دفتر شعر

پدر مرد من به تنهایی ادبیات پایداری بود ....

دور تا دور حوض خانه ی ما
پوکه های گلوله گل داده است
پوکه های گلوله را آری
پدر از آسمان فرستاده است

عید آن سال ،حوض خانه ی ما
گل نداد و گلوله باران شد
پدرم رفت و بعد هشت بهار
پوکه های گلوله گلدان شد
 
پدرم تکه تکه هر چه که داشت
رفت همراه با عصاهایش
سال پنجاه و هفت چشمانش
سال هفتاد و پنج پاهایش

پدرم کنج جانماز خودش
بی نیاز از تمام خواهش ها
سندی بود و بایگانی شد
کنج بنیاد حفظ ارزش ها

روی این تخت رنگ و رو رفته
پدرم کوه بردباری بود
پدر مرد من به تنهایی
ادبیات پایداری بود ....



04 بهمن 1393 3267 0

اباصلت! آبی بزن کوچه‌ها را


لب خشک و داغی که در سینه دارم
سبب شد که گودال یادم بیاید
اباصلت! آبی بزن کوچه‌ها را
قرارست امشب جوادم بیاید

قرار است امشب شود طوس، مشهد
شود قبله‌گاه غریبان مزارم
اگر چه غریبی شبیه حسینم
ولی خواهری نیست اینجا کنارم

به دعبل بگو شعر کامل شد اینجا
«و قبرٍ بطوس»ی که خواندم برایش
بگو این نفس‌های آخر هم اشکم
روان است از بیت کرب وبلایش

از آن زهر بی‌رحم پیچیده‌ام من
به خود مثل زهرای پشت در از درد
شفا بخش هر دردم از بس که خواندم
در آن لحظه‌ها روضه‌ی مادر از درد

بلا نیست جز عافیت عاشقان را
تسلای دردم نگاه طبیب است
من آن ناخدایم که غرق خدایم
«رضا»یم، رضایم رضای حبیب است

شرابش کنم بس که مست خدایم
اگر زهر در این انار است و انگور
کند هر که هر جا هوای ضریحم
دلش را در آغوش می‌گیرم از دور

شدم آسمان، پر کشد تا کبوتر
شدم دشت، تا آهو آزاد باشد
شدم آب، تا غصه‌ها را بشویم
میان حرم زائرم شاد باشد

اباصلت آبی بزن کوچه‌ها را
به یادِ سواری که با ذوالفقارش
بیاید سحر تا بگردند دورش
خراسان و یاران چشم انتظارش
 

 



01 دی 1393 2201 0

چیکار می کنی با دلا اربعین

دارم عاشقی رو نفس می کشم

هوای زمینت یه چیز دیگه س

اگه دُورِ سالم بیام کربلا

ولی اربعینت یه چیز دیگه س

 

پیاده میام بلکه آروم بشم

بزار سینمو وا کنم آتیشه

می خوام هرچی دارم بریزم به پات

آدم گاهی اینجوری عاشق می شه

 

نیگا کن پاهاشون پر از تاوله

خدائیش عجب عاشقایی داری

مسافر قدم ها تو باید بوسید

داری پا رو بال ملک می ذاری

 

چیکار می کنی با دلا اربعین

که هر چی دله بیقرارت می شه

مث خواهرت این روزا بدجوری

زمین و زمون داغدارت می شه

 

آدم تو بهشته خدائیش اگه

رفاقت کنه عمریو با حسین

بزار با تموم بدی هام بگم

که من خاک شیش گوشتم یا حسین

 

دارن آسمونا  گواهی میدن

که صاحب عزای تو امشب خداس

عجب بوی یاسی میاد تو حرم

یه حسّی می گه ...فاطمه کربلاس



21 آذر 1393 2632 0

در تاریخ را ببند و برو...

این گرام شکسته روی سکوت
سوزنش گیر کرده است انگار
 
این قناری چقدر بی تاب است
مادرش دیر کرده است انگار
 
چه سماور ذغالیِ کسلی
هیچ کس چای از آن نمی نوشد
 
!نکند مرده اند اهل محل
در دلش سیر و سرکه می جوشد
 
شمعدان های رنگ رو رفته
قوریِ لب پریده ی چینی
 
هوس چای تازه کرده دلم
آی مادر! مرا نمیبینی؟
 
این صدای که بود می آمد
«سعدی از دست دوستان فریاد»
 
آن طرف بود روی آن دیوار
یادگاری به خط میر عماد
 
این دولول لمیده بر لب میز
عاشق بوی تند باروت است
 
چون خماری که دور مانده ز می
تشنه کام شراب شاتوت است
 
درکنار هم اند مثل دو چشم
هر دو چشم انتظار و چشم به راه
 
هردوشان پادشاه یک قلیان
شاه عباس و ناصرالدین شاه
 
تا که دنیا به هم نریخته است
روی این سفره ی قلمکاری
 
در تاریخ را ببند و برو
حاج عباس خان سمساری!


