دفتر شعر

شب رفت و صبح دید كه فرداست ...

 

شب رفت و صبح دید كه فرداست
پلكی زد و ز خواب به پا خاست
از شرق آبهای كف‌آلود
خورشید بردمیده و پیداست
با این پرنده‌های خوش‌آواز
ساحل ز بانگ و هلهله غوغاست
انگار دوش، دختر خورشید
این دختری كه این همه زیباست؛
تن‌شسته در طراوت دریا
كاین‌گونه دلفریب و دل‌آراست

این حجم بی‌نهایت آبی
تلفیقی از حقیقت و رؤیاست
این پاك، این كرامت سیال
آمیزه‌ای ز خشم و مداراست

مثل علی به لحظه پیكار
مثل علی به نیمه شبهاست
مردی كه روح نوح و خلیل است
روحی كه روح‌بخش مسیحاست
روحی كه ناشناخته مانده
روحی كه تا همیشه معماست

در دوردست شب، شب كوفه
این ناله‌های كیست كه برپاست؟
انگار آن عبادت معصوم
در غربت نخیله به نجواست
این شب، شب ملائكه و روح
یا رازگونه لیله اسراست؟
آن نور در حصار نگنجید
پرواز كرد هر طرفی خواست
فریاد آن عدالت مظلوم
در كوچه‌سار خاطره برجاست
خود روح سبز باغ گواه است:
آن سرو استقامت تنهاست
او بر ستیغ قاف شجاعت
همواره در تجرد عنقاست
در جست‌وجوی آن ابدیت
موسای شوق، راهی سیناست
وقتی كه شب به وسعت یلداست
خورشید گرم یاد تو با ماست
ای چشمه‌سار! مزرعه‌ها را
یاد هماره سبز تو سقاست
برخیز ـ ای نماز مجسم! ـ
بر مأذنه، بلال در آواست
بی‌تو هنوز كعبه حرمت
با جامه سیه به معز‌ّاست

ـ ای آنكه آفتاب‌ترینی! ـ
با تو چه وحشتیم ز سرماست
روح تو چون قصیده بلند است
دیگر چه جای وصف تو ما راست؟

 



12 آبان 1391 327 0

وطن

شعری که امسال در دیدار با رهبر انقلاب خوانده شد

یاران، مرا به خاطر عشق تو دشمنند
این دوستان، وطن! همگی دشمن منند

باور نمی‌كنم من و باور مكن تو هم

با من به جرم دوستی با تو دشمنند

من دوستم ولی همگی را به پاس تو

مَردند اگر به دشمنی من وگر زنند

شعری قصیده‌وار برایت رقم زدم

خوانده نخوانده روز و شبم طعنه می‌زنند

من لال نیستم كه نگویم جوابشان

لالم ولی كه شاعر این كوی و برزنم

من شرم می‌كنم كه تلافی كنم وطن!

