دفتر شعر

شکفته ایم در اشراق التفات تو امشب

گشوده ام لب ایوان خاطرات تو امشب
دری به خلوت عرفانی حیات تو امشب

تو نیستیّ و شب از عارفانه های تو سرشار
شکفته ایم در اشراق التفات تو امشب

پر از ترنم روحانی مباحث قدسی است
سکوت مدرسه در سایه ی صفات تو امشب

تو در سلوک سفرهای دیگری و دل من
گشوده پنجره ها بر مشاهدات تو امشب

مرور می کنم از سمت پرده های تماشا
به شعرهای تو این جلوه های ذات تو امشب

هنوز می نگرد حسرت سپید قلم ها
به ناگشوده ترین دفتر و دوات تو امشب

نشسته ام پی تصویر لحظه های زلالت
من این مخاطب دل تنگِ خاطرات تو امشب

چنان به چشمه ی خورشید گشته ای شفق آسا
که نیست باورم افسانه ی وفات تو امشب


31 خرداد 1391 840 0

آدم در هبوط خویش هم معراج ها رفته است

هوا باز است و صحرا تا سواد کاج ها رفته است
و عاشق در شهودی سبز از این منهاج ها رفته است

من این پایین کمی دل تنگم اما خوب می دانم
که آدم در هبوط خویش هم معراج ها رفته است

من آن تبعیدی خاکم که احساس غریب او
همیشه تا خطاب آبی مواج ها رفته است

از این پس شاخه ها را نوبت اندیشه ی سبزی است
که روزی در هجوم سنگی تاراج ها رفته است

زمین از قسمت لاهوتی اش سرشار خواهد شد
تمام لحظه ها بر مشرق انتاج ها رفته است

ولی مردم نمی دانند بر پیراهن این دشت
چه گل هایی به خواب روشن دیباج ها رفته است

نمی دانند این پایین چه با فرهادها مانده است
نمی دانند آن بالا چه با حلاج ها رفته است

کجا یک زورق از تصنیف های عاشقی سرشار
به سمت بیشه های نور بر مواج ها رفته است؟

جهان لبریز پیغام است، دیشب فکر می کردم
چه ابلاغی در اشراق عجیب کاج ها رفته است!


31 خرداد 1391 1592 0

دشت ها لبریز از جذبه ی محزون نواها

آسمان باز است، رویایی و زیباست فضاها
ماه می تابد بر گستره ی سبزِ نماها

دشت پیداست و آوای شبانگاهی صحرا
می وزد از پس گل ها و گیاهان و بناها

شب زلال است و او بر لب این پنجره تنها
دل سپرده است به موسیقی اسرار صداها

دل سپرده است به پیدایش مجذوب مذاهب
به شب آبی کاشی ها در متن طلاها

به زمان های اساطیری ادیان نخستین
به زمان هایی پیش از تپش بانگ دراها

جاده ها سرشار از خاطره ی راه سپاران
دشت ها لبریز از جذبه ی محزون نواها

شب عمیق است مسافر غزلی می خواند باز
و می اندیشد در تابش آغاز نداها

و می اندیشد در حیرت انسان که دویده است
پی این جاذبه های ازلی تا به کجاها

شب صحرا به شبی فلسفه آمیز شبیه است
به شبی شرقی با بارش موزون وداها

آسمان باز است اما غزل پنجره جاری است
چون شب باران بر دامنه ی سبز دعاها

باز می گردم، انگار اذان گفت موذن
همه چیز این جاست! این سمتِ سرانگیز صداها


31 خرداد 1391 1190 0
صفحه 2 از 2ابتدا   قبلی   1  [2]  بعدی   انتها