دفتر شعر

رتبه کنکورو ارتباط آن با علم و معرفت و اخلاق

 

 

تمام نوجوان ما و خانواده های شان ، در چهارسال دورۀ دبیرستان ،نگران کنکور و رتبه های آن هستند. دانش آموز هر درسی که می خواند و در هر آزمونی که شرکت می کند، پیوسته با عددها و نمودارها و مقایسۀ درصدها و رتبه ها مواجه می شود و این رتبه ها هستند که جایگاه او را در خانه و مدرسه و اجتماع بیان می کنند.

براین اساس تمام همت و استعداد او در راه ارتقاء این عددها و رتبه ها صرف می شود.

در رقابت شتابناک تست ها و درصدها و نمودارها ، مجالی برای تفکر و ژرف اندیشی باقی نمی ماند . در کلاس هایی که هدف نهایی آن ارتقاء رتبه و درصد تست هاست، حوصله ای برای بحث های علمی و معرفتی و تحلیل دقیق مباحث نیست.

از معلم و دانش آموز توقع می رود که با شتاب تمام و از کوتاه ترین راه ، مهارت های تست زدن را بیاموزند.

هر سخنی و هر مبحثی ، به غیر از آن چه در ارتقاء رتبه ها و درصدها به کار آید ، بیهوده تلقی می شود و با واکنش سرد دانش آموزان و اعتراض والدین مواجه می گردد.

 این است که مثلا تمام زیبایی هایی که در هزاران رباعی و دوبیتی تاریخ شعر فارسی است کنار گذاشته می شود و همۀ آن چه دانش آموز از دوبیتی و رباعی ،  این گنجینه های معرفت و دانش و اخلاق ، می آموزد خلاصه می شود در یک نکتۀ بی فایده؛ رباعی با هجای بلند آغاز می شود و دوبیتی با هجای کوتاه ، و این میزان آگاهی از آن گنج بی بدیل البته برای تست زدن  کافی است.

به برنامه هایی که برای راهنمایی شرکت کنندگان در آزمون دانشگاه هاست بنگرید و ببینید چگونه در میان آن همه مباحث پیچیده ای که برای تقویت مهارت های تست زدن و بالابردن درصدها ، مطرح می شود، هیچ نشانی از دانش و معرفت و اخلاق نیست و هرچه هست ، تکنیک است و مهارت است و چابکی است والبته رقابتی هولناک ! فقط یک تست درست یا نادرست می تواند رتبۀ شما را جا به جا کند و این یعنی جابه جایی جایگاه و ارزش شما درخانواده و اجتماع و مدرسه و دانشگاه !

 

اگر صاحب رتبۀ برتر باشید، ناگزیر در معرض هجوم رسانه ها و مؤسسات تبلیغاتی قرار می گیرید، تا سهم خود را در این پیروزی مطرح کنند و افزون بر آن براین تصور نادرست دامن بزنند که هوشمندترین و دانشمندترین جوان کشور شما هستید. حالا شما ناگزیرید که علاقه و انتخاب شخصی خودتان را به نفع پسند دیگران کنار بگذارید و مطابق میل آنان و آن چه مرسوم است ، رشتۀ تحصیلی تان را انتخاب کنید.

اما اگر رتبۀ شما چند رقمی باشد، چنان که به هر حال اکثر شرکت کنندگان چنین رتبه ای خواهند داشت، آن وقت باید بار نگاه ها و کنایه های دلسوزانه و یا سرزنش آمیز دیگران را تحمل کنید، ناگزیر می شوید رتبۀ خود را از دیگران پنهان کنید و در تمام سال های آینده با احساس شکست و ناتوانی، به درس و مطالعه و آموزش نگاه کنید.

کتاب های درسی برای شما شکلک در می آورند به شما دهن کجی می کنند که: دیدی نتوانستی از عهده برآیی؟

حتی رشته ای که انتخاب کرده اید، بیش از آن که به دلخواه تان باشد، به انتخاب  عددها و درصدهایی است که سایه اش را همواره بر زندگی و اندیشۀ شما خواهد افکند.

به راستی ، آکندن ذهن جوان از انبوهی فرمول و نکته و عدد و اسم و تاریخ برای آن که از عهدۀ تست زدن برآید و رتبۀ خود را افزایش بدهد چه ثمری دارد؟ این انبوه نکته ها چه نسبتی با دانش و اندیشه و معرفت و اخلاق می تواند داشت؟

آیا تعلیم و تربیت ، هدفی والاتر از بازی با درصدها و رتبه های کنکور ندارد؟ مگر جز این است که آن چه می خوانیم و  می نویسیم ومی آموزیم برای رسیدن به اندیشه و زندگی شایستۀ انسانی است؟

به سال های پایانی دبیرستان و زندگی جوانان ما طی این سالیان و سال های آغازین دانشگاه بنگرید و ببینید، رقابت شگفت و هولناک بر سر رتبه های کنکور ، چگونه آن ها را از اندیشه و زندگی و شادابی لازمۀ سال های جوانی محروم می سازد ومبدل می سازد به دستگاه های حفظ نکته و افزایش سرعت تست زنی که پیوسته نگران درصدهاست ومدام باید پاسخ گوی بازخواست های بی پایان  در خانه و مدرسه و اجتماع باشد.

 

 

 

 

 

 



21 شهریور 1391 760 0

جلسه ترانه

روزهای شنبه ساعت ۱۷در جلسه ترانه در حوزۀ هنری - خیابان حافظ تقاطع سمیه - در خدمت دوستان علاقه مند به مباحث مربوط به ترانه هستم.


20 شهریور 1391 761 0

استاد فوری درشاعری

 

 

شاعری که تازه کار است ، دلش می خواهد که شعرش را برای دیگران بخواند تا آنها درباره اش نظر بدهند. دلش می خواهد که از تجربۀ شاعران دیگر استفاده کند.

شاعردوست دارد  کتاب های مرجع و مجموعه های ارزشمند شعر را مطالعه کند و با نشریات معتبر ادبی آشنا شود و در یک کلام  مشتاق آموختن  و تجربه اندوختن است.

اما پس از مدتی که نامش بر سر زبان ها افتاد و پشت تریبون ها ، شعر خواند و در نشریات شعرش منتشر شد دیگر شاعر تازه کار نیست و شاید دلش بخواهد که استاد بشود. از مزایای مهم استاد شدن در شاعری این است که سروده های استاد نیازی به نقد و ارزیابی ندارد ، دیگر این که در جشنواره ها و محافل بدون ارسال اثر دعوت می شود و از همه مهم تر این که دیگر نیازی به مطالعه ندارد و شاعران تازه کار برای کسب تجربه و دانش اندوزی به او نیازمند می شوند.

در این نوشته چند راه ساده برای رسیدن به مرتبۀ استادی در سریع ترین زمان پیشنهاد می شود.

1- انتشار چند مجموعۀ شعر، تعداد عنوان های کتاب مهم است. محتوای کتاب ، تعداد صفحات آن و حتی ارزش ادبی شعرها ،اهمیتی ندارد فقط تولید شعر و افزودن بر عنوان کتاب ها مهم است.

2- ادارۀ جلسۀ ادبی ، این روش برای استاد شدن بسیار رایج است. یک جلسۀ ادبی در هر جا که ممکن است حتی در منزل خودتان راه بیندازید و آن را اداره کنید تا استاد شوید.

3- بنیان گذاری یک مکتب ادبی تازه، با این شیوه شما به صدر اخبار و تحلیل های نشریات ومحافل ادبی را می یابید و مصاحبه می کنید و استاد می شوید.

4- شرکت در برنامه های تلویزیونی ، اگر به برنامه های تلویزیونی راه پیدا کردید، بی هیچ دردسری استاد می شوید، چون مجریان تلویزیون تمام مهمانان برنامه را ، استاد می نامند.

