دفتر شعر

ديگر چگونه تو را صدا بزنم؟

 
باد مي آيد
و نام همه انسان ها را مي برد
 
ديگر چگونه تو را صدا بزنم؟
 


09 خرداد 1393 306 0

از چشمانم برف مي بارد

 
آنقدر سردم
که هربار گريه مي کنم
از چشمانم برف مي بارد
 


09 خرداد 1393 1298 0

باران

 
باران
نام قديم اين رود بود
 


09 خرداد 1393 242 0

المپیک

دونده ی آفریقایی
1500 متر را
در دو دقیقه و هشت هزارم ثانیه دوید
برای رسیدن به تکه طلایی که سال ها قبل
از کشورش دزدیدند .

قرن هاست در المپیک
آفریقایی ها قهرمان دوی استقامت می شوند
و غربی ها قهرمان شطرنج !


11 اسفند 1392 1964 2

جهان به جنگ خویش می رود

سال هزار و نهصد و چهارده

جهان به جنگ خویش می رود

هزار و نهصد و هجده

جهان از جنگ خویش برمی گردد

به تأخیر بیفت

سالهاست که صلح

در تأخیر نطفه می بندد

و تأخیر در بیست سالگی من

فکر کن

تنهایی ، سایه ی پیر تفنگی ست که می گوید

صلح

نه از کبوتر شروع می شود

نه از زیتون

بلکه نیایش کوچک گنجشک هایی است

که می دانند بهشت

نام قبیله ای است در همین نزدیکی. 


28 بهمن 1392 1255 1

ضامن کارمند می‌خواهند !

حالا که گنبدت

چشم خورشید را می‌زند

هیچ بعید نیست

زمین‌گیر شود آسمان.

دخیل می‌شوند دست‌هام به ضریح

شاید فردا

دنیا از این که هست

وارونه‌تر شود :

قطار تهران-مشهد پنچر شود و

آهو بگوید :

« شرمنده آقا...

ضامن کارمند می‌خواهند ! »


25 بهمن 1392 1715 4

و کنار درک تو کوه از کمر شکست

به گونه ی ماه
نامت زبانزد آسمان ها بود
و پیمان برادری ات
با جبل نور
چون آیه های جهاد
محکم
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و ساعتی بعد
در باران متواتر پولاد
بریده بریده
افشا شدی
و باد
تو را با مشام خیمه گاه
در میان نهاد
و انتظار در بهت کودکانه ی حرم
طولانی شد
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و کنار درک تو

کوه از کمر شکست

 



04 آذر 1392 4478 1

ستم ، دشمنی زیباتر از تو ندارد



درختان را دوست می دارم
که به احترام تو قیام کرده اند
و آب را
که مهر مادر توست . . .

