دفتر شعر

حافظ و رسم مسلمانی

 

 

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت

بر در میکده ای با دف و نی ترسایی

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

آه اگر از پی امروز بود فردایی

دربارۀ این دوبیت پیوسته در پایان غزلی از حافظ بسیارسخن‌ گفته اند ، اما سخن من تأمل در این نکته است که ، مسلمانی در روزگار حافظ  چگونه بوده است که او این گونه دربارۀ آن هشدار می‌دهد؟

برخی از نشانه ها را درشعرهای حافظ می توان یافت ، در ابیاتی از این دست:

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

***

واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید

من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود

اما اگر در پی نشانه های بیشتری باشیم، بهترین متن برای  پی جویی در رسم مسلمانی آن روزگار، کتاب اخلاق الاشرف  از عبید زاکانی است که در همان زمان در شیرازمی زیسته و با حافظ نیز انس و الفتی داشته است.

مقصود من از رسم مسلمانی، تلقی عمومی از نشانه های دیانت است که گاهی  به اصل دین داری و مسلمانی ارتباطی ندارد مگر در برخی الفاظ و ظواهر آیین ها و نکته در این است که اغلب نهضت های دینی و مکتب های فکری ، که برای تغییر یا اصلاح وضعیت انسان پدیدار می شوند ، مسئولیت آفرین هستند وپیروان آنها ناگزیر از تغییر بنیادین و یا دست کم اصلاح در اندیشه و کردار خویشند. اما در گذر زمان این مسئولیت دشوار با مجموعه ای از آیین های ظاهری و الفاظ و اصطلاحات جایگزین می‌شود .

چنان که تجربه های عرفانی برای رهایی انسان، به تدریج به مجموعه ای از آیین ها و نمایش ها و اسباب و ادوات و خرقه و دستار بدل شد و نیز فرهنگی از کلمات و اصطلاحاتی که اگر چه یادآور دوران پرشور آغازین و تجربه های شگفت عرفای بزرگ است اما از معنا تهی شده است.

هم حاکمان و هم اصناف مردم، از این مجموعۀ فرهنگی و آیین های ظاهری استقبال می‌کنند زیرا ، بدون تحمل دشواری مسئولیت و رنج تغییر و اصلاح در اندیشه و کردار، می‌توانند از مزایای انتساب با آن نهضت دینی یا جنبش فکری بهره مند شوند.

همین دل بستگان به ظواهر و کلمات تهی از معنا ، که از تغییر و اصلاح خویش روی گردانند، می‌کوشند که با فرافکنی ، دیگران را به تحول و اصلاح خود وادارند.

تمام آن چه با عنوان ، تزویر، سالوس، مکرو قلب و دغل و نظایر این ها در شعر آن روزگار آمده است حاصل چنین نگاهی است.

خانقاه که روزی گریزگاه اهل عرفان  و مسئولیت انسانی از مجامع رسمی بود در گذار سالیان خود به مجمعی رسمی با همان آداب و رسوم بدل می شود و مجموعۀ اصطلاحات صوفیه ( میخانه، شراب، ساقی، مستی، قلندری و...) که راهی برای مرزبندی با زبان رسمی و اصطلاحات تهی شده از معناست به تدریج به همان سرنوشت زبان های رسمی بدل می شود.

این است که حافظ  از یک سو به خاطر دل بستگی به اندیشۀ دینی و نیز علاقه ای که به تجربه های عارفان بزرگ دارد، ناگزیر است از تعابیر و کلمات مرتبط با فرهنگ دینی و تعالیم عرفانی استفاده کند و از دیگر سو، نمی خواهد که سخن او با اهل روی و ریا و ظاهربینان ، مشتبه شود، این است که با تکرار و تأکید، از کلماتی که برای آن جماعت خوشایند است ، برائت می‌جوید :

زخانقاه به میخانه می‌رود حافظ

مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد

و در نقطۀ مقابل آن، از کلماتی که در زبان و فرهنگ رسمی، حساسیت برانگیز و ممنوع است ، بسیار در سخن خویش می آورد به گونه ای که در بلاغت آن را استعارۀ عنادیه نامیده اند، که در تضاد است با اصل بلاغت ، یعنی سخن گفتن به مقتضای حال و مقام ، اما حافظ با شیوۀ عنادی خویش برخلاف حال و مقام سخن می‌گوید تا مرزبندی خود را با اهل تزویر بیان کند:

من و انکار شراب ؟ این چه حکایت باشد؟!

غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد

***

خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش

که ساز شرع زاین افسانه بی قانون نخواهد شد

نکتۀ ظریف دیگر این است که حافظ برای گریز از پسند عوام و تشکیل شدن حلقۀ مریدان بر گرد اندیشه و سخنش، گاهی خود را در زمرۀ اهل تزویر و سالوس ، محسوب می‌دارد و به سرزنش خویش می‌پردازد، یعنی خواب های طلایی ساده اندیشان اسطوره ساز و قهرمان پرور را بر می‌آشوبد:

حافظ! به حق قرآن کز شید وزرق بازآ

باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد

توجه به این نکات در شناخت شعر حافظ ممکن است راهگشا باشد از جمله برای درک خاستگاه آن تشتت ظاهری که در ابیات برخی غزل ها به نظر می‌رسد.

 

 

 

 

 



26 مهر 1391 2048 0

معلم یا کارگزار خدماتی؟

 

 

درفصل امتحانات سال گذشته برای دیدن دوستی که معلم است به دبیرستان رفتم ، یکی از معلمان را دیدم که در راهرو مدرسه دانش آموزان را با اصرار دعوت می کرد که به کلاس بروند. چند نفر را که جمع می کرد و به سراغ بقیه می رفت ، آن چند نفر از کلاس بیرون می آمدند.

آن معلم کلافه شده بود ولی به هر حال توانست چند نفری را در کلاس بنشاند، بعد دیدم که دارد مسئله های درس فیزیک را برای شان توضیح می‌دهد.

از دوستم که معلم ادبیات است پرسیدم که این چه وضعی است؟

گفت: بچه ها درس نمی‌خوانند و معلم ناگزیر است یک ساعت قبل از امتحان ، نمونۀ سئوالات امتحان را برای آن ها حل کند تا با آمادگی امتحان بدهند ، زیرا در برابر سطح نمرۀ دانش آموزان بازخواست می‌شود هم از طرف مسئولان مدرسه و اداره ، هم از طرف والدین !

به هر حال والدین ، بخشی از هزینه های مدرسه را تأمین می‌کنند و در برابر آن برای خودشان این حق را قائلند که کار معلم را ارزیابی کنند.

می گفت : در مدارس غیر دولتی و مدرسه هایی که تمام هزینه هاشان از جیب والدین است اوضاع از این هم تماشایی تر است، زیرا اولیای دانش آموزان خود را کارفرمای معلم می‌دانند و دربارۀ جزئیات روش تدریس و تکلیف و تمرین و تست و تراز نمرات ، معلمان را بازخواست می‌کنند.

این نگاه به کار معلم ، از سوی والدین به دانش آموزان نیز تلقین شده است و دانش آموز، معلم را نه به عنوان متولی تعلیم وتربیت بلکه به چشم کارگزار والدین خویش می‌نگرد.

از زمانی که عبور از کنکور، هدف اصلی  تحصیلات دورۀ دبیرستان ، شده است، زبان ارقام و نمودارها و ترازهاست که جایگزین زبان تعلیم تربیت است.

در چنین فضایی ، دانش آموز، ماشینی است که تست های بیشتری را در زمان کوتاه تر، بزند، و معلم ، تکنسینی است که راه های میان بر، بی دردسرو سریع را برای تست زدن به آن ماشین تست زنی بیاموزد.

 و به این ترتیب درسال های طلایی تعلیم و به ویژه تربیت نسل جوان، به جای آن که والدین و معلمان ، ناظر و راهنمای  دانش آموزان باشند ،والدین که هزینه های آن رقابت هراس آوربر سر رتبه های کنکور را تأمین می‌کنند، ناظران و بازرسان غیر متخصص ولی نگران و البته اضطراب آفرینی می شوند که کار معلم را زیر ذره بین وسواس و دلهرۀ خود می‌گذارند.

 



24 مهر 1391 688 0

معلم یا کارگزار خدماتی؟ (روزنامه جام جم)

 

 

درفصل امتحانات سال گذشته برای دیدن دوستی که معلم است به دبیرستان رفتم ، یکی از معلمان را دیدم که در راهرو مدرسه دانش آموزان را با اصرار دعوت می کرد که به کلاس بروند. چند نفر را که جمع می کرد و به سراغ بقیه می رفت ، آن چند نفر از کلاس بیرون می آمدند.

