دفتر شعر

جاده‌ها نمی‌گذارند



شعری برای مالك اشتر

نامه را بگیر مالك
چشم‌ها در انتظارند
زود می‌رسی اگرچند
جاده‌ها نمی‌گذارند
 
كوفه كوفه از عبایم
خستگی تكاندی امشب
بوی غربت مرا داشت
نامه‌ای كه خواندی امشب
 
شهری از غریب مالك!
مانده بی‌نصیب مالك!
تا به كی سخن نگویم
از غم، از فریب، مالك!
 
لحظه‌های هجرت تو
مانده در ادامه من
ای نگاه مهربانت
در خطوط نامه من
 
بر نهالی از گلویم
میوه‌های كال گریه‌ست
 ای شكوه بغض! بشكن
لحظه محال گریه‌ست

***
آتشی آویخت از رعد نگاهت ناگهان
ماه را دزدید لبخند سیاهت ناگهان

آن كمین سبز، آن افعی كه در نام تو بود
خنده زد بر شانه بی‌تكیه‌گاهت ناگهان

ای نگاه بی‌جهان! ای روبه‌روی گم‌شده
یك جهان آیینه ابری شد ز آهت ناگهان

كفش‌هایت رد پا شد، گام‌هایت راه شد
ایستادی تا به پایان برد راهت ناگهان

دوش كشكول تو كشتی بود بر دریای خون
بیخ و بن بركند صبح از خانقاهت ناگهان

از عدم جوشید اندوه قدح‌فرسای تو
با زوال آمیخت شوق گاه‌گاهت ناگهان


03 مرداد 1392 1979 0

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر...

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
 اتفاقی مقابلم رخ داد
 وسط کوچه ناگهان دیدم
 زن همسایه بر زمین افتاد
 
سیب‌ها روی خاک غلطیدند
 چادرش در میان گرد و غبار
 قبلا این صحنه را... نمی‌دانم
 در من انگار می‌شود تکرار
 
 آه سردی کشید، حس کردم
 کوچه آتش گرفت از این آه
 و سراسیمه گریه در گریه
 پسر کوچکش رسید از راه
 
 گفت: آرام باش! چیزی نیست
 به گمانم فقط کمی کمرم...
 دست من را بگیر، گریه نکن
 مرد گریه نمی‌کند پسرم
 
چادرش را تکاند، با سختی
 یا علی گفت و از زمین پا شد
 پیش چشمان بی‌تفاوت ما
 ناله‌هایش فقط تماشا شد
 
صبح فردا به مادرم گفتم
 گوش کن! این صدای روضه‌ی کیست
 طرف کوچه رفتم و دیدم
 در و دیوار خانه‌ای مشکی است
 
****
 با خودم فکر می‌کنم حالا
 کوچه ما چقدر تاریک است
 گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
 راستی! فاطمیه نزدیک است...


12 فروردین 1392 13205 2

آخر از لطف اين منافق ها ...

 

ملکوت نگاه بارانيت ...

راوي يک مدينه اندوه است

سالياني است از غم غربت

خاطر خسته ي تو مجروح است

 

اين اهالي ظلمت دنيا

مردمان قبيله ي وهمند

در سلوک هدايت و رحمت

اشتياق تو را نمي فهمند

 

بي کسي خو گرفته بود آقا

با اهالي شِعب دلتنگي

مي شکستي چنان غريبانه

در حوالي شعب دلتنگي

 

ماتم آن شکنجه هاي کبود

غصه ها بي مجال پيرت کرد

سينه ي غرق نور و سنگ ستم

داغ چندين بلال پيرت کرد

 

ديده هر دم غروب عامُ الحُزن

چشم باراني و پُر ابرت را

تو چه کردي در اين غريبستان

که خدا مي ستود صبرت را

 

با عمو در دل پريشانت

حس آرامش عجيبي بود

آه ديگر پس از ابوطالب

مکه زندان بي شکيبي بود

 

داغ ها ياس بيقرارت را

در غم خود سهيم مي کردند

مادري را به عرش مي‌ بردند

دختري را يتيم مي کردند

 

ماه عالم بگو چه آورده

به سر تو مُحاق خاکستر

دختر تو چقدر دلخون شد

بر سرت ريخت داغ خاکستر

 