جان منند آخر و با من به یك تنند

یا رب چه رفته است كه این ابرهای صاف

این‌گونه در مصافحه تاریك‌روشنند؟

نه یوسفم هر آینه نه رستمم یقین

در راه من به حیله چرا چاه می‌كَنند؟

با من طرف شدند و طرف می‌شدند كاش

با آن طرف كه دشمن این مرز و میهنند

شب‌كورهای از سفر ظلمت آمده

با آن طرف كه دشمن خورشید روشنند

با آن طرف كه پرده ز كار وطن به مكر

سوگند خورده‌اند كه شاید برافكنند

چون عنكبوت تار تنیدند گرد خویش

در آسمانِ باز به فكر پریدند

پروانه‌ای هر آینه سر بر نمی‌كند

از پیله‌ای كه دور و بر خویش می‌تنند

خرقه به خون خلق خدا شسته‌اند و باز

در بوق می‌دمند كه پاكیزه‌دامنند

با آن طرف كه سرو جوان كشته‌اند و راست

باز از دروغ بر سر گورش به شیونند

این اسب‌های بدقلق ِ آب ‌زیرِكاه

رامند با غریبه و با دوست، توسنند

همپای دشمنان كج‌اندیش انقلاب

در خون دوستان وطن تا به گردنند

«خرماخدای‌بندگكانی» كه مست آز
دست نیاز اجنبیان را به دامنند

در گوش دشمنان همه گلبانگ عیش و نوش

در چشم دوستان همگی نیش سوزنند

با آن طرف كه خیمه از این خاك پارسا

روزی شبی بیاید و‌ ای كاش بركَنند

دیدی وطن كه عاقبت دوستی چه بود؟

دیدی به دشمنی همه یاران مزیّنند؟

مرغان پرگشوده‌ی طوفان، نگاه كن
آه ای وطن! چگونه زمینگیر ارزنند

شرب‌الیهودشان به همه گوش‌ها رسید

پیمان شكسته‌اند و بهل باز بشكنند

چیزی نداشتند به جز سایه‌ای سیاه

این ابرهای تیره سراسر سترونند

طبّال آسمان ِ تهی از حریر برد

باران ندیده‌اند و به خیره مطنطنند

یاران من به خیرگی از من وطن، ببین

دارند دل به دمدمه‌ی دیو می‌كَنند

دیروز شعر ناب پراكنده‌ام تو را

امروز شایعات، مرا می‌پراكنند

روزی هزار رنگ عوض می‌كنند

آه! یاران من چه رفته خدایا ملوّنند

این خان هشتم است وطن! این برادران

با من‌‌ همان حدیث شغاد و تهمتنند

یاران من ... دریغ وطن!‌ای وطن! دریغ!

