(آرشیو پدیدآورنده سیده تکتم حسینی)

دفتر شعر

به رسم خاطره هامان ...

 



آنچه را که می نویسم

چون یادگاری

ازتو

در جهان خواهد

ماند

        "بیژن جلالی"


 

و پابــه پای تـــو آمــــد و پا بــــه پات نشست                    

دلــــم اگر چه گرفـت و دلــــم اگر چه شکست ...

 

به رسم خاطره هامان همیشه چشم به چشم

همیشه شانه به شانه همیشه دست به دست

 

گــــــره زدم بــــــه خیــالـت حقـیـــقت خـــــــــود را

تویی به موی من آشفتـــــه من به بوی تو مست

 

منـــــم شبیـــه حضــــوری که هست امـــا نیست

تویـــی شبیه خیالـــی که نیست امـــــا هسـت ...

 

 چــــــه روزهای سیاهــــی که بی تو سهم دلـــم

سکـــوت بود و سکـــوت و شکست بود و شکست

 

و پـــرســــه های شبــانـــــه کنــــــــار دلتنــــگــــی

رسیــــده بــــی تو جهــــانم به کوچـــه ای بن بست ...

 

 

 



01 اسفند 1391 1653 0

تویی شبیه خیالی که نیست اما هست...

و پا به پای تو آمد و پا به پات نشست
دلم اگرچه گرفت و دلم اگرچه شکست

به رسم خاطره هامان همیشه چشم به چشم
همیشه شانه به شانه همیشه دست به دست

گره زدم به خیالت حقیقت خود را
تویی به موی من آشفته من به بوی تو مست

منم شبیه حضوری که هست اما نیست
تویی شبیه خیالی که نیست اما هست...

چه روزهای سیاهی که بی تو سهم دلم
سکوت بود و سکوت و شکست بود و شکست

و پرسه های شبانه کنار دلتنگی
رسیده بی تو جهانم به کوچه ای بن بست


20 بهمن 1391 4826 1

...

دیروز ، امروز بود ...



20 دی 1391 1057 0

داغ های جاودانه ...



گریه می کنم که آب مهر مادر شماست
گریه می کنم که گریه نام دیگر شماست

دست های رو به آسمان نخل ها هنوز ...
در پی ِ اجابت دعای خواهر شماست

باغ ِ داغ های جاودانه اید و لاله ها
زخم های بی شمار روی پیکر شماست

تشنه لب به قصد بوسه آمده چه باشتاب
تیغ آب دیده ای که در برابر شماست

از فدک به ارث می برم دل شکسته را
گریه می کنم که آب مهر مادر شماست ...

 




12 دی 1391 1737 3

تاریکی ...


کنار خودم راه می روم 

در قامت پالتویی که در نبضش

انتقام پلنگی ماده خوابیده 

و خونم را می مکد

حشره ای که روی پوستش

بیداری ام را قلقلک می دهد ...

 

کنار خودم دراز می کشم

در حجم وحشتناکی از تاریکی

 و خوابم را به هم می ریزد

تنهایی ِ سرما خورده ای

که روی صندلی راحتی اش

قژقژ می کند ...

 

در انتهای هفته هایی

که انگشت اشاره

نشانم می دهد

بالای سرم می نشینم

و به مستطیلی خیره می شوم

که لبخند تجزیه شده ام را

قاب گرفته ....




20 آذر 1391 1161 1

عطر سیب از شال های سبز مخمل گم شده ...

آسمان است این که در گودال مقتل گم شده
یا که دنیـــــای زنـــــی آشفته بر تل گم شده؟

می دود هر سو نگاهش در سکوتی هولناک ...
در میـــان دودها سوسوی مشعـــل گم شده
...
شعله بر دامن ، پریشان می دود هر سو زنی
دختـــری در بیــن خار و خــون و تاول گم شده ...

بــرق دنــــدان شغــــالان و هجــــوم سایه ها
آهویـــی در وحشت شبهای جنـــگل گم شده
...
گـــــریه کردم ، گـــــریه، مثل مادری که ناله اش
در صـــــدای تعــــزیه خوان های مقتل گم شده

 

 


04 آذر 1391 1934 3

...


یقین دارم که شک افتاده در کفر و در ایمانم

که جبرائیل چشمان تو وحی تازه ای دارد ...





25 آبان 1391 1292 0

روی دیوار دلم سایه ای از قامت توست

 

مثل تنهایی من قد بلندی داری ...

 



15 آبان 1391 1443 0

به اویی که ...

