دفتر مجازی شعر

(آرشیو نویسنده مهدی جهاندار )

دفتر شعر

هفت اقلیم گفت یا زهرا

صبح تقویم گفت یا زهرا
همه هستی م گفت یا زهرا

نور زهرا که در جهان پیچید
هفت اقلیم گفت یا زهرا

آدم آموخت علم أسما را
بعد تعلیم گفت یا زهرا

ملت انقلابی ایران
وقت تحریم گفت یا زهرا

محشری شد شبی که فرمانده
پشت بی سیم گفت یا زهرا

و ابا الفضل دست هایش را
کرد تقدیم گفت یا زهرا

هی امان نامه می فرستادند
جای تسلیم گفت یا زهرا

عارفی سرّ عشق می دانست
هرچه گفتیم گفت یا زهرا

 

 



18 فروردین 1394 1942 0

دریا اگر از راز لب تشنه خبر داشت...

بر خاک عزیزی ست و در راه عزیزی ست


خود را برسانید که داغ است خبرها

 

حسن بیاتانی

عقل آمد و پنداشت که از عشق گریزی ست
بیچاره ندانست در این ورطه پشیزی ست

کم یوسف ما را به تمسخر بنشینید
وقتی که به دست همه تان چاقوی تیزی ست

زلف تو عجب کافر اسلام هراسی ست
روی تو در آیینه عجب کفرستیزی ست

دریا اگر از راز لب تشنه خبر داشت
این قدر دل آشوب و سراسیمه نمی زیست

ای منتظر باده به سجاده نشسته!
این میکده را ساقی کج دار و مریزی ست

بغض من و آغوش تو و لحظه ی دیدار
پایان سفر منطقه ی زلزله خیزی ست

پیچیدگی حال من خسته که داند
یعقوب مرا یوسف گم کرده عزیزی ست



28 بهمن 1393 1274 0

کار عشق این است آری اَلبلاءُ لِلولا

می روم گاهی خراسان گاهگاهی کربلا

یک طرف شمس الشموس و یک طرف شمس الضحی

 

هر دو تنها، هر دو دور افتاده، هر دو خون جگر

کار عشق این است آری اَلبلاءُ لِلولا

 

از علی هر کس نشان دارد به غربت مبتلاست

او حسین بن علی شد، این علی موسی الرضا

 

او جوانان بنی هاشم شهیدانش شدند

"ای جوانان عجم جان من و جان شما"

 

اصفهان، شیراز، مشهد، فکّه، خرّمشهر، فاو

سوریه، لبنان، فلسطین، کلُّ ارضٍ کربلا

 



28 آذر 1393 1803 0

پیاله ای بیشتر نخوردم خدا به سر شاهد است ساقی

شبی به مسجد شدم گرفتار و شاکی ام زاهد است ساقی
پیاله ای بیشتر نخوردم خدا به سر شاهد است ساقی

به شهر میخانه های بسته که بر درش محتسب نشسته
مقصّر اصلأ همیشه وا بودن در مسجد است! ساقی

خدای زاهد چه خشمگین و خدای عاشق چه مهربان است
تو می توانی برس به دادم خدایمان واحد است ساقی

یکی است دستش پر از تیمّم، یکی است دستش به گردن خُم
تو نیز دستی بیا بچرخان که دست بالای دست... ساقی

شدم گرفتار شحنه و شیخ و واعظ و مفتی و مفتّش
خروش و فریاد و داد و بیداد و شکوه بی فایده است ساقی!

نمانده اشکی به چشم امّا غم تو خون شد به رگ رگ ما
شراب ها جاری اند هرچند آب ها راکد است ساقی

 



25 مهر 1393 1975 1

تازه شهیدا بگو خانۀ معشوقه کو

دل که سپردم به عشق خون جگر افتاده است
دست کدام از خدا بی خبر افتاده است

راز پس پرده را از لب ساقی مپرس
غنچه اگر وا کند پرده بر افتاده است

شیخ به دردی کشان رد شد و دشنام داد
کاش که فهمیده بود با که در افتاده است

تازه شهیدا بگو خانۀ معشوقه کو
گفت همانسو که سر بیشتر افتاده است

زهرۀ منظومۀ شمسی من چشم توست
عقرب زلفت ولی در قمر افتاده است



22 مرداد 1393 1863 3

بیا که ایمان تازه ام را به هیچ نانی نمی فروشم

غمی که با خون دل خریدم درِ دکانی نمی فروشم

بیا که ایمان تازه ام را به هیچ نانی نمی فروشم

 

اگر که میخانه را به نامم زدی می آیم و گرنه ساقی!

