دفتر شعر

باید دهان شاعرتان را طلا گرفت

آن شب که باغ حال و هوای دعا گرفت
هر شاخه ای قنوت برای خدا گرفت

شعر علیل و واژه ی بی اشتهای آن
با اشک های شوق تشرف شفا گرفت

در گرگ و میش صبح، در انبوه خیر و شر
دل بیدلانه حالت خوف و رجا گرفت

امّا پس از طلوع فراگیر آفتاب
بی اختیار دامن مهر تو را گرفت!

مهر تو شرح روشن اشراق ناب بود
خورشید با تبسّم تو روشنا گرفت

عالم قرار بود پس از تو شود خراب
مهرت قدم نهاد که عالم بقا گرفت

با فطرت اویس دل آمد به سوی تو
از عطر مصطفای وجودت صفا گرفت

باغ از شکوفه هر سحر احرام شوق بست
اذن طواف در حرم کربلا گرفت

بی شک سراغ رایحه ی گیسوی تو را
حافظ هزار بار ز باد صبا گرفت!

با شوق تو مشارق الهام جلوه کرد
با عطر تو عوالم ایجاد پا گرفت

دیدم چگونه شاهد بزم شهود شد
آن عاشقی که رخصت «یا لیتنا» گرفت!
::
از داغ تو که در دل افلاک جا گرفت
آدم به ناله آمد و خاتم عزا گرفت

فیض عظیم با «وَفَدَیناهُ» موج زد
این جام را خلیل به لطف شما گرفت

حتی پیامبر به پیامت امید داشت
آن روز که تو را به سر شانه ها گرفت

عمّان درست گفت: خدا در دم نخست
وقتی که امتحان ز همه اولیا گرفت

قلب تو بیشتر ز همه درد و داغ خواست
جانِ تو بهتر از همه جام بلا گرفت

ای دم به دم حماسه! ببخشا که شعر من
از حد گذشت و حال و هوای رثا گرفت

در حیرتم «کمیت» چگونه میان شعر
از دشمنان خون خدا خونبها گرفت؟!

«آنان که در مقام رضا آرمیده اند»
دیدند دعبل از چه امامی قبا گرفت

من در خور عطای شما نیستم ولی
باید دهان شاعرتان را طلا گرفت

وقتی خروش کرد که «باز این چه شورش است»
آری، چه شورشی که جهان را فرا گرفت...

 



19 اردیبهشت 1395 3042 0

ای امام مانده در میان شیعه هم غریب!


در میان لرزه های شک صلابت یقین
آن عمود آفرینش جهان عماد دین

آن که فقر خاک ها به یمن خاکساری اش
از خجستگی گذشت از آسمان هفتمین

آسمان جا گرفته در زمین؛ ابوتراب
فخر می کند به نام او بر آسمان زمین

قدر لحظه های او فراتر از هزار ماه
آن هزار ماه فتنه های خفته در کمین

ماه های شادخواری هزار و یک شبی
ماه های مردهای سنگ داغ بر جبین

مردهای مرده ریگ جاهلیت سیاه
مردهای تنگ همّت فراخ آستین

::

وای من چگونه این چکامه را به سر برم؟
یا علی امیر خطبه های جاری متین!

یا علی مدد! کلام تو شفای جان ماست
یا علی! حضور تو ظهور مصحف مبین

ما مکرر آمدیم و سائلانه این چنین
ای غدیر رحمت خدا امیرمؤمنین!

ما مکرریم و شرمسار این غدیر نو
ما مکرریم و سائل عنایتی نوین

سائلان بر آستان لطف تو مکررند
ای نهاده بر کف نیاز سائلان نگین!

ما شبانه های فقر کوچه های کوفه ایم
شوق و انتظار را در اشک هایمان ببین

ای فراتر آن چنان که رفته تا فراز عرش!
ای فروتن آن چنان که با یتیم همنشین!

یا علی! پس از تو قرن ها یتیم مانده اند
یا علی پناه ما هماره مهربان ترین!

یا علی! شگفت آشنا حماسه ای عجیب
تا ابد حماسه ها به ذکر یا علی عجین

ای تمامت وجود تو حماسه ای شگرف!
وِی بدایت ظهور تو کلام آخرین!

ای امام مانده در میان شیعه هم غریب!
باد تا ابد قرون به نام نامی ات قرین!

 



02 اردیبهشت 1395 1614 0

همه عمر او یک نماز است و بس

فرازی از یک قصیده ی ناتمام

شگفتا کرامات ماهی تمام
چه ماهی که لبخند بیت الحرام

چه ماهی که خورشید حجر و حجَر
چه ماهی که مهتاب رکن و مقام

چه ماهی چه مردی سلامٌ علیه
چه مردی چه ماهی علیه السلام

چه حسن شروعی ست ماه رجب
چه حسن ختامی ست ماه صیام

همه عمر او یک نماز است و بس
سکوتش قعود و خروشش قیام

دم از حق زده دم به دم تیغ او
دمی در مصاف و دمی در نیام

چه ژرف است آری چه ژرف و شگرف
کلام الامیر امیرالکلام

علی نور مطلق علی خیر محض
علی لطف کامل علی فیض تام

علی مرد رزم و علی کوه عزم
علی شور بزم و علی نور جام

علی؛ نه بگو جان خیر النسا
علی؛ نه بگو نفس خیر الانام

علی؛ نه محمد به نفس و نفَس
علی؛ نه محمد به خلق و مرام

در اوصاف آن حسن بی خاتمه
رسید این چکامه به حسن ختام

به لب دارم این نغمه را دم به دم
به سر دارم این سایه را مستدام

امیری حسینٌ و نعم الامیر
امامی علیٌ و نعم الامام



02 اردیبهشت 1395 2305 3

دریغ، امّت او شرم از آن امام نداشت

 

علی که بی گل رویش، جهان قوام نداشت

بدون پرتو او، روشنی دوام نداشت

 

اگر به حرمت این خانه زاد کعبه نبود

سحاب رحمت حق بارش مدام نداشت

 

سوادِ چشم علی را اگر نمی بوسید

به راستی حَجَرُالاَسوَد استلام نداشت

 

قسم به عشق و محبّت، پس از رسول خدا

وجود هیچ کس این قدر فیض عام نداشت

 

علی مقیم حرم خانه ی صبوری بود

که داشت منزلت و دعوی مقام نداشت

 