آن معلم کلافه شده بود ولی به هر حال توانست چند نفری را در کلاس بنشاند، بعد دیدم که دارد مسئله های درس فیزیک را برای شان توضیح می‌دهد.

از دوستم که معلم ادبیات است پرسیدم که این چه وضعی است؟

گفت: بچه ها درس نمی‌خوانند و معلم ناگزیر است یک ساعت قبل از امتحان ، نمونۀ سئوالات امتحان را برای آن ها حل کند تا با آمادگی امتحان بدهند ، زیرا در برابر سطح نمرۀ دانش آموزان بازخواست می‌شود هم از طرف مسئولان مدرسه و اداره ، هم از طرف والدین !

به هر حال والدین ، بخشی از هزینه های مدرسه را تأمین می‌کنند و در برابر آن برای خودشان این حق را قائلند که کار معلم را ارزیابی کنند.

می گفت : در مدارس غیر دولتی و مدرسه هایی که تمام هزینه هاشان از جیب والدین است اوضاع از این هم تماشایی تر است، زیرا اولیای دانش آموزان خود را کارفرمای معلم می‌دانند و دربارۀ جزئیات روش تدریس و تکلیف و تمرین و تست و تراز نمرات ، معلمان را بازخواست می‌کنند.

این نگاه به کار معلم ، از سوی والدین به دانش آموزان نیز تلقین شده است و دانش آموز، معلم را نه به عنوان متولی تعلیم وتربیت بلکه به چشم کارگزار والدین خویش می‌نگرد.

از زمانی که عبور از کنکور، هدف اصلی  تحصیلات دورۀ دبیرستان ، شده است، زبان ارقام و نمودارها و ترازهاست که جایگزین زبان تعلیم تربیت است.

در چنین فضایی ، دانش آموز، ماشینی است که تست های بیشتری را در زمان کوتاه تر، بزند، و معلم ، تکنسینی است که راه های میان بر، بی دردسرو سریع را برای تست زدن به آن ماشین تست زنی بیاموزد.

 و به این ترتیب درسال های طلایی تعلیم و به ویژه تربیت نسل جوان، به جای آن که والدین و معلمان ، ناظر و راهنمای  دانش آموزان باشند ،والدین که هزینه های آن رقابت هراس آوربر سر رتبه های کنکور را تأمین می‌کنند، ناظران و بازرسان غیر متخصص ولی نگران و البته اضطراب آفرینی می شوند که کار معلم را زیر ذره بین وسواس و دلهرۀ خود می‌گذارند.

 



24 مهر 1391 829 0

طنز نویس مدیون است ( طنز - روزنامه تهران امروز)

 

 

رسم طنزنویسان این است که انتقاد کنند و کنایه بزنند و اگر کمی هم فضا فراهم باشد و به روی‌شان بخندید ممکن است سیاه نمایی و شبهه افکنی هم بنمایند.

اما اگر طنزنویسان بدانند که بقای ستون های طنز مرهون عزیزان و مسئولان است ، شاید به خود بیایند و به توصیه های دلسوزانه عمل کنند و طنزسازنده و دل گرم کننده و  سرگرم کنده بنویسند و در این هوای دل انگیز مهر ، لبخند بزنند و از آواز پرندگان سیاه وسفید پاییزی غرق شادمانی بشوند.

و البته همان طور که غرق شادمانی اند به خاطر بیاورند که فنای ستون های طنزنیز اغلب مرهون عزیزان و مسئولان دلسوز است.

با همین سبک سنگین کردن ها بود که به نظرم رسید می توانم ، پاسخ برخی شبهات وسیاه نمایی ها را بدهم ، با آن که خود عزیزان مسئول ، در هر چیزی که تعلل کنند در پاسخ گویی سرعت عمل دارند و گاهی هنوز پرسش از دهان طراح آن بیرون نیامده ،چنان پاسخی قاطع و کوبنده و بعضاً با نمک و لطیف ، می‌فرمایند که در معنای آن حیران بمانی!

یعنی  از طرح پرسش پشیمان و شرمسار بشوی وناگزیر سئوالت را وحرفت را و امضایت را پس بگیری .

و اما نمونه ای از آن پرسش ها و شبهه افکنی ها که گاهی مانع کار عزیزان مسئول هم می‌شود و پاسخ های کارشناسانه و مستند ما:

1- چرا آن سهام مربوط به اقشار کم درآمد و حقوق بگیر، مانند این سهام های درست  و حسابی نیست که در بورس ، بانک ها و مراکز اقتصادی و غیره! بر سرش کشمکش دارند؟

اصلاً چرا دیگر از سود آن سهام مخصوص فقرا خبری نیست؟

پاسخ دقیق : مگر شما تقویم ندارید؟ مگر روزنامه نمی‌خوانید؟ مگر به اخبار توجه نمی‌کنید؟

مگر الان زمان گرم شدن تنور انتخابات است که این قدر پرتوقع شده اید؟

2- چرا  سفرهای عزیزان مسئول ، به ویژه سفرهای آن سوی اقیانوس ها، این قدر خودمانی و خانوادگی و دورهمی است؟

پاسخ دقیق: شما اگر خبرهای فوتبالی را دنبال کنید و اگر برنامۀ نود را تماشا کنید و اگر راز موفقیت بارسلونا و رئال مادرید و منچسترو چلسی را بدانید ، این پرسش را مطرح نمی کنید.

دوستان عزیز شبهه افکن و آبیاری کنندۀ کشتزار و آسیاب دشمن! مگر شما نمی‌دانید که آموزش نسل جوان و سرمایه گذاری برای تیم های پایه از دلایل اصلی موفقیت تیم های بزرگ باشگاهی و ملی است؟ مگر خبر ندارید که دوران مسئولیت به هر حال گذراست و از امروز باید به فردا فکر کنیم؟

فردا که مسئولان فعلی می‌خواهند این بار سنگین مسئولیت و تکلیف و خدمت را از دوش خود بردارند لابد توقع ندارید که آن را بر زمین بگذارند! معلوم است که نمی‌شود آن بار سنگین را بر دوش نحیف فرزندان من وشما بگذارند، یعنی آن قدر مهربان  و عاطفی هستند که دل شان نمی‌آید فرزندان ما را با زحمت و دشواری های مسئولیت ، اذیت کنند این است که از همین امروز فرزندان خود را برای تحمل بار سنگین مسئولیت های آینده آماده می‌کنند  و چم وخم کار را به آن ها می آموزند تا خیالشان از بابت فردای فرزندانشان  آسوده باشد و خیال من و شما هم از بابت فردای فرزندان مان آسوده است که  بار سنگین مسئولیت هرگز بر دوش آن ها نخواهد بود چون نه طاقتش را دارند،نه چم و خم آن را می دانند و نه به سفرهای آموزشی اش رفته اند.

 

 

 



24 مهر 1391 1180 0

حرفم را پس می‌گیرم!( طنز روزنامه تهران امروز)

 

 

از قدیم شنیده بودم که : مرد است و قولش!  و پیش خودم خیال می‌کردم که این حرف خیلی مهمی است. از این که مرد هستم خیلی خوشحال بودم و حتی گاهی با  مفاخره و تکبر به زنان نگاه می‌کردم که یعنی: این ما مردها هستیم که روی حرف مان می‌ایستیم و قول مردانه متعلق به ما مردان است!

اما زمان گذشت و من به تدریج از گذشت زمان درس گرفتم ، این درس ها را بازمی‌نویسم تا بدانید که قول مردانه ، حرف مفت است.

ابتدا این چند بیت را بخوانید:

عشق را خواهی که تا پایان بری

بس که بپسندید باید ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب

زهر باید خورد و انگارید قند

لابد قند توی دل تان آب شده که :بله بفرما این هم نشانۀ وفای به عهد و پایداری در عشق!

 اما اگر بدانید که شاعر این ابیات ، زن است دیگر قند توی دل تان آب نمی شود بلکه زهرۀ‌تان آب می شود مثل آن موقعی که من دیدم یک خوانندۀ مرد  با هیبت و لحنی که واقعاً زهرۀ آدم را آب می‌کند فریاد می‌زند:

خیال نکن نباشی بدون تو می‌میرم

گفته بودم عاشقم حرفمو پس می‌گیرم

با شنیدن این جمله ها از خجالت آب شدم، یک شاعر زن یعنی رابعه در صدها سال پیش ، آن قدر در عاشقی، وفادار و با صلابت  باشد و یک مرد خواننده با آن هیبت فریاد بزند که : حرفمو پس می گیرم!

آدم از مرد بودن شرمنده می‌شود ، اگر چه ممکن است زن بودن هم چندان جاذبه ای نداشته باشد.

در همین تردید انتخاب میان مرد و زن بودم تا این که، یک روزدر یکی از سرویس های  ای میل داشتم فرم عضویت را تکمیل می کردم که رسیدم به گزینۀ جنسیت ، دیدم سه انتخاب دارد ؛ مرد، زن، موارد دیگر!