خوب ديدي ميان اين مردم

دم به دم جوشش عواطف را

بوسه ي سنگ و زخم پيشانيت

غصه پر کرده بود طائف را

 

قلبتان را چقدر مي آزرد

داغدار غم اُحد بودن

زخمي از عهد بي بصيرت‌ ها

خسته از همرهان خود بودن

 

ناگهان بر تن تو گل کردند

زخم ها لاله ها شقايق ها

لب و دندان تو شده مجروح

آخر از لطف اين منافق ها

 

چه کشيدي در آن غروبي که

تن مجروح حمزه را ديدي

دلت آقا کدام سو مي رفت

بر دلش زخم نيزه را ديدي

 

ديد خيبر که گفتي آزاده

آب را بر کسي نمي بندد

گرچه از فرقه ي يهودي ها

به اسيران کسي نمي خندد

 

همه ديدند روز خندق هم

رحم و آزادگي شعارت بود

در مرام تو پيکر کشته

ايمن از غارت و جسارت بود

 

بر سر و سينه و گلوي حسين

بوسه هايت چقدر معروف است

روضه خوان را ببخش آقا جان

روضه از اين به بعد مکشوف است

 

با تماشاي قد و بالايش

از نگاه تو آرزو مي ريخت

آه ، ناگاه اگر زمين مي خورد

آسمان بر سرت فرو مي ريخت

 

پيش چشمت محاصره کردند

پيکر ماه بي پناهت را

خوب تکريم کرد اُمت تو

نيزه در نيزه بوسه گاهت را

 

سر خورشيد غرق خونت را

روي نيزه ببين چهل منزل

بارش سنگ ها چه خواهد کرد

با لبي نازنين چهل منزل

 

خون او خون تازه اي جوشاند

در رگ دين و مکتبت آقا

تا ابد شور نهضتش باقي‌ست

تا ابد کُلّ يوم ٍ عاشورا



20 دی 1391 1805 0

بر زبانم در آن لحظه جاری قل اعوذ برب الفلق بود

پيش چشمم تو را سر بريدند
دست هايم ولي بي رمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاري
قل اعوذ برب الفلق بود

گفتي «آيا كسي يار من نيست؟»
قفل بر دست و دندان من نيست
لحظه اي تب امانم نمي داد
بي تو آن خيمه زندان من بود

كاش مي شد كه من هم بيايم
در سپاهت علمدار باشم
كاش تقديرم از من نمي خواست
تا كه در خيمه بيمار باشم

ماندم و در غروبي نفس گير
روي آن نيزه ديدم سرت را
ماندم و از زمين جمع كردم
پاره هاي تن اكبرت را

ماندم و تا ابد دادم از كف
طاقت و تاب، بعد از ابالفضل
ماندم و ماند كابوس يك عمر
خوردن آب، بعد از ابالفضل

ماندم و بغض سنگين زينب
تا ابد حلقه زد بر گلويم
ماندم و ديدم افتاد بر خاك
قاسم آن يادگار عمويم

گفتم اي كاش كابوس باشد
گفتم اين صحنه شايد خيالي است
يادم از طفل شش ماهه آمد
يادم آمد كه گهواره خاليست

پيش چشمم تو را سر بريدند
دست هايم ولي بي رمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاري
قل اعوذ برب الفلق بود...



09 آذر 1391 3101 0

این است حرف تازۀ زیتون: جنگ!

چندی‌ست هر بهار می‌شکفد
بر شاخه‌های تازۀ زیتون، سنگ
دیگر نشان صلح نخواهم بود...
این است حرف تازۀ زیتون: جنگ!

 دیری‌ست سهم سینۀ ما تیر است
دیری‌ست راهِ رفتنِ ما خار است
بیدارماندگانِ شبی تاریم
دار است حقّ گردنِ ما، دار است

 زنجیر باز کرده و می‌آییم
با دسته‌های سینه‌زنی از راه
ما فوجِ بسملیم که در راهیم
ای تیغ‌های سر زده! بسم‌الله!