 

تمام حاصلم را در بساط شهر گستــــردم

خریداری ندارد بیـــن این بـــی دردها دردم

 

زنی از نسل اشرافی ترین غم های تاریخم

که در خاموشی افسانه هایم زندگی کردم

 

اگر آواره ام ، گـــم کرده ام ایل و تبـــارم را...

که در سردرگمی هایم به دنبال تو می گردم

...

خیابان خواب چشمان تو در این شهر خاموشم

اگر چشـــم تو را پیدا نمی کردم چه میـــکردم ..

 

نسیمــی از شمال شرق از بلـخـــم تماشاکــن

که رقصــی مولوی تر از غـــزل هــای تو آوردم ...

 

 



10 مهر 1391 1684 3

 

و مــی دانســــت که هرگــــز مرگــــ پایان کبوتـــــر نیســــتــــــــــ ...

 



16 شهریور 1391 1730 0

ناگهان دیوار ...

 

گویا غم پنهان مرا کاشتـه است

انـدوه فــراوان مرا کاشتــه است

 

از حال من انگار خبر داشت فروغ

در باغچه دستان مرا کاشته است ...

 

 



31 مرداد 1391 1065 0

...

من به رنج های کوچک قانع نیستم
رنج های بزرگتری می خواهم
تا جهان بزرگتری خلق کنم ...


11 مرداد 1391 1271 0

نامت...

نامت با تمام نام های متفاوت 

تفاوتی عجیب دارد

آرامشی که

مضطربم می کند ...

 

 


11 مرداد 1391 1124 0

بی تو...

 

تمام روزهایی که

بی تو زندگی کرده ام

روزهایی ست که

زندگی نکرده ام...

 

 


11 مرداد 1391 1375 0

دارا و ندار...

از داشته ها تو را دارم

و از نداشته ها تو را...



10 مرداد 1391 1245 0

در آغوش دلتنگی ...

 

یا بافه ی گیســوش شال گردنــت باشد

یا تار و پــــود نازک پیــــراهنـــت باشد ...

 

هر شب بپیچد درنفس هایش نفس هایت

پیچـــیده در باغ تنــش عطـــر تنـــت باشد

*

این ها خیالات زنی غمگین و دیوانه ست

وقتی که شب ها در تب بوسیدنت باشد

 

وقتی که چشم شعرهای تیره اش هستی

ای کاش چشــم شعرهای روشنت باشد

 

ای کوه آرامــش پناهش هستــی و بگذار

آهــوی وحشـــی دلـش بر دامنــت باشد

 

از اضـطـــراب روزهــای رفتــه مــی آیـد

تا لحــظه ی آخـــر کنار ماندنـــت باشد ...

 

 



09 مرداد 1391 910 0

بی عنوان ...

من و عشقی پراز رسوایی محض

سکوت مطلق و تنـــهایـــی محض

شکســـت بغض هایــــم را ندیدی

تو با چشمــــی پر از زیبایی محض



06 مرداد 1391 951 0

زنی که شال می بافد...


خیالات خودش را خسته و بی حال می بافد
به یاد کودکش امشب زنی که شال می بافد

زمستان فصل مرگ آرزو هایش رسید اما ...
نشسته با دلی از عشق مالامال می بافد

به یاد گونه های سرخ طفلش سخت می گرید
و در پایین شال او دو سیب کال می بافد

تجسم می کند لبخندهای دلربایش را
و بر لبهای شالش دانه دانه خال می بافد

و می داند که هرگز مرگ پایان کبوتر نیست
کبوتر بچه ای را با هزاران بال می بافد
...

گل پونه، گل شب بو، بخواب ای ماه غمگینم ...
و رشته رشته لالایی میان شال می بافد ...


03 مرداد 1391 2214 2

درد _ دل ...

 

حس می کنم کنار تو کم کم غریب تر ...

این روزها که پیش خودم هم غریب تر ...

 

وقتی میان این همه شاعـــــر غریبـــه ام

باید کنـــــــار این همــــــه آدم غریــب تر ...

 

حالا که تیـــک تــاک زمـــان تـــــو نیـــستم

در نبض های قافیــــه تکتـــــم غریــــب تر ...

 

 



03 مرداد 1391 1269 0

غربت ...

 

غریبم

شبیه جمعه های قد بلندی که سرمه می کشند و

به انتظار می ایستند

غریبم ...

 



23 تیر 1391 819 0
صفحه 3 از 4ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  بعدی   انتها