دفتر مجازی شعر

دفتر شعر

...که توپ برایشان آغاز یک ویرانی است...

هر چهار سال یکبار

در سررسید داستان بازی و توپ

وقتی خیال بشر نگران مستطیل سبز است

دلشوره امان آدمیت را می‌برد

وقتی تمام چشم‌ها

مسحور ستاره های زمین بازی اند

و اخبار گلهای شب

با درشت ترین تیتر

می‌روند که صبح را شروع کنند،

ستاره‌های آسمان

در تماشای گوشه‌ای از زمین

داستان گل‌هایی را گریه می‌کنند

که توپ برایشان

آغاز یک ویرانی است

و در بازی کوچه شان

سوت به جای داور

در دست جلاد است

از دست تیم پزشکی هم

در این داستان

کاری بر نمی‌آید

که گلوله‌ها پایان عمر بازی غنچه را رقم زده‌اند

و هیچ کارشناسی

توجه ندارد

که کودک شیرخواره

حریف خمپاره‌های آدمخوار نمی‌شود

چرا که اصولا

در جایی از منشور حقوق بشر به این نکته

اشاره نشده



28 تیر 1393 1421 0

حالا که آمده ای

حالا که آمده ای
قبول کن
جاده ها به جایی نمی رسند
این بار از مسیر رودخانه می رویم
 
 
حالا که آمده ای
تازه می فهمم
احساس آن دهقان پیر
و مزه ی دعای باران را
 
 
حالا که آمده ای
باز هم به گیلاس آباد می رویم
به آن باغبان بگو نگران نباشد
ما گیلاس ها را نمی چینیم
فقط با گیلاس ها حرف می زنیم


23 تیر 1393 829 0

دو دانگ از من،یک دانگ از ستاره ی بی سامان

دو دانگ از من و
یک دانگ از ستاره ی بی سامان
به همین اشاره ی روشن بسنده می کنم
دو دانگ از من و
یک دانگ از کرامت کوهستان
با همین شکوه شیرین
از وسوسه های کوچک عبور می کنم
دو دانگ از من و
یک دانگ از هوای بهاران
با شاخه ای گل شب بو
به خانه بر می گردم
شکوفه های سر ریز نگاهت
امانم نمی دهند
چه عطر تازه ای دارند
دانگ در دانگ
شکوفه های سر ریز نگاهت
 
 


23 تیر 1393 430 0

سید! ای پرسه ی بی قرار در حوالی دیپلماسی!

خشخاش یا زیتون؟ نفت، یا ...
اصلا چه فرقی می کند
وقتی بوی ماشه می دهند
انشگت های اشاره
و بوی لاشه می دهند
قالب های صابون
در دهان کلاغ های مهاجر
دیگر چه فرقی می کند؟
وقتی قرار است
آخرین کوپه هم
از دنیا جدا شود...
کودکی هستم 
در هرات
فلوجه
که همیشه ملخ را با چرخ بال اشتباه می گیرد
انگار زبانم درست نمی چرخد...
هیروشیما
به افغانستان رسید
لکنت گرفت دری و مادری
و جای کابل ماند
بر تن روزهای سخت دبستان...
این لب های ایلاتی
به دهان چه کسانی مزه کرده است؟
که هر غروب گلّه ها
لاغرتر از چرا بر می گردند...
و سرما
سرخ می کند چای سبزها را...
گونه های مادرم
خش
خاش سبزه ایست که
در عزای ایل پنجه می خورد!
و خون
شیره ایست که می ماند
لای ناخن هایش
مثل شیرابه های جامانده
از زباله های اتمی...
نشسته ام
بر سکوهای نفتی
و نگاه می کنم
تلمبه های بورس را
که همه چیز را
بالا می کشند و
ما
پایین می آییم...
نگاه می کنم
شریان های خسته ی سال ها را
که میان این همه آهن
راه به جایی نمی برد
دیگر چه فرقی می کند؟
خشخاش
یا
زیتون؟...
پرچم افتاده
اهتزاز خاموش است
چه کسی می تواند
انکار کندDNA زیتون را؟
و صحه بگذارد
روی این سنگ ها 
سید!
ای پرسه ی بی قرار در حوالی دیپلماسی!
عبای تو
کراوات ها را
تا مساحت میز پایین می کشد
بخوان!
تا سنگ ها تو را
به گوشه های از یاد رفته برسانند...
BBC
در حیات خلوت تمدن
امواج مدیترانه را
دست کاری می کند
تا عرب های بادیه
در چای خانه های سنتی شان
پای اخبار بنشینند و جنگ را دنبال کنند!
" ما می میریم
تا عکاس تایمز
جایزه بگیرد"
عکس صلح
از جنگ می گوید
و پرسه
تنها هم بازی خواهرم خواهد بود
در این
خرابه های ساختگی...