با خودم گفتم : یعنی این کسی که موارد دیگراست چه جوری است؟ از آن مهم تر اگر این موارد دیگرشاعر باشد یا خوانندگی کند، وقتی به موضوع وفاداری و پای بندی به حرفش می رسد چه کار می‌کند؟

آیا روی حرفی که زده می‌ایستد و یا خیلی راحت حرفش را و حتی امضایش را پس می‌گیرد؟

بعد به این نتیجه رسیدم که بهتر است به جای توجه کردن به ترانه ها و گوش کردن اخبار و عضویت در ای میل های خارجی ، بنشینم و همان شعرهای قدیمی را بخوانم و کاری هم به مرد بودن و زن بودن شاعر نداشته باشم و با همان خیالات عهد قدیم دلم خوش باشد که: مرد است و قولش و آدم باید روی حرفش پایدار باشد و وفای به عهد رسم جوانمردان است و چیزهایی از این قبیل:

ما را سری است با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوندو سر برود هم بر آن سریم

***

چون دلارام می‌زند شمشیر

سر ببازیم و رخ نگردانیم

***

مقام عیش میسر نمی شود بی رنج

بلی به حکم بلا بسته اند روز الست

***

اما اگر حالا کسی بگوید که این حرف ها قدیمی است و دورۀ قول مردانه و وفاداری و ایستادن بر سر عهد و پیمان سپری شده است، نه دلم می‌آید که تایید کنم و نه می‌توانم انکار کنم ، این جاست که می‌گویم کاش آن موارد دیگر در این میان کاری بکند.

 

 

 



19 مهر 1391 775 0

عینک و دماغ و خوش بینی( طنز - روزنامه تهران امروز)

 

 

در مدرسه فقط درس نمی‌خواندیم که، هزار جور مسخره بازی یاد می گرفتیم، یکی از آنها این بود که به همکلاسی های عینکی مان می گفتیم : اگر دماغ نداشتی ، عینکت را کجا می‌گذاشتی؟

یک بار معلم مان شنید و گفت که این شوخی ها ، شایسته نیست و در ضمن دانش آموز با ادب، نباید بگوید دماغ!  از این به بعد بگویید : بینی

بعد که کلمۀ مؤدبانۀ بینی را یاد گرفتیم ، وقتی مدیر مدرسه داشت دربارۀ اهمیت خوش بینی حرف می‌زد من خیال می کردم که دارد از خودش تعریف می کند چون انصافاً ، خوش بینی بود یعنی روی دماغش ، نه تنها عینک بلکه حتی دوچرخه هم جا می شد.

حالا البته معنای اصلی خوش بینی را می دانم ، و می دانم که مسئولان غالباً از خوش بینی بهره مندند ، عینک خوش بینی دارند و همواره حرف های خوب می‌زنند و لبخند می‌زنند  و از همه چیز راضی و خرسند و دلشادند.

اما تازگی ها کشف کرده ام که این خوش بینی با آن خوش بینی دوران مدرسه ارتباط دارد، یعنی آدمهایی که دماغ شان بزرگ است، خیلی سر حال و خندان هستند، به اصطلاح کیف شان کوک است و دماغ شان چاق است .

علاوه بر این چند دلیل جالب برای خوش بینی مسئولانه پیدا کرده ام که دیگر ربطی به دماغ آدمها ندارد ( دماغ به فتح اول ، نه به کسره ).

مثلا وقتی خبر می‌آید که سقف وام خرید مسکن، بیست میلیون تومان است ،یعنی مسئولان خیال می کنند که قیمت خانه هم در همین حدود است و هر خانواده با یکی دو سال پس انداز یارانه  اش می‌تواند خانه بخرد.

یا وقتی برای بازسازی منازل زلزله زدگان به آنها یکی دو میلیون تومان وام می‌دهند، یعنی به خیال آنها با دومیلیون تومان می‌شود یک خانۀ درست وحسابی و ضد زلزله ساخت.

پی افکندم از وام کاخی بلند

که از باد و باران نیابد گزند

یا مثلا وقتی بیمه  سقف هزینه های بیمارستان را تا دومیلیون تومان تقبل می‌کند ، یعنی مسئولان بیمه خیال می کنند که سنگین ترین هزینۀ بیمارستانی همین دو میلیون تومان است. بنابراین اگر شما صورت هزینه های واقعی بیمارستان را برای بیمه ببرید خیال می‌کنند که دارید سیاه نمایی می‌کنید وآب به آسیاب دشمن می‌ریزید . همان جا به وظیفۀ خود عمل می‌کنند و با خوش بینی ،نرخ هزینه ها را تعدیل می کنند  وحق تان را کف دست تان می‌گذارند به نرخ رسمی!

 سایر نرخ های مسئولانه هم از این قبیل است ، خب آنها نگاهی به این نرخ ها می‌اندازند، بعد نگاهی به درآمدهای مردم می‌اندازند و بعد نفس راحتی می‌کشند که به به! رعیت چه قدر در آسایش است! آن وقت خوشحالی و خوش بینی از سرو روی شان می بارد و هنگام مصاحبه مطبوعاتی و  موقع پاسخ گویی به پرسش های نمایندگان مجلس، سر کیف می‌آیند و شوخی می‌کنند و لبخند به لب ها می‌نشانند به چه خوشگلی!

 



17 مهر 1391 2930 0

مدیریت فرهنگی شتابان( روزنامه جام جم)

 

 

مدیریت شتابان در حوزۀ فرهنگ و هنر، بیش از هر چیز حاصل سایه افکنی سیاست بر امور فرهنگی است ، تغییرات سریع و چرخش در روش ها و برنامه ها و جا به جایی مدیران،  در دنیای سیاست معمول است و تبعیت از تحولات روز ممکن است مقتضای کار سیاسی باشد.

 سرایت این تغییرات و چرخش ها و جابه جایی های حاصل از آن به حوزۀ مدیریت فرهنگی ، تبعاتی دارد که ممکن است در کوتاه مدت چندان نمایان نشود اما ویرانگری تدریجی اش، بر بسیاری از بنیان های اجتماعی ، فرهنگی ورفتاری جامعه تأثیرمی‌گذارد.

مهم ترین ویژگی های مدیریت شتابان فرهنگی از این قرار است:

1- اغلب این مدیران از بخش های دیگر که معمولا تناسب چندانی با امور فرهنگی ندارد می‌آیند ، مانند مدیران مراکز اقتصادی یا مجامع سیاسی

2- دوران مدیریت ایشان چندان طولانی نیست که فرصتی برای اجرای برنامه های زیربنایی داشته باشند، بنابراین ناگزیرند به برنامه های زودبازده و چشمگیر روی بیاورند.

3- این گونه مدیران ، در حوزۀ فرهنگ و هنر اقامت موقت دارند و چشم اندازسرنوشت و آیندۀ خود را در بخش های دیگر مانند امور اقتصادی و سیاسی می جویند و بر این اساس به طرح های فرهنگی  دراز مدت ، رغبتی ندارند.

4- این مقیمان موقت حوزۀ مدیریت فرهنگی، به اقتضای علایق سیاسی به رسانه های فراگیر و عنوان خبرها و تیتر روزنامه ها عنایت خاص دارند و به برنامه هایی روی خوش نشان می‌دهند که توجه رسانه ها را جلب می کند. مثلا برگزاری جشنواره هایی با جوایز چشمگیر و مهمانان خبرساز برای آنها خیلی جاذبه دارد تا برنامه ریزی برای گسترش محافل فرهنگی و نشر کتاب های تخصصی و تربیت نسل جدید.

5- طبیعی است که برای برگزاری جشنواره ای که بخواهد توجه رسانه ها را جلب کند آن ها ناگزیرند به محصولات آماده و چهره های مطرح روی بیاورند و مجالی برای کشف و تربیت نیروهای مستعد ندارند.

6- برای جلب همکاری چهره های مطرح  و به دنبال آن جلب توجه رسانه ها ناگزیر می‌شوند دستمزدها و جایزه های کلان تعیین کنند  و البته در این میان برای برنامه های زیربنایی چیزی باقی نمی ماند.

7- در مقام تمثیل می توان گفت که در حوزۀ فرهنگ معمولا مدیران شتابان  به کشت درختان پر ثمر و دیربازدهی مانند درخت گردو علاقه ای ندارند ، چون می‌خواهند محصول کارشان در مدت کوتاه عمر مدیریت فرهنگی شان دیده شود.

