(آرشیو نویسنده اعظم سعادتمند)

دفتر شعر

خون تو یعنی جمعه ی دیدار نزدیک است

در پیش روی ما خیابانی که باریک است
پر می زنی اما جهان پشت ترافیک است

اخبار‌ِ صبح شنبه از خون تو می گوید
خون تو یعنی جمعه ی دیدار نزدیک است

اخبار می گوید تو را کشتند و در گوشم
این جمله مثل آخرین دستور شلیک است

خون تو چون انبار باروت است خواهد زد
آتش به سر تا پای دنیایی که تاریک است

آری شهادت عین آزادی است مرد! ای مرد!
این بیت ها تنها برای عرض تبریک است



14 دی 1394 2213 0

ابرم که نیازی به گذرنامه ندارم

حالا که به این ناحیه افتاده گذارم  

رد می شوم از مرز، در آن خاک ببارم

 

رد می شوم از کوه و در و دشت، که با او

در یک شب بین الحرمین است قرارم

 

سرباز عراقی! به خدا خسته ام اما

هرقدر که آزار دهی، شکر گزارم

 

هرقدر که تفتیش کنی، مسأله ای نیست

بغضم که هزاران گره افتاده به کارم

 

در این چمدان های دل آشفته ی دلتنگ

چیزی به جز اندوه نمی شد بگذارم

 

سرباز عراقی! بگذاری نگذاری

ابرم که نیازی به گذرنامه ندارم

 



06 آذر 1394 2796 0

هر غمی جز غم تو می رود از خاطره ها

کربلایت وطن سرخ ترین منظره ها
سیل جاری شده با روضه ات از پنجره ها

باز برخاسته با صور عزایت انگار
خیل جمعیت آسیمه سر از مقبره ها

می رسد تا که به سر قصه، بلند است بلند...
آه از حنجره ها ..حنجره ها..حنجره ها

بارها دیده همین چشم، همین چشم ضعیف
شده با نام تو وا، کورترینِ گره ها

بی چراغت همه ی عمر پی خود می گشت
کشتی نوح که گم بود در آن دایره ها

گفت آن پیر غلامت که فراموشی داشت
هر غمی جز غم تو می رود از خاطره ها



04 آبان 1394 1912 0

هر کاسه و بشقاب لب پَر، خوب می داند...

 

در فکر جاروی اتاق و هال و ایوانم
درگیر بیت محکمی با تار مژگانم

هر کاسه و بشقاب لب پَر، خوب می داند
در وقت های ظرف شستن، شعر می خوانم

در قهوه ی عصرم چنان زل می زنم انگار
افتاده عکس یار در اعماق فنجانم

هم روبه رویم کاغذ و خودکار گریانی
هم کودکی لجباز آویزان به دامانم

ای شعر بس کن دیگر این پرچانگی ها را
ساکت شو تا من بچّه هایم را بخوابانم



10 شهریور 1394 2504 1

من این زنی که پرم از زنان دیوانه

به هر کجا که دلت خواست می کنی لانه
و نیستی نگران اجاره ی خانه

چه خوب می شد اگر بال داشتم.. افسوس
همیشه بار گرانی است روی این شانه

تو هم شبیه من اما صبور و کم حرفی
نه مثل این همه گنجشک های پر چانه

گذشت زندگی ام پای چرخ خیاطی
برای دوختن یک لباس مردانه

دلم خوش است که در چشم دیگران مَردم
من این زنی که پرم از زنان دیوانه

بمان پرنده ی من پیش من نمی مانید
تمام عمر تو و جوجه هات بی دانه
*
دو ساعت است که خورشید سفره گسترده است
بلند شو پسرم حاضر است صبحانه



16 مرداد 1394 1861 0

شاید تو را یک صبح جمعه دیده باشیم...