كاری نكرده‌ام كه چنین دشمن منند

من عاشق تو بوده‌ام‌ ای مرز پرگهر

یاران مرا به خاطر عشق تو دشمنند



دریافت فایل شعرخوانی در جلسه



16 مرداد 1391 2768 0

عصای موسوی و معجز مسيحا بود

هوای صبح ز رگبار دوش، غوغا بود
در آن تپيدن نبض درخت، پيدا بود

هنوز گاه فرو می‌‌چكيد آب از برگ
وز اشك شوق بسی بيشتر مصفا بود

دل من از سر هر برگ می‌چكيد مگر؟
كه لب ز گفتن يك آه، ناتوانا بود

اگر نبود دل من كه می‌چكيد ز برگ
درون سينه چرا بی‌شكيب و شيدا بود

سپيده می‌زد و دامان سرخ‌فام فلق
ز پشت پيرهن صبحدم، هويدا بود

سرود روشن و خاموش بامدادْ پگاه
ميان باغ -شگفتا- چه مايه گويا بود

خميده بود لب جوی پونه و با آب
چه عاشقانه و پرشور گرم نجوا بود

فشانده بود سر دوش باد، گيسو بيد
چنار پيش وی استاده، در تماشا بود

چه كرده بود شب دوش با چمن باران
كه خط سبزه همه صاف بود و خوانا بود

مرا هر آنچه به چشم آ‌مد از شكوه چمن
قسم به اهل نظر چون خيال و رويا بود

نه دی به خاطر من مانده بود، نی فردا
زمان درست همان لحظه بود كانجا بود

چو دست خویش بدیدم دمیده بود چو گل
به پای خود نظر انداختم شكوفا بود

من از شكفتگی خويش، مانده در حيرت
كه از چه بود خدايا و از كه آيا بود؟

به ناگه از اثر سكر خويش دانستم
كه شور مستی من حل اين معما بود

ولی مرا كه همه عمر می ز پا نفكند
كدام باده كنونم حريف و همپا بود؟

"شراب خانگی ترس محتسب‌خورده"
به خاطر آمدم، اين باده‌ام به صهبا بود

چمن زباده‌‌ی باران دوش، مانده خراب
خرابی دل من از می "اوستا" بود

به باغ صبح اگر سرفراز ماندم و راست
بلندی قد من، زان بلندبالا بود

هنوز من به زمين ناگشوده هيچ زبان
كه پای گفته‌ی او بر سر ثريا بود

خدای باغ و چمن داند آن‌كه هر سخنش
ز طرف باغ و چمن بيشتر فريبا بود

***
بزرگ‌مرتبه يارا! مرا مراتب مهر
درون سينه ز ايام پيش پايا بود

كنون به پای تو، اين چامه بركشيد فراز
هر آنچه را كه در اين جانِ ناشكيبا بود

از آن زمان به تو دل باختم كه تن نزدی
ز كار مردم و با مردمت مدارا بود

به روز تلخ ستم، گفته‌های شيرينت
به كام دشمن خودكامه، زهرپالا بود

نه از ستمگر بی‌باك، باك بود تو را
نه با رونده‌ی راه ستم، مماشا بود

كسی برای تو می‌گوید این كه خود آن روز
به بند بود و نه او را ز خصم پروا بود

اگرچه باز من امروز نيز در بندم
به بند مهر توام، وين نه جای حاشا بود
***
بزرگوار عزيزا! سترگ استادا!
كه بندی سخنت پير بود و برنا بود

مرا به چامه‌‌ی ناسَخته، ای عزيز ببخش
كه اين بضاعت مزجات، نقد كالا بود

من آن‌چه داشته‌ام پيش روی آوردم
نمی‌هراسم اگر آن جناب، بالا بود

به پيش نقد كلام تو، هر سخن چون رفت
خَزَف‌نمای شد ار چند دُرّ يكتا بود

مرا چه باك پس ای گنج شايگانِ سخن
اگر به پيش توام در چكامه ايطا بود

همين چكامه هم از خاك پاك گرمارود
عصای موسوی و معجز مسيحا بود


15 مرداد 1391 1900 0

ای شعر پارسی کِهْ بدین روزت اوفکند؟

ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟
کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخند
 
ای خفته خوار بر ورق روزنامه‌ها
زار و زبون، ذلیل و زمین‌گیر و مستمند
 
نه شور و حال و عاطفه، نه جادوی کلام
نی رمزی از زمانه و نی پاره‌ای ز پند
 
نه رقص واژه‌ها، نه سماع  خوش حروف
نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند
 
یا رب کجا شد آن فرّ و فرمانروایی‌ات
از ناف نیل تا لبه ی رود هیرمند
 
یا رب چه بود آنکه دل شرق می‌تپید
با هر سرود دلکشت، از دجله تا زرند
 
فردوسی‌ات به صخره‌ی سُتوار واژه‌ها
معمار باستانی آن کاخ سربلند
 
ملّاح چین، سروده‌ی سعدی، ترانه داشت
آواز برکشیده برآن نیلگون پرند
 
روزی که پایکوبان، رومی فکنده بود
صید ستارگان را در کهکشان کمند
 
از شوق هر سروده‌ی حافظ به ملک فارس
نبض زمانه می‌زد، از روم تا خجند
 
فرسنگ‌های فاصله، از مصر تا به چین
کوته شدی به معجز یک مصرع بلند
 
اکنون میان شاعر و فرزند و همسرش
پیوند بر قرار نیاری به چون و چند
 
زیبد کزین ترقّی معکوس در زمان
از بهر چشم زخم، بر آتش نهی سپند!
 
کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثر
بی قرب‌تر ز پشگل گاوان و گوسپند
 
جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را
آکند از مزخرف و آزرد زین گزند
 
جای بهار و ایرج و پروین جاودان
جای فروغ و سهراب؛ امیّدِ ارجمند،
 
بگرفت یافه‌های گروهی گزافه گوی
کلپتره های* جمعی در جهل خود به بند
 
آبشخور تو بود، هماره ضمیر خلق
از روزگار گاهان وز روزگار زند
 
واکنون سخنورانت یک سطر خویش را
در یاد خود ندارند از زهر تا به قند
 
در حیرتم ز خاتمه‌ی شومت ای عزیز!
ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟!



