دفتر مجازی شعر

بازگشت به شاخه والد: شعرا

نغمه مستشار نظامی

دفتر شعر

تو حاضری می دانم

 

 

گاهی اگربا ماه صحبت کرده باشی
از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی


گاهی اگر در چاه مانند پدر آه!
اندوه مادر را شکایت کرده باشی


گاهی اگر زیر درختان مدینه
بعد از زیارت، استراحت کرده باشی

 
گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا
آیینه ای را غرق حیرت کرده باشی


در سال های سال دوری و صبوری
چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی


حتی اگر بی آنکه مشتاقان بدانند
گاهی نمازی را امامت کرده باشی


یا در لباس ناشناسی در شب قدر
از خود، حدیثی را روایت کرده باشی

 
یا در میان کوچه های تنگ و خسته
نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی


پس بوده ای و هستی و می آیی از راه
تا حق دل ها را رعایت کرده باشی


پس مردمک های نگاه ما عقیم اند
تو حاضری، بی آنکه غیبت کرده باشی!

نغمه مستشار نظامی

 

 



09 تیر 1391 1577 3

از گمنام هم گمنام تر



برای دیدن سایز واقعی تصویر کلیک کنید

 

می برم این روزها نام تورا آرام تر

تا بمانم در شمار عاشقان گمنام تر


نیستی فرصت برای درد دل کردن کم است

درد دل باشد برای دردهایی عام تر


درد اول دوری از آیینه و آیینگیست

درد دوم درد دلهایی ازین هم خام تر


کاشکی گاهی به ما سر می زدی هرچند نیست

در میان خستگان از قلب ما ناکام تر


خشک شد لبهای ما با چند ندبه می رسی؟

جان مولا ،ساقی از دست تو شد این جام، تر؟!


زیر لب ذکر تو را هر روز و هرشب گفته ام

گفته ای :‌آرامتر...آرامتر... آرامتر!


می رسی با انتخابی سخت ! می دانم ولی

بی گمان از عاشقانی بهتر و خوش نام تر


سهم ما... شوق حضور و آبروی انتظار

سهم عاشق های از گمنام هم گمنام تر!


نغمه مستشار نظامی/مرداد90



05 تیر 1391 1294 0

از گمنام هم گمنام تر



برای دیدن سایز واقعی تصویر کلیک کنید

 

می برم این روزها نام تورا آرام تر

تا بمانم در شمار عاشقان گمنام تر


نیستی فرصت برای درد دل کردن کم است

درد دل باشد برای دردهایی عام تر


درد اول دوری از آیینه و آیینگیست

درد دوم درد دلهایی ازین هم خام تر


کاشکی گاهی به ما سر می زدی هرچند نیست

در میان خستگان از قلب ما ناکام تر


خشک شد لبهای ما با چند ندبه می رسی؟

جان مولا ،ساقی از دست تو شد این جام، تر؟!


زیر لب ذکر تو را هر روز و هرشب گفته ام

گفته ای :‌آرامتر...آرامتر... آرامتر!


می رسی با انتخابی سخت ! می دانم ولی

بی گمان از عاشقانی بهتر و خوش نام تر


سهم ما... شوق حضور و آبروی انتظار

سهم عاشق های از گمنام هم گمنام تر!


نغمه مستشار نظامی/مرداد90



05 تیر 1391 1402 0

تقدیم به چهارمین بهار امامت(امام سجاد(ع))



امام سجاد (ع)
فصل چهارم است ...ولی باز هم بهار
تا عصر انتظار از آغاز هم بهار

از کربلا اگر چه دلش آتش است و خون
از خون دل کشیده گل ناز هم بهار

هم دیده است خواهر خود را شکسته دل
هم دیده سر به نیزه اعجاز هم بهار

در مکتب صحیفه اگر درس خوانده ای
هم دیده ای هزار گل راز.هم بهار

سجاده آسمان شده و پرکشیده است
مرغ بهشت و موسم پرواز هم بهار

نغمه مستشارنظامی
امام سجاد


05 تیر 1391 931 0

(بدون عنوان)