رد می کنی شاید پس از زنگ دبستان
طفل کلاس اولی را از خیابان

شاید که دلداری دهی راننده ای را
وقتی شکایت می کند از راهبندان

می آوری تا کوپه کیف مادری را
که ناتوان راهی شده سوی خراسان

شاید صدامان کرده ای با نام کوچک
در غربت یکریز شهری نامسلمان

شاید تو را یک صبح جمعه دیده باشیم
که چای می ریزی برای ندبه خوانان

گاهی می اندیشم در این سرما کجایی؟
شاید کنار آتش یک مرد چوپان

شاید تو را هر جای دنیا دیده باشیم
در زیر باران...زیر باران... زیر باران...



11 خرداد 1394 4274 4

ابرم که نیازی به گذرنامه ندارم

حالا که به این ناحیه افتاده گذارم
رد می شوم از مرز، در آن خاک ببارم

رد می شوم از کوه و در و دشت، که با او
در یک شب بین الحرمین است قرارم

سرباز عراقی! به خدا خسته ام اما
هرقدر که آزار دهی، شکر گزارم

هرقدر که تفتیش کنی، مسأله ای نیست
بغضم که هزاران گره افتاده به کارم

در این چمدان های دل آشفته ی دلتنگ
چیزی به جز اندوه نمی شد بگذارم

سرباز عراقی! بگذاری نگذاری
ابرم که نیازی به گذرنامه ندارم

 



02 خرداد 1394 2834 2

آب لطفاً! از میان این همه نوشیدنی

آمدم تا خانه ات در جستجوی روشنی
آب لطفاً! از میان این همه نوشیدنی

دوست دارم پر شود از تازگی لیوان من
خسته از مرداب بطری های آب معدنی

آمدم از خلوت متروک یک دِیر کهن
مریمی بودم پی آوازهای ارمنی

از ازل انگار در حال رکوعند و سجود
عاشق این سقف هایم، سقف های منحنی

روح کاشی کار ایوان ها به جا خواهد گذاشت
عشق را، حتی میان قلب های آهنی

نور لطفاً! ای سکوت شمع های روی میز
قطره قطره روشنم کن ای چراغ روغنی!



21 اردیبهشت 1394 2420 0

یک روز کوکب خانم این داستان بودم

عمری به فکر گریه های کودکان بودم
مادر نبودم هرگز امّا مهربان بودم

پاکیزه تر از هر زنی در روستای خویش
یک روز کوکب خانم این داستان بودم

عاشق شدم، دیوانگی کردم، زمین خوردم
من هم شبیه دیگران وقتی جوان بودم

نشناختم اندازه ی موسی خدایم را
امّا پر از ساده دلی های شبان بودم

یادت می آید ای هوای آخر پاییز؟
در غربت گنجشک هایت آشیان بودم

وقتی خیابان زیر پای برف جان میداد
سقفی برای عابر بی خانمان بودم

یادت نمی آید مرا ای کاج همسایه؟
هنگام توفان شانه ای امن و امان بودم

جای گلایل، کاشی فیروزه ای بگذار
من عاشق باران و خاک و آسمان بودم



06 اردیبهشت 1394 2695 0

در بین آدم های دنیا، ما گل سرخیم

باخنده ی گیلاس ها همراه خواهد بود
راهی که چون دیدار ما کوتاه خواهد بود

بالای درها روی کاشی های سبز آبی
با خط نستعلیق، بسم الله خواهد بود

حتماً کنار حوض، سقاخانه می سازند
آن روزها عهد کدامین شاه خواهد بود؟

صدها غزل از من به رسم یادگاری بر-
قلب صنوبر های خاطر خواه خواهد بود

اینجا همیشه جای گرمی نذر گنجشکان
حتی میانِ برفِ بهمن ماه خواهد بود!

