دفتر شعر

یک شعر جدید

غروب است در شهر بی شادی و بی ترانه

غروب است و گنجشک‌ها راهی آشیانه

 

غروب است و بغضی گلوی افق را گرفته

و با دست خالی پدر می‌رود سوی خانه

 

پدر ، گرمی خانه وشوق دیدار فرزند

پدر، سردی دست‌هایی که بی آب و دانه

 

پدر می‌رسد پشت در؛ باز کن آمدم باز

به آغوش او می‌پرد کودکی شادمانه

 

در آغوش باز پدر بازی رنگ و رؤیا

تبسم به لب دارد آن لحظه گویی زمانه

 

برای پدر کودکی گرم شیرین زبانی

سکوت پدر سردی آتشی بی زبانه

 

سکوت است و در خانه از جعبۀ رنگ و نیرنگ

بلند است غوغای لاف و گزاف و بهانه

 

سکوت قفس سرد و سر زیر پر مرغ خوش خوان

سیاه است از بانگ زاغان کران تا کرانه



10 بهمن 1391 2176 0

نشانه های جدید دیانت!

 

 

در میان انبوه مجادلاتی که در عالم سیاست رایج است ، نوشته ای خواندم با این مضمون که؛ آقای فلان برخلاف ادعاهایش که خود را اهل دیانت و مقید به شریعت می داند، در لباس پوشیدن شباهتی به متدینان ندارد و پایین پیراهنش را در شلوارش می ‌گذارد، در حالی که رسم اهل دیانت آن است که پایین پیراهن شان روی شلوارشان باشد.

ابتدا که این نوشته را خواندم براین گمان بودم که با آن مقدمه چینی دربارۀ ادعای دین داریِ آقای فلان ، لابد نویسنده قصد دارد که بگوید: آن فرد برخلاف ادعای دیانت و تقید به رفتار شرعی ، از دروغ و تهمت و سخن چینی و بی انصافی پرهیزی ندارد.

یا مثلا بگوید: کسی که مدعی دیانت است ، نباید این مقدار نسبت به بازیچه های دنیوی ، از پست ومقام و شهرت گرفته تا ثروت اندوزی و تفاخر و تکاثر، مشتاق و حریص باشد.

یا دست کم در نقد ادعای دین داری به این نکته اشاره کند که اهل ایمان از خودستایی و تکبر و غرور و تندخویی، روی گردان هستند.

اما گویی در نظر برخی از اهل مجادله، شرط دین داری آن قدر تقلیل یافته است که با نگاهی به پایین پیراهن افراد که روی شلوار افتاده به تحقق آن یقین می‌توان کرد.

نظایر این دیانت تقلیل یافته را در مظاهر و نمادهای دیگر نیز می‌توان دید و مثال زد اما سخن بر سر این است که چگونه در میان این همه احادیث و تعالیمی که از ائمۀ دین و بزرگان شریعت در دست داریم ، هیچ نشانی از این نشانه های برساخته نیست؟

و هرچه هست سفارش به انصاف و فروتنی و صداقت و مهربانی وپاکدامنی و بی اعتنایی به جاذبه های دنیوی و در یک کلام تاکید بر مکارم اخلاق است.

به راستی در میان این همه مجادلاتی که بر سر مناصب قدرت رایج است کجا دیده ایم که حتی یک نفر به نفع کسی که شایسته تر است کنار برود یا از پذیرفتن مسئولیتی ، به علت آن که دیگری را شایسته تر می بیند ، امتناع کند؟ گیرم که علت این شایستگی حتی در حد تفاوت در پایین پیراهن باشد!



06 بهمن 1391 1158 0

آشنایی با عناصر آثار خندان

 

 

وقتی نوشته ای یا شعری را می خوانیم که در آن نشانه ای از شوخ طبعی است ، برای بهتر فهمیدن زیبایی ها و ظرافت های آن باید به عناصر تشکیل دهندۀ آن اثر توجه کنیم.

با دقت در عناصر تشکیل دهندۀ اثر خندان ، هم به اشاره های ظریف و زیبایی های پنهان آن پی می بریم و هم متوجه حرف ها و اندیشه های صاحب اثر می‌شویم، هم چنین با دقت در این عناصر می‌توانیم  معیاری برای دسته بندی انواع شوخ طبعی پیدا کنیم.

حالا که این همه دربارۀ اهمیت آشنایی باعناصر اثر خندان حرف زدیم  وقتش رسیده که آن ها را معرفی کنیم.

 

در آثار خندان با این عناصر روبه رو می‌شویم:

1- تضاد 2- اندیشه 3- انتقاد 4- خنده 5- حریم 6- بیان

البته این طور نیست که در هر اثری تمام این شش عنصر در کنار هم باشند وسهم مساوی داشته باشند، گاهی ممکن است در یک شعر، اندیشه پررنگ تر باشد و در شعری دیگر خنده ، یا مثلا در یک شعر فکاهی، انتقاد خیلی کمرنگ باشد و با نمک بودن اثر ، بر عهدۀ بیان زیبای آن باشد.

و اما شرح و توضیح عناصر آثار خندان :

1- تضاد

در تمام آثار خندان ، تضاد نقش اساسی دارد، بیایید با چند نمونه از حضور تضاد در شعر طنز آشنا بشویم.

1-1 تضاد میان گفتار و رفتار

مثلا وقتی در شعر سعید نوری می خوانیم:

بچه که بودم به من آموختند:

فحش نباید بدهی گوسفند

می‌بینیم که بزرگترها به بچه می گویند که فحش دادن کار بدی است اما خودشان در عمل از فحش دادن پرهیز نمی‌کنند و بچه را " گوسفند" می‌نامند.

1-2 تضاد میان ظاهر و باطن

 حکیم لعلی تبریزی دربارۀ غذایی که ظاهراً ته چین است اما به جای برنج از جو نامرغوب پخته شده این گونه سروده است:

چلویی می‌پزد از جو ، که جویی خر نخورد

نوبت پول گرفتن چو رسد ته چین است

1- 3 تضاد میان لحن شعر و موضوع آن

این تضاد در شعر طنز بسیار کاربرد دارد، مانند آن که شعر لحن حماسی داشته باشد اما دربارۀ افراد ترسوحرف بزند یا مثلا شعر لحن عرفانی داشته باشد اما دربارۀ شکم پروری باشد، یا لحن نیایش در شعر برای حرف زدن دربارۀ خوراکی ها و یا لحن عاشقانه و عاطفی برای توصیف اشیاء و حیوانات .

مثلا این بیت از بسحاق اطعمه که با لحن عاشقانه دربارۀ نان و دنبه حرف زده است:

مشنو ای نان که به جز دنبه مرا یاری هست

یا به جز مالش چنگال مرا کاری هست

1-4 تضاد میان معنای اصلی سخن و مقصود شاعر

این روش شوخی در گفت و گوهای روزمره نیز رایج است مثلا وقتی کسی نمره های امتحانش افتضاح است و به او می گوییم: نابغه!

یا مثلا وقتی به آدم خسیس می گوییم : دست و دل باز!

ببینید حافظ در این بیت صفت عاقل را چگونه در معنای متضاد آن یعنی " احمق" به کار برده است:

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق

گفتم ای خواجۀ عاقل هنری بهتر از این؟

 

نمونه هایی که مرور کردیم فقط بخشی از انواع تضاد بود و انواع پرشماری از تضاد در شعرهای خندان به کار رفته است که با مطالعۀ شعرها آن ها را می‌شناسیم.

 

2- اندیشه

منظورمان از اندیشه، طرز فکر و نوع نگاه شاعر است ، یعنی این که شاعر، شوخ طبعی را برای بیان چه اندیشه ای به کار برده است؟ چه چیزهایی برای او مهم و ارزشمند است و از چه چیزهایی ناراضی است؟

اندیشه در یک اثر خندان به خواننده می‌گوید که شاعر ، چه چیزی را دستمایۀ خنده قرار داده است ، یعنی از نظر او رفتار ، گفتار واوضاع خوب چگونه است ، که در مقایسه وضع موجود با آن وضع خوب و پسندیده، اوضاع به نظرش خنده دار می‌آید؟

مثلا وقتی در شعر سید حسن حسینی می خوانیم:

فراوانی است و فراوانی است

به هر مرغ چندین قفس می‌رسد

متوجه می‌شویم که آزادی برای او ارزشمند بوده است و یا مثلا وقتی در شعر حافظ می‌خوانیم :

من ار چه عاشقم و رند ومست ونامه سیاه

هزار شکر که یاران شهر بی گنهند

متوجه می‌شویم که  در اندیشۀ حافظ، بدگویی کردن از دیگران ، کاری ناپسند است که می‌توانیم آن را مسخره کنیم؛ ببینید که چگونه در این شعر پس از بیان گناهان خود، با نیش و کنایه گفته است که خدارا هزار مرتبه شکر که همشهریان من بی گناهند؟ کلمۀ " یاران " نیز با طعنه بیان شده است، زیرا آن یاران همان هایی هستند که دربارۀ حافظ که دوست آن هاست بد گویی می کنند.

3- انتقاد

انتقاد ، با اندیشه رابطۀ مستقیم دارد، هر چیزی که در اندیشۀ شاعر ناپسند است ممکن است موضوع انتقاد باشد، در خواندن آثار خندان باید به این نکته توجه کنیم که گاهی حرف اصلی شاعر و انتقادهای او، مستقیم و آشکار بیان نشده است و برای پی بردن به منظور شاعر باید ، شعر را با دقت بخوانیم.

مثلا وقتی در شعر ابوالفضل زرویی نصرآباد می‌خوانیم:

رشوه اصلا نگیر هم پسرم

گر گرفتی نگیر کم پسرم

ظاهر شعر این گونه است که پدری به فرزندش نصیحت می‌کند که رشوه نگیرد ولی در بیت بعد برخلاف آن نصیحت ، به پسرش می‌گوید که اگر رشوه گرفتی، کم نگیر!

