(آرشیو نویسنده مرتضی امیری اسفندقه)

دفتر شعر

کلاف کور طبعم را، سر انگشت تو وا مي کرد


نشد امشب بيايي تا به پاي تو سر اندازم
در افتم با غم و از بيخ بنيادش بر اندازم

کلاف کور طبعم را، سر انگشت تو وا مي کرد
اگر مي آمدي، صدها غزل مي شد سر اندازم

تو افشا مي کني در جمع  رازم را، تو، آري تو
گناهش را چرا بر گردنِ چشمِ تر اندازم؟

تفأل مي زنم خير است اما حال من اين نيست
چگونه مي توانم بي تو مي در ساغر اندازم؟

براي دفع چشم بد، چرا اين دود و اين اسفند؟
خودم را کاشکي در پاي تو در مجمر اندازم
::
تو را کم داشتم ديشب وگرنه مي توانستم
در آن معراج، جبرائيل را از پا در اندازم

وگرنه مي توانستم چنان بالا پريدن را
که جبرائيل را در آتشِ  جلوه پَر اندازم
::
مرا بگذار تا سقف فلک را گرم بشکافم
مرا بگذار تا در خويش طرحي نو در اندازم

کدامين رختخواب اي پير امشب مي کند گرمت؟
نشد امشب بيايي تا برايت بستر اندازم



26 دی 1393 1807 1

خوردن سیلی ز یاران در غزل گفتن نداشت

به محفلی که سخن از لطایف غزل است
قصیده هر که بخواند خروس بی‌محل است
***
با تو اگر دوباره قراری نداشتم
هرگز به کار آینه کاری نداشتم
مثل دلم تمامی آیینه‌های من
درهم‌شکسته بود که یاری نداشتم
ای عشق! ای تولد دیگر! خوش آمدی
وقتی که هیچ راه فراری نداشتم
بین هزار آینه کوچک و بزرگ
آیینه‌ات شدم که غباری نداشتم
***
ما قصیده گرچه بسیار و مسلّم گفته‌ایم
عاشقانه در جوانی‌ها غزل هم گفته‌ایم
چه غزل‌ها زیر باران شبانه... تازه... تر...
چه غزل‌ها زیر برف صبح، نم‌نم گفته‌ایم
چه غزل‌ها در جنوب داغ سرشار از عطش
چه غزل‌ها در شمال سبز و خرم گفته‌ایم
خوردن سیلی ز یاران در غزل گفتن نداشت
در قصیده گفته‌ایم و سخت محکم گفته‌ایم
برنمی‌داریم دست از آرمان‌های وطن
بارها این قصه را در گوش عالم گفته‌ایم

 



24 تیر 1393 2746 1

هزار عاشقِ حيرانِ بدتر از من داشت


مَليله دوز لباسي بنفش بر تن داشت
به جاي چشم، دو فانوسِ سبزِ روشن داشت

شِنِل به دوش، به ميدان شهر آمده بود
به چشم، جاذبه اي مست و مرد افکن داشت

کشانده بود به دنبال خويش مردم را
هزار عاشقِ حيرانِ بدتر از من داشت

چنان پريچه ي پاکي نديده بودم هيچ
کدام کوچه ي گمنامِ شهر، مسکن داشت؟

تنش به مخملِ نازِ حرير مي مانست
ميانِ سينه اگرچه دلي از آهن داشت

به دورِ گردنِ مرمر به جاي گردن بند
قسم به عشق که خون مرا به گردن داشت
::
ميانِ همهمه ي عابران گمش کردم
نديده بودمش اي کاش! گرچه ديدن داشت



15 تیر 1393 850 0

گذشت عمر و من و تو در اشتباهِ هميم

من و توشاهد بخت بد و سياه هميم
پناهگاه نداريم، در پناهِ هميم

غم مني تو و من غُصّه ي تو ام، آري
من و تو اشکِ هميم و من و تو آهِ هميم

به غم گساريِ ما هيچ کس نمي آيد
براي عقده گشايي من و تو چاهِ هميم

چگونه مي گذرد روزها و شبهامان!
فقط من و تو در اين انزوا گواه هميم

کسي مُسبّب اين سوگ، اين مصيبت نيست
به عشق و عاطفه سوگند! ما تباهِ هميم

تو عاشقِ مني و من دچارِ تو افسوس!
گذشت عمر و من و تو در اشتباهِ هميم
::
به هم اجازه نداديم تا رها باشيم
من و تو مثل دو ديوار سدّ راه هميم