تقدیم به عشق مادرم

جوان و ساکت و زیبا پرنده دختر شد

پرید و فرصت عاشق شدن میسر شد

شکلکهای جالب و متنوع آروین

پرید و قسمتی از آسمان به نامش شد

نشست و منتظر یک گل معطر شد

شکلکهای جالب و متنوع آروین

گل از تمامی گلهای باغ گل تر بود

دهان بسته اش از لفظ آسمان تر شد

شکلکهای جالب و متنوع آروین

پرنده خنده گل را به فال نیک گرفت

نشست و فاصله اش با بهشت کمتر شد

doves in nest

 

نشست و بال و پرش را به روی تخم گذاشت

بدون دانه و پرواز هفته ها سر شد

شکلکهای جالب و متنوع آروین

چه جوجه ها قشنگی چه روز زیبایی

شکست تخم سفید و پرنده مادر شد

http://www.arthursclipart.org/birdsducks/ducks/canada goose nest.gif

و جوجه ها که پریدند درد تنهایی

دوباره مونس روز و شب کبوتر شد

anibird13.gif

پرنده هیچ برای خودش نخواسته بود

نشان عاشقی اش بود اینکه مادر شد

doves in wisteria

نغمه مستشار نظامی




31 خرداد 1391 1168 0

نقی مولای صبر

نور نامت برده هادی رونق مهتاب را

سوز قرآن خواندنت می گیرد از سر خواب را

آسمان نزدیک نزدیک است و می بیند زمین

معجزاتی روشن از آن گوهر نایاب را

چشم می بندی.شب است و سامرا بی نور و سرد

چشم را بگشای تا با چشمه ات مرداب را...

می شناسی مردمان بی مروت را تو خوب

دیده ای با چشم خود صد جعفر کذاب را

یا نقی سلطان مظلومم. نقی مولای صبر

بعد ازین با نام تو پر می کنم هر قاب را

بزم خفاشان مجال نام پر نور تو نیست

شیر کرنش می کند خورشید عالمتاب را.

 

نغمه مستشارنظامی

 



22 خرداد 1391 941 1

روز پدر مبارک

 

24.gif

ب، الف، ب، الف! بخوان: بابا
چفیه و مُهر و استخوان: بابا!

بعد از این انتظار طولانی
خواهد آمد به شهرمان بابا

می نویسم زمین که قابل نیست
کی می آیی از آسمان، بابا!؟

آمدم من به پیشواز شما
دست خود را بده تکان بابا

تا ببینم در ازدحام حضور
تو کدامی در این میان بابا؟

تو که یک عمر در سفر بودی
بیشتر پیش مان بمان، بابا!

باز من بی توام، تو؟ آن بالا
با موضوع امتحان: بابا!                       

نغمه مستشارنظامی


11 خرداد 1391 819 0

روز پدر مبارک

 

24.gif

ب، الف، ب، الف! بخوان: بابا
چفیه و مُهر و استخوان: بابا!

بعد از این انتظار طولانی
خواهد آمد به شهرمان بابا

می نویسم زمین که قابل نیست
کی می آیی از آسمان، بابا!؟

آمدم من به پیشواز شما
دست خود را بده تکان بابا

تا ببینم در ازدحام حضور
تو کدامی در این میان بابا؟

تو که یک عمر در سفر بودی
بیشتر پیش مان بمان، بابا!

باز من بی توام، تو؟ آن بالا
با موضوع امتحان: بابا!                       

نغمه مستشارنظامی


11 خرداد 1391 878 0

نرگس عطر نگاهت بود ( مادرانه هایی از زبان نرجس خاتون برای موعود)

مقبره نرجس خاتون در سامرا

1-سامرا عطر دیگری دارد وقتی بر مزار نرجس خاتون راز دل می گویی.

2-رویایی صادقه مرا از فرش به عرش رساند.حالا تا زمان ظهورت در این خاک عزیز خواهم خفت.

3-نصیبم تو بودی:بهترین امانت خدا در زمین.

4- مادر مادر است.دلش می زند برای پسر... حتی اگر هزار ساله باشد.