بنابراین برنامه هایی مانند کشت کدوحلوایی ، بسیار با اقبال موجه می شود. بازدهی این برنامه ها زمان چندانی نمی برد و محصول آن هم مانند کدو حلوایی ، بزرگ و چشمگیر است اگر چه تو خالی و کم خاصیت وبر خلاف درخت  گردو، بدون ریشه های استوار .

 

 



16 مهر 1391 919 0

کاش جایزۀ اسکار به زمین گرم بخورد !(طنز - روزنامه تهران امروز)

 

 

کاش جایزۀ اسکار به زمین گرم بخورد! برای این که سال گذشته وقتی یک فیلم ایرانی برندۀ این جایزه شد ،دوستان روشنفکر از همه توقع داشتند که شادی کنند و تبریک بگویند و بیانیه بدهند.

امسال هم که دستور  تحریمش صادر شده، بازهم بازار بیانیه ها گرم است ، و ناگهان با خبر می شوی که نامت در زیر بیانیه ای آمده است . بعد که بیانیه را می‌خوانی ، می بینی که خیلی آموزنده است، چون تازه می‌فهمی که اسکار چیست و تحریم چیست؟

من اصلا علاقه ای به سینما ندارم ، نه به سینما می روم و نه در خانه ، فیلم نگاه می کنم، همان طور که بسیاری از سینماگران به طنز علاقه ای ندارند، اما حالاکه متوجه شدم در سینما صاحب نظر هستم و اسم من به درد بیانیۀ سینمایی می‌خورد، چند نکته را عرض می‌کنم:

1- این بیانیه مثل بیانیه های خوب است و نشانه های کارهای خوب را دارد؛ چون هم روزنامه های آسیب ناپذیر و هم اخبار بیست وسی با خوشحالی آن را نقل می‌کنند پس خوب است لابد!

2- برادران مسئول خیال می کنند که رشته های هنری هم مانند مدیریت کلان است که تخصصی نیست و مثلا شاعر و طنزنویس هم می‌تواند دربارۀ سینما بیانیه بدهد همان طورکه مثلا مدیریت سوخت و ترافیک و فوتبال با هم فرقی ندارد.

3- دوست طنزنویسی دارم که یک بار زنگ زد و مرا برای برنامه ای به شهرستان دعوت کرد با این جملات:

پس فردا بیا به شهر ما، برنامۀ شعرخوانی داریم، به آقای فیض و آقای قزوه و آقای کاکایی هم خبر بده که باید بیایند.

گفتم: پس فردا کار دارم ، آن آقایان هم ممکن است نتوانند بیایند مثلا آقای قزوه ساکن هند است.

گفت: برای من بهانه نیاور! در سراسر شهر  پوسترو پلاکارد زده ایم و شما چند نفررا به عنوان مهمان برنامه معرفی کرده ایم ، باید بیایید!

4- حالا  فهمیدم که آن دوست طنزپرداز چه استعدادی دارد برای مدیریت بیانیه های خوب و پر از اسامی و امضاهای مختلف!

5- حالا کاری است که شده و اسم شاعران هم به هرحال در زیر بیانیۀ سینمایی آمده ، پیشنهاد من این است که چند تا از آن هواپیماهای طرفدار خانواده که سالی چندبار برادران مسئول و عزیزان و بستگان شان را به آن طرف اقیانوس ها می‌برد، مهیا شود تا شاعران وطنزنویسان و تمامی اهالی آن بیانیه را با ایل و تبار و خانواده شان به محل برگزاری اسکار ببرد و هنرمندان با حضور در صحنه ، مستقیماً اسکار را تحریم و محکوم و حتی نفرین کنند و البته دعاگوی عزیزان بیانیه نویس باشند.

 

 

 

 



13 مهر 1391 827 0

پاییز

از شاخۀ پاییز جدا ‌شد یک برگ

رقصید به آرامی وافتاد به خاک

راهی کوتاه است جدایی تا مرگ

 



10 مهر 1391 890 0

بی بی سی خیلی جیگر دارد!( طنز - روزنامه تهران امروز)

 

 

بله  " بی بی سی خیلی جیگر دارد" این را نوشتم تا ببینم ، خوانندۀ ستون طنز چند مرده حلاج است؟

بفرمایید !این گوی و این میدان! اگر توانستید حدس بزنید که این جمله به چه چیزی اشاره می کند؟

اگر خیال می کنید که مقصود آن اشاره به عروسک جیگر در کلاه قرمزی است ومی‌خواهد بی بی سی را هجو کند، در حق آن عروسک با نمک ، جفا می‌کنید.

اگر هم خیال می کنید که این جمله ،  به زبان عامیانه و بلکه جاهلی ، گوشه  چشمی دارد به وجاهت منظر مجریان بی بی سی ،  چشم ها را بشویید و زبان تان را گاز بگیرید.

 اگر کله تان بوی قرمه سبزی می‌دهد و خیال می کنید بی بی سی چون خبرها و شایعه های خط قرمزی را پخش می‌کند خیلی جیگر دارد، بازهم حدس تان درست نیست ، چون این خبرها را می‌توانید از مسافران تاکسی و حتی آبدارچی های ادارات هم بشنوید.

بیایید یک حکایت قدیمی عربی را بازخوانی کنیم تا پس از آن به مقصود این جمله برسیم.

در زمان قدیم بین چند شاعر عرب مباحثه بود که بهترین شاعر کیست؟ یک شاعر متوسط مدعی شد که او اشعر شاعران است. گفتند تو که تمام شعرهایت در مدح و توصیف پدرخودت است بنابراین بیشتر به درد عمه ات می خورد.

شاعر مدعی گفت: اگر پدرم را ببینید ، به من حق می‌دهید .

شاعران وقتی به دیدار پدر او رفتند ، همگان پذیرفتند که فرزند آن پدر ، یعنی همین شاعر مدعی، بهترین شاعر عرب است.

چرا؟ برای آن که پدر او پیرمردی کثیف و ژولیده بود که با یک بز ، در طویله زندگی   می کرد و از شدت خساست ، شیر بز را نمی‌دوشید مبادا که قطره ای از آن در ظرف باقی بماند، مستقیم مانند بزغاله ازپستان آن بز شیر می نوشید.

فرزند شاعر او گفت : من سال‌هاست که با داشتن چنین پدری در میان اعراب زیسته ام و در شعرهایم از او شخصیتی اسطوره ای ساخته ام.

حال بیایید با هم به دیدار پدران بی بی سی برویم که در کارنامه شان، افتخاراتی از این قبیل ثبت شده است:

- برده داری و خرید و فروش انسان.

- استعمار و اشغال سرزمین دیگران که تا همین امروز هم ادامه دارد ودرگوشۀ پرچم چند کشور جهان ، خط خطی های پرچم استعمار باقی است. همچنان که سرزمین های اشغال شدۀ دیگرملت ها هنوز در دست آنان است.

- بنیان گذاری تبعیض نژادی و مذهبی در جهان و حمایت از نظام های مبتنی بر تبعیض نژادی تا آخرین روزها  ، چنان که تبعیض میان پروتستان ها و کاتولیک ها در ایرلند، هنوز هم منشأ درگیریها و خونریزی هاست.

- مقابله با حرکت های آزادی خواهان و استقلال طلبان و کشتارآن ها به ویژه رهبران مستقل و نخبگان ملت های دیگر

سرفصل های دیگر این کارنامۀ درخشان را نیز همگان می‌دانند،  اما بی بی سی ، طوری از  آزادی و حقوق انسان و دموکراسی و حتی حفظ محیط زیست و مهربانی با طبیعت و حیوانات حرف می زند، که  انگار آبا و اجدادش ، همگی از نیکان و صالحان و آزادی خواهان بزرگ بوده اند.گویی تمام تاریخ دروغ است و همۀ سرداران بزرگ آزادی و رهبران استقلال طلب و مردمی که قربانی حق طلبی و مبارزه با استعمار شده اند ، به مرگ طبیعی از دنیا رفته اند. یا مثلا نلسون ماندلا داوطلبانه بیش از سه دهه در زندان نژادپرستان انگلیسی مانده است تا از ایشان زبان انگلیسی بیاموزد!

آآا اد آیا این فرزند خوش سخن،  که میراث دار آن پدران استعمارگر و نژادپرست است ، واقعا خیلی جیگر ندارد که می‌تواند به این میراٍث هولناک افتخار کند و منادی آزادی و صلح و دموکراسی بشود؟

 

 

 

 

 

 

 

 



10 مهر 1391 805 0

مرغ تخم طلای سرخابی ( طنز - روزنامه تهران امروز)

 

 اشار ه: این مطلب را برای ستون دیزی سه نفره در روزنامه تهران امروز نوشتم ، ناصر فیض، سعید سلیمان پور و من هر کدام دو روز در هفته در این ستون می نویسیم. چند سطر این مطلب را در روزنامه حذف کرده اند که از نظر من دلیل موجهی ندارد. آن سطرها را در مطلبم مشخص کرده ام. چون این اصطلاح (تخمی) مربوط به میوه ها و گیاهان است ،مانند هندوانۀ تخمی، بادمجان تخمی ، یعنی گیاهی که برای بذر (= تخم) پرورش داده می شود. اگر در طنز این مقدار هم نتوانیم شوخی کنیم ، که کار خیلی بی نمک می شود.