حالا اگر بپرسیم که در این بیت ، شاعر از چه چیز انتقاد کرده است؟ به نظر می‌رسد که پاسخش ساده است؛ شاعر از رشوه گرفتن انتقاد می‌کند.

اما اگر خوب دقت کنیم می‌بینیم که در سفارش شاعر به پسرش تأکید شده است که : رشوۀ کم نگیر! یعنی کسی که کم رشوه می‌گیرد ، گرفتار می‌شود، اما اگر رشوۀ بزرگ بگیرد برایش مشکلی پیش نمی‌آید .

بنابراین متوجه می‌شویم که انتقاد اصلی شاعر از این است که چرا خلافکاران بزرگ مجازات نمی‌شوند؟

 

4- خنده

خنده از عناصر اصلی شوخ طبعی است اما باید این را بدانیم که خنده ،همیشه در واکنش خواننده و مخاطب اثر نیست ؛ یعنی تمام آثار خندان، برای خندیدن مخاطب نوشته نمی‌شوند.

اگر پس از خواندن شعر طنز ، خنده مان نگرفت نباید فکر کنیم که آن شعر ضعیف و بی نمک بوده است. البته این طور هم نیست که تمام شعرهای خوب طنز، طوری هستند که خواننده با خواندن آن ها نمی خندد.

این نکته را همیشه به یاد داشته باشیم که خنده، در شعر طنز به هر حال وجود دارد اما گاهی به جای خنداندن خواننده، یک وضعیت مسخره  را بیان می‌کند که ممکن است خیلی هم خنده دار نباشد بلکه باعث شود که خواننده به فکر فرو برود .

مثلا وقتی در شعر حسین منزوی می‌خوانیم:

جهانت قفس بود و این را پذیرفته بودیم اما

نه هم بندی روبهان بُد سزاوار شیران خدایا

با یک وضعیت مسخره آشنا می‌شویم و آن این است که شیر، اسیر قفس است اما از بخت بدش با  چند تا روباه هم قفس شده است.  از آن تلخ تر این است که او اسیر بودن در قفس را پذیرفته و فقط از این که با روباه هم قفس شده ناراضی است.

گاهی هم خنده در شعر طنز، مربوط می شود به نوع حرف زدن دربارۀ موضوعی که ممکن است اصلا خنده دار نباشد.

مثلا رحیم رسولی در شعری با نام " گفت نه" گفت و گوی شاعر را با کسی بیان می کند که به شاعر اجازۀ حرف زدن نمی دهد ، لحن پرسش و پاسخ طنزآمیز است اما اصل موضوعاتی که از آن ها حرف می زنند موضوعات معمولی است:

گفتم اسرار شب وشبنم بگویم ؟ گفت نه

ارتباط این دو را باهم بگویم؟ گفت نه

گفتم از شادی بگویم ؟ گفت نه، گفتم آها

یعنی این که روز و شب از غم بگویم ؟ گفت نه

گفتم از دارا و سارا ؟ گفت در حد کتاب

گفتم از تهمینه و رستم بگویم؟ گفت نه

گفتم از شلغم بگویم؟ گفت صد در صد بگو

گفتم از خاصیت شلغم بگویم؟ گفت نه

در بعضی از شعرها هم ، شوخی و خنده طوری است که بلافاصله موجب خندۀ خواننده می‌شود مثلا این دوبیت از عباس احمدی را بخوانید:

کودکان دیوانه ام خوانند وپیران تاجرم

کار و بار ثابتی بنده ندارم لاجرم

شعر می‌سازم به این و آن سواری می‌دهم

من نفهمیدم خرم، اسبم ، الاغم، قاطرم؟!

 

5- حریم

حریم ، هر چیزی است که برای خودش آداب و رسوم و احترام و قانون دارد. یعنی هرجا که نظم و مقررات و قواعدی در کار باشد ، در آن جا حریم هایی به وجود می‌آید.

مثلا رعایت سکوت و پاکیزگی در بیمارستان، رعایت نظم و اطاعت از فرمانده در پادگان نظامی، رعایت قواعد نگارشی و دستور زبان در نوشتن مقاله، رعایت قواعد شعری مثل وزن وقافیه و تناسب در شعر، رعایت ادب و احترام در جمع خانوادگی، رعایت مقررات اداری در محیط های رسمی، حتی مهد کودک و شهربازی بچه ها هم برای خودش مقررات و آدابی دارد مثلا سادگی زبان وشادی و بازی و صمیمیت در رفتارها.

هر کس برای حریم خود نامی انتخاب کرده است، مثلا اهل سیاست ، اسمش را گذاشته اند خط قرمز، در مدرسه اسمش انضباط است ، در خیابان و بزرگراه  به آن مقررات رانندگی می گویند و در جمع خانوادگی نام حریم، ادب است.

در تمام آثار خندان، نشانه ای از به هم خوردن این حریم ها دیده می‌شود، یعنی نقض شدن حریم است که خنده را به وجود می‌آورد، این به هم ریختگی نظم با موضوع تضاد که قبلا درباره اش حرف زدیم ارتباط دارد.

مثلا اگر در یک سخنرانی علمی در دانشگاه از زبان مهد کودک استفاده کنیم، حریم دانشگاه نقض می‌شود و فضای شوخی به وجود می آید یا اگر در یک جمع خانوادگی با لحن نظامی  حرف بزنیم ، یا مثلا یک نامۀ اداری رسمی را با لحن صمیمی و عاشقانه بنویسیم.

دربارۀ نقض شدن حریم ها و به هم ریختن نظم، یک نکتۀ مهم وجود دارد ؛ اندیشۀ طنزنویس تکیه گاه اصلی اوست تا بداند برای ایجاد فضای شوخی و آفرینش خنده وارد کدام حریم ها بشودو تا چه اندازه پیش برود؟

مثلا اگر احترام به پدر و مادر و بزرگترها ، یک حریم خانوادگی است، آیا در اندیشۀ طنزنویس نقض احترام آن ها دستمایۀ مناسبی برای شوخی فراهم می کند؟

یا مثلا اگر آداب و رسوم و شیوۀ حرف زدن و اعتقادات مردم یک منطقه برای آن ها حریم است ، یعنی احترام دارد،اندیشۀ طنزنویس تا چه حد به او اجازه می‌دهد که آن را نقض کند

؟

 

6- بیان

بیان ، تمام ظرافت ها و هنروری هایی است که شاعر برای آفریدن اثر خندان به کار می برد. گاهی ممکن است یک حکایت شیرین یا یک لطیفۀ خنده دار را کسی آن قدر شلخته و بی نمک تعریف کند که زیبایی و اثرگذاری آن را ازبین ببرد و گاهی هم ممکن است کسی که بیان قوی دارد یک موضوع عادی را آن قدر خوب بیان کند که مخاطبانش را جذب کند.

بیان در شعر طنز، هم مربوط می‌شود به تمام چیزهایی که در شعر معمولی موجب زیبایی شعر می‌شود مانند وزن مناسب، قافیه و ردیف، تناسب، موسیقی و آرایه های ادبی و هم بسیاری از ظرافت ها و هنرهای زبانی که مخصوص آثار طنز است و شعر را برای مخاطبان لذت بخش می‌کند.

مثلا محمد کاظم کاظمی ، دربارۀ رجزخوانی پوچ مدعیان مبارزه می‌گوید:

الغرض ماییم بیدار دل و سر هشیار

خنجر از کف نگذاریم مگر وقت فرار

این بیت را که می‌خوانیم اول به نظر می‌رسد که آدم شجاعی دارد حرف های حماسی می‌زند و از شجاعت و پایداری خود تعریف می کند تا وقتی که به آخرین کلمۀ بیت ( فرار) می‌رسیم ، ناگهان برخلاف انتظارمان می‌بینیم که او آدمی ترسو و مدعی است که در فکر فرار است.

یا مثلا در این بیت از سعید بیابانکی :

باید که در این کوچۀ بی شعر و ترانه

درد دل خود گفت به ناچار به دیوار

درد دل کردن با دیوار ، چند معنا را به یاد می آورد، یکی این که دارم با دیوار حرف می زنم، یعنی چرا به حرفم توجه نمی‌کنید؟ دیگر این که حرفم را مانند شعار روی دیوار می‌نویسم، یعنی اجازه نمی‌دهند حرف بزنم و نیز این معنا که رویم به دیوار، یعنی حرف هایی دارم که شرمنده ام از بیان آن ها ، حتی این معنای دورتر هم به ذهن می‌رسد که دیوار هم برای شنیدن حرفهای من قابل اعتماد نیست چون دیوار موش دارد و موش هم گوش دارد!

***

حالا که با عناصر تشکیل دهندۀ آثار خندان آشنا شدیم وقتی شعری را می‌خوانیم می‌توانیم در بارۀ عناصر آن فکر کنیم و برای پی بردن به ارزش آن اثر و نیز اندیشه و ظرافت های سخن شاعر وفهمیدن بسیاری از نکته های پنهان و آشکار آن معیارهایی داشته باشیم.

با توجه به این عناصر می‌توانیم انواع آثار خندان را نیز بهتر بشناسیم مثلا بگوییم:

1- فکاهی : در فکاهی ، خنده مهم تر از همه چیز است و اندیشه و انتقاد کمرنگ تر است اما بیان در فکاهی اهمیت دارد. حریم هایی که در فکاهی نقض می شود ، حریم های معمولی مانند روابط خویشاوندی، همسایگی، اداری و از این قبیل است.

2- هزل: در هزل هم خنده از همه چیز مهم تر است و اندیشه و انتقاد نقش زیادی ندارد اما تفاوت آن با فکاهی در موضوع حریم است؛ در هزل ، با نقض حریم های مربوط به حرف زدن دربارۀ اعضای پنهان انسان و روابط زن و مرد ، خنده ایجاد می‌شود.

