بازگشت به شاخه والد: شعرا

نغمه مستشار نظامی

دفتر شعر

این عطر صلات است؟ نه، عطر صلوات است

آن صبح سراسر هیجان گفت اذان را
انگار که می دید نماز پس از آن را

قد قامت...قد قامت... قد قامت دیدار
در حی علی خیرِ عمل دید نهان را

تسبیح به دست چپ و قرآن به کف راست
آماده که تسلیم نماید سر و جان را

این عطر صلات است؟ نه، عطر صلوات است
خوشبو به گل نام نبی کرد دهان را!

اکنون به نماز آمده این مردتر از مرد
انگار که در دست گرفته است زمان را

آن سایه که شمشیر کشیده است، ندیده است
در پشت سر عشق، جهانی نگران را؟

این سجده همان سجده ی سرخ است که باید
از قدر تو لبریز نماید رمضان را

محراب به خون شسته شد و مسجد کوفه
از حادثه ای سرخ خبر دارد جهان را!


03 خرداد 1391 1278 0

نجمه جان! باید بمانی...شعر خواهش می کند!

نجمه جان! باید بمانی...شعر خواهش می کند!
پلک های مهربانت را نوازش می کند

چشم های مهربانت را به رویم باز کن
جبرییل واژه ها دارد نیایش می کند!

بیت و واژه ها لیقه، مرکّب، من، دوات...
ها...دوا...این است این ابری که بارش می کند

ابر چشمان هزاران شاعر بی ادّعا
درد را هرچند هم سنگین، کم ارزش می کند

دردهای آشنایی، درهای آشنا
درد یک عمر است با عاشق کشاکش می کند

شعر در وا می کند، قلب تو زیبا می زند
شعر در وا می کند تا...درد کرنش می کند

هر تپش یک بیت...بیتی محکم و سرخ و رسا
مصرع آخر چه با این قلب سرکش می کند؟

خوب می دانم چه دردی می کشی همدرد من
آن زمان که شعر روحت را نوازش می کند


03 خرداد 1391 3121 1

بگیر دست مرا! سردم است بانوجان!

تمام درد من از این غم است، بانو جان!
که هر چه از تو بگویم کم است بانوجان!

چه دور مانده ام از آفتاب چشمانت
بگیر دست مرا! سردم است بانو جان!

جهان همیشه همین بوده است، با این حال
هنوز مسئله ای مبهم است بانو جان

که میخ، پهلوی خورشید را چگونه شکافت
که پشت ماه از آن شب خم است بانو جان!

تو را به دوش گرفته است در سکوتی تلخ
که چاه حتی نامحرم است، بانو جان!

به زیر خاک تو را مثل گنج پنهان کرد
کدام خاک؟ خدا اعلم است بانوجان!

زمین هنوز پر از خاک های دور از توست
بگیر دست مرا! سردم است بانوجان!


03 خرداد 1391 1891 0

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
انگار پای عقربه ها لنگ می شود

تکراری اند پنجره ها و ستاره ها
خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود

پیغام آشنا که ندارند بلبلان
هر ساز و هر ترانه بدآهنگ می شود

انگار بُعد فاصله ها بی نهایت است
انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود

باران بدون عاطفه خشکی می آورد
رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود

هر کس به جز عزیز دلت، یک غریبه است
وقتی دلت برای دلی تنگ می شود


03 خرداد 1391 6916 0

به لهجه ی محلی سه تار می نویسمت

شبیه بادهای بی قرار می نویسمت
و در تمام فصل ها، بهار می نویسمت

ببین چقدر ساده ام، ستاره می کشم تو را
به لهجه ی محلی سه تار می نویسمت

به رنگ حرف های آشنای توست قلب من
بیا، بخوان، بمان، بگو، ببار، می نویسمت!

تو سال هاست بین شعرهای من قدم زنان...
ولی نه! خسته می شوی، سوار می نویسمت!

کنار آن درخت کهنه ی حیاط مدرسه
هنوزکودکم و یادگار می نویسمت

مرا ببخش دست من نبود خوب من! اگر
دوبار خط زدم، هزار بار می نویسمت!