- طوطی سخن گو ، یک میلیون تومن؟! چه خبر است؟

- بله برای این که  این طوطی تمام غزل های حافظ را از حفظ می خواند.

- این یکی چرا دومیلیون تومن؟!

- چون غزل های سعدی را هم حفظ است و هم تفسیر می کند.

بقیۀ حکایت را خودتان می دانید. یک طوطی ژولیده و گوشه گیر هم بود که قیمتش در حد ارقام اختلاس های رایج  و معمولی بود.

فروشنده گفت : این طوطی ،نه شعر بلد است و نه حتی حرف می زند اما تمام طوطی های دیگر او را " استاد" صدا می کنند.

فکر نکنید که کفگیربه ته دیگ خورده و دارم با حکایت های تکراری آب به مطلب می‌بندم.  اگر این حکایت را می دانید آن را مقایسه کنید با آن حکایت قدیمی دربارۀ کسی که رفته بود مرغ بخرد و از فروشنده قیمت پرسید.

- مرغ گوشتی می خواهی یا مرغ تخمی؟!

- آقا مؤدب باش ! بگو مرغ تخم گذار! من مرغ تخم گذار می خواهم.

- ببین آقا جان ،مرغ تخمی ،یعنی همان مرغ تخم گذار ، یکی پنج تومن اما آن مرغ کاکلی پانصد تومن.

- چرا ؟!

- برای این که همه می گویند تخم طلا می گذارد.

- واقعاً تخم طلا می‌گذارد؟ شما مطمئنید؟

- همه این طور می گویند، به هر حال هروقت تخم طلا گذاشت می بینید و خیالتان راحت می‌شود.

چه دردسرتان بدهم، آن مرد مرغ تخم طلا را خرید و به انتظار نشست ، تا تخم طلایش را ببیند و مطمئن بشود. اما آن مرغ گران قیمت نه تخم طلا گذاشت و نه حتی تخم مرغ معمولی!

کم کم صاحب مرغ تخم طلا فهمید که آن فروشنده چندان هم آدم بی ادبی نبوده که به این مرغ های تخم گذار می گفته " مرغ تخمی"!

حالا می توانید بگویید که این حکایت را هم بلد بودید، اما این را که بلد نبودید تا این دو حکایت را با هم مقایسه کنید، یعنی با روش ادبیات تطبیقی شباهت ها و تفاوت ها و نشانه های آن ها را در کنار هم بگذارید و قیاس کنید.

می فرمایید که؛ این یکی را نیز می دانستید و نیازی به  این  همه اظهار فضل نبود.

عرض می کنم : آیا این را نیز می دانستید که در فوتبال لیگ برتر تیم هایی که بیشترین پول ها را خرج کرده اند ، بدترین نتیجه ها را گرفته اند؟

البته که می دانستید، تازه علاوه بر آن می‌توانید بگویید که بازیکنان گران قیمت و فوق ستاره ، از رد و بدل کردن چند تا پاس ساده و کنترل معمولی توپ هم عاجزند چه رسد به سانتر کردن و ضربۀ ایستگاهی و گل زدن ! چه پر توقع! فوتبالیست فوق ستارۀ میلیاردی مگر جوان گمنام است که بخواهد در زمین بدود و تلاش بکند و گل بزند! و شادی گل خبرساز بکند؟ او به مرتبۀ استادی رسیده است و حالا باید با متانت و وقار تمام بازی کند و در زمین قدم بزند و به فکر سلامت و ابهت خودش باشد.

خوانندۀ عزیز تا این جایش را هم شما می دانید و هم من می دانم. اما آیا آن کسی که مثل ریگ بیابان برای این فوتبال پول خرج می کند اوهم این چیزها را می داند؟ آیا او از ادبیات تطبیقی خبر دارد؟ یعنی می تواند حکایت آن طوطی استاد و آن مرغ تخم طلا را باهم مقایسه کند و از آن پند بگیرد به این خوبی که ما نوشتیم و خواندیم و پند گرفتیم؟

 

 

 

 

 

 

 

 



06 مهر 1391 954 0

مجبورند داوطلب بشوند!( طنز - روزنامه تهران امروز)

 

 

حالا که به سلامتی و میمنت، مدرسه ها باز شده است و دانش آموزان و معلمان خوشحال و خندانند ، از جناب " تعلیم و تربیت " دعوت کردیم که با ما مصاحبه کنند.

- این ابتکار نظام 6.3.3 از کجا آمد؟

- از آینده نگری، به هر حال هر کس که تجربۀ مدیریت کلان دارد می داند که کوه به کوه نمی رسد ولی مدیریت کلان به لیگ برتر فوتبال می رسد. ما داریم برای آیندۀ شغلی خودمان تمرین می کنیم. فردا که مدیر یکی از باشگاه های لیگ برتر شدیم می بینید که این 6.3.3چقدر کارآیی دارد. در سال های آینده شاید تصمیم بگیریم که برای تقویت خط هافبک در نظام تعلیم وتربیت ، شیوۀ 3.6.3 را پیاده کنیم. به   هر حال یادتان باشد که تعلیم و تربیت نیازمند پویایی است و ما نباید اجازه بدهیم که تیم های دیگر، سیستم بازی ما را حدس بزنند.

- ماجرای کمک های داوطلبانۀ مردمی به مدارس از چه قرار است؟

- ما از اولیای دانش آموزان تشکر می کنیم که داوطلبانه به مدرسه ها کمک می کنند، هیچ مدرسه ای حق ندارد کمک های مردمی را به اجبار بگیرد اما روش هایی هست که با ابتکار و هوشمندی طراحی شده و خانواده ها را مجبور می کند که داوطلبانه به مدارس پول بدهند.

مثلا ما برای هزینه های مدرسه مانند پول آب و برق و گاز و تلفن، بودجه ای به مدارس نمی دهیم ، خوب کدام خانواده است که بخواهد فرزندش در مدرسۀ بدون آب و برق درس بخواند. یا اگر میز و نیمکت مدرسه فرسوده شد و شکست ، این دیگر مشکل ما نیست مشکل دانش آموزان و اولیاست ، یا داوطلبانه پول می دهند و میز و نیمکت می خرند و یا داوطلبانه روی میز ونیمکت شکسته ، دانش می آموزند و آیندۀ روشن خود را رقم می زنند.

- اگر با تمام این ابتکارها باز هم کسی داوطلب نشد ؟

- مجبورند داوطلب بشوند، این روش آزمایش خود را پس داده است. سال ها پیش تصمیم گرفتیم که عده ای از خانواده ها به جای استفاده از امکانات تحصیل رایگان، داوطلب بشوندو هزینۀ تحصیل فرزند خود را بپردازند. مدرسه های غیر انتفاعی ساختیم اما داوطلبان چندان زیاد نبودند که به صرفه باشد.

مدرسه های معمولی را منحل کردیم و به حداقل رساندیم، کلاس ها را ارتقا کمّی دادیم و در هر کلاس چهل ، پنجاه دانش آموز گنجاندیم. این کلاس های شلوغ آن قدر بانمک و پر نشاط است که بیا وببین!

مثل کلاس های خلوت مدرسه های کشورهای دیگر نیست که ملال آور باشد ، پر است از خنده و بازی و هیاهو و روحیه سازی برای معلم و دانش آموز.

دیگر گذشت آن روزگاری که در هر خیابان و محله ای چند تا مدرسۀ دخترانه و پسرانه بود و بچه ها تا چهار قدم بر می داشتند به مدرسه می رسیدند.

حالا هم دانش آموز و هم والدین ناگزیرند تحرک داشته باشند و برای پیدا کردن یک مدرسه چندین فرسنگ راه بروند.

خوب آن هایی که این مقدار تحرک و پی گیری و صبوری ندارند، داوطلبانه می روند به مدرسه هایی که نزدیک منزل شان است و البته پولش را هم می پردازند.

- این مدرسه ها چند نوع است؟

- بسیار متنوع است ، با نام های مختلف اما با یک وجه اشتراک که آن هم پرداخت وجه نقد است برای تعلیم و تربیت و آینده سازی دانش آموزان.

- دربارۀ مازاد شدن معلمان هم توضیح بفرمایید!