خمار هفتاد ساله ام را به استکانی نمی فروشم

 

از آستانی که کلبُهم باسطٌ ذِراعَیهِ بِالوَصیدم

نمی روم،هست و نیستم را به استخوانی نمی فروشم

 

مگر زلیخا بیاید و سکّه هاش هم وزن عشق باشد

که یوسفم را دگر به هر خسته کاروانی نمی فروشم

 

نمی نشینم که باد از هر طرف دلش خواست بر من افتد

غریق گرداب ها شدن را به بادبانی نمی فروشم

 

در آب افتاده عکس ماهی که موج ها بی قرار رویش

خیال تصویر ماه خود را به کهکشانی نمی فروشم

 



08 مرداد 1393 1142 0

کار حسین است و دل مشکل پسندش

آن اسم اعظم که بزرگان در پی اندش

سربندِ یا زهراست محکم تر ببندش

هر کس که در سر آرزوی عشق دارد

هنگام رفتن با شهیدان می برندش

 بابا! وصیّت نامۀ همسنگرت کو؟

این روزها خون می چکد از بند بندش

 آقا معلم قصه از آنروزها گفت

کردند سال ِ آخری ها ریشخندش

شرمی نکردند از صدای سرفه دارش

چیزی نخواندند از نگاه دردمندش

 گیرم عَلم از دست عباسی بیافتد

عباس دیگر می کند از جا بلندش

 هر کس به این آسانی اهل کربلا نیست

کار حسین است و دل مشکل پسندش




04 دی 1392 1418 1

بوی پیراهن خونین کسی می آید

یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها!
این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها

 سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی
همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها
 
چیزی از سوره ی یوسف به عزیزی نرسید
بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

همه در دست، ترنجی و از این می رنجی
که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام
ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست
این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟

"این چه شمعی است که عالم همه پروانه ی اوست؟"
این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟

یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟
بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

بوی پیراهن خونین کسی می آید
این خبر را برسانید به کنعانی ها



10 آبان 1392 3236 1

دین مردان عاشق حماسی است

 

ای جماعت حدیث جنون را از دل پر تلاطم بپرسید

حال مستان بی پا و سر را من نمی دانم از خم بپرسید

 

ای جماعت نشستن حرام است کار دنیا تمامی ندارد

کوله بار علی بر زمین است یک شب از حال مردم بپرسید

 

حال دلخسته را خسته داند حال لب تشنه را تشنه داند

تشنگان آب را می شناسند آب را از تیمّم بپرسید

 

خوش به حال کسانی که گفتند ربُّنا الله ثمّ استقاموا

پرسش از دوست بی پاسخی نیست گرچه بار هزارم بپرسید

 

دین مردان عاشق حماسی است غسل دریای خون ارتماسی است

راه و رسم شقایق شدن را از اولی الامر منکم بپرسید

 

خوشه در خوشه خرمن به خرمن دست و داس و درُو هم تو هم من

می توانید آندم خدا را از لب سرخ گندم بپرسید



27 مهر 1392 1548 0

انگار تنها ابن ملجم با علی مانده است

یک کوچه غیرت ای قلندر تا علی  مانده است
شمشیر بر دارد هر آن کس با علی مانده است

دیشب تمام کوچه های کوفه را گشتم
تنها علی، تنها علی، تنها علی مانده است

ای ماهتاب آهسته تر اینجا قدم بگذار!
در جزر و مد چاه، یک دریا علی مانده است

از خیل مردانی که می گفتند می مانیم
انگار تنها ابن ملجم با علی مانده است

ای مرد! بر تیغت مبادا خاک بنشیند
برخیز! تا برخاستن یک «یاعلی» مانده است


07 مرداد 1392 2616 0

مردی از گور به پا خاست که مست است هنوز/حجربن عدی

مردی از گور به پا خاست که مست است هنوز
خبر آورد که میخانه نبسته است هنوز

ذوالفقار علی و گوشه نشینی هیهات
نه مگر پهلوی آیینه شکسته است هنوز

 این سوی واقعه عباس زمین خورد و حسین،
آن سوی معرکه بر اسب نشسته است هنوز

"ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟"
یار پیداست که دیوانه پرست است هنوز

 "مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟"
که دلت بر سر پیمان الست است هنوز

 هر کجا قبر مُرید علی و آل علی است
بگشایید که شمشیر به دست است هنوز


30 اردیبهشت 1392 1670 0

کار حسین است

آن اسم اعظم که بزرگان در پی اندش

سربندِ یا زهراست محکم تر ببندش

 