15 تیر 1393 575 0

شاعر! شب است، وقتِ تغزّل، قيام کن

شاعر! شب است، وقتِ تغزّل، قيام کن
شب را به احترامِ غزل، احترام کن

نقبي بزن به باطنِ شفّافِ واژه ها
يعني: نفوذ در ملکوتِ کلام کن

از راه مي رسد به سلامت سفيرِ صبح
از جا بلند شو به تشهّد، سلام کن

تنگ غروب، زمزمه اي داشتي، چه شد؟
شعري شروع کرده اي، آن را تمام کن

شعر سپيد نيز، سياه است بي حضور
شاعر بس است، ترکِ خواص و عوام کن

داري به پاي قافيه ها پير مي شوي
فکري براي اين همه پيک و پيام کن
::
سِحرِ حلال، سايه ي نطق نبوّت است
بر خود به پاسِ وحي، غزل را حرام کن
::
اي عشق! اي به گردنِ تو خون عاشقان!
وقتش رسيد، خونِ مرا هم به جام کن



15 تیر 1393 400 0

بودن نمانده است و نبودن نمانده است


راهي به غير آينه بودن نمانده است
ديدن کجاست؟ حال شنودن نمانده است

بودن؟ نبودن؟ آه! همان پرسش قديم
بودن نمانده است و نبودن نمانده است

درهاي بسته را نَفَست باز مي کند
قفلي براي باز گشودن نمانده است

پرچينِ  باغ هاي اجابت خراب شد
يعني که حاجتي به ربودن نمانده است

آنجا رسيده ام که مجالِ کلام نيست
وقتي براي شعر سرودن نمانده است



15 تیر 1393 819 0

مرگ مانند نَفَس با من و تو همراه است


گوش بسپار که از مرگ خبر مي آيد
خبر از مرگ چنين تازه و تر مي آيد

بر نمي آيد از دستِ کسي کاري هيچ
کار از مرگ در اين واقعه بر مي آيد

مرگ مانند نَفَس با من و تو همراه است
گرمِ جوش است و گريزان به نظر مي آيد

هرکجا دلهره اي هست علاجش مرگ است
قصّه ي دغدغه با مرگ به سر مي آيد

زندگي چشم و چراغي به جز از مرگ نداشت
مرگ مي آيد و انگار سَحَر مي آيد

هرکجا خاک کنيد اين دلِ نوراني را
به خودِ مرگ قسم، آينه در مي آيد
::
تا کجا چهره به چهره بنشينم با مرگ؟
منتظر مانده ام، افسوس، مگر مي آيد؟!



15 تیر 1393 482 0

من نيز مانند شما، از پشت خنجر خورده ام


اي بي نشانه نام ها! اي بي ستاره شانه ها!
بدبخت ها! بيچاره ها! آواره ها! بي خانه ها!

همشهريان مضطرب! همسايگان منقلب!
با سوسک ها هم سفره ها! با موش ها هم لانه ها!

مثل شمايم من، هلا! مجهول و بي کس بي محل
مثل شمايم من، هلا! اي در وطن بيگانه ها

من نيز مانند شما، آهي ندارم در بساط
با شمع خلوت مي کنم در خاليِ کاشانه ها

مثل شما وامانده ام، بسيار در سرخوردگي
مثل شما خوابيده ام، بسيار در ويرانه ها

اي زندگي را باخته بر تخته نردِ سادگي
اي خويشتن را سوخته، احمق تر از پروانه ها

من نيز مانند شما، از پشت خنجر خورده ام
مثل شما بازيچه ام، بازيچه ي افسانه ها
::
ترفند و تسخر، تفرقه، تهمت، تغلّب، بس کنيد
ديوانه دارم مي شوم، از دستتان ديوانه ها...!



15 تیر 1393 724 0

مي روم که برگردم، رفته اي که برگردي


مثل من پر از درمان، مثل من پر از دردي
با تمام خوبي ها مثل من بد آوردي

در تو مثل من چيزي ثابت و منظم نيست
اجتماع ضدّيني، آتشي ولي سردي

هم نشانه ي عشقي، هم نمادِ بي مهري
مثل من گل سرخي، مثل من گل زردي

من نجابت خود را مثل تو تلف کردم
تو جوانيِ خود را مثل من هدر کردي

اين جداييِ نزديک، جاودان نخواهد ماند
مي روم که برگردم، رفته اي که برگردي



15 تیر 1393 358 0

شعر افتاده به جانم امشب

 
نه معاني نه بيانم امشب
صاحبِ طبعِ روانم امشب
 
جوششِ شعر زمين گيرم کرد
شعر افتاده به جانم امشب
 
آينه ها چه به من مي گويند؟
نگرانم نگرانم امشب
 
مي کشد سر به فلک شعله ي شوق
از تنورِ هيجانم امشب
 
نشکند نرخِ مرا حتّي مرگ
ها خدايي! که گرانم امشب
 
فارغ از روشني و تاريکي 
نه يقينم نه گمانم امشب
 
اين همه شعر و منِ تشنه؟ خوشا!
آب افتاده دهانم امشب
 
چترِ آرامشِ من شاعري است
باز در امن و امانم امشب
 
نکته هاي غزلِ حافظ را
مي دهد دل به زبانم امشب
::
چه کنم با نفسِ بي تابم؟
شعر افتاده به جانم امشب
 