5- دستگیر شدن، این راه البته کمی خطرناک است اما روشی تضمینی برای استاد شدن در سطح جهانی است. مخالفت کنید و شعرهای آتشین بگویید تا دستگیرتان کنند تا بلافاصله در سطح رسانه های جهانی به رتبۀ استادی نائل شوید. از مزایای این شیوه آن است که در محافل داخلی و حتی در دستگاه های دولتی هم رتبۀ ادبی و علمی و البته نرخ کارتان افزایش می یابد.

6- به بزرگان شعر حمله کنید و اگر زمینه فراهم بود فحش بدهید، بگویید شاهنامه شعر نیست، سعدی ناظم است و شاعر نیست ، و همین طور بگیر و بیا تا روزگار خودمان به نیما و بهار و شهریار و اخوان وبه هر کس که با فحش دادن به او می توان مشهور شد.

بسیاری از نام آوران محافل ادبی با همین روش استاد شده اند.

7- مقدمه نویسی بر کتاب دیگران، با این کار شما بلافاصله به رتبۀ استادی می رسید ،  مقدمه نوشتن بر کتاب دیگران آن  فواید فراوان دارد از جمله آن که صاحب کتاب تا آخر عمر زیر سایۀ حضرت استادی  خواهد بود و هرگز نمی تواند مدعی شما بشود.

8- مرید پروری، هر استادی باید حلقه های متعددی از مریدان را در اطراف خویش فراهم آورد. از میان مریدان یکی را نورچشمی کنید و در تمام مجامع از شایستگی های او سخن بگویید و در تمام داوری ها، آثار او را به هر طریق برگزیده کنید.

مرید داشتن و نور چشمی داشتن از علایم اصلی استادی و پیش کسوتی در شعر است.

9- در فضاهای رسانه ای برای خودتان ، گروه های طرفداران و سینه چاکان بسازید، و میان آنها و مخالفان آتش بحث و جدل برافروزید. با این شیوه همواره در عناوین خبرها مطرح خواهید شد.

10- وقتی به مرتبۀ استادی رسیدید ، دیگر نه شعر بگویید و نه مطالعه کنید و نه درجایی شعر بخوانید، استاد فی الواقع، جهانی است بنشسته در گوشه ای، حتی چندان میلی به سخن گفتن ندارد؛ شاگردان و مریدان شعر می خوانند و استاد تفقدی می فرمایند وگاه از روی عنایت سری تکان می دهند. البته که شأن استاد اجل است از آن که از ایشان توقع برود مطالعه کنند و شعر بخوانند وشعر بسرایند و حرف حسابی بزنندو مطلبی معقول و قابل خواندن و فهمیدن بنویسند!

 



15 شهریور 1391 765 0

برای نوسازی خانه های فرسوده شعر بگویید!

 

 

در یک جلسۀ شعر ، سخنران که از مسئولان شهر است وقتی دید که در جمع شاعران سخن می گوید با اشاره به زلزلۀ اخیر آذربایجان ، از شاعران خواست که با سرودن اشعار برانگیزاننده ، مردم را به نوسازی خانه های فرسوده ترغیب کنند.

انگار مردم تمام امکانات و مقدمات لازم را برای نوسازی خانه هاشان فراهم می بینند و فقط حوصله و انگیزه ای برای نوسازی خانه ها ندارند و اگر چند شعر سوزناک یا حماسی دربارۀ اهمیت نوسازی خانه ها بخوانند، دست به کار می شوند و خانه های گلنگی خود را به کاخ های ضدزلزله بدل می کنند.

یک بار هم از یک مرکز اقتصادی نامه ای برای شاعران فرستاده بودند و در آن از شاعران خواسته بودند که شعرهایی بسرایند و اصناف و بازرگانان را به کاهش نرخ محصولات و خدمات شان ترغیب کنند.

انگار فعالان اقتصادی فقط منتظر شنیدن شعرهای دل انگیزند تا از سود و درآمد خود صرف نظر کنند ودل شان نرم بشود و نرخ ها را کاهش بدهند و بلبل ارزانی را به بوستان اقتصاد فرا بخوانند و به جای مطالعۀ نرخ ارز و سکه و شاخص های بورس، شعر و غزل و دوبیتی بخوانند وبه نغمه های دل انگیز بلبلان گوش بسپارند.

نمونه های دیگری از این دست فراوان است که حوصلۀ مرور آن ها نیست اما یکی از با نمک ترین شان این است که در جمع شاعران طنزپرداز ، یکی از مسئولان از ما پرسید ؛ به نظر شما مهم ترین مشکل مملکت چیست که طنزپردازان باید آن را موضوع کارشان قرار بدهند؟

هر کس به اقتضای احوال و بینش خود چیزی گفت اما هیچ کدام پاسخ مورد نظر ایشان نبود، همه منتظر پاسخ صحیح بودیم  .

خوانندۀ عزیز لابد شما هم منتظر پاسخ آن پرسش بزرگ هستید ، بله ایشان فرمودند که قدرناشناسی مردم ، بزرگترین مشکل مملکت است و طنزنویسان باید با آثار خود از این عیب بزرگ اخلاقی انتقاد کنند و از مردم بخواهند که قدرشناس خدمات مسئولان و نعمات حاصل از آن باشند.

البته انصاف را رعایت کردند و گفتند که ما مسئولان هم یک عیب بزرگ داریم و آن این است که آن قدر مشغول خدمت و انجام وظیفه ایم که مجالی برای ارائۀ گزارش خدمات و فداکاری های خود نداریم و شاید یکی از دلایل قدرناشناسی مردم همین کوتاهی ما در ارائۀ گزارش کارها و خدمات مان باشد.

پس شما طنزنویسان وظیفه دارید که از این پرکاری و تواضع بیش از حد ما انتقاد کنید و با شعرها و نوشته های طنز ، ما و همکاران مان را وادار کنید که به فکر بازتاب اقدامات و خدمات خود برای پیشرفت کشور باشیم.

دوستان عزیز شاعر ! نویسندگان خوش ذوق ! طنزپردازان گرامی! اینک که با وظایف و اهداف شعر و ادبیات و طنز آشنا شدید ، دیگر بهانه ای برای کم کاری و انزوا ندارید این همه موضوع مهم روی زمین مانده  که چشم انتظار شعرها و نوشته های شماست؛ از نوسازی خانه های فرسوده تا آلودگی هوا، از گرانی کالاها و خدمات تا بیکاری جوانان تحصیل کرده ، اما از تمام این ها مهم تر همان قدرناشناسی مردم است از یک سو و تواضع و خفض جناح مسئولان در ارائۀ گزارش کار از دیگر سو ، که چشم به راه قلم شاعران و ادیبان و طنزنویسان است .

بفرمایید قلم را بردارید و گزارش خدمات و بیلان کار مسئولان را موزون و مقفا وخیال انگیز و دل نشین بسرایید و برگ های زرینی بر تاریخ ادب فارسی بیفزایید.

 

 

 



12 شهریور 1391 793 0

در ستایش ریش و سبیل

 

 

 

زد رو صورت جوونه ریش و سبیل

اعتبار جوونه ریش وسبیل

 

من می دونم که گاهی می ارزه

قد پول یه خونه ریش وسبیل

 

گاهی اندازۀ طلاس نرخش

قیمت زعفرونه ریش و سبیل

 

ارزشش بیشتر از ایناس آره داش

فکر نکن که گرونه ریش وسبیل

 

بحث ارزش که شد باهاس بدونی

ارزشی کو بدون ریش وسبیل

 

ریش و ارزش برادرای همن

خودش اینو می دونه ریش و سبیل

 

اعتبار مدیر کل از ریش

کارمند نمونه ریش و سبیل

هرکی ریش وسبیل داشت برده

یله و پهلوونه ریش و سبیل

 

اگه گاهی خطا ازت سرزد

می شه واسه ت بهونه ریش و سبیل

 

سند و ضامن و اینا نمی خواد

ضامن صد تا خونه ریش و سبیل

 

جوهر مرد و زن از اینجا جداس

صولت مرد خونه ریش و سبیل

 

شونه زد ریخت رو شونه زلفاشو زن

می شکنه صدتا شونه ریش و سبیل

 

ریش مردونۀ درست درمون

مردی قصه س بدون ریش و سبیل

 