هر کس که در سر آرزوی عشق دارد

هنگام رفتن با شهیدان می برندش

 

بابا! وصیّت نامۀ همسنگرت کو؟

این روزها خون می چکد از بند بندش

 

آقا معلم قصه از آنروزها گفت

کردند سال ِ آخری ها ریشخندش

 

شرمی نکردند از صدای سرفه دارش

چیزی نخواندند از نگاه دردمندش

 

گیرم عَلم از دست عباسی بیافتد

عباس دیگر می کند از جا بلندش

 

هر کس به این آسانی اهل کربلا نیست

کار حسین است و دل مشکل پسندش




22 فروردین 1392 1445 2

تضمین ابیاتی از غزل داریوش مفتخر حسینی

 

به صبح واقعه در خیل دوست دارانش

به ظهر حادثه در جمع بی قرارانش

غروب بر سر نی باز بین یارانش

"به ذکر و زمزمه چاووش سربدارانش

امیر لشکر انبوهِ نی سوارانش"

 

چه باک اگر سر نی زلف او رها مانده است

چه باک اگر که سر از پیکرش جدا مانده است

قرار بود خدا مانَد و خدا مانده است

"سری به شیوه رها از تنی که جا مانده است

کنار پیکر معدودِ بی شمارانش"

 

کسی که روح قدُس کرده بود تأییدش

همه ملائکه شاگرد درس توحیدش

غروب، زینب از آنسوی دشت می دیدش

"به سعی و هروله در پیش، ماه و خورشیدش

به اشک و آه به دنبال، باد و بارانش"

 

اگرچه تشنه ولی تشنگان سقّایند

اگرچه خسته ولی سربلند و والایند

که اهل بیت خدا وارثان زهرایند

"به پای تاول و لب های تشنه می آیند

پیاده در غل و زنجیر یادگارانش"

 

هزار سال گذشته است و آشکار و نهان

هزار سال گذشته است و پیرمرد و جوان

هزار سال گذشته است و کودکان و زنان

"چو روشنای اذان از چهارسوی جهان

به گوش می رسد آوای سوگوارانش"...

 

حسین کیست که این نغمه زیر و بم زده است

حسین کیست که عشق از حسین دم زده است

حسین کیست که بر نون و والقلم زده است

"قیامتی که به مدحش خدا رقم زده است

قصیده ای به بلندای روزگارانش"




09 فروردین 1392 2261 0

ما رأیتُ إلا جمیلا


قافله را  تا زدند بانگ رحیلا

ولوله ای شد که یا حسین دخیلا

 

قافله می رفت بی حسین ولیکن

دشمن او تا به حشر خوار و ذلیلا

 

بر سرِ نی ها "سری به نیزه بلند است"

سر چه سری وَه چه با شکوه و جلیلا

 

خواهر غمدیده رو به سوی برادر

گفت که یارانمان کمند، قلیلا

 

ناله ی قرآن ز روی نیزه برآمد

گفت که خواهر معَ الرسول سَبیلا

 

خواهر من بعد من غریب نمانی

عشق تو سجّاد، فاتّخِذهُ وَکیلا

 

گفت هوا گرم و راه شام زیاد است

گفت لکَ فی النهارِ سبحَ طویلا

 

گفت که شب را کجا بدون تو باشم

گفت قُم الیل را وَ أقوَمُ قیلا

 

گفت که بی تو چگونه خطبه بخوانم

گفت سنُلقی علیک قولَ ثقیلا

 

گفت که از گوشه ی خرابه چه گویی

گفت بهشت است جَنّةً وَ نخیلا

 

گفت که با درد تازیانه چه سازیم

گفت بگویید ما رأیتُ جَمیلا

 

گفت که صبراً عَلی قضائِک یا عشق

فاتّخذ الله زینباً بخلیلا *

 

گفت که هیهات مِنّا الذلة جماعت

ثمّ جَعلنا الحسین علیه دلیلا **

 

گفت حسینش که من شهید تو هستم

گفت خدا شاءَ أن یراک قتیلا

 

*واتّخذ اللهُ ابراهیمَ خلیلا {سورۀ نساء آیۀ 125}

**ثمّ جعلنا الشمسَ علیه دلیلا {سورۀ فرقان آیۀ45}




26 بهمن 1391 2748 0

تضمین آخرین مصراع مثنوی عباس کیقبادی برای کربلایی حسن کاظمی مرادی


به کربلا شده؛ از راه حِلّه برگشته

چه قافله است که با بار حُلّه برگشته

 