- این موضوع البته بسیار پیچیده است و حتی گاهی خیلی با نمک می شود ، چون هم معلم مازاد داریم، هم کمبود معلم داریم ، هم معلم های بازنشسته را دعوت به کار می کنیم، هم معلمان شاغل را زودتر از موعد بازنشسته می کنیم، هم دانشگاه تربیت معلم را تعطیل می کنیم ، هم دانشگاه فرهنگیان تأسیس می کنیم، به هر حال آنقدر تنوع هست که حوصله مان سرنرود.

 



03 مهر 1391 824 0

دانشجویان ناگزیر (روزنامه جام جم)

 

 

همه باید درس بخوانند،  این روزها که جنب و جوش مدرسه و دانشگاه آغاز شده است می‌توانیم در اهمیت و صحت این سخن تأمل کنیم.

همه باید درس بخوانند ، اما وقتی از مرحلۀ آموزش عمومی بگذریم و به مرحلۀ آموزش عالی برسیم ، با این پرسش مواجهیم که آیا همه می توانند درس بخوانند؟

این " می توانند" دربارۀ توانایی مالی یا امکانات تحصیل در نقاط مختلف کشور نیست ، بر فرض روزی برسد که تحصیلات دانشگاهی در تمام کشور رایگان بشود و حتی برای دانشجویان امتیازات خاص و حقوق و مسکن و بیمه و وام های بلاعوض در نظر گرفته شود، باز هم این پرسش مطرح است که آیا همه می‌توانند از عهدۀ تحصیلات دانشگاهی برآیند؟

" می‌توانند" یعنی قدرت استنباط و تحلیل مفاهیم ، یعنی تمرکز و دقت ، یعنی علاقه به مطالعه و نوشتن، یعنی شوق آموختن و کشف ، یعنی توانایی استدلال و حل مسئله ها، یعنی چشم پوشی از جاذبه های معمول زندگی وترجیح علم آموزی بر بسیاری از تمایلات دیگر.

اما پیوستگی میان بازار اشتغال و مدرک دانشگاهی، شرایطی فراهم آورده که همگان، بدون توجه به توانایی و علاقه شان، از تحصیلات عالی ناگزیرند.

نه تنها جوانان جویای کار ، بلکه  شاغلان میانسال و حتی سالخورده، خود را ناگزیر می بینند که به دانشگاه بروند و مدرک دانشگاهی بگیرند تا موقعیت شغلی خود را تثبیت کنند و ارتقاء دهند.

بسیاری از ادارات و مراکز اقتصادی نیز ، کارکنان خود را به اجبار به دانشگاه می‌فرستند و برای شان خط و نشان می‌کشند که اگرمدرک دانشگاهی نیاورید از کار بیکار می‌شوید.

این مجموعۀ پرشمار از دانشجویان ناگزیر و بی علاقه به تحصیلات دانشگاهی،یعنی جوانان جویای کار و نه جویای دانش، و شاغلان جویای مدرک، شرایطی ناگوار  را بر دانشگاه و کلاس های درس تحمیل می‌کنند و کلاس درس را به معرکۀ جدال و چانه زنی برای کم تر درس خواندن و تخفیف گرفتن، تبدیل می‌کنند.

در چنین فضایی ، استاد مطلوب کسی است که کتاب های کم حجم تری معرفی کند، بعد کتاب به جزوه ای مختصر بدل می‌شود و در برخی موارد همان جزوه مختصرنیز با یک روش شگفت جایگزین می شود؛ تعدادی سئوال همراه با پاسخ که مثلا یک سوم آن ها همان سئوالات امتحان پایانی است.

خرید و فروش مقاله های پژوهشی، خریدو فروش پایان نامه، نمره دادن برای حضور در کلاس، تحصیلات دانشگاهی بدون مراجعه به کتابخانه و بسیاری  شگفتی ها و شعبده هایی از این دست، حاصل این اندیشۀ نادرست است که همه می‌توانند از عهدۀ تحصیلات عالی برآیند و از آن عجیب تر این اجبار غیرمنطقی که همگان باید مدرک دانشگاهی بگیرند تا شغلی داشته باشند یا مدرک بگیرند فقط برای آن که شغل فعلی شان را از دست ندهند.

گسیل کردن جویندگان کار و اعتبار اجتماعی به کلاس های دانشگاه، موجب می‌شود که در کلاس، فضای درس و بحث و تحلیل و استدلال کمرنگ شود و اغلب دانشجویان (جویندگان مدرک و کار) درپی ساده ترین راه برای نمره گرفتن و رسیدن به مدرک باشند.

در چنین فضایی ، روال معمول تدریس دانشگاهی با مقاومت مواجه می شود، معرفی کتاب برای مطالعۀ بیشتر، طرح پرسش های چالشی، گفت و گو و اظهار نظر و مباحثه و حتی تلاش استاد برای تدریس کامل واحد درسی ، این ها در نظر جویندگان مدرک و کار همگی موانع رسیدن به نمره و مدرک است .

در چنین فضایی است که پرسش های دانشجویان ، غالبا نه دربارۀ درس و منابع مطالعاتی است بلکه درخواست مجوز غیبت از کلاس، درخواست حذف هرچه بیشتر از متن درس و تعیین بخش های مهم کتاب برای مطالعه تا وقت دانشجوبرای مطالعۀ بقیۀ کتاب تلف نشود! وازهمه عجیب تر و فراگیرتر بیان این نکته است که؛ ما فرصتی برای درس خواندن نداریم!

 

 

 

 

 

 

 

 



03 مهر 1391 769 0

صدر عالم

این شعر را در ستایش رسول گرامی اسلام سروده ام ،درود خدا بر او و خاندان پاک او

 

صدر عالم است جای او

خلق ماسوا برای او

 

روشنان هفت آسمان

زیر سایۀ لوای او

 

جان عالم است مصطفی

جان عالمی فدای او

 

جاودانه شد هرآن که شد

در مسیر حق فنای او

 

آشنای جان عاشقان

عطر نام آشنای او

 

رحمت خداست بهر خلق

رحمت است راه و رای او

 

کهکشان پاکدامنان

در سلاله و نیای او

 

شاهد کمال خلقت است

آن جمال دلربای او

 

لحظۀ شکفتن گل است

خندۀ گره گشای او

 

کودکی یتیم بود و شد

سرپناه او خدای او

 

شد پناه عالمی رسول

مأمن بشر ولای او

 

سایۀ بهشت جان کجاست

جز پناه دست های او

 

جوشش زلال چشمه ها

در کلام با صفای او

 

هم شفیع هر دو عالم است

هم، رضای حق رضای او

 

مقتدای عاشقان علی ست

مصطفاست مقتدای او



01 مهر 1391 736 0

" بی برگ "

 

باددرباغ گل ها وزان است

برگِ گل زیرپای خزان است

بلبل خوش نوا لب  فروبند

زاغ در باغ گل نغمه خوان است

     ***** 

باغ چون میزبان خزان شد

جلوه ای ازجمالش عیان شد

برگ،رقصان زِپیدایی رنگ

گرچه زیبایی گل نهان شد

     *****

سرفرازان درختان بی برگ

بربساطی پر از برگ رنگین

درشگفتم از این بزم خاموش

ازسکوتی چنین سردوسنگین

     *****

برگ بازیچه‌ی دست باد است

همچنان  ایستاده  درختان

گرچه‌‌ پایان برگ است‌پاییز

رویشِ باغ را نیست پایان

 



31 شهریور 1391 1118 0

آزادی بیان خارجی و پیشرفته

 

 

آدمیزاد تا وقتی که بچه است عقلش به خیلی چیزها قد نمی دهد. با این که هی کنجکاوی می‌کند و می‌خواهد از همه چیز سر در بیاورد، اما بزرگترها گاهی به جای پاسخ دادن به بچه ها، می‌گویند: وقتی بزرگ شدی این چیزها را می فهمی.

زمانی که من بچه بودم یک بار در محله مان، غوغایی برپا شد، چهار پنج نفر از آدمهایی که در آن روزگار به جاهل محله مشهور بودند، وسط خیابان به جان هم افتاده بودند و عربده می‌کشیدند و فحش های چارواداری و خط قرمزی به هم می‌دادند.

چند نفر آدم حسابی و آبرومند خواستند که در آن معرکۀ جاهلان دخالت کنند و با نصیحت و ریش سفیدی ، غائله را ختم کنند.

 اما چشم تان روز بد نبیند، همین که وارد معرکه شدند، عربده ها و فحش ها نصیب خودشان شد.

 گفتند : قباحت دارد این جا زن و بچه و ناموس مردم هستند، اما جاهل ها همان حرف های خط قرمزی را دربارۀ زن وبچه و ناموس مردم گفتند.

گفتند : پاسبان خبر می کنیم ! 

مضمون فحش ها عوض شد و پاسبان ها را هدف گرفت.