مثل بارون از اون بالا بالاهاس

هدیۀ آسمونه ریش و سبیل

 

از شقیقه شروع می شه تا پایین

می رسه زیر چونه ریش و سبیل

 

نه! نگو ریش بزی و پرفسوری

نه! نه این و نه اونه ریش و سبیل

 

ریش کامل سبیل مردونه

که بگی آویزونه ریش و سبیل

 

که بخواد زهرۀ طرف آب شه

که بگی خون چکونه ریش و سبیل

 

نه از این ریشای اواخواهری

مدل دخترونه ریش و سبیل

 

نه داداش! هیبتی که مردونه س

واسه مردا نشونه ریش و سبیل

 

اگه ریشت دراز شد نزنش

بذارش تا بمونه ریش و سبیل

 

همه جا رو بزن ولی جون داش

نزنی تیغ به جون ریش و سبیل



03 شهریور 1391 10198 1

ترجمه شعر آذربایجان من

 

سر است برای ایران آذربایجان من

سر ایران پاینده و زنده باد

در روزهای پیش رو، شاهد روزهای روشن باشد

با سربلندی و روسفیدی

 

دلم لرزید هنگامی که زمین لرزید

دلم مجروح و چشمانم اشکبار است

آذربایجان ای سرافراز، سر ایران

تا دنیا باقی است سربلند باشی

 

سخنانم را با اشک هایم درآمیخته ام

تا به برادرم سر سلامتی بگویم:

خانۀ تو خانۀ من است برادر

خانه ات که فروریخت، دنیا بر سرم فروریخت

 

آذربایجان ای سرزمین مردانِ مرد

این روزها می گذرد و زخمهایت التیام می یابد

از این روزهای سیاه سربلند می گذری

و سیاهی بر دل های سیاه خواهد ماند

 



02 شهریور 1391 1036 0

در اندوه زلزلۀ آذربایجان

آذربایجانیم

 

ایرانین باشیدی آذربایجانیم

ایرانین باشی وار اولسون ساق اولسون

آق گونلری گؤرسون گلن گونلرده

باشی اوجا اولسون اوزی آق اولسون

 

اوره گیم تیتره دی یئر تیترینده

اوره گیم یارالی گؤزلریم یاشلی

ایرانین اوجا باشی آذربایجان

دنیا وارکن قالاسان اوجا باشلی

 

سؤزلریمی قاتمیشام گؤز یاشیما

باش ساق لیغی وئرمگه قارداشیما

سنین اوین ،منیم اویمدی قارداش

اوین اوچدی دنیا اوچدی باشیما

 

آذربایجان ،مرد اوغوللار دیاری

گئچر بو گونلرده ،یارون ساقالار

اوزی آق چیخارسان قارا گونلردن

قارا اورکلره قارانلیق قالار

 



02 شهریور 1391 736 0

عرب ستیزی ،شعبده ای عوام فریبانه

 

 

من دچار توهم توطئه نیستم ، بلکه به آن یقین دارم . حاکمان مستبد و نادان امارات ، مدعی مالکیت جزایر سه گانۀ ایران می شوند و این دستاویزی است برای دمیدن در آتش اختلافات نژادی و گسترش نفرت علیه مردم عرب که چند صد میلیون هستند و در دهها کشور عربی و غیر عربی زندگی می کنند.

شیوخ سرسپرده به سلطه گران غربی، دربارۀ نام خلیج فارس ، ترهات می بافند و داعیۀ ابلهانۀ ایشان بهانه ای است برای زنده کردن تعصبات بی پایه ای که حاصلی جز ایجاد بدبینی نسبت به مردم کشورهای حاشیۀ خلیج فارس ندارد.

ای میل های حساب شده ای در حجم انبوه منتشر می شود که در آن هزینۀ سفرهای عمره و تمتع ایرانیان برآورد شده و با تصاویری از کاخ های سلاطین سعودی همراه است و در کنار آن تصاویری از کودکان فقیر ، و بعد این پیام که چرا این پول های گزاف باید به جیب آل سعود برود ؟

گویا از میان این همه سفرهای سیاحتی و تفریحی به کشورهای دیگر که بسیاری از آن ها ملازم مناهی واسراف های فراوان است فقط همین سفرهای عمره و تمتع، که برای عبادت خداست ،آن قدر هزینه دارد که برای دل سوختگان فقرا !تحمل ناپذیر است.

پیامک ها و ای میل های متعددی در سطح وسیع منتشر می شود با عنوان " آیا می دانید؟" که به ظاهر سخنی علمی و تاریخی را بیان می کند ؛ مثلا : آیا می دانید که کلمۀ غذا در عربی به معنای ادرار شتر است و عرب ها این کلمه را در زبان ما به جای کلمۀ خوراک ، جایگزین کرده اند؟

البته سازندگان این پیام ها می دانند که عوام ،بدون مراجعه به منابع معتبر و حتی بدون لحظه ای تأمل، یاوه هایی از این دست را می پذیرند و منتشر می کنند.

حاصل این نفرت پراکنی آن است که گزارشگرفوتبال در تلویزیون ، با هیجان تمام فریاد می زند: همین که عرب ها را شکست بدهیم خوشحالیم حتی اگر تیم ما به مرحلۀ بعد صعود نکند!

یعنی یک مسابقۀ فوتبال که با تمام اهمیتش به هر حال فقط یک بازی و رقابت ورزشی است تبدیل می شود به صحنۀ رویارویی قومی و نژادی و در فضای استادیوم شعارهای شرم آوری شنیده می شود که مایۀ سرافکندگی است.

آن پیامک ها و ای میل ها البته در محدودۀ ضدیت با اعراب باقی نمی ماند و با فضای ذهنی خاصی که مهیا شده است گستاخی را به جایی می رساند که دربارۀ تاریخ اسلام و زندگی پیامبر اکرم ، درود خدا بر او، و حتی وقایع عاشورا ، یاوه می بافد و به خورد عوام الناس فریفتۀ تعصبات نژادی می دهد که : ای فرزندان کوروش ! و ای پاک نژادان آریایی ! چه نشسته اید که عرب ها دین و فرهنگ و تاریخ و زبان شما را دگرگون کردند!

در این شعبدۀ عوام فریبانه ، کسی به این نکته نمی اندیشد که سخن گفتن از نژاد و زبان خالص آن هم در این روزگار ارتباط و در آمیختگی اقوام و زبان ها، چقدر بی پایه است؟

در این شعبدۀ عوام فریبانه ، چند صد میلیون مردم عرب زبان ، با نژادها و ملیت های مختلف و با عقاید و ادیان گوناگون ، به عنوان یک شخصیت حقوقی شناخته می شود که مسئولیت رفتار و گفتارهر فرد آن به عهدۀ تمامی اعراب است؛ اگر یک فوتبالیست تمارض کرد گزارشگر می گوید : عرب ها ناجوانمرانه بازی می کنند.

اگر یک سلطان مستبد ، حماقت کرد و مدعی مالکیت جزایر ایرانی شد: رسانه ها می گویند که :عرب ها به خاک ایران طمع کرده اند.

اگر...

 نمونه های دیگر را همگان می دانیم ! اما روی دیگر این شعبده آن جا نمایان می شود که همان سازندگان پیامک ها و ای میل های به ظاهر تاریخی و علمی کشف می کنند که ؛کوروش آریایی ، منجی قوم یهود بوده است ! و چه پیوندهای دیرینی میان ما و آن هاست و جمعیت دوستی ایرانیان واسرائیلیان ! تشکیل می دهند و پیام ها و ای میل های دوستانه و عاشقانه می فرستند و دل می دهند و قلوه می ستانند!

باری ، دم خروس هم البته کمابیش بیرون زده است و آن این نکتۀ بدیع است که از میان این همه روشنفکر مقیم داخل و خارج ، حتی یک نفر نیست که در این باب سخنی بگوید و بفرماید که زبانم لال بر دامن کبریای اشغالگران نژاد پرست صهیونیست غباری نشسته است!

