دفتر شعر

مواظب باش دختر! مردها را می شناسی که!

به مادر گفتم او مردی ست با هوش و حواسی که
همیشه جمع کارش هست، مرد باکلاسی که

میان جمع دخترها ندارد با کسی شوخی
همیشه محکم و جدی و من در هر لباسی که

ببینم می شناسم کیست، از یک رنگی اش پیداست
شروع صحبتش دارد به لب حمد و سپاسی که

خدا را در تمام لحظه هایش در نظر دارد
ندارم پیش چشمانش غم و بیم و هراسی که...

نگاهم کرد مادر، گفت: می دانم چه می گویی
مواظب باش دختر! مردها را می شناسی که!
 


23 آذر 1398 736 2

خدا کند نرود آبروی کوچه ی ما

سلام نام نوشته به روی کوچه ی ما
چقدر جای تو خالی ست توی کوچه ی ما

در آن زمانه که چشمان ماشه های نبرد
درست خیره به ما بود، سوی کوچه ی ما

برای آن که نیفتد به دست نامحرم
فقط نه شهر، که یک تار موی کوچه ی ما

سبک تر از قدم نرم بادها رفتی
ز گام های تو جا ماند جوی کوچه ی ما

به روز آمدن پاره های پیرهنت
شکست بغض جهان در گلوی کوچه ی ما

سکوت مصلحت آمیز این زمانه تو را
شبیه کرده به حرف مگوی کوچه ی ما

میان این همه کوچه که در کنار تواند
خدا کند نرود آبروی کوچه ی ما


23 آذر 1398 693 1

بی گمان وقتی تو خوبی من هم اینجا خوبِ خوبم

نامه ات را تازه خواندم آفتاب بی غروبم!
بی گمان وقتی تو خوبی من هم اینجا خوبِ خوبم

مهربانی کردی و گفتی که از حالم بگویم:
گاه دریای شمالم، گاه توفان جنوبم

گاه برگم، گاه بادم، گاه سنگم، گاه چوبم
گاه رودی پرخروشم، گاه سرگرم رسوبم

گاه چون آبادی دوری اسیر گردبادم
گاه مانند درختی در مسیر دارکوبم

کاش آب چشمه باشم از تنت تب را برانم
کاش باد تشنه باشم از دلت غم را بروبم

غصه خشک و تر ندارد، این سر و ان سر ندارد
شیشه ی رنج و غمت را کاش بر سنگی بکوبم


05 آذر 1398 1602 0

هر روز حس و حال جدیدی ست بین ما

ما با همیم، باده از این خوشگوارتر؟
سروِ بلندِ عشق از این شاخه دارتر؟

تقویم ما کتیبه ی احوال عمر ماست
هر روز عید و فصل به فصلش بهارتر

هر روز حس و حال جدیدی ست بین ما
هر لحظه تو جوان تر و من بی قرارتر

در آستان عشق و غزل زنده می شویم
هر صبح سعدیانه تر و خواجه وارتر

ما با همیم و دلبر و دلداده ی همیم
پیوند عاشقانه از این پایدارتر؟

بادا که از عنایت عشق و خدای عشق
غم نیست باد و شادی ما بی شمارتر


05 آذر 1398 1251 0

چه آب پاک و روانی ست رودخانه ی عشق

قرار عشق، تمنای بی قراران شد
گلی شکفت و به شکرانه اش بهاران شد

گلی که عشق و رهایی در آستینش بود
شکفت و باغ پر از نغمه ی هزاران شد

در امتداد تباهی و در سیاهی شب
چراغ روشن چشمان بی شماران شد

خلافِ عادت اهل زمانه باید رفت
پیاده آمد و سرحلقه ی سواران شد

چه آب پاک و روانی ست رودخانه ی عشق
که از حجاز به سمت فلات ایران شد

زمین اسیر هیولای خشکسالی بود
محمد آمد و باران شد و بهاران شد


05 آذر 1398 800 0

هنوز عاشقی و می نویسی از باران

من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه...