21 تیر 1393 438 0

پاهای عروسکش را لمس می کند

پاهای عروسکش را لمس می کند
دختری که لی لی هایش
در میدان مین
دست و پاگیر بود...


21 تیر 1393 1367 0

شومينه خاموش است و اتاق روشن...

 
تا چند ساعت ديگر
در اتاق من 
سربازهايي با لباس هاي پلنگي
قدم مي زنند!
ممکن است آن قدر خوب
اين اتاق را تصرف کنند
که همچون من
بي احتياط باشند وشعر بنويسند
 
تا چند ساعت ديگر اين غريبه ها
گل هاي باغچه را آب مي دهند
و به جاي من زنگ خراب حياط را
تعمير مي کنند
 
پيت بنزين را برمي دارم
مي پاشم
روي لبخندهاي قاب شده مادر بزرگ
روي پشتي هاي از کمر افتاده اتاق
روي اين شطرنج کيش و مات شده
و هرچيزي که ممکن است
دشمن به غنيمت بگيرد
 
از خودم سؤال مي کنم
تا به حال کبريتي را
به نشانه صلح کشيده اي؟
 
اين اولين بار است
در خانه ی ما
شومينه خاموش است و
اتاق روشن
 


25 خرداد 1393 1413 0

نزديک ترين پناهگاه آغوش مادرم مي شد

 
با بوق راديو
با اعلام وضعيت قرمز
نزديک ترين پناهگاه
آغوش مادرم مي شد
موشکي به سقف خانه نخورد
بمبي پنجره ها را نلرزاند
اما آواري از اشک هاي مادرم بر سرم خراب شد
حالا سال ها گذشته
پدر با حلقه اي گل
از اسارت برمي گردد
و بدون هيچ تأخيري
مرا از زير آوار بيرون مي کشد
 


19 خرداد 1393 566 0

قايق هاي جنگي کاغذي

دشمن با اولين پاتک
مسير حرکت آب رودخانه را عوض کرد
قايق هاي جنگي کاغذي
که مدت ها پيش در آب انداخته بودم
يکي يکي برگشتند
 
دشمن مسير حرکت باد را عوض کرد
موشک هاي بمب افکن کاغذي ام برگشتند
دشمن همچنان پيش روي کرد
و مسير زندگي مان را عوض کرد
پدر که دورادور
به بازي هايم عادت کرده بود
هيچ وقت برنگشت
 


19 خرداد 1393 420 0

اين کلاه کج ها

اين کلاه کج ها
اگر در همسايگي خانه ما
سنگر مي ساختند
تفريحشان قد کشيدن خواهرم مي شد
و ديوانه شدن من
 
قد بکش خواهرم
بيشتر از انتظارشان
آن قدر که چشمانت
از زمين دور شود
و کوچ نامردي به سرزمينمان ر انبيني
آن قدر قد بکش
تا با فضانورداني که در کره هايي جديد
دنبال خوشبختي مي گردند
حرف بزني
از طبيعت اين روزهاي زمين برايشان بگويي
از بادي که گهگاه کلاهي را کج مي کند
 