07 تیر 1393 715 1

فروغِ تازه ي من! من هنوز بيدارم

 
مرا گرفت نگاهت، تمام شد کارم
بيا بلند بگويم که دوستت دارم
 
در انتظارِ ملاقاتِ نيستي بودم
ولي کشيد دوباره به عاشقي کارم
 
دوباره زندگي ام از ترانه سرشار است
دوباره عکس کسي هست روي ديوارم
 
طلوع مي کند از پشت کوه ها خورشيد
فروغِ تازه ي من! من هنوز بيدارم
 
وداع مي کني و بُغض مي کنم، شب خوش!
هزار و يک غزلِ عاشقانه مي بارم
 


07 تیر 1393 604 0

شاعر! طريق زمزمه تغيير کرده است

شاعر! به فکر کوچ از اين کوچه سار باش
بر اسبِ بادپاي تأمّل سوار باش
 
با او قرار بسته اي اي تخته بندِ تن!
مثل نسيم در به در و بي قرار باش
 
شاعر! هنوز شعر شريفي نگفته اي
شاعر! هنوز...، آه! برو شرمسار باش
 
چيزي نمانده است بپوسي در اين سکون
از پيله هاي وهم به فکر فرار باش
 
عمرت به وصفِ سبزه گذشت و به شرح باغ
يک بار هم بيا و سراپا بهار باش
 
شاعر! شروع کن به صفا دادن خودت
شاعر! زلال مثل دلِ جويبار باش
 
پلکِ شهود مي پرد از شوقِ ديدنت
آيينه باش آينه ي بي غبار باش
 
تقسيم مي کنند سحر شعر ناب  را
شاعر! به پاس شعر سحر زنده دار باش
::
شاعر! طريق زمزمه تغيير کرده است
شاعر! بيا و شاعر اين روزگار باش
 


07 تیر 1393 368 0

کشيده است به رسوايي و جنون کارم

کشيده است به رسوايي و جنون کارم
ميان جمع بگويم که دوستت دارم؟!
 
که دستگيري ام اي عشق مي کند آيا
خدا نکرده اگر از تو دست بردارم؟
 
گرفت بارِ غمت را به دوش هر کس، مُرد
خبر دهيد که من زنده زير آوارم
 
مراقبم که مبادا تُهي شوم از تو
قسم به چشمِ تو! در خواب نيز بيدارم
 
شبيهِ اسفندم بي قرارِ گريه ي سير
شب و غروب و سحر، صبح و ظهر مي بارم
 


07 تیر 1393 1509 0

خوشا که باز به چشمانِ تو نگاه کنم

 
دوباره روزِ دلم را خوشا سياه کنم
خوشا که باز به چشمانِ تو نگاه کنم
 
تو را به عشق، مخواه  اي شريکِ غربتِ من!
تو باشي و منِ افتاده سر به چاه کنم
 
چراغ بر سر راهم بگير با چشمت
که زير سايه ي اين نور، رو به راه کنم
 
درست بود حکاياتِ توبه و تقوا
ولي دوباره خوشا تا من اشتباه کنم
 
طبيب کيست در اين شهر بي در و پيکر
خوشا مراجعه از نو به اشک و آه کنم
 
حرام باد مرا مستيِ تماشايت
اگر نگاه پس از چشم تو به ماه کنم
 


07 تیر 1393 451 0

آتش به خشک و تر زديم و زندگي سوخت

اسفند من! باران بگو جَر جَر ببارد
بر پشت بام خانه ي هاجر ببارد
 
آتش به خشک و تر زديم و زندگي سوخت
کاري بکن باران به خشک و تر ببارد
 
در کوچه هاي خالي از بازي برقصد
بر خانه هاي بي در و پيکر ببارد
 
اسفندِ من! تو آخرين ماهي، الهي!
بارانِ تو بر اول و آخر ببارد
 
شايد پس از تو رنگ باران را نبينم
يک سر بگو اسفند من! يک سر ببارد
 
تو پخته تر از ماه هاي چار فصلي
باران بگو تا با تو باران تر ببارد
::
همسايگان! وقتي که باران هست، حيف است
از آسمان روي زمين گوهر ببارد
 