اگرچه دست کریمش پناه مردم بود

و هیچ روز نشد شب، که بار عام نداشت

 

چشیده بود علی، طعم تنگدستی را

که غیر نان و نمک سفره اش طعام نداشت

 

اگرچه بود زره بر تن علی بی پشت

اگرچه تیغه ی شمشیر او نیام نداشت

 

به بردباری این بت شکن، مدینه گریست

که داشت قدرت و تصمیم انتقام نداشت

 

اگرچه باز نکردند لب به پاسخ او

علی، مضایقه از گفتن سلام نداشت

 

علی، عدالت مظلوم بود و تنها ماند

دریغ، امّت او شرم از آن امام نداشت

 

به باغ وحی جسارت نمود گلچینی

که از مروّت و مردی نشان و نام نداشت

 

شکست حرمت و گم شد قداست حرمی

که قدر و قرب کم از مسجد الحرام نداشت

 

شدند آتش و پروانه آشنا، روزی

که شمع سوخت ولی فرصت تمام نداشت

 

کسی وصیّت او را نخواند یا نشنید

که آفرین به بلندای آن پیام نداشت

 

::

تو آرزوی علی بودی ای گل یاسین!

دریغ و درد که این آرزو دوام نداشت

 

حضور فصل خزان را به چشم خود دیدی

که با تو فاصله بیش از سه چارگام نداشت

 

در آن فضای غم انگیز فضّه شاهد بود

که غنچه طاقت غوغا و ازدحام نداشت

 

چرا کنار تو نشکفته پرپرش کردند

مگر شکوفه ی آن باغ احترام نداشت

 

شفق نشست به خون تا همیشه وقتی دید

«نماز نافله خواندی ولی قیام نداشت»



25 اسفند 1394 2333 0

این دشت در حدیث «طریق الرضّا»ی ماست

 

می خواهم از مسیر کویری گذر کنم
با گردباد، زمزمه ای مختصر کنم
 
خطّ غبار، یکسره رسم است بر دلم
با بادگیرها مگر آواز سر کنم
 
روزی امام هشتم از این جاده رد شده ست
با ذکر این حدیث، شبی را سحر کنم
 
شاید به سایه سار همین سرو آمده ست
باید سؤال از شب و کوه و کمر کنم
 
از«مسجدالرضّا» کمی آهسته تر بپیچ
تا دل به زیر بارش گلدسته تر کنم
 
این جا اذان گریه ی مولا شنیدنی ست
این جا وضو خوش است به خون جگر کنم
 
این قطعه، جانماز امام شهید ماست
می خواهم ای دریغ، از این جا سفر کنم
 
حجّ است هشت فرسخ از این جاده رد شدن
باید مسافران حرم را خبر کنم
 
حس می کنم که نافله از دشت می وزد
وقت است تا که هروله را بیشتر کنم
 
این دشت در حدیث «طریق الرضّا»ی ماست
باید در این مسیر سلوکی دگر کنم
 
این جا خوش است جامه دران غرق گریه شد
قطع درخت وسوسه با این تبر کنم
 
این جا خوش است ذکر شبانگاه در کویر
انگشتری به دست و عبایی به سر کنم
 
می ترسم از قیامت و سرگشتگی به حشر
یکباره استغاثه ی « این المفرّ» کنم
 
این جا درنگ کرد، کویر آبرو گرفت
بر سنگ، شرح واقعه ای معتبر کنم
 
گویی به صخره های هوا می خورد سرم
وقت است تا که قافیه را در به در کنم
 
امشب صدای روشنی از دور می رسد
خواهم شنید چشم به بالا اگر کنم:
 
« از این مسیر سمت سناباد رفته ام
تا خاک تشنه را به قدم عین زر کنم
 
از این مسیر آمده ام تا کویر را
با ربّنای نیمه شبم شعله ور کنم»
 
می بینمت، امام من! آشفته آمدم
تا از دلم گدازه ی عصیان به در کنم
 
می آیم از شمیم قدم گاه پر شوم
بر عطر ماه، پنجره را بازتر کنم
 
ختم قصیده، روضه ی ماه جوان توست
این را، امام! هدیه ی روز پدر کنم؟‍!


02 شهریور 1394 1854 1

کیستی ای بی گمان


کیستی ای بی گمان
علت خلق جهان

کیستی ای از ازل
تا به ابد جاودان

کیستی ای فارغ از
قید زمان و مکان

اول این ماجرا
آخر این داستان

نیستی اما عیان
هستی اما نهان

لحظه به لحظه تویی
باخبر از ناگهان

زیر و بم کائنات
عرش، کران تا کران

اهل زمین یک به یک
عالم کروبیان

پشت در خانه ات
منتظر آب و نان

ای رمضان الکریم
تشنه ی افطارتان

پیش یتیمان شهر
ای پدر مهربان

دست نوازشگرت
نرم تر از پرنیان

موقع پیکار هم
هرکه ندارد توان

دست جوانمردی ات
می دهد او را امان

چون تو کسی سربلند
نیست در این امتحان

باشد اگر دم به دم
صحبت جان در میان

کیستی ای در نبرد
شعله ی آتش فشان

آینه ی ذوالفقار
قامت رنگین کمان

قامت پیغمبران
خواب تو را سایبان

شأن قدم های تو
شانه ی پیغمبران

ای شب معراج را
شانه ی تو نردبان

خطبه ی بی نقطه ات
معجزه را ترجمان

باز «سلونی» بگو
خطبه ی دیگر بخوان

ما همه لالیم لال
پیش امیر بیان

پیش شکوه تو شعر
می دهد از کف عنان

کودک طبع مرا
بند می آید زبان

مدح تو را عاجزم
وصف تو را ناتوان

من چه بگویم چنین
من چه بگویم چنان

سینه ی خود را درید
کعبه در این آستان

هستی خود را خدا
ریخت به پایت عیان

هستی او فاطمه ست
داد به تو ارمغان

ای پدر خاک، خاک
با تو نشد مهربان

چادر زهرای تو
شاهد این داستان

آه شکست آینه
آه خدا ناگهان ـ

چشم جهان تیره شد
خورد زمین آسمان

در همه ی عمر خود
دم به دم و آن به آن

خنده به لب داشتی
بین گلو استخوان

جان به اذان می دهد
نام علی در اذان

با تو بهارم بهار
بی تو خزانم خزان

 