5-باوفا پسرم .مادرت را زیارت می کنی پس از این همه سال.

6- نرگس عطر نگاهت بود که مرا نرجس نامیدند.

7-غروبها منتظرت هستند.اما تو اینجایی بر مزار مادر

 مستشارنظامی

 

 



09 خرداد 1391 1795 0

عشق است فرق بین شهیدان و مرده ها!

او می وزد به حافظه تلخ مرده ها

طوفان نوح می رسد ای سر سپرده ها!

طوفان نوح می رسد و سیل می خورد

چون تازیانه بر رخ سیلی نخورده ها

هرگز به روز آمدنت شک نکرده ام

نام مرا ببر به صف ناشمرده ها

جانها فدای عطر حضور همیشه ات

دستی بکش به آینه خاک خوررده ها

پلکی بزن که نور بریزد به روی ماه

چیزی بگو به خاطر این زخم- گرده ها

فرق است بین راه دل و راه بی دلی

عشق است فرق بین شهیدان و مرده ها!

نغمه مستشارنظامی



07 خرداد 1391 934 0

با موضوع امتحان: بابا!

ب، الف، ب، الف! بخوان: بابا
چفیه و مُهر و استخوان: بابا!

بعد از این انتظار طولانی
خواهد آمد به شهرمان بابا

می نویسم زمین که قابل نیست
کی می آیی از آسمان، بابا!؟

آمدم من به پیشواز شما
دست خود را بده تکان بابا

تا ببینم در ازدحام حضور
تو کدامی در این میان بابا؟

تو که یک عمر در سفر بودی
بیشتر پیش مان بمان، بابا!

باز من بی توام، تو؟ آن بالا
با موضوع امتحان: بابا!


03 خرداد 1391 2010 0

در را ببند فضه! دیگر کسی نیاید

در را ببند فضّه، جارو بکش زمین را
تا هیچ کس نفهمد دیشب کبوتری رفت

خاکستر پرش را از روی خاک بردار
تا خاکیان نفهمند از خانه آن پری رفت

امروز چشم خورشید آیینه ی غزل نیست
بانوی مهربانی دیگر در این محل نیست

آیینه ها شکسته، دست بهار بسته
خورشیدمان به سمت دنیای دیگری رفت

چیزی به شب نمانده، سجاده را بیاور
آن آیه های بر خاک افتاده را بیاور

باید جهاز او را، چادر نماز او را
تحویل دخترش داد، وقتی که مادری رفت

در را ببند فضه! دیگر کسی نیاید
دشمن به جشن در این دلواپسی نیاید

دیگر کسی به جز غم در را نمی گشاید
جان مجسمی سوخت، روح مصوری رفت

در کوچه های بن بست تکرار می شود درد
در چاه های متروک انبار می شود درد

در خواب می رود عشق، بیدار می شود درد!
در را ببند! مادر، از راه بهتری رفت!


03 خرداد 1391 1775 0

پس آیه ها به زبان می روند و می آیند

شب است پیر و جوان می روند و می آیند
فرشته ها نگران می روند و می آیند

شبیه ساعت سرخی، دو ماهی قرمز
میان حوض زمان می روند و می آیند

دری که سوخته باشد چگونه بسته شود؟
چنان که سینه زنان می روند و می آیند

گلی که خم شده از زیر چشم می بیند
که غنچه هاش چنان می روند و می آیند

که شانه های پدر در سکوت می لرزند
و درد و اشک نهان می روند و می آیند

زمان کم است علی جان وصیتی دارم
دو چشم خسته تان می روند و می آیند

صدا صدای تو اما غریب و محزون است
و لحظه ها که دوان می روند و می آیند

به روی گونه تو ردّ محو لبخندی است
پس آیه ها به زبان می روند و می آیند

و بعد بغض فروخفته ای که می ترکد
و رودهای روان می روند و می آیند

به روی دوش تو را می برند تا دریا
و قرن ها پس از آن می روند و می آیند

و قرن ها پس از آن، دسته دسته چلچله ها
به سوگ یاس جوان می روند و می آیند

به عشق توست اگر از زمین نمی کوچند
که عاشقان ز جهان می روند و می آیند!