اسفند شد همسايگان! پرواز! پرواز!
بادا که صبحِ زود بال و پر ببارد
 


07 تیر 1393 524 0

دوست دارمت خیلی، بین خودمان باشد

بو نبرده همسایه، سعی کن نهان باشد

دوست دارمت خیلی، بین خودمان باشد

 

چشمه چشمه آوازم سبزه سبزه شادابی

این جوانه را بگذار همچنان جوان باشد

 

انجماد جان از نو، ذوب شد زلالی شد

طبع من هوس دارد باز هم روان باشد

 

قفل بسته را وا کن واژه ای مهیا کن

بار ذهن من بگذار بر سر زبان باشد

 

زندگانی بی عشق انتحار تدریجی ست

آمدن نمی صرفد این قدَر گران باشد

 

ناگهان به سروقتم آمد و نجاتم داد

بوی زندگی دارد هر چه ناگهان باشد

 

در حریق حیرانی زنده زنده می سوزد

از بلای این جلوه هر که در امان باشد

 

پله ای بیا پایین ای اجابت شیرین!

دست های من تا کی رو به آسمان باشد

 

ای دل ای دل تنها! عشق آمده هو! ها!

هیچ کس نمی خواهم با تو مهربان باشد

 



03 خرداد 1393 4328 3

از سر نام تو سنگینی القاب افتاد

عاقبت جان تو در چشمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی مهتاب افتاد
پیچشت داد خدا، در نفست تاب افتاد

نور در کاسه‌ی ظلمت‎زده‌ی چشمت ریخت
خواب از چشم تو ای شیفته‌ی خواب، افتاد

کارت از پیله‌ی پوسیده به پرواز کشید
عکس پروانه برون از قفس قاب افتاد

چشمه شد، زمزمه شد، نور شد و نیلوفر
آن دل مرده که یک چند به مرداب افتاد

عادتت بود که تکرار کنی «بودن» را
از سرت زشتی این عادت ناباب افتاد

ماه را بی‌مدد تشت تماشا کردی
چشمت از ابروی پیوسته به محراب افتاد

چه کشش بود در آن جلوه‌ی مجذوب مگر
که به یک جذبه چنین جان تو جذاب افتاد

چهره‌ی واقعی‌ات را به تو برگرداندند
از سر نام تو سنگینی القاب افتاد

شهد سرشار شهادت به تو ارزانی باد
آه از این مردن شیرین، دهنم آب افتاد

امشب از هرم نفس‌های اهورایی تو
گرم در دفتر من، این غزل ناب افتاد



16 آبان 1392 1687 0

ای خضر شعر! زنده بمانی، بمان! بمان!



چند ماهی بود شعری بر لبم جاری نمی‌شد
یك دو بیتی گفتم اما سست با اكراه گفتم

امشب از یمن نگاهت، ای نگاهت باغ رویش
یك رباعی، یك قصیده، یك غزل دلخواه گفتم

شاد در ایوان نشستم با تو در مهتاب، بی‌تاب
چند بیتی مثنوی هم زیر نور ماه گفتم

نیمه‌شب شد شب‌به‌خیری گفتم و اشكی فشاندم
وقت رفتن یك غزل هم با ردیف آه گفتم

بازمی‌گشتم به خانه مست از افسون شعرت
مستزادی عاشقانه در میان راه گفتم

قطعه‌ای را هم كه می‌خوانی همان شب مست و بی‌خود
خواب بودم، خواب می‌دیدم تو را ناگاه گفتم

***
مثل درخت تازه‌نشانده، جوان بمان
دور از هجوم و حمله باد خزان بمان

طبع بهاری تو، زمستان ندیده است
ای باغ پر شكوفه! همیشه جوان بمان

برگشته‌ای دوباره به پنجاه سالگی
هشتاد و چند سال دگر هم‌چنان بمان

پیری و از جوانی حافظ جوان‌تری
ای صائب زمانه! كلیم زمان! بمان

می‌خواهم از خدا كه هزاران هزار سال
ای خضر شعر! زنده بمانی، بمان! بمان!

دریا كه هیچگاه به پیری نمی‌رسد
پرجوش و پرخروش، كران تا كران بمان

از شاعر بزرگ پُر است آن جهان، بس است
ای شاعر بزرگ! تو در این جهان بمان

روی زمین فرشته شدن كار مشكلی‌ست
ای بهتر از ملائك هفت آسمان! بمان

اسفند دود می‌كندت عشق، هر سحر
از چشم‌زخم مدعیان در امان بمان


03 مرداد 1392 2784 0

زبان نبود، خود ذوالفقار مولا بود...

