(آرشیو پدیدآورنده مهدی جهاندار )

دفتر شعر

عشق سوزان است؟ نه سوزان تر از این حرف هاست

 

عشق سوزان است؟ نه سوزان تر از این حرف هاست
نابسامان است و بی سامان تر از این حرف هاست

یوسف گمگشته باز آید به کنعان؟ ای دریغ
یوسف گمگشته بی کنعان تر از این حرف هاست

سوختن دارد شکستن دارد آری ساده نیست
عشق می پنداشتم آسان تر از این حرف هاست

چند اسماعیل قربان کرده باشد بهتر است
کار ابراهیم کارستان تر از این حرف هاست

پیش پای گرگ جایی که زلیخا می کُشند
قیمت یوسف بسی ارزان تر از این حرف هاست

بر بلندی ها اذانت را شنیدند ای بلال
جهلشان اما ابوسفیان تر از این حرف هاست

ای کسانی که تصور کرده اید این حرف ها
رو به پایان است، بی پایان تر از این حرف هاست

عقل می پرسد چرا نازل نمی گردد عذاب
عشق می گوید خدا رحمان تر از این حرف هاست

سیّد و سالار مظلومان حسین بن علی است
نوح اگر نوح است کشتیبان تر از این حرف هاست...

 



04 دی 1394 1549 0

وقت وداع ِ ساحل و دریا حکایتی ست

 

ای آفتاب! ماه شبستان کیستی؟
چادرنشین ظهر بیابان کیستی

دلواپس لبان ترک خوردۀ که ای؟
چشم انتظار ساقی عطشان کیستی

امشب خراب یک دو نماز نشسته ای
فردا شب از خرابه نشینان کیستی

وقت وداع ِ ساحل و دریا حکایتی ست
آرامش تلاطم توفان کیستی

عالم تمام بی سر و سامان زینبند
جان حسین، بی سر و سامان کیستی



05 آبان 1394 890 0

رسیده اند شهیدان کربلا به مقامی...


مِن الغریب نوشتی إلی الحبیب سلامی
حبیب رفت به میدان چه رفتنی چه قیامی
 
سحر نسیم گذشت از سر مزار شهیدان
هنوز در پی بویی که می رسد به مشامی
 
و جبرئیل هم آن جا مجال پر زدنش نیست
رسیده اند شهیدان کربلا به مقامی...

یکی حسین امیرش شد و چه خوب امیری
یکی حسین امامش شد و چه خوب امامی
 
یکی بدون زره مرگ را گرفت در آغوش
یکی نماز تو را شد سپر بدون کلامی
 
یکی سیاه ولی روسپید؛ چون تو گرفتی
سر غلام به دامان خود چه حسن ختامی
 
یکی علی شد و اکبر شد و چه ماه منیری
یکی عمو شد و سقّا شد و چه ماه تمامی
 
به روی نیزه و در باد، گیسوان پریشان
چنان شدند که باقی نماند کوفه و شامی
 
دلم به حسرت یا لیتنا رسید و نگاهم
به سردر حرم افتاد، اُدخلوا بِسلامی...
 



24 مهر 1394 1180 0

این شور و جنون را چه کنم عید غدیر است

تا قافیه ی شعر امیر است و غدیر است
برخیز که هنگام مراعاتُ نظیر است

الیوم که أکملتُ لکم دینکم آمد
تا عرش فراخوان تماشای امیر است

افطار در خانه ی مولا بنشیند
هر خسته که مسکین و یتیم است و اسیر است

بر طبل بکوبید نقاره بنوازید
آواز بخوانید که بی مایه فطیر است

مَن ماتَ علی حُبّ علی ماتَ شهیدا
آنان که نمردند بمیرند که دیر است

این شیهه ی اسبان ظهور است می آید
هنگامه ی ما یَستوِی الاعمی وَ بصیر است

می چرخم و می رقصم و تقصیر خودم نیست
این شور و جنون را چه کنم عید غدیر است



09 مهر 1394 1497 0

نیامدی و چه بتخانه ها به پا نشده ست

تو یوسفی تو که لبریز بوی پیرهنی
تو یوسفی تو که یا ایّها العزیز منی

بگو چه ها که نکردیم بعد اینهمه سال
در انتظار تو ما، ما برادران تنی

به روز حادثه یک یک بهانه آوردیم
گریختیم همه هر طرف فقیر و غنی

غنی بهانۀ دار و ندار خود را کرد
فقیر گفت که من زنده ام ز بی کفنی!