03 خرداد 1391 1799 0

گم می شدم...دلت ضربان مرا شناخت

گم می شدم...دلت ضربان مرا شناخت
مخفی ترین هجای زبان مرا شناخت

از پشت پرده های صبور سکوت و عشق
آرامِ چشم تو هیجان مرا شناخت

این آخرین عقاب نر کوه های دور
با یک نگاه، برق کمان مرا شناخت

تنها کسی که شعر مرا مزه مزه کرد
تنها کسی که عمق جهان مرا شناخت

بی شک فرشته ای که تو را آفریده بود
بر روی شانه ی تو نشان مرا شناخت!

تنها روانه ی سفری دور می شدم
دستان همدمت چمدان مرا شناخت!


03 خرداد 1391 1714 0

منزوی را به خاک بسپارید، انزوا سرنوشت مردان است!

می وزد، می کَند درختان را، این بهار است یا زمستان است؟
بعد می بارد آرام آرام، شاید از کرده اش پشیمان است!

این چه فصلی است؟ این چه قانونی است؟ باورش مشکل است و مشکل تر
این که باور کنی تحمل این، داغ های بزرگ آسان است!

کم کم انگار باورم شده است، که نباید زیاد گریه کنم!
کم کم انگار باورم شده است، پشت هر شیشه مرگ پنهان است!

این خبرهای تلخ و پی در پی، مثل کابوس دردناکی و دل:
مثل یک شهر بعد زلزله، شعر: مثل یک دشت بعد طوفان است!

داغ آخر عجیب کاری بود، من که باور نمی کنم...یعنی...؟
ولی انگار راست می گویند، ولی انگار نوبت آن است

که غزل روی دوش مردم شهر، برود سمت آخرین دیدار
با غروب غریب ماه بلند غزل و عشق رو به پایان است!

در غروب غریب ماه بلند آسمان گریه می کند امشب
منزوی را به خاک بسپارید، انزوا سرنوشت مردان است!

عشق با مرگ هم نمی میرد، عاشقی در سرشت مردان است
منزوی دور از این هیاهو بود، انزوا سرنوشت مردان است

ساکن کوی هفت پیچ آرام، می رود، می رود بدون خبر
بی خبر، بی صدا سفر کردن، سرنوشت و سرشت مردان است

می نشیند کنار پنجره ای، به افق خیره می شود آرام
گونه اش خیس می شود انگار، درد و غم نانْ خورشت مردان است!

روح باران، غم قدیمی عشق، ریشه در گرمی صدایش داشت
این خلوص و صداقت کمیاب، مایه ی خشت خشت مردان است

قلمش تا همیشه مانا باد! غزلش تا همیشه پاینده
او نمرده است، مرگ فصل درو، فصل پر بارِ کشت مردان است!


03 خرداد 1391 1885 0

سبحان ربّ...فزت...و اعلی...دو نیمه شد

گل داد بذر سجده و دنیا دو نیمه شد
وقتی که فرق حضرت مولا دو نیمه شد

شمشیر آب دیده به دریا نمی رسد
سحر عصا کجاست که دریا دو نیمه شد؟

در انتظار زائر تنها و خسته اش
قبر غریب حضرت زهرا(س) دو نیمه شد!

پشت درخت های دو عالم خمیده باد
وقتی تن تناور طوبی دو نیمه شد!

انگار ذکر سجده ی مولا عوض شده
سبحان ربّ...فزت...و اعلی...دو نیمه شد

شب زوزه می کشید و دل تنگ عاشقان
با رأی اکثریّت آرا دو نیمه شد

نیمی میان کوفه و نیمی که سال هاست
در امتداد غیبت کبری دو نیمه شد

خون بر خطوط کوفی محراب سجده کرد
فرقی دو نیمه...وای نه، دنیا دو نیمه شد!


03 خرداد 1391 1783 0

راست گفتی، راست گفتی، راست گفتی: ساده ام!

