دفتر شعر

همیشه اول آن «چرا، چگونه، آیا»ست

معما:
پری برای پرواز
در آسمانِ باز است
پلی برای رفتن
به شهر رمز و راز است

دریچه ای است روشن
به سوی باغ خورشید
بدون او جهان چیست؟
شبِ سیاه تردید!

مسیر رفتن ما
به شهر آفتاب است
کسی که اهل آن نیست
همیشه غرق خواب است

اگرچه ساده و سهل
همیشه در دل ماست
ولی کلیدِ خوبی
برای مشکل است

راهنمایی:
همیشه چند و چونی
شروع این معمّاست
همیشه اول آن
«چرا، چگونه، آیا»ست

همیشه آخر آن
علامت کلید است
شبیه گردن غاز
که کودکی کشیده است

جواب:
جواب این معمّا
همیشه بر لب ماست
نوک زبان هر کس
کلید این معماست

اگر نپرسی آن را
جواب آن محال است
جواب این معمّا
همان خودِ «سوال» است


10 خرداد 1391 2281 0

گفتی که سنگر ما در جبهه ی جنوب است

آن روز شیشه ها را
باران و برف می شست
من مشق می نوشتم
پروانه ظرف می شست

وقتی که نامه ات را
مادر برای ما خواند
باران پشت شیشه
آرام و بی صدا ماند

در آن نوشته بودی
حال تو خوبِ خوب است
گفتی که سنگر ما
در جبهه ی جنوب است

گفتی که ما همیشه
در سایه ی خداییم
گفتی که ما قرار است
این روزها بیاییم

از شوق سطر آخر
مادر بلند خندید
چشمان مهربانش
برقی زد و درخشید

یک قطره شبنم از گل
بر روی برگ غلتید
یک قطره روی شیشه
مثل تگرگ غلتید

یک قطره از دل من
بر روی دفتر افتاد
یک اتفاق ساده
در چشم مادر افتاد

باران پشت شیشه
آمد به خانه ی ما
آرام دست خود را
می زد به شانه ی ما


10 خرداد 1391 5704 9

کنار نرده افتاد، دو گلدان ترک خورده

ببین بر پرده خشکیده
شقایق های پژمرده
کنار نرده افتاد
دو گلدان ترک خورده

فقط بال و پری خونین
به جا مانده است بر گنبد
فقط گهواره ای خالی
به دست باد می جنبد

گلوی حوض خشکیده
تمام ماهیان مرده
ببین، این دفتر پاره
همین دیروز خط خورده

ببین بر پشت بام، آن جا
سقوط بادباک را
ببین در های و هوی باد
سکوت آن عروسک را

برای این عروسک ها
در این شب های تنهایی
نمی خواند به غیر از باد
کسی آهنگ لالایی


10 خرداد 1391 2890 0

برگ، آهنگ و آوای شعر است

ای که یک روز پرسیده بودی:
«لحظه ی شعر گفتن چگونه است؟»
گفتمت: «مثل لبخند گل ها!
حس گل در شکفتن چگونه است؟»

باز من گفته بودم برایت
باز امن تو پرسیده بودی
گفتمت:« مثل غم، مثل گریه!»
تو از این حرف خندیده بودی...

لحظه ی شعر گفتن، برایم
راستش را بخواهی عجیب است
مثل از شاخه افتادن سیب
ساده و سر به زیر و نجیب است

باغ سبز خدا در دل ماست
میوه ی باغ، شعر و ترانه
شعر هم مثل هر میوه دارد:
ریشه و ساقه و برگ و دانه

ریشه، احساس و فکر و خیالش
دانه، مضمون و معنای شعر است
ساقه، اندام و شکل و زبانش
برگ، آهنگ و آوای شعر است

با کمی مهربانی، کمی نور
می شکوفد پس از چند روزی
در دلِ خانه ها، در سبدها
می زند بر تو لبخند روزی

فصلِ سبزِ رسیدن چه خوب است!
میوه از شاخه چیدن چه خوب است!
از سر برگ ِگل با نسیمی
مثل شبنم چکیدن چه خوب است!