11 اردیبهشت 1394 3990 1

می‌ترسم از ترددِ در باغ، بی‌وضو

آمد بهار تا گل و ریحان بیاورد
تا دل برد ز آدمی و جان بیاورد

صدها نهال شیفته را آفتاب حُسن
چون کودکان به ‌صف به دبستان بیاورد

خط امان مرغ فراری است، برگ گُل
تا باز رو به شانة سلطان بیاورد

در بارعام عید، چنین ملت بهار
از غنچه، خنچه‌های فراوان بیاورد

با ریزه‌ریزه‌های شکوفه، درخت شاد
با خویش، یاد برف زمستان بیاورد

صدها دهان به خنده گشوده است بوستان
یلدای گریه را که به پایان بیاورد


هر شاخه، برگ و بار فراوان بیاورد
این شاخه این بیاورد، آن آن بیاورد

باد بهار، گوش هزار ابر خیره را
در چارسو کشیده که باران بیاورد

آری قیامت است، ولی خود بهانه‌ای است
یا فرصتی که آدمی ایمان بیاورد

برگ بهار نامة اعمال شاخه است
آن‌سان که غنچه را لب خندان بیاورد

فوج درخت‌زار، نماز جماعتی است
تا اقتدا به حضرت باران بیاورد

در پایبوس حضرت خورشید خاوران
ایمان به سرنوشت گیاهان بیاورد

کو دیده‌ای که فهم کند آیه‌های یار
آمد بهار کاین‌همه قرآن بیاورد

 
از خطبة غیور منا، عطر سیب را
تا باغ‌های خرم لبنان بیاورد

پروندة هزار و یکی برگ مرده را
زیر بغل گرفته، شتابان بیاورد

هر برگ‌ تازه، ‌پیرهنی دیگر از عزیز
بر کلبه‌های خستة احزان بیاورد

با هر بغل شکوفه، چو شیخی درخت پیر
صدها چراغ را به شبستان بیاورد

غوغای لالة صحبت لب‌های تشنه را
تا بیخ گوش چشمة جوشان بیاورد

می‌ترسم از ترددِ در باغ، بی‌وضو
نسیان عجیب نیست که عصیان بیاورد

گاهی چو نامه، برگ گلی در عبور باد
پیغام‌ها ز عمر شتابان بیاورد

گاهی پرنده، واژة داغی است در هوا
ایهام‌های مشکل و آسان بیاورد

 
این جامیِ شکسته به زندان ری خوش است
گر باد، خاک جام به زندان بیاورد

با مشتی از غبار ز سامان اهل جام
بر این خمار شیفته، سامان بیاورد

تصدیع دوستان ندهد شاعر غریب
حتی بدان‌که نامی از ایشان بیاورد

بر آهوی قصیده، امید ضمانت است
بادی که نکهتی ز خراسان بیاورد

شاید که در شکار تو، ببر بیان من
این شعر را گرفته به دندان بیاورد



06 فروردین 1394 1643 0

از تو پر شد جامه ی ما، کفش ما، جوراب ما

ای فروغ فرق تو، خورشیدِ عالم‌ تاب ما 
عکس تو با فرم‌ های مختلف در قاب ما 
 
پیش آن سر، آفتاب از شرم پنهان زیر ابر 
نزد آن مخ، از حسادت در‌به ‌در مهتاب ما
 
ای غلام برق تو، شمع و چراغ و پیه‌ سوز 
وی فدای فرق تو، آلات ما، اسباب ما
  
روز، برق آن سر برّاق، رشک آینه 
شب‌، خیال آن سر خلوت، چراغ خواب ما
 
شد نه ‌تنها باز در وصف سرت، درز دهان 
باز شد دروازه‌ های دولت و دولاب ما
 
هرچه ما داریم، ریزیمش به خاک پای تو 
مال تو، حتی اگر زاییده باشد گاب ما
 
چون نشیند روی فرق صاف و شفافت مگس 
عاجز از توصیف آن، این طبعِ مضمون‌ یاب ما
 
افکنیمش در میان تابه ی وصف شما 
ماهی مضمون اگر افتد سرِ قلاب ما
 
سر به ‌‌گردون ساید از فخر و شرف، ساس و مگس 
چون نشیند لحظه‌ ای روی سر ارباب ما
 
گر بگویی بهتر از این کلّه باشد کلّه‌ ای، 
داخل یک جو نخواهد رفت دیگر آب ما
 
ای فدای کاسه ی آن کلّه ی خورشید سوز 
کاسه ی ما، کوزه ی ما، ظرف ما، بشقاب ما
 
این ‌که بینی در میان پیرهن، ما نیستیم 
از تو پر شد جامه ی ما، کفش ما، جوراب ما
 
فرق نورانیّ تو، دریای ما، عمان ما 
چین پیشانی تو، امواج ما، خیزاب ما
 
بوسه زد فرق تو را در کوچه ‌ای یک ‌دم تگرگ 
تلخ شد اوقات ما و خُرد شد اعصاب ما
 
تا فشانَد ماه نور و تا کند سگ‌ هاف‌هاف 
تا بریزد استخوان در پیش او قصاب ما
 
دور بادا آن همایون فرقِ سیمین از گزند 
گرد ننشیند بر آن آیینه و سیماب ما
 
ای که از قاآنی و دیوانِ او دم می‌ زنی!
گرچه طبع او روان ‌تر باشد از پیشاب ما
 
گر بخواهد پیش حیف‌ الدین برآرد تیغ نظم 
چامه ‌ای سازیم تا غرقش کند گرداب ما
 
پیش اشعار «حریر» از جلوه می‌ افتد «ظهیر»
شاهد ما پینه ‌های دستِ پایین ‌ساب ما


25 بهمن 1393 1574 0

کاروان جاری است در تاریخ


کاروان، کاروان شور آور
کاروان، اشتیاق، سرتاسر

همه در حالت سفر از خود
همه بی تاب چون نسیم سحر

همه دلباخته چو پروانه
همه بر پای شمع، خاکستر

پدران از تبار ابراهیم
مادران از قبیله ی هاجر

عارفان قبیله ی عرفات
شاعران عشیره ی مشعر

هر یکی در مقام خود ساقی
هر یکی در مرام خود ساغر

سروهایی به قامت طوبی
چشمه هایی به پاکی کوثر

هم رکاب حماسه های عظیم
در گذر از هزار و یک معبر

در دل و جان کاروان اکنون
می تپد این نهیب، این باور:

نکند شوکران شود معروف!
نکند نردبان شود منکر!