3- هجو: در هجو انتقاد و نقض حریم ازهمه چیز مهم تر است حتی از خنده، هجو هنگامی است که حریم اشخاص نقض می‌شود و بیان زیبای تضادهای واقعی یا ساختگی موجب گزندگی و تأثیر بیشتر اثر است.

4- طنز: در طنز اندیشه از بقیۀ چیزها مهم تر است و تمام عناصر دیگر حتی خنده در زیر سایۀ اندیشه هستند به آن کمک می‌کنند، انتقاد و حریم در طنز، مربوط به موضوعات اساسی و مهم انسانی است یعنی تمام چیزهایی که موجب می‌شود انسان در رفتار و گفتار و موقعیتش در وضعی باشد که شایستۀ انسان نیست؛ مانند دروغ گویی، خودخواهی، بی رحمی، خسیس بودن، فریب کاری، احمق بودن، بد اخلاقی و بی انصافی.

 



02 بهمن 1391 1287 0

روان شناسی عوامانه و تقدس زدایی ( یادداشت در روزنامه جام جم)

 

 

در این نوشته سخن من دربارۀ دانش روان شناسی نیست ، که آن دانش مانند سایر علوم حاصل مطالعات و آزمونهای تجربی است و در حوزۀ خاص خود ، در خدمت انسان است.

 گونه ای از کتابهای عوامانه در این سالیان رواج گسترده یافته است که با نام روان شناسی عرضه می‌شود که با یافته ها و مباحث علمی چندان ارتباطی ندارد اما در لباس و ظاهر علمی ، به ترویج نوعی تفکر هدایت شده از جانب بیگانگان می پردازد.

هم چنان که محافل و سخنرانی‌ها و نشریات پرشماری هستند که در گسترش این نوع تفکر می‌کوشند.

کارکرد اصلی روان شناسی عوامانه، تأمین نیازهای روحی و معنوی انسان است ،اما در چارچوب اندیشه های دین زدایی شده و متکی بر فردیت و مادیت.

در این نظام فکری البته گاهی ، نشانه هایی کمرنگ از دین، چهره می کند اما دینی که ارتباطی با وحی و  تعالیم پیامبران الهی ندارد و نوعی باور فردی  و در زمرۀ تلقینات روحی دیگراست.

دین زدایی ، تقدس زدایی و انکار عالم معنا ، که از رهاوردهای عصر تجدد است در پوشش روان شناسی عوامانه ، با سرعت و گستردگی عجیبی، فرهنگ و اصطلاحات خود را جایگزین فرهنگ و اصطلاحات مبتنی بر اندیشۀ دینی می سازد.

این گونه است که تلقین های بی بنیانی چون: (من خوبم ، تو خوبی) به جای ذکرو توکل ، ورد زبانها می‌شود و یا تعابیری از قبیل ( انرژی مثبت) می‌خواهد بیانگر رفتار و گفتار تأثیرگذار انسان بر دیگران باشد همان چیزی که در فرهنگ دینی، با تعابیری چون( صفای باطن) بیان می شود.

در فرهنگ و زبان دین زدایی شده، بنیان همه چیز از جمله نیازهای روان انسانی، در عالم مادی و در جسم انسان است بنابراین تعالیم و تعابیر روان شناسی عوامانه، باید بیانگر این بنیان مادی و جسمانی باشد .

باری شگفتی در این جاست که متولیان نهادهای فرهنگی ، نه تنها  نسبت به این روند گستردۀ ترویج فرهنگ دین زدایی شده از طریق روان شناسی عوامانه واکنشی نشان نمی‌دهند بلکه به گسترش آن یاری می‌رسانند و حتی با تعابیرو اصطلاحات خاص این فرهنگ سخن می گویند.

 

 

 



26 دی 1391 1096 1

آهای آجان مرا بگیر!

 

 

برخی از کسانی که شعرشان، کاستی های بارز دارد  در برابر تذکر منتقدان به جای تأمل و بازنگری،   به تقدس موضوع شعرشان اشاره می کنند؛ مثلا می گویند من این شعر را نذر حضرت عباس کرده ام.

این یکی از شیوه های گریز از پذیرفتن کاستی ها و سهل انگاری ها درشعر است.

برخی دیگر شعرشان را با مضامین کامجویانه و هوس آلود یا تعابیر وقیح و گاه مشمئز کننده می‌آرایند و می‌آلایند یعنی همه چیز را عریان می کنند تا با آن همه عریانی ، تهی دستی خود را در کشف و بیان و  زبان ، بپوشانند.

اگر به این جماعت بگویی که شعرت ضعیف است و تکراری است و اشکال وزنی و نحوی دارد، می فرمایند که شما جسارت لازم را برای عبور از خط قرمزها ندارید و دچار خود سانسوری شده اید.

یک عده دیگر از آرزومندان بی استعداد در عالم شاعری، عباراتی سست  و ضعیف را سرهم می کنند و به خیال خودشان از خط قرمزهای اعتقادی ، رد می شوند و مثلا شعر کفرآمیز می گویند. معلوم است که به این متفکران اهل مبارزه با جهل و خرافه! نمی توان تذکر داد که شعر فارغ از آن که چه می گوید، دست کم نیازمند زبان و بیان هنری است.

از همه جالب تر، جماعتی هستند که در آشفته بازار غوغای اهل سیاست، آثار ( آهای آجان مرا بگیر) می‌سازند و در پی موج ها و التهابات خبری به این سوی و آن سوی می‌گرایند واز عواید این موج سواری بهره مند می شوند.

چه کسی جرئت می کند که به این موج سواران بگوید که ، آثارشان سست است و تا شعر شدن فاصله دارد؟

آن ها می گویند :این همان شعری است که سانسور شده است، همان شعری است که فریاد بلند زمانه است، همان است که شاعرش به خاطر آن  بازداشت  و سپس آزاد وپس از آن پناهنده شده و جایزۀ خارجی گرفته!

جایزۀ خارجی که الکی نیست!

 آن وقت شما می گویید که شعر خوبی نیست؟ اشکالات بارز و ابتدایی دارد؟ شما اصلا می دانید که مبارزه چیست؟ حقوق بشر؟ دموکراسی؟ جایزۀ خارجی؟ مصاحبه با شاعر مبارز؟

هیچ کدام از این ها برای شما اهمیت ندارد و اصرار دارید که نقد شعر،  به این موضوعات ربطی ندارد.

 



13 دی 1391 994 0

وبلاگ جوجه کلاغ برای طنز

از این پس مطالب طنز را در وبلاگی جداگانه با عنوان ( جوجه کلاغ) منتشر می کنم ، زیرا مخاطبان مطالب طنز ممکن است با مخاطبان مطالب دیگر متفاوت باشند. نشانی وبلاگ در قسمت پیوندهای روزانه است.


02 آذر 1391 2330 0

افزایش نرخ ها دروغ است!

 

افزایش نرخ ها دروغ است . لطفا عصبانی نشوید و خیال نکنید که مانند مصاحبه های مسئولانه می خواهم با روش سفید نمایی کنم  قضیۀ گرانی را ماست مالی کنم.

من به شما قول می دهم که وقتی به پایان این مطلب برسید ،این حرف مرا تأیید خواهید کرد که ؛ افزایش نرخ ها دروغ است.

نگران نباشید قصد ندارم که با کلمات بازی کنم و بگویم نرخ ها حباب دارد و یا آن طرف بازار گرانی است و اگر از نزدیک منزل مسئولان خرید کنید همه چیز ارزان  است و فراوان است .

از آمار و نمودار و بازی با اعداد و دهک ها هم سر در نمی آورم .

من براساس تجربه ها و مشاهدات شخصی خودم می گویم که نرخ ها تغییری نکرده است؛ مثلا حق التدریس دانشگاه امروزهم به همان نرخی است که ده سال پیش بود.

یا همین حق التحریر نوشتن در مطبوعات، پانزده بیست سال است که همین است و این نشانگر ثبات اقتصادی در بازار مطبوعات است.

در اداره های بیمه هم همین ثبات نرخ ها ، دیده می شود، مثلا اگر شما برای دارو و درمان یا جراحی و بستری شدن در بیمارستان ، هزینه کنید و صورت هزینه ها را به بیمه بدهید، آن ها هرگز زیر بار شایعات مربوط به گرانی نمی روند و با پایداری حماسی خود مشت محکمی به دهان شایعۀ گرانی می زنند و نرخ ها  را چنان تعدیل می کنند که جلوی سوء استفادۀ دشمنان را بگیرند.

در دنیای رؤیایی بیمه ها ، هزینۀ جراحی دویست - سیصدهزار تومان است، یا مثلا با بیست هزار تومان می شود عینک خرید، در آن دنیای زیبا هیچ کس دچار بیماری های خاص و نیازمند به داروهای گران قیمت نمی شود و دارو و درمان در حد سرما خوردگی و شربت سینه و آسپیرین است.

شرکت  بیمه چون با بیمه شدگان ارتباط عاطفی دارد، دلش نمی آید که خیال کند ممکن است زبانم لال، گوش شیطان کر!بیمه شده، بیماری سخت بگیرد یا مثلا تصادف کند یا نیازمند جراحی باشد، شرکت بیمه آرزو می کند که هرچه درد و مرض و تصادف و آتش سوزی است نصیب دشمنان آن طرف اقیانوس ها بشود که شرکت های بیمه شان با مشتریان ارتباط عاطفی ندارند و به جای همدردی با مردم  و دیدار پیوستۀ خسارت دیدگان  در راهروهای ادارات بیمه ،به راحتی پول و خسارت بیمه شده را می پردازند .

یکی دیگر از نرخ هایی که اصلا افزایش نیافته است و مانند کوه دماوند ، در برابر شایعات گرانی و تورم ایستاده ، حقوق بازنشستگان است. درود بر این همت و پایداری ! من اوایل خیال می کردم که حقوق بازنشستگی مانند برخی بازنشستگان سالخورده ، گوشش سنگین است و خبرهای گرانی و تورم را نمی شنود یعنی گوشش بدهکار تحولات روز نیست، اما وقتی دیدم که عزیزان بازنشسته بیش از دیگران روزنامه می خوانند و در جریان اخبار هستند ، در برابر این ثبات قدم و تغییر ناپذیری نرخ حقوق بازنشستگان سر تعظیم فرود آوردم.