21 شهریور 1393 1546 0

سه تا ستاره در دستم افتاد

باد آسمان را

دیشب تکان داد

سه تا ستاره

در دستم افتاد

 

بودند آنها

بسیار زیبا

یک دانه اش را

دادم به بابا

 

آن دیگری را

دادم به مادر

دیدم که مانده

یک دانه دیگر

 

آن را به بالا

پرتاب کردم

این کارها را

در خواب کردم



23 مرداد 1393 17750 3

كيك تولدم بود يك تكه نان قندي

 

 يك دانه چوب كبريت
شمع تولدم بود
مهمان من در اين جشن
تنها دل خودم بود
شايد به كارهايم
یا شعر من بخندي
كيك تولدم بود
يك تكه نان قندي
يك مورچه مرا ديد
يك ذره كيك هم خورد
يك ريزه كند و آن را
با خود به لانه اش برد
در راه هر كه را ديد
دعوت به جشن ما كرد
برگشت و چند مهمان
همراه با خود آورد
با اين كه دوستانش
خيلي زياد بودند
از كيك كوچك من
خوردند و شاد بودند

 



18 مرداد 1393 2065 0

شلنگ آب خونه...


شلنگ آب خونه
باريک و قد بلنده
تا گلا رو مي بينه
شُر و شُر و شُر مي خنده

خنده ي اون آب مي شه
روي گلا مي ريزه
با خنده هاش هميشه
حياطمون تميزه

 



01 مرداد 1393 744 0

درخت خانه پوشيد لباس تازه اش را


حسابي شد کلافه
درخت خانه ي ما
گرفته باد پاييز
لباس زرد او را

خدا با برف ها دوخت
لباسي نو برايش
پر از لبخند شد باز
تمام شاخه هايش

خدا خياط خوبي است
نه نخ دارد، نه سوزن
چه زيبا دوخت با برف
بلوز و شال و دامن

درخت خانه پوشيد
لباس تازه اش را
چه با دقت گرفته
خدا اندازه اش را



01 مرداد 1393 1233 0

راستي چه کيفي داره بابا بشه «مامان جون»


کاش همه چي تو دنيا
يه جور ديگه باشه
يه روز پاشم ببينم
خواهر جونم داداشه

راستي چه کيفي داره
بابا بشه «مامان جون»
فقط يه ذره سخته
خوردن دستپخت اون

بابام ميگه: کي ديده
مامان سيبيل بذاره
فکراي تو بچه جون!
هميشه خنده داره



01 مرداد 1393 696 0

از او بگو که هيچ نمي ديده اش نگاه

خوابي پليد و پست و پر از رعشه ي گناه
در يک شب بدون ستاره، بدون ماه
 
شاعر به هيأت غزلي شد که بعد از او
دفتر سفيد بود، ولي بيت ها سياه
 
وقتش رسيده بود که از خود رها شود
راهي شود به سوي دياري بدون راه
 
راهي که شد، نوشت: قلم، بعد از اين بخند!
خطي بکش به هرچه که افسوس، هرچه آه!
 
شعر تو نور و عمر تو چاهي به عمق گور
پس با طناب نور، در آي از گلوي چاه
 
از او بگو که هيچ نمي گفته اش زبان
از او بگو که هيچ نمي ديده اش نگاه
 
مردي که ناشناخته بوده ست و مانده است
اين بيت گنگ نيز بر اين گفته ام گواه:
 
طوفان ناوزيده، بر افلاکِ سر به زير
آزادِ در محاصره، سردارِ بي سپاه
 
مردي که فوق زهد، ولي بُرده شد به عمد
در جشن رقص و عربده و خَمر و قاه قاه
 
جايي که شعر خواندنش آوار مرگ شد
بر زرق و برق کاخ و به فرّ و شکوهِ شاه
 
شاهي که با درايت او رو به راه بود ـ
هر کار بس درست، ولي سخت اشتباه!
 