 یادش به خیر گفتۀ دریامَرد:
کافی‌ست سطل آبی اگر ریزیم...
جز آبروی رفته چه خواهد ماند
امروز اگر که سیل نینگیزیم؟


30 آبان 1391 1177 0

حرف غربت نزن حبیب خدا


گفت برگرد...
با خودم گفتم
به کجا؟...
من که تازه آمده ام
من که با یک نگاه تو دیگر
قید دنیای خویش را زده ام

گفت من بیعت از تو...
گفتم نه...
سایه ات را نگیری از سر من
دوست دارم بمیرم و در خون
به تو باشد نگاه اخر من

چشم در چشم او گره زدم و
دلم آرام شد به لبخندش
گفتم ارباب کی خطا بیند؟
از غلام همیشه دربندش؟

من که هفتاد و پنج سال تمام
به کمر شال مرگ می بندم
امشب از سکر جام وصل خداست
گاه و بی گاه اگر که می خندم

من حبیبم...تا حبیبت هست
حرف غربت نزن حبیب خدا
روی نی...کوفه...شام...مقتل...خاک
خواهم آمد کنار تو...هر جا...

من حبیبم بیا و گریه نکن
خواهرت دل ندارد آقا جان
تا که دلخوش شوند اهل حرم
کاش باران ببارد آقا جان

دوست دارم که سربلند شوم
نامم آوازه ی جهان باشد
آرزو عیب نیست بر پیران
دل اگر همچنان جوان باشد


28 آبان 1391 2779 0

موسیقی چشم تو گویاتر است

می شنوم، می شنوم آشناست
موسقی چشم تو در گوش من
موج نگاه تو همآواز ناز
ریخت چو مهتاب در آغوش من

می شنوم در نگه گرم توست
گمشده گلبانگ بهشت امید
این همه گشتم من و دلخواه من
در نگه گرم تو می آرمید

زمزمه ی شعر نگاه تو را
می شنوم با دل و جان آشناست
اشک زلال غزل حافظ است
نغمه ی مرغان بهشتی نواست

می شنوم در نگه گرم توست
نغمه ی آن شاهد رویانشین
باز ز گلبانگ تو سر می کشد
شعله ی این آرزوی آتشین

موسقی چشم تو گویاتر است
از لب پر ناله و آواز من
وه که تو هم گر بتوانی شنید
زین نگه نغمه سرا راز من!
 


28 مهر 1391 3117 0

چرا پنهان کنم؟...عشق است و پیداست

چرا پنهان کنم؟...عشق است و پیداست
درین آشفته اندوه نگاهم
تو را می خواهم- ای چشم فسونبار!-
که می سوزی نهان از دیرگاهم

چه می خواهی ازین خاموشی سرد؟
زبان بگشا که می لرزد امیدم!
نگاه بی قرارم بر لب توست
که می بخشی به شادی ها نویدم!

دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم برافروز!
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو ریز ای سکوت آشناسوز!
 


28 مهر 1391 5171 0

بال تازه, دل نو

کرم ابریشم کوچک من!

خانه ی تازه ی تو مبارک

آخرش بافتی پیله ات را؟

بال تازه دل نو مبارک

 

آن لباس قدیمی و پاره

دیدی اندازه ی قد تو نیست

دیگر آن را نباید بپوشی

واقعا این که در حد تو نیست

 

آن خود کهنه ات را رها کن

بی خیالش بیا زود بیرون

یک خود تازه تر آن طرف هاست

آن طرف, پشت آن بید مجنون

 

بعد از این آسمان پیله ی توست

ابرها را تو پیراهنت کن

زودتر, وقت اصلا نداریم

بال های نو ات را تنت کن

 

وعده ی ما همان جا که گفتی

پشت دروازه ی شهر جادو

منتظر باش دارم می آیم

وای رفتی! ولی بال من کو؟

 

تو برو, من ولی کار دارم

بال پرواز من پاره پاره ست

باز باید ببافم خودم را

پیله ی کوچکم نیمه کاره ست



17 شهریور 1391 3022 0

اسم این مرد، شاه داماد است

دورها یک درشکه می بینم
یک درشکه، چقدر هم زیباست
نرم و آهسته می شود نزدیک
مقصدش خانه ی قدیمی ماست

خانه ی ما که هشتی اش امشب
مثل دامان شب، چراغان است
خانه ی ما که امشب از شادی
پشت بامش ستاره باران است

نرم نرمک درشکه می آید
می رسد رو به روی خانه ی ما
طول این کوچه های تنها را
بوده در جستجوی خانه ی ما

