(آرشیو نویسنده مریم سقلاطونی)

دفتر شعر

در خواب من بیا و مرا با خودت ببر ...

حالا گذشته چند زمستان از آن سفر
از آن سفر و آن شب برفیّ پر خطر

کولاک برف...جاده و شب...راه بسته بود
یادش به خیر! دغدغه ی شعر تا سحر

کم کم صدای ایرج بسطامی و هوا
سنگین ز برف و باد و مه و سوز بیشتر

در حافظیّه...ساعت ده...فال و عکس و چای
تا کازرون پیاده روی با لباس تر

فال تو: «خون دل همه بر روی ما رود»
لبخند و عکس از گل آن مرد کوزه گر

با هم سری به بقعه ی سیّدحسن زدیم
عکسی کنار حوض و درختان بی ثمر

هر شب به ابتدای همین قصه می رسیم
تو آن درخت سرو که با ضربه ی تبر؛

از پا درآمدی...نه...من از پا درآمدم
تو رفته ای سفر...سفری دور و دورتر

من مانده ام که ابر شَوَم تا ببارمت
خوش باش هر کجا که روی خوب همسفر!

این روزها عجیب هوای تو کرده ام
در خواب من بیا و مرا با خودت ببر


01 اسفند 1391 3369 0

زهیر باش دلم!

زهیر باش دلم! تا به کربلا برسی
به کاروان شهیدان نی نوا برسی

امام پیک فرستاده در پی ات ... برخیز!
در انتظار جوابت نشسته... تا برسی

چه شام باشی و کوفه.. چه کربلا ای دل!
مقیم عشق که باشی... به مقتدا برسی

زهیر باش! بزن خیمه در جوار امام
که عاشقانه به آن متن ماجرا برسی

مرید حضرت ارباب باش و عاشق باش!
که در مقام ارادت به مدعا برسی

تمام خاک جهان کربلاست...پس بشتاب
درست در وسط آتش بلا برسی...

زهیر باش دلم! با یزید نفس بجنگ!
که تا به اجر شهیدان نی نوا برسی...



زهیر باش دلم! تا به کربلا برسی
به کاروان شهیدان نی نوا برسی

امام پیک فرستاده در پی ات ... برخیز!
در انتظار جوابت نشسته... تا برسی

چه شام باشی و کوفه.. چه کربلا ای دل!
مقیم عشق که باشی... به مقتدا برسی

زهیر باش! بزن خیمه در جوار امام
که عاشقانه به آن متن ماجرا برسی

مرید حضرت ارباب باش و عاشق باش!
که در مقام ارادت به مدعا برسی

تمام خاک جهان کربلاست...پس بشتاب
درست در وسط آتش بلا برسی...

زهیر باش دلم! با یزید نفس بجنگ!
که تا به اجر شهیدان نی نوا برسی...


11 آذر 1391 2605 4

در انتظار سواري كه مي رسد از راه

زمين تشنه و تن پوش تيره تنها تو
هزار قافله...در اوج بي كسي ها تو

پرنده...سنگ...درختان به سينه مي كوبند
دوباره دسته اي از كوچه رد شد اما تو...

غروب شام غريبان و كوچه تاريك است
خدا به خير كند مرد! صبح فردا تو...

چگونه مي گذري از گناه اين مردم
گناه مردم بي رحم كوفه آيا تو؟!

صداي شيونی از زينبيه مي آيد
به داغ بي كسي انداختي جهان را تو

تويي كه زمزمه ات كوه را پراكنده است
كنار آمده اي با تمام غم ها تو

زني شكسته دل و رد سرخي از خورشيد
كه تكيه داده به ديوار تكيه ها با تو

در انتظار سواري كه مي رسد از راه
ميان دسته ی زنجير زن تويي...ها...تو



10 آذر 1391 1335 1

شبیه تکیه دلم بی قرار می لرزد

صدای دسته ی زنجیرزن،غمی در من
و شعله می کشد اکنون جهنمی در من

شب است و از همه سو خیمه می زند اندوه
که تا بنا شود از نو محرّمی در من

شبیه تکیه دلم بی قرار می لرزد
و شعله می کشد آواز مبهمی در من

صدای شعله ورِ یک سوار می پیچد
و سایه روشنِ تبدارِ آدمی در من

شب است و از در و دیوار تکیه می بارد
سکوت ممتدِ اندوهِ مبهمی در من


24 آبان 1391 1364 0

که گفته عشق فقط مال آدمیزاد است؟

که گفته عشق فقط مال آدمیزاد است؟
و سهم لیلی و مجنون و قیس و فرهاد است؟

که گفته دلبری از آنِ سنگ و آهن نیست؟
و سهم غیر درختان و چشمه و باد است؟

شنیده ام که درختی است عاشق و مومن
درخت بی بر و باری که در «زرآباد» است

درخت بی بر و باری که فارغ از دنیا
ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است