تا اينکه در ولايت او مُرد هرچه مَرد
روييد هرچه آفت و خشکيد هر گياه
 
آن قدر کُشت تا «قلم» و «شعر» و «قافيه»
شد «چوب دار» و «ناله ي تاريخ» و «قتلگاه»...
 


03 تیر 1393 559 0

هزار و پونصد و دویست...

می خوام یه داداش بخرم

امّا پولم اندازه نیست

خیلی گرونه قیمتش

هزار و پونصد و دویست

 

اگه با قلّکم برم

مغازه ی فرشته ها

شاید بتونم بگیرم

یه دونه نی نی از اونا

 

مغازه ی فرشته ها

بچّه داره یه عالمه

چه خوبه ده تا بخرم

یه دونه داداشی کمه

 



01 تیر 1393 1891 1

گاهي به خودت وقت ملاقات بده

 
گهگاه تنفسي به اوقات بده
رنگي به همين آينه ي مات بده
من ميدانم سرت شلوغ است ولي
گاهي به خودت وقت ملاقات بده
 


07 خرداد 1393 579 0

به قول پرستو: بهار آمده!

چه شد؟ خاک از خواب بیدار شد
به خود گفت: انگار من زنده ام!
دوباره شکفته است گل از گلم
ببین بوی گل می دهد خنده ام!

نوشتند چون حرف ناگفته ای
گل لاله را بر لب جویبار
چه شد؟ باز انگار آتش گرفت
همه گل به گل دامن سبزه زار

چنین گفت در گوش گل، غنچه ای:
نسیمی مرا قلقلک می دهد
زمین زیر پایم نفس می کشد
هوا بوی باد خنک می دهد

صدای نفس های نرم نسیم
به بازیگری گفت: اینک منم!
که با دست های نوازشگرم
گلی بر سر شاخه ها می زنم!

از این سوره ی سبز و آیات سرخ
کتاب زمین پر علامت شده
زمین گفت: شاید بهشت است این!
زمان گفت: گویا قیامت شده!

زمین فکر کرد: آسمانی شده
کبوتر گمان کرد: آبی شده
دل سنگ حس کرد: جاری شده
گل احساس کرد: آفتابی شده

به چشم زمین: برف ها آب شد!
به فکر کویر: آبشار آمده!
به ذهن کلاغان: زمستان گذشت!
به قول پرستو: بهار آمده!


20 فروردین 1393 29154 9

من گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم

رفتیّ و با غم همسفر ماندم در این راه
گاه از غریبی سوختم گاه از یتیمی
گفتم غریبی، نه غریبی چاره دارد
آه از یتیمی ای پدر، آه از یتیمی

من بودم و غم، روز روشن، شهر کوفه
روی تو را بر نیزه دیدم، دیدم از دور
در بین جمعیت تو را گم کردم اما
با هر نگاه خود تو را بوسیدم از دور

من بودم و تو، نیمه شب، دروازه ی شام
در چشم من دردی و در چشم تو دردی
من گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم
تو گریه کردی، گریه کردی، گریه کردی

در این زمانه سرگذشت ما یکی بود
ای آشنای چشم های خسته ی من
زخمی که چوب خیزران زد بر لب تو
خار مغیلان زد به پای خسته ی من

ای لاله من نیلوفرم، عمه بنفشه
دنیا ندیده مثل این ویرانه باغی
بابا شما چیزی نپرس از گوشواره
من هم از انگشتر نمی گیرم سراغی



17 آذر 1392 4902 9

به پا کن کربلایی در دل ما


بیاور با خودت نور خدا را
تجلی های مصباح الهدی را
به پا کن کربلایی دردل ما
تو که تا شام بردی کربلا را

.....