* سخنان بیهوده و زبون و بی معنی راگویند
 


07 تیر 1391 5789 2

دل، سدّ راهِ من شده، من، سدّ راهِ دل

زین روزگار، خون جگرم، سخت خون جگر
من شِکوه دارم از همه، وز خویش، بیشتر

ای دل، شفیعِ آخرتِ مایی، الغیاث
دنیا کرشمه های زلیخاست، الحذر!

پیراهنی ز گریه به تن کن، دلِ عزیز!
هم بویی از مشاهده سوی پدر، ببَر

کی می شود که دیده ی یعقوب وا شود؟
کی می رسد که یوسفِ دل، آید از سفر؟

آه و دریغ و درد که دنیای کوچکم
تکرارِ دردِ دل شد و تکرارِ دردِ سر

با خستگی، هزار شبِ خسته ام گذشت
وایِ من از هزار شبِ خسته ی دگر

آخر کجای این شبِ محتوم، زندگی است؟
هر روزمان هَبا شد و هر شام مان هدر

در دل، مرا چقدر نماز است بی حضور
در کف، مرا چقدر قنوت است بی اثر

ای دل، چقدر دور شدی، دور از خودت
تو بی خبر ز مرگی و مرگ از تو بی خبر

یک شب درآ به خانه ام ای مرگِ مهربان
یک شب مرا به خلوتِ جادویی ات ببر

باید قضا کنم همه عمر خویش را
من از قضا هنوز گرفتارم آن قَدَر

کز هیچ کس امیدِ رهایی ز کار نیست
جز مالک قضا و به جز صاحبِ قَدَر

سنگی به سنگ خورد و سراپا شراره شد
دل، شعله ور نگشت زِ بوسیدنِ «حجر»

سی شب به گِردِ «حجر» نشستم به التماس
سی شب تمام، دیده ی دل، باز تا سحر

اما دریغ از آن که بلورین شود دلم
سنگین تر از همیشه، دلِ گنگ و کور و کر

پای برهنه، باز، دل از دست می دهم
وقتی هوای کعبه مرا اوفتد به سر

شاید هنوز نیمه دلی دارم از جنون
شاید هنوز نیمه غمی دارم از پدر

آه ای ستاره ای که نمی مانی از درخش
آه ای پرنده ای که نمی مانی از سفر

زان پیشتر که قافله ی حاجیان رسند
یک شب مرا به خلوتِ «امّ القری» ببر

هر کس برآن سر است که سوغاتی آورد
سوغات، سوی کعبه کسی می برد مگر؟

آری، به کعبه باید سوغاتی ای برم
دل می برم به کعبه و در دست او تبر

باید تَهَمتنانه گذشت از هزار خوان
هر خوانش، اژدهای سیاهِ هزار سر

یا رب به حقّ سید و سالار انبیا
یا رب به حقّ هر چه نبی تا ابوالبشر

یا رب به حقّ آیه ی «والشّمس و الضّحی»
یا رب به حقّ سوره «النجم» و «القمر»

دل، سدّ راهِ من شده، من، سدّ راهِ دل
من را دگر، دگر کن و دل را دگر، دگر!


20 اردیبهشت 1391 1488 0

مگر به روز قیامت رود به منبر، دست!

محرم آمده از شهر غم، علم در دست
برای سینه زدن، تکیه شد سراسر، دست

محرم آمد و خمخانه ی ازل، وا شد
وضو ز باده گرفتم، زدم به ساغر، دست

حسین(ع) آمده با ذوالفقار گریانش
که: هان حسینم و تنهاترین علم بر دست

حسین آمده تا شرح شقشقیه کند
حسین آمده با خطبه ی پدر در دست

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند:
به ذوالفقار، مگر برده است حیدر، دست؟

چو ذوالفقار علی (ع) چرخ می زند، بی تاب
چه حال داده خدایا مگر به اکبر، دست؟!