با آن که یکی از ویژگی های مشترک جریان های روشنفکری در جهان ، مخالفت با تعصبات نژادی و رویارویی با اشغالگری و جنگ افروزی صهیونیست هاست .

چنان که در دوران پیش از انقلاب ، جریان های روشنفکری ما نیزاغلب چنین موضعی داشتند. شگفتا که اکنون ، روشنفکری ما ملازم است با سکوت در برابر این موضوع و گاه حتی همراهی و همدلی با صهیونیست ها مظلوم! و البته مخالفت متعصبانه با اعراب و پای فشردن بر عصبیت های قومی و مفاخره کردن به زبان پیراسته  و نژاد پاکیزه و چه مایه مالیخولیای دیگر!

 

 



29 مرداد 1391 997 0

که گریه خندد به قصۀ ناتوانی من ( طنز در شعر مهرداد اوستا)

 

 

چو روز بار سفر ببندد دلم چه شب ها چنین پسندد

که خنده گرید که گریه خندد به قصۀ ناتوانی من

(راما، صفحه144)

 

 سروده های استاد مهرداد اوستا با زبانی شکوهمند فراهم آمده  و نیز ژرفای اندیشه و گستردگی دانش آن بزرگمرد، شعر را چنان فرازمند می سازد که خواننده کمتر گمان    می برد که در میان این ابیات فاخر با ظرافت طنز رویارو شود.

اما اندیشۀ کمال جویانه ای که در سروده های اوست ، وقتی در برابر واقعیت ها ناخوشایند و نیز در برابر داعیه های پوچ و فریبنده قرار می گیرد فضایی متناقض و مضحک پدیدار می شود و شاعر گاهی با گزندگی بیان طنزآمیز ، ناخرسندی خویش را از این مضحکۀ تلخ، بیان می کند.

  این چند بیت را از شعری نقل می کنم که در سال 1350 سروده شده و بیانگر اوضاع آن روزگار است:

شب در آن عرصۀ طراران ، دل تا نگریست

با یکی دیده بخندید و دگر دیده گریست

چه همی دیدم دوشینه ، ندیدستی اگر

نیم عمر تو هبا، نیمۀ دیگر هدری ست

با این سر آغاز ، انتظار داریم که خبری مهم یا تصویری دل انگیز درپی بیاید، اما آنچه در ادامۀ قصیده وصف می شود برخلاف این تصور ، مجلسی است پر از معاصی و مناهی و نمایشی است از عیاشی و بی شرمی:

تا چه دیدستم ؟ پر ولوله از لولی مست

بزمکی گفتی عشرتگه حورا و پری ست

...                                        

زنکی چند پسرباره و محتال چنانک

یک زدیگر بربوده سبق از بد گُهری ست

...              

طرفه رندی دو سه زنباره و کودک باره

خیره در پرده هم ار گویم از پرده دری ست

زیر آن میز نهان بازی آن ساق سپید

همره پای فلان مردک و دست دگری ست

تحفۀ غرب گروهی دوسه ، هر یک به منش

مظهر بیهدگی ، پردگی بی ثمری ست

پس از توصیف آن مجلس خوش گذرانی ، اشاره می کند که اینان نه از فرنگ آمده و مسافرند بلکه از مردم همین سرزمین هستند.

در بیت های بعدی ، وصف وضعیت ناهنجار اهالی آن مجلس با طنزی گزنده و نافذ ادامه می یابد:

تاش بی منت دامن بتوان دست زدن

عاری از دامن و پیرایۀ دیبا و زری ست

بو که دامان عفافش نشود آلوده!

پرده ای نی که بر او بر به نیاری نگریست

میهمان هر که مر او راست بدان خوانچۀ سیم

طرفه بی ریب و ریا ، میوگکی ماحضری ست

ظرافت سخن و نیش طنز بی نیاز از توضیح است تنها به این نکته بسنده می کنم که در آن معرکۀ گناه، حسن تعلیل برای بیان عریانی / بو که دامان عفافش نشود آلوده/  تأثیر طنز را مضاعف کرده است.

 در ادامۀ سخن ، نتایج این بی شرمی در کامجویی را با تلخی و استهزایی طنز آمیز بیان می کند:

کودکی جز به پدر ، با همه کس ماننده

گر تو از خون خود اورا شمری خواجه ، خری ست

...                          

تو و ننگ پدری کودک از آن دگری

اینت کمتر اثر ای مرد ز کوری و کری ست

اگرش عاطفتی نی ، وگرش هیچ عفاف

نیزش ار نیست وفاداری و عصمت، ددری ست

چون مشامش به دوصد بوی دگر آکنده ست

به جز از بوی تو پیوند تو آسیمه سری ست

دیدی ای غافل افتاده به زندان هوا

آمدی تا به خود آیی به سراپای تو ، ریست؟

***

منجلابی ست جوانان  وطن را، که خرد

ز این بلا ، دستخوش فاجعه و دربه دری ست

(راما، صفحه 234)

 

در سروده ای دیگر همین منجلاب را در ارکان حکومت پهلوی با طنزی خشماگین توصیف می کند:

نهی معروف از این بی هنران واشنوید

امر بر منکر از این بی خبران وانگرید

...                                      

دی سیه بختی امروز شنیدید اکنون

خود از امروز سیه کار فردا نگرید

هنر و دانش و تحقیق ، بدین جشن هنر

رفته بر باد به تقلید اروپا نگرید

"جشن هنر" برنامۀ سالیانه ای بود در شیراز که زیر نظرفرح پهلوی برگزار می شد و برخی بی اعتنایی ها به فرهنگ و ارزش های اعتقادی مردم در آن معرکه، اعتراض های فراوانی را برانگیخت.

در ادامۀ شعر لحن سخن تندتر می شود:

پیر زالی دوسه فرتوت، سناتور و وزیر

زن آزاده ندیدستی اگر ،ها نگرید!

...                                 

دایه دلسوز تر از مادر اگر نشنیدی

شور و غوغای فرح خانم دیبا نگرید

کوری دیدۀ آزادگی و بینش و داد

عدل را خوار و زبون سلسله در پا نگرید

                                                            ( امام حماسه ای دیگر، صفحه 37)

 

در شعری دیگر، با طنزی آمیخته به هجو، شاه را خطاب قرار می دهد:

سزد گر تو ای شاه عبرت نگیری

چنین تا به گرداب غفلت اسیری

...                        

زهی مهتر دودمان رضاخان

که در کشتن و سوختن بی نظیری

...                      

چو الحاد پنهان چو فحشا دریده

به شهوت جوان وبه نیرنگ ، پیری

به فطرت گدایی به خصلت وقیحی

به طینت پلیدی به همت حقیری

درازست دستت به هر ننگ و شادان

که از دودۀ بهمن و اردشیری

عقاب ار زخفاش زاید عقابی

ز کفتار اگر شیر زاید تو شیری

(امام حماسه ای دیگر، صفحه 47)

 

***

گونه ای دیگر از نگاه و بیان طنزآمیز مهرداد اوستا در سروده هایی است که از وضعیت اندوهبار و مضحک انسان سخن می گویند.

در این گونه سروده ها ،بیان طنز ملایم تر و پنهان تر از سروده هایی است که صبغۀ اجتماعی و سیاسی دارند. اما این طنزها ازنظر اندیشه و ظرافت سخن ، نافذترند و خوشبختانه پرشمارتر ، در ادامه نمونه ای چند از این ابیات طنز آمیز را بازمی خوانیم.

***

مرا به دام برد بال اگر که بال من است

که بال صاعقه پرواز من ، وبال من است

...                                        

چو شمع بر سر بالین بخت می گریم

بدین لطیفه که نقصان من کمال من است

( راما، صفحه 65)

" بال" که وسیلۀ اوج گرفتن و رهایی است ،  انسان بد اقبال را به سوی دام می برد ، تمثیل شمع ، برای بیان وضعیت متناقض انسان در میان تراژدی و کمدی است که در مسیر کمال ، ناگزیر از نقصان است.