19 خرداد 1393 376 0

آتش جوانه مي زند

مين تنها گياهي ست
که بعد از کاشتن
نه آب مي خواهد
نه نور
نگاه کن چطور
آتش جوانه مي زند
مي رويد
و انسان هاي بي گناه
آن را مي چينند
 


19 خرداد 1393 298 0

رنگ بندي دنيا عوض شده بود

ضربدرهاي قرمز
نگذاشتند شيشه خرده ها
چون اشک
قطره قطره
از چشمان پنجره پايين بريزد
وقتي بمب
دست کشيده همسايه را
در خانه انداخت
مي داني؟!
اگر اين دست
هنوز به فرمان بود
بلند مي شد
احترام نظامي مي گذاشت
لباس ضد گلوله اش را تن مي کرد
و ماهي هاي شناور در قلب حياط
تير نمي خوردند
 
من ساعت ها در کمد
با لباس ها زندگي کردم
بيرون که آمدم
رنگ بندي دنيا عوض شده بود
 


19 خرداد 1393 334 0

وارد جهان ديگري شده ايم

 
پنجره را به برق مي زنم
ابرها به حرکت در مي آيند
سکه اي مي اندازم
باران مي آيد
ما بي آن که حس کنيم
وارد جهان ديگري شده ايم
 


16 خرداد 1393 1183 0

ديگر چگونه تو را صدا بزنم؟

 
باد مي آيد
و نام همه انسان ها را مي برد
 
ديگر چگونه تو را صدا بزنم؟
 


09 خرداد 1393 469 0

از چشمانم برف مي بارد

 
آنقدر سردم
که هربار گريه مي کنم
از چشمانم برف مي بارد
 


09 خرداد 1393 1487 0

باران

 
باران
نام قديم اين رود بود
 


09 خرداد 1393 375 0

المپیک

دونده ی آفریقایی
1500 متر را
در دو دقیقه و هشت هزارم ثانیه دوید
برای رسیدن به تکه طلایی که سال ها قبل
از کشورش دزدیدند .

قرن هاست در المپیک
آفریقایی ها قهرمان دوی استقامت می شوند
و غربی ها قهرمان شطرنج !


11 اسفند 1392 2128 2

جهان به جنگ خویش می رود

سال هزار و نهصد و چهارده

جهان به جنگ خویش می رود

هزار و نهصد و هجده

جهان از جنگ خویش برمی گردد

به تأخیر بیفت

سالهاست که صلح

در تأخیر نطفه می بندد

و تأخیر در بیست سالگی من

فکر کن

تنهایی ، سایه ی پیر تفنگی ست که می گوید

صلح

نه از کبوتر شروع می شود

نه از زیتون

بلکه نیایش کوچک گنجشک هایی است

که می دانند بهشت

نام قبیله ای است در همین نزدیکی. 


28 بهمن 1392 1424 1

ضامن کارمند می‌خواهند !

حالا که گنبدت

چشم خورشید را می‌زند

هیچ بعید نیست

زمین‌گیر شود آسمان.

دخیل می‌شوند دست‌هام به ضریح

شاید فردا

دنیا از این که هست

وارونه‌تر شود :

قطار تهران-مشهد پنچر شود و

آهو بگوید :

« شرمنده آقا...

ضامن کارمند می‌خواهند ! »


25 بهمن 1392 1865 4

و کنار درک تو کوه از کمر شکست

به گونه ی ماه
نامت زبانزد آسمان ها بود
و پیمان برادری ات
با جبل نور
چون آیه های جهاد
محکم
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و ساعتی بعد
در باران متواتر پولاد
بریده بریده
افشا شدی
و باد
تو را با مشام خیمه گاه
در میان نهاد
و انتظار در بهت کودکانه ی حرم
طولانی شد
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و کنار درک تو

کوه از کمر شکست

 



04 آذر 1392 4831 1

ستم ، دشمنی زیباتر از تو ندارد



درختان را دوست می دارم
که به احترام تو قیام کرده اند
و آب را
که مهر مادر توست . . .

