(آرشیو نویسنده قاسم صرافان)

دفتر شعر

اکبری یک ذره کوچکتر نمی خواهی عمو؟

شور و شوقم را ببین، یاور نمی خواهی عمو؟
اکبری یک ذره کوچکتر نمی خواهی عمو؟

خواهشم را رد نکن من تازه دامادم ولی
با عسل در دست من ساغر نمی خواهی عمو؟

تاب دوریِ مرا اینجا دل پاکت نداشت
قاسمت را پیش خود آن ور نمی خواهی عمو؟

چهره ی زهرایی ام زیباست اما یک رجز
روز آخر با دم حیدر نمی خواهی عمو؟

شال بر دوش و گریبان باز و صورت قرص ماه
در میان کربلا محشر نمی خواهی عمو؟

وقت رفتن تو مگر با یاد زهرا مادرت
بر فراز نیزه هجده سر نمی خواهی عمو؟

پیکرم شاید سم این اسب ها را خسته کرد
یک فدایی این دم آخر نمی خواهی عمو؟

دامنت امروز یک باغ پر از گُل شد بیا
روی این دامن گلی پرپر نمی خواهی عمو؟


04 تیر 1391 1791 0

در هوای بوی خاکت بی قرارم کربلا!

خون چرا از دوری خاکت نبارم کربلا!
مانده ام من بی تو از دنیا چه دارم کربلا!

گفته اند از آسمان ها، من ولی از کودکی
در هوای بوی خاکت بی قرارم کربلا!

روزها را هی شمردم تا که شد وقت سفر
تا بیایم لحظه ها را می شمارم کربلا!

دست خالی آمدن سوی تو خوش اقبالی است
دارم آه و تشنگی در کوله بارم کربلا!

خاک ما گِل کرده اند از روز اول با فرات
زاده ی عشق تواند ایل و تبارم کربلا!

بی قرار از دیدن سقای تشنه پیش آب
اشک ریزان تا قیامت روزه دارم کربلا!

من کبوتر نیستم-حالا بماند چیستم-
هر چه هستم، بسته بر این در مهارم کربلا!

با ملائک روضه می گیریم بگذارند اگر
ذره ای از تربتت را در مزارم کربلا!

عاقبت خاک گِل کوزه گران، هم گر شوم
با نسیم آید به سوی تو غبارم کربلا!

آمدم، رفتم، چه می شد بر نگردم یک سفر
مثل حر روزی بگیری در کنارم کربلا!


04 تیر 1391 2078 0

کمی از تربت تو بوییدیم درد این سینه را دوا کردیم

گریه بود اولین صدا، آری! روز اول که چشم وا کردیم
صاحب اشک! همه اسم تو را با همان اشک ها صدا کردیم

شیر می داد مادر و فکرش پیش شش ماهه ی تو بود انگار
شیر مادر اگر کمی خوردیم به «علی اصغر» اقتدا کردیم

داشت کم کم سه سالمان می شد، چقدر یک سه ساله شیرین است
با گل خنده در دل بابا خودمان را چه خوب جا کردیم

سیزده ساله...اهل درد شدیم، با تو بار آمدیم و مرد شدیم
زیر یک تانک یا دم شمشیر...عهد را مو به مو وفا کردیم

یاد «اکبر» جوان شدن هم داشت، رفتنش قد کمان شدن هم داشت
کاش می شد دوباره برگردد...چقدر با تو هی دعا کردیم

تشنه بودیم رفت و آب آوَرد، رفت آب آوَرَد، شراب آوَرد
دل سقا شکست و جاری شد باده ای که در آن شنا کردیم

افتخار سیاه پوشی را از غلامِ سیاهتان داریم
این دل، آن خاک تیره بود، که بعد، با نگاه شما طلا کردیم

بیت «حرّ» می رسد به آغوشت، باز با دیده ی خطاپوشت
نظری کن اگر دوباره در این بیت کوچک هم اشتبا کردیم

هر کجا بوی سیب می آید، عاشق تو: «حبیب» می آید
پیرگشتیم و این جوانی را نذر میخانه ی شما کردیم

تا که دیدیم ربنایت را زیر باران تیر می خواندی
ما نماز درست و بی عشقِِ همه ی عمر را قضا کردیم

با تو این بار در نماز شدیم، بر سر نی چه سر فراز شدیم
شعله از مثنوی زبانه کشید، راز نی را که بر ملا کردیم

شب سوم دوباره برگشتیم، در پی پیکر پدر گشتیم
بدن پاره پاره ای دیدیم، فکر یک تکه بوریا کردیم

دل عاشق، تبش که بالا رفت، از غمت تا به حال اغما رفت
کمی از تربت تو بوییدیم درد این سینه را دوا کردیم


04 تیر 1391 1444 0

ما که هر وقت گفته ایم خدا، از خدایت شنیده ایم: حسین

زندگی چیز دیگری شده است، تا به نامت رسیده ایم حسین!
عشق سوغاتِ کربلاست اگر مزه اش را چشیده ایم حسین!