مَرحبا بر سلاله ی زهرا
هان! فَصَلِّ لربّک وَانحَر
::
می سزد حُسنِ مطلعی دیگر
وقت وصف عقیله شد آخر

در نزولش ز منبر ناقه
خطبه خوانِ حماسه، آن خواهر

شد عصا شانه ی علی اکبر
پای عباس، پله ی منبر

سرزمین، سرزمین گل ها بود
پهنه ی عشق! وه چه پهناور!
::
شد پدیدار صحنه ای دیگر
کشتی نوح بود و موج خطر

ناگهان در هجوم باد خزان
کنده شد برگه هایی از دفتر!

کاش دستان باد می شد خشک
کاش می شد گلوی گل ها تر!

کیست مردی که می رود میدان
که ندارد به جز خودش لشکر؟!

ترسم این داغ شعله ور گردد
مثل آتش که زیر خاکستر...

آه! از زین روی زمین افتاد
پاره ی جان احمد و حیدر

وَ زَنی روی تلّ برای نبی
صحنه را می شود گزارش گر

که بیا جای بوسه های شما
شده سرشار بوسه ی خنجر!

می بَرَند از تن عزیز تو جان
می بُرند از تن حسین تو سر

آن طرف صحنه ی شگفتی هست
نه! بسی صحنه هست شرم آور

رفته از پای دختران خلخال
رفته از دست مادران زیور!
::
کاروان می رود به کوفه و شام
کاروان می رود به مرز خطر

کاروان می رود ولی خالی است
جای عباس و قاسم و اکبر

کاروان جاری است در تاریخ
کاروان باقی است تا محشر...

 



08 آبان 1393 2339 0

فزت و رب الکعبه ، تسلیما لامرک بود


در آستانش شمس می آید به استقبال
ماه و زمین و زهره و ناهید در دنبال

سردرگریبانند ارباب قلم, آری
 تاریخ حق دارد اگر باشد پریشان حال

تا ابتدای جاده ی قدرش نخواهد رفت
هر قدر باشد ذهن جولان دیده و سیال

گر کعبه شد کعبه  به روی او تبسم کرد

عشق یدالله است شرط صحت اعمال

هر کس هواخواه علی باشد فرود آید
بر دامگاه شانه ی او طایر اقبال

جهل عرب راز ولایت را ز خاطر  برد
زنده به گور اسلام را دیدیم چندین سال

می گفت جا دارد اگر جان بسپرد اسلام
وقتی درآوردند از پای زنی خلخال

نقشی نمی بست آه بر آیینه ی عدلش
تنها شنید  آه دلش را شمع بیت المال

فرق زبیر و مالک است افتادگی در عشق
در فتنه می گردد سره از ناسره غربال

برگشت تیغ صبر مالک در نیام آرام
راهی نبود از خشم او تا خیمه ی دجال

دار مکافات است دنیا بی علی مردم!
خرما فروش کوفه را این بود استدلال

در پنجه اش حق بود چونان موم و می فرمود:
انظر الی ما قال ، لا تنظر الی من قال

در وصف او بهتر که خاموشی بگیرد عقل
شاید خدا باشد چه می گویم زبانم لال

فزت و رب الکعبه ، تسلیما لامرک بود
فرقی ندارد  سجده در محراب یا گودال

 



23 مهر 1393 1753 0

که پر شده است جهان از حسین سرتاسر

نوشتم اول خط بسمه‌ تعالی سر
بلند مرتبه پیکر  بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد
که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت  هرجا سر

قسم به معنی "لا یمکن الفرار از عشق"
که پر شده است جهان از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رایت الا تن
به آسمان بنگر! ما رایت الا سر

سری که گفت من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هرآنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه مبادا کفن  مبادا سر

همان سری که یحب الجمال محوش بود
جمیل بود  جمیلا بدن  جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
که یک به یک  همه بودند سروران را سر

زهیر گفت حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس  "اجننی"  گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ام وهب را به پارهء تن گفت:
برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا بحال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت لحظهء آخر به پای مولا سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر

سری  که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود  پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

امام غرق به خون بود و زیر لب می گفت:
به پیشگاه تو آورده ام خدایا سر

میان خاک کلام خدا مقطعه شد
میان خاک  الف  لام  میم  طا  ها  سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازهء اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدن ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد ، حتی سر

نبرد تن به تن آفتاب و پیکر او
ادامه داشت ادامه سه روز ...اما سر -

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
جدا شده است و نیافتاده است از پا سر

صدای آیهء کهف الرقیم می‌آید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد ، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر

چقدر زخم که با یک نسیم وا می شد
نسیم آمد و بر نیزه شد شکوفا سر

عقیله غصه و درد و گلایه را به که گفت
به چوب، چوبهء محمل نه با زبان  با سر



دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر
 



23 آذر 1392 4351 3

فدای همت مردی که داد آخر دست

 

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست

بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است

که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

حدیث حسن تو را نور می‌برد بر دوش

شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود

وگرنه بود شما را به آب کوثر دست

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند

به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

برای آن که بیفتد به کار یار، گره

طناب شد فلک و دشت شد سراسر دست

چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست

شد اسب، کشتی و آن دشت، بحر و لنگر دست

بریده باد دو دستی که با امید امان

به روز واقعه بردارد از برادر دست

فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر

چنین معامله‌ای داده است کم‌تر دست

صنوبری تو و سروی، به دست حاجت نیست

نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست

چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد

به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست

گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک

به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست

هوای ماندن و بردن به خیمه، آب زلال

اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟

مگر نیامدن دست از خجالت بود

که تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست

به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد

شنیده بود شود بال، روز محشر، دست

حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت

و زین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟

به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول

فدای همت مردی که داد آخر دست

در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود

که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست

به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشه‌ی چشم

جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست

نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای

نه افتخار زیارت دهد مکرر دست

*

به حکم شاه دل ای خواجه! خشت جان بگذار

ز پیک یار چه سر باز می‌زنی هر دست؟

به دوست هرچه دهد، اهل دل نگیرد باز

حریف عشق چنین می‌دهد به دلبر دست

 