***

هزار تیر دعا پرگشود و ، بر سر من

فرشته ای که نزد بال مرغ آمین است

( راما، صفحه69)

در این بیت به ظاهر تناسبی میان دعا و فرشته و مرغ آمین برقرار شده، اما نکتۀ طنزآمیز آن جاست که هزار تیر دعا برای شکار مرغ آمین (فرشته) به سوی آسمان پر می گشاید.

***

گفتی مگر به خواب ببینی مرا، بخواب!

ای بخت من بخواب ! که این خواب دیدنی است

(راما ،صفحه83)

این بیت نمونۀ جالبی است از نقش ظرافت سخن در آفرینش طنز، معشوق به طعنه و طنز می گوید : مگر ب خواب ببینی مرا ، و شاعر به جای او با بخت خود سخن      می گوید او را به خفتن فرا می خواند . جملۀ پایانی بیت ،( این خواب دیدنی است) ایهام ظریفی دارد ؛ هم اشاره دارد به دیدن معشوق در خواب و هم به بخت شاعر که به خواب رفته است.

***

به آزرم و جمال و دلفریبی

تو را در دلبری فرد آفریدند

فغان از بردباری تا برآید

غمت را بی هماورد آفریدند

به ناز و دلفریبی تا بر آری

چنین از هستی ام گرد آفریدند

(راما ،صفحه97)

ستایش از جلوه و جمال معشوق ، مقدمه ای است برای بیان این نکتۀ ظریف ، که تمامی این دلربایی و ناز برای آن است که تو، گرد از هستی من برآری ، یعنی مرا نابود کنی!

***

چو شمع خنده نکردی مگر به شام سیاهم

چو بخت جلوه نکردی مگر به موی سپیدم

(راما ،صفحه127)

موقعیت طنزآمیزی که از تجسم این دو تصویر حاصل می شود ، تأمل برانگیز است، معشوق می خندد اما به شام سیاه شاعر، و جلوه ای روشن دارد اما به موی سپید و هنگام پیری او، " بخت سپید" که در مصراع دوم است با " شام سیاه"  در ظاهر تضاد دارد، اما وقتی این بخت سپید بیانگر سفیدی مو و پیری است ، به تیره بختی اشاره دارد.

***

نبیند روی بیداری سحر در آشیان شب

به دیده گر کشندش سرمه از بخت سیاه من

(راما ،صفحه141)

اغراقی است طنزآمیز در بیان تیره بختی ، اگر سرمه ای از بخت سیاه مه به چشم سحر بکشند، هرگز روی بیداری را نخواهد دید! یعنی در طالع این بخت سیاه، نشانی از بیداری نیست.

***

زد به جان راه ، جانان  یار جانی را ببین

در فکن آخر زپایم سرگرانی را ببین

مهربان با هر کسی جز من شد آن نامهربان

مهربانی را نگر نامهربانی راببین

گردش آن چشم مخمورش زمینگیرم کند

بر سر من این بلای آسمانی را ببین

یک زمان شیرین ز گفتارش نیامد کام دل

تلخ کامی را نگر شیرین زبانی را ببین

اشک می گردد به چشمم لیک نتوانم دمی

تا ز مژگان برفشانم ناتوانی را ببین

با همه بی مهری اش چشم امیدم سوی اوست

سست مهری را نگه کن سخت جانی را ببین

(راما ،صفحه145)

تمام ابیات این غزل گلایه ای است طنز آمیز از نامهربانی و بی وفایی معشوق، و خوش خیالی و وفاداری و صبوری یک جانبۀ عاشق .

معشوق با همه مهربان است جز با عاشق وفادار و او ناگزیر می گوید: مهربانی را نگر نامهربانی را ببین! انگار دیگران را و ازجمله خوانندگان شعر را به تماشای این مضحکه و داوری دربارۀ رفتار شگفت معشوق فرا می خواند، این نگاه در تمام ابیات غزل دیده می شود که با تکرار ردیف (را ببین) بیان شده است.

مصراع دوم بیت چهارم ( تلخ کامی را نگر شیرین زبانی را ببین) هم بیانگر وضعیت طنزآمیز شاعری است عاشق و هم اگر نیک بنگریم، بیان شیوایی است از ماهیت طنزنویسی که؛ شیرین زبانی است در عین تلخ کامی.

***

در وصل هم ز رشک دلم می تپد مگر

دست خیال اوست در آغوش دیگری

...                                   

چندان ز بی وفایی تو شکوه سر کنم

تا نگذرد خیال تو یک روز در سری

(راما ،صفحه165)

در بیت نخست ، مضمونی ظریف به بیانی طنزآمیز طرح شده است ، حسادت حتی به هنگام وصال ! آن هم بر این گمان که دست خیال معشوق در آغوش دیگری است !

در بیت بعدی چاره جویی عاشق برای این وسوسۀ خیال ، بیان می شود که متضمن طنزی لطیف است؛ از بی وفایی تو آن قدر شکایت می کنم که هیچ کس خیال تو را در سر خویش راه ندهد.

***

نه چنان هوای رویت گذرد به داغداری

که تطاول نسیمی به چراغ لاله زاری

چه گلی به پیش خاطر شکفد مرا که گیتی

کشدم به دیده از پای اگرم کشید خاری

 (راما ،صفحه183)

در این دو بیت، تیره روزی عاشق با تصاویری تأثیرگذار ترسیم شده است، هوای روی معشوق به دلداری عاشقی داغدار می آید اما مانند نسیمی که برای خاموشی چراغی   می وزد، تناسب میان اجزای بیت بسیار دل انگیز است.

در بیت بعدی تلخی وضعیت طنزآمیز بیشتر است، گیتی اگر خاری از پای عاشق      می کشد آن را به چشم او فرومی برد! در چنین حالتی چه جای شکفتن گل در خاطر اوست؟

***

برای پایان این درنگ شتابان در طنزآوری ها و ظرافت های بیانی  در سروده های استاد مهرداد اوستا چند بیتی از گلایۀ تلخ و طنز آمیز او را از مدعیان دروغین دوستی ، در این جا نقل می کنم :

برون ز یک دو تنم طرفه هست یارانی

کز آشنایی شان دل قرین رنج و عناست

به جز گزافه و تزویر و مکر ، اینان را

نه دوستی ، نه مروت، نه مردمی ، نه وفاست

اگر بیفتم بیمار شکوه آغازند

که مرگ چون تو عزیزی مصیبت است و عزاست

وگر نماید بهبود روی، روزی چند

که ناگزیر زبهبود ، رنج تن فرساست

همی بپرسند از خویش تا چگونه برست

ز دام مرگ ، ببینید این چه مکر و، دهاست؟

وگرنه  شادان ، گویند: او چراست غمی؟

وگرنه غمگن ، گویند شادمانه چراست؟

من آن همای بلند آشیان و اینان بوم

مجال بوم کجا و کجا فضای هماست

(راما ،صفحه219)

 

 

 

منابع:

1- اوستا ، مهرداد :  امام حماسه ای دیگر ،انتشارات حوزۀ هنرو اندیشۀ اسلامی ، تهران ،1359

 2- اوستا ،مهرداد: راما ، مرکزنشرفرهنگی رجا،تهران، 1370

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



27 مرداد 1391 1657 0

خنده بر مضحکۀ زندگی ( طنز در شعر سلمان هراتی)

 

 

طنز در همۀ صورت هایش ، برآمده از نگاه آرمانی به انسان است و از همین جاست که در آثار آرمانگرایانه، طنز بسیار پررنگ ظاهر می شود.

طنز نویس حتی اگر شخصا نگاه آرمانی به انسان و هستی نداشته باشد، در بیان تضادها و مقابله با فریبکاری ، ناگزیر است به نگاه آرمانی توجه کند زیرا  بنای فریبکاری بر اساس این نکته است که ؛وضع موجود، همان وضعیت آرمانی است.

و طنز می خواهد با تاکید بر تضاد میان وضع موجود( واقعیت) با     و ضعیت مطلوب( آرمانی) مضحک بودن ادعای فریبکاران را بیان کند.