هر دلی را به دلبری دادند، هر سری را به سَروری دادند
ما که هر وقت گفته ایم خدا، از خدایت شنیده ایم: حسین

از خدایت شنیده ایم که گفت: نقش ها ما کشیده ایم اما
اَحسنُ الخالِقین از آن روییم که تو را آفریده ایم حسین!

زینت شانه های پیغمبر! تا شنیدیم ساعت آخر:
دل چگونه بریدی از اکبر، دل از عالم بریده ایم حسین!

این عَلَم ها و این علامت ها اینچنین بی دلیل خم نشدند
همه ی ما شریک غم های خواهری قد خمیده ایم حسین!

تن بی دست مانده ی سقا دیده ای، وای از دلت آقا!
در عوض ما کنار هر آبی عکس دستی کشیده ایم حسین!

بین شرم نگاه عباس و آن دل نازک شما چه گذشت؟
از حرم تا حرم نفهمیدیم ما که هر چه دویده ایم حسین!

روضه های مدینه می خوانیم اول کربلا و می دانیم
از دعاهای مادرت بوده که به اینجا رسیده ایم حسین!

شاعری با نگاه پاییزی به دو چشم بهاری ام خندید
چه بگویم که اشک ما از چیست؟ چه بگویم چه دیده ایم حسین!


04 تیر 1391 2657 0

دیوانه ی آقای جوانان بهشتم

در ساحل زیبای دو دریاست ظهورت
ای هر دو جهان مست تو و ساغر نورت
افطارِ علی بوسه ای از جام دو چشمت
کوثر سر ذوق آمده از مستی و شورت
با پای پیاده نرو ای قبله! تو بنشین
تا کعبه سراسیمه بیاید به حضورت
در کوچه، دلِ مرده ی من منتظر توست
تا زنده شود رقص کنان، وقت عبورت
از دست تو نان داشت عجب عطر عجیبی
این شعله ی عشق است مگر زیر تنورت
هر روز سبو می شکنم مست، ولی باز
هر شب کرمی می رسد از دست صبورت

چون لوح و قلم مستم و صد بار نوشتم:
دیوانه ی آقای جوانان بهشتم

دیدند جوان گشته و باز آمده حیدر
از میمنه تا میسره مبهوت تو لشکر
طوفانی و چون برگ در اطراف مسیرت
از اهل جمل ریخته بر روی زمین سر
یک سوی تو ماه آمده یک سوی تو خورشید
به به! به شکوهت وسط این دو برادر
از آخر صف سر زده تیغ تو به اول
از اول صف کشته نگاه تو به آخر
بی عشق علی؛ این چه مسلمانی نحسی است
بگذار به خشم تو بسوزند، چه بهتر!
راضی است علی پس همه اعمال دو عالم
با ضربت یوم الجملت گشته برابر

این نیزه هم از برکت دست تو کریم است
در سفره ی آن هر دل بی عشق سهیم است

این گونه اگر مست ترین مست جهانم
شور حسن ابن علی افتاده به جانم
جا نیست بنوشم، به سرم باده بریزید
تا غرق شراب آیه ی تطهیر بخوانم
در مأذنه ی میکده افزوده خداوند
یک «اشهد انّ الحسن»ی هم به اذانم
افتادم از آن رویِ پر از نور به سجده
بند آمد از آن زلفِ پر از تاب زبانم
خوب است پدر! با تو یتیمی، اگر امشب
با دست کریمت بدهی لقمه ی نانم
آنقدر لطیفی تو که از زهر زلیخا
ای یوسفِ دل رحم! برایت نگرانم