همان درخت که در ظهر گرم عاشورا
به خون نشسته و در پای عشق افتاده است

چنار پیرِ زرآبادیِ عزاداری
که شسته از همه ی لحظه های دنیا، دست

همان درخت که اثبات کرده با اشکش
که عشق، موهبتی ذاتی و خداداد است

درخت، مثل من و تو، دل و زبان دارد
و در سکوت بلندش هزار فریاد است

خدا به هر چه که رو کرده عاشقش کرده
که گفته عشق فقط مال آدمیزاد است؟


01 آبان 1391 2599 1

هر که را از خود بدانم دشمنم باشد

ترس آن دارم زبانم دشمنم باشد
هر که را از خود بدانم دشمنم باشد

آستینم لانه ی مار است...می ترسم
هر که را می پرورانم دشمنم باشد

شک ندارم غیر از این چشمان سرگردان
دست های ناتوانم دشمنم باشد

هیچ فکرش را نمی کردم که بعد از این
هر که پابندش بمانم دشمنم باشد

دست بردار از سرم ای شعر، می ترسم
آه، می ترسم زبانم دشمنم باشد

باورت شاید نباشد دیده ام حتی
بهترینِ دوستانم دشمنم باشند

سایه ای دارد می آید سمت من، او کیست؟
دوست یا دشمن؟ گمانم دشمنم باشد


22 مهر 1391 1842 0

انسان کنار نام تو دیگر فرشته بود

انسان نبود...خاک، نه...یک مشت استخوان
در جهل دست و پا زده ای گنگ و بی زبان

انسان جهول بود، سر از پا نمی شناخت
تنها دو چشم بود و سر و بینی و دهان

تنها دو دست...در پی یک قوتِ لایموت
تنها دو پا...که در پی آبی دوان دوان

انسان گیج، سر به هوا با صدای تو
در خود فرونشست همانند خاکدان

یا ایُّها المزمّل...قُم...وَاذْکُر اسمُهُ
برخاست عاشقانه پلی زد به آسمان

بوی تو آنچنان به گِل مرده اش وزید
تا رودخانه ای شد و آرام شد روان

انسان کنار نام تو دیگر فرشته بود
انسان فرشته بود نه انسانِ آب و نان

با تو وسیع شد وَ زمین را زمین گذاشت
وسعت گرفت تا که شد انسانِ آسمان

دستی کشید روی سر سنگ های سخت
رودی شدند و چشمه ای و دشت...ناگهان...


10 مهر 1391 1601 0

محتاج تغییر هوایی در خودم هستم

هر شب گرفتار بلایی در خودم هستم
چشم انتظار کربلایی در خودم هستم

حال غریبی دارم و از داغ لبریزم
محتاج تغییر هوایی در خودم هستم

گاهی اباسفیانی ام، گاهی یزیدی، گاه؛
در جستجوی نی نوایی در خودم هستم

روز و شبم ویران تر از ویرانه ی شام است
هر شب عزادار عزایی در خودم هستم

حسّ غریبی دارم از خشکیدن لب ها
دنبال ردّ چشمه هایی در خودم هستم

هر شب گلویم را به زیر نیزه می گیرم
هر لحظه دنبال منایی در خودم هستم

هر شب سرم را نیزه ای بر باد خواهد داد
من حامل خون خدایی در خودم هستم


10 مهر 1391 1587 2

یک روز می رسیم به هم حرف می زنم

من عاشق سکوتم و کم حرف می زنم
هر وقت دل شکسته ترم حرف می زنم

از تو شنیده ام که حریم خداست دل
با تو از آستان حرم حرف می زنم

مثل «فروغ» دلخوش یک شام تیره ام
وقتی که از نهایت غم حرف می زنم

من عاشق سکوتم و رنجی همیشگی
با لهجه ی سیاه قلم حرف می زنم

دریا تویی و رود منم؛ رود رهگذر
یک روز می رسیم به هم حرف می زنم

آن وقت در کنار تو آرام می شوم
آن وقت با زبان دلم حرف می زنم

این نامه چند خط غم هر روزه ی من است
من شاعرم...
به لحن قلم حرف می زنم


20 شهریور 1391 2662 1

هر که می آید حرم ..این عطر را بو می کند

باد زانو می زند...گلدسته را بو می کند

دست هر آشفته ای را پیش تو رو می کند

در لباس خادمان مهربانت، صبح ها

صحن و ایوان طلا  را آب و جارو می کند

می نشیند  کنج بست" شیخ حر عاملی"

یاد معصومیت آن بچه آهو می کند

تا اذان صبح..مانند نگهبان درت

ذکر برمی دارد و ...آهسته "یاهو" می کند

خادمی می گفت: با چشم خودش دیده است باد

آن به آن مثل گلی گلدسته را بو می کند

چشم می دوزد به چشم زائران تشنه ات

دور سقاخانه و فواره "هو هو" می کند

باد عاشق.. با پر طاووس مخصوص حرم

صحن را آغشته از گلهای شب بو می کند

.