لحظه ای بعد کوچه می بیند
قامتی را که مثل شمشاد است
یک نفر با اشاره می گوید:
«اسم این مرد، شاه داماد است»

آفتابی به مهربانی عشق
خفته در آسمان چشمانش
قصه می گوید از محبت او
لهجه ی نرم تر ز بارانش

در نگاه صمیمی اش جاری ست
تابش چلچراغ خوشبختی
امشب این مرد خوب خواهد برد
خواهرم را به باغ خوشبختی

مادم می دهد به خواهر من
یک سبد آفتاب و آیینه
امشب امشب عجب تماشایی ست
اشک و قرآن و آب و آیینه!

لحظه ای بعد در شلوغی ها
خواهرم را دگر نمی بینم
می شود دور و از درشکه ی او
سایه ای بیشتر نمی بینم

امشب آغاز می شود غزلی
مطلعش پای بوسی خوبان
امشب اما شبی تماشایی ست
شب خوب عروسی خوبان
 


05 شهریور 1391 835 0

افطارِ گریه

باز افطارِ گریه در رمضان
جزو اعمال واجبم شده است
لب به چیزی نمی‌زنم جز اشك
خون دل، قوت غالبم شده است

رؤیت گونه‌ای فرورفته
سهم چشمان ما از استهلال
نمی‌افتد نوای استرجاع
ازلبم «بالغدوّ و الاصال»

میوه‌ی استوایی صهیون
مثل زهر است تلخ و بدمزه است
شمر نام قدیمی تین سین
آراكان نام دیگر غزه است

رو به باران موسمی باز است
چشم معصوم كودكی مرده
چند بودای چند صد متری
داخل غار خوابشان برده

طبق معمول سرد و خاموشند
موج‌های مبلّغ پوچی
باز مات نمایش نوبل است
بانوی صلح، آنگ سان سوچی

گرجه سست است لانه‌اش، مگذار
در دلت عنكبوت خانه كند
خاور دور را به تار بلا
بدل از خاور میانه كند

در میانمار یا منامه هلا!
محو بازی نمی‌شویم امروز
عاشقیم و حسابمان پاك است
پاكسازی نمی‌شویم امروز

راه تا شرق عاشقی باز است
سمت پیوند ترمه و ارسی
به خدا مستمان نخواهد كرد
بوی شوم شراب اندلسی

زود باشد سپاه ابرهه نیز
بچشد طعم سیلی سجّیل
هان بگویید با بنی‌هاشم
كه قریب است برق «عام‌الفیل»

آسیاب سقوط خفاشان
چند وقتی ست نوبتی شده است
دشمن از ما به وحشت افتاده
قلب‌مان بمب ساعتی شده است

می‌شویم ای روهینگیا، آوار
بر سرِ شرك مثل سونامی
با تو حَلوای كفر را بخوریم
ای مسلمان چشم‌بادامی


15 مرداد 1391 2135 0

دو هفته است که می سازم

دو هفته است که دلتنگم
هنوز چشم به در دارم
دلم به ابر گره خورده است
هنوز یکسره می بارم

دو هفته است هوا تلخ است
و نیست فرصت پروازم
دو هفته است که می سوزم
دو هفته است که می سازم

دو هفته است در این خانه
چراغ شمع می افروزند
دو هفته است که گلدان ها
در انتظار تو می سوزند

دو هفته است که شب بوها
عزیز گم شده ای دارند
دو هفته است که شب تا صبح
به جستجوی تو بیدارند

دو هفته است که گنجشکان
به شوق دانه نمی آیند
دو هفته است کبوترها
به بام خانه نمی آیند

دو هفته است که دیگر نیست
کسی که عاشق گل ها بود
کسی که در غم ما می سوخت
کسی که آه چه تنها بود

دو هفته است که رازش را
کسی به آب نمی گوید
دو هفته است سلامم را
کسی جواب نمی گوید

دو هفته است که یک شانه
کنار آینه آسوده است
دو هفته است که غم انگار
همیشه مونس من بوده است

به روی طاقچه یک لیوان
سه چار قرص هنوز آنجاست
و نسخه ای که نپیچیده است
دو هفته منتظر فرداست

دو هفته از سفرش رفته است
دو هفته است که دل ابری است
دو هفته است که باران هست
دو هفته است که مادر نیست