ای ساقی افلاک که خاکی است مزارش
ای صاحب صحنی که شراب است غبارش

ای لولو ظاهر شده از قلب دو دریا
شاهین نشسته به سر شانه ی طاها
ای شیر که جنگاوری ات رفته به حیدر
ای ماه که نازک دلی ات رفته به زهرا
ای نیمه ی گمگشته ی ماه رمضان ها
در روشنی ماه تمامت شده پیدا
از روز ازل نور تو در عرش خدا بود
تا سیر بیایند ملائک به تماشا
آیینه ی ذاتی تو و معبود صفاتی
گشتند به دور قد و بالای تو اسما
ای سبزترین ساقی میخانه که سبز است
از لطف غبار حرمت گنبد خضرا

سلطان کرم نیست مگر نام تو، آخر
در کوچه فقیری است کجا پس بزند در؟


04 تیر 1391 2145 0

و خدا خواست برای همه مادر بشود

و خدا خواست که از هر بشری سر بشود
در دلش چشمه بجوشاند و کوثر بشود
سدره ی عشق از این نهر تناور بشود
عالم از بوی خوش یاس معطر بشود
روی او آینه ی صورت حیدر بشود
عشق آیینه در آیینه مکرر بشود
دست خالی خدیجه پُرِ گوهر بشود
مصطفی بار دگر صاحب مادر بشود

عرش را با قدم فاطمه آراست خدا
گفت او مادر ما باشد و می خواست خدا؛

از لبش آیه ی تطهیر مطهر بشود
هر که از باده ی او تر نشد ابتر بشود
وای اگر ساقی ما صاحب ساغر بشود
چشم بر هم زدنی میکده محشر بشود
تا به خُم لب بزند مِی دو برابر بشود
جام تقدیر شب قدر مقدر بشود
شاعر میکده کم مانده پیمبر بشود
اگر از باده ی او قافیه هم تر بشود

عرش را با قدم فاطمه آراست خدا
گفت او مادر ما باشد و می خواست خدا

نور سوم برسد مکه منور بشود
چشم هایش حجرالاسود دیگر بشود
معبد آسیه و مریم و هاجر بشود
بعد از این کارِ عرب سجده به دختر بشود
و خدا خواست برای همه مادر بشود
تا اگر رهگذری خسته و مضطر بشود
یا یتیمی برسد زائر این در بشود
نخی از چادر او رشته ی آخر بشود

تو دعا کن، پسرت فاطمه، دیگر برسد
«فرج» و «عهد» بخوان تا سحری سر برسد


31 خرداد 1391 2692 0

آتش در این کاشانه اصلاً دیدنی نیست

آتش در این کاشانه اصلاً دیدنی نیست
خاکستر این خانه اصلاً دیدنی نیست

در پیش چشمان ترِ یک شمع خاموش
افتادن پروانه اصلاً دیدنی نیست

وا می شد این در رو به اقیانوس و امروز
پشت در این خانه اصلاً دیدنی نیست

دستان ساقی بسته و ساغر شکسته
خون بر درِ میخانه اصلاً دیدنی نیست

بر صورت معصوم یک زن جای یک دست
یک دست نامردانه اصلاً دیدنی نیست

باور کنید افتادن یک مرغ زخمی
بین چهل دیوانه اصلاً دیدنی نیست

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم...
نه رفتن جانانه اصلاً دیدنی نیست