ز خیمه گاه می آید چو گردباد عطش
حسین(ع) را بنگر پاره ی جگر در دست!

چه روز بود که دیدیم ما به کرب و بلا!
چه حال بود به ما داد روز محشر، دست!

بدو شکایت اهل مدینه خواهم برد
به خواب گر دهدم دیدن پیمبر، دست

نشسته ام به تماشای زیر و رو شدنم
به لحظه ای که بَرَد شمر، سوی خنجر، دست

به خویش می نگرم با دو چشم خون آلود
نگاه کردم و در نهر شد شناور، دست

به رود علقمه بنگر که می زند بر سر
به دستگیری مان موج شد سراسر، دست!

نمی توانم بر روی عشق، بندم چشم
نمی توانم بر دارم از برادر، دست

تو هر دو چشم من! از هر دو چشم، چشم بپوش!
ز هر دو دست، برادر! بشوی دیگر، دست

به پای دست تو سر می دهند، سرداران
به احترام تو با چشم شد برابر، دست!

به یاد دست تو ای روشنای چشم حسین(ع)!
چقدر شام غریبان زدیم بر سر، دست

تو را فروتنی از اسب بر زمین انداخت
نمی رسید و گرنه به آن صنوبر، دست

قنوت، پر زدن دست های مشتاق است
به احترام ابوالفضل می کشد، پر ، دست!

مگر تو دست بگیری که دستگیر، تویی
به آستان شفاعت نیم رسد هر دست!

اگر چه پیش قدت شد قصیده ام کوتاه
به اشتیاق تو شد، سطر سطر دفتر، دست

حدیث دست تو را هیچ کس نخواهد گفت
مگر به روز قیامت رود به منبر، دست!


20 اردیبهشت 1391 1851 0

خدا را در حرم گم کرده بودم، در شما دیدم

نمی دانم تو را در ابر دیدم یا کجا دیدم
به هر جایی که رو کردم فقط روی تو را دیدم

تو را در مثنوی، در نی، تو را در های و هو، در هی
تو را در بند بند ناله های بی صدا دیدم

تو مانند ترنّم، مثل گل، عین غزل بودی
تو را شکل توسّل، مثل ندبه، چون دعا دیدم

دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگی هایم
تب شعر و غزل گل کرد و شور نینوا دیدم

شب موییدن شب آمد و موییدن شاعر
شکستم در خودم از بس که باران بلا دیدم

صدایت کردم و آیینه ها تابید در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم

نگاهی کردی و باران یکریز غزل آمد
نگاهت کردم و رنگین کمانی از خدا دیدم

تو را در شمع ها، قندیل ها، در عود، در اسپند
دلم را پر زنان در حلقه ی پروانه ها دیدم

تو را پیچیده در خون، در حریر ظهر عاشورا
تو را در واژه های سبز رنگ ربّنا دیدم

تو را در آبشار وحی جبرائیل و میکائیل
تو را یک ظهر زخمی در زمین کربلا دیدم

تو را دیدم که می چرخید گردت خانه ی کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم، در شما دیدم

شبیه سایه ی تو کعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودی، تو را هم مروه دیدم، هم صفا دیدم

شب تنهای عاشورا و اشباحی که گم گشتند
تو را در آن شب تاریک، مصباح الهدی دیدم

در اوج کبر و در اوج ریای شام -ای کعبه-
تو را هم شانه و هم شأن کوی کبریا دیدم

دمی که اسب ها بر پیکر تو تاخت آوردند
تو را ای بی کفن، در غربت آل عبا دیدم

دلیل مرتضی! شبه پیمبر! گریه ی زهرا(س)!
تو را محکم ترین تفسیر راز «انّما» دیدم

هجوم نیزه ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربّنا، در «آتنا» دیدم