.

عطر نابی می وزد از کوچه باغ مرقدت

هر که می آید حرم ..این عطر را بو می کند

...




08 مرداد 1391 1616 0

حتّی برای پنجره ها در گذاشتند

پرواز را برای کبوتر گذاشتند
حتّی برای پنجره ها در گذاشتند

پیراهنی قشنگ، تن سرو کرده اند
بختی بلند سهم صنوبر گذاشتند

لبخند را برای گل و غنچه ها، به جاش
غم را برای حضرت مادر گذاشتند

یعنی: بهار من! چه کشیده است مادرت
آن لحظه ای که روی تو مرمر گذاشتند؟

آن لحظه ای که نام گُلَت نقش خاک شد
یک دسته گل...گلایُل پرپر گذاشتند

وقتی که تا حرم به وداع تو آمدیم
وقتی که بر مزار گلت سر گذاشتند

بخت سیاه بر تن شهرت بریده اند
داغی بزرگ بر دل آذر گذاشتند

ما هر دو زنده ایم به بودن کنار هم
یعنی چه یک جهان فراتر گذاشتند؟

تقویم ها دروغ نوشتند: مرده ای
دیدار را به روز مقدّر گذاشتند

آیا عدالت است قفس را برای ما
پرواز را برای کبوتر گذاشتند؟

تقویم ها دروغ نوشتند:
مرده ای...؟
نه...


19 تیر 1391 1311 0

من آمدم کلماتت به من زبان بدهند

من آمدم کلماتت به من زبان بدهند
زبان ساده ی رفتن به آسمان بدهند

من آمدم کلماتت مرا فرو ریزند
و مثل زلزله روح مرا تکان بدهند

به من که کور و کر و لال هستم و تاریک
مسیر چشمه ی نوری ز کهکشان بدهند

به من که گوشه ای از دوزخ خودم هستم
به قدرِ یک سرِ سوزن کمی امان بدهند

به من مجال ملاقات با خدا در شب
به من زبان سخن گفتن و بیان بدهند

چه می شود که درآیم ز پیله ام امشب
تمام صبح جهان را به من نشان بدهند؟

منِ سفالِ ترک خورده می شوم آرام
اگر برای شکستن به من زمان بدهند

تمام یاخته هایم به لرزه افتادند
صدای تو...کلمات تو...بلکه جان بدهند

کجاست تا کلماتت مرا منا ببرند
برات مرقد شش گوشه ی جهان بدهند...؟

بریده ام...کلماتت کجاست ای باران!
که قدر تشنگی ام لحظه ای توان بدهند؟


18 تیر 1391 1406 0

یعنی دوباره می شود آیا ببینمت؟

بعد از دو هفته منتظرم تا ببینمت
تا کی تو را در عالم رویا ببینمت؟

امروز هم گذشت، ولی تو نیامدی
یعنی دوباره می شود آیا ببینمت؟

بعد از دو هفته چشم به راهی و خودخوری
بعد از دو هفته منتظرم تا ببینمت

ها! راستی، شنیده ام انگار... بگذریم!
این قدر دل شکسته مبادا ببینمت!

شب را به شوق آمدنت صبح می کنم
با این امید تازه که فردا ببینمت

آن قدر می نشینم از این راه رد شوی
حتی اگر گرفته و تنها ببینمت

تا فرصتی دوباره خداحافظ ای عزیز!
خوشحال می شوم شب یلدا ببینمت




17 تیر 1391 1583 0

پیراهنت را بفرست!

عکس هایت آمد
و
آن چند خط
-من حالم خوب است
امیدوارم به زودی زود...
چهارده تابستان گذشت
گندم ها درو شدند
و
یونجه ها...
هوای اهالی بد نیست
زمستان بی برف بود
باد، شکوفه ها را غارت کرد
زمین برکت نداشت
شب ها
شغال ها زوزه می کشند
سارا
بی نقشه قالی می بافد
بوته و ترنج...
محمدحسین
می رود ده بالا
نان می گیرد
عکس هایت آمد
گفته بودی بی بی هم ببیند
بی بی
عکس هایت را بویید
و گذاشت
لای قرآن
راستی!
یادم رفت
پنج تابستان است
بی بی
نمی بیند
پیراهنت را بفرست!