سراغت از که بگیرم که خنده ام نکنند
کجای شهر به دنبال آهوی ختنی...؟

"حجابُک العربی" آفتابک العجمی
جمالک المدنی عاشقانک الیمنی

نیامدی و چه بتخانه ها به پا نشده است
تبر به دست بیا ای سوار آمدنی



11 خرداد 1394 1157 0

هفت اقلیم گفت یا زهرا

صبح تقویم گفت یا زهرا
همه هستی م گفت یا زهرا

نور زهرا که در جهان پیچید
هفت اقلیم گفت یا زهرا

آدم آموخت علم أسما را
بعد تعلیم گفت یا زهرا

ملت انقلابی ایران
وقت تحریم گفت یا زهرا

محشری شد شبی که فرمانده
پشت بی سیم گفت یا زهرا

و ابا الفضل دست هایش را
کرد تقدیم گفت یا زهرا

هی امان نامه می فرستادند
جای تسلیم گفت یا زهرا

عارفی سرّ عشق می دانست
هرچه گفتیم گفت یا زهرا

 

 



18 فروردین 1394 1446 0

دریا اگر از راز لب تشنه خبر داشت...

بر خاک عزیزی ست و در راه عزیزی ست


خود را برسانید که داغ است خبرها

 

حسن بیاتانی

عقل آمد و پنداشت که از عشق گریزی ست
بیچاره ندانست در این ورطه پشیزی ست

کم یوسف ما را به تمسخر بنشینید
وقتی که به دست همه تان چاقوی تیزی ست

زلف تو عجب کافر اسلام هراسی ست
روی تو در آیینه عجب کفرستیزی ست

دریا اگر از راز لب تشنه خبر داشت
این قدر دل آشوب و سراسیمه نمی زیست

ای منتظر باده به سجاده نشسته!
این میکده را ساقی کج دار و مریزی ست

بغض من و آغوش تو و لحظه ی دیدار
پایان سفر منطقه ی زلزله خیزی ست

پیچیدگی حال من خسته که داند
یعقوب مرا یوسف گم کرده عزیزی ست



28 بهمن 1393 909 0

کار عشق این است آری اَلبلاءُ لِلولا

می روم گاهی خراسان گاهگاهی کربلا

یک طرف شمس الشموس و یک طرف شمس الضحی

 

هر دو تنها، هر دو دور افتاده، هر دو خون جگر

کار عشق این است آری اَلبلاءُ لِلولا

 

از علی هر کس نشان دارد به غربت مبتلاست

او حسین بن علی شد، این علی موسی الرضا

 

او جوانان بنی هاشم شهیدانش شدند

"ای جوانان عجم جان من و جان شما"

 

اصفهان، شیراز، مشهد، فکّه، خرّمشهر، فاو

سوریه، لبنان، فلسطین، کلُّ ارضٍ کربلا

 



28 آذر 1393 1373 0

پیاله ای بیشتر نخوردم خدا به سر شاهد است ساقی

شبی به مسجد شدم گرفتار و شاکی ام زاهد است ساقی
پیاله ای بیشتر نخوردم خدا به سر شاهد است ساقی

به شهر میخانه های بسته که بر درش محتسب نشسته
مقصّر اصلأ همیشه وا بودن در مسجد است! ساقی

خدای زاهد چه خشمگین و خدای عاشق چه مهربان است
تو می توانی برس به دادم خدایمان واحد است ساقی

یکی است دستش پر از تیمّم، یکی است دستش به گردن خُم
تو نیز دستی بیا بچرخان که دست بالای دست... ساقی

شدم گرفتار شحنه و شیخ و واعظ و مفتی و مفتّش
خروش و فریاد و داد و بیداد و شکوه بی فایده است ساقی!

نمانده اشکی به چشم امّا غم تو خون شد به رگ رگ ما
شراب ها جاری اند هرچند آب ها راکد است ساقی

 



25 مهر 1393 1649 1

تازه شهیدا بگو خانۀ معشوقه کو

دل که سپردم به عشق خون جگر افتاده است
دست کدام از خدا بی خبر افتاده است

راز پس پرده را از لب ساقی مپرس
غنچه اگر وا کند پرده بر افتاده است

شیخ به دردی کشان رد شد و دشنام داد
کاش که فهمیده بود با که در افتاده است

تازه شهیدا بگو خانۀ معشوقه کو
گفت همانسو که سر بیشتر افتاده است

زهرۀ منظومۀ شمسی من چشم توست
عقرب زلفت ولی در قمر افتاده است



22 مرداد 1393 1387 2

بیا که ایمان تازه ام را به هیچ نانی نمی فروشم

غمی که با خون دل خریدم درِ دکانی نمی فروشم

بیا که ایمان تازه ام را به هیچ نانی نمی فروشم

 

اگر که میخانه را به نامم زدی می آیم و گرنه ساقی!