21 آبان 1392 3024 0

جای سقاست آب‎آور چشم

گر کشم خاک پای تو در چشم 

خاک را با نظرکند زر، چشم

گربه پای تو ریخت گوهر اشک

تحفه از این نداشت بهتر، چشم

بخت را کرد خاک بر سر، دل

 خاک را ریخت آب بر سر، چشم        

آب، کی داده خاک را بر باد

با من این کار کرد آخر چشم؟

گرچه تردامنم، امیدم هست 

نشود خشک تابه محشر، چشم

دیده و گریه، هر دو هم‎زادند 

یا بود طفل، اشک و مادر، چشم

یاد از ساقی حرم کردم 

آن به ام‎البنین وحیدر، چشم

از قد و قامتش مپرس ز من

که ندیده چو او صنوبر، چشم

تا ببیند هلال ابروی او 

گشت گردون ز ماه و اختر، چشم

گفت دل،گریه کن بر او شب و روز

گفت، چشم به خون شناور، چشم

کف آبی چو پیش لب آورد

دید در آب،عکس اصغر، چشم

کرد سوز دلش مجسم، دل

کرد چشم ترش مصور، چشم

آب بگذاشت، آبرو برداشت 

بر لبش دوخت حوض کوثر، چشم

با تن او چه شد، مپرس و مگوی 

که ندید ونداشت باور، چشم

سر،دو تا گشت و هر دو دست، جدای

مشک، بی‌آب و خشک لب، تر چشم

چشم بر راه پای جانان بود

ناگهان تیر کرد سر در چشم

آمد و شرح اشتیاق نوشت 

شد قلم، تیرخصم و دفتر، چشم

برد ایثار را به اوج کمال 

تیردشمن گرفت تا پر، چشم

بعد از آن چشم، بهر دیدن یار 

بود او رابه چشم دیگر چشم

بخت آن چشم هم چو بود به خواب

شد سر ازیر خون سر در چشم

تا به پا تا سرش بگرید خون

جوشنش گشت پای تا سر، چشم

بر زمین چون ز صدر زین افتاد

داشت بردیدن برادر چشم

رفتم از دست، پای نه به سرم 

گوشه‌ی چشمی ای به داور، چشم

تا به بالین او حسین آمد 

مهر و مه دید در برابر، چشم

سرو استاده، نخل افتاده 

به تماشا، گشوده لشکر چشم

گفت،خواندی مرا که آمده‌ام 

باز کن بر من ای برادر! چشم

درحرم روی کن که دوخته‌اند

بر رهت چند دردپرور، چشم

بر رخ طفل چشم در راهم 

طفل اشک است راهی از هر چشم

پاسخ او چه آورم بر لب 

 ننهد در میانه پا گر چشم

گویم ار نیست آب‎آور و آب 

جای سقاست آب‎آور چشم



21 آبان 1392 1896 0

از آن سکوت که در عصر خود نمی گنجد

سکوت عین سکوت است، بی همانند است
که پیشوند ندارد، بدون پسوند است

زبان رسمی اهل طریقت است سکوت
سکوت حرف کمی نیست، عین سوگند است

زمین یخ زده را گرم می کند آرام
سکوت، معجزه آفتاب تابنده است

سکوت پاسخ دندان شکن تری دارد
سکوت مغلطه ها را جواب کوبنده است

سکوت ناله و نفرین، سکوت دشنام است
سکوت پند و نصیحت، سکوت لبخند است

سکوت کرد علی سالهای پی در پی
همان علی که در قلعه را ز جا کنده است

همان علی که به توصیف او قلم در دست
مردّدم بنویسم خداست یا بنده ست

علی به واقعه جنگید با زبان سکوت
که ذوالفقار علی در نیام برّنده است

علی به واقعه کار مهم تری دارد
که آیه آیه کتاب خدا پراکنده است

از آن سکوت چه باید نوشت؟ حیرانم!
از آن سکوت که لحظه به لحظه اش پند است

از آن سکوت که در عصر خود نمی گنجد
از آن سکوت که ماضی و حال و آینده است

از آن سکوت که نامش عقب نشینی نیست
از آن سکوت که هنگام جنگ ترفند است

از آن سکوت که دستان حیله را بسته
و دور گردن فتنه طناب افکنده است

سکوت کرد علی تا عرب خیال کند
ابو هریره به فن بیان هنرمند است

صحابه ای که فقط یک سوال شرعی داشت
پیاز عکه به ذی الحجه دانه ای چند است؟!

علی خلیفه شود پیرمرد بیغوله
یکی است در نظرش با حسن که فرزند است

ملاک او به رگ و ریشه نیست، از این رو؛
محمد بن ابوبکر آبرومند است

علی خلیفه شود شیوه ی حکومت او
برای عده ای از قوم ناخوشایند است

ستانده می شود آن رفته های بیت المال
ازین درخت اگر میوه ای کسی کنده است

اگر به پای کنیزانشان شده خلخال
اگر به گردن دوشیزگان گلوبند است

علی خلیفه شد آخر اگر چه دیر ولی
چقدر بر تنش این پیرهن برازنده است

کنون لباس خلافت چنان زنی باشد
که توبه کار شده، از گذشته شرمنده است

برادرم! به تریج قبات برنخورد
که ناگزیر زبان قصیده برّنده است

اگرچه روی زبان زبیر تبریک است
اگرچه بر لب امثال طلحه لبخند است

اگرچه دور و بر او صحابه جمع شدند
ولیکن از دلشان باخبر خداوند است


....