خون تو شرف را سرخ گون کرده است
شفق ، آینه دار نجابتت ،
و فلق ، محرابی ،
که تو در آن
نماز صبح شهادت گزارده ای
در فکر آن گودالم
که خون تو را مکیده است
هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم
در حضیض هم می توان عزیز بود
از گودال بپرس
شمشیری که بر گلوی تو آمد
هر چیز و همه چیز را در کائنات
به دو پاره کرد
هر چه در سوی تو ، حسینی شد
دیگر سو یزیدی
اینک ماییم و سنگ ها
ماییم و آب ها
درختان ، کوهساران ، جویباران ، بیشه زاران
که برخی یزیدی
و گرنه حسینی اند
خونی که از گلوی تو تراوید
همه چیز و هر چیز را در کائنات به دو پاره کرد
در رنگ !
اینک هر چیز یا سرخ است
یا حسینی نیست
آه ، ای مرگ تو معیار!
مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت
و آن را بی قدر کرد
که مردنی چنان
غبطه بزرگ زندگانی شد
خونت
با خون بهایت ، حقیقت
در یک تراز ایستاد
و عزمت ، ضامن دوام جهان شد
- که جهان با دروغ می پاشد -
و خون تو امضای راستی است
تو را باید در راستی دید
و در گیاه
هنگامی که می روید
در آب ،
وقتی می نوشاند
در سنگ ،
چون ایستادگی است
در شمشیر ،
آن زمان که می شکافد
و در شیر
که می خروشد،
در شفق که گلگون است
در فلق که خنده خون است
در خواستن
برخاستن
تو را باید در شقایق دید
در گل بویید
تو را باید از خورشید خواست
در سحر جست
از شب شکوفاند
با بذرپاشاند
با باد پاشید
در خوشه ها چید
تو را باید تنها در خدا دید
هر کس، هرگاه ، دست خویش
از گریبان حقیقت بیرون آورد
خون تو از سرانگشتانش تراواست
ابدیت ، آینه ای است
پیش روی قامت رسای تو در عزم
آفتاب لایق نیست
وگرنه می گفتم
جرقه نگاه توست!
تو تنها تر از شجاعت
در گوشه روشن وجدان تاریخ
ایستاده ای
به پاسداری از حقیقت
و صداقت
شیرین ترین لبخند
بر لبان اراده توست
چندان تناوری و بلند
که به هنگام تماشا
کلاه از سر کودک عقل می افتد
بر تالابی از خون خویش
در گذرگه تاریخ ایستاده ای
با جامی از فرهنگ
و بشریت رهگذر را می آشامانی
-- هر کس را که تشنه شهادت است ــ
نام تو خواب را بر هم می زند
آب را توفان می کند
کلامت قانون است
خرد در مصاف عزم تو جنون!
تنها واژه تو خون است خون
ای خداگون !
مرگ در پنجه تو
زبون تر از مگسی است
که کودکان به شیطنت در مشت می گیرند
و یزید، بهانه‌ای ،
دستمال کثیفی
که خلط ستم را در آن تف کردند
و در زبالة تاریخ افکندند

یزید کلمه نبود
دروغ بود
زالویی درشت
که اکسیژن هوا را می مکید
مخَنثی که تهمتِ مردی بود
بوزینه‌ای با گناهی درشت :
«سرقت نام انسان»
و سلام بر تو
که مظلوم ترینی
نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند
بل از آن رو که دشمنت این است
مرگ سرخت
تنها نه نام یزید را شکست
و کلمه ستم را بی سیرت کرد
که فوج کلام را نیز در هم می شکند
هیچ کلام بشری نیست
که در مصاف تو نشکند
ای شیر شکن
خون تو بر کلمه فزون است
خون تو بر بستری از آن سوی کلام
فراسوی تاریخ
بیرون از راستای زمان
می گذرد
خون تو در متن خدا جاری است
یا ذبیح الله
تو اسماعیل برگزیده خدایی
و رویای به حقیقت پوسته ابراهیم
کربلا میقات توست
محرم میعاد عشق
و تو نخستین فرد
که ایام حج را
به چهل روز کشاندی
و أتمَمْناها بِعَشْرْ
آه !
در حسرت فهم این نکته خواهم سوخت!
که حج نیمه تمام را
در استلام حجر وانهادی
و در کربلا
با بوسه بر خنجر، تمام کردی
مرگ تو ،
مبدا تاریخ عشق
آغاز رنگ سرخ
معیار زندگی است

خط با خون تو آغاز می شود
از آن زمان که تو ایستادی
دین راه افتاد
و چون فرو افتادی
حق برخاست
تو شکستی
و " راستی " درست شد
و از روانه خون تو
بنیان ستم سست شد
در پاییز مرگ تو
بهاری جاودانه زایید
گیاه رویید
درخت بالید
و هیچ شاخه نیست
که شکوفه ای سرخ ندارد
و اگر ندارد شاخه نیست
هیزمی است ناروا بر درخت مانده
تو ، راز مرگ را گشودی
کدام گره ، با ناخن عزم تو وا نشد ؟