31 خرداد 1391 1723 0

هی چرا در پا شدن یاد جوانی می کند؟

تا که با دیوار، چوبِ در تبانی می کند
قامت رعنای یارم را کمانی می کند

هر چه می پرسم از این مردم نمی داند کسی
آنچه میخی آهنی با استخوانی می کند    

دست بادِ سرد، سنگین هم نباشد باز هم
صورت یاسی جوان را ارغوانی می کند

تازگی در خانه رو می گیرد از من فاطمه
مهربان من چرا نامهربانی می کند

پس چرا دستی به پهلو می زند محبوب من؟
هی چرا در پا شدن یاد جوانی می کند؟

از تماشای پرستویم پریشان می شوم
تا به چشمانم نگاهی آسمانی می کند

باز کن یک بار دیگر چشم هایت را ببین
دارد اینجا زینبت شیرین زبانی می کند


31 خرداد 1391 1555 0

گل من نقش زمین است نپرسید چرا؟

گل من نقش زمین است نپرسید چرا؟
کار پاییز همین است نپرسید چرا؟

زنی افتاد و رگ غیرت عالم نگریست
نظر عشق چنین است نپرسید چرا؟

گاه مردی که جهان دور سرش می گردد
بی کس و کارترین است نپرسید چرا؟

تا نرنجد دل من، فاطمه هر چند که دید
حیدرش خانه نشین است نپرسید چرا؟

رسم دنیاست هر آنجا که مسیحی باشد
یک یهودا به کمین است نپرسید چرا؟

بی جواب است سلامم نه تعجب نکنید
آخر این شهر، مدینه است نپرسید چرا؟


31 خرداد 1391 1814 0

پیچیده بغض غربت مان در گلوی هم

ماییم ما، دو آینه ی رو به روی هم
تابانده اند صورت ما را به سوی هم

تا خیره می شویم به هم با نگاهمان
وا می کنیم پنجره ها را به روی هم

من مرد روز رزم و تو بانوی اشک شب
نوشیده ایم سر خدا از سبوی هم

سر خم نمی کنیم مگر پیش پای عشق
عالم نمی خریم به یک تار موی هم

قرآن، نزول قدر تو؛ ایمان، قبول من
یا «ایها الذین» هم و «امنوا»ی هم

دریا ندیده است، نمی فهمد این کویر
ما غرق می شویم چرا در وضوی هم؟

قهر است شهر با من و تو، مثل نی ببین
پیچیده بغض غربت مان در گلوی هم

آنها به فکر هیزم خشکند پشت در
ما خیره در نگاه تر و چاره جوی هم

نه دستِ بسته ام و نه بازوی خسته ات
طاقت نداشتند بیایند سوی هم

پروانه ها خوشند، اگرچه در آتشند
پر می کشند در دلشان آرزوی هم

یک روز دوباره شبیه دو آینه
می ایستیم رو به خدا رو به روی هم


31 خرداد 1391 2066 0

دلم را برق «لاسیف»ش دوتا کرد

رسید و «لا اله»ام، «لا فتی» کرد
دلم را برق «لاسیف»ش دوتا کرد
رکوعش آنقدر شورآفرین بود
که مثل عشق در عالم صدا کرد

رکوعش مست کرده دلبرش را
نمی خواهد که بردارد سرش را
عجب جایی است مُلک دل که آنجا
سلیمان می دهد انگشترش را

مگر اینها درِ خیبر ندیدند
رکوع و برق انگشتر ندیدند
همین دستی که مظلومانه بستند
مگر در دست پیغمبر ندیدند

«درِ میخانه را گیرم که بستند»
و پهلوی کلیدش را شکستند
فراری ها چه فکری کرده بودند
که جای فاتح خیبر نشستند

کشیشان «اَلاَمان» پیغامشان شد*
نگاهت لرزه بر اندامشان شد
چنان از هیبتت ترسیده بودند
که از آن روز «ترسا» نامشان شد



*مربوط به روز مباهله


31 خرداد 1391 1268 0

ساقی افلاک! سلامٌ علیک!

باز مرا سوی لبِ خُم کشید
قصه ی دریا به تلاطم کشید

آمد و طوفان من آغاز شد
باز دری رو به دلم باز شد

ساقی افلاک! سلامٌ علیک!
ای پدر خاک! سلامٌ علیک!

وای اگر باز جوابم دهی
شعر بخوانم، تو شرابم دهی

دست تو را عشق که بالا گرفت
دست تو نه دست خدا را گرفت

بر نکش از چهره تو کامل نقاب
تا نپرستند تو را بوتراب

روح امین پیش تو پر باز کرد
با تو محمد سخن آغاز کرد

نوح شده غرق تو ای ناخدا
کشتی او را برسان تا خدا

قطره تو را دیده و دریا شده
«خاک ضعیف از تو توانا شده»

بَه! بِه تو و تیغ بلاجوی تو
شیری و شیران همه آهوی تو

بر سر ذوق آمده پروردگار
بس که می آید به تو این ذوالفقار

کار هزار آیت اعظم کنی
گوشه ی ابرو تو اگر خم کنی

ای خط توصیف تو بی خاتمه
جلوه ی  ظاهر شده ی فاطمه

اول و آخر سر یک موی تو
ظاهر و باطن تو و بانوی تو

کشتی خلقت به هدف می رسد
تا که به ایوان نجف می رسد


31 خرداد 1391 2176 0

در برش می گیری و «سلمانُ منّا» می شود

کنج نخلستان تو تنها بودی و مردی رسید
چاه بود و دردهای تو که همدردی رسید

تا که می آید درِ آغوش تو وا می شود
در برش می گیری و «سلمانُ منّا» می شود

باز لبخندت به او دارد خوش آمد می دهد
به به! این سلمان عجب بوی محمد (ص) می دهد

رو به او می گویی ای هم صحبت دیرین ما!
یادگار یاس ما، یادآور یاسین ما!