خون تو شرف را سرخ گون کرده است
شفق ، آینه دار نجابتت ،
و فلق ، محرابی ،
که تو در آن
نماز صبح شهادت گزارده ای
در فکر آن گودالم
که خون تو را مکیده است
هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم
در حضیض هم می توان عزیز بود
از گودال بپرس
شمشیری که بر گلوی تو آمد
هر چیز و همه چیز را در کائنات
به دو پاره کرد
هر چه در سوی تو ، حسینی شد
دیگر سو یزیدی
اینک ماییم و سنگ ها
ماییم و آب ها
درختان ، کوهساران ، جویباران ، بیشه زاران
که برخی یزیدی
و گرنه حسینی اند
خونی که از گلوی تو تراوید
همه چیز و هر چیز را در کائنات به دو پاره کرد
در رنگ !
اینک هر چیز یا سرخ است
یا حسینی نیست
آه ، ای مرگ تو معیار!
مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت
و آن را بی قدر کرد
که مردنی چنان
غبطه بزرگ زندگانی شد
خونت
با خون بهایت ، حقیقت
در یک تراز ایستاد
و عزمت ، ضامن دوام جهان شد
- که جهان با دروغ می پاشد -
و خون تو امضای راستی است
تو را باید در راستی دید
و در گیاه
هنگامی که می روید
در آب ،
وقتی می نوشاند
در سنگ ،
چون ایستادگی است
در شمشیر ،
آن زمان که می شکافد
و در شیر
که می خروشد،
در شفق که گلگون است
در فلق که خنده خون است
در خواستن
برخاستن
تو را باید در شقایق دید
در گل بویید
تو را باید از خورشید خواست
در سحر جست
از شب شکوفاند
با بذرپاشاند
با باد پاشید
در خوشه ها چید
تو را باید تنها در خدا دید
هر کس، هرگاه ، دست خویش
از گریبان حقیقت بیرون آورد
خون تو از سرانگشتانش تراواست
ابدیت ، آینه ای است
پیش روی قامت رسای تو در عزم
آفتاب لایق نیست
وگرنه می گفتم
جرقه نگاه توست!
تو تنها تر از شجاعت
در گوشه روشن وجدان تاریخ
ایستاده ای
به پاسداری از حقیقت
و صداقت
شیرین ترین لبخند
بر لبان اراده توست
چندان تناوری و بلند
که به هنگام تماشا
کلاه از سر کودک عقل می افتد
بر تالابی از خون خویش
در گذرگه تاریخ ایستاده ای
با جامی از فرهنگ
و بشریت رهگذر را می آشامانی
-- هر کس را که تشنه شهادت است ــ
نام تو خواب را بر هم می زند
آب را توفان می کند
کلامت قانون است
خرد در مصاف عزم تو جنون!
تنها واژه تو خون است خون
ای خداگون !
مرگ در پنجه تو
زبون تر از مگسی است
که کودکان به شیطنت در مشت می گیرند
و یزید، بهانه‌ای ،
دستمال کثیفی
که خلط ستم را در آن تف کردند
و در زبالة تاریخ افکندند

یزید کلمه نبود
دروغ بود
زالویی درشت
که اکسیژن هوا را می مکید
مخَنثی که تهمتِ مردی بود
بوزینه‌ای با گناهی درشت :
«سرقت نام انسان»
و سلام بر تو
که مظلوم ترینی
نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند
بل از آن رو که دشمنت این است
مرگ سرخت
تنها نه نام یزید را شکست
و کلمه ستم را بی سیرت کرد
که فوج کلام را نیز در هم می شکند
هیچ کلام بشری نیست
که در مصاف تو نشکند
ای شیر شکن
خون تو بر کلمه فزون است
خون تو بر بستری از آن سوی کلام
فراسوی تاریخ
بیرون از راستای زمان
می گذرد
خون تو در متن خدا جاری است
یا ذبیح الله
تو اسماعیل برگزیده خدایی
و رویای به حقیقت پوسته ابراهیم
کربلا میقات توست
محرم میعاد عشق
و تو نخستین فرد
که ایام حج را
به چهل روز کشاندی
و أتمَمْناها بِعَشْرْ
آه !
در حسرت فهم این نکته خواهم سوخت!
که حج نیمه تمام را
در استلام حجر وانهادی
و در کربلا
با بوسه بر خنجر، تمام کردی
مرگ تو ،
مبدا تاریخ عشق
آغاز رنگ سرخ
معیار زندگی است