 

 



30 آبان 1391 957 0

افزایش نرخ ها دروغ است! ( طنز - روزنامه تهران امروز)

 

افزایش نرخ ها دروغ است . لطفا عصبانی نشوید و خیال نکنید که مانند مصاحبه های مسئولانه می خواهم با روش سفید نمایی کنم  قضیۀ گرانی را ماست مالی کنم.

من به شما قول می دهم که وقتی به پایان این مطلب برسید ،این حرف مرا تأیید خواهید کرد که ؛ افزایش نرخ ها دروغ است.

نگران نباشید قصد ندارم که با کلمات بازی کنم و بگویم نرخ ها حباب دارد و یا آن طرف بازار گرانی است و اگر از نزدیک منزل مسئولان خرید کنید همه چیز ارزان  است و فراوان است .

از آمار و نمودار و بازی با اعداد و دهک ها هم سر در نمی آورم .

من براساس تجربه ها و مشاهدات شخصی خودم می گویم که نرخ ها تغییری نکرده است؛ مثلا حق التدریس دانشگاه امروزهم به همان نرخی است که ده سال پیش بود.

یا همین حق التحریر نوشتن در مطبوعات، پانزده بیست سال است که همین است و این نشانگر ثبات اقتصادی در بازار مطبوعات است.

در اداره های بیمه هم همین ثبات نرخ ها ، دیده می شود، مثلا اگر شما برای دارو و درمان یا جراحی و بستری شدن در بیمارستان ، هزینه کنید و صورت هزینه ها را به بیمه بدهید، آن ها هرگز زیر بار شایعات مربوط به گرانی نمی روند و با پایداری حماسی خود مشت محکمی به دهان شایعۀ گرانی می زنند و نرخ ها  را چنان تعدیل می کنند که جلوی سوء استفادۀ دشمنان را بگیرند.

در دنیای رؤیایی بیمه ها ، هزینۀ جراحی دویست - سیصدهزار تومان است، یا مثلا با بیست هزار تومان می شود عینک خرید، در آن دنیای زیبا هیچ کس دچار بیماری های خاص و نیازمند به داروهای گران قیمت نمی شود و دارو و درمان در حد سرما خوردگی و شربت سینه و آسپیرین است.

شرکت  بیمه چون با بیمه شدگان ارتباط عاطفی دارد، دلش نمی آید که خیال کند ممکن است زبانم لال، گوش شیطان کر!بیمه شده، بیماری سخت بگیرد یا مثلا تصادف کند یا نیازمند جراحی باشد، شرکت بیمه آرزو می کند که هرچه درد و مرض و تصادف و آتش سوزی است نصیب دشمنان آن طرف اقیانوس ها بشود که شرکت های بیمه شان با مشتریان ارتباط عاطفی ندارند و به جای همدردی با مردم  و دیدار پیوستۀ خسارت دیدگان  در راهروهای ادارات بیمه ،به راحتی پول و خسارت بیمه شده را می پردازند .

یکی دیگر از نرخ هایی که اصلا افزایش نیافته است و مانند کوه دماوند ، در برابر شایعات گرانی و تورم ایستاده ، حقوق بازنشستگان است. درود بر این همت و پایداری ! من اوایل خیال می کردم که حقوق بازنشستگی مانند برخی بازنشستگان سالخورده ، گوشش سنگین است و خبرهای گرانی و تورم را نمی شنود یعنی گوشش بدهکار تحولات روز نیست، اما وقتی دیدم که عزیزان بازنشسته بیش از دیگران روزنامه می خوانند و در جریان اخبار هستند ، در برابر این ثبات قدم و تغییر ناپذیری نرخ حقوق بازنشستگان سر تعظیم فرود آوردم.

 

 



30 آبان 1391 1341 0

افتخار به ناجوانمردی ( روزنامه جام جم)

 

 

  یکی از اعضای تیم ملی فوتبال در مصاحبه ای ضمن برشمردن افتخارات خود به مهارتش در گرفتن پنالتی اشاره می کند و می گوید: من بلدم چطوری پایم را در دستان دروازه بان حریف قفل کنم تا داور تصور کند که روی من خطا شده و پنالتی بگیرد و هنگامی که داور را فریب می دهد و پنالتی می گیرد از خوشحالی پشتک می زند!

 بعد از بازیکن دیگری نام می برد که هنرش این است که می تواند طوری به پای حریفان لگد بزند که داور متوجه نشود!

در این سخن آن ورزشکار تیم ملی دو نکته قابل تأمل است؛ یکی این که چگونه باشگاه های فرهنگی ورزشی، که فرهنگ را  بر ورزش مقدم داشته اند ، دستاوردشان در حوزۀ اخلاق و فرهنگ این است و رفتارهای شرم آوری بسیار بدتر ازاین؟

اما نکتۀ دوم که مهم تر است این است که چه شرایطی فراهم شده  که یک ورزشکار، که قرار بود بر اساس شعارهای زیبا ، بزرگان اخلاق و دین  را الگوی خود قرار دهد هم رفتار فریبنده دارد و هم به این رفتار افتخار می کند؟

نگاهی به اطراف تان بیندازید تا مصادیق پنالتی گرفتن از رقیبان را درمراودات اجتماعی و رقابت های اداری و اقتصادی و سیاسی بیاید و از آن تأسف برانگیزتر، نمودهای فروپاشی اخلاقی را در مباهات بر رفتار ناجوانمردانه  و ضدفرهنگی ببینید.

در اطراف مراکز دانشگاهی،دیوارها پر است از اطلاعیه هایی با این عبارات: مقاله و پایان نامۀ آماده، پروژۀ تحقیقاتی، چاپ مقاله در نشریات معتبر با کمترین هزینه و با حذف واسطه ها !

این یعنی رسمیت یافتن فریبکاری در کسب دانش و مدارک و امتیازات علمی و تبدیل شدن آن به یک فرآیند اقتصادی معمولی!

در ستون هایی که در مطبوعات و سایت های خبری است، با عناوینی نظیر" خبرهای در گوشی" بسیاری از خبرهایی که منتشر می شود، حاصل یک رفتار غیراخلاقی است ، یعنی خبرچینی و افشای راز و سوء استفاده از اعتماد دیگران در مناسبات کاری و دوستانه.

گویی کسی متوجه پلیدی این رفتارها نیست، در سفر به یکی از کشورهای همسایه ، هنگام بازبینی گذرنامه ها در پلیس مرزی آن کشور، دیدم که مدیران کاروان های مسافران، در میان هر گذرنامه یک اسکناس پنج دلاری گذاشته اند، وقتی پرس و جو کردم ،متوجه شدم که پلیس مرزی آن کشور، بدون رشوه کار نمی کند و لی بخش مضحک قضیه آن جاست که رشوه گرفتن برایش عادی شده و بدون شرمساری و پرده پوشی این کار را انجام می دهد!

 

 

 



22 آبان 1391 1096 0

حرف از عمل مهم تر است! ( طنز - روزنامه تهران امروز)

 

 

حرف از عمل مهم تر است و حتی می توان گفت هر چه هست در کلمات است و عمل هرگز آن قدر ارزش ندارد که بتواند با سخن برابری کند.

قدیمی ها چه آدم های خوش خیالی بودند که می پنداشتند ، عمل مهم است و حرف باد هواست!

فرض کنید کسی  به یک گوسفند  بگوید: می خواهم تورا به قصابی  ببرم، لرزه بر اندام گوسفند می افتد و بع بع می کند و توجه مردم  و حتی رسانه ها را جلب می کند.

اما اگربه گوسفند بگوید که داریم به یک سوپر پروتئینی می رویم، گوسفند لبخند می زند و  با اشتیاق سرش را می‌اندازد پایین و می‌آید، حتی ممکن است با شنیدن عبارت زیبای " سوپر پروتئینی "خیال کند دارد به گردش علمی می رود، خب گوسفند است دیگر!

یا مثلا کسی که می‌خواهد رشوه بپردازد، اگر به آن گیرندۀ رشوه ،که کار مردم را راه می‌اندازد،  بگوید: چقدر رشوه بپردازم کارم راه می افتد وبا موانع قانونی مواجه نمی شود؟

خب آن گیرنده که دیگر گوسفند نیست ،لابد آدم است ،لابد کارشناس است، لابد مسئولیتی دارد، لابد پست مهمی دارد، معلوم است که ناراحت می شود و برزخ می شود و چه می شود و چه ها می شود.

اما اگر پیشنهاد دهنده سر صحبت را باز کند و بگوید، این حقوق های دولتی که کفاف مخارج آدم را نمی دهد! کسی هم که قدر تخصص و تجربۀ شما را نمی داند، زندگی های امروزی هم که به هر حال هزار جور خرج دارد.

آن متخصص چنان که گفتیم، گوسفند که نیست لابد عقل دارد و زود ملتفت می شود و مبلغ را و شمارۀ حساب را اعلام می‌کند و منتظرمی ماند برای واریز حق کارشناسی یا کمیسیون یا حق تسریع و تسهیل و یا هدیه و به هر حال هرچیزی غیر از رشوه، چون او می داند که رشوه گرفتن ممنوع است اما هدیه و حق کارشناسی که حق مسلم آدم متخصص است.

در زمان دانش آموزی ما ، یعنی چهل سال پیش، در مدرسه ها بساط چوب و فلک برقرار بود و یکی از شعارهای مهم تعلیم و تربیت این جملۀ آهنگین بود که:

تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر

من یک بار از آقای ناظم پرسیدم: آقا ما دانش آموزیم ، گاو و خر که نیستیم!

آقای ناظم گفت: کسی که ادب ندارد از گاو و خر بدتر است و تا چوب نخورد آدم نمی شود.