شرف به دنبال تو
لابه کنان می دود
تو ، فراتتر از حمیتی
نمازی ، نیتی
یگانه ای ، وحدتی
آه ! ای سبز
ای سبز سرخ !
ای شریف تر از پاکی
نجیب تر از هر خاکی
ای شیرین سخت
ای سخت شیرین!
تو دهان تاریخ را آب انداخته ای
ای بازوی حدید
شاهین میزان
مفهوم کتاب ، معنای قرآن!
نگاهت سلسله تفاسیر
گام هایت وزنه خاک
و پشتوانه افلاک
کجای خدای در تو جاری است
کز لبانت آیه می تراود !
عجبا
عجبا از تو عجبا !
حیرانی مرا با تو پایانی نیست
چگونه با انگشتانه ای
از کلمات
اقیانوسی را می توان پیمانه کرد ؟
بگذار بگریم
خون تو ، در اشک ما تداوم یافت
و اشک ما صیقل گرفت
شمشیر شد
و در چشم خانه ستم نشست
تو قرآن سرخی
" خون آیه " های دلاوریت را
بر پوست کشیده صحرا نوشتی
و نوشتارها
مزرعه ای شد
با خوشه های سرخ
و جهان یک مزرعه شد
با خوشه ، خوشه ، خون
و هر ساقه
دستی و داسی و شمشیری
و ریشه ستم را وجین کرد
و اینک
و هماره
مزرعه سرخ است
یا ثارالله
آن باغ مینوی
که تو در صحرای تفته کاشتی
با میوه های سرخ
با نهرهای جاری خوناب
با بوته های سرخ شهادت
و آن سرودهای سبز دلاور
باغی است که باید با چشم عشق دید
اکبر را
صنوبر را
بو فضایل را
و نخل های سرخ کامل را
حر شخص نیست
فضیلتی است
از توشه بار کاروان مهر جدا مانده
آن سوی رود پیوستن
و کلام و نگاه تو
پلی است
که آدمی را به خویش باز می گرداند
و توشه را به کاروان
و اما دامانت
جمجمه های عاریه را
در حسرت پناه گرفتن
مشتعل می کند
از غبطه سر گلگون حر
که بر دامن توست
ای قتیل
بعد از تو
خوبی " سرخ" است
و گریه سوگ
خنجر
و غمت توشه سفر
به ناکجا آباد
و رَد خونت
راهی
که راست به خانه خدا می رود. . .
تو ، از قبیله خونی
و ما از تبار جنون
خون تو در شن فرو شد
و از سنگ جوشید
ای باغ بینش
ستم ، دشمنی زیباتر از تو ندارد
و مظلوم ، یاوری آشناتر از تو
تو کلاس فشرده تاریخی
کربلای تو
مصاف نیست
منظومه بزرگ هستی است
طواف است
پایان سخن
پایان من است
تو انتها نداری . . .


26 آبان 1392 4690 1

باد، مادر جن‌ها...

 

باد، مادر جن‌ها

فرزندانش را به دشت آورده بود

و از سر بریده بالای نیزه

مدام اجازه جنگ می‌گرفت

باد، همان پیرزنی که با آدم و حوا به دنیا آمد

تنها کسی بود که در لحظه

هم کنار سرِ بی بدن گریه می‌کرد

هم کنار بدنِ بی‌سر

پیرزن طوری می‌وزید و موهای بالای نیزه را تکان می‌داد

که انگار نه انگار

روحی از بدن جداشده است

 

جن‌ها تا زانودر خون فرو رفته بودند

تا کمر در تأسف

تا گردن در بغض‌های ترکیده مادرشان

فرشته‌ها دسته دسته

از بهشت بیرون آمدند

و دو تا یکی

جن‌ها را از واقعه بیرون بردند

 



26 آبان 1392 1167 0

ضامن زعفران

 


ضامن زعفران های مزرعه پیر زن شد/
تا باد مثل هر سال / دست درازی نکند/
پیر زن بی آنکه بداند/
"آن چند مثقال را"/
به آشپزخانه حرم هدیه کرد و/
مثل هر سال /
هشت روز در صحن شمالی گریه کرد
/
هم ولایتی ها به چشمانش/
چشمه ی رضا می گفتند


26 شهریور 1392 1759 2

به تو فکر می کنم...