18 تیر 1391 1787 0

دلم را برق «لاسیف»ش دوتا کرد

رسید و «لا اله»ام، «لا فتی» کرد
دلم را برق «لاسیف»ش دوتا کرد
رکوعش آنقدر شورآفرین بود
که مثل عشق در عالم صدا کرد

رکوعش مست کرده دلبرش را
نمی خواهد که بردارد سرش را
عجب جایی است مُلک دل که آنجا
سلیمان می دهد انگشترش را

مگر اینها درِ خیبر ندیدند
رکوع و برق انگشتر ندیدند
همین دستی که مظلومانه بستند
مگر در دست پیغمبر ندیدند

«درِ میخانه را گیرم که بستند»
و پهلوی کلیدش را شکستند
فراری ها چه فکری کرده بودند
که جای فاتح خیبر نشستند

کشیشان «اَلاَمان» پیغامشان شد*
نگاهت لرزه بر اندامشان شد
چنان از هیبتت ترسیده بودند
که از آن روز «ترسا» نامشان شد



*مربوط به روز مباهله


31 خرداد 1391 1268 0

قرن استعفای عاشق

پشت سر قرنی که طی شد
پیش رو صد برگ تازه
انتخاب آدمی چیست؟
زندگی یا مرگ تازه

قرن طوفان تباهی
قرن باران سیاهی
گریه های از ته دل
خنده های اشتباهی

قرن غم های حقیقی
دلخوشی های مجازی
لحظه لحظه در ترقّی
صنعت تابوت سازی

قرن تخریب تفاهم
انفجار آشنایی
قرن مریم های موجی
لاله های شیمیایی

قرن تبعید محبت
موسم پژمردنِ دل
قرن تکثیر تقلّب
قرن خنجر خوردن دل

پاک بازی رو به کاهش
نانجیبی در فزونی
سینه سینه در سرایت
دشمنی های عفونی

قحطی سبزینه و گل
قتل عام رود و جنگل
گفتمان حلق قُمری
با گلوگاه مسلسل

اتفاق خنده بر لب
غربت گل در صحاری
پیش کش ها: مرگ مرهم
ارمغان ها: زخم کاری

قرن تنهایی و تلخی
فصل فقر و نامرادی
گورهای دسته جمعی
خانه های انفرادی

روزگار سست عهدی
قرن سخت افزار و سی دی
زایش ویروس وحشت
انتشار ناامیدی

قرن غرب و حَرب و آتش
فصل طاعون های شرقی
استخوان های شکسته
نردبان های ترقّی

روی لب های مُدارا
نقش لبخندی معطل
مهربانی ها خلاصه
کینه ورزی ها مفصّل

عرصه ی دل های خالی
دست های ظاهراً پُر
بی توقف در تکاپو
خط تولید تنفّر

قرن فرصت های فاسد
لحظه های نامناسب
قرن استعفای عاشق
قرن استیلای کاسب

رفته تا اوج ثریا
شاخص سردرگمی ها
در نخاع مهربانی
ترکش نامردمی ها

قرن ترویج حرامی
عرصه ی ایمان انبوه
بی وفایی های واجب
مهربانی های مکروه

رشد روز افزون خنجر
کاهش میزان مردی
نسل مجنونان عاشق
خسته از لیلا نوردی

قرن زردی، قرنِ حذفِ
ارغوانی ها، گُلی ها
قرن شلیک کلاغان
در گلوی کاکلی ها

موسم نوآوری ها
برگ ریزان بهاری
زندگی های مکرر
مرگ های ابتکاری

قرن از اصلی رمیدن
قرن غلتیدن به فرعی
قرن دین را سر بریدن
با اصول ذبحِ شرعی

عشق در خط مقدم
پاتک بی وقفه ی نان
وای بر رزم آور دل
بشکند گر خط ایمان


28 خرداد 1391 3091 0

به بازگشت همه هست امید، الاّ تو

مسافران همه برگشته اند، الاّ تو
سرور صبح ظفر گشته اند، الاّ تو
رسیده منتظران را نوید، الاّ من
مسافر همه از ره رسید الاّ من

همه شریک غم خواهرند، الاّ تو
عصای دست و دل مادرند، الاّ تو
همه به خواب شب آلوده اند، الاّ تو
و در خیال خود آسوده اند، الاّ تو