چه دردسرتان بدهم تا رسیدن پاسبان ها و دستگیری جاهل ها ، بساط عربده و فحش برپا بود و هر لحظه تندتر می شد.

فردای آن روز، فریاد روزنامه فروش دوره گرد این بود: خبرهای داغ، عربده کشی اراذل به علت شرب خمر!

از بزرگترها پرسیدم : اراذل یعنی چه؟

گفتند: یعنی لات ولوت و بیکاره و ولگرد.

پرسیدم: شرب خمر یعنی چه؟

گفتند : زبانت را گاز بگیر بچه! بزرگ که شدی معنایش را می فهمی!

بزرگ که شدم معنای شرب خمر را در کتاب لغت خواندم، اما چون انقلاب شده بود ، شکر خدا مصداق شرب خمر مفقود بود و بساطش علی الظاهربرچیده .

ای خوانندۀ عزیز اگر خیال کردی که حرف من بر سر آشکار و نهان پیاله نوشی است ، با همان خیالات خودت خوش باش! حرف من بر سر این است که آن عربده کشی ها و فحش های جاهلان محل، که مردم خیال می کردند، بد است و بی تربیتی است و قباحت دارد، یک جور آزادی بیان بوده آن هم نه آزادی بیان معمولی و جهان سومی، بلکه آزادی بیان خارجی و پیشرفته!

این دیگر، شرب خمر نیست که معنایش در کتاب لغت باشد و مصداقش دربطری هایی دور از جناب  ،با نقش کلۀ سگ! این آزادی بیان خارجی است که معنایش را رسانه های خارجی برای مان تفسیر می کنند و مصداقش ،عربده کش هایی هستند که آن رسانه ها قدرشان را می دانند وبه جای آن که آن ها را اراذل و لات ولوت بنامند، می گویند که آن ها هنرمند و خواننده و کارگردانند .

روح تان شاد ای جاهلان محلۀ قدیمی من ! ای هنرمندان قدرناشناخته! ای فریادگران و عربده کشان آزادی بیان خارجی!

شما اصلا جاهل نبودید با این که خودتان به این لقب افتخار می کردید.

 چه تواضعی! هنرمندان گمنام و بی ادعا، جاهلان محله های قدیمی  که منادی آزادی بیان بودند و آن همه به فرهنگ بشری خدمت می کردند، اما مردم اجازۀ هنرنمایی به آن ها   نمی دادند.

آه ! دریغا ! کاش آن زمان اینترنت و ماهواره وانواع  ارتباطات  پیدا و پنهان دیگر، برقرار بود تا از میان آن همه عربده ها و فحش‌های دست اول، ناب ترین طرح های هنری برای خوانندگان و فیلم سازان برخوردار از آزادی بیان خارجی کشف و منتشر می شد.

آه ! ای آزادی بیان خارجی و پیشرفته ! تورا چه پیوستگی هاست با آن بطری ها که نشان کلۀ سگ برآن هاست!

 

 

 

 

 



29 شهریور 1391 678 0

آزادی بیان خارجی و پیشرفته (طنز- روزنامه تهران امروز)

 

آدمیزاد تا وقتی که بچه است عقلش به خیلی چیزها قد نمی دهد. با این که هی کنجکاوی می‌کند و می‌خواهد از همه چیز سر در بیاورد، اما بزرگترها گاهی به جای پاسخ دادن به بچه ها، می‌گویند: وقتی بزرگ شدی این چیزها را می فهمی.

زمانی که من بچه بودم یک بار در محله مان، غوغایی برپا شد، چهار پنج نفر از آدمهایی که در آن روزگار به جاهل محله مشهور بودند، وسط خیابان به جان هم افتاده بودند و عربده می‌کشیدند و فحش های چارواداری و خط قرمزی به هم می‌دادند.

چند نفر آدم حسابی و آبرومند خواستند که در آن معرکۀ جاهلان دخالت کنند و با نصیحت و ریش سفیدی ، غائله را ختم کنند.

اما چشم تان روز بد نبیند، همین که وارد معرکه شدند، عربده ها و فحش ها نصیب خودشان شد.

گفتند : قباحت دارد این جا زن و بچه و ناموس مردم هستند، اما جاهل ها همان حرف های خط قرمزی را دربارۀ زن وبچه و ناموس مردم گفتند.

گفتند : پاسبان خبر می کنیم !

مضمون فحش ها عوض شد و پاسبان ها را هدف گرفت.

چه دردسرتان بدهم تا رسیدن پاسبان ها و دستگیری جاهل ها ، بساط عربده و فحش برپا بود و هر لحظه تندتر می شد.

فردای آن روز، فریاد روزنامه فروش دوره گرد این بود: خبرهای داغ، عربده کشی اراذل به علت شرب خمر!

از بزرگترها پرسیدم : اراذل یعنی چه؟

گفتند: یعنی لات ولوت و بیکاره و ولگرد.

پرسیدم: شرب خمر یعنی چه؟

گفتند : زبانت را گاز بگیر بچه! بزرگ که شدی معنایش را می فهمی!

بزرگ که شدم معنای شرب خمر را در کتاب لغت خواندم، اما چون انقلاب شده بود ، شکر خدا مصداق شرب خمر مفقود بود و بساطش علی الظاهربرچیده .

ای خوانندۀ عزیز اگر خیال کردی که حرف من بر سر آشکار و نهان پیاله نوشی است ، با همان خیالات خودت خوش باش! حرف من بر سر این است که آن عربده کشی ها و فحش های جاهلان محل، که مردم خیال می کردند، بد است و بی تربیتی است و قباحت دارد، یک جور آزادی بیان بوده آن هم نه آزادی بیان معمولی و جهان سومی، بلکه آزادی بیان خارجی و پیشرفته!

این دیگر، شرب خمر نیست که معنایش در کتاب لغت باشد و مصداقش دربطری هایی با دور از جناب ،نقش کلۀ سگ! این آزادی بیان خارجی است که معنایش را رسانه های خارجی برای مان تفسیر می کنند و مصداقش ،عربده کش هایی هستند که آن رسانه ها قدرشان را می دانند وبه جای آن که آن ها را اراذل و لات ولوت بنامند، می گویند که آن ها هنرمند و خواننده و کارگردانند .

روح تان شاد ای جاهلان محلۀ قدیمی من ! ای هنرمندان قدرناشناخته! ای فریادگران و عربده کشان آزادی بیان خارجی!

شما اصلا جاهل نبودید با این که خودتان به این لقب افتخار می کردید.

چه تواضعی! هنرمندان گمنام و بی ادعا، جاهلان محله های قدیمی که منادی آزادی بیان بودند و آن همه به فرهنگ بشری خدمت می کردند، اما مردم اجازۀ هنرنمایی به آن ها نمی دادند.

آه ! دریغا ! کاش آن زمان اینترنت و ماهواره وانواع ارتباطات پیدا و پنهان دیگر، برقرار بود تا از میان آن همه عربده ها و فحش‌های دست اول، ناب ترین طرح های هنری برای خوانندگان و فیلم سازان برخوردار از آزادی بیان خارجی کشف و منتشر می شد.

آه ! ای آزادی بیان خارجی و پیشرفته ! تورا چه پیوستگی هاست با آن بطری ها که نشان کلۀ سگ برآن هاست!

 

 



29 شهریور 1391 809 0

اول حرف بزن ! بعد فکر کن! ( نوشته طنز- روزنامه تهران امروز)

 

 

گفته اند که رفتگان از دار دنیا را به نیکی یاد کنید. خداوند رحمت شان کند گذشتگان چه قدر با حوصله بودند و چه صبری داشتند که می گفتند هر چیزی مقدماتی دارد و عجله کار شیطان است، می گفتند: اول اندیشه وآنگهی گفتار.

وقتی فکر می کنم که آن خدابیامرزها برای گفتن همین دوسه تا جملۀ ساده چقدر اندیشه به کار بسته اند دلم به حال شان می سوزد ، کاش بودند و می دیدند که در این روزگار صنعت و سرعت ، آدمیزاد چه قدر پیشرفت کرده است ، به نحوی که اول حرف می زند و بلکه نطق می کند و بعدها اگر فرصت کرد به حرف هایش می اندیشد اگر هم فرصت نکرد که باز هم می رود پشت تریبون بعدی و حرف می زند و سخنرانی می کند یعنی وقتش را برای فکرکردن تلف نمی کند.

یا مثلا علما و دانشمندان قدیم خیال می کردند که آدم باید اول درس بخواند ، بعد امتحان بدهد بعد ادیب و حکیم و متخصص بشود، در حالی که  بشر امروز آن قدر با سرعت پیشرفت می کند که گاهی فرصت درس خواندن ندارد و بدون اتلاف وقت در مدرسه و دانشگاه و بدون سیاه کردن دفتر و تحمل رنج مطالعه و تحقیق، مدرک می گیرد و ادیب و متخصص می شود به چه خوبی! بعد هم در همان دوران جوانی و بلکه نوجوانی صاحب منصب می شود و کمر به خدمت مردم می بندد.