تو را دیدم که داری دست در دستان ابراهیم
تو را با داغ حیدر، کوچه کوچه، پا به پا دیدم

تو را هر روز با اندوه ابراهیم، همسایه
تو را با حلق اسماعیل، هر شب همْ صدا دیدم

همان شب که سرت بر نیزه ها قرآن تلاوت کرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفی(ص) دیدم

تنور خولی و تنهایی خورشید در غربت
تو را در چاه حیدر، همْ نوای مرتضی دیدم

سرت بر نیزه قرآن خواند و جبرائیل حیران ماند
و من از کربلا تا شام را غار حرا دیدم

به یحیی و سیاووش جلوه می بخشد گل خونت
تو را ای صبح صادق با امام مجتبی(ع) دیدم

تو را دلتنگ در دلتنگی شامی غریبانه
تو را بی تاب در بی تابی تشت طلا دیدم

شکستم در قصیده، در غزل، ای جان شور و شعر
تو را وقتی که در فریاد «ادرک یا اخا» دیدم

تمام راه را بر نیزه ها با پای سر رفتی
به غیرت پا به پای زینب کبری(س) تو را دیدم

دل و دست از پلیدی های این دنیا شبی شستم
که خونت را حنای دستِ مشتی بی حیا دیدم

چنان فوّاره زد خون تو تا منظومه ی شمسی
که از خورشید هم خون رشیدت را فرا دیدم

مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا دیدم

تصور از تفکر ماند و خون تو تداوم یافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا دیدم


20 اردیبهشت 1391 1778 0

غریب آمده ام پیش تو سلام، امام!

سلام بر تو اماما، تو را سلام، امام!
شکسته ایم ز داغی بزرگ امام، امام!

غریب را ننوازد، مگر امام غریب
غریب آمده ام پیش تو سلام، امام!

غلام حلقه به گوش تو، ماه و خورشیدند
متاب روی از این کمترین غلام، امام!

قصیده دارم و چشم انتظار اذن توام
اجازتی که بخوانم تو را به نام، امام!

به جز مقام «رضا» از رضا طلب نکنم
فقیر حالم و مستغنی از مقام، امام!

مرا دلی است که پیدا نمی کنم آن را
دلی که گم شده در موج ازدحام، امام!

غم غریبی و اندوه کودکان، تب مرگ
گلایه از که کنم؟ شکوه از کدام؟ امام!

اگرچه شب، شب شادی است، دل، عزادار است
بگو که خنده حلال است یا حرام؟ امام!

تویی که زهر جفا خورده ای، ببین ما را
زمانه زهر جفا می کند به جام، امام!

تویی جواز نماز دل شکسته ی من
تویی رکوع و تویی سجده و قیام، امام!

تویی که واسطة العقدِ آل یاسینی
تویی حلاوت ذکر علی الدّوام، امام!

تو شرط عشقی و بر کوه های نیشابور
خدا نوشته به فیروزه این پیام، امام!

در این مصیبت عظمی، چه جای مولودی
شکست پشت من و قامت کلام، امام!

شکسته پشت مدینه، شکسته پشت بقیع
شکسته است دل مسجدالحرام، امام!

در این سپیده که میلاد آفتابی توست
بخوان شکسته دلان را به بارعام، امام!

به حاجیان بگو از راه کعبه برگردند
به خاک بوسی این خیمه و خیام، امام!

گرسنه اند یتیمان، مگر ز سفره ی تو
تبرکی ببرم پاره ای طعام، امام!

کبوتران پریشان چه می کنند آنجا؟
پریده اند به روی کدام بام؟ امام!

گذشت هفته ای از غم، امام هشتم عشق
تمام کن غم و اندوه را، تمام، امام!