خمار هفتاد ساله ام را به استکانی نمی فروشم

 

از آستانی که کلبُهم باسطٌ ذِراعَیهِ بِالوَصیدم

نمی روم،هست و نیستم را به استخوانی نمی فروشم

 

مگر زلیخا بیاید و سکّه هاش هم وزن عشق باشد

که یوسفم را دگر به هر خسته کاروانی نمی فروشم

 

نمی نشینم که باد از هر طرف دلش خواست بر من افتد

غریق گرداب ها شدن را به بادبانی نمی فروشم

 

در آب افتاده عکس ماهی که موج ها بی قرار رویش

خیال تصویر ماه خود را به کهکشانی نمی فروشم

 



08 مرداد 1393 879 0

کار حسین است و دل مشکل پسندش

آن اسم اعظم که بزرگان در پی اندش

سربندِ یا زهراست محکم تر ببندش

هر کس که در سر آرزوی عشق دارد

هنگام رفتن با شهیدان می برندش

 بابا! وصیّت نامۀ همسنگرت کو؟

این روزها خون می چکد از بند بندش

 آقا معلم قصه از آنروزها گفت

کردند سال ِ آخری ها ریشخندش

شرمی نکردند از صدای سرفه دارش

چیزی نخواندند از نگاه دردمندش

 گیرم عَلم از دست عباسی بیافتد

عباس دیگر می کند از جا بلندش

 هر کس به این آسانی اهل کربلا نیست

کار حسین است و دل مشکل پسندش




04 دی 1392 1201 1

بوی پیراهن خونین کسی می آید

یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها!
این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها

 سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی
همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها
 
چیزی از سوره ی یوسف به عزیزی نرسید
بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

همه در دست، ترنجی و از این می رنجی
که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام
ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست
این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟

"این چه شمعی است که عالم همه پروانه ی اوست؟"
این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟

یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟
بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

بوی پیراهن خونین کسی می آید
این خبر را برسانید به کنعانی ها



10 آبان 1392 2000 1

دین مردان عاشق حماسی است

 

ای جماعت حدیث جنون را از دل پر تلاطم بپرسید

حال مستان بی پا و سر را من نمی دانم از خم بپرسید

 

ای جماعت نشستن حرام است کار دنیا تمامی ندارد

کوله بار علی بر زمین است یک شب از حال مردم بپرسید

 

حال دلخسته را خسته داند حال لب تشنه را تشنه داند

تشنگان آب را می شناسند آب را از تیمّم بپرسید

 

خوش به حال کسانی که گفتند ربُّنا الله ثمّ استقاموا

پرسش از دوست بی پاسخی نیست گرچه بار هزارم بپرسید

 

دین مردان عاشق حماسی است غسل دریای خون ارتماسی است

راه و رسم شقایق شدن را از اولی الامر منکم بپرسید

 

خوشه در خوشه خرمن به خرمن دست و داس و درُو هم تو هم من

می توانید آندم خدا را از لب سرخ گندم بپرسید



27 مهر 1392 1289 0

انگار تنها ابن ملجم با علی مانده است

یک کوچه غیرت ای قلندر تا علی  مانده است
شمشیر بر دارد هر آن کس با علی مانده است

دیشب تمام کوچه های کوفه را گشتم
تنها علی، تنها علی، تنها علی مانده است

ای ماهتاب آهسته تر اینجا قدم بگذار!
در جزر و مد چاه، یک دریا علی مانده است

از خیل مردانی که می گفتند می مانیم
انگار تنها ابن ملجم با علی مانده است

ای مرد! بر تیغت مبادا خاک بنشیند
برخیز! تا برخاستن یک «یاعلی» مانده است


07 مرداد 1392 2291 0

مردی از گور به پا خاست که مست است هنوز/حجربن عدی

مردی از گور به پا خاست که مست است هنوز
خبر آورد که میخانه نبسته است هنوز

ذوالفقار علی و گوشه نشینی هیهات
نه مگر پهلوی آیینه شکسته است هنوز

 این سوی واقعه عباس زمین خورد و حسین،
آن سوی معرکه بر اسب نشسته است هنوز

"ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟"
یار پیداست که دیوانه پرست است هنوز

 "مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟"
که دلت بر سر پیمان الست است هنوز

 هر کجا قبر مُرید علی و آل علی است
بگشایید که شمشیر به دست است هنوز


30 اردیبهشت 1392 1415 0

کار حسین است

آن اسم اعظم که بزرگان در پی اندش

سربندِ یا زهراست محکم تر ببندش

 

هر کس که در سر آرزوی عشق دارد

هنگام رفتن با شهیدان می برندش

 

بابا! وصیّت نامۀ همسنگرت کو؟

این روزها خون می چکد از بند بندش

 

آقا معلم قصه از آنروزها گفت

کردند سال ِ آخری ها ریشخندش

 

شرمی نکردند از صدای سرفه دارش

چیزی نخواندند از نگاه دردمندش

 

گیرم عَلم از دست عباسی بیافتد

عباس دیگر می کند از جا بلندش

 