تا در این غربت به دیدارم می آیی، با وفا!
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی مصطفی

جمع مان برگرد محبوب خدا یادش به خیر
روزهای رزم و شب های دعا یادش به خیر

آمدی مست و شدی با یک نظر دیوانه اش
دیدی آن مهر نبوت تا میان شانه اش

تشنه بودی آنقدر تا از شراب احمدی
روز و شب لاجرعه ساغر پشت ساغر می زدی

از عربها طرز قرآن خواندن تو بهتر است
همدلی سلمان ما از همزبانی خوشتر است

سر تراشیده تو هم همراه مقداد آمدی
پیر آرامش چه دیدی تا به فریاد آمدی

پیش چشمت خاتم خورشید را دزدیده اند
ساغر میخانه ی توحید را دزدیده اند

یافتی ما را تو بعد از سالها کاوشگری
«قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری»

این شتربازان چه می دانند فرق شیر و شیر
نا مسافرها چه می فهمند پیغام غدیر

این خلایق آخرش با هر چه لایق ها خوشند
حرف ما عشق است، با این حرف عاشق ها خوشند

علم ما نور ثریایی است، سلمان! یا علی!
از زمین برخیز با مردان ایران، یا علی!

در مرور خاک تو صدرا و سینا دیده ام
بر درِ علم علی صد بوعلی را دیده ام

گَرد هر ده وادی ایمان به روی ساق توست
تو چه کردی که دل فردوس هم مشتاق توست

در مدینه حضرت سلمان با حکمت شدی
تا مدائن رفتی و آیینه ی عبرت شدی

سور دربار تو نان خشک و آب است ای امیر!
خاک فرشی، مقتدایت بوتراب است ای امیر!

اشک می بارید از چشمان سلمان مثل ابر
گفت من یک قطره ام پیش تو ای دریای صبر!

فکر می کردم فقط در کوی علم و قدرتم
کوه صبرت را که دیدم، روز و شب در حیرتم

بارها هوش از سرم برد آیت شمشیر تو
بی قرارم کرد عطر علم عالم گیر تو

صبر، اما صبر، آن هم صبر تو عاشق کش است
خوش به حال حق که با یک بنده مثل تو خوش است

ای خوشا «اللهُ نور»ی که توای پروانه اش
خوش به حالش که تو دنیا آمدی در خانه اش


31 خرداد 1391 1367 0

کاش می شد چشم هایت را بپوشانی پسر!

یا علی! این کیست می آید شتابان سوی تو؟
با قدی رعنا و بازویی چنان بازوی تو؟

آمده پیش تو تا مشق سپه داری کند
تا به سبک «حیدر»ی تمرین کرّاری کند

می زند زانو که رسمت را بیاموزد، علی!
با چه شوقی بر لبانت چشم می دوزد، علی!

مانده ام در بهت شاگردی که استادش توای
هم چراغ رفتن و هم نور ایجادش توای

بارها آن اسم زیبا را شنیدم من ولی
چیز دیگر بود عباسی که تو گفتی علی!

با صدایی مهربان گفتی: بیا عباس من!
تیغ را بردار با نام خدا عباس من!

نور چشمان علی! پیش پدر چرخی بزن
شیرِ من! شمشیر را بالا ببر، چرخی بزن

این چنین با هر دو دستت تیغ را حرکت بده
دست چپ را هم به وزن تیغ خود عادت بده

فکر کن هر حالتی بر جنگ حاکم می شود
دستِ چپ، عباس من! یک وقت لازم می شود

الامان از چشم شور و تیر پنهانی پسر!
کاش می شد چشم هایت را بپوشانی پسر!

بی نقاب ای جلوه حسن خدادادی نجنگ
سعی کن تا می شود بی خود فولادی نجنگ

خوب می دانم به فکر ذوالفقار افتاده ای
بی قراری می کنی، حقّا که حیدر زاده ای

رمز از جا کندنش یادت بماند «یاعلی» است
آخر این «لا سَیف» وقفِ «لافتی الا علی» است

حالت «عین» علی دارد سر تیغ دو دم
من خودم هم «یاعلی» می گفتم آن را می زدم

تشنه ای، فهمیدم از آنجا که زیباتر شدی
تا لبانت خشک شد انگار شیداتر شدی

باز هم تا صحبت از لب تشنگی و آب شد
روی ماهت مثل اقیانوسی از مهتاب شد

عکس ماه آن هم به روی موج دریا دیدنی است
مستی فرزند زهرا پیش مولا دیدنی است

رزم عباس و علی، به به! چه رزمی می شود!
ساقی و سقا کنار هم، چه بزمی می شود!