فراز اول: جذبه هاي عرفاني



آسمان را به خاک مي‌آري

با همان جذبه هاي عرفاني

ولي از ياد مي بري خود را

دم به دم در شکوه رباني



با خودت يک سحر ببر ما را

تا تجلي روشن ذاتت

دلمان را تو آسماني کن

با پر و بالي از مناجاتت



تربت کربلاست تسبيحت

همدم ندبه هات سجاده

بيقرار است گريه هايت را

که بيفتد به پات سجاده



غربتت را کسي نمي فهمد

چشم هايت چقدر پُر ابر است

آيه آيه صحيفه ات ماتم

جبرئيل نگاه تو صبر است



فراز دوم : صحيفه باران



تا ابد کوچه کوچه‌ي يثرب

خاطرات تو را به دل دارد

و در آغوش بي پناهي ها

چشم هاي بقيع مي بارد



شده اين خاک گريه پوش آقا

مثل چشمت صحيفه‌ي باران

صبح تا شب شکسته مي گويي

السلام عليک يا عطشان



گريه در گريه ، گريه در گريه

گريه در گريه ، گريه در گريه

چشمه چشمه ، فرات خون چشمت

صبح و مغرب ، شب و سحر گريه



به تماشا نشسته چشمان ِ

آسمان، غربتِ سجودت را

بعد زينب کسي نمي فهمد

راز غمناله‌ي کبودت را



غم به قلبت دخيل مي بندد

چشم هاي تو با خوشي قهر است

تشنگي بر لبان تو جاري

آب ديگر براي تو زهر است



در نگاهت هنوز شعله ور است

کربلا کربلا پريشاني

لحظه لحظه به هر مناسبتي

مي نشيني و روضه مي‌خواني



فراز سوم: غروب زينب



کربلا در نگات جاري بود

روضه مي‌خواند چشم تو سي‌سال

دل تو هروله کنان ، يک عمر

علقمه ، خيمه گاه ، تل ، گودال



بين امواج شعله ها در باد

گيسوي خيمه ها مشوش بود

با تب قلب پرپرت مي سوخت

خيمه اي که اسير آتش بود



پرده‌ي خيمه ها که بالا رفت

کربلا در برابرت مي‌سوخت

ناگهان روي نيزه ها ديدي

سر خورشيد پرپرت مي‌سوخت



دشت را در خباثت و پستي

عرصه گاه مسابقه کردند

آب که هيچ، روز عاشورا

از شرف هم مضايقه کردند



هر که از راه مي‌رسيد آن دم

بي محابا به فکر غارت بود

گوش با گوشواره رفت از دست

تازه اين اول اسارت بود



يادگاري مادرت زهراست

کهنه پيراهني که غارت شد

زينت شانه‌ي پيمبر بود

آيه آيه تني که غارت شد



در دل قتلگاه مي‌ديدي

لحظه لحظه غروب زينب را

چه به روز دل تو آوردند؟

« وَ أنَا بْنُ مَنْ قُتِلَ صَبْراً »



فراز چهارم: خورشيد و بوريا



روز سوم حوالي گودال

باز خود را هلاک مي‌کردي

داغ هاي تو تازه تر مي‌شد

هر تني را که خاک مي‌کردي



روضه ها را دوباره مي‌ديدي

يک به يک در مقابلت آقا

شمر را روي سينه حس کردي

حرمله بود قاتلت آقا



در کنار تن علي اکبر

تن تو باز ارباً اربا شد

آه در بين مدفني کوچک

پيکر سرو علقمه جا شد



دل تو غرق درد و غم مي شد

هر طرف که به جستجو مي رفت

نيزه ها را که در مي‌‌آوردي

نيزه اي در دلت فرو مي‌رفت



دل تنگت جلو جلو مي‌رفت

با سري که به عشق پيوسته

مي نهادي گلوي پرپر را

به روي خاک قبر آهسته



هفت بند دلت به ناله نشست

در مصيبات نينوايي که ...

سر خورشيد روي ني مي سوخت

تن خورشيد و بوريايي که ...