من که غیر از دلی ساده و صاف
در جهان هیچ چیزی ندارم
مثل آیینه گاهی دلم را
رو به روی شما می گذارم

دست های پر از خالی ام را
پیش روی همه می تکانم
چکه چکه تمام دلم را
در دلِ بچه ها می چکانم


10 خرداد 1391 3053 0

چرا مردم قفس را آفریدند؟

چرا مردم قفس را آفریدند؟
چرا پروانه را از شاخه چیدند؟
چرا پروازها را پر شکستند؟
چرا آوازها را سر بریدند؟

پس از کشف قفس، پرواز پژمرد
سرودن بر لب بلبل گره خورد
کلاف لاله سردرگم فرو ماند
شکفتن در گلوی گل گره خورد

چرا نیلوفر آواز بلبل
به پای میله های سرد پیچید؟
چرا آواز غمگین قناری
درون سینه اش از درد پیچید؟

چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟
چه شد آن آرزوهای بهاری؟
چرا در پشت میله خط خطی شد؟
صدای صاف آواز قناری؟

چرا لای کتابی، خشک کردند
برای یادگاری پیچکی را؟
به دفترهای خود سنجاق کردند
پر پروانه و سنجاقکی را؟

خدا پر داد تا پرواز باشد
گلویی داد تا آواز باشد
خدا می خواست باغ آسمان ها
به روی ما همیشه باز باشد

خدا بال و پر و پروازشان داد
ولی مردم درون خود خزیدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولی مردم قفس را آفریدند


10 خرداد 1391 11631 1

از آن پس گاو رفت و آهن آمد

زمین روستا بر خویش لرزید
صدای غرشی در کوچه پیچید
هوا بی ابر بود و آسمان صاف
ولی ناگاه گویی رعد غرید

صدای لرزش قلب زمین بود
که با آهنگِ آهن در طنین بود
صدای پای پولادین یک دیو
صدای پای دیوی آهنین بود

به پایش بره ای را سر بریدند
گلوی نازک گل را دریدند
ز بیم غرش پولاد و آهن
کبوترها ز بام خود پریدند

غباری از دل هر ذره برخاست
صدایی از گلوی بره برخاست
دلم تنگِ غروبِ روستا بود
طنین شیهه ای از دره برخاست

به ناگه بوی دود از خرمن آمد
صدای نعره ی گاوآهن آمد
دگر گاوآهن از یاد زمین رفت
از آن پس گاو رفت و آهن آمد

غبار گله های روستا مرد
صدای نازک زنگوله ها مرد
نی چوپان از آن پس ماند خاموش
طنین آن صدای آشنا مرد

نمی خندد دگر در باغ ها گل
نمی خواند خروس سرخ کاکل
تمام خانه ها از یاد بردند
هجوم گوسفندان را به آغل

چرا این اتفاق شوم افتاد؟
که خرمن های ما را داد بر باد؟
خروس روستامان رفت در خواب؟
و یا بانگ اذان را برد از یاد؟

اگر این روستا را دوست داریم
بیا بار دگر دستی بر آریم
زمین در انتظار بذر نور است
بیا در روستا گندم بکاریم

دمیده از افق هر گوشه خورشید
به روی دوشمان رهْ توشه خورشید
اگر ما دانه ای گندم بکاریم
بروید از زمین صد خوشه خورشید


10 خرداد 1391 3426 0

راهِ بالا رفتن، مشکل و پیچان است

صبح در دامن کوه
ناتوان و خسته
رو به بالا رفتیم
یک به یک آهسته

وقت بالا رفتن
همه با ناخن و چنگ
می خزیدیم آرام
بر سر صخره و سنگ

از سر قله ولی
همگی چابک و شاد
تا سرازیر شدیم
می دویدیم چو باد

راهِ بالا رفتن
مشکل و پیچان است
و سرازیر شدن
مثل آب آسان است


10 خرداد 1391 3684 0

پس پدر کی ز جبهه می آید؟

«پس پدر کی ز جبهه می آید؟»
باز کودک ز مادرش پرسید
گفت مادر به کودکش که«بهار،
غنچه ها و شکوفه ها که رسید»