و قول می دهم کمی بزرگ تر شوم و بعد
به سبک مردمان روزگار می نویسمت


03 خرداد 1391 1207 0

وقتی که کرکس ها کبوتر را بسوزانند

وقتی که کرکس ها کبوتر را بسوزانند
خار و خسی گل های پرپر را بسوزانند

وقتی تبرها دست در دست درختی خشک
سر شاخه های تازه و تر را بسوزانند

دیگر حریم باغبان را کی نگه دارند
وقتی سر سرو تناور را بسوزانند

از میوه های تلخ پر کردند دل ها را
تا میوه ی قلب پیمبر را بسوزانند!

از دوزخ سرخ حسادت هیزم آوردند
تا آیه های سبز کوثر را بسوزانند

حالا به جایی می رسد بی شرمی این قوم:
در را بکوبند...آه! نه! در را بسوزانند!

دست علی را بسته می خواهند بعد از تو
تا با دروغی کهنه منبر را بسوزانند

یک روز دیگر می رسند از راه، مادر جان
با جام زهری تا برادر را بسوزانند

فردای آن هم خیمه های عشق می سوزند
در کربلا تا دشت محشر را بسوزانند

آیینه ها در شوق دیدار تو می سوزند
تا لحظه ی دیدار خنجر را بسوزانند

فردای آن...فردای آن...طاقت نداری شعر
تا واژه های داغ دفتر را بسوزانند؟!

سر بسته می گویم: زمین گرما نخواهد دید
وقتی که کرکس ها کبوتر را بسوزانند!


03 خرداد 1391 1783 0

پدر، عزیزترین مرد شعرهای من است

دو چشم سبز و صمیمی برای من نگران
به عاشقانه ترین طرز عاشقان جهان

دو دست گرم و دوتا شانه، آشنا و قوی!
پناهگاه دو تا چشم قهوه ای جوان

متین و ساکت و آرام می رسد از راه
سلام می کند و باز هم دوباره همان

صدای گرم و بم و مهربان و مردانه:
«بیا برای پدر شعرهای تازه بخوان

بخند و شادی کن، نازنین من اما
مواظب گل من باش در مسیر زمان

مواظب گل من باش، دختر خوبم!
که شاخه اش نرود زیر پای رهگذران»

دو روح مشترک و سبز: مادر و پدرم
دو قلب پاک و صمیمی برای من نگران!

پدر عزیزترین مرد شعرهای من است
و عاشقانه ترین شعر شاعران جهان!


03 خرداد 1391 1322 0

و تو آن شاهزاده ای که مرا از بلندای شاخه چید شدی

پدرت بی صدا صدایم زد، پدرم گفت: رو سپید شدی
عکست انگار لحظه ای خندید، بعد ناگاه ناپدید شدی

هشت سال سپید آمد و رفت، موی من رنگ موی مادر شد
هشت سال سپید من بودم، تو ولی قاب عکس عید شدی

آه یادش به خیر، یادت هست، اولین عید، اولین دیدار
مادرم تا رسید سرخ شدم، مادرت آمد و سپید شدی

عید دوم چه عید خوبی بود، عطر نارنج، هفت سین، باران
و تو آن شاهزاده ای که مرا از بلندای شاخه چید شدی

سال ها، سال های پی در پی آمد و رفت، آمدم، رفتی
یک نفر گفت: باز منتظری؟ دیگری گفت: نا امید شدی؟!

نا امیدم نکن، قرار شده عید هشتم کنار هم باشیم
هشت سال سیاه طول کشید، تا که باور کنم شهید شدی!


03 خرداد 1391 1297 0

چقدر چشم تو حرف شنیدنی دارد!

در این زمانه که کم جای دیدنی دارد
چقدر چشم تو حرف شنیدنی دارد!

چقد باغ نگاهت بهار- باران است
چقدر غنچه زیبای چیدنی دارد!

چقدر سبزه، چقدر آسمان، چقدر غزل
چقدر منظره های کشیدنی دارد!

درخت کوچک ما سیب سرخ خواهد داد
هنوز میوه ی کال رسیدنی دارد

اگر تو باشی و باران، دلم برای دلت
هزار قصه ی ناب شنیدنی دارد

بیا که جای تو خالی است پیش چشمانم
در این زمان که کم جای دیدنی دارد!