مثل اینکه باز دستی آشنا در می زند
سرخوشی با من؛ ولی این دست خوشتر می زند

خواهشت را از نگاهت خوانده ام؛ باشد! برو
درس اینجا ختم شد؛ دیگر حسین آمد برو


31 خرداد 1391 2454 1

وای! وقتی می رسد دریا به دریا دیدنی است

آسمان می خواند امشب قدسیان دف می زنند
حوریان کِل می کشند و خاکیان کف می زنند

شیر عاشق کش! کدام آهو دلت را برده است؟
تیغ مرحب جو! کدام ابرو دلت را برده است؟

آسمانی بی کرانی، عاشق دریا شدی
آمدی آیینه ی انسیه ی حورا شدی

امشب ای زیباترین! ای دلبر کوثر بیا!
شب، شبِ عشق است، ای داماد پیغمبر بیا!

بیش از اینها با دل محبوب ما بازی نکن
پیش این نیلوفر یکدانه غمازی نکن

مثل اقیانوس آرام است این بانو ولی
در دلش طوفان به پا کردی، مدارا کن علی!

«لیلة القدر» نگاهش یا علی! اجر تو است
او «سلام فیه حتی مطلع الفجر» تو است

از ازل در پرده بود آیینه دارش می شوی
در عبور از کوچه باغ عشق، یارش می شوی

قدّ و بالای علی از چشم زهرا دیدنی است
وای! وقتی می رسد دریا به دریا دیدنی است

ماه در اوج برکه دیدنی تر می شود
قدر زهرا با علی فهمیدنی تر می شود

مانده احمد تا کدامین وجه رب را بنگرد
روی حیدر را ببیند یا به زهرا بنگرد

ای بلال امشب اذانی را که می خواهی بگو
«اشهد ان علیا حجت الله»ی بگو

عقد زهرا و علی در آسمان ها بسته شد
سرنوشت عشق هم بر زلف آنها بسته شد

گفت احمد: این زره خرج جهاز دختر است
خوب می دانست حیدر بی زره هم حیدر است

تا در میخانه امشب روح را پر می دهیم
دل به چشم کوثر و دستان حیدر می دهیم


31 خرداد 1391 2576 0

تا پیام آمد بخوان «یا مصطفی»! گفتم: علی

دست هایت را که در دستش گرفت آرام شد
تازه انگاری دلش راضی به این اسلام شد

دست هایت را گرفت و رو به مردم کرد و گفت:
مومنین! یک لحظه اینجا یک تبسم کرد و گفت:

خوب می دانید در دستانم اینک دست کیست؟
نام او عشق است، آری می شناسیدش: علی است

من اگر بر جنگجویان عرب غالب شدم
با مددهای علی ابن ابی طالب شدم

در حُنین و خیبر و بدر و اُحُد گفتم: علی
تا مبارز خواست «عمرو عبدود» گفتم: علی

در حرا گفتم: علی، شب با خدا گفتم: علی
تا پیام آمد بخوان «یا مصطفی»! گفتم: علی

هر چه می گویم علی، انگار اللهی ترم
مرغ «او ادنی»ییَم وقتی که با او می پرم

مستجار کعبه را دیدم، اگر مُحرِم شدم
با «یدالله» آمدم تا «فوق ایدیهم» شدم

تا که ساقی اوست سرمستند «اصحاب الیمین»
وجه باقی اوست،« انی لا اُحبّ الافِلین»

دست او در دست من، یا دست من در دست اوست
ساقی پیغمبران شد یا دل من مست اوست

یکصد و بیست و چهار آیینه با هر یک هزار
ساغر آوردند و او پر کرد با چشمی خمار

آخرین پیغمبر دلداده ام در کیش او
فکر می کردم که من عاشق ترینم پیش او

دختری دارم دلش دریای آرامش، ولی
شد سراپا شور و طوفان تا شنید اسم علی

روزگارش شد علی، دار و ندارش شد علی
از ازل در پرده بود آیینه دارش شد علی

رحمتٌ للعالمینم گرد من دیو و پری
می پرند و من ندارم چاره جز پیغمبری

بعد از این سنگ محک دیگر ترازوی علی است
ریسمان رستگاری تارِ گیسوی علی است

من نبی ام در کنارم یک «نبأ» دارم «عظیم»
طالبان «اهدنا» این هم «صراط المستقیم»