فراز پنجم: ناقه هاي بي محمل



جز تو و عمه‌ي پريشانت

کوفه و شام را که مي‌فهمد

طعنه هاي کبودِ سلسله و

سنگ و دشنام را که مي‌فهد



دست بسته به سوي شهر بلا

خاندان رسول را بردند

به روي ناقه هاي بي محمل

دختران بتول را بردند



يادگار کبود سلسله ها

به روي مصحف تنت مانده

مرهمي از شرار خاکستر

به روي زخم گردنت مانده



سنگ هاي بدون پروايي

محو لب هاي پاک قاري بود

از لب آيه آيه‌ي قرآن

روي ني خون تازه جاري بود



با شکوه نجيب قافله ات

کينه هاي بني اميه چه کرد

در خرابه شکسته اي آخر

با دلت ماتم رقيه چه کرد



بي کسي هاي عمه ات زينب

غصه هاي رباب پيرت کرد

داغ ِ زخم زبان و هلهله ها

بزم شوم شراب پيرت کرد



خيزران بوسه بر لب قرآن

آه نيلوفري به جا مانده

هستي‌ات در تنور غربت سوخت

از تو خاکستري به جا مانده



فراز ششم: سيل اشک



کربلا را به کوفه آوردي

با شکوه پيمبرانه‌ي خود

لرزه انداختي به جان ستم

با بيانات حيدرانه‌ي خود



چه حقير است در برابر تو

قد علم کردن سياهي ها

تو ولي از تبار خورشيدي

شام را در مي آوري از پا



با دعاهاي روشنت آخر

شهر پُر از کميل خواهد شد

کاخ ظلمت به باد خواهد رفت

اشک هاي تو سيل خواهد شد



از همه سو براي خون خواهي

در خروشند باز بيرق ها

راوي زخم هاي پنهان ِ

دل مجروح تو فرزدق ها

 



07 آذر 1392 3989 1

شاعر میان قحطی مضمون...

یخچال آب سرد پر از یخ

لم داده بود کنج خیابان

ره می سپرد تشنه و خسته

شاعر قدم زنان و پریشان

*

شاعر میان قحطی مضمون

گویا رسیده بود به بن بست

یخچال آب سرد به او داد

یک کاسه ی طلایی و یک دست

*

سر زد میان آینه ی آب

یک صید دست و پازده در خون

یک کشتی نشسته به صحرا

یک کشته ی فتاده به هامون

*

گل کرد یک تغزل خونین

مثل عطش میان دو لب هاش

آن کاسه ی طلایی .... یک دست

شد آفتاب روشن شب هاش

*

ره می سپرد تشنه تر از پیش

شاعر میان نم نم باران

یخچال آب سرد پر از یخ

لم داده بود کنج خیابان...


11 آبان 1392 2388 1

رزق و روزی شعر دست شماست

با حضورت ستاره ها گفتند
نور در خانه ی امام رضاست
کهکشان ها شبیه تسبیحی
دستِ دُردانه ی امام رضاست

مثل باران همیشه دستانت
رزق و روزی برای مردم داشت
برکت در مدینه بود از بس
چهره ات رنگ و بوی گندم داشت

زیر پایت همیشه جاری بود
موج در موج دشتی از دریا
به خدا با خداتر از موسی
بی عصا می گذشتی از دریا

با خداوند هم کلام شدی
علت بُهت خاص و عام شدی
«کودکی هایتان بزرگی بود»
در همان کودکی امام شدی

رزق و روزی شعر دست شماست
تا نفس هست زیر دِیْن توایم
تا جهان هست و تا نفس باقی است
ما فقط محو کاظمین توایم

من به لطف نگاهت ای باران
سوی مشهد زیاد می آیم
دست بر روی سینه هر بار از
سمت باب الجواد می آیم.


13 مهر 1392 7058 0

من از زيارت يك صبح تازه مي آيم


كبوترانه در اين عصر بي پر وبالي
دلم به ياد شما عاشقانه مي گيرد
هواي باتو پريدن نشسته در بالم
سراغ همسفري بي بهانه مي گيرد

مرا ببر، ببر اي عشق از شب كوچه
به شهر هشتم آئينه، در تب توفان
مرا ببر به تماشاي ناگهان- چشمه
به پاي بوسي سنگ ها پس از باران

رسيده ايم من و شب، سلام اي خورشيد
كه با تبسم تو ماه رهروان روشن
دلم هميشه به يادت بلندپرواز است
كه با اشاره ي تو راه آسمان روشن

سلام بر تو كه انگشت تو نسيم صباست
چه سرخوشانه گره مي گشايي از دردم
دلم پرنده و دست تو آشيانه ي مهر
از اين رهايي يكدست برنمي گردم

ز ما نگاه مگردان كه ذره ايم آقا
تو آفتاب بلندي و سايه ها بسيار
در اين كناره كه باشيم ذره، خورشيد است
در اين كرانه كه باشيم سنگ ها، دلدار

حديث سلسله العشق را روايت كن
تبارنامه ي نام پيمبران اين جاست
از ازدحام پريشان بي پناهي ها
سفر كنيم كه آرامش جهان اين جاست

من از زيارت يك صبح تازه مي آيم
دلم زلال و شبم مثل صبح خنده گشاست
قرارگاه دل بيقرار خسته دلان
رواق روضه ي تو خانه ي اميد و رضاست