03 خرداد 1391 1212 0

بمیرم دخترم! این خاکیان بد با تو تا کردند

میان کوچه ها عطر گل و کافور می آید
محمد!(ص) دخترم از راه خیلی دور می آید
صدای ناله ی خاک است این یا شادی افلاک
نوای توأم سوز نی و تنبور می آید
محمد! سخت دلتنگم برای حزن لبخندش
به سمت مادر امشب-چشم دشمن کور- می آید
بمیرم دخترم! این خاکیان بد با تو تا کردند
نفهمیدند از تو آیه های نور می آید

بمیرم دخترم! بازوی تو تاریخ را لرزاند
صدای ناله ات قلب سیاه میخ را لرزاند

علی!(ع) امشب قدم در کوچه ها بگذار آهسته
گل پژمرده ات را از زمین بردار آهسته
به دور از چشم فرزندانت امشب بی کس و تنها
قیامت را ببین بین در و دیوار آهسته
قیامت را ببین در این نگاه رو به خاموشی
قیامت را ببین در این گل تب دار آهسته
علی جان دخترم را، نور چشم خاندانم را
ببر در خاک پنهان کن ولی بسیار آهسته!
قدم در کوچه ی دلتنگی ات بگذار آهسته
بیاور این امانت را به ما بسپار آهسته

بمیرم دخترم بازوی تو تاریخ را لرزاند
صدای ناله ات قلب سیاه میخ را لرزاند


03 خرداد 1391 1550 0

من خدا را چگونه شکر کنم که تو را دارم ای فرشته ترین

آرزوی فرشته ها این است، میهمان نگاه تو باشند
مثل تو که نمی شود بشوند، مثل لبخند ماه تو باشند!

آرزوی فرشته ها این است: گاه روی زمین قدم بزنند
تا مگر بخت، یارشان بشود، تا مگر توی راه تو باشند!

گاه شاگرد مدرسه بشوند، تو دبیر فرشتگی باشی!
در کلاس تو درس گوش کنند، پای تخته سیاه تو باشند!

آرزوی فرشته ها این است که بدانند جنس قلب تو چیست
تا مگر مثل تو لطیف شوند، تا مگر دلبخواه تو باشند!

عمر جاوید را نمی خواهند، دوست دارند دختری بشوند
مثل من دختر تو، تنها تو! مونس سال و ماه تو باشند!

دوست دارند دختری بشوند که ببوسند دست های تو را
مثل من با تو درد دل بکنند، میزبان نگاه تو باشند

من خدا را چگونه شکر کنم که تو را دارم ای فرشته ترین
که هزاران فرشته می خواهند، بعد او در پناه تو باشند!


03 خرداد 1391 2344 0

بانو! نگو که «خسته شدم، وقت رفتن است»

موی تو را رسول خدا شانه می کند
عطرش میان خانه مان خانه می کند
می دانی آن نگاه زلال این صدای گرم
این خانه را چگونه پریخانه می کند؟!
این چادر سفید زمانِ نماز صبح
یاس مرا شبیه به پروانه می کند!
حس می کنم گرفته دلت گر چه ساکتی
دنیا چه با تو ای گل ریحانه می کند؟
بانو! نگو که «خسته شدم، وقت رفتن است»
فکرش مرا به جان تو دیوانه می کند

فکری به حال خستگی ما نمی کنی
وقتی که قصد رفتن از این خانه می کنی؟!

یاد از تو و کبودی آن شانه می کنم
می میرم آه و موی تو را شانه می کنم
تا عطر تو همیشه بماند در این اتاق
در را به روی هیچ کسی وا نمی کنم!
باید تو را به منزل امنی برم، عزیز
فکری به حال دفن غریبانه می کنم!

کو آن صدف که لایق دُردانه ی من است؟
ابریشمی که در خور پروانه ی من است؟!


03 خرداد 1391 1900 0

کاش می شد که آبی بمانیم، کاش می شد که آبی بمیریم

با تو اَم ای زلال همیشه! با تو ای رود مایل به دریا!
با امید کدامین جزیره، می توان باز زد دل به دریا؟

از نگاهم گذشتند و رفتند، تک تکِ عابران و نگفتند
این بیابان چه گونه دلم را، می رسانَد به ساحل، به دریا

می رسانَد به آن ساحلی که، بر دل ماسه اش ردّ پایی است
امتداد غریبانه ای از، کلبه های مقابل به دریا!

با تو اَم ای پر از نور و لبخند! با تو از آسمان می نویسم
گوش کن: هیچ ربطی ندارند، خوب من! این مسایل به دریا

من اگر بی تو باشم غریبم! با تو بودن ولی...کاش می شد
ماهی قرمز تُنگ قلبم، بازگردد به منزل، به دریا

کاش می شد که آبی بمانیم، کاش می شد که آبی بمیریم
کاش می شد که تنها نباشیم! کاش می شد که زد دل به دریا!