به خانه های شکسته بگو که برخیزند
به احترام تو، آری، به احترام امام

نشد درست بگویم تمامت غم را
نشد تمام شود شعر ناتمام، امام!

هماره پرتو ماه تو باد بر سرمان
هماره سایه ی مهر تو مستدام، امام!

وداع با تو سلامی دوباره است، سلام!
سلام بر تو اماما، تو را سلام، امام!


20 اردیبهشت 1391 1223 0

افسوس که زمانه شب قدر را نخواست

برفِ نشسته بر تنِ دنیا بخار شد
عهد عتیق طی شد و فصل بهار شد

طوفانی از حقیقت «هو» در گرفت و بعد
هفت آسمان درون فضا آشکار شد

امواج سرخ صاعقه برخاست و زمین
با کوه های ساکت و سنگین، مهار شد

اشکِ خدا به آینه خورد و کمانه کرد
دنیا پر از ستاره ی دنباله دار شد

باران عشق آمد و صحرا دلش شکست
بغضی شرابناک و گلویی خمار شد

تا در مدار حسن، جمالش قرار یافت
خورشید از مقام خودش بر کنار شد

معشوق از محبت خود شاعری سرود
شاعر گریست، محو در ابروی یار شد

آنک فرشته ها همه حیران به صف شدند
ابری فرود آمد و شاعر سوار شد

و رفت تا سپیده ی الهام کهکشان
شعری چکید از دل او، آبشار شد

شاعر که خانه زاد خداوندگار بود
مداح بارگاه خداوندگار شد

شاعر که وصله وصله ی پاپوش کهنه اش
شیواترین قصیده ی این روزگار شد

تقوا و علم و عقل شد ابزار کار او
شولای عشق در بر، مشغول کار شد

از بغض چاه تیره مرکب بیاورید!
از نخل ها قلم بتراشید، تار شد

چشمان تیرگی و در این وادی عطش
خود شیوه ی بلاغت او جویبار شد

بر جهل و نیستی خط بطلان کشیده شد
هر واژه ای که عشق نشد تار و مار شد

دیوان به خط کوفی عرفان نوشته شد
خورشید سجده کرد بر آن وَ قرار شد

تا ماه نصف گردد و دو جلد آن شود
شیرازه اش ز نافه و مشک تتار شد

طاووس ها به جنگل تذهیب آمدند
این گونه صفحه صفحه ی آن سرمه زار شد

حتی به عاشقان جهان نامه ها نگاشت
او که ز خطبه اش دل عارف شکار شد

در زیر پلک حکمت خود رازها گشود
چشمش مژه مژه کلمات قصار شد

سبع معلقات و اشعار جاهلی
در پیش این صحیفه چه بی اعتبار شد

ابلیس که به خواری انسان امید داشت
در زیر واژه ی آن سنگسار شد

شاعر در این اثر به سلوکی سپید رفت
هرجا گرسنه دید دلش روزه دار شد

همواره کیسه اش پُر نان و ستاره بود
قلبش به دردهای یتیمان دچار شد

گاهی به قوم شب زده با اسب خشم تاخت
گاهی ز آه پیرزنی داغدار شد

گاهی قلم به جوهر اندرز خلق برد
گاهی قلم تراش غمش، ذوالفقار شد

برتر ز گفت و صحبت مخلوق بود اگر
کمتر ز گفت خالق قرآن نگار شد

افسوس که زمانه شب قدر را نخواست
هنگام کوچ خسرو دلدل سوار شد

دنیا که بهت چنبر آن مار فتنه بود
زهری به طعم فاجعه شد، مرگبار شد

خون شد دل قصیده و فرق غزل شکافت
شاعر شهید عشق شد و رستگار شد

پلک عنایتی تو به شاعر بزن، اگر
بین من و تو رابطه ای برقرار شد


10 اردیبهشت 1391 1336 0
صفحه 3 از 3ابتدا   قبلی   1  2  [3]  بعدی   انتها