خط با خون تو آغاز می شود
از آن زمان که تو ایستادی
دین راه افتاد
و چون فرو افتادی
حق برخاست
تو شکستی
و " راستی " درست شد
و از روانه خون تو
بنیان ستم سست شد
در پاییز مرگ تو
بهاری جاودانه زایید
گیاه رویید
درخت بالید
و هیچ شاخه نیست
که شکوفه ای سرخ ندارد
و اگر ندارد شاخه نیست
هیزمی است ناروا بر درخت مانده
تو ، راز مرگ را گشودی
کدام گره ، با ناخن عزم تو وا نشد ؟

شرف به دنبال تو
لابه کنان می دود
تو ، فراتتر از حمیتی
نمازی ، نیتی
یگانه ای ، وحدتی
آه ! ای سبز
ای سبز سرخ !
ای شریف تر از پاکی
نجیب تر از هر خاکی
ای شیرین سخت
ای سخت شیرین!
تو دهان تاریخ را آب انداخته ای
ای بازوی حدید
شاهین میزان
مفهوم کتاب ، معنای قرآن!
نگاهت سلسله تفاسیر
گام هایت وزنه خاک
و پشتوانه افلاک
کجای خدای در تو جاری است
کز لبانت آیه می تراود !
عجبا
عجبا از تو عجبا !
حیرانی مرا با تو پایانی نیست
چگونه با انگشتانه ای
از کلمات
اقیانوسی را می توان پیمانه کرد ؟
بگذار بگریم
خون تو ، در اشک ما تداوم یافت
و اشک ما صیقل گرفت
شمشیر شد
و در چشم خانه ستم نشست
تو قرآن سرخی
" خون آیه " های دلاوریت را
بر پوست کشیده صحرا نوشتی
و نوشتارها
مزرعه ای شد
با خوشه های سرخ
و جهان یک مزرعه شد
با خوشه ، خوشه ، خون
و هر ساقه
دستی و داسی و شمشیری
و ریشه ستم را وجین کرد
و اینک
و هماره
مزرعه سرخ است
یا ثارالله
آن باغ مینوی
که تو در صحرای تفته کاشتی
با میوه های سرخ
با نهرهای جاری خوناب
با بوته های سرخ شهادت
و آن سرودهای سبز دلاور
باغی است که باید با چشم عشق دید
اکبر را
صنوبر را
بو فضایل را
و نخل های سرخ کامل را
حر شخص نیست
فضیلتی است
از توشه بار کاروان مهر جدا مانده
آن سوی رود پیوستن
و کلام و نگاه تو
پلی است
که آدمی را به خویش باز می گرداند
و توشه را به کاروان
و اما دامانت
جمجمه های عاریه را
در حسرت پناه گرفتن
مشتعل می کند
از غبطه سر گلگون حر
که بر دامن توست
ای قتیل
بعد از تو
خوبی " سرخ" است
و گریه سوگ
خنجر
و غمت توشه سفر
به ناکجا آباد
و رَد خونت
راهی
که راست به خانه خدا می رود. . .
تو ، از قبیله خونی
و ما از تبار جنون
خون تو در شن فرو شد
و از سنگ جوشید
ای باغ بینش
ستم ، دشمنی زیباتر از تو ندارد
و مظلوم ، یاوری آشناتر از تو
تو کلاس فشرده تاریخی
کربلای تو
مصاف نیست
منظومه بزرگ هستی است
طواف است
پایان سخن
پایان من است
تو انتها نداری . . .


26 آبان 1392 5181 1
صفحه 9 از 17ابتدا   قبلی   4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  13  بعدی   انتها