در بین آدم های دنیا، ما گل سرخیم
از رازمان تنها خدا آگاه خواهد بود

روزی برای عاشقان خسته از دنیا
جای قرار ما زیارتگاه خواهد بود

 



06 اردیبهشت 1394 2201 1

با این که زهرا نیست بوی یاس دارد

این زن که می بینی نگاهی خاص دارد
در چشمهایش معدن الماس دارد

او عاشق شاهی است که جای زر و سیم
تنها دو تا پیراهن کرباس دارد

هنگام گندم آرد کردن گفتگوها،
با خاطرات نیلی دستاس دارد

با بچه های فاطمه چون همنشین است
با اینکه زهرا نیست بوی یاس دارد

فانوس حاجات جهانی روشن است از
لطفی که نور چشم او _عباس _دارد

 



12 فروردین 1394 1522 0

به حال باغچه، بی یاسمن چه می گذرد؟

در این بهار، به دشت و دمن چه می گذرد؟
به حال باغچه، بی یاسمن چه می گذرد؟

صدای شادی گنجشک ها نمی آید
به شاخه های تر نارون چه می گذرد؟

صدای گریه ی خاموش بلبلان از چیست؟
مگر به ساحت سبز چمن چه می گذرد؟

به حال ماه، که با آه و چاه خواهد شد
پس از تو هم نفس و هم سخن چه می گذرد؟

فقط همان درِ آتش گرفته می داند
به زینبت، به حسین و حسن چه می گذرد

میان این همه، کو محرمی که شرح دهد
میان خانه ی مولای من چه می گذرد

 



04 فروردین 1394 1743 0

آیینه ام از لحظه ی دیدار می آیم

از روزهای باد و باران می رسم از راه
با داغهای نینوا، با نوحه ای جانکاه

روباه ها قصد شکار شیر را کردند
کی دیده دنیا شیر را همسفره ی روباه؟

برگشته ام از راه اما ای بنی هاشم!
دیگر ندارد آسمان کوچه ی ما، ماه

آیینه ام از لحظه ی دیدار می آیم
آورده ام از آن تماشا سینه ای پر آه

دیگر نمی بینی جوانی های زینب را
داری به دنبال که می گردی  تو عبدالله!؟

 



25 اردیبهشت 1393 1993 1

شام ها ویرانه ی هر خطبه ی توفانی اش


آرزوی کوه ها یک سجده ی طولانی اش
آرزوی آسمان یک بوسه بر پیشانی اش

دست هایش شاخه ی طوباست مشغول دعاست
ماه و خورشید و فلک در سایه ی نورانی اش

تا که شد یک شب عروس خانه ی آل عبا
شهربانوی جهان شد مادر ایرانی اش

می وزد از منبرش فریادهای یاحسین
شام ها ویرانه ی هر خطبه ی توفانی اش

در کلامش ضربت شمشیر حق حیدر است
عبدودها کشته از شور حماسی خوانی اش

اوست فرزند منا و مکه فرزند صفا
چشمه ها می جوشد از هر واژه ی قرآنی اش



07 آذر 1392 2519 2

بگو چگونـــه از این شهر صبـــح صادق رفت...

بگــــو برای من ای شعــــر از زمانـــه ی او
کدام بیت مـــرا مـــی برد به خانــــه ی او

شبـــی دلــم به هوای زیارت آمــده است
مگــــر قــرار بگیـــرد در آستانـــــه ی او ...

از او بپــرس به عقلـــــم نمــی رسد اصلا
که چیست فلسفه ی عشق بی کرانه ی او

خوشا به حال عبایی که در کشاکش باد
گذاشته است سرش را فقط به شانه ی او

گذشته ها نگذشته است باقی است هنوز
زبانــه مــــی کشد آتش از آشیانــــه ی او

بگو چگونـــه از این شهر صبـــح صادق رفت
بگــــو برای من از رفتـــن شبانـــــه ی او..

نه از غم است که من گریه می کنم امشب
فقـــط به خاطـــر لبخند صادقانـــــه ی او...


09 شهریور 1392 1938 3

عنوان ندارد

 

من خسته ام از حرفهای فیلسوفانه

لطفاًصدایم کن فقط دیوانه!دیوانه!

...