چوب و فلک و تنبیه بدنی ، غیر قابل تحمل بود اما بعدها اسمش را عوض کردند و گفتند برخورد قاطعانه و تربیت فیزیکی و عاطفی! با این تغییر نام، همه چیز خوب شد وقابل تحمل شد و اصلا چوب و فلک از مدرسه ها جمع شد . حالا هر جا که می بینم کسی دارد از طریق برخورد قاطع ،  تربیت فیزیکی و عاطفی می‌شود یاد آن جملۀ آهنگین قدیمی    می افتم و به آدم شدن آن تربیت شونده فکر می کنم.

 



22 آبان 1391 998 0

حرف از عمل مهم تر است! ( طنز - روزنامه تهران امروز)

 

 

حرف از عمل مهم تر است و حتی می توان گفت هر چه هست در کلمات است و عمل هرگز آن قدر ارزش ندارد که بتواند با سخن برابری کند.

قدیمی ها چه آدم های خوش خیالی بودند که می پنداشتند ، عمل مهم است و حرف باد هواست!

فرض کنید کسی  به یک گوسفند  بگوید: می خواهم تورا به قصابی  ببرم، لرزه بر اندام گوسفند می افتد و بع بع می کند و توجه مردم  و حتی رسانه ها را جلب می کند.

اما اگربه گوسفند بگوید که داریم به یک سوپر پروتئینی می رویم، گوسفند لبخند می زند و  با اشتیاق سرش را می‌اندازد پایین و می‌آید، حتی ممکن است با شنیدن عبارت زیبای " سوپر پروتئینی "خیال کند دارد به گردش علمی می رود، خب گوسفند است دیگر!

یا مثلا کسی که می‌خواهد رشوه بپردازد، اگر به آن گیرندۀ رشوه ،که کار مردم را راه می‌اندازد،  بگوید: چقدر رشوه بپردازم کارم راه می افتد وبا موانع قانونی مواجه نمی شود؟

خب آن گیرنده که دیگر گوسفند نیست ،لابد آدم است ،لابد کارشناس است، لابد مسئولیتی دارد، لابد پست مهمی دارد، معلوم است که ناراحت می شود و برزخ می شود و چه می شود و چه ها می شود.

اما اگر پیشنهاد دهنده سر صحبت را باز کند و بگوید، این حقوق های دولتی که کفاف مخارج آدم را نمی دهد! کسی هم که قدر تخصص و تجربۀ شما را نمی داند، زندگی های امروزی هم که به هر حال هزار جور خرج دارد.

آن متخصص چنان که گفتیم، گوسفند که نیست لابد عقل دارد و زود ملتفت می شود و مبلغ را و شمارۀ حساب را اعلام می‌کند و منتظرمی ماند برای واریز حق کارشناسی یا کمیسیون یا حق تسریع و تسهیل و یا هدیه و به هر حال هرچیزی غیر از رشوه، چون او می داند که رشوه گرفتن ممنوع است اما هدیه و حق کارشناسی که حق مسلم آدم متخصص است.

در زمان دانش آموزی ما ، یعنی چهل سال پیش، در مدرسه ها بساط چوب و فلک برقرار بود و یکی از شعارهای مهم تعلیم و تربیت این جملۀ آهنگین بود که:

تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر

من یک بار از آقای ناظم پرسیدم: آقا ما دانش آموزیم ، گاو و خر که نیستیم!

آقای ناظم گفت: کسی که ادب ندارد از گاو و خر بدتر است و تا چوب نخورد آدم نمی شود.

چوب و فلک و تنبیه بدنی ، غیر قابل تحمل بود اما بعدها اسمش را عوض کردند و گفتند برخورد قاطعانه و تربیت فیزیکی و عاطفی! با این تغییر نام، همه چیز خوب شد وقابل تحمل شد و اصلا چوب و فلک از مدرسه ها جمع شد . حالا هر جا که می بینم کسی دارد از طریق برخورد قاطع ،  تربیت فیزیکی و عاطفی می‌شود یاد آن جملۀ آهنگین قدیمی    می افتم و به آدم شدن آن تربیت شونده فکر می کنم.

 



22 آبان 1391 1110 0

تمرین فوت وفن ادارۀ مملکت ( طنز - روزنامۀ تهران امروز)

 

 

این جوانان برومند که امروز دانشجویند، لابد فردا قرار است که ادارۀ امور مملکت را عهده دار بشوند و این برادران مسئول ، چشم امیدشان به همین نسل جوان است که بیایند وبار سنگین مسئولیت ها و پست های متعدد را از روی دوش آن ها بردارند.

برخی از این برادران مسئول نه تنها یک تنه ، عهده دار چندین مسئولیت خطیر هستند و خودشان را وقف خدمتگزاری های متعدد و متکثرنموده اند بلکه از شدت علاقه به خدمتگزاری وادای تکلیف ، تاکنون سه چهار دوره و بلکه هم بیشتر به سن بازنشستگی رسیده اند اما هرچه به درهای دانشگاه چشم دوختند، از این نسل جوان خبری نشد که بیاید و بارامانت و ادارۀ مملکت را از آن ها تحویل بگیرد.

بیت:

من اگر چه پیرم و ناتوان تو مرا ز درگه خود مران

که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانی ام

به خاط همین است که همان برادران خدمتگزار ناگزیر شدند ، بار مسئولیت جوانان را هم خودشان بر دوش بگیرند و کمر همت ببندند و در سنین سالخوردگی به دانشگاه بروند ودرس بخوانند متخصص بشوند ومدرک بگیرندو الگوی نسل جوان بشوند.

به نظر من حالا که مطمئن هستیم ، دانشجویان امروز، مدیران و مسئولان فردا هستند و قرار است ادارۀ مملکت را عهده دار بشوند می توانیم در همین کلاس های دانشگاهی، رسم مدیریت مملکت را به آن ها بیاموزیم و با تمرین و ممارست ، فوت و فن کار را یادشان بدهیم.

این هم نمونه ای از تمرین مدیریت کشور در کلاس دانشگاه:

دانشجو: استاد ما یک سئوال داریم!

استاد: سئوال است یا تذکر؟ اگر تذکر است طبق کدام بند آیین نامه داخلی است؟

دانشجو: سئوال است استاد.

استاد: چند نفر همین سئوال را دارند ؟ آیا تعداد سئوال کننده ها به حد نصاب لازم می رسد؟

دانشجو: پانزده نفر زیر برگه را امضا کرده اند که البته دو نفرشان امضای خود را پس گرفته اند.

استاد: نام آن سیزده نفر خوش یمن را بخوانید تا طرف های مان را بشناسیم.

در کلاس همهمه ای می شود و در نهایت دانشجویان اعلام می کنند که اگر قرار است اسامی سئوال کنندگان اعلام بشود امضای خود را پس می گیرند.

فردا ، دانشجویان سئوال های خود را درسایت دانشجویی منتشر می کنند و استاد در سایت استادان ،اعلام می کند ؛ کسانی که سئوال دارند ، دانشجوی واقعی نیستند و از طرف مدیر خدمات دانشگاه تحریک شده اند، چون ایشان از دست من دلخور است. ضمنا فهرست دانشجونمایان تحریک شده در جیب من است که به موقع افشا خواهم کرد.

پس فردا مدیر خدمات دانشگاه ، دستور می دهد که آن استاد را به سلف سرویس دانشگاه راه ندهند و سرویس ها بهداشتی استادان را به بهانۀ تعمیرات ، تعطیل می کند، جالب تر این که ورود به سرویس های بهداشتی دانشجویان فقط با کارت دانشجویی مجاز است.

روز بعد آن استاد که پسرخالۀ مدیر امورمالی است، کاری می کند که پرداخت های ادارۀ خدمات با ادا واطوار و کاغذ بازی  و بهانه جویی های اداری به تأخیر بیفتد و روی سایت استادان می نویسد:

سرویس را بستی به روی ما ،ولی بی پول

تا آخر هفته خودت سرویس خواهی شد!

روز بعد یک سایت ناشناس ، شعرهایی را منتشر می کند که مسلمان نشنود کافر نبیند!

اما بشنوید از دانشجویان که از این همه شور و نشاط و تحرک که در فضای دانشگاه است لذت می برند و از این که دارند با فوت وفن ادارۀ مملکت آشنا می شوند کیف می کنند.

 

 



20 آبان 1391 812 0

تمرین فوت وفن ادارۀ مملکت ( طنز - روزنامۀ تهران امروز)

 

 

این جوانان برومند که امروز دانشجویند، لابد فردا قرار است که ادارۀ امور مملکت را عهده دار بشوند و این برادران مسئول ، چشم امیدشان به همین نسل جوان است که بیایند وبار سنگین مسئولیت ها و پست های متعدد را از روی دوش آن ها بردارند.

برخی از این برادران مسئول نه تنها یک تنه ، عهده دار چندین مسئولیت خطیر هستند و خودشان را وقف خدمتگزاری های متعدد و متکثرنموده اند بلکه از شدت علاقه به خدمتگزاری وادای تکلیف ، تاکنون سه چهار دوره و بلکه هم بیشتر به سن بازنشستگی رسیده اند اما هرچه به درهای دانشگاه چشم دوختند، از این نسل جوان خبری نشد که بیاید و بارامانت و ادارۀ مملکت را از آن ها تحویل بگیرد.

بیت:

من اگر چه پیرم و ناتوان تو مرا ز درگه خود مران

که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانی ام

به خاط همین است که همان برادران خدمتگزار ناگزیر شدند ، بار مسئولیت جوانان را هم خودشان بر دوش بگیرند و کمر همت ببندند و در سنین سالخوردگی به دانشگاه بروند ودرس بخوانند متخصص بشوند ومدرک بگیرندو الگوی نسل جوان بشوند.