کسی قرار دل من نبود، الاّ تو
کسی بهار دل من نبود، الاّ تو
همه به خواب تو را دیده اند الاّ من
گلی ز خنده ی تو چیده اند الاّ من

ز دیده رفته ز دل رفتنی است الاّ تو
که یاد هیچ کسی تازه نیست الاّ تو
تو را ز یاد همه برده اند، الاّ من
به قاب خاطره بسپرده اند، الاّ من

ز رفتگان همه پیکی رسید، الاّ تو
به بازگشت همه هست امید، الاّ تو
به پلک های همه شب دمید، الاّ تو
مسافر همه از ره رسید، الاّ من


25 خرداد 1391 1503 0

آرزو دارم این که بگذارم، شاخه گل بر مزار تو اما...

ای شکوهت فراتر از باور
ای مقام ات فراتر از ادراک
وصف تو درک «لیلة القدر» است
فهم ما از تبارک «ما ادراک»

کوثری، بی کرانه دریایی
ما و ظرف حقیر این کلمات
باید از تو نوشت با آیات
باید از تو سرود با صلوات

آیه در آیه وصف تو جاری است
«فتلقی...»، «مباهله»، «کوثر»
در دل «انما یرید الله»
در «فصل لربک وانحر»

از بهشت آمدی به هیئت نور
عطر سیبت وزید در هستی
تو گلِ... نه، تو نو بهارِ... نه
تو بهشت دل پدر هستی

پدر و مادرم فدای شما
مادری کرده ای برای پدر
چشم بد دور و چشم شیطان کور
دست تو بود و بوسه های پدر

از بهشت آمدی و روشن شد
سرنوشت دل علی با تو
بی تو کم بود در تمام جهان
نیمه ی دیگرش ولی با تو...

وصف ذات تو و صفات علی
وصف آیینه است و آیینه
غربت و خنده ی تو و دل او
قصه ی گرد و دست و آیینه

خانه می شد بهشتی از احساس
با گل افشانی بهاری تو
عاطفه با تمام دل می زد
بوسه بر دست خانه داری تو

خانه از زرق و برق خالی بود
از صفا، عاشقی، محبت، پر
داشتی ای کلیددار بهشت
پینه بر دست، وصله بر چادر

از بهشت آمدی و آوردی
یازده سوره ی بهشتی را
مصحف سرنوشت خود دیدیم
سوره هایی که می نوشتی را

نسل تو نوحِ با شکوه نجات
نسل تو خضرِ آسمانی راه
جلوه ای از دم تو را دیدیم
در مسیحی به نام روح الله

روز مادر شده دلم با شوق
پر زده در هوای تو، مادر!
منم و وسعت بهشت خدا
منم و خاک و پای تو، مادر!

آرزو دارم این که بنشینم
لحظه ای در جوار تو اما...
آرزو دارم این که بگذارم
شاخه گل بر مزار تو اما...

آه در حسرت زیارت تو
دل ما آشنای دلتنگی است
حرم دختر کریمه ی تو
شاهد لحظه های دلتنگی است

روز مادر شده به محضر تو
آمدم پا به پای این کلمات
هدیه ی من برای تو اشک است
هدیه ی من برای تو صلوات


21 خرداد 1391 2141 0

گدایان میلِ بینایی ندارند

چو شب زد خیمه بر اردوی شن ها
جهان نیزار خاموشی شد و خفت
به هر سو چلچراغی سبز پژمرد
ز اِلاّ در بیابان نیزه بشکفت

زمین شد صفحه ی تفسیر قرآن
به خطّ سرخ مصباح الهدی ها
نمی خواند کسی خطّ خدا را
به قرآنِ مبینِ کربلاها

به جا ماند از تمام باغ ها داغ
درختان تشنه از جو بازگشتند
به شوق گندم ری، اهل بابل
کدو رفتند و کندو بازگشتند

به طراری غروب از راه آمد
ز خون خوبرویان چهره رنگین
زمان چون خِنگ کوری لنگ می زد
به زیر بار آن نی های سنگین

غریبانیم در بازار شامی
که زنگی، روی رومی خوش ندارد
متاع جان پاکان را بها نیست
سند هر چند با خون می نگارد