03 خرداد 1391 825 0

در استکان غزل چای گرم می ریزی؟

آهای همسفر شعرهای پاییزی
در استکان غزل چای گرم می ریزی؟

ببین صدای سکوتم گرفته مثل دلم
بیا به خاطر من حرف تازه ای، چیزی

بگو که شوق شکوفایی ام شکوفه دهد
و باورم بشود از بهار لبریزی

نگاه کن به نگاهم بگو که یادت هست
که هفت ثانیه قبل از طلوع برخیزی

و هفت بار بگویی که باز عاشق باش
و هفت آینه در هفت شب بیاویزی

چهل غزل به چهل صادقانه هدیه کنی
و از هر آن چه به جز عاشقی بپرهیزی!

صدای باد می آید، کجاست برگ عبور؟
به روی شانه ی افرا؟ چنار؟ تبریزی؟

و یا به روی زمین، زیر پای سادگی ات
کنار دفتر این شعرهای ناچیزی

که پاره های دل و تکّه های روح من اند
و یادگاری باران خاطر انگیزی

که بر سطوح سخن های خشک می بارید
و می سرود غزل شعرهای پاییزی!


03 خرداد 1391 4644 0

بشر شدی تو که از هر فرشته سر باشی!

گُلم سلام! نمی خواستم پسر باشی!
خدا گذاشته از عشق با خبر باشی

خدا گذاشته تو همدمم شوی در غم
خدا گذاشته تو مادر پدر باشی

گلم، قشنگ تری از گل و بهار و بهشت
بشر شدی تو که از هر فرشته سر باشی!

خدا تو را به نگاه خودش تبرّک کرد
که از هر آن چه که خوب است خوب تر باشی

میان دست تو تسبیحی از ستاره گذاشت
که آفتاب شوی، مژده ی سحر باشی!

گلم، عزیز دلم، دخترم، خدا می خواست
علی(ع) به عرش بیاید، تو بال و پر باشی!

از آسمان به زمین هدیه داده شد نورت
که نور چشم و عزیز پیامبر(ص)باشی!


03 خرداد 1391 1799 0

دخترم منتظر بمان اینجا، جای من با امام بیعت کن

گفته بودند تو نمی آیی، شک نکردم خودت قضاوت کن
حق من را که سال ها اینجا، منتظر بوده ام رعایت کن

گفته بودند: بین یارانت، جای یک دختر دهاتی نیست
باشد آقا فقط همین یک بار، چند لحظه قبول زحمت کن

دل من شور می زند آخر، که مبادا دل شما تنگ است
درد دل هم نمی کنی با من، لطف کن لااقل نصیحت کن

من همیشه به یادتان هستم، پای شالی، کنار گندم زار
اگر از این طرف گذر کردی، با درختان باغ صحبت کن

پدرم گفته بود: بعد از من، تو نگهبان باغ ها هستی
باید این سیب ها به او برسند، منتظر باش و خوب دقت کن

در بهاری که می رسد از راه، آخرین مرد می رسد ناگاه
دخترم منتظر بمان اینجا، جای من با امام بیعت کن


31 اردیبهشت 1391 1119 0

خبر تلخ است، خیلی تلخ: بم با خاک یکسان شد!

خبر تلخ است خیلی تلخ: بم با خاک یکسان شد!
نماز صبح می خواندم، دلم با خاک یکسان شد

زمین لرزید، فرزند کویر و پیر نخلستان
به زیر خشت خشت درد و غم با خاک یکسان شد

صدای مویه، بوی تند خون و خاک و خاکستر
نفس در سینه ماند و آه هم با خاک یکسان شد

همین دیروز در این کوچه ی خاکی، همین بچه...
همین پایی که دیگر یک قدم...با خاک یکسان شد

همین دستی که مانده زیر در، در را برایم باز...
همین پلکی که حالا روی هم، با خاک یکسان شد

همین لب های خشک و خاکی اش می گفت: بابایی...
بمیرم! زنده ماندم، کودکم با خاک یکسان شد!

بیایید و ببینید آی مردم! آی آدم ها!
خبر تلخ است، خیلی تلخ: بم با خاک یکسان شد!