به نظر من حالا که مطمئن هستیم ، دانشجویان امروز، مدیران و مسئولان فردا هستند و قرار است ادارۀ مملکت را عهده دار بشوند می توانیم در همین کلاس های دانشگاهی، رسم مدیریت مملکت را به آن ها بیاموزیم و با تمرین و ممارست ، فوت و فن کار را یادشان بدهیم.

این هم نمونه ای از تمرین مدیریت کشور در کلاس دانشگاه:

دانشجو: استاد ما یک سئوال داریم!

استاد: سئوال است یا تذکر؟ اگر تذکر است طبق کدام بند آیین نامه داخلی است؟

دانشجو: سئوال است استاد.

استاد: چند نفر همین سئوال را دارند ؟ آیا تعداد سئوال کننده ها به حد نصاب لازم می رسد؟

دانشجو: پانزده نفر زیر برگه را امضا کرده اند که البته دو نفرشان امضای خود را پس گرفته اند.

استاد: نام آن سیزده نفر خوش یمن را بخوانید تا طرف های مان را بشناسیم.

در کلاس همهمه ای می شود و در نهایت دانشجویان اعلام می کنند که اگر قرار است اسامی سئوال کنندگان اعلام بشود امضای خود را پس می گیرند.

فردا ، دانشجویان سئوال های خود را درسایت دانشجویی منتشر می کنند و استاد در سایت استادان ،اعلام می کند ؛ کسانی که سئوال دارند ، دانشجوی واقعی نیستند و از طرف مدیر خدمات دانشگاه تحریک شده اند، چون ایشان از دست من دلخور است. ضمنا فهرست دانشجونمایان تحریک شده در جیب من است که به موقع افشا خواهم کرد.

پس فردا مدیر خدمات دانشگاه ، دستور می دهد که آن استاد را به سلف سرویس دانشگاه راه ندهند و سرویس ها بهداشتی استادان را به بهانۀ تعمیرات ، تعطیل می کند، جالب تر این که ورود به سرویس های بهداشتی دانشجویان فقط با کارت دانشجویی مجاز است.

روز بعد آن استاد که پسرخالۀ مدیر امورمالی است، کاری می کند که پرداخت های ادارۀ خدمات با ادا واطوار و کاغذ بازی  و بهانه جویی های اداری به تأخیر بیفتد و روی سایت استادان می نویسد:

سرویس را بستی به روی ما ،ولی بی پول

تا آخر هفته خودت سرویس خواهی شد!

روز بعد یک سایت ناشناس ، شعرهایی را منتشر می کند که مسلمان نشنود کافر نبیند!

اما بشنوید از دانشجویان که از این همه شور و نشاط و تحرک که در فضای دانشگاه است لذت می برند و از این که دارند با فوت وفن ادارۀ مملکت آشنا می شوند کیف می کنند.

 

 



20 آبان 1391 723 0

حق با همگان است!( طنز - روزنامه تهران امروز)

 

 

این را تازگی ها کشف کرده ام که حق با همه است، یعنی تمام طرف های دعواها و رقابت ها و مجادلات و مناظره ها ، حق دارند و درست می گویند. هم آن هایی که بحث منطقی می کنند و هم آن هایی که زود قاتی می کنند و خون شان به جوش می آید و به قول سعدی رهای گردن به حجت قوی دارند.

بیت:

دلایل قوی باید و معنوی

نه رگ های گردن به حجت قوی

این را تازگی ها کشف کرده ام که همان رگ های گردن به حجت قوی ، خیلی چیز خوبی است و حتی گاهی از دلایل قوی و معنوی بهتر و مؤثرتر است چندان که پیش از این بارها در تجربه ثابت شده است.

اما اگر دربارۀ کشف بزرگ خودم توضیح بدهم متوجه خواهید شد که این کشف، خدمتی است بزرگ به فرهنگ بشری و شاید مقدمه ای باشد بر تفاهم عمومی انسان ها و پایان تمام جنگ و جدال ها.

اتفاقا موضوع چندان هم پیچیده نیست اما نمی دانم چرا در این همه سال که از تاریخ تمدن بشری می گذرد چرا کسی به این نکتۀ ساده توجه نکرده است؟

حکایت:

کودکی در خیابان به مادرش گفت: مامان آن آقا را ببین کله اش کچل است!

مادر گفت: هیس! یواش ، می فهمد ها!

کودک گفت: یعنی تا حالا نفهمیده که کله اش کچل است؟

بازگردیم به بیان آن کشف بزرگ؛ فرض کنید که  یک طرف دعوا می‌گوید: واردات محصولات کشاورزی کار خوبی نیست.

طرف دیگر می گوید: اتفاقا کار بسیار خوبی است.

به نظر شما کدام یک درست می گویند؟ کشف بزرگ من همین جاست! هردو طرف درست می گویند. آن که مخالف واردات است نگران فروش محصولات داخلی است و از زبان کشاورزان حرف می‌زند. و این یکی که می گوید واردات خوب است ، نگران سود بازرگانان وارد کننده است و خودش از نزدیک شاهد بوده که واردات چقدر کار خوبی است و چه فایده هایی دارد .

یا مثلا معلمان و والدین دانش آموزان می‌گویند که تغییر مداوم کتاب های درسی کار خوبی نیست.

اما مسئولان می‌گویند که اتفاقا کار بسیار خوبی است.

جالب است که هر دو درست می‌گویند؛ معلمان و والدین ، نگران دانش آموزان و تعلیم و تربیت آن ها هستند و درست می‌گویند که تغییر مداوم کتاب ها خوب نیست.

آن هایی که می‌گویند تغییرمداوم کتاب های درسی کار خوبی است ، آن ها هم درست می ‌گویند چون آن ها هم نگران گردش مالی تألیف و چاپ و انتشار کتاب های درسی و البته کمک درسی و تست و این جور چیزها هستند و لابد می‌دانید که با تغییر مداوم کتاب های درسی چه اتفاقات خوبی در بازار تألیف و چاپ و نشر کتاب درسی و کمک درسی ، رخ می‌دهد.

بقیه اش را بر اساس همین نمونه ها خودتان پیدا کنید؛ مثلا هم کسانی که می‌گویند بالا و پایین رفتن نرخ ارز و سکه ، خوب نیست حق دارند و هم آن هایی که لبخند می‌زنند و می‌گویند خیلی هم خوب است، حق دارند و لابد توقع ندارید که به شما بگویند این بالا و پایین کردن نرخ ها برای آن ها چقدر خوب و بلکه عالی است!

کسی که می‌گوید مشکل بیکاری داریم حق دارد چون او مشکل دارد، کسی هم که می‌گوید مشکل بیکاری نداریم حق دارد چون او نه تنها مشکل بیکاری ندارد بلکه مشکل کثرت مشغله هم دارد.

حالا که راز تفاهم و دوستی میان انسان ها را به همین سادگی آموختید، از این پس تلاش کنید که به جای طرف داری از این و مخالفت با آن ، به همه حق بدهید و بدانید که هر کس هرچه می گوید ، حق دارد و درست می‌گوید .

 

 

 



16 آبان 1391 901 0

بخشنامه کنید تا قدر علم را بدانیم!( روزنامه جام جم)

 

 

اگر همین فردا اعلام بشود که شرط استخدام  جویندگان کار این است که یک سطل از آب دریای خزر را ببرند و در دشت کویر بریزند وشرط ارتقاء شغلی و افزایش حقوق شاغلان نیز همین باشد، دیری نمی‌گذرد که دشت کویر به دریایی بزرگ بدل می شود و دریای خزر تبدیل می شود به دشت کویر!

چنان که امروز همان گروه پرشمار جویندگان کار و مشتاقان ارتقاء شغلی و افزایش حقوق سطل در دست گرفته اند و به مراکز دانشگاهی سرازیر شده اند و می‌خواهند که از این دریای دانش سهم خویش را بردارند و به کویر بازار اشتغال ببرند.

چند سال پیش ، کارمندان یکی از ادارات به روزنامه ها و نشریات روی آورده بودند و هر یک با اصرار می‌کوشیدند مقاله شان را منتشر کنند، چون آن اداره بخشنامه کرده بود که چاپ مقاله در مطبوعات امتیاز اداری دارد.

بر این اساس به تجربه دریافته ام که در هر موضوع یا هر حوزه ای ، با ازدحام مشتاقان مواجه شدم باید دنبال ردپای امتیازات شغلی و اداری باشم ، حتی در مقولات خاصی مانند تألیف و ترجمۀ کتاب نیز، این نسبت میان ازدحام مشتاقان و امتیازات اداری برقرار است.

با کشف این نسبت جادویی ، راز بسیاری از شگفتی ها را می‌توان دریافت ، مثلا در شناسنامۀ تمام کتاب هایی که فلان ناشر چاپ می‌کند نام نورچشمی به عنوان ناظر ، درج می‌شود و این یعنی؛ تمهید سوابق فرهنگی برای نورچشمی!

مقالات بسیاری در نشریات دانشگاهی منتشر می‌شود که علاوه بر نام دانشجویی که مقاله را نوشته است، نام یکی از استادان نیز در بالای مقاله دیده می‌شود و این یعنی ؛ سهم استاد از امتیازات اداری لحاظ شده است.

گاهی می‌بینید که کارکنان یک اداره ، که تا همین چند روز پیش هیچ علاقه ای به مطالعه نداشتند و از کتاب گریزان بودند ، هر کدام یک طرح پژوهشی به دست گرفته اند و در به در دنبال منابع و کتاب های مرجع می‌گردند و مدیران ارشد ناگهان مشتاق علم و حتی تدریس دوره های ضمن خدمت شده اند ، و این یعنی ؛پژوهش و تدریس چیز خیلی خوبی است حیف که تا امروز قدرش را نمی دانستیم ،یعنی قدرش را بخشنامه نکرده بودند !

 

 



14 آبان 1391 676 0

بیزار کردن جوانان از شعر و ادب فارسی ( روزنامه جام جم)

 

 

شعر هنر ملی ایران است و مجموعه ای از تجربه های زندگی، تأملات فکری، آموزه های اخلاقی ، معارف دینی و بسیاری از گنجینه های فرهنگی مردم این سرزمین را دربرمی‌گیرد.