البته این شعر هنوز نقطه پایان ندارد


01 آبان 1392 5346 7

تو «لیله قدر»ی و جهان «لیل رغایب»



ای كعبه بی‌حاجی و ای قبله غایب!
تو «لیله قدر»ی و جهان «لیل رغایب»

یا اُمِّ هَنا! اُمِّ وِلا! اُمِّ ابیها!
هرگز به مقامت نرسیدند مناصب

در كتم زمان، مادر سترِ كلماتی
وحیِ فَیَضان در حرمِ روح تو راهب

«قوسین دَنا» مرتبه فاطمی توست
فاطر شده با رتبه نامت متناسب

در منزل «اَدنا» به سریرِ ملكوتی
بعد از تو نشسته‌اند ملائك به مراتب

در كون و مكان سوی تو سوسوی حیات است
پیدایی و نزدِ تو فقیرند جوانب

می‌ترسم اگر فاش بگویم كه چه هستی
جانم بِسِتانند بزرگان مذاهب

با احمد مختار به یك جانی و یك جسم
با حیدر كرّار به یك روح و دو قالب

بینِ علی و آینه بین‌الحرمینی
اُمُّ الحسنینی تو، چرا اُمِّ مصائب!؟

آداب و مراعات، همه مستحبات‌اند
مُشتی كلمات‌اند، كه در عشق تو واجب

ای اشرف اسماء خدا در تو درخشان
ای سیّد اولاد بشر با تو مُصاحب!

در پرده حق نام تو را «نور» نهادند
تا آینه‌ها از تو بگیرند مواجب

قدرِ تو غدیر است و نصابِ تو نبوّت
معراج تولّایی و میقات مناقب

تو مادر آبی و علی هم پدرِ خاك
آب و گِل ما مهر تو بانوی مواهب!

از ریشه نبی هستی و بر شاخه امامی
در مرتبتِ تو چه حقیرند عجایب

وقتی كه تو را روح قُدُس مُصحف حق داد
بر سینه در، شعله آتش شده كاتب

بینِ در و دیوار نشستی و شكستی
تا سرِّ خدا را برسانی تو به صاحب

بعد از تو چه نحس است میانِ در و دیوار
بعد از تو چه نفرین شد بر واژه ضارب

تشییع شبانگاه تو بر دوش ملائك
تدفین تنِ پاك تو با دست كواكب

در روح سخن، سوخته نام تو توصیف
در ذهن قلم، مست طواف تو مطالب

با روح عفیف تو سرشته‌ست مقامات
در لوح عقیق تو نوشته‌ست مراتب


03 مرداد 1392 1493 0

ترتیب دیگری است، موالات دیگری است



گهی رحمان، گهی جبار می‌شد
گهی غفار و گه قهار می‌شد
عبایش را كه می‌پوشید مولا
خودش یك كعبه سیار می‌شد

***
جهان در آستان انفجار است
بیا دیگر كه وقت كارزار است
به جای ده نفر می‌جنگم آقا
اگر در لشگرت كمبود یار است

***
بخشی از قصیده‌ای در نعت پیامبر اكرم(ص)

از روی توست ماه اگر این‌سان منور است
از عطر نام توست اگر گل معطر است

آن چهره مشعشع و آن دیده پرآب
شأن نزول سوره والشمس و كوثر است

جن و پری سپاه سلیمان اگر شدند
روح‌الأمین به بیت تو هر آن مسخّر است

بال و پر فرشته آمین به راه توست
امر محال اگر تو بخواهی میسر است

دارد به سمت نام تو نزدیك می‌شود
آغاز هر اذان اگر الله اكبر است

نامت دو بار در صلوات آمد و مدام
«از هر زبان كه می‌شنوم نامكرر است»

حرفی تفاوت صلوات و صلات نیست
اجر صلات با صلواتت برابر است

كی می‌شود كه در غزلی جا دهم تو را
مدحت نیازمند غزل‌های دیگر است
 
با تو مدینه قبله حاجات دیگری است
نهج‌الفصاحه جلوه آیات دیگری است

بی معرفت به حق تو هر كس كه زنده است
حین حیات نوعی از اموات دیگری است

بت‌ها شكسته‌اند ولی این جهان چرا
همچون گذشته گستره لات دیگری است

این قوم، سربه‌راه به فرمان نمی‌شوند
موسی به طور در پی تورات دیگری است

نامت مبارك است ولی گوش ما چرا
وقت اذان به جانب اصوات دیگری است

دنیا منظم است ولی در نماز تو
ترتیب دیگری است، موالات دیگری است

در چشم اهل دل به یقین هر مصیبتی
فرصت برای حال و مناجات دیگری است

در وصف تو اگر كه غزل چون قصیده شد
بی شك نیازمند به ابیات دیگری است

 
پیغمبران قبل تو هر یك جدا جدا
آورده‌اند نام تو را در كتاب‌ها
در آب نوح گفت و در آتش خلیل گفت
موسی به كوه طور و مسیجا به جلجتا

 
خورشید بی تو مشعل خوف و هلاك شد
اول به كوه زد، پس از آن در مغاك شد

از نیمه ربیع نخستین دو شب گذشت
ذكر فرشتگان همه روحی‌فداك شد

كس انتظار معجزه از سنگ‌ها نداشت
تا این كه سنگ در قدمت تابناك شد

از جلوه تو بود تب بت‌پرستی‌اش
مشرك اگر كه مرتكب اشتراك شد

آورده‌اند كافر در حال احتضار
بر لب دو بار نام تو آورد و پاك شد

شق‌القمر كه معجزه‌ای نیست، چون كه ماه
روی تو را كه دید خودش سینه‌چاك شد



03 مرداد 1392 2361 0

دریغ و درد که آسان عوض نخواهد شد

دریغ و درد که آسان عوض نخواهد شد*
جهان عوض بشود، جان عوض نخواهد شد
 
ظهور یک دو گل آن قدر خوش دلت نکند
به یک دو گل که گلستان عوض نخواهد شد
 
مسیر گلّه ی گم کرده راه در طوفان
به یک اشاره ی چوپان عوض نخواهد شد
 
عوض نکرد خدا سرنوشت قومی را
و جز به همّت انسان عوض نخواهد شد
 
خوشا به حال شما، خوش حکومتی دارید
که تا چهار زمستان عوض نخواهد شد
 
حکومتی که در آن مردمان رئیس خودند
ریاستی که به فرمان عوض نخواهد شد
 
حکومتی که در آن کس نگفت «من هستم
و جای بنده به طوفان عوض نخواهد شد»
 
کسی نگفت که «این مهتری خداداد است
و مثل آیه ی قرآن عوض نخواهد شد»
 
کسی نگفت که «صندوق اگر به باد رود
وکیل مردم کرمان عوض نخواهد شد»
 
کسی نگفت که «منجیل اگر خراب شود
رئیس بیمه ی گیلان عوض نخواهد شد»
 
کسی نگفت «اگر اردبیل یخ بزند
وزیر نفت به تهران عوض نخواهد شد»
 