هر کس به این آسانی اهل کربلا نیست

کار حسین است و دل مشکل پسندش




22 فروردین 1392 1243 2

تضمین ابیاتی از غزل داریوش مفتخر حسینی

 

به صبح واقعه در خیل دوست دارانش

به ظهر حادثه در جمع بی قرارانش

غروب بر سر نی باز بین یارانش

"به ذکر و زمزمه چاووش سربدارانش

امیر لشکر انبوهِ نی سوارانش"

 

چه باک اگر سر نی زلف او رها مانده است

چه باک اگر که سر از پیکرش جدا مانده است

قرار بود خدا مانَد و خدا مانده است

"سری به شیوه رها از تنی که جا مانده است

کنار پیکر معدودِ بی شمارانش"

 

کسی که روح قدُس کرده بود تأییدش

همه ملائکه شاگرد درس توحیدش

غروب، زینب از آنسوی دشت می دیدش

"به سعی و هروله در پیش، ماه و خورشیدش

به اشک و آه به دنبال، باد و بارانش"

 

اگرچه تشنه ولی تشنگان سقّایند

اگرچه خسته ولی سربلند و والایند

که اهل بیت خدا وارثان زهرایند

"به پای تاول و لب های تشنه می آیند

پیاده در غل و زنجیر یادگارانش"

 

هزار سال گذشته است و آشکار و نهان

هزار سال گذشته است و پیرمرد و جوان

هزار سال گذشته است و کودکان و زنان

"چو روشنای اذان از چهارسوی جهان

به گوش می رسد آوای سوگوارانش"...

 

حسین کیست که این نغمه زیر و بم زده است

حسین کیست که عشق از حسین دم زده است

حسین کیست که بر نون و والقلم زده است

"قیامتی که به مدحش خدا رقم زده است

قصیده ای به بلندای روزگارانش"




09 فروردین 1392 2031 0

ما رأیتُ إلا جمیلا


قافله را  تا زدند بانگ رحیلا

ولوله ای شد که یا حسین دخیلا

 

قافله می رفت بی حسین ولیکن

دشمن او تا به حشر خوار و ذلیلا

 

بر سرِ نی ها "سری به نیزه بلند است"

سر چه سری وَه چه با شکوه و جلیلا

 

خواهر غمدیده رو به سوی برادر

گفت که یارانمان کمند، قلیلا

 

ناله ی قرآن ز روی نیزه برآمد

گفت که خواهر معَ الرسول سَبیلا

 

خواهر من بعد من غریب نمانی

عشق تو سجّاد، فاتّخِذهُ وَکیلا

 

گفت هوا گرم و راه شام زیاد است

گفت لکَ فی النهارِ سبحَ طویلا

 

گفت که شب را کجا بدون تو باشم

گفت قُم الیل را وَ أقوَمُ قیلا

 

گفت که بی تو چگونه خطبه بخوانم

گفت سنُلقی علیک قولَ ثقیلا

 

گفت که از گوشه ی خرابه چه گویی

گفت بهشت است جَنّةً وَ نخیلا

 

گفت که با درد تازیانه چه سازیم

گفت بگویید ما رأیتُ جَمیلا

 

گفت که صبراً عَلی قضائِک یا عشق

فاتّخذ الله زینباً بخلیلا *

 

گفت که هیهات مِنّا الذلة جماعت

ثمّ جَعلنا الحسین علیه دلیلا **

 

گفت حسینش که من شهید تو هستم

گفت خدا شاءَ أن یراک قتیلا

 

*واتّخذ اللهُ ابراهیمَ خلیلا {سورۀ نساء آیۀ 125}

**ثمّ جعلنا الشمسَ علیه دلیلا {سورۀ فرقان آیۀ45}




26 بهمن 1391 2048 0

تضمین آخرین مصراع مثنوی عباس کیقبادی برای کربلایی حسن کاظمی مرادی


به کربلا شده؛ از راه حِلّه برگشته

چه قافله است که با بار حُلّه برگشته

 

چه حُلّه ای همه پاکیزه حُلّه ای همه ابر

نه ابر بلکه پلنگ به قُلّه برگشته

 

پلنگ و قلّه حدیث عروج مرد خداست

که راهِ آمده را پلّه پلّه برگشته

 

کلیم، با زن و فرزند و گلّه رفت به طور

چه شد که بی زن و فرزند و گلّه برگشته

 

کسی که اهل بلا گشت و اهل کرب و بلا

ز کوی عشق، کجا با ادلّه برگشته

 

دلا برای دم "یا علی" مهیّا شو

مرید شو که مُراد محلّه برگشته

 

و اربعین حسین آمد و کسی خوش گفت

"نمرده است مرادی؛ به چلّه برگشته"




24 دی 1391 2259 1
صفحه 3 از 4ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  بعدی   انتها