زبان فارسی نیز یکی از ارکان هویت ملی و فرهنگی مردم ایران است، آموختن شعر و زبان فارسی بخش مهمی از فرآیند تعلیم و تربیت است که در این سالیان به دلایل گوناگون چندان اعتنایی به آن نمی شود.

از آن میان ، بی توجهی به جاذبه های زبان و ادب فارسی در طراحی کتاب های درسی ومباحث آموزشی در دورساختن نسل جوان از این درس نقش بنیادین دارد.

مثلا طرح نظریه های تخصصی زبان شناسی برای دانش آموزان نوجوان، به گونه ای که موجب سردرگمی دانش آموز و معلم باشد.

برای نمونه، دربحث ساختمان کلمات  این نکتۀ ساده مطرح است که با افزودن (وند) کلمات جدید ساخته می شود هم چنان که با ترکیب چند کلمه  ، کلمات تازه ای می‌توان ساخت.

همین نکتۀ ساده که دردوسطر قابل بیان است ، در کلاس های درس و به دنبال آن آزمون های  مدارس به فرآیندی پیچیده و عذاب آور بدل شده است که دانش آموز باید تشخیص بدهد که کدام کلمه ساده یا مشتق یا مرکب یا مشتق مرکب  است؟

حال آن که تشخیص ساختمان کلمات نیازمند آشنایی عمیق با دانش زبان شناسی و تاریخ تحولات زبان است و این همه البته نه در توان دانش آموز نوجوان است و نه ثمری دارد.

بر همین قیاس، موضوع تجزیه و ترکیب جملات و تشخیص نوع و نقش کلمات و بحث های بی ثمر دربارۀ آن ، اگرچه برای طراحی تست و بازی سرگرم کنندۀ آزمون ها و نمودارها خوراک مناسبی است اما برای آشنایی با زبان فارسی و بهره گیری از زیبایی ها و ظرفیت هایش آن هم در آغاز دوران نوجوانی ، مانعی بزرگ است.

از همین قبیل است وادار کردن دانش آموزان به شمارش واج های جملات، تغییر مداوم اصطلاحات ادبی و عناوین آرایه ها و کارهای کلافه کننده ای از این دست که موجبات بیزاری دانش آموزان از درس ادبیات فارسی را فراهم می‌آورد.

زبان و ادب فارسی مانند باغ بزرگی است از درختان پربار و گل های زیبا ، و ما فرزندان خود را بر در این باغ نگاه داشته ایم و داریم دربارۀ اصول مهندسی کشاورزی و گیاه شناسی برای شان حرف می‌زنیم و از آن ها می‌خواهیم که این حرف ها را بیاموزند و تکرار کنند.

نه فرصتی برای مشاهدۀ آن همه زیبایی و نه مجالی برای بهره گیری از میوه های این باغ بزرگ ، آن هم در دورانی از رشد جسمی و روحی جوانان و نوجوانان مان ،که برای تغذیۀ فکری و فرهنگی ایشان بهترین فرصت و بهترین نعمت یعنی شعر و ادب فارسی فراهم است.



09 آبان 1391 1210 0

چند پاسخ مسئولانه ( طنز - روزنامه تهران امروز)

 

 

- چرا در اعزام اردوهای دانش آموزی ، مراعات اصول ایمنی نمی شود که  این حوادث تلخ پیش می‌آید؟

پاسخ مسئولانه : بروید از مسئولانش بپرسید .

 

- چرا نرخ سکه و دلاراین قدر بالا و پایین می‌شود و برنامه ریزی ها نتیجۀ مشخصی ندارد؟

پاسخ مسئولانه: بروید از جیم – ب ، بپرسید، که تازه کشف کردیم همه چیز تقصیر او بوده است.

- چرا در مسابقات لیگ برتر ، این همه رفتارها و گفتارهای بالای خط قرمز و زیر خط اتو دیده می شود؟

پاسخ مسئولانه: بروید از لیدرها و بوقچی های باشگاه ها بپرسید که نمک گیر مربیان و مدیران قبلی هستند . همین جا به همۀ آنها هشدار می‌دهم که نگذارید دهنم باز بشود واگرنه یک رفتار و گفتار فرهنگی ورزشی خاص بلدم که هرچی لیدر و بوقچی است انگشت به دهن بماند.

- چرا اعتبارات دولتی مربوط به مترو تهران پرداخت نمی شود تا ازدحام قطارها کمتر شود و خطوط جدید توسعه پیدا کند؟

پاسخ مسئولانه : کدام اعتبارات؟ کدام مترو؟ کدام ازدحام؟ ما که تاکنون با مشکل ازدحام در مترو مواجه نشده ایم ، این دو تا رانندۀ اختصاصی مان شاهدند که برای رعایت حقوق شهروندان ، دو تا ماشین اداره را با دو تا راننده آماده باش گذاشته ایم تا برای رفت و آمد از مترو استفاده نکنیم و موجب ازدحام نشویم. اگر تمام شهروندان این کار را بکنند، خود به خود ازدحام مترو کم می‌شود و دیگر نیازی هم به اجرای قانون و پرداخت اعتبارات مصوب نخواهد بود.

- چرا این همه محصولات کشاورزی از کشورهای خارجی وارد می‌شود و محصولات کشاورزان خودمان روی دست شان می‌ماند؟

پاسخ مسئولانه : بروید از کشاورزان خارجی و داخلی بپرسید ، اگر پاسخگو نبودند می‌توانید از خود محصولات کشاورزی علتش را بپرسید.

- چرا بانک ها برای پرداخت وام ازدواج بهانه تراشی می‌کنند؟

پاسخ مسئولانه: دستورش صادر شده که بهانه تراشی نکنند، و حتی هشدار داده ایم که اگر به دستورها توجه نکنند  و باز هم در پرداخت وام ازدواج مانع ایجاد کنند آن وقت دیگر مدارا نمی‌کنیم و ناگزیر می‌شویم، به خبرنگاران بگوییم که بروید از بانک ها بپرسید که چرا مانع ایجاد می‌کنند؟

- دلیل خشک شدن آب دریاچۀ ارومیه  چیست؟

پاسخ مسئولانه: بروید از هواشناسی بپرسید، از ابرهای شمال غربی و از سامانه های پرفشارو کم فشار بپرسید ،اصلا از خود دریاچه بپرسید که آن همه آب را چه کار کرد ه است؟! فقط از من نپرسید که حوصلۀ این یکی را ندارم که اگر این را پاسخ بدهم، فردا لابد جوابگوی سوراخ لایۀ اوزون هم من باید باشم.

- چرا مسئولان به حرف های روزنامه نگاران و طنزنویسان توجه نمی کنند؟

پاسخ مسئولانه: آفرین ! این شد سئوال درست وحسابی. شما یک نگاهی به روزنامه ها و به ویژه به ستون های طنز بیندازید و ببینید دوستان مسئول چگونه با دقت آنها را می‌خوانند وبه موقع واکنش مناسب و قاطع نشان داده اند.

طنز و کاریکاتور در مطبوعات آن قدر جایگاه مهمی دارد که عزیزان خدمتگزار، گاهی به خاطر یک مطلب کوتاه طنز و یا یک کاریکاتور، یک روزنامه را تعطیل کرده اند ، تا توجه بقیۀ عزیزان روزنامه نگار و خوانندگان مطبوعات را به اهمیت طنز و کاریکاتور جلب کنند.

حالا طنزنویسان به جایگاهی رسیده اند که نگاه نگران سایر کارکنان مطبوعات به قلم آنهاست که اگر کمی این طرف و آن طرف بشود، می‌تواند کار نشریه را تمام کند و موجبات استراحت و خانه نشینی و آرامش دوستان پرتلاش مطبوعاتی را فراهم آورد .

 

 

 

 

 



08 آبان 1391 773 0

احتمالا شب با روز فرق دارد!

 

 

اگر خیال می‌کنید که فرق شب و روز را می‌دانید ، با همین خیالات خوش باشید که من هم تا همین دو سه روز پیش خیلی خوشحال بودم که اگر هیچ چیز را ندانم ، دست کم مطمنئم که فرق شب و روز را می‌دانم.

بیت:  

زآن شبی که وعده کردی روز وصل

روز و شب را می شمارم روز و شب

با همین خیالات برای خودم کیف می‌کردم و به خودم دلداری می‌دادم که آدم باهوشی هستم چون فرق روز و شب را می‌دانم ،  در گلستان سعدی خوانده بودم که سلطان آن روزگار ، از نعمت هوش حتی به اندازۀ من هم بهره نداشته و ظاهرا فرق شب و روز را نمی‌‌دانسته

قطعه:

خلاف رأی سلطان رأی جستن

به خون خویش باشد دست شستن

اگر خود روز را گوید شب است این

بباید گفت: اینک ماه و پروین

بعد که در شعر مشهور زمستان ، از اخوان ثالث این سطرها را خواندم، از این که حتی از آن شاعر بزرگ هم با هوش ترم خیلی خوش به حالم شد.

شعر:

حریفا رو چراغ باده را بفروز

شب با روز یکسان است

شنیده ام که شعر اخوان یک نسخۀ بدل هم دارد که در آن " چراغ باده"  به "چراغ بادی " اصلاح شده است محض رعایت احوال زمانه از جمیع جهات!

حالا کسی که خیال می‌کند خیلی چیزها را می‌داند تا آن جا که حتی فرق شب و روز را می‌داند، بهتر از سلطان قدیم و اخوان جدید، در راهرو دانشگاه با یک دانشجو مواجه می‌شود که ساعت هشت صبح دارد دنبال کلاس دانشجویان شبانه می‌گردد.

هر چقدرتلاش کردم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم،با لحنی پر از کنایه به آن جوان گفتم:

الان ساعت چند است؟ اصلا شما بیدارید ؟

جوان دانشجو ، با تعجب نگاهم کرد و رفت و از روی تابلوی دانشگاه شمارۀ کلاس را یافت و به کلاسش رفت.