یک نوع پیشرفته تر هم هست که از نظر زمانی صرفه جویی بیشتری دارد و آن به این شکل است که اول آدم شایستگی و تجربه وتخصص احراز مناصب مهم را به نحوی کسب می کند و در مدیریت های کلان مشغول خدمت می شود، بعد در حین خدمت به مردم و وقف تمامی اوقات به ادای تکلیف، برای راست و ریس کردن مدرک وتخصص و بستن دهان یاوه گویان دست به کار می شود.

تا همین چند سال پیش تصور می کردیم که طرح های عمرانی مقدماتی دارد مانند مطالعه و تامین اعتبار و انتخاب پیمانکار و اجرای طرح و در نهایت افتتاح آن، اما سرعت امور کار را به جایی رسانده که می توانیم اول طرح را افتتاح کنیم و آمار و عکس و تبلیغاتش را منتشر کنیم بعد سر فرصت درباره اش مطالعه کنیم و اگر شد اجرایش کنیم ، اگر هم نشد مهم این است که افتتاح شده است.

یک جور جابه جایی در مقدمات و نتایج امور هم هست که البته قابل طرح نیست ولی در برخی ممالک آن طرف اقیانوس ها دور از جان شما رواج دارد، مانند این که از قدیم رسم بر این بوده که ازدواج مقدمۀ لازم و منطقی بچه دار شدن باشد.



28 شهریور 1391 1214 0

چهار راه استانبول در اروپا ( نوشته طنز)

 

 

وقتی شنیدم کشورهای منطقۀ یورو، کفگیرشان به ته دیگ خورده وهمین امروز و فرداست که اتحادیۀ اروپا به زمین گرم بخورد، دلم خنک شد.

 ای کسانی که در صف های ویزای اروپایی ،ساعت ها زیر آفتاب می مانیدو پوست تان برنزه و بلکه زغال می شود ، خوشحال باشید ، که ظالم به سزایش رسید.

ای نورچشمی ها و آقازاده هایی که از شوق خدمت و به محض احساس تکلیف برای مأموریت و تحصیل به آن کشورهای مدیرپرور می روید ، شادی کنید که تحمل غربت تمام شد.

ای مردم صبور و فهیم که  سنگینی بار مسئولیت واحساس تکلیف بر دوش تان نیست تا ناگزیر شوید به سفر اروپایی بروید بلکه در همین سفرها داخلی هم به جای هتل در چادرهای سفری و کنار پارک ها می خوابید، جشن بگیرید که اروپا دارد کن فیکون می شود.

ای روشنفکرانی که خیال می کنید ، غربی ها چارۀ تمام مشکلات را یافته اند، چشمان تان را باز کنید وببینید که چگونه ، منطقۀ یورو درد بی درمان گرفته و در حال احتضار است.

بین خودمان بماند و باد به گوش این اروپایی های متکبر و گنده دماغ نرساند، من برای حل مشکلات اقتصادی آن ها چند راه حل اساسی دارم ،اما هرگز دلم به حالشان نمی سوزد و امکان ندارد که پیشنهادهای سازنده ام را به زبانی بگویم که به کارشان بیاید.

 راه های مقابله با رکود اقتصادی و کارآفرینی و درآمدزایی و رونق بازار و کسب و کار البته چند نوع است، یک دسته آن هایی که در کتاب های علم اقتصاد است و در دانشگاه ها تدریس می شود، که مانند بقیۀ علوم و فنون دانشگاهی ، فایده ای ندارد.

معلوم است که راه حل های من از آن نوع نیست ، روشهایی است که در عمل ، کارآیی شان ثابت شده است ، مثلا

1- ایجاد محدودۀ طرح ترافیک و زوج وفرد و بعد فروش آرم  طرح ترافیک به صورت روزانه و هفتگی و ماهانه و دائمی .

2- بیمۀ همگانی و تکمیلی و طلایی و زمردی و الماسی و یاقوتی و کسر انواع حق بیمه از حقوق مردم و حذف داروها و خدمات پرهزینه از فهرست تعهدات بیمه.

3- پیش ثبت نام برای سفرهای زیارتی و تولید میلیون ها فیش، که مقدمه ای است برای اشتغال میلیونی در امر خرید و فروش و نقل و انتقال ورهن و اجارۀ این فیش ها.

4- ایجاد چندین چهارراه استانبول در تمام شهرهای دنیا، برای دلالی ارز و سکه و درآمدهای حاصل از آن.

5- طراحی انواع وام بانکی و شل و سفت کردن مداوم ضوابط و شرایط وام برای ایجاد بازار بزرگ اشتغال و دلالی در خرید و فروش وام بانکی.

ای خوانندۀ فرهیخته می بینم که ذهن خلاقت را به کار انداخته ای و داری راه حل های ابتکاری دیگری را پیشنهاد می کنی! قدر این نعمت بدان و دانسته هایت را به رایگان در اختیار دیگران مگذار!

 

 

 

 

 



24 شهریور 1391 1049 0

چهار راه استانبول در اروپا ( نوشته طنز - روزنامه تهران امروز)

 

 

وقتی شنیدم کشورهای منطقۀ یورو، کفگیرشان به ته دیگ خورده وهمین امروز و فرداست که اتحادیۀ اروپا به زمین گرم بخورد، دلم خنک شد.

 ای کسانی که در صف های ویزای اروپایی ،ساعت ها زیر آفتاب می مانیدو پوست تان برنزه و بلکه زغال می شود ، خوشحال باشید ، که ظالم به سزایش رسید.

ای نورچشمی ها و آقازاده هایی که از شوق خدمت و به محض احساس تکلیف برای مأموریت و تحصیل به آن کشورهای مدیرپرور می روید ، شادی کنید که تحمل غربت تمام شد.

ای مردم صبور و فهیم که  سنگینی بار مسئولیت واحساس تکلیف بر دوش تان نیست تا ناگزیر شوید به سفر اروپایی بروید بلکه در همین سفرها داخلی هم به جای هتل در چادرهای سفری و کنار پارک ها می خوابید، جشن بگیرید که اروپا دارد کن فیکون می شود.

ای روشنفکرانی که خیال می کنید ، غربی ها چارۀ تمام مشکلات را یافته اند، چشمان تان را باز کنید وببینید که چگونه ، منطقۀ یورو درد بی درمان گرفته و در حال احتضار است.

بین خودمان بماند و باد به گوش این اروپایی های متکبر و گنده دماغ نرساند، من برای حل مشکلات اقتصادی آن ها چند راه حل اساسی دارم ،اما هرگز دلم به حالشان نمی سوزد و امکان ندارد که پیشنهادهای سازنده ام را به زبانی بگویم که به کارشان بیاید.

 راه های مقابله با رکود اقتصادی و کارآفرینی و درآمدزایی و رونق بازار و کسب و کار البته چند نوع است، یک دسته آن هایی که در کتاب های علم اقتصاد است و در دانشگاه ها تدریس می شود، که مانند بقیۀ علوم و فنون دانشگاهی ، فایده ای ندارد.

معلوم است که راه حل های من از آن نوع نیست ، روشهایی است که در عمل ، کارآیی شان ثابت شده است ، مثلا

1- ایجاد محدودۀ طرح ترافیک و زوج وفرد و بعد فروش آرم  طرح ترافیک به صورت روزانه و هفتگی و ماهانه و دائمی .

2- بیمۀ همگانی و تکمیلی و طلایی و زمردی و الماسی و یاقوتی و کسر انواع حق بیمه از حقوق مردم و حذف داروها و خدمات پرهزینه از فهرست تعهدات بیمه.

3- پیش ثبت نام برای سفرهای زیارتی و تولید میلیون ها فیش، که مقدمه ای است برای اشتغال میلیونی در امر خرید و فروش و نقل و انتقال ورهن و اجارۀ این فیش ها.

4- ایجاد چندین چهارراه استانبول در تمام شهرهای دنیا، برای دلالی ارز و سکه و درآمدهای حاصل از آن.

5- طراحی انواع وام بانکی و شل و سفت کردن مداوم ضوابط و شرایط وام برای ایجاد بازار بزرگ اشتغال و دلالی در خرید و فروش وام بانکی.

ای خوانندۀ فرهیخته می بینم که ذهن خلاقت را به کار انداخته ای و داری راه حل های ابتکاری دیگری را پیشنهاد می کنی! قدر این نعمت بدان و دانسته هایت را به رایگان در اختیار دیگران مگذار!

 

 

 

 

 



24 شهریور 1391 818 0
صفحه 3 از 5ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  بعدی   انتها