همه چیز را شست‌و‌شو دادم
از کاشی‌های آشپزخانه گرفته تا چشم‌هایم
حالا به شکل پیراهن کهنه‌ای
آویزان از بند
به چشم‌های شرقی‌ات فکر می‌کنم
به این‌که تو بیایی
آسمان آبی شود
من خودم را بردارم از روی بند
اتو بکشم و دوباره بپوشم
به عید فکر می‌کنم
و گلدان‌های خالی پر از خاک را
کنار پنجره می‌کارم
بهار از لب‌های تو شروع می‌شود
بدون تو
ماهی می‌میرد
و این سکه‌ها
برای خریدن پیراهنی نو کافی نیست
پدرم می‌گوید باید ترکم کنی
و دلتنگ نشوی برای خانه کاهگلی‌مان
پدرم وقتی این را می‌گوید
به شکل دریای طوفان زده است
من چشم‌های پدرم را دوست دارم
او هر روز چاه‌های عمیق را روشن می‌کند
و به دنبال ریشه‌ای‌ست
که در حیاط خانه‌مان سبز شود
چرا خاک چیزی فاش نمی‌کند؟
یا آسمان تو را فریاد نمی‌زند؟
بدون تو
مادرم غمگین است
و خواهر کوچک‌ام کیف‌اش را با کتاب‌های دست دوم پر می‌کند
و به مدرسه مهاجرین می‌رود
او هرگز مدادرنگی‌هایش را دوست نداشت
و از خط کشی‌های خیابان تنها عبور می‌کرد.
من برق چشم‌های خواهر کوچک‌ام را دوست دارم
برق چشم‌های “امید” برادر کوچک‌ام را دوست دارم
اما همیشه دستمالی خیس
آن‌ها را از من می‌گیرد
و من به شکل تکه پارچه‌ای
همیشه آویزان از بند
به تو فکر می‌کنم.



13 شهریور 1392 2404 0

ما می میریم تا عکاس «تایمز» جایزه بگیرد

ما می‌میریم

تا شاعران بیمار شعر بگویند

«ما می‌میریم»، بازی قشنگی است

وقتی مادر، پوتین افسر جوان را لیس می‌زند

و روزنامه‌ها هی عکس پدر را می‌نویسند

کنار آدم‌های مهم

هر شب، هزار بار عروس می‌شود

و خواهرم هزار بار جیغ می‌زند

هزار بار بازی قشنگی است

«کارگران ساعت یازده احساساتی می‌شوند»

فردا همه به خیابان‌ها

می

ریز

ریز می‌کنند

پارچه‌های رنگی را

آواز می‌خوانند

می‌رقصند

و البته شعار می‌دهند

ما می میریم تا عکاس «تایمز» جایزه بگیرد.



03 شهریور 1392 5167 1

مصر! چه می کنی با خودت؟!

جنگ شش روزه...
جنگ کیپور...
جنگ رمضان...
تکانی بخور مرد!
چه می کنی با خودت؟!
چه می کنی با سربازان عاشقت؟!
هر بار نام تو را شنیدم،
یاد تمساحی گیاه خوار افتادم
که در گوشه ای از مرداب تاریک تاریخ
چرت می زد
و گنجشک های دریایی دوستش داشتند
ماهیان آسمانی پرواز می کردند
در آسمان زیر پایش
مصر! چه می کنی با خودت؟!
حرکت کن به سمت سربازان عاشقت
شکارچیان سالخورده
تو را نشانه رفته اند



20 تیر 1392 839 0

صدای خاموش چرخ خیاطی...

 

صدای خاموش چرخ خیاطی

آوازهای غمگین مادرم بود

که در بساط پدر

شلوار کردی هایش

می توانست مرا به مدرسه بفرستد

جواب صاحبخانه را بدهد

و دارو بخرد

مرضیه خواهرم که مریضیش را هیچ کس نمی فهمد

و مادر نخ سوزنی است که با سرفه های او

هر دم بند دلش پاره می شود

پدر در باران بساطش را جمع نمی کند

و من در جایی که کسی نباشد

با خودم حرف می زنم

روشنفکران در روزنامه ها

مقاله های مرا می نویسند

 

در حالی که هموطنانم

لذت جشن گل سرخ را فراموش کرده اند

مادر، شبانه ها پایه های چرخ خیاطی است

                                                       می لرزد

پدر، چهارچوب در است

در خود بسته

یک قوری چای تلخ

مرضیه در آلبوم عکس آرام می خندد

من به همه چیز فکر می کنم ...

 



09 تیر 1392 5505 1

آرام باش ، حوصله کن ...