باز کودک ز مادرش پرسید:
«کی بهار و شکوفه می آیند؟»
گفت مادر که« هر زمان در باغ
غنچه ها لب به خنده بگشایند»

روز دیگر سراغ باغچه رفت
کودک ما به جست و جوی بهار
دید لب بسته است غنچه هنوز
بر لب غنچه نیست بوی بهار

گفت:« ای غنچه های خوب، چرا
لبتان را ز خنده می بندید؟
زودتر بشکفید و باز شوید
آی گل ها، چرا نمی خندید؟»

گاه با غنچه ها سخن می گفت
گاه خواهش ز غنچه ها می کرد
گاه گلبرگ غنچه ای را نرم
با سر انگشت خویش وا می کرد


10 خرداد 1391 3942 1

باغ ها بهار شد ز بوی باد

تا تو ای بهار تازه آمدی
سروهای سرفراز آمدند
مثل رودخانه های پرخروش
عاشقان به پیشواز آمدند

دسته دسته گل شکفت در زمین
باغ ها بهار شد ز بوی باد
آسمان برای چشم روشنی
آفتاب را به دشت هدیه داد


10 خرداد 1391 3237 0

که گل را داد دستور دمیدن؟

که بود از دور آمد بار دیگر؟
که از نو سبز شد صحرا سراسر
به زیر سقف باز آمد پرستو
به روی بام باز آمد کبوتر

درختان جامه های نو خریدند
لباس کهنه ی خود را دریدند
که بود از دور گل ها را صدا کرد
که از خواب زمستانی پریدند؟

که گل را داد دستور دمیدن؟
به آهو داد فرمان رمیدن؟
درخت میوه دور از دسترس بود
که داده شاخه را درس خمیدن؟

که بود از دور آمد؟ آشنا بود
طنین گام هایش بی صدا بود
کتابِ سبز برگ و گل به دستش
رسولی از رسولان خدا بود

چه فصلی؟ فصل گلگون بهار است
رگِ گل ها پر از خون بهار است
زمین خفته را بیدار کردن
نخستین اصل قانون بهار است


10 خرداد 1391 1929 0

قطره ی تنها چرا بی رنگ ماند؟

آبی دریا به رنگ آسمان
قطره ها بی رنگ و از دریا جداست
قطره ی تنها چرا بی رنگ ماند؟
رنگ دریاهای آبی از کجاست؟

قطره ی تنها به دور از قطره ها
با خود آهنگ جدایی می زند
قطره هایی را که با هم می روند
آسمان رنگ خدایی می زند

این «من» و «تو» حاصل تفریق ماست
پس تو هم با من بیا تا ما شویم
حاصل جمع تمام قطره ها
می شود دریا، بیا دریا شویم