در شعرهای سلمان هراتی ، که شاعری آرمانگراست، طنز در خدمت بیان اندیشۀ شاعر است و از این جهت ، بسیار جدی و گاه خشمگین و عبوس است:

کی می توان از سادگی تو گفت

و هم                             

به دریافت خرمهرۀ نوبل نائل آمد

من فرزند مظلوم توام

نه پاپیون می زنم

ونه پیپ می کشم

مثل تو ساده 

که هیچ کنفرانس رسمی او را نمی پذیرد

و شعر من

عربدۀ جانوری نیست

که از کثرت استعمال «ماری جوانا»

دهان باز کرده باشد

(صفحه17)

 

در این گونه بیان، روش های ساده ای مانند ترکیب سازی (خرمهرۀ نوبل) و یا مجاورت های نحوی (شعر من عربدۀ جانوری نیست)

طنز آفرین می شوند این روش ها برای مقلدان فاقد خلاقیت بسیار جاذبه دارد آن گونه که در سال های بعد به ویژه به هنگام التهابات اجتماعی و سیاسی ، متشاعران مقلد به تولید انبوه این گونه شعرها پرداختند.

گونه ای دیگر از نگاه طنز آمیز سلمان هراتی به انسان، هم از نظر موضوع و هم از نظر بیان و زبان ، ظریف تر است:

و دنیایی که

انجمن حمایت از حیوانات دارد

اما انسان

پابرهنه و عریان می دود

و در زکام دفن می شود

برای دنیایی که زیست شناسان رمانتیکش

سوگوار انقراض نسل دایناسورند

دنیایی که درحمایت از نوع خویش

گاو شده است

(صفحه21)

در این گوه طنزها شاعر توانسته است ، تا حدودی فضای فریب و مضحک بودن آن را به نمایش بگذارد اما هنوز ، خود شاعر در یک طرف دعوا ایستاده است و نمی گذارد که مخاطب به تنهایی ، کاشف ظرافت ها و نکته های طنز باشد.

حتی در گونه های ملایم تر نیز حضور پررنگ شاعر به عنوان داور اصلی ، نمود دارد:

و انسانی که

در بزرگداشت جنایت هورا می کشد

و سقوط را

با همان لبخندی که بر سرسره می نشیند

جاهل است

انسانی که کوره راه های مریخ را شناخته است

اما هنوز

کوچه های دلش را نمی شناسد

(صفحه21)

برخی از طنز آوری های سلمان هراتی ، با نگاهی به شیوه های شناخته شده در آثار پیشین است، به نظر من او در این گونه شعرها با مخاطب عام حرف می زند و بر این اساس از روش های مأنوس ذهن ایشان بهره می برد، چنان که در شعر "عید در دو نگاه" استفاده از طرح شعری از نسیم شمال با عنوان " برف فقرا و برف اغنیا" نمایان است:

عید در دو نگاه

نگاه اول

عید «حول حالنا » است

که واجب است بفهمیم

عید، شوقی است

که پدرم را به مزرعه می خواند

عید، تن پوش کهنۀ باباست

که مادر

آن را به قد من کوک می زند

و من آن قدر بزرگ می شوم

که در پیراهن می گنجم

عید، اقتضای سبز شدن است

یا مقلب القلوب!

نگاه دوم:

عید،

سوپر مارکتی است

که انواع خوردنی ها در آن هست

عید،

بوتیکی است

که انواع پوشیدنی ها درآن هست

عید،

ملودی مبارک باد است

که من با پیانو می نوازم

شب به خیر دوست من!

(صفحه210)

 

در شعر نسیم شمال ، قسمت برف فقرا، با این مصراع آغاز می شود:

توی این برف چه خوب است الو آی گفتی!

و قسمت برف اغنیا:

توی این برف چه خوب است شکار آی گفتی!

نظیر این نگاه دوگانه در شعرهای دیگر سلمان هراتی نیز دیده می شود که با بیانی ساده ، تضاد اقتصادی را به تضاد اعتقادی تعمیم داده است و با استهزاء دنیا طلبی ، در انکار اهل رفاه و ثروت سخن گفته است.

اما در میان شعرهای سلمان هراتی ، سروده ای است به نام " من هم می میرم" که از نظر اندیشه ، بیان و به ویژه استحکام ساختاری، نمونه ای ارزشمند در طنزآفرینی است. در این شعر ، شاعر به جای آن که در موضع برتری قرار بگیرد و حاصل نگاه و داوری قطعی خود را به رخ مخاطب بکشد، به عنوان راوی ، خواننده را باخود همراه می کند تا در تجربه ها و دریافت های او سهیم شود:

من هم می میرم اما نه مثل غلامعلی

که از درخت به زیر افتاد

پس گاوان از گرسنگی ماغ کشیدند

و با غیظ ساقه های خشک را جویدند

چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟

این یک بند از شعر است ، و پنج بند دیگر شعر نیز کما بیش با همین ساختار نوشته شده، ابتدا بیان تفاوت مرگ شاعر با مرگ یکی از روستاییان، بعد بیان علت مرگ ، بعد بیان تبعات مرگ آن روستایی و بعد پرسشی که بیانگر نقش آن روستایی در چرخۀ زندگی است.

من هم می میرم

اما نه مثل گل بانو

که سر زایمان مُرد

پس صغرا مادر برادر کوچکش شد

و مدرسه نرفت

چه کسی جاجیم می بافد؟

در هر بند از شعر ، وقتی سخن از تبعات مرگ یک انسان روستایی است، تلخی و گزندگی طنز بسیار تکان دهنده می شود:

من هم می میرم

اما نه مثل حیدر

که از کوه پرت شد

پس گرگها جشن گرفتند

و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را

در ته صندوق ها پنهان کرد

چه کسی اسب های و حشی را رام می کند؟

 تضاد میان " جشن گرگ ها" و اندوه خدیجه که نامزد حیدر است و جهاز جشن عروسی اش را پنهان می کند ، بی اعتباری مضحک زندگی را به تلخی بیان می کند.

در دو بند بعدی نیز این تلخی و گزندگی مضحک ،به زیبایی بیان شده است:

من هم می میرم

اما نه مثل فاطمه

از سرماخوردگی

پس مادر کتری پرسیاووشان را

در رودخانه شست

چه کسی گندم ها را به خرمن جا می آورد؟

من هم می میرم

اما نه مثل غلامحسین

از مار گزیدگی

پس پدرش به دره ها و رودخانه های بی پل

نگاه کرد و گریست

چه کسی آغل گوسفندان را پاک می کند؟

تأمل در این نکته که مرگ روستاییان بیش از هر چیز به علت کمبود امکانات و فقر است، مقدمه ای است برای آن که دریافت عمیقی از طنز در بند پایانی شعر ، حاصل شود:

من هم می میرم

اما در خیابانی شلوغ

دربرابر بی تفاوتی چشم های تماشا

زیر چرخ های بی رحم ماشین

ماشین یک پزشک عصبانی

وقتی از بیمارستان دولتی بر می گردد

پس دو روز بعد

درستون تسلیت روزنامه

زیر یک عکس ۶در۴

خواهد نوشت:

ای آن که رفته ای

چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟

(صفحه198)

ظرافت و ژرفای طنز ، پس از خواندن این بند پایانی نمایان می شود.

اگر روستاییان به خاطر محرومیت و نبودن امکانات درمانی با هر حادثه ای ، تن به مرگ می سپارند، شاعر شهرنشین، زیر چرخ های بی رحم ماشین می میرد، آن هم ماشین یک پزشک عصبانی ، پزشکی که از بیمارستان دولتی برمی گردد.

هم چنین مقایسه میان واکنش اطرافیان روستایی در مرگ انسان ، با مرگ در شهر و" در برابر بی تفاوتی چشم های تماشا"  ، استهزاء مرگ عواطف انسانی در شلوغی شهر است.