آرام باش،

حوصله کن،

آب های زودگذر،

هیچ فصلی را نخواهند دید

از ریگ های ته جویبار شنیده ام

مهم نیست که مرا

از ملاقات ماه و گفت و گوی باران

بازداشته اند .

من برای رسیدن به آرامش

تنها به تکرار اسم تو

بسنده خواهم کرد ...

حالا آرام باش

همه چیز درست خواهد شد...



31 فروردین 1392 5912 2

آن روزها مرد شدن به راحتی امروز نبود

بر گُرده ام می کوفت
و اگر گَردی از لباسم بر نمی خاست
جواب سلامم را نمی داد
آن روزها
مرد شدن
به راحتی امروز نبود
همین صبح
پدری را دیدم
مغرور و خوشحال
مثل کسی که می خواهد
با مدالِ افتخارش
عکس بگیرد
دست بر شانه ی فرزندش
ایستاده بود
و پسرک
با اخمی گزنده
که زخمه زخمه
در من عمیق می شود
می غرید:
دستت را از شانه ام بر دار
پیراهنم لک می شود
درکش آسان نیست
شاید برای من
زخمم دارد عمیق تر می شود
بر گرده ام بکوب پدر!
تا این بار
غبار روحم
روحت را خرسند کند.


23 فروردین 1392 829 0

...

نه از خودم فرار کرده ام
نه از شما
به جستجوی کسی رفته ام که
«مثل هیچ کس نیست»
نگران نباشید
یا با او
باز می گردم
یا او
بازم می گرداند
تا مثل شما زندگی کنم.


23 فروردین 1392 862 0

فاطیمانه ...

اینجا فقط در و دیوارش به نام ماست
در و دیوار...
در و دیوار...
در و دیوار...
ترکیب آزار دهنده ای است
انگار می خواهند لج مان را در بیاورند
مثلا همین خیابان فاطمی
یا همین میدان امام حسین
بالاتر از اداره ی ثبت
اداره ی ثبت ...
اداره ی ثبت ...
آی... اداره ­ی ثبت!
فدک ارث ما بود
به استناد گنجشک هایی که از صورت مادرم پرواز کردند
استعلام کنید از اداره برق
چراغ خانه این اواخر سو نداشت!
چراغ خانه
             این اواخر
                     سو نداشت...


08 فروردین 1392 1951 0

... و خشخاش هایی که گل های عقد و عزا می شوند

ریشه دوانده 

در پریشانی های موروثی

در تکه های غروبی حریص

وطنم

پاییز بیماری ست

که برگریزانش

گونه های سرنوشتم را 

زرد کرده

و لبخند نم کشیده ی شاخه هایش

بر لبانم ماسیده است

باران باریده اما

رمق چاه هاش

به گل نشسته

چشم هایش زکام شده

و چین پیشانی اش

دست های پدرم را پر کرده

تا انسان ماندنمان

هر چند ماه تمدید شود

دلم جمع نمی شود

از غم هایی که پشت سرش ریخته

از تاکستان و کوهستان و

 خشخاش هایی

که گل های عقد و عزا می شوند

از سگ ها

که دشمنان مهربانی هستند

در گرگ و میش

هوا و جنگل و انسان...


چشم های تارم

ناکوک می زنند

وقتی آواز تقدیرت را

قمر در عنکبوت

تحریر کرده اند




20 اسفند 1391 1933 0

آسمان در دریای طوفانی هم شنا می کند ...

از باران

خیس شدن در کوچه های آب گرفته را یاد گرفتم

از مادر

اینکه به دنیا بیایم

پدرم گفت:

" آسمان در دریای طوفانی هم شنا می کند "

یاد گرفتم

اما تا به خانه برسم

چاله های زمین را شمردم

و فکر کردم

دریا اگر بمیرد کجا خاکش می کنند؟

:" بعد از این همه شمع

در این سرما هم

بخاری

از شعرت بلند نمی شود "

قرار نبود ابر بسازم

تا همه چیز از اول شروع شود

سنگ تولدم را به سینه زدم

برای قبرستان دست تکان دادم

با این همه

اشکم در می آید

تا این همه شمع را خاموش کنم.

 



12 اسفند 1391 2460 0
صفحه 9 از 16ابتدا   قبلی   4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  13  بعدی   انتها