(آرشیو پدیدآورنده مهدی جهاندار )

دفتر شعر

حسینٌ منّی و أنا من حسین

چه می شود گفت وصف یاری که غیر خون جگر ندارد

چه می شود گفت از بهاری که غیر گل های تر ندارد

 

گلوی او را به کودکی بوسه گاه لب های خویش کردی

ولی دریغ ایّها المزمّل کسی ز حالت خبر ندارد

 

عبای پیغمبران به دوشش صدای جبریل در خروشش

ولی در این قوم نامسلمان نوای قرآن اثر ندارد

 

به سجده بودی که کودکانه نشست بر دوش مهربانت

خوشا به حال نماز خوانی که سر از این سجده بر ندارد

 

بیا و بنشین بگو و بشنو تو از حسینی حسین از تو

که عشق عشق است و عشق عشق است و عاشقی خشک و تر ندارد




21 دی 1391 1403 0

وَ والدٍ وَ ما وَلدَ

پدر قامت به فردای قیامت بست شمشیرش

پسر ظهر عطش را صبح محشر کرد تکبیرش

 

پدر جان پیمبر بود و مولایش نمی خواندند

پسر قرآن ناطق بود و می کردند تکفیرش

 

پدر انگشترش را هدیه داد و آیه نازل شد

پسر انگشتر و انگشت داد و کرد تفسیرش

 

پدر ساقی کوثر بود و تنها بود با زهرا

پسر با آب مشک و اشک سقّا کرد تکثیرش

 

خدایی که علی در پرده از او گفتگو می کرد

کشید آخر حسین بن علی اینجا به تصویرش

 

 

عن أبی جعفر علیه السلام ،

فی قول الله عزّ و جلّ:

(( وَ والدٍ وَ ما وَلدَ ))،

قالَ: هو علیّ بن أبی طالب و ما ولد الحسن والحسین علیهم السلام

 

( الجواهر فی تفسیر القرآن، ج 29، ص 222 )




07 دی 1391 1148 1

تضمین غزلی از مرحوم علی اصغر حاج حیدری (خاسته)

 

ای قوم بی حسین به دنبال چیستیم

هی نامه پشت نامه که با تو بایستیم

هر روز کربلاست نیایی که نیستیم

"ما بر تو ای حسین دمادم گریستیم

اما چه سود چون به شما ننگریستیم"

 

از شوق دم زدیم ولیکن بی اشتیاق

انداختیم تفرقه گفتیم اتفاق

آتش بیار معرکه گشتیم بی اجاق!

"ما کوفیان عصر جدیدیم در نفاق

گفتیم یا حسین و یزیدانه زیستیم"

 

ما چوب را به گرگ نه، بر میش می زنیم

پشت سر است دشمن و از پیش می زنیم

در شعله عقربانه به خود نیش می زنیم

"ما تیغ را به خصم نه، بر خویش می زنیم

خصمیم یا که دوست ندانیم کیستیم"

 

هر روز اگر که سنگ خورد بر جبین تو

یا بشکنند حرمت و آیین دین تو

تا دورها اگر که بپیچد طنین تو

"پاسخ نمی دهیم به هَل مِن مُعین تو

تنهایی ات مدام که ما یار نیستیم"

 

فریاد هر دقیقه و فریاد هر زمان

تا کی کنیم پیروی باد هر زمان

ما را حسین قبله نما باد هر زمان

"ما خو گرفته ایم به بیداد هر زمان

کو پای عزم تا به عدالت بایستیم"

 



29 آذر 1391 3955 1

بوی پیراهن خونین کسی می آید


این خبر را برسانید به کنعانی ها...




21 آبان 1391 1590 0

آری انتظار...

گاهی انتظار
سال های سال
در غلاف ماندن است
گاهی انتظار
لحظه ای بی غلاف
هست و نیست را
در مصاف خواندن است
 



18 مرداد 1391 1213 0

آری انتظار

 می رسد بهار...
دور از انتظار



08 مرداد 1391 1084 1

 

هو الجمیل

 حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق

بدرقه ی رهت شود همّت شحنه ی نجف

جلسات شعرخوانی و نقد شعر

(با محوریت شعر آیینی)

چهارشنبه ها ساعت 5 تا 6 بعد از ظهر

خیابان حکیم نظامی چهارراه خاقانی دانشگاه هنر اصفهان گروه فرش

شماره ی تماس: ۶۲۶۹۱۵۶ 

 



23 فروردین 1390 1346 0

گیسو به هم مریز


ای راز آسمانی خورشید مرتبت

گیسو به هم مریز إذا الشمسُ کوّرت

ای بی کرانه، ای پر از ابهام، ای بزرگ

دریا صفت، کویر صفت، آسمان صفت

هنگامه ی بهار جهان با تو دیدنی است

بی تو نه من نه عشق نه دنیا نه آخرت

گیسوی تو قیامت کبری است مهربان

چشمان تو نهایت دنیاست عاقبت

بر من که می رسی کمی آهسته تر برو

دستم نمی رسد به بلندای دامنت




18 تیر 1388 1150 0

فقط برای مهربانی

 

خدا تو را برای مهربانی آفریده است

خدا برای عاشقان چه نقشه ها کشیده است

تو سیب نورسیده ای تو خنده ی بهاری،

که درمیان یک انار سرخ تازه چیده است

نگاه می کنم به آن پرنده ی مهاجر

گمان کنم حکایت دل تو را شنیده است

خدا شب آفرید با همه ستاره هایش

چه چادری برای قامت شما بریده است

خدا غم آفرید و شادی آفرید امّا

تو را فقط برای مهربانی آفریده است

 



05 تیر 1388 1191 0

در هوای حوّا

 

شادی پیاپی خنده ی دمادم

جان هفت دریا بی بی دو عالم

در قیام موسی در قنوت عیسی

در در رکوع نوح و در سجود آدم

در نگاه سارا هاجر است هاجر

در هوای حوّا مریم است مریم

کوه در تکاپو دشت در هیاهو

زیر بار عشقش پشت آسمان خم

خسته خسته صحرا تشنه تشنه سقّا

داستان لیلا قصه ی محرّم

در پی تو بودم سایه ی تو گشتم

تا تو می نشینی با تو می نشینم

بی بی دو عالم جان هفت دریا

خنده ی پیاپی شادی دمادم

 



28 خرداد 1388 1235 0

نمازی که تویی

 

کرب و بلا قصّه ای از پیچ و خم گیسوی تو

چشمه ی خورشید تویی؛ کرب و بلا سوسوی تو

آه مبادا به جفا سر ببرندش ز قفا

کرب و بلا، کرب و بلا، کرب و بلا، آهوی تو

ماه شکسته است دلش، آه ز مشک خجلش

آمده تا یک نفسی تازه کند پهلوی تو

کودکی آشفته تر از چادر غارت شده ای

خیمه ندارد؛ چه کند... می دود اینک سوی تو

بند به دستان علیّ بن حسین بن علی

کیست به دادش برسد؟ باز مگر بازوی تو

در دل شب کوه نشسته به نمازی که تویی

سر بگذارد مگر از غصّه روی زانوی تو

 



04 خرداد 1388 881 0
صفحه 4 از 4ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  بعدی   انتها