کسی نگفت « نجنبد بشارتی** از جای
کسی نگفت که تُرکان*** عوض نخواهد شد»
 
ولی همین، خودمانیم قدری اغراق است
که این عوض نشود، آن عوض نخواهد شد
 
کمی دروغ که البته عادت شعراست
و عادتی است که آسان عوض نخواهد شد
 
خوشا به حال شما، شخم شد زمین هاتان
و تا چهار زمستان عوض نخواهد شد
 
ولی کنار شما کشتگاه همسایه است
که مثل طالع دهقان عوض نخواهد شد
 
چه عمرهاست که زندانیان تقدیریم
و گفته اند که زندان عوض نخواهد شد
 
بله، لباس عزای زنان نو بیوه
به قریه های بدخشان**** عوض نخواهد شد
 
حدیث غربت پروانه های سوخته بال
به کوی و برزن پروان عوض نخواهد شد
 
و سرنوشت سوارانِ رخش گم کرده
دگر به شهر سمنگان عوض نخواهد شد
 
نخواهد آمد تهمینه ای و نوع شکار
برای رستم دستان عوض نخواهد شد
 
برای دیدن نوروز در مزار سخی*****
رواق و درگه و ایوان عوض نخواهد شد
 
لباس سرخ، شب عید اتو نخواهد خورد
و خاک کهنه ی گلدان عوض نخواهد شد
 
گلیم ناقص کبرا نمی شود تکمیل
و کفش پاره ی قربان عوض نخواهد شد
 
و درس اول «بابا تفنگ داد» دگر
از این تکیده دبستان عوض نخواهد شد
 
بله حکومت دجال های یک چشم****** است
و تا ظهور  سواران عوض نخواهد شد
 
زمین به خواهش اهل قلم نمی چرخد
زمان به میل سخندان عوض نخواهد شد
 
به نظم سُست من و شعر محکم رفقا
شعور ناقص حیوان عوض نخواهد شد
 
شتر، دمی که طناب ریاستی بیند*******
به پند و وعظ شتربان عوض نخواهد شد
 
کنون که با قلم و درس و دفتر و دیوان
سرشت غول بیابان عوض نخواهد شد
 
وگر که پوست شود کلّه ی مسلمانان
امیر تازه مسلمان عوض نخواهد شد
 
مرا چه کار به نصب امیر و عزل وزیر
که خر، خر است و به پالان عوض نخواهد شد
 
خوشا به حال شما، خوش حکومتی دارید
که تا چهار زمستان عوض نخواهد شد
 
ولی چه سود به احوالِ قومِ آواره
که رخت در به دری شان عوض نخواهد شد
 
همیشه پُتک سرش را به سنگ می کوبد
ولی درشتی سندان عوض نخواهد شد
 
درخت سوخته، آری عوض شود آسان
زمین سوخته آسان عوض نخواهد شد


 
*این شعر به استقبال قصیده ای سروده شد با مطلع«یقین عوض شده اینجا، گمان عوض شده است/ زمین عوض شده و آسمان عوض شده است» از مرتضی امیری اسفندقه شاعر معاصر ایران که به انتخابات دوم خرداد1376 ایران و تشکیل دولت آقای سیدمحمد خاتمی اشاره داشت. این انتخابات همزمان بود با اوج خفقان در افغانستانِ عصر طالبان، در آن زمان چند شاعر دیگر هم غزل هایی در این طرح سرودند از جمله محمود اکرامی(شاعر ایرانی)، علی یعقوبی«شاهد»(شاعر افغانستانی ساکن ایران) و عبدالجبار توکل(شاعر افغانستانی ساکن آلمان)
** علی اکبر بشارتی از وزرای کابینه ی قبل از دوم خرداد
***اکبر ترکان از وزرای کابینه ی قبل از دوم خرداد
****بدخشان، سمنگان، پروان، نام ولایاتی است در افغانستان
*****مزار منسوب به حضرت امیرالمومنین علی(ع) در شهر مزار شریف افغانستان که هر سال، مراسم نوروز در آن با شکوه تمام برگزار می شود.
******اشاره به رهبر اَعوَر طالبان
*******اشاره به بیت «بگو طناب ریاست به گردن شتران/ برای گردن من ریسمان عوض شده است» از شعر مرتضی امیری اسفندقه که خود به خطبه ای از حضرت امیر اشاره دارد.


01 تیر 1392 3040 1

ای مظهر رفافت و مهر و وفا، کلید!

وا میشود به عادت معمول با کلید
هر قفل و در، به دست شما هست تا کلید

 درها بدون شک، همگی باز می شوند
در قفلشان فرو برود هر کجا، کلید

در را برای باز شدن آفریده اند
اما به شرط آن که بود با شما کلید

وقتی که قفل باز شود با فشار دست
یعنی که قفل وا شده اما نه با کلید!

"از اتفاق های درون اتاق ها"
"دارد هزار خاطره و ماجرا، کلید"

 "در ها همیشه مسئله دارند "جالب است!
از راه قفل رابطه دارند با کلید

هرگز گشودن در بسته گناه نیست
وقتی که آفریده برایش خدا کلید

تا بوده، بوده یک تنه مشکل تراش، قفل
تا بوده،بوده یک سره مشکل گشا٬ کلید

قفلی که فکر باز شدن نیست در سرش
حالا تو هی بساز براش از طلا، کلید

گاهی اگر نخورد به در، یا که سخت خورد
باید که اندکی بشود جا به جا، کلید

زیرا به هیچ درد پس از آن نمی خورد
قفلی که رفته داخل آن، را به را، کلید

گاهی که در به سعی خودش باز می شود
یعنی که احتیاج ندارد به ما، کلید

این یک سفارش است، که حتماً عمل کنید!
حالا که مثل بنده اسیر مشاکلید

آدم برای کار مهم، گاه لازم است
از روی هر کلید بسازد دو تا کلید

من خانه ام نمونه ی یک جای ساکت است
حتی درون قفلش، ندارد صدا، کلید

هرگز یکی به قفل در ما نمی خورد
بارد اگر به روی زمین از هوا، کلید

 این راز خلقت است که جفت است هر چه هست
یعنی بدون قفل ندارد بقا٬ کلید

آری اگر نبود به قفل احتیاج خلق
کی می شدند این همه درگیر با کلید

از قفل کهنه می شود آموخت عشق را
آسان ز قفل کهنه نگردد جدا، کلید
 
هرگز جدا نمی کند آن قفل را ز خویش
وقتی چشیده مزه ی یک قفل را کلید

هر قفل با کلید خودش باز می شود
دارد بدون شک همه ی قفل ها کلید

مشکل گشودن است و گره باز کردن است
کارش همیشه هست در این راستا کلید

 گاهی نگاه کن به سراپای قفل خویش
هرگز مکن به داخل آن بی هوا کلید

 وقتی که قفل مسئله دارد، درست نیست
بردن درون مسئله تا انتها، کلید

یا، نه! کلید مسئله دارد، بدون شک
از جا تکان نمی دهد آن قفل را کلید

 وقتی کلید می شکند در درون قفل
از در بلند می شود آواز واکلید!