چهره اش مرآتِ «یاسین» شانه هایش «مُحکمات»
خلوتش «والطور» شور مرکبش «والعادیات»

هر خط قرآنِ من، توصیفی از سیمای اوست
هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست


31 خرداد 1391 1892 1

با تو «عبدالمطلب» عبدالمحمد می شود

چشم تا وا می کنی چشم و چراغش می شوی
مثل گل می خندی و شب بوی باغش می شوی
شکل «عبدالله»ی و تسکین داغش می شوی
می رسی از راه و پایان فراقش می شوی

غصه اش را محو در چشم سیاهت می کند
خوش به حال «آمنه» وقتی نگاهت می کند

با حلیمه می روی تا کوه تعظیمت کند
وسعتش را با سلامی، دشت تسلیمت کند
هر چه گل دارد زمین یکباره تقدیمت کند
ضرب در نورت کند بر عشق تقسیمت کند

خانه را با عطر زلفت تا معطر می کنی
دایه ها را هم ز مادر مهربان تر می کنی

دید نورت را که در مهتاب بی حد می شود
آسمان خانه اش پر رفت و آمد می شود
مست از آیین ابراهیم هم رد می شود
با تو «عبدالمطلب» عبدالمحمد می شود

گشت ساغر تا به دستان بنی هاشم رسید
وقت تقسیم محبت شد، «ابوالقاسم» رسید

یا محمد! عطر نامت مشرق و مغرب گرفت
وقت نقاشی قلم را عشق از راهب گرفت
ناز لبخندت قرار از سینه ی یثرب گرفت
خواب را خال تو از چشم ابوطالب گرفت

بی قرارت شد خدیجه قلب او بی طاقت است
تاجر خودش ذوق ما فهمید: عشقت ثروت است

نیم سیب از آن او و نیمِ دیگر مال تو
از گستان خدا یاس معطر مال تو
داغ حسرت سهم ابتر، ناز کوثر مال تو
ای یتیم مکه! از امروز مادر مال تو

بوسه تا بر گونه ات ام ابیها می زند
روح تو در چشم هایش دل به دریا می زند

دل به دریا می زنی ای نوح کشتیبان ما
تا هوای این دو دریا می بری طوفان ما
ای در آغوشت گرفته لولو و مرجان ما
ای نهاده روی دوشت روح ما ریحان ما

روی این دوشت حسین و روی آن دوشت حسن
«قاب قوسین»ی چنین می خواست «او ادنی» شدن

خوشتر از داوود می خوانی، زبور آورده ای؟
یا کتاب عشق را از کوه نور آورده ای؟
جای آتش، باده از وادی طور آورده ای
کعبه و بطحا و بتها را به شور آورده ای

گوشه چشمی تا منات و لات و عزا بشکنند
اخم کن تا برج های کاخ کسرا بشکنند

ای فدای قد و بالای تو اسماعیل ها
بال تو بالاتر از پرهای جبرائیل ها
«ما عرفناک»اَت زده آتش در این تمثیل ها
بُرده ای یاسین! دل از تورات ها، انجیل ها

بی عصا مانده است، طاها! دست موسی را بگیر
از کلیسای صلیبی حق عیسی را بگیر

باز عطر تازه ات تا این حوالی می رسد
منجی دل های پر، دستان خالی می رسد
گفته بودی «میم» و «حاء» و «میم» و «دال»ی می رسد
نیستی اینجا ببینی با چه حالی می رسد