ز یوسف، پیرهن دزدند مردم
که چشمانی زلیخایی ندارند
گوهر ریز است خاک کوی دلدار
گدایان میلِ بینایی ندارند

گدایان پاره ی نان دوست دارند
نمی بینند آن سر در تنور است
سبو بر سنگ ساحل می زند مست
نمی داند که دریا آب شور است

جهان مست است از خوابی گران سنگ
نمی داند که خواب ارزان فروشی است
در انبارند خیل مرده جانان
جهان بازار گرم جان فروشی است

بکوش ای جان و جانی دست و پا کن
که جانان مشتری را دوست دارد
هر آن کاو نیم جانی دارد ای دوست
چنین سوداگری را دوست دارد

مبادا در قمار جان ببازی
مبادا جان که دادی، تن بمانی
عزیز است این دو روز غم، مبادا
ز یوسف، بند پیراهن بمانی


17 خرداد 1391 1612 0

آرزوی شما در آینده

صبح یک روز نوبهاری بود
روزی از روزهای اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز
جمع بودند دور هم، خوشحال

بچه ها گرم گفت و گو  بودند
باز هم در کلاس غوغا بود
هر یکی برگ کوچکی در دست
باز انگار زنگ انشا بود

تا معلم ز گرد راه رسید
گفت با چهره ای پر از خنده:
باز موضوع تازه ای داریم
«آرزوی شما در آینده»

شبنم از روی برگ گل برخاست
گفت:«می خواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم
ابر باشم، دوباره آب شوم»

دانه آرام بر زمین غلتید
رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت:«باغی بزرگ خواهم شد
تا ابد سبز سبز خواهم ماند»

غنچه هم گفت:«گرچه دلتنگم
مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ
گرم راز و نیاز خواهم شد»

جوجه گنجشک گفت:« می خواهم
فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هر شاخه جیک جیک کنم
در دل آسمان رها باشم»

جوجه ی کوچک پرستو گفت:
«کاش با باد رهسپار شوم
تا افق های دور کوچ کنم
باز پیغمبر بهار شوم»

جوجه های کبوتران گفتند:
«کاش می شد کنار هم باشیم
توی گلدسته های یک گنبد
روز و شب زائر حرم باشیم»

زنگ تفریح را که زنجره زد
باز هم در کلاس غوغا شد
هر یک از بچه ها به سویی رفت
و معلم دوباره تنها شد

با خودش زیر لب چنین می گفت:
«آرزوهایتان چه رنگین است!
کاش روزی به کام خود برسید!
بچه ها، آرزوی من این است!»


10 خرداد 1391 9906 0

زنده ای نبود و زندگی نبود

تو اگر نبودی ای درخت سبز
سبزه و گل و بهار هم نبود
این هوای خوب و سایه های خیس
در کنار جویبار هم نبود

تو اگر نبودی ای درخت سبز
شاخه ای نبود و لانه ای نبود
بر لب پرنده روی سیم برق
شوق خواندنِ ترانه ای نبود

تو اگر نبودی ای درخت سبز
زنده ای نبود و زندگی نبود
باد را بهانه ی وَزَندگی
مرغ را پر پرندگی نبود

رقص برگ های تو اگر نبود
یک نسیمِ ساده هم نمی وزید
میوه ی رسیده ای به دست ما
دست ما به میوه ای نمی رسید

تو اگر نبودی ای درخت سبز
شاعری بهار را نمی سرود
خط کش و مداد و میز و صندلی
دفتر و کتاب و شعر هم نبود


10 خرداد 1391 2692 0

در دل زمین رازی مثل درد می پیچید

یک جوانه ی کوچک
در زیر خاک می خندید
در دل زمین رازی
مثل درد می پیچید

در دل زمین، غنچه
مثل راز، پنهان بود
رازهای سربسته
در دلش فراوان بود

باد، باد بازیگوش
مشت غنچه را وا کرد
راز خاک را در باغ
بوته بوته افشا کرد

کاشکی ورق می زد
باد، دفتر گل را
کاشکی کسی می خواند
راز چشم بلبل را

کاشکی کنار گل
چند لحظه می ماندیم
این کتاب زیبا را
صفحه صفحه می خواندیم


10 خرداد 1391 3298 2
صفحه 3 از 5ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  بعدی   انتها