تویی ترانه ی امیدوار بیداران
تویی طراوت سبزینه ی سپیداران

تویی درخت کهن، ریشه دار و بارآور
و شاخه های تو تیری به چشم کفتاران

شکوهِ سروِ بلندایستاده ی عشقی
که سربلند تویی در میانِ بسیاران

تویی حقیقتِ حق جوییِ جوانمردان
تویی امیدِ فداکاری فداکاران

بریده باد نفس های از تو بدگویان
شکسته باد سر و پای از تو بیزاران

هنوز زنده ای و می سرایی از امّید
هنوز عاشقی و می نویسی از باران

بهار می رسد و پر ترانه می آیی
تویی هرآینه تعبیر خواب بیداران


05 آذر 1398 524 0

عطر معصوم تو در صبح شبستان پیچید

قریه در قریه پریشان شده عطر خبرش
نافۀ چادر گلدار تو با مُشک تَرَش

جاده خوشبو شده انگار كه بیرون زده است
عطر دلتنگی گل از چمدان سفرش!

قدمت پشت قدم‌های برادر جاری
كوه سرریز شده چشمه به چشمه هنرش!

در سفرنامه نوشتن چه مهارت دارد
اشک چشمان تو با آن قلم شعله‌ورش

گرچه دلتنگی تو سبک خراسانی داشت
مانده در دفتر قم، بیت به بیت اثرش

عطر معصوم تو در صبح شبستان پیچید
كرد آیینه در آیینه پرآوازه‌ترش!

پر از آواز كبوتر شده این شهر انگار
كه خراسان به قم افتاده مسیر و گذرش!

بی‌گمان دور ضریح تو نمی‌گردانند
هركه چون دانۀ اسپند نسوزد جگرش!

منبع:
http://www.shereheyat.ir/poetry/poems/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B4%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86



04 آذر 1398 618 0

دیگر ای فرصت آبی به چه می اندیشی؟

دو قدم پیش می آیم دو قدم بیش بیا
شاید این فاصله کمتر بشود پیش بیا

کلبه ی کوچک من تشنه ی مهمانی توست
آی دریا! به سراپرده ی درویش بیا

وهم در وهم به دنبال خودم می گردم
تا رهایم کنی از پرسه ی تشویش بیا

قیس در کعبه به دنبال یکی می گردد
تا رسانی مگر ای خوب به لیلی ش بیا

دیگر ای فرصت آبی به چه می اندیشی؟
آخر عشق قشنگ است، نیندیش بیا!


29 آبان 1398 489 0

او بود و بود او و جز او هیچ بود و هیچ

چشمی به هم زدیم، جهان این جهان نبود
دیگر از این جهان مثالی نشان نبود

در شهر، سکه هامان بی اعتبار شد
ایمانمان به قیمت یک قرص نان نبود

او بود و بود او و جز او هیچ بود و هیچ
آن دم که فتنه ی من و ما در میان نبود

باد موافق از همه سو سمت ما وزید
در کشتی شکسته ی ما بادبان نبود

بر بام کیست؟ هر که، تفاوت نمی کند
ای کاش گرده ی من و تو نردبان نبود

نامردمی و دشمنی و نابرادری
هرجا، هماره بود ولیکن نهان نبود

در روزگار رنگ و ریا زنده مانده ایم
«ما را به سخت جانی خود این گمان نبود»

 


28 آبان 1398 713 0

چه بگویم که بدانی که تو را می طلبم؟

یار من باش که من سخت سزاوار توام
مست، در کوی تو آماده ی دیدار توام

سر سجاده ی شب با تو هم آواست دلم
تا سحر واله و شیدایم و بیمار توام

گفته ام آینه ها را که به شادی بروند-
به رقیبان برسانند که من یار توام

نه فرشته، نه پری، عشق نیاموخته اند
این منم، آدم خاکی، که هوادار توام

همه شب با تو سخن گفتم و سوز سخنم-
دلخوشم کرده که من نیز خریدار توام

چه بگویم که بدانی که تو را می طلبم؟
چه بدانم به چه جرمی ست گرفتار توام

گوش من را به اذان رمضانی بنواز
باز مستم کن و دریاب که هشیار توام

دست من را به پَرِ پرده ی عرشت برسان
که دل آشفته ام و سخت سزاوار توام


28 آبان 1398 1492 0

در آن سوی افق، شوری پدیدار است، می بینی؟

سحر در هاله ای از شوق، بیدار است، می بینی؟
در آن سوی افق، شوری پدیدار است، می بینی؟