تیر آخر را بزن، مکثی نکن، آماده ام
اولین برگ خزان، پیش از خزان افتاده ام

سبز بودم، سبز! طوفانت مرا از شاخه چید
گرم بودم، گرم! در سرمای تو جان داده ام

دلخوری از این که مثل آدمک ها نیستم؟
دلخوری از این که دلخور نیستم، دلداده ام؟

خسته ای از کودک قلبم که شاید هیچ وقت...
خسته ای از خنده ام، از این که مجنون زاده ام؟

راست گفتی پشت هر آیینه مشتی سنگ بود
راست گفتی، راست گفتی، راست گفتی: ساده ام!

تیر آخر را بزن، حرفی ندارم خوب من!
تیر آخر را خداحافظ بزن، آماده ام!


03 خرداد 1391 1411 0

نیامدید چرا کفش های خاکی پوش؟

گلی به دست تو دیدیم و کوله ای بر دوش
هنوز مانده سخن های آخرت در گوش

و کفش های تو را مادرت چه محکم بست
نیامدید چرا کفش های خاکی پوش؟

چه رودها که به پشت سرت گریسته شد
و خشک شد دل مان ای سوار ابر فروش

و دفتر غزلم نذر غیرتت ای مرد
که از هجوم کلاغان رسیده بود به جوش!

در آن شبی که تو رفتی تمام شهر شنید
که خواند ساقی کوثر: بیا عزیز و بنوش!

ببین برای تو امشب کلاه می بافم
به یاد کودکی ام، مهربان بیا و بپوش

به خاک جبهه قسم خورده ام که می آیی
و عشق گفته بزرگ است این قسم! خاموش!

و از تمام تو ای بیکران، برایم ماند
کلاه پشمی بی سر...و کوله ای بی دوش!


03 خرداد 1391 1432 0

واژه هایم چرا سپید شدند؟ غم استاد پیرشان کرده است

واژه هایم چرا سپید شدند؟ غم استاد پیرشان کرده است
کوچ آن وسعت همیشه ی سبز، بی شکوه و حقیرشان کرده است

بیت هایم سیاه پوشیدند، ابر بر روی ماه پوشیدند
نکند اشتباه پوشیدند! بس که این درد پیرشان کرده است

اشک در پشت واژه های یتیم، می نشیند که کوه بغض شود
بغض هایی که پلک سنگینی، در گلویم اسیرشان کرده است

در گلویم اسیر دردی سخت، رفته تا مغز استخوان غزل
استخوان در گلوی هر مصرع، از نفس نیز سیرشان کرده است

شعر وقتی که شعر ناب شود، واژه وقتی که «قیصر»ی باشد
هر هجا جای روشنی دارد، لحن تو سختگیرشان کرده است

هر هجا جای روشنی دارد، جای تو در کجای دنیا بود؟
قله هایی که فتح کردی، عشق، از تو منّت پذیرشان کرده است

قله هایی که فتح شد، حالا، می روی تو، نمی روند آن ها
وقت رفتن نبود، اما مرگ، چقدر زود دیرشان کرده است!


03 خرداد 1391 1213 0

تلاش کرد که عاشق نباشد... اما شد

تمام پنجره ها رو به یک نفر وا شد
تمام باغچه در چشم های او جا شد

نشست سایه ی آیینه در اتاق افتاد
بلند شد برود سایه از زمین پا شد

بلند شد برود با صدای پاهایش
میان یک دل تنها و خسته غوغا شد

و دختری که غرور قدیمی اش یک عمر
تلاش کرد که عاشق نباشد... اما شد

تلاش کرد بگوید برو... ولی انگار
صدا میان گلویش شکست...نجوا شد

شبیه زمزمه ای شد: «نرو... بمان!» ماندی
و پشت پنجره ها آفتاب پیدا شد

هزار و سیصد و پنجاه و نه: زمین زشت است؟
هزار و سیصد و هشتاد و سه...نه! زیبا شد!

هزار و سیصد و هشتاد و هفت یک غنچه
که نور چشم من و آفتاب فردا شد

هزار و چارصد و هر چه دوست داری عشق
که مهلت غزل من سپید امضا شد!


03 خرداد 1391 1762 0
صفحه 2 از 4ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  بعدی   انتها