قسم به حرمت همصحبتي خداوندا
مرا به غربت اين خاك آشناتر كن
در اين زمانه كه پروازها زمين گير است
مرا دچار قفس كن، مرا رهاتر كن


26 شهریور 1392 1979 0

هیچ کس با امام، صادق نیست

کاش من هم به لطف مذهب نور
تا مقام حضور می رفتم
کاش مانند یار صادقتان
بی امان در تنور می رفتم

علم عالم در اختیار شماست
جبر در این مسیر حیران است
چشم هایت طبیب و بیمارش
یک جهان جابربن حیان است

روز و شب را رقم بزن، آخر
ماه و خورشید در مُرکب توست
ملک لاهوت را مراد تویی
آسمان ها مرید مذهب توست

قصه تکرار می شود، یعنی
باز هم در مدینه عاشق نیست
کوچه در کوچه شهر را گشتم
هیچ کس با امام، صادق نیست

خواب دیدم که پشت پنجره ها
رو به روی بقیع گریانم
پا به پای کبوتران حرم
در پی آن مزار پنهانم

گریه در گریه، با خودم گفتم
جان افلاک پشت پنجره هاست
آی مردم تمام هستی ما
در همین خاک، پشت پنجره هاست


08 شهریور 1392 6432 1

مرگ باید برادرت باشد!

در سختی و در بلا نگه می‌دارد
نامرئی و بی صدا نگه می‌دارد
تو جانب اهل حق نگه دار و ببین
دستان خدا تو را نگه می‌دارد

***
چشم‌ها را به روی هم مگذار
كه سكون نام دیگر مرگ است
دشمنانت همیشه بیدارند
خواب گاهی برادر مرگ است
 
گوش كن؛ در سكوت مبهم شب
پچ‌پچی موذیانه می‌آید
گربه بی‌حیای همسایه
نیمه‌شب‌ها به خانه می‌آید
 
پسرم! خواب گرم و شیرین است
اینك اما زمان خواب تو نیست
تا زمانی كه حیله بیدار است
چه كسی گفته وقت لالایی است؟!
 
گوش كن؛ دشمن از تو و خاكت
پرچمی بادخورده می‌خواهد
از تمام غرور اجدادی‌ت
قهرمانان مُرده می‌خواهد!
 
دشمنت مار خوش خط و خالی است
كه فقط خون تازه می‌نوشد
هر كجا قابل شناسایی است
گرچه چون ما لباس می‌پوشد!
 
به درستی نگاه كن پسرم
هر كمان‌بركفی كه آرش نیست
هر پدرمُرده‌ای كه پیرهنش
بوی آتش دهد سیاوش نیست
 
چشم وا كن كه دشمنت هر روز
با هزار آب و رنگ می‌آید
تو بزرگش نبین اگر كفتار
در لباس پلنگ می‌آید
 
پسرم! ممكن است در راهت
دشمن از دوست بیشتر باشد
گاه دنیا دسیسه می‌چیند
كه پدر قاتل پسر باشد!
 
تو ولی شك نكن به راه و برو
مرد با درد و رنج مأنوس است
پشت پرهای كوچك گنجشك
قدرت بال‌های ققنوس است!
 
دست‌های تو مكر دشمن را
به جهنم حواله خواهد كرد
نفس آتشین این ققنوس
كركسان را مچاله خواهد كرد!
 
آسمان فتح می‌شود وقتی
شوق پرواز در سرت باشد
در مسیر حفاظت از این خاك
مرگ باید برادرت باشد!
 
شك ندارم به این حقیقت كه
تو شبی پرستاره می‌سازی
و اگر خون سرخ لازم بود
كربلا را دوباره می‌سازی
 
مادرت هم رسالتش این است
نگذارد هر آن چه شد باشی
من به تو یاد می‌دهم كه چطور
قهرمان جهان خود باشی
 
پسرم! قهرمان كوچك من!
نقش خود را درست بازی كن
هر كجا دور، دور خاموشی است
با سكوتت حماسه‌سازی كن!
 
دشمن از دست‌های كوچك تو
مثل برگ از تگرگ می‌ترسد
تو فقط كوه باش و پابرجا
مرگ تا حدّ مرگ می‌ترسد!
 
من برای دلیر كوچك خود
تا قیامت چكامه می‌خوانم
توی گوشت به جای لالایی
بعد از این شاهنامه می‌خوانم...


03 مرداد 1392 3068 1
صفحه 2 از 5ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  بعدی   انتها