با این شکستن است که یکباره می کند
در راه قفل جان خودش را فدا، کلید

غیر از درون قفل خودش من شنیده ام!
باور کنید، هیچ ندارد صفا کلید

 دل می زند به ورطه ی دریای قفل ها
وقتی که یک کلید شود نا خدا کلید

 یارب روا مدار که بیگانگان کنند،
هرگز به قفل مام وطن آشنا، کلید!

روزی گره ز کار دلش باز می شود
قفلی که می کند همه شب ذکر  یا کلید!

بی شک کلید هست شریک گناه قفل
وقتی مسلم است برایش خطا، کلید

 از قفل، با کلید، درست استفاده کن
کاری نکن به جان تو گردد بلا، کلید

یک عمر میتوان سخن از قفل یار گفت
پس در میان این همه مضمون چرا کلید!؟

 گفتم خدا نکرده نیفتد تزلزلی
در ذهن آن کسی که نیفتاده جا، کلید

 مفهوم پشت پرده ی آن را شکافتم
چون از کلید ذهن تو فرق است تا، کلید

 تا وا کنم طلسم مضامین بکر را
کردم ردیف شعر خود از ابتدا، کلید

بادا همیشه باب فتوحش گشاده تر
صد مرحبا کلید و هزاران زها کلید!

 صد قفل اگر به درگه او رو بیاورند
تا صبح می دهد همه شان را شفا، کلید

 یک لحظه هم ندیدمت از قفل خود جدا
ای مظهر رفافت و مهر و وفا، کلید!

افسوس بسته ماند و نشد باز، گرچه من
کردم میان قفل مضامین بسا، کلید

یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان
یارب عنایتی کن و بفرست، شاکلید!




21 خرداد 1392 4003 2

زبان نبود، خود ذوالفقار مولا بود...

حسین بود و تو بودی، تو خواهری کردی
حسینِ فاطمه را گرم، یاوری کردی

غریب تا که نماند حسینِ بی عبّاس
به جای خواهری آنجا برادری کردی

گذشتی از همه چیزت به پای عشق حسین
چه خواهری تو؟ برادر! که مادری کردی

تو خواهری و برادر، تو مادری و پدر
تو راه بودی و رهرو، تو رهبری کردی

پس از حسین، چه بر تو گذشت؟ وارث درد!
به خون نشستی و در خون شناوری کردی

پس از حسین تو بودی که شرح عصمت را
که روز واقعه را یادآوری کردی

به روی نیزه سرِ آفتاب را دیدی
ولی شکست نخوردی و سروری کردی

حسینِ دیگری آنجا پس از حسین شکُفت
تو با حسین، پس از او، برابری کردی

چه زخم ها که نزد خطبه ات به خفّاشان
زبان گشودی و روشن سخنوری کردی

زبان نبود، خود ذوالفقار مولا بود
سخن درست بگویم، تو حیدری کردی

تویی مفسّر آن رستخیز ناگاهان
یگانه قاصد امّت! پیمبری کردی

بدل به آینه شد خاک کربلا با تو
تو کیمیاگری و کیمیاگری کردی

حسین بود و تو بودی، تو خواهری کردی
حسین فاطمه را گرم، یاوری کردی



05 خرداد 1392 2183 0

داده در ایران ما طوبای او بر، بیشتر ...

خانه های آن کسانی میخورد در بیشتر
که به سائل میدهند از هرچه بهتر بیشتر

عرض حاجت میکنم آنجا که صاحبخانه اش
پاسخ یک میدهد با ده برابر بیشتر

گاه گاهی که به درگاه کریمی میروم
راه میپویم نه با پا بلکه با سر بیشتر

زیر دِین چارده معصومم(ص)اما گردنم
زیر دِین حضرت موسی بن جعفر(ص) بیشتر

گردنم در زیر دینِ آن امامی هست که
داده در ایران ما طوبای او بر، بیشتر

آن امامی که «فداکِِ» گفتنش رو به قم است
باسلامش میکند قم را منور ، بیشتر

قم، همان شهری که هم یک ماه دارد بر زمین
همچنین از آسمان دارد (چِل اختر) بیشتر

قصد اینبارِ قصیده از برادر گفتن است
ورنه میگفتم از این معصومه خواهر بیشتر

در مقامش مصرعی میگویم و رد میشوم

لطف باباهاست معمولا به دختر بیشتر

 

عازم مشهد شدم تا با تو درد دل کنم
بودنت را میکنم اینگونه باور بیشتر

مرقدت ضرب المثل های مرا تکمیل کرد
هرکه بامش بیش برفش ، نه! کبوتر بیشتر

چار فصل مشهد از عطر گلاب آکنده است
اینچنین یعنی سه فصل از شهر قمصر بیشتر

پیش تو شاه و گدا یکسان تراند از هرکجا
این حرم دیگر ندارد حرفِ کمتر ، بیشتر

از غلامان شماهم میشود دنیا گرفت
من نیازت دارم آقا روز محشر بیشتر

ای که راه انداختی امروز و فردای مرا
چشم در راه تو هستم روز آخر بیشتر

بر تمام اهل بیت خویش حساسی ولی
جان زهرا(س) ـ چون شنیدم که به مادر بیشترـ

دوستت دارم نمیدانم که باور میکنی
راست میگویم به وا.. از ابوذر بیشتر

بیشتر هایی که گفتم از تو خیلی کمترند
...


30 آذر 1391 2759 3
صفحه 2 از 3ابتدا   قبلی   1  [2]  3  بعدی   انتها