10 خرداد 1391 9949 1

کوچه پُر از عابر است بر لب آنها سلام

لک لک شاد و سفید
می گذرد با شتاب
می نگرد لحظه ای
عکس خودش را در آب

جنگلی از روی خاک
سر زده تا آفتاب
جنگل وارونه نیز
سبز شده زیر آب

در دل کوه و کمر
پیچ و خم دره ها
طعم علف های سبز
در دهن برّه ها

سر زده از سنگِ سرد
آتش آلاله ها
بر سرِ هر صخره ای
بازی بزغاله ها

خسته نفس می زند
اسب نجیب کَهَر
یال پریشان او
دستِ نسیم سحر

بوی خوش کاهگِل
می وزد از پشت بام
کوچه پر از عابر است
بر لب آنها سلام

منظره ی رو به رو
منظره ای آشناست
منظره ی دهکده
دهکده ی خوب ماست

دهکده ی ما ولی
در دل یک قاب بود
باز به خود آمدم
این همه در خواب بود


10 خرداد 1391 2904 0

مثل چشمه، مثل رود

لحظه های زندگی
مثل چشمه مثل رود
گاه می جوشد ز سنگ
گاه می خواند سرود

سر به ساحل می زند
موج شط زندگی
لحظه ها چون نقطه ها
روی خط زندگی

می رود هر دم به پیش
کاروان لحظه ها
مقصد این کاروان
جاده ای بی انتها

لحظه های زندگی
چون قطاری در عبور
ایستگاه این قطار
بین تاریکی و نور

گاه در راهی سیاه
گاه روی خط نور
گاه نزدیک خدا
گاه از او دورِ دور


10 خرداد 1391 39993 20

دست ها پل می زنند بین دل ها و خدا

چشمه ها در زمزمه
رودها در شست و شو
موج ها در همهمه
جوی ها در جستجو

باغ در حال قیام
کوه در حال رکوع
آفتاب و ماهتاب
در غروب و در طلوع

سنگ، پیشانی به خاک
ابر، سر بر آسمان
مثل گنبد خم شده
قامت رنگین کمان

ابر در حال سفر
آسمان غرق سکوت
بر سر گلدسته ها
بال مرغان در قنوت

کاسه ی شبنم به دست
لاله می گیرد وضو
بیدها گرم نماز
بادها در های و هو

سرو سر خم می کند
غنچه لب وا می کند
در میان شاخه ها
باد غوغا می کند

شاخه ها گل می کنند
لحظه ی سبز دعا
دست ها پل می زنند
بین دل ها و خدا


10 خرداد 1391 4555 1

از سکه فتاده غیرت و مردی

ای قاصدکان خوش خبر! چندی است
گِرد در و بام من نمی گردید
از قاصد روزهای بارانی
رفتید ولی خبر نیاوردید

ای قاصدکان خوش خبر! اینجا
کار من دل گرفته بی صبری است
این خانه شبیه خانه ی نیما
از هر طرفی که می روی، ابری است

در شعر اگر من و رفیقانم
از حافظ و از فروغ می گوییم
اما به هوای سکه ای زرین
پشت سر هم دروغ می گوییم

امروز اگر من و رفیقانم
تیغ آخته ایم بر گلوی هم
دیروز پُر از بگو مگو بودیم
«ما چون دو دریچه رو به روی هم»*

بی شاعر روزهای بارانی
«هر لحظه غمی و هر دمی دردی»**
خنجر همه در کف رفیقان است
ای وای! چه روزگار نامردی

سنگیم میان شهر سنگستان
شعر از غم ما مگر فروکاهد
شاعر! غزلی، ترانه ای، بیتی
این شهر هوای تازه می خواهد

با وعده به هیچ می فروشندت
ای وای چه روزگار ارزانی!
آی ای اخوان که خفته ای در طوس!
برخیز که سرکنی زمستانی

چندی است به لاک غم فرو رفته است
این شهر فسونگر برادرکش
از سکه فتاده غیرت و مردی
ما شاعرکان به سکه ای دل خوش

ای قاصدکان خوش خبر چندی است
این خانه ی دل گرفته کم نور است
آشفتگی ترانه های من
از دوری قیصر امین پور است



*م.امید
**مجید زهتاب


27 اردیبهشت 1391 1292 0

به همین سادگی شهید شدم

نوزده سال مثل برق گذشت
نوزده سال از نیامدنت
کوچه مشتاق گام هایت ماند
خانه چشم انتظار در زدنت

مثل اینکه همین پریشب بود
آمدی با پسرعموهایت
خنده هایت درست یادم هست
بس که آشفته بود موهایت

رو به من... رو به دوربین با شوق
ایستادید سر به زیر و نجیب
آخرین عکس یادگاری تان
بین این قاب ها چقدر غریب...

