیح دیوان بیدل به کمک نسخه‌های متعدد و معتبر که اکنون کسانی در کار انجام آن هستند، هر چه زودتر به سامان رسد و بیدل‌دوستان و اهل تحقیق را از این پریشانی نجات دهد.

 

پی‌نوشت‌ها

1. دیوان ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی‌، (چاپ عکسی نسخه‌ی خطی شماره 3656 کتابخانه‌ی رضا ـ رامپور)، به کوشش علی‌رضا قزوه‌، چاپ اول‌، تهران‌: انتشارات شرکت تعاونی کارآفرینان فرهنگ و هنر، 1388.

2. کلیات ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل‌؛ به تصحیح خال‌محمد خسته و دیگران‌؛ 4 جلد، کابل‌: ریاست دارالتألیف وزارت علوم افغانستان‌، 1344 ـ 1342.

3. گزیده‌ی غزلیات بیدل‌، محمدکاظم کاظمی‌، چاپ اول‌، تهران‌: نشر عرفان‌، 1376.

4. کلیات بیدل‌؛ چاپ کابل‌، جلد اول‌، صفحه‌ی د، از مقدمه‌ی استاد خلیل‌الله خلیلی‌.



15 اسفند 1390 1213 0

شعری از محمدحسین انصاری‌نژاد

جناب محمدحسین انصاری‌نژاد، شاعر توانا و خونگرم بوشهری، با لطفی که همواره نسبت به مردم و کشورم دارد، این شعر را سروده است و این چندمین شعر او برای افغانستان است. با سپاس از ایشان، شما را به شعر مهمان می‌کنم.

نشسته‌ای کسی از جاده‌ی هرات بیاید

امیر کشورت از فتح سومنات بیاید

چگونه عنصری از کابلت قصیده بخواند

اگر به کالبدش نفخه‌ی حیات بیاید

مگر سنایی غزنین با عصای شکسته

سحر به خواب تو با دفتر و دوات بیاید

شهید بلخ از آن قله‌ها اگر بسراید

چقدر قاصدک سرخ از آن فلات بیاید

به ماه زل زده‌ای ماه کابلت به محاق است

مگر به خواب تو با شاخه‌ی نبات بیاید

دلت گواهی بد می‌دهد صدا بزن امشب

خبر دهید که آن پیر از هرات بیاید

دوباره نقشه‌ی جغرافیاست سفره‌ی نانت

که بوی گندمی از سمت روستات بیاید

و کودکان تو با مشک تشنه چشم به راه‌اند

خدا کند که علمداری از فرات بیاید

خدا کند که به ساحل رسند گمشدگانت

و بر قلمرو توفانی‌ات ثبات بیاید

خدا کند که همین جمعه آن ستاره‌ی موعود

میان ندبه و شبخوانی سمات بیاید



07 اسفند 1390 808 0

جشنواره‌ی قند پارسی در تهران

ششمین جشنواره‌ی ادبی «قند پارسی» چهارشنبه و پنج‌شنبه این هفته در تهران برگزار می‌شود. دریغ که من به علت گرفتاریهای شخصی از حضور در این برنامه محرومم، ولی امیدوارم که علاقه‌مندان شعر و قصه امروز افغانستان این برنامه را از دست ندهند.

چهارشنبه و پنج شنبه 10 و 11 اسفند 1390

تهران، خیابان حافظ، نبش سمیه، حوزه هنری، تالار سوره



07 اسفند 1390 713 0

امروز با بیدل

شهیدان ادبگاه وفا را خون نمی‌باشد

مگر رنگ حنایی از کف قاتل شود پیدا

شاعر در هنگام کشته‌شدن به دست معشوق، حتی خون ریختن را نوعی بی‌ادبی و جسارت می‌داند. گویا در آن مقام حتی باید خونی هم نداشته باشیم تا مایه اذیت معشوق نشود. در این وضع، مگر سرخی حنای دست معشوق کار آن خون را بکند و صحنه را رنگین بسازد. بیدل در جایی دیگر هم می‌گوید:

در شهیدان وفا تا آبرو پیدا کنم

خون ندارم، اندکی رخت مرا گلگون کنید

عجیب است. هر بیت زیبایی که از بیدل می‌یابم، می‌بینم که استاد سرآهنگ آن را در آهنگی خوانده است. این بیت اخیر را هم در لابه‌لای آهنگ «بیکس شهیدم، خون هم ندارم / دیگر که ریزد گل بر مزارم» خوانده است و چه به‌جا و متناسب با شعر اصلی آهنگ. خداوند روح این مراد و مرید را شاد بدارد که چنین گنجینه‌‌ بزرگی از ادب و هنر برای ما گذاشته‌اند. به راستی اگر سرآهنگ نبود، بیدل این شهرت وسیع را در کشور ما می‌داشت؟ حداقل من که با آهنگهای استاد مرحوم با بیدل آشنا شدم.



02 اسفند 1390 816 0

پاره‌ای از کتاب افغانستان در مسیر تاریخ

در این روزها مشغول ویرایش جلد دوم «افغانستان در مسیر تاریخ‌» شادروان میر غلام‌محمد غبار هستم‌. کار دشواری است و گاهی حتی از ویرایش باز می‌مانم‌. ولی نه دشوار از نظر ویرایش، بلکه از این روی که این کتابی است که باید با اشک و آه خواند. گاهی چنان اندوهی آدمی را فرامی‌گیرد که دستش از کار می‌ایستد. غبار در این جلد از کتاب‌، یکی از تاریک‌ترین دورانهای تاریخ کشور ما را روایت می‌کند، یعنی عصر حکومت آل یحیی‌.

   اینک پاره‌ای از کتاب را که مربوط به پایان‌ِ کارِ غلام‌نبی خان چرخی می‌شود، با تلخیص نقل می‌کنم و این مشتی است از خروار ستمها و نارواییهایی که در این کتاب روایت شده است‌. باید یادآوری کنم که غلام‌نبی خان از رجال خوشنام عصر خویش بوده است، از همراهان و همفکران امان‌الله خان‌. او پس از سقوط امان‌الله و برقرار شدن حکومت استبدادی و ننگین محمدنادر شاه‌، طی یک برنامة سرّی حزبی به کشور بازگشت تا در سرنگونی حکومت نادری بکوشد...

 

یکی از اقدامات عملی حزب این بود که غلام‌نبی خان چرخی به کابل آمد و به طور سری امّا دلیرانه مشغول فعالیت گردید. این فعالیت از کابل و لوگر تا داخل ولایت پکتیا کشیده می‌شد. غلام‌نبی خان از رجال مشهور افغانستان بود. او در ولایت پکتیا و لوگر و بلخ و کابل شخصاً و در ولایت ننگرهار به واسطة نام پدرش غلام‌حیدر خان سپه‌سالار چرخی نفوذ داشت و این نفوذ در غرور او می‌افزود، در حالی که او و حرکاتش از سابق زیر مراقبت قرار داشت و سلطنت از جزئیات فعالیت او مطلع بود...

   در یکی از روزهای خزانی‌، 16 عقرب 1311 شمسی هنگام نماز دیگر، سریاور حربی شاه با موتر مخصوص سلطنتی پشت دروازة خانة غلام‌نبی خان چرخی رسید و فرمایش شاه را ابلاغ کرد که «اعلی‌حضرت به شما سلام می‌رساند و می‌فرمایند که امروز هوا خوب است‌. اگر میل داشته باشید، من منتظرم بیایید که یکجا هواخوری برویم‌، وگر میل نداشته باشید خیر.»

   چون چندین بار چنین تکلیف هواخوری شاه با غلام‌نبی خان چرخی در اطراف کابل به عمل آمده بود، این بار نیز بدون تردد و اندیشه‌ای امر یا خواهش شاه قبول و غلام‌نبی خان با برادر خود غلام‌جیلانی خان و بنی اعمام خود جانباز خان نایب‌سالار (آن که در جنگ شاه‌مزار لوگر به مقابل سقأ از حیات محمدنادر خان حمایت و دفاع کرده بود) و جنرال شیرمحمد خان به جانب قصر دلگشا حرکت کرد. شاه قبلاً ترتیبات گرفته و هدایات صادر کرده بود. برون قصر دلگشا یک قطعه عسکر گارد صف کشیده و شاه در سالون دلگشا نشسته بود.

   همین که غلام‌نبی خان از موتر فرود آمد، به او گفته شد که شاه اینک فرود می‌آید. غلام‌نبی خان و همراهانش پیش روی صف گارد منتظر بایستادند. موتر شاه نزدیک زینه آورده شد و در همین لحظه شاه ظاهر شد و از زینه فرود آمد. بین غلام‌نبی خان و شاه‌، موتر حایل گردید. شاه در پهلوی موتر بایستاد و غلام‌نبی خان و همراهانش رسم تعظیم به جا آوردند.

   شاه بدون آن که جواب سلام بدهد، روی به جانب غلام‌نبی خان کرد و گفت‌: «خوب غلام‌نبی خان‌! افغانستان به شما چه بد کرده است که شما خیانت می‌کنید؟»

   مرد جواب داد: «افغانستان می‌شناسد که خائن کیست‌.»

   در این وقت رنگ شاه پریده و اعضایش مرتعش بود. راستی از وقتی که محمدنادر خان به تخت افغانستان تکیه زده بود دیگر آن مرد زیبا و قشنگ سابق نبود. چهرة او عبوس و بین دو ابرویش گره دایمی بسته بود. گویا خون‌ریزی‌های دایمی و احساسات غیظ و کینه و انتقام پنهانی در چهره‌اش تجلی می‌نمود، چنانی که امیر عبدالرحمان خان با آن وجاهت چهره که داشت بعد از احراز مقام سلطنت و جلادیهای وحشیانة که نمود، به یک موجود کریه‌المنظر و خوفناک مبدل شده بود و می‌توان این حقیقت را در عکسهای قبل از پادشاهی او و تصاویری که هنگام پادشاهی‌اش انداخته بود مشاهده نمود.

   نادر شاه بعد از استماع جواب غلام‌نبی خان به گارد محافظ امر نمود که «بزنید.» سپاهیان گارد پیش شده این مرد را بر روی خاک انداختند، در حالی که برادر و بنی‌اعمام او در زیر سایة سرنیزة گارد شاهی استاده و این منظر فجیع را تماشا می‌کردند. غلام‌نبی خان به عجله دستمال خودش را از جیب کشیده در دهن فرو برد تا در زیر ضربات تفنگ دشمن صدای نالش او از دهن برنیاید. گارد شاهی با قنداغ تفنگ شروع به زدن کردند. نادر شاه استاده بود و تماشا می‌کرد، امّا می‌لرزید. ناگهانی فریاد کرد که «بزنید تا بمیرد.» سید شریف خان یاور پیش شد و به سپاهیان امر کرد که «با میلة تفنگ بزنید.» این است که میله‌های فولادین تفنگ عموداً بر پشت و پهلوی مرد فرو رفت و استخوانی سالم در بدن او باقی نماند. این قصابی هژده دقیقة تمام دوام نمود. شاه امر کرد که مردة غلام‌نبی خان را که به شکل خریطه‌ای از گوشت‌ِ میده شده درآمده بود، نزد خانواده‌اش منتقل سازند.

   نادر شاه خود به موتر سوار شد و راه تفرج بگرامی در پیش گرفت و به قول شهزاده احمدعلی درانی در طول راه‌ِ رفت و آمد یک کلمه سخن نگفت‌. امّا مردة غلام‌نبی خان را که به سرای او داخل کردند، غریو از مرد و زن برخاست و محلة اندرابی در خاموشی مرگباری فرو رفت‌، در حالی که خانة غلام‌نبی خان از طرف سپاهیان احاطه شده و حرم او جزء محبوسات دولتی به شمار می‌رفت‌. غلام‌جیلانی خان و جانباز خان و شیرمحمد خان هم داخل زندان ارگ شده بودند.

   اما کار این خاندان به همین جا خاتمه نیافت‌، بلکه بعدها تمام اعضای این خانواده زن و مرد و اطفال در زندان مخصوصی انداخته شدند. اطفال اینها در زندان جوان شدند، در حالی که دنیای خارج را نمی‌شناختند. حتی روزی که گوسفند قربانی‌ِ مأمور زندان از دهن دروازة زندان گریخته داخل زندان شد، دختری جوان از این خانواده به مجرد دیدن این موجود عجیب‌، فریادی از ترس برآورد و بیهوش شد، زیرا اینان از طفولیت بدون زمین زندان و آسمان محبس‌، از سایر مخلوقات چیزی را ندیده و نمی‌شناختند.

   یکسال بعد از کشته شدن غلام‌نبی خان چرخی جنرال غلام‌جیلانی خان چرخی‌، جنرال شیرمحمد خان چرخی‌، با پسران نوجوان غلام‌جیلانی خان (غلام‌ربانی خان و غلام‌مصطفی خان‌) و عبداللطیف خان پسر عبدالعزیز خان چرخی از دار آویخته شدند. جانباز خان نایب‌سالار چرخی با پسرک چهارده‌سالة خود (یحیی چرخی‌) در زندان جان دادند. البته پسران دیگرش پیرمحمد خان چرخی‌، محمدعلم خان چرخی‌، عبدالرحمان خان چرخی (طفل‌) قادرخان چرخی (طفل‌) با برادران جانباز خان (محمدعمر خان چرخی و محمدعثمان خان چرخی‌) در زندان زنده بماندند. به این صورت بازی خاندان چرخی به پایان رسید، خاندانی مبارز و ملی که انگلیس‌ها ایشان را «شریر» می‌نامید و در مقابل‌، خاندان نادر شاه را توصیف می‌کرد.

 

باری‌، این تنها یکی از صدها جنایتی است که «نادر شاه غازی‌» انجام داد، از کشتن غدّارانة حبیب‌الله کلکانی بگیرید، تا اعدام دولتمرد روشنفکری چون محمدولی خان بدخشانی و بالاخره کشتن وحشیانة غلام‌نبی خان چرخی‌. ولی باز به قول شاعر

   خون ناحق دست از دامان قاتل برنداشت‌

و گلولة تفنگچة عبدالخالق‌، آن مبارز از جان گذشته‌، در نهایت محمدنادر شاه را هم به نزد دیگر جباران تاریخ فرستاد.



29 دی 1390 737 0

امروز با بیدل

به مناسبت اربعین حسینی

آن را که ز دردِ دینش افسونی هست‌،

در یاد حسین‌، داغ‌ِ مدفونی هست‌

هر گاه ز خاک کربلا سبحه کنند،

در گردش آن‌، چکیدن خونی هست‌

     این رباعی‌ِ مشهور، حاوی پیامی است که در آن روزگار در شعر ما چندان مطرح نبوده است‌، یعنی ارتباط قیام عاشورا با «دردِ دین‌». در مجموع شاعران کهن ما کمتر به این مسایل پهلو گرفته‌اند.

     هم‌چنین بیدل در این رباعی‌، غیرمستقیم به خون شهدای کربلا و تازه‌بودن و جریان همیشگی آن اشاره دارد که این هم در سالهای اخیر در آثار کسانی دیده می‌شود که از دیدگاهی انقلابی به واقعه می‌نگرند و به تداوم این نهضت در همه زمانه‌ها باور دارند.

     بیدل در یکی دو جای دیگر هم به واقعة کربلا نگاهی امروزین دارد:

     برو در کربلا، دیگر مپرس از رمز استغنا

     شهید ناز او از تیغ می‌خواهد دَم آبی‌

     و

     کیست در این انجمن محرم عشق غیور؟

     ما همه بی‌غیرتیم‌، آینه در کربلاست‌

 

برگرفته از کتاب «مرقع صد رنگ» (صد رباعی از بیدل)، محمدکاظم کاظمی



24 دی 1390 885 0

امروز با بیدل

خانه روشن کرده‌ای‌، هشدار، ای مغرور جاه‌

آن‌قدر فرصت ندارد آفتاب روی بام‌

     به راستی این «خانه روشن کرده‌ای‌» در این بیت چیست‌؟ شاید در آغاز به نظر آید که منظور همین روشن کردن خانه است‌، یعنی چراغ افروختن‌. ولی در این صورت یک سخن معمولی خواهد بود و ارتباطی محکم با بقیة بیت نخواهد داشت‌.

     من باری در یکی از آثار مرحوم مهدی اخوان ثالث به تعبیر «خانه روشن کردن‌» برخوردم و فکر می‌کنم که بیدل هم همین معنی را در نظر دارد. آنجا اخوان می‌گوید که بسیار روی می‌دهد که بیماری محتضر و مشرف به مرگ‌، ناگهان یکی دو روز قبل از مرگ‌، به طور مستعجل بهبود می‌یابد. بسیاریها از این بهبود ناگهانی او خوشحال می‌شوند و گمان صحت کامل می‌برند، اما کهنسالان خانواده که تجربة بیشتری دارند، می‌گویند «نه‌، بیمار خانه روشن کرده است‌.» یعنی بهبود ناگهانی او مقدمة خاموشی ابدی اوست‌.

     من متأسفانه اکنون به خاطر نمی‌آورم که این سخن اخوان را در کجا خواندم‌، در کدام کتاب یا مقاله‌. ولی این‌قدر به خاطر دارم که او آن را در مورد نیمایوشیج به کار می‌برد و سرایش شاهکاری مثل «مرغ آمین‌» در واپسین ایام حیات او را یک خانه روشن کردن می‌داند. هم‌چنین به نظرم می‌آید که در مورد سرایش «جغد جنگ‌» (یا دماوندیه‌) از ملک‌الشعرا بهار هم این تعبیر را به کار می‌برد.

     به هر حال با یقین می‌توان گفت که «خانه روشن کرده‌ای‌» در شعر بیدل به اتفاق نیامده است و شاعر بدین معنی اشاره دارد که این جاه و جلال آدمها عمر چندانی ندارد و مقدمة مرگ است‌. ترکیب «آفتاب روی بام‌» مصراع دوم هم دقیقاً این معنی را تأیید می‌کند. می‌دانیم که «آفتاب لب بام‌» هم گاهی به مجاز در مورد کسانی که در واپسین ایام زندگی‌اند، به کار می‌رود. ملاحظه می‌کنید که پیوندی میان این دو تعبیر در شعر بیدل وجود دارد، پیوندی که ممکن است در نظر اول خود را به چشم نزند. وقتی این معانی را در نظر می‌گیریم‌، از شعر بیشتر لذت می‌بریم‌.

     این هم دو بیت دیگر از بیدل در همین معنی‌

     دستگاه ما و من چون صبح بر باد فناست‌

     صحن این کاشانه‌ها یکسر لب بام است و بس‌

     ثبات ناز این‌قدر ندارد بنای اقبال بی‌بقایت‌

     گرفته گیر این که آفتابی رسانده باشی چو بام بر لب‌

 



20 دی 1390 775 0

ما سیاووش‌های نابغه‌ایم کرم ضد آفتاب زدیم‌

پهلوانان شهر جادوییم‌، گام بر آهن مذاب زدیم‌
لرزه بر جان کوه افکندیم‌، بند بر گردن شهاب زدیم‌

نعره تا برکشید پیل دمان‌، بر تنش کوفتیم گرز گران‌
چشم تا باز کرد دیو سپید، بر سرش سنگ آسیاب زدیم‌

... ولی این خوابهای رنگارنگ پاره شد با صدای کشمکشی‌
اسپ ما داشت اژدها می‌کشت‌، لاجرم خویش را به خواب زدیم‌

تیر گز هم اگر به چنگ آمد، که توان‌ِ کمان‌کشیدن داشت‌؟
صبر کردیم تا شود نزدیک‌، خاک بر چشم آن جناب زدیم‌

رخش را در چرا رها کردیم تا که تهمینه‌ای نصیب شود
او به دنبال رخش دیگر رفت‌، ما خری لنگ را رکاب زدیم‌

تا که بوسید دست ما را سیخ‌، گذر از مهره‌های پشتش کرد
این‌چنین برّه روی آتش رفت‌، این‌چنین شد که ما کباب زدیم‌

هفت خوان را به ساعتی خوردیم‌، شهره گشتیم در گرانسنگی‌
لاجرم در مسیر کاهش وزن مدتی صبح‌ها طناب زدیم‌

جوشن پاکدامنی که نبود، و از آن شعله ایمنی که نبود
ما سیاووش‌های نابغه‌ایم کرم ضد آفتاب زدیم‌

محمدکاظم کاظمی


19 دی 1390 1761 0

امروز با بیدل

عذرخواه دوستان هستم که در این مدت وقفه‌ای در به‌روز ساختن مطالب وبلاگ رخ داد و علت هم این بود که چند ماهی از نوشتن فاصله گرفته بودم به خاطر گرفتاریهای شخصی و نیز خستگی ذهنی ناشی از یک دوره طولانی کار قلمی. در این روزها مشغول کاری درباره بیدل هستم و می‌کوشم که ثمرات جنبی آن کار را پیشکش حضور دوستان بکنم.

     این مطلع یکی از غزلهای بیدل است.

     بعد از این از صحبت این دیومردم رم کنم‌

     غول چندی در بیابان پرورم‌، آدم کنم‌

     این یک حقیقت است که فرهنگ زبانی بیدل با حوزة شرقی زبان فارسی قرابت بیشتری دارد. یعنی بسیاری کلمات در شعر بیدل با آن بار معنایی به کار رفته‌اند که در افغانستان کنونی به کار می‌روند و قطعاً در هندوستان‌ِ عصر بیدل به کار می‌رفته‌اند.

     مثلاً کلمة «غول‌» در این بیت چنین حالتی دارد. این کلمه در ایران ناشناخته نیست و نمی‌توان گفت بیدل کلمه‌ای خارج از همین زبان فارسی که در ایران رایج است به کار برده است‌. ولی قضیه اینجاست که «غول‌» اکنون در ایران بیشتر «بزرگی‌» را تداعی می‌کند، چنان که مثلاً می‌گویند «غولهای صنعت‌»، «غولهای سرمایه‌» و حتی «غولهای دانش‌» به معنی «کشورهای بزرگ صنعتی‌»، «سرمایه‌داران بزرگ‌» و «دانشمندان بزرگ‌». با این حسّی که مردم ایران از کلمة «غول‌» دارند، بیت بالا خوب دریافت نمی‌شود. ولی در افغانستان «غول‌» دقیقاً نماد نادانی و حماقت و حتی بالاتر از آن‌، «اصلاح‌ناپذیری‌» است‌، چنان که مثلاً تعبیر «غول زبان‌نفهم‌» دشنام‌گونه‌ای است در مورد آدمهای نادان و زبان‌نفهم‌. این «غول‌» گاهی نیز به صورت «غول بیابانی‌» به کار می‌رود و این دقیقاً چیزی است که در شعر بیدل هم دیده شده است‌:

     به مجنون نسبت سوداپرستانت نمی‌باشد

     ز آدم فرق بسیار است تا غول بیابانی‌

     با این معنی از «غول‌» بیت بیدل بهتر دریافت می‌شود. او می‌گوید حتی غول بیابان هم از این مردم بیشتر قابلیت اصلاح‌پذیری دارد.

     حال به تناسب بحث‌، بد نیست که بیتی دیگر از همین غزل را هم نقل کنیم که من تا چند روز پیش‌، ابهامی بزرگ در آن داشتم. بیت در دیوان چاپ کابل چنین آمده است‌:

     چون خبیث افتاد طبع‌، از طینت ناپاک او

     خوک را حلوا کشم در پیش تا ملزم کنم‌

     معنای مصراع اول این بیت هیچ برایم دانسته نبود. اخیراً و با مراجعه به نسخة عکسی نسخة رامپور هندوستان که به همت آقای علی‌رضا قزوه چاپ شده است‌، دیدم که بیت در اصل چنین بوده است‌:

     چون خبیث افتاد طبع‌، از طعن خبثش باک نیست‌

     خوک را حلوا کشم در پیش تا ملزم کنم‌

     مصراع اول اکنون معنای کاملاً روشنی دارد. می‌گوید وقتی کسی ذاتاً خبیث باشد، از این که او را به خاطر خبثش طعنه بزنند، باکی ندارد. یعنی برای او دیگر مهم نیست‌. اینجا باید شخص را با نیکوکاری و خلق خوش تسلیم کنیم‌، مثل خوکی که حلوا در پیشش بگذاریم تا با این غذای پاکیزه‌، خودش از خوردن آلودگیها دل‌زده شود.

     یادآوری می‌کنم که «ملزم کردن‌» یعنی «کسی را دلیل و برهان قانع کردن‌»، یا «در مباحثه شکست دادن‌». «ملزم‌» و «الزام‌» در شعر بیدل بسیار آمده است و آن بیتها نیز غالباً بدون وقوف بر معنی این کلمه‌، مبهم به نظر می‌آیند. مثلاً بیدل در جایی می‌گوید

     بر حریفان از خموشی غالبیم‌

     گر نباشد بحث ما الزام ما

     حق‌شناسی کو، مروت کو، ادب کو، شرم کو؟

     جهد اهل فضل بر یکدیگر الزام است و بس‌

     در این بیت دوم می‌گوید که اهل فضل‌، تلاش‌شان همین است که یکدیگر را در بحث و جدل شکست دهند. جز این هنری ندارند.



09 دی 1390 742 0
صفحه 5 از 5ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  بعدی   انتها