حسین بود و تو بودی، تو خواهری کردی
حسینِ فاطمه را گرم، یاوری کردی

غریب تا که نماند حسینِ بی عبّاس
به جای خواهری آنجا برادری کردی

گذشتی از همه چیزت به پای عشق حسین
چه خواهری تو؟ برادر! که مادری کردی

تو خواهری و برادر، تو مادری و پدر
تو راه بودی و رهرو، تو رهبری کردی

پس از حسین، چه بر تو گذشت؟ وارث درد!
به خون نشستی و در خون شناوری کردی

پس از حسین تو بودی که شرح عصمت را
که روز واقعه را یادآوری کردی

به روی نیزه سرِ آفتاب را دیدی
ولی شکست نخوردی و سروری کردی

حسینِ دیگری آنجا پس از حسین شکُفت
تو با حسین، پس از او، برابری کردی

چه زخم ها که نزد خطبه ات به خفّاشان
زبان گشودی و روشن سخنوری کردی

زبان نبود، خود ذوالفقار مولا بود
سخن درست بگویم، تو حیدری کردی

تویی مفسّر آن رستخیز ناگاهان
یگانه قاصد امّت! پیمبری کردی

بدل به آینه شد خاک کربلا با تو
تو کیمیاگری و کیمیاگری کردی

حسین بود و تو بودی، تو خواهری کردی
حسین فاطمه را گرم، یاوری کردی



05 خرداد 1392 2160 0

اسفند (۵)

آمد از راه به شادابی و شنگی اسفند
بسته شد باز میان من و شادی پیوند



قصیده واره ی اسفند (۵)


اسفندِ امسالین چرا پَر، وا نکردی؟
پرواز در این ماهِ بی پروا نکردی

خانه تکانی - رؤیتِ نادیدنی هاست
گم کرده هایت را چرا پیدا نکردی



باران به چشمه فیضِ اقیانوس بخشید
ای قطره! خود را - حیف شد!- دریا نکردی

با دغدغه هایِ زمینی خواب رفتی
یادی چرا از عالمِ بالا نکردی

دیدی جوانه می زند شمشمادِ کوچه
شرم از شعورِ خویشتن امّا نکردی

دیدی جنون کرده درختِ بید مجنون
اما جنونِ خویش را رسوا نکردی

سرّ سَتوری را دختان با تو گفتند
در بود ماندی بود را بودا نکردی

می شد تو هم جاری شوی در موجِ باران
خالی حبابِ من! چرا خود را نکردی

آن جا که باران زندگانی هدیه می داد
اَموات را هم جُرعه ی اَحیا نکردی

کشکولت از فقر و فنا امسال خالی است
امسال مدحِ حضرتِ مولا نکردی

پُر بودی و تاوَل زدی بر روی امواج
خود را خراب ای پُل چرا آن جا نکردی

امسال هم از میوه ی ممنوع خوردی
یاد از هبوطِ آدم و حوا نکردی

آه از نمایش دادنت در صحنه ی جمع
با خود چرا یک واقعه تنها نکردی

طاووسِ علّییّن و زاغ و خمره ی رنگ
امسال مشتِ خویشتن را وا نکردی



بیتِ گریزی داشت گویا این قصیده
خاموش ماندی بیت را گویا نکردی

یک بار دیگر بیت را تکرار کن، آه
لفظی به لب آوردی و معنا نکردی



کشکولت از فقر و فنا، امسال خالی است
امسال، مدحِ حضرتِ مولا - نکردی

امسال مدحِ حضرتِ مولا؟، دریغا!
مدح علیِ عالی اعلا نکردی

رفتی سراغ حاشیه - واماندی از متن
عشقی برای خویش - دست و پا نکردی

عشق علی پالایش روح از پلیدی است
امسال - زشتِ حویش را- زیبا نکردی

می شد که هویی بر کشی از عمقِ سینه
افسوس! غیر از هی هی و هی ها نکردی

دف می زد از عشقِ علی - بارانِ اسفند
امّا سماعی در دل شب ها - نکردی



اسفند امسالین - چرا- پَر وا نکردی
پرواز - در این ماهِ بی پروا نکردی



از کتاب «کوار»

(البته قصیده های مرتضی امیری اسفندقه ابتدا در مجموعه ی «چین کلاغ» ایشان منتشر شده بود)



07 اسفند 1391 2690 2
صفحه 2 از 3ابتدا   قبلی   1  [2]  3  بعدی   انتها