وقتی برنامۀ کلاس دانشجویان شبانه را در تابلو خواندم و دیدم که زمان تمام کلاس های شبانه از ساعت هشت صبح تا یک بعد از ظهر است ، لبخند هوشمندی و مفاخره وتمسخر  بر صورتم خشکید.

ازیک آدم درست و حسابی پرسیدم: آیا شما فرق شب و روز را می‌دانید؟

با تعجب گفت : مقصودتان چیست؟

گفتم: چرا دانشجوی شبانه با روزانه هیچ تفاوتی ندارد؟

 آن آدم درست و حسابی نگاهی به من کرد و گفت: البته که تفاوت دارد، اما به جای فکر کردن به تاریکی و روشنی ، بودن و نبودن خورشید و نگرانی بیهوده دربارۀ  ساعت های شب و روز، بروید تفاوت دانشجوی شبانه و روزانه را از امور مالی دانشگاه بپرسید تا مظنه دست تان بیاید!

***

خوانندۀ گرامی ! حالا که به نادرستی تصورات خود از تفاوت میان شب و روز ، پی بردید و پردۀ جهل و غرور پیش چشم تان دریده شد، بروید و شعرهای بزرگان را دربارۀ شب و روز بخوانید و اگر برای درک معانی عمیق آن احساس درماندگی کردید، به ادارۀ امور مالی مراجعه کنید تا برای تان حل معما کند بهتر از پیر مغان ، آن هم نه در شب تاریک بلکه در ساعت اداری و روز روشن!

 

 

 

 

 

 



04 آبان 1391 980 0

احتمالا شب با روز فرق دارد! (طنز - روزنامه تهران امروز)

 

 

اگر خیال می‌کنید که فرق شب و روز را می‌دانید ، با همین خیالات خوش باشید که من هم تا همین دو سه روز پیش خیلی خوشحال بودم که اگر هیچ چیز را ندانم ، دست کم مطمنئم که فرق شب و روز را می‌دانم.

بیت:  

زآن شبی که وعده کردی روز وصل

روز و شب را می شمارم روز و شب

با همین خیالات برای خودم کیف می‌کردم و به خودم دلداری می‌دادم که آدم باهوشی هستم چون فرق روز و شب را می‌دانم ،  در گلستان سعدی خوانده بودم که سلطان آن روزگار ، از نعمت هوش حتی به اندازۀ من هم بهره نداشته و ظاهرا فرق شب و روز را نمی‌‌دانسته

قطعه:

خلاف رأی سلطان رأی جستن

به خون خویش باشد دست شستن

اگر خود روز را گوید شب است این

بباید گفت: اینک ماه و پروین

بعد که در شعر مشهور زمستان ، از اخوان ثالث این سطرها را خواندم، از این که حتی از آن شاعر بزرگ هم با هوش ترم خیلی خوش به حالم شد.

شعر:

حریفا رو چراغ باده را بفروز

شب با روز یکسان است

شنیده ام که شعر اخوان یک نسخۀ بدل هم دارد که در آن " چراغ باده"  به "چراغ بادی " اصلاح شده است محض رعایت احوال زمانه از جمیع جهات!

حالا کسی که خیال می‌کند خیلی چیزها را می‌داند تا آن جا که حتی فرق شب و روز را می‌داند، بهتر از سلطان قدیم و اخوان جدید، در راهرو دانشگاه با یک دانشجو مواجه می‌شود که ساعت هشت صبح دارد دنبال کلاس دانشجویان شبانه می‌گردد.

هر چقدرتلاش کردم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم،با لحنی پر از کنایه به آن جوان گفتم:

الان ساعت چند است؟ اصلا شما بیدارید ؟

جوان دانشجو ، با تعجب نگاهم کرد و رفت و از روی تابلوی دانشگاه شمارۀ کلاس را یافت و به کلاسش رفت.

وقتی برنامۀ کلاس دانشجویان شبانه را در تابلو خواندم و دیدم که زمان تمام کلاس های شبانه از ساعت هشت صبح تا یک بعد از ظهر است ، لبخند هوشمندی و مفاخره وتمسخر  بر صورتم خشکید.

ازیک آدم درست و حسابی پرسیدم: آیا شما فرق شب و روز را می‌دانید؟

با تعجب گفت : مقصودتان چیست؟

گفتم: چرا دانشجوی شبانه با روزانه هیچ تفاوتی ندارد؟

 آن آدم درست و حسابی نگاهی به من کرد و گفت: البته که تفاوت دارد، اما به جای فکر کردن به تاریکی و روشنی ، بودن و نبودن خورشید و نگرانی بیهوده دربارۀ  ساعت های شب و روز، بروید تفاوت دانشجوی شبانه و روزانه را از امور مالی دانشگاه بپرسید تا مظنه دست تان بیاید!

***

خوانندۀ گرامی ! حالا که به نادرستی تصورات خود از تفاوت میان شب و روز ، پی بردید و پردۀ جهل و غرور پیش چشم تان دریده شد، بروید و شعرهای بزرگان را دربارۀ شب و روز بخوانید و اگر برای درک معانی عمیق آن احساس درماندگی کردید، به ادارۀ امور مالی مراجعه کنید تا برای تان حل معما کند بهتر از پیر مغان ، آن هم نه در شب تاریک بلکه در ساعت اداری و روز روشن!

 

 

 

 

 

 



04 آبان 1391 744 0

رفتار عاطفی با ارباب رجوع!( طنز - روزنامه تهران امروز)

 

 

در یک صبح دل انگیز پاییزی ، به یکی از ادارات مراجعه کردم تا نامه ام را که گفته بودند آماده است بگیرم.

مراجعان آن اداره ، اغلب دانشجویان و استادان و اعضای هیئت علمی دانشگاه هستند، بنابراین خودم را برای مکالمات رسمی و تعارفات اداری آماده کردم.

از پله های ورودی بالا رفتم و به یک در آهنی گردان رسیدم، مانند در ورودی بانک ها  که دور سر آدم می‌چرخند ، انگار به زبان حال می‌گویند : الهی دورت بگردم مشتری گرامی!

داشتم به طرف در می رفتم که ناگهان:

- کجا؟!

- سلام صبح به خیر! به دفتر آقای دکتر می‌روم برای گرفتن یک نامه.

- 2341 را بگیر پذیرشت کنن بعد، اوناهاش تلفن اونجاس.

حدود پانزده نفر در صف تلفن ایستاده بودند، نیم ساعتی در صف ایستادم و به لحن دوستانۀ نگهبان فکر کردم و از این همه صمیمیت و مهربانی ، خوشحال شدم.

نوبتم رسید، شماره را گرفتم ، کسی برنداشت.

- ور نمی داره؟ وقت مردمو نگیر برو ته صف!

رفتم ته صف و تازه متوجه شدم که هیچ کس موفق نمی شود با تلفن حرف بزند، تلفن  می‌زند، برنمی‌دارند و بر می‌گردد در انتهای صف می‌ایستد.

نیم ساعت بعد دوباره نوبتم رسید و زنگ زدم و کسی جواب نداد.

نگهبان داشت با تلفن دیگری حرف می‌زد:

- راستی اصغر کچل چی شد؟ بازنشسته شد یا نه؟

گفتم : ببخشید اما کسی به تلفن جواب نمی‌دهد.

- به ما ربطی نداره داداش! جلسۀ مدیراس تا یازده و نیم، هیچ کس تو دفترا نیس ، وقت ما رو نگیر برو ته صف!

مردی با پای گچ گرفته و عصایی در دست از راه رسید و با لحن رسمی گفت:

- سلام قربان من دکتر... از اعضای هیئت علمی دانشگاه کرمان هستم و برای...

- چی کار داری؟

- برای دیدار با آقای دکتر آمده ام لطفا هماهنگ بفرمایید.

- برو ته صف نوبتت رسید 1435 رو بگیر ، پذیرش شدی برگه بهت می‌دم برو بالا

یک خانم میان سال که همراه دختر دانشجویش در صف ایستاده بود ، از نگهبان پرسید:

- ببخشید این جا سرویس بهداشتی ندارد؟

- برو پارک روبرو ، البته زنونه ش خرابه! کوچه پشتی هم هست!

با خودم می‌گویم، این همه صمیمیت و احساس دوستانه ای که در لحن ایشان است  برای امثال من که این قدر به لحن رسمی و اداری عادت کرده ایم و از عواطف و دوستی و مهربانی با دیگران بی خبر مانده ایم ، سرمشق مناسبی است.

باز نوبتم می‌رسد و حالا ساعت از یازده و نیم گذشته است ، شماره را می گیرم و این بار تلفن را بر می‌دارند:

- سلام عرض کردم بنده...

- چی کار داری؟

حالا متوجه می شوم که آن لحن صمیمی فقط مربوط به نگهبانی نیست.

- یک نامه داشتم که گفتند خدمت شما...

- اسمت چیه؟

اسمم را می گویم صدای صفحه کلید کامپیوتر می آید و بعد؛

- به این اسم نامه ای نداریم.

- اما آقای دکتر گفتند که ...

گوشی قطع شده و باز باید به ته صف برگردم.

در مدتی که منتظر رسیدن نوبتم هستم به یاد این نکته می‌افتم که غلط های املایی آفت سواد آموختگان جدید است.

این بار که زنگ می زنم املای دقیق اسمم را حرف به حرف می‌گویم، صدای صمیمی پشت تلفن می گوید:

- یادداشت کن 2678ممیزقاف 87 مورخۀ سوم مهرماه نود و یک، این شمارۀ نامه ته ، به سلامت!

در یک ظهر دل انگیز پاییزی دیگر به ته صف بر نمی‌گردم و از اداره بیرون می‌آیم.

 

 



01 آبان 1391 2115 0
صفحه 2 از 5ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  بعدی   انتها