نسیمی می وزد از دوردست باغ های شهر
که از عطر گل صدبرگ، سرشار است، می بینی؟

بخوان، بارانی از دروازه های شهر در راه است
اجابت صف به صف، آن سوی دیوار است، می بینی؟

میان حوض، تصویر خیال انگیز مهتابی ست
که در آغوش سرسبز سپیدار است، می بینی؟

مزار عاشقان در شعله ای از اشک، روشن بود
گمانم صبح روز وصل دلدار است، می بینی؟


28 آبان 1398 602 0

شکوه رقص تو بالای دار یادم هست

هنوز قصه ی نخل و سوار یادم هست
سیاه چادر ایل و تبار یادم ه ست

هنوز ماه شب عید و حوض نقاشی
هنوز اول اسم بهار یادم هست

بهار، دختر روبنده های پولک پوش
عروس هلهله ی سبزه زار یادم هست

کجای چهچه ی باغ بود یادم نیست
از آن هزاره یکی از هزار یادم هست

از آن همیشه ی تاریک قصه ی چشمش
-همان ستاره ی دنباله دار- یادم هست

چه بود نام قشنگش؟ بهار یا برنو؟
قبیله بود و همین یک بهار یادم هست

کمر به کینه ی غم بسته بود چشمانت
نماز خواندی و بستی قطار یادم هست

در آن چکاچک شمشیر، خون و خاکستر
گریست دغ تو را زارزار یادم هست

چکید ماهی تنگ بلور از چشمت
شکست بغض تو بی اختیار یادم هست

تو بی ترانه نبودی شبی که می رفتی
شکوه رقص تو بالای دار یادم هست


23 آبان 1398 272 0

تا آمدی انسان به انسان گل تعارف کرد

قبل از تو انسان حرف انسان را نمی‌فهمید
گل را نمی دانست، باران را نمی‌فهمید

«آن»ی که از صبح ازل پیچیده در هستی
انسان قبل از خنده ات، «آن» را نمی‌فهمید

انسان قبل از چشم‌هایت هر چه می‌کوشید‌
پیدایی آن ذات پنهان را نمی‌فهمید

هر شب می‌آمد بشنود عطر صدایت را
حتی ابوجهلی که قرآن را نمی‌فهمید

در بی زمان بوسیده پایت را وَ الّا رود
در خود معطل بود و «جریان» را نمی‌فهمید

تا آمدی انسان به انسان گل تعارف کرد
قبل از تو انسان حرف انسان را نمی‌فهمید


19 آبان 1398 759 0

تقویم ها دروغ نوشتند از بهار

دل بسته اند عالم و آدم به روزگار
این روزگار وعده فروشِ فریبکار

با ناامید نیز مدارا نمی کند
وقتی وفا نکرده به چشم امیدوار

هرشب به شوق خواب خوشی چشم بسته ایم
تنها نصیبمان شده کابوس مرگبار

ما سالهاست غیر زمستان ندیده ایم
تقویم ها دروغ نوشتند از بهار

دریا، بیا و نقطه ی پایان رود باش
دارد سقوط می کند از کوه، آبشار


18 آبان 1398 1320 1

این بار نوبتِ منِ تنها رسیده است

مهلت گذشت، آخر دنیا رسیده است
تقویم ما به روز مبادا رسیده است

هرکس به سهم خود غزلی از غمت سرود
این بار نوبتِ منِ تنها رسیده است

دریا به موج می دود اما به چشم من
ساحل به پای بوسی دریا رسیده است

دیگر برای حفظ حقیقت مجال نیست
انجیل هم به دست یهودا رسیده است

نفرینِ من که پشت سرت می دوید، آه
گفتم نمی رسد به تو، اما رسیده است


18 آبان 1398 1005 0

به شیشه های اتاقم دوباره "ها" کردم


به شیشه های اتاقم دوباره "ها" کردم
و از نوشتن اسمت بر آن حیا کردم