15 تیر 1391 1658 0

فرق مادر شهید

فرق مادر شهید
با تمام مادران دیگر زمین
خلاصه می شود به این:
مادر شهید
پیش از آن که مادر شهید می شود
«شهید» می شود...


15 تیر 1391 3519 0

مادر نگفته بود که بابا شهید شد

سالی گذشت، باز نیامد وَ عید شد
گیسوی مادر از غم بابا سپید شد

امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دو مرتبه باران شدید شد

مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت:
امسال هم بدون تو سالی جدید شد

ده سال تیر و آذر و اسفند... و خون دل
تا فاو و فکه رفت...ولی نا امید شد

ده سال گریه های مرا دید و بغض کرد
حرفی نزد، نگفت چرا ناپدید شد

ده سال رنگ پنجره های اتاق من
هم رنگ چشم های سیاه سعید شد

بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج
مادر نگفته بود که بابا شهید شد


15 تیر 1391 1483 0

دارد زیاد می شود ابن زیادها

رفته است آن حماسه ی خونین ز یادها
دارد زیاد می شود ابن زیادها

آقای عشق! پرچم سبز و مقدّست
این روزها رها شده در دست بادها

بعد از تو کفر و ظلم، زمین را گرفته است
دنیا شده است مضحکه ی عدل و دادها

غیر از کتیبه های محرّم نمانده است
در ذهنِ کِرم خورده ی این بی سوادها

آیا زمان آن نرسیده است در جهان
نفرین شوند باز هم این قوم عادها؟

کی می شود که طالب خونت بیاید و...
نام تو تا همیشه بماند به یادها؟


15 تیر 1391 1900 0

صدای اذان نمی آید

هوا کم است
سنگین است
هوا صورتی است
شهر عینک آفتابی
کیف های چرمی
مانتوی روز
خیابان
سینما
بوق
بوق
همه جا گیج است
مترو...
عصایت می افتد
می افتی...
دیواری بین خودت و شهر
برهنگی...
ایستگاه مصلّی...
بوق
بوق
صدای اذان نمی آید
بوق
بوق
و نوار فروشی ها
هنوز
مایکل جکسون...
ظهر است...داغ داغ
باید حسرت بنوشی
حسرت...


11 تیر 1391 1414 0

تو نیستی چه می‌گذرد در ولیِّ عصر؟

تهران...هوای سُربی آذر... ولیِّ عصر
دور از نشاط صبح و کبوتر... ولیِّ عصر

سرسام بنزها و صدای نوارها
شب‌های بی‌چراغ و مکدّر ولیِّ عصر

خاموش در بنفش مِه و آسمان‌خراش
در برزخی سیاهْ شناور، ولیِّ عصر

پنهان در ازدحام کلاغان بی‌اثر
زیر چنارهای تناور، ولیِّ عصر

خالی از اتفاقِ رسیدن، تمام روز
تاریک و سرد و دلهره‌آور، ولیِّ عصر

با لنزهای آینه ای پرسه می‌زنند
ارواح نیمه‌جان زنان در ولیِّ عصر

مانند یک جذامی از خود بریده است
در های و هوی آهن و مرمر، ولیِّ عصر


یک روز جمعه سر زده، آقا، بیا ببین
تو نیستی چه می‌گذرد در ولیِّ عصر؟


08 تیر 1391 1589 0

اما نمی دانی چرا حرفی نداری

حتماً برایت اتفاق افتاده گاهی
گاهی که دلتنگی و در بین دو راهی

چیزی شبیه شعر می آید سراغت
چیزی شبیه یک غم شیرین و واهی

هی شادی و غمگینی و از فرط اندوه
در خود فرو می ریزی و با هر نگاهی؛

می پاشی از هم مثل یک گلدان خالی
دلتنگی و در جست و جوی سرپناهی

با این که می دانی اگر شعری بگویی
شاید کمی از غصه هایت را بکاهی؛

اما نمی دانی چرا حرفی نداری
از فرط دلتنگی و از بی تکیه گاهی

در گوشه ای از خانه با اشعار حافظ
پر می کنی تنهایی ات را گاه گاهی

تو شاعری؛ پس سعی کن مانند سابق
در لحظه های خستگی و بی پناهی؛

با غصه هایت سر کنی، تو می توانی
با غصه هایت سر کنی...وقتی بخواهی


01 تیر 1391 825 0
صفحه 2 از 3ابتدا   قبلی   1  [2]  3  بعدی   انتها