هیچ عکاس عاقلی جز من
دل به این عکس ها نمی بندد
تازه آن هم به عکس ساده ی تو
که سیاه و سفید می خندد

دور تا دور این مغازه پُر است
از هزاران هزار عکس جدید
تو کجایی؟ کجا؟ نمی دانم!
آه ای خنده ی سیاه و سفید

تو از این قاب ها رها شده ای
دوستانت اسیرتر شده اند
تو جوان مانده ای، رفیقانت
نوزده سال پیرتر شده اند

صبح شنبه، چه صبح تلخی بود
از خودم پاک نا امید شدم
قاب عکس تو بر زمین افتاد
به همین سادگی شهید شدم


27 اردیبهشت 1391 2333 0

چهار چشم گرفتم برای دیدن تان

(1)
دو چشم تان که چکیدند بر تن گلدان
شکوفه داد دو شاتوت ترش، به جای دهان
دو لب که ترش ترین میوه های دنیایند
دو لب که آب می افتد دهان من از آن

(2)
شراب خانگی من! کجاست قطره چکان؟
گلابدان دهانت...گلابتون تنت
به این دو ویژگی ات غبطه می خورد کاشان
«حکیم» آمده از توس، چون شنیده زنی
به جای ابرو دارد دو جفت تیر و کمان

(3)
خدا به صورت آدم، دو چشم تعبیه کرد
که بی یکی ببرد لذت از نگاه جهان
ولی دو چشم نیاز مرا کفاف نداد
چهار چشم گرفتم برای دیدن تان

(4)
لبالب از توام این روزها و این جریان
حکایتی شده و می رود دهان به دهان
و کائنات بر آن اند تا تو را بچشند
شراب خانگی من! کجاست قطره چکان؟



27 اردیبهشت 1391 1630 0

از زمین راه کربلا بسته است

شب آخر هنوز یادم هست
خیمه زد عطر سیب در سنگر
خیمه تاریک شد و این یعنی
روضه خوان گفت از شب آخر

گفت: این راه و این سیاهی شب
عشق چشمان خویش را بسته است
ما سحر قصد آسمان داریم
از زمین راه کربلا بسته است

خشک می شد گلوی او کم کم
روضه خوان تشنه بود در باران
یک نفر استکان آب آورد
السَّلام علیک یا عطشان

استکان را بلند کرد، ولی
عکسِ یک مَشک روی آب افتاد
مَشک لرزید و محو شد کم کم؛
اشک سید که توی آب افتاد

نفست گرمْ روضه خوان! آن شب
دل به دریای آن نگاه زدی
دم گرفتی میان خون خودت
چه گریزی به قتلگاه زدی


21 اردیبهشت 1391 3338 0

من از خودم که شمایی، چقدر فاصله دارم

میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت
بگو که می رسد آیا، صدای من به صدایت
منی که باز بر آنم، که دعبلانه برایت
غزل ترانه بخوانم، در آرزوی عبایت

من و عبای شما؟ نه، من از خودم گله دارم
من از خودم که شمایی، چقدر فاصله دارم
هنوز شعر نگفته، توقع صله دارم
منی که شعر نگفتم، مگر به لطفِ دعایت

چقدر خوب شد آری، نگاهتان به من افتاد
همان دقیقه که چشمم، درست کنج گوهرشاد
بدون وقفه به باران، امان گریه نمی داد
هزار تکه شد این من، به لطف آینه هایت

چنان که باید و شاید، غزل غزل نشدم مست
که دست من به ضریحت در این سفر نرسیده است
من این نگاهِ عوامانه را نمی دهم از دست
اجازه هست بیفتم، شبیه سایه به پایت

دوباره اشکِ خداحافظی، رسیده به دامن
دوباره لحظه ی تردید، بین رفتن و ماندن
و باز مثل همیشه، در آستانه ی در، من
کبوترانه زمین گیر می شوم به هوایت

سکوت کرده دوباره، جهان برای من و تو
نبود و نیست صدایی به جز صدای من و تو
و می روم به امید دوباره های من و تو
میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت


21 اردیبهشت 1391 2679 0

ناله هایش فقط تماشا شد

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلتیدند
چادرش در میان گرد و غبار
قبلاً این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد

صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضه ی کیست؟
طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانه ای مشکی است

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است
گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...


21 اردیبهشت 1391 2018 0
صفحه 4 از 5ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  بعدی   انتها