به روی شیشه کشیدم شبیه یک گنبد
به پای شیشه نشستم رضا رضا کردم

در این اتاق که از هر طرف به دیوار است
تو را برای رهایی خود صدا کردم

آهای ضامن هفت آسمان! مرا دریاب
که من فقط به هوای تو بال وا کردم

همین که بوی تو پیچیده در نفسهایم
به پر کشیدنِ در خویش اکتفا کردم

نگاه کردم و بر شیشه جای گنبد نیست
به شیشه های اتاقم دوباره ها کردم

منبع:
صفحه ی شخصی شاعر در انیستاگرام:
https://www.instagram.com/p/B4LDrSTp-x_/


07 آبان 1398 1143 1

شنیده ام که مجازات عشق سنگین است

هنوز گرچه صدایت غریب و غمگین است
بلند حرف بزن، گوش شهر سنگین است

بلند حرف بزن ماه بی قرینه، ولی
مراقب سخنت باش، شب خبرچین است

مراقب سخنت باش و کم بگو از عشق
شنیده ام که مجازات عشق سنگین است

به حال و روز بد پیش از این چه می نالی؟
چه ماجرا که به تقدیرمان پس از این است

مرا به خوب شدن وعده می دهی اما
شنیده ام همه ی وعده ها دروغین است

به قدر خوردن یک چای تلخ با من باش
که تلخ با تو عزیزم هنوز شیرین استَ


05 آبان 1398 664 0

بر ما چه رفته است که نامهربان شدیم؟

همراه و هم قبیله ی باد خزان شدیم
بر ما چه رفته است که نامهربان شدیم؟

بر ما چه رفته است که در ختم دوستان
هی هی کنان به هیأت شادی دوان شدیم

بر ما چه رفته است که از هم بریده ایم؟
بر ما چه رفته است که بی ساربان شدیم؟

دنیا به جز فریب چه دارد؟ دریغ! هیچ!
تیری زده ست بی هدف و ما نشان شدیم

هر جا که می رویم دریغی نشسته است
امّید و عشق را به خدا قصه خوان شدیم

گفتید روشنیم و جوانیم و سربلند
گفتم که پیر و خسته دل و ناتوان شدیم

بر باد داده ایم شکوه گذشته را
دیگر چه جای قصه که بی خانمان شدیم


05 آبان 1398 395 0

خدا قلم زد و شب را ادامه دار کشید

خدا قلم زد و شب را ادامه دار کشید
مرا مسافر شب های انتظار کشید

تو را شکفته و مغرور و سنگدل، اما
مرا شکسته و بی تاب و بی قرار کشید

تو را کنارِ سحرگاه شاد پیروزی
مرا حوالی اندوه بی شمار کشید

میان خنده و غم، جنگ شد، دریغا غم
به خنده چیره شد و دورِ من حصار کشید

غمی که بر سرم آمد از آشنایان است
همان غمی ست که هر لحظه شهریار کشید

«کجا رواست که از دست دوست هم بکشد
کسی که این همه از دست روزگار کشید»


بیت داخل گیومه از شهریار


05 آبان 1398 847 0

عشق تا بوده ست رسوایی به بار آورده است

خسته از ناز توام غرق نیازم مدتی ست
گاه شادم گاه در سوز و گدازم مدتی ست

ازنفس افتاده و ناکوک بودم پیش از این
یاری ام کن، از صدا افتاده سازم مدتی ست

از خدا پنهان نمی ماند چه پنهان از شما
راه پیدا کرده شیطان در نمازم مدتی ست

عشق تا بوده ست رسوایی به بار آورده است
بر زبان خلق افتاده ست رازم مدتی ست


28 مهر 1398 535 0
صفحه 5 از 125ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  8  9  10  بعدی   انتها