چه حُلّه ای همه پاکیزه حُلّه ای همه ابر

نه ابر بلکه پلنگ به قُلّه برگشته

 

پلنگ و قلّه حدیث عروج مرد خداست

که راهِ آمده را پلّه پلّه برگشته

 

کلیم، با زن و فرزند و گلّه رفت به طور

چه شد که بی زن و فرزند و گلّه برگشته

 

کسی که اهل بلا گشت و اهل کرب و بلا

ز کوی عشق، کجا با ادلّه برگشته

 

دلا برای دم "یا علی" مهیّا شو

مرید شو که مُراد محلّه برگشته

 

و اربعین حسین آمد و کسی خوش گفت

"نمرده است مرادی؛ به چلّه برگشته"




24 دی 1391 2454 1

حسینٌ منّی و أنا من حسین

چه می شود گفت وصف یاری که غیر خون جگر ندارد

چه می شود گفت از بهاری که غیر گل های تر ندارد

 

گلوی او را به کودکی بوسه گاه لب های خویش کردی

ولی دریغ ایّها المزمّل کسی ز حالت خبر ندارد

 

عبای پیغمبران به دوشش صدای جبریل در خروشش

ولی در این قوم نامسلمان نوای قرآن اثر ندارد

 

به سجده بودی که کودکانه نشست بر دوش مهربانت

خوشا به حال نماز خوانی که سر از این سجده بر ندارد

 

بیا و بنشین بگو و بشنو تو از حسینی حسین از تو

که عشق عشق است و عشق عشق است و عاشقی خشک و تر ندارد




21 دی 1391 1601 0

وَ والدٍ وَ ما وَلدَ

پدر قامت به فردای قیامت بست شمشیرش

پسر ظهر عطش را صبح محشر کرد تکبیرش

 

پدر جان پیمبر بود و مولایش نمی خواندند

پسر قرآن ناطق بود و می کردند تکفیرش

 

پدر انگشترش را هدیه داد و آیه نازل شد

پسر انگشتر و انگشت داد و کرد تفسیرش

 

پدر ساقی کوثر بود و تنها بود با زهرا

پسر با آب مشک و اشک سقّا کرد تکثیرش

 

خدایی که علی در پرده از او گفتگو می کرد

کشید آخر حسین بن علی اینجا به تصویرش

 

 

عن أبی جعفر علیه السلام ،

فی قول الله عزّ و جلّ:

(( وَ والدٍ وَ ما وَلدَ ))،

قالَ: هو علیّ بن أبی طالب و ما ولد الحسن والحسین علیهم السلام

 

( الجواهر فی تفسیر القرآن، ج 29، ص 222 )




07 دی 1391 1437 1

تضمین غزلی از مرحوم علی اصغر حاج حیدری (خاسته)

 

ای قوم بی حسین به دنبال چیستیم

هی نامه پشت نامه که با تو بایستیم

هر روز کربلاست نیایی که نیستیم

"ما بر تو ای حسین دمادم گریستیم

اما چه سود چون به شما ننگریستیم"

 

از شوق دم زدیم ولیکن بی اشتیاق

انداختیم تفرقه گفتیم اتفاق

آتش بیار معرکه گشتیم بی اجاق!

"ما کوفیان عصر جدیدیم در نفاق

گفتیم یا حسین و یزیدانه زیستیم"

 

ما چوب را به گرگ نه، بر میش می زنیم

پشت سر است دشمن و از پیش می زنیم

در شعله عقربانه به خود نیش می زنیم

"ما تیغ را به خصم نه، بر خویش می زنیم

خصمیم یا که دوست ندانیم کیستیم"

 

هر روز اگر که سنگ خورد بر جبین تو

یا بشکنند حرمت و آیین دین تو

تا دورها اگر که بپیچد طنین تو

"پاسخ نمی دهیم به هَل مِن مُعین تو

تنهایی ات مدام که ما یار نیستیم"

 

فریاد هر دقیقه و فریاد هر زمان

تا کی کنیم پیروی باد هر زمان

ما را حسین قبله نما باد هر زمان

"ما خو گرفته ایم به بیداد هر زمان

کو پای عزم تا به عدالت بایستیم"

 



29 آذر 1391 4573 1

بوی پیراهن خونین کسی می آید


این خبر را برسانید به کنعانی ها...




21 آبان 1391 2163 0

آری انتظار...

گاهی انتظار
سال های سال
در غلاف ماندن است
گاهی انتظار
لحظه ای بی غلاف
هست و نیست را
در مصاف خواندن است
 



18 مرداد 1391 1484 0
صفحه 4 از 5ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  بعدی   انتها