31 اردیبهشت 1391 1342 0

زنی شبیه خودش عاشق، زنی شبیه خودش مادر

زنی شبیه خودش عاشق، زنی شبیه خودش مادر
سپرده بر صف آیینه دوباره آینه ای دیگر

دوباره داغ به روی داغ، دوباره درد به روی درد
کبوتران بدون بال، کبوتران بدون پر

تمام مرثیه ها گفتند: به پای دست تو می افتند
که در مقابل چشمانی، عطش گرفته و ناباور

زنی دو بازوی خونین را بلند کرده و می گوید
دو دست ماه بنی هاشم، فدای زاده ی پیغمبر

زنی چنان که شجاعت را چو شیر داده به فرزندان
به آستان تو آورده چهار شیر چنان حیدر

چهار شیر که می غرّند، چهار شیر که می جنگند
چهار شیر که می آیند، چهار دسته گل پرپر

چهار دسته گل پرپر، چهار آینه ی دیگر
ستاره اند؟ نه روشن تر، فرشته اند؟ نه، زیباتر

زنی که داغ پسر دارد، دوباره داغ دگر دارد
چه قدر خون به جگر دارد، زنی بدون پسر، مادر


31 اردیبهشت 1391 1382 1

همیشه زحمت من بوده است بر دوشت

چه قدر بوی تو خوب است...بوی آغوشت
همیشه زحمت من بوده است بر دوشت

چنان زلال و لطیفی که مطمئن هستم
دو بال بوده به جای دو دست بر دوشت

ولی به خاط من بال را کنار زدی
که با دو دست بگیری مرا در آغوشت

که با دو دست برایم دو بال بگذاری
به جای روشنی بال های خاموشت

که آسمان خودت آسمان من باشد
که از بهشت بخوانم دوباره در گوشت

آهای روسری ات آفتاب تابستان!
شکوفه تاج سر تو-بنفشه تن پوشت-

بهشت جای قشنگی است، جای دوری نیست
بهشت باغ بزرگی است: باغ آغوشت

بهشت اول و آخر گمان نکن حتی
بهشت هم بروم می کنم فراموشت!


31 اردیبهشت 1391 1113 0

آقا! تو شانه های زمان را تکان بده

از بس که درد می کشی و دم نمی زنی
حتی خدا به صبر تو تبریک گفته است

خورشید اگر هنوز درخشنده مانده نیز
نام تو را در این شب تاریک گفته است

نام تو را تمامی گل ها به احترام
در ابتدای فصل بهاران سروده اند

در گوش ماه از خبر آن ظهور سبز
لبخند یک ستاره ی نزدیک گفته است

آیینه را مقابل چشمت نگاه دار
این بی غبار، دردِ تو را درک می کند

انگار با دهان نگاه و زبان اشک
با تو هزار نکته باریک گفته است

از آن چه رفته است به آیینه دارها
از آن چه می رود به دل بی غبارها

از آرزوی کهنه ی چشم انتظارها
از هر چه بود و رفت به تفکیک گفته است

هر کس به یاد توست تو می بینی اش به لطف
کو عاشقی که یار به حالش نظر نکرد؟

«ای خواجه درد نیست و گرنه طبیب هست»
حافظ چه قدر درد تو را نیک گفته است!

فصل بهار می رسد و بغض کهنه ام
در بارش دعای فرج تازه می شود

گویا خدا رسیدن سال جدید را
پیش از زمینیان به تو تبریک گفته است!

نام تو را پرنده به گوش بهار خواند
صدها درخت پیر جوان شد، جوانه زد

چتر اقاقیا به سر کوچه ها نشست
گیسوی باغ را نفس باد، شانه زد

گیسوی شهر، عطر تو را پخش می کند
بی شک عبور کرده ای از این کنارها

دلدادگان رفته، کفن پاره می کنند
صوت سلام می شنوم از مزارها

این انتظار، پشت زمین را شکسته است
آقا! تو شانه های زمان را تکان بده

تنها به دست تو کمرش راست می شود
لطفی کن و دوباره خودت را نشان بده

این انتظار را به بهاری تمام کن
یا ذره ای به ما بده از آن صبوری ات

بی تو نفس کشیدن و مردن بدون تو
تقدیرمان مباد که سخت است دوری ات!


31 اردیبهشت 1391 1722 1
صفحه 3 از 4ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  بعدی   انتها