19 فروردین 1392 1298 0

دلم امشب شبیه کوچه های تا حرم تنگ است

به قرآنی که داری در میان سینه ات سوگند
که هرگز از تو و از خاندانت دل نخواهم کند

و ایمان دارم ای مهرت قیامت ها به پا کرده
گنهکارانِ چون من عاشقت را زود می بخشند

پر از حس غریب روزهای آخر سالم
پر از دودی که بر می خیزد از خاکستر اسفند

دلم امشب شبیه کوچه های تا حرم تنگ است
دلم در حسرت ایوان دلباز شما تا چند؟

و غمگینم به قدر شانه ی سنگین گاری ها
که ساکم را به سختی تا خیابان تو آوردند

و مسکینم به قدر آن گدایانی که در غربت...
فقط امید  دارم از تو ای شاه نجف لبخند

*
نشستم گوشه ی صحنت برایت شعر می خوانم
اگر این لحظه ها حس می کنم هستم سعادتمند

 


14 اسفند 1391 2918 2

به یاد اسفند 90و سفر که مرا به شهر تو آورد

 

از انفجارهای پیاپی می گذری

سیطره های پیاپی

تفتیش های پیاپی

و مردانی که سیگار پشت سیگار آتش می زنند

از میان لهجه های غلیظ عربی

چادرهای غلیظ عربی

اندوه های غلیظ عربی

ار بغدادِ بی سند باد

بغدادِ بی علی بابا

بغدادِ بی چهل دزد بغداد

چمدانهایت بر شانه ی گاری ها

پسرهای سیاه گاریچی

اندوهت را هل می دهند از مقابل هتلها

می رسی در سرد و گرم روزهای آخر اسفند

درست لحظه ی "اشهد ان امیرالمومنین علی ولی الله"

باد می آید و نمی آید

باران می آید و نمی آید

پایت می آید و نمی آید...

اما او می آید و می آید

حتی اگر تنها در اتاق ۳۰۲ هتل نشسته باشی و کانالهای تلویزیون ایران را بالا و پایین کنی

به امید همراهی

 

به قرآنی که داری در میان سینه ات سوگند

که هرگز از تو و از خاندانت دل نخواهم کند

و ایمان دارم ای مهرت قیامتها به پا کرده

گنهکاران چون من عاشقت را زود می بخشند

پر از حس غریب روزهای آخر سالم

پر از دودی که بر می خیزد از خاکستر اسفند

دلم امشب شبیه کوچه های تا حرم تنگ است

دلم در حسرت ایوان دلباز شما تا چند؟

و غمگینم به قدر شانه ی سنگین گاری ها

که ساکم را به سختی تا خیابان تو آوردند

و مسکینم به قدر آن گدایانی که در غربت...

فقط امید  دارم از تو ای شاه نجف لبخند

*

نشستم گوشه ی صحنت برایت شعر می خوانم

اگر این لحظه ها حس می کنم هستم سعادتمند

 

 



13 اسفند 1391 1515 0

نكند بوي تو را باد به هر جا ببرد...

 

غزلی از روزهای خیلی دور

 

مي‌تواني كه فريبم بدهي با نظري

پنجه‌انداخته‌اي سوي شكار دگري

آه! ديوانه آن لحظه ی چشمان توام

كه پلنگانه به قرباني خود مي‌نگري

آنچنان رد شو كه آشفته كني موي مرا

اي كه آسوده دل از بيشه ی من مي‌گذري

مرهمي‌بهتر از اين نيست كه زخمم بزني

عشق، آماده بكن خنجر برنده تري

هيمه بر هيمه‌ ی اين آتش سوزنده بريز

تا از آن جنگل انبوه نماند اثري

نكند بوي تو را باد به هر جا ببرد

خوش ندارم دل هر رهگذري را ببري

                                                                        زمستان ۱۳۸۵

 



12 بهمن 1391 20500 6

زمستان است

 

امروز روز اول دی ماه است

به بهانه ی زمستان:

 

شبیه دخترکی سر به راه و کم حرف است

زنی که پشت سرش رد پایی از برف است

.

.

.

تکانده دامن دنباله دار او را  باد

هوای شهر اگر زیر چکمه ی برف است

 



02 دی 1391 1482 0
صفحه 2 از 4ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  بعدی   انتها