خال تو، سیمای حیدر، نور زهرا دارد او
جای تو خالی! حسین است و تماشا دارد او


31 خرداد 1391 1087 0

راضی فقط این قلب به اسلام شما بود

آزاد دل ماست که در دامِ شما بود
این آهوی وحشی که فقط رام شما بود

حاجی شد و دل بست به پیراهن مشکی
هر ماه محرّم که در اِحرام شما بود

هر لقمه ی ما مزه ی نان رضوی داشت
حتی نمک سفره از انعام شما بود

در سیر کبوتر هدف خلقت از آغاز
یک لحظه نشستن به لب بام شما بود

«یا ایتها النفس» اگر «مطمئن» آمد
از هروله در ساحل آرام شما بود

آمد شب اول مَلَک و هر چه که پرسید
از شوق فقط بر لب ما نام شما بود

«اکملت لکم» عاشق مان کرده که «الیوم»
راضی فقط این قلب به اسلام شما بود

هم اول و هم آخر و هم ظاهر و باطن
در «نقطه ی باء» تا خطِ اتمامِ شما بود

شرط صله آنست که من شعر بگویم
این شعر سراپا همه اکرام شما بود


31 خرداد 1391 757 0

ای بزرگی که می شوی نزدیک تا که لمست کنند کوچک ها

خالق من! چه زنده ام با تو مثل ماهی میان یک دریا
ای بزرگی که می شوی نزدیک تا که لمست کنند کوچک ها

تو خدایی ولی نه دور از دست، خانه داری ولی نه در بن بست
می شود هم در آسمان دیدت، هم میان سکوت یک صحرا

این تویی با تبسم مادر لقمه ی عشق می دهی دستم
در نگاهش تویی که می خندی تا به من آب می دهد بابا

فخر کردی که خالقم هستی، از توام پس تو عاشقم هستی
آفریدی که واکنی یک روز رو به این عشق پاک چشمم را

ساعت هجرتم به میخانه، مبدا حیرت ملائک شد
خوانده ام پای جام تو یا رب! چارده دوره «عَلَّم الاسماء»

این که هی کوه می کنم هر روز، از همان نام های شیرین است
این که مجنونم، از همان عطر است که تو دادی به گیسوی لیلا

آمدی با صدای پیغمبر، تیغ در دست دیدمت خیبر
در گلوی که خون تو گل کرد؟ چه خبر بود ظهر عاشورا؟

این دل از آن شبی مسلمان شد که رخ یوسفت نمایان شد
چشم او دید و گفت:«اسلَمنا» خال او دید و گفت:«آمَنّا»

نام تو می کند مرا آرام، ربِّ یا ذالجلال و الاکرام!
هر چه زیباست از تو نور گرفت هر چه عشق است از تو شد پیدا



31 خرداد 1391 1734 0

یوسف در زندان

زندان رواق روشنی شد غرق نورت
دیوارها نمناک از شرم حضورت
دهلیزها مستند هنگام عبورت
زنجیر تسبیحی به دستان صبورت

این بندها در بند زلف دلپذیرت
موسای دربندی و هارون ها اسیرت

یوسف که ترس از تنگی زندان ندارد
جان جهان است او غم کنعان ندارد
سیمرغ عاشق فکر آب و نان ندارد
زندان توان بستن مردان ندارد

عاشق دلش دریاست، حتی کنج زندان
تصویری از دنیاست، حتی کنج زندان

ای هفت دریا خیره در پهنای صبرت
هفت آسمان یک برکه در دریای صبرت
ای هفت شهر عشق در معنای صبرت
زانو زدند ایوبها در پای صبرت

آقا! به این حجم بلا عادت ندارم
باید بگویم شاعرم، طاقت ندارم

سنگینی شلاق و آن بازو!... خدایا
زنجیر بر آن قامت دلجو!... خدایا
چنگال زندانبان و آن گیسو! ... خدایا
خون و شکست طاق آن ابرو!... خدایا

هر چند در دستان او جام بلا بود
از تشنگی یکریز یاد کربلا بود

معصومه دلتنگ است چشمانش به راه است
فهمیده‌اند انگار یوسف بی‌گناه است
بر صورتش اما چرا ردی سیاه است
پایان این قصه گمانم اشتباه است

یوسف می‌آید روی تابوت است اما
از اشک یاران دجله مبهوت است اما

موسای ما از طور سینا بی عصا رفت
تخت سلیمان باز با باد  صبا رفت
این نوح روی موجی از اشک و دعا رفت
تا پر کشید اول دلش پیش رضا رفت

بی او اگر چه عشق مشکی پوش می‌شد
نور خدا بود او مگر خاموش می‌شد

در بند بود و عالمی دربند اویند
سادات جمله نوری از پیوند اویند
شهزادگان اینجا همه فرزند اویند
هر گوشه فرزندان دانشمند اویند

وا می‌کند بر روی ما بن بست‌ها را
باب الحوائج شد بگیرد دست‌ها را


(ترانه مرثیه ای هم در ادامه مطلب آمده است)



26 خرداد 1391 1235 0
صفحه 3 از 4ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  بعدی   انتها