پایان شعر نیز با پرسشی است که در پایان تمامی بندها آمده است و اینک در مرگ شاعر شهرنشین، کاستی حاصل از مرگ او را با این پرسش طنزآمیز بیان می کند " چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟"

 



11 مرداد 1391 1001 2

خنده بر مضحکۀ زندگی ( طنز در شعر سلمان هراتی)

 

 

طنز در همۀ صورت هایش ، برآمده از نگاه آرمانی به انسان است و از همین جاست که در آثار آرمانگرایانه، طنز بسیار پررنگ ظاهر می شود.

طنز نویس حتی اگر شخصا نگاه آرمانی به انسان و هستی نداشته باشد، در بیان تضادها و مقابله با فریبکاری ، ناگزیر است به نگاه آرمانی توجه کند زیرا  بنای فریبکاری بر اساس این نکته است که ؛وضع موجود، همان وضعیت آرمانی است.

و طنز می خواهد با تاکید بر تضاد میان وضع موجود( واقعیت) با     و ضعیت مطلوب( آرمانی) مضحک بودن ادعای فریبکاران را بیان کند.

در شعرهای سلمان هراتی ، که شاعری آرمانگراست، طنز در خدمت بیان اندیشۀ شاعر است و از این جهت ، بسیار جدی و گاه خشمگین و عبوس است:

کی می توان از سادگی تو گفت

و هم                             

به دریافت خرمهرۀ نوبل نائل آمد

من فرزند مظلوم توام

نه پاپیون می زنم

ونه پیپ می کشم

مثل تو ساده 

که هیچ کنفرانس رسمی او را نمی پذیرد

و شعر من

عربدۀ جانوری نیست

که از کثرت استعمال «ماری جوانا»

دهان باز کرده باشد

(صفحه17)

 

در این گونه بیان، روش های ساده ای مانند ترکیب سازی (خرمهرۀ نوبل) و یا مجاورت های نحوی (شعر من عربدۀ جانوری نیست)

طنز آفرین می شوند این روش ها برای مقلدان فاقد خلاقیت بسیار جاذبه دارد آن گونه که در سال های بعد به ویژه به هنگام التهابات اجتماعی و سیاسی ، متشاعران مقلد به تولید انبوه این گونه شعرها پرداختند.

گونه ای دیگر از نگاه طنز آمیز سلمان هراتی به انسان، هم از نظر موضوع و هم از نظر بیان و زبان ، ظریف تر است:

و دنیایی که

انجمن حمایت از حیوانات دارد

اما انسان

پابرهنه و عریان می دود

و در زکام دفن می شود

برای دنیایی که زیست شناسان رمانتیکش

سوگوار انقراض نسل دایناسورند

دنیایی که درحمایت از نوع خویش

گاو شده است

(صفحه21)

در این گوه طنزها شاعر توانسته است ، تا حدودی فضای فریب و مضحک بودن آن را به نمایش بگذارد اما هنوز ، خود شاعر در یک طرف دعوا ایستاده است و نمی گذارد که مخاطب به تنهایی ، کاشف ظرافت ها و نکته های طنز باشد.

حتی در گونه های ملایم تر نیز حضور پررنگ شاعر به عنوان داور اصلی ، نمود دارد:

و انسانی که

در بزرگداشت جنایت هورا می کشد

و سقوط را

با همان لبخندی که بر سرسره می نشیند

جاهل است

انسانی که کوره راه های مریخ را شناخته است

اما هنوز

کوچه های دلش را نمی شناسد

(صفحه21)

برخی از طنز آوری های سلمان هراتی ، با نگاهی به شیوه های شناخته شده در آثار پیشین است، به نظر من او در این گونه شعرها با مخاطب عام حرف می زند و بر این اساس از روش های مأنوس ذهن ایشان بهره می برد، چنان که در شعر "عید در دو نگاه" استفاده از طرح شعری از نسیم شمال با عنوان " برف فقرا و برف اغنیا" نمایان است:

عید در دو نگاه

نگاه اول

عید «حول حالنا » است

که واجب است بفهمیم

عید، شوقی است

که پدرم را به مزرعه می خواند

عید، تن پوش کهنۀ باباست

که مادر

آن را به قد من کوک می زند

و من آن قدر بزرگ می شوم

که در پیراهن می گنجم

عید، اقتضای سبز شدن است

یا مقلب القلوب!

نگاه دوم:

عید،

سوپر مارکتی است

که انواع خوردنی ها در آن هست

عید،

بوتیکی است

که انواع پوشیدنی ها درآن هست

عید،

ملودی مبارک باد است

که من با پیانو می نوازم

شب به خیر دوست من!

(صفحه210)

 

در شعر نسیم شمال ، قسمت برف فقرا، با این مصراع آغاز می شود:

توی این برف چه خوب است الو آی گفتی!

و قسمت برف اغنیا:

توی این برف چه خوب است شکار آی گفتی!

نظیر این نگاه دوگانه در شعرهای دیگر سلمان هراتی نیز دیده می شود که با بیانی ساده ، تضاد اقتصادی را به تضاد اعتقادی تعمیم داده است و با استهزاء دنیا طلبی ، در انکار اهل رفاه و ثروت سخن گفته است.

اما در میان شعرهای سلمان هراتی ، سروده ای است به نام " من هم می میرم" که از نظر اندیشه ، بیان و به ویژه استحکام ساختاری، نمونه ای ارزشمند در طنزآفرینی است. در این شعر ، شاعر به جای آن که در موضع برتری قرار بگیرد و حاصل نگاه و داوری قطعی خود را به رخ مخاطب بکشد، به عنوان راوی ، خواننده را باخود همراه می کند تا در تجربه ها و دریافت های او سهیم شود:

من هم می میرم اما نه مثل غلامعلی

که از درخت به زیر افتاد

پس گاوان از گرسنگی ماغ کشیدند

و با غیظ ساقه های خشک را جویدند

چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟

این یک بند از شعر است ، و پنج بند دیگر شعر نیز کما بیش با همین ساختار نوشته شده، ابتدا بیان تفاوت مرگ شاعر با مرگ یکی از روستاییان، بعد بیان علت مرگ ، بعد بیان تبعات مرگ آن روستایی و بعد پرسشی که بیانگر نقش آن روستایی در چرخۀ زندگی است.

من هم می میرم

اما نه مثل گل بانو

که سر زایمان مُرد

پس صغرا مادر برادر کوچکش شد

و مدرسه نرفت

چه کسی جاجیم می بافد؟

در هر بند از شعر ، وقتی سخن از تبعات مرگ یک انسان روستایی است، تلخی و گزندگی طنز بسیار تکان دهنده می شود:

من هم می میرم

اما نه مثل حیدر

که از کوه پرت شد

پس گرگها جشن گرفتند

و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را

در ته صندوق ها پنهان کرد

چه کسی اسب های و حشی را رام می کند؟

 تضاد میان " جشن گرگ ها" و اندوه خدیجه که نامزد حیدر است و جهاز جشن عروسی اش را پنهان می کند ، بی اعتباری مضحک زندگی را به تلخی بیان می کند.

در دو بند بعدی نیز این تلخی و گزندگی مضحک ،به زیبایی بیان شده است:

من هم می میرم

اما نه مثل فاطمه

از سرماخوردگی

پس مادر کتری پرسیاووشان را

در رودخانه شست

چه کسی گندم ها را به خرمن جا می آورد؟

من هم می میرم

اما نه مثل غلامحسین

از مار گزیدگی

پس پدرش به دره ها و رودخانه های بی پل

نگاه کرد و گریست

چه کسی آغل گوسفندان را پاک می کند؟

تأمل در این نکته که مرگ روستاییان بیش از هر چیز به علت کمبود امکانات و فقر است، مقدمه ای است برای آن که دریافت عمیقی از طنز در بند پایانی شعر ، حاصل شود:

من هم می میرم

اما در خیابانی شلوغ

دربرابر بی تفاوتی چشم های تماشا

زیر چرخ های بی رحم ماشین

ماشین یک پزشک عصبانی

وقتی از بیمارستان دولتی بر می گردد

پس دو روز بعد

درستون تسلیت روزنامه

زیر یک عکس ۶در۴

خواهد نوشت:

ای آن که رفته ای

چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟

(صفحه198)

ظرافت و ژرفای طنز ، پس از خواندن این بند پایانی نمایان می شود.

