(آرشیو نویسنده سیده تکتم حسینی)

دفتر شعر

آرزوهای به غارت رفتـــــــه ی اجدادی ام...

تلخ و شیرینم اگر .. تلفیق حزن و شادی ام

هم قفس را می شناسم هم پر از آزادی ام

 

ریشه در تنهایـــــی ام دارد اگر آشفته ام...

ریشه در آوارگـــــــی اندوه مادرزادی ام ...

 

بارها در گورهای دست جمعی دفن شد

آرزوهای به غارت رفتـــــــه ی اجدادی ام

 

کاخ رؤیاهای من آجر به آجر هیـــچ بود

پله پله پوج ِ پوچم .. اوج بی بنیـادی ام ..

 

رو به رو ویرانی ام در جاده های دربه در

پشت سر جا مانده اما خانه ام.. آبادی ام ..

 



01 مرداد 1393 1543 0

برای برگ‌های زرد عمرم، بگو جنگل حنابندان بگیرد


نشسته برف پیری روی مویت، دلم می‌خواست تا باران بگیرد
تنت از خستگی خرد و خمیر است، بیا تا خانه بوی نان بگیرد
بهاران است و تصویری ندارد، پدر پاییز تقصیری ندارد
نمی‌خواهم که در این فصل غربت ، دل پرمهرت از آبان بگیرد
غریب و خسته و بی‌سرپناهم، سیاه است آسمان بخت‌گاهم
برای برگ‌های زرد عمرم، بگو جنگل حنابندان بگیرد
پدر اندوه در دل‌ها زیاد است، سر راه تو مشکل‌ها زیاد است
بگو کی می‌رسد از راه آن روز، که بر ما زندگی آسان بگیرد
خدا قوت نباشی خسته ای ماه، از این دنیای تاریک و پر از آه
خدای یوسف افتاده در چاه، تقاصت را از این زندان بگیرد
خدا را شکر اگر امروز غم هست، حرم هست و حرم هست و حرم هست
خودت گفتی به من امکان ندارد، دل سادات در ایران بگیرد



24 تیر 1393 2111 0

از من تلخ چرا طعم عسل میخواهـــی

 

از من تلخ چرا طعم عسل میخواهـــی

تو چه از این زن زانو به بغل میخواهــی

 

من که غارت زده ی هند نگاهت هستم

از من خاک  نشین تاج محل میخواهــی

 

مشتری نیستــی و راهــی سیاراتـــی

از زمین خورده ترین ماه زحل میخواهــــی

 

در قصاید سخــن هجر به پایان نرسیـــد

پس تو امروز چه از جان غزل میخواهی ...؟

 



31 اردیبهشت 1393 3376 0

برای من که زنم گریه ، گاه سنگین است

هوای گریه در این ایستگاه سنگین است

سکوت سرد تو و بغض راه سنگین است

تو خیـــره می شوی اما مرا نمی بینی ..

نگاه می کنـــی و این نگاه سنگین است

غرور له شده ام را چـــرا نمی فهمــی ؟

برای من که زنم گریه ، گاه سنگین است

برای من که نمی بخشی ام نمی دانــی

چقــدر پاسخ ایـن اشتبـاه سنگیــن است

قبــول .. قلب تو را من شکستــه ام اما ..

قبــــول کن که قبــول گنــاه سنگین است

به روی شانه ی من کوه غصه گاهی هیچ

و گاه بار غمی قدر کاه سنگیــن است ...

نبودن تـــو ، غـــم من ، هجـــوم دلتنگـــی

چقـــدر خلوت این ایستگاه سنگین است ..




20 اسفند 1392 2585 2

هم رفته است از دلم و هم نمی رود

 کوشیدم
تا بکوشم که
هنگامی که ناچارم به کار کردن
به کارم فکر کنم
نه به تو
و چه خوشبختم من
که کوششم
بی نتیجه ماند...

                          "اریش فرید/شاعر اتریشی"

 

هم رفته است از دلم و هم نمی رود
یعنی که عشق از سر آدم نمی رود

افتاد اتفاقی و حالا به سادگی
این حس گنگ مانده ی مبهم نمی رود

مانند سایه ای که رهایم نمی کند...
از فکرم آن خیال مجسم نمی رود

از من گذشت چشم سیاهی که لحظه ای
از خاطرات بخت سیاهم نمی رود

او رفت و جای او غم او ماندگار شد
شادم ولی که از دلم این غم نمی رود...


11 مرداد 1392 2685 8

صامت ...



بادی نیامد تا باران هایِ شورَت را از مزرعه برد

و نسیمی که دست های قدیمی پدر را تازه کند

تو به کهنگی 

به نقس های نم دار خانه ..

به سرفه هایی که گلویت را خشک کنند عادت داشتی ...


بادی نیامد 

و بادی که نیامد دودمانت را برد

کودکانت بوته های خشخاش شدند

و آرزوهایت دود هایی خمیده

حلقه حلقه محو شدند

و چشم هایت تار ...

بعد

بارانی نیامد

و ما به کهنگی عادت کردیم .....






13 فروردین 1392 1356 0

به رسم خاطره هامان ...

 



آنچه را که می نویسم

چون یادگاری

ازتو

در جهان خواهد

ماند

        "بیژن جلالی"


 

و پابــه پای تـــو آمــــد و پا بــــه پات نشست                    

دلــــم اگر چه گرفـت و دلــــم اگر چه شکست ...

 

به رسم خاطره هامان همیشه چشم به چشم

همیشه شانه به شانه همیشه دست به دست

 

گــــــره زدم بــــــه خیــالـت حقـیـــقت خـــــــــود را

تویی به موی من آشفتـــــه من به بوی تو مست

 

منـــــم شبیـــه حضــــوری که هست امـــا نیست

تویـــی شبیه خیالـــی که نیست امـــــا هسـت ...

 

 چــــــه روزهای سیاهــــی که بی تو سهم دلـــم

سکـــوت بود و سکـــوت و شکست بود و شکست

 

و پـــرســــه های شبــانـــــه کنــــــــار دلتنــــگــــی

رسیــــده بــــی تو جهــــانم به کوچـــه ای بن بست ...

 

 

 



01 اسفند 1391 2085 0

تویی شبیه خیالی که نیست اما هست...

و پا به پای تو آمد و پا به پات نشست
دلم اگرچه گرفت و دلم اگرچه شکست

به رسم خاطره هامان همیشه چشم به چشم
همیشه شانه به شانه همیشه دست به دست

گره زدم به خیالت حقیقت خود را
تویی به موی من آشفته من به بوی تو مست

منم شبیه حضوری که هست اما نیست
تویی شبیه خیالی که نیست اما هست...

چه روزهای سیاهی که بی تو سهم دلم
سکوت بود و سکوت و شکست بود و شکست

و پرسه های شبانه کنار دلتنگی
رسیده بی تو جهانم به کوچه ای بن بست


20 بهمن 1391 6514 4

...

دیروز ، امروز بود ...



20 دی 1391 1359 0

داغ های جاودانه ...



گریه می کنم که آب مهر مادر شماست
گریه می کنم که گریه نام دیگر شماست

دست های رو به آسمان نخل ها هنوز ...
در پی ِ اجابت دعای خواهر شماست

باغ ِ داغ های جاودانه اید و لاله ها
زخم های بی شمار روی پیکر شماست

تشنه لب به قصد بوسه آمده چه باشتاب
تیغ آب دیده ای که در برابر شماست

از فدک به ارث می برم دل شکسته را
گریه می کنم که آب مهر مادر شماست ...

 




12 دی 1391 2111 3

تاریکی ...


کنار خودم راه می روم 

در قامت پالتویی که در نبضش

انتقام پلنگی ماده خوابیده 

و خونم را می مکد

حشره ای که روی پوستش

بیداری ام را قلقلک می دهد ...

 

کنار خودم دراز می کشم

در حجم وحشتناکی از تاریکی

 و خوابم را به هم می ریزد

تنهایی ِ سرما خورده ای

که روی صندلی راحتی اش

قژقژ می کند ...

 

در انتهای هفته هایی

که انگشت اشاره

نشانم می دهد

بالای سرم می نشینم

و به مستطیلی خیره می شوم

که لبخند تجزیه شده ام را

قاب گرفته ....




20 آذر 1391 1447 1

عطر سیب از شال های سبز مخمل گم شده ...

آسمان است این که در گودال مقتل گم شده
یا که دنیـــــای زنـــــی آشفته بر تل گم شده؟

می دود هر سو نگاهش در سکوتی هولناک ...
در میـــان دودها سوسوی مشعـــل گم شده
...
شعله بر دامن ، پریشان می دود هر سو زنی
دختـــری در بیــن خار و خــون و تاول گم شده ...

بــرق دنــــدان شغــــالان و هجــــوم سایه ها
آهویـــی در وحشت شبهای جنـــگل گم شده
...
گـــــریه کردم ، گـــــریه، مثل مادری که ناله اش
در صـــــدای تعــــزیه خوان های مقتل گم شده

 

 


04 آذر 1391 2464 3

...


یقین دارم که شک افتاده در کفر و در ایمانم

که جبرائیل چشمان تو وحی تازه ای دارد ...





25 آبان 1391 1519 0

روی دیوار دلم سایه ای از قامت توست

 

مثل تنهایی من قد بلندی داری ...

 



15 آبان 1391 1824 0

به اویی که ...

 

تمام حاصلم را در بساط شهر گستــــردم

خریداری ندارد بیـــن این بـــی دردها دردم

 

زنی از نسل اشرافی ترین غم های تاریخم

که در خاموشی افسانه هایم زندگی کردم

 

اگر آواره ام ، گـــم کرده ام ایل و تبـــارم را...

که در سردرگمی هایم به دنبال تو می گردم

...

خیابان خواب چشمان تو در این شهر خاموشم

اگر چشـــم تو را پیدا نمی کردم چه میـــکردم ..

 

نسیمــی از شمال شرق از بلـخـــم تماشاکــن

که رقصــی مولوی تر از غـــزل هــای تو آوردم ...

 

 



10 مهر 1391 2410 3

 

و مــی دانســــت که هرگــــز مرگــــ پایان کبوتـــــر نیســــتــــــــــ ...

 



16 شهریور 1391 2077 0

ناگهان دیوار ...

 

گویا غم پنهان مرا کاشتـه است

انـدوه فــراوان مرا کاشتــه است

 

از حال من انگار خبر داشت فروغ

در باغچه دستان مرا کاشته است ...

 

 



31 مرداد 1391 1369 0

بی تو...

 

تمام روزهایی که

بی تو زندگی کرده ام

روزهایی ست که

زندگی نکرده ام...

 

 


11 مرداد 1391 1697 0

دارا و ندار...

از داشته ها تو را دارم

و از نداشته ها تو را...



10 مرداد 1391 1625 0

در آغوش دلتنگی ...

 

یا بافه ی گیســوش شال گردنــت باشد

یا تار و پــــود نازک پیــــراهنـــت باشد ...

 

هر شب بپیچد درنفس هایش نفس هایت

پیچـــیده در باغ تنــش عطـــر تنـــت باشد

*

این ها خیالات زنی غمگین و دیوانه ست

وقتی که شب ها در تب بوسیدنت باشد

 

وقتی که چشم شعرهای تیره اش هستی

ای کاش چشــم شعرهای روشنت باشد

 

ای کوه آرامــش پناهش هستــی و بگذار

آهــوی وحشـــی دلـش بر دامنــت باشد

 

از اضـطـــراب روزهــای رفتــه مــی آیـد

تا لحــظه ی آخـــر کنار ماندنـــت باشد ...

 

 



09 مرداد 1391 1207 0
صفحه 3 از 5ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  بعدی   انتها