اگر روستاییان به خاطر محرومیت و نبودن امکانات درمانی با هر حادثه ای ، تن به مرگ می سپارند، شاعر شهرنشین، زیر چرخ های بی رحم ماشین می میرد، آن هم ماشین یک پزشک عصبانی ، پزشکی که از بیمارستان دولتی برمی گردد.

هم چنین مقایسه میان واکنش اطرافیان روستایی در مرگ انسان ، با مرگ در شهر و" در برابر بی تفاوتی چشم های تماشا"  ، استهزاء مرگ عواطف انسانی در شلوغی شهر است.

پایان شعر نیز با پرسشی است که در پایان تمامی بندها آمده است و اینک در مرگ شاعر شهرنشین، کاستی حاصل از مرگ او را با این پرسش طنزآمیز بیان می کند " چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟"

 



11 مرداد 1391 721 0

بی ادبی در حکایت های مثنوی

 

                                                                 ادب عشق جمله بی ادبی ست

                                                                       امّة العشق عشقهم آداب

                                                                                                      مولانا

 

 

این را می دانیم که ؛

موسیا آداب دانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

این را نیز می دانیم که ؛

هزل تعلیم است آن را جد شنو

تو مشو بر ظاهر هزلش گرو

هرجدی هزل است پیش هازلان

هزل ها جد است پیش عاقلان

اما باز هم وقتی مثنوی معنوی را می خوانیم و با حکایت هایی مواجه می شویم که گاه از حیث رکاکت الفاظ در بیان اسافل اعضا و نیز شناعت رخدادها شگفت آوراست، ممکن است که گره بر پیشانی بیندازیم و بگوییم : این همه بی پروایی در بیان، آن هم در کتابی که عالی ترین مباحث معنوی و ژرف ترین معارف دینی را طرح می کند چه ضرورتی دارد؟

اما پیش از من و تو لیل و نهاری بوده ست، در این چند قرنی که از پدیداری مثنوی   می گذرد و بسیاری بزرگان و از جمله عالمان دین و سرآمدان اخلاق و ادب با آن انس داشته اند و در عظمت مثنوی سخن گفته اند آیا برای این پرسش پاسخی یافته اند؟ و آیا وجود این گونه حکایت ها را در مثنوی معنوی ، عذر نهاده اند؟

ماحصل آن چه از آن بزرگان نقل شده این ها ست:

در قرآن کریم نیز در مقام تمثیل ، ان الله لا یستحیی  ، آمده است و مثنوی معنوی نیز که در سایۀ قرآن کریم و در مقام تفسیر آیات و تعلیم معارف قرآنی است ،در تمثیل آداب و حیای مرسوم را لحاظ نمی کند.

ونیز گفته اند:

این گونه حکایت ها و بی پرده سخن گفتن در محیط خانقاه و در میان سالکان صوفیه معمول بوده  و مولانا به هنجار مرسوم آن محیط سخن گفته است.

چنان که در آن سخن مشهور  می گوید: «والله که من از شعر بیزارم و پیش من از این بتر چیزی نیست ...آخر آدمي بنگرد که خلق را در فلان شهر چه کالا مي بايد و چه کالا را خريدارند ، آن خرد و آن فروشد، اگر چه دون تر متاع ها باشد.»

آیا مولانا برای رعایت حال مخاطبان به این دون تر متاع ها( بی پروایی و رکاکت در سخن تن ) داده است؟

به نظر من برای آشنایی با دیدگاه مولانا ، باید این اصل بینادین را در نظر بگیریم که در سراسر مثنوی معنوی ، سیطرۀ عالم معنا بر جهان مادی مبنای تمامی مباحث و حکایات است. یعنی از فرازی که مولانا به جهان محسوسات می نگرد، هیچ چیزی آن قدر جدیت و اعتبار ندارد که پسندیده یا ناپسند باشد.

این است که مثلا وقتی برای بیان عظمت ایمان بایزید بسطامی ، حکایت زنانی را     می گوید که در صحرا ، جماع خران را می بینند  و در قیاس با آمیزش انسان می گویند که این خران حق مطلب! را به جا می آورند  و از این تمثیل شگفت به این بیت می رسد که :                                داد جمله داد ایمان بایزید 

                                                  آفرین ها بر چنین شیر فرید

جای شگفتی نیست، زیرا پسند و ناپسند کردن در سخن و کردار ، اعتبار ذاتی ندارد:

در حق او مدح و در حق تو ذم

درحق او شهد و در حق تو سم

بر این اساس ، یعنی اصالت عالم معنا و اعتباری بودن عالم محسوس ، "ادب" در نگاه مولانا معنایی خاص دارد که با هنجار و عرف مرسوم البته سازگاری نمی تواند داشت.

این چند بیت را برای نمونه نقل می کنم تا به منظر مولانا در موضوع ادب و بی ادبی اشاره ای شود:

از خدا جوییم توفیق ادب

بی‌ادب محروم گشت از لطف رب

بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد

مائده از آسمان در می‌رسید

بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید

درمیان قوم موسی چند کس

بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس

منقطع شد خوان و نان از آسمان

ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان

باز عیسی چون شفاعت کرد حق

خوان فرستاد و غنیمت بر طبق

مائده از آسمان شد عائده

چون که گفت انزل علینا مائده

باز گستاخان ادب بگذاشتند

چون گدایان زله‌ها برداشتند

دفتر اول           

هم چنین این بیت ها که دربارۀ ادب حضرت آدم است علیه السلام:

گفت آدم که ظلمنا نفسنا

او ز فعل حق نبد غافل چو ما

در گنه او از ادب پنهانش کرد

زان گنه بر خود زدن او بر بخورد

بعد توبه گفتش ای آدم نه من

آفریدم در تو آن جرم و محن

نه که تقدیر و قضای من بد آن

چون به وقت عذر کردی آن نهان

گفت ترسیدم ادب نگذاشتم

گفت هم من پاس آنت داشتم

 

ادب در منظر مولانا، تسلیم شدن به امر حق است و بی ادبی ، سخن گفتن از نفسانیت و مطرح کردن " من" در برابر "او" ، هرچه غیر از این ، اعتباری است و مبتنی بر مناسبات اجتماعی و صنفی و پسند زمانه است و طبعا واجد ارزش ذاتی نیست چندان که بزرگانی چون مولانا را پروای مراعات آن باشد.

گفت قایل در جهان درویش نیست

ور بود درویش آن درویش نیست

هست از روی بقای ذات او

نیست گشته وصف او در وصف هو

چون زبانهٔ شمع پیش آفتاب

نیست باشد هست باشد در حساب

                                 ....       

 

این قیاس ناقصان بر کار رب

جوشش عشق است نه از ترک ادب

نبض عاشق بی ادب بر می‌جهد

خویش را در کفهٔ شه می‌نهد

بی‌ادب‌تر نیست کس زو در جهان

با ادب‌تر نیست کس زو در نهان

هم بنسبت دان وفاق ای منتجب

این دو ضد با ادب با بی‌ادب

بی‌ادب باشد چو ظاهر بنگری

که بود دعوی عشقش هم‌سری

چون به باطن بنگری دعوی کجاست

او و دعوی پیش آن سلطان فناست

 

                                                                           دفتر سوم

 

 

 

 



31 تیر 1391 8020 0

بی ادبی در حکایت های مثنوی

 

                                                                 ادب عشق جمله بی ادبی ست

                                                                       امّة العشق عشقهم آداب

                                                                                                      مولانا

 

 

این را می دانیم که ؛

موسیا آداب دانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

این را نیز می دانیم که ؛

هزل تعلیم است آن را جد شنو

تو مشو بر ظاهر هزلش گرو

هرجدی هزل است پیش هازلان

هزل ها جد است پیش عاقلان

اما باز هم وقتی مثنوی معنوی را می خوانیم و با حکایت هایی مواجه می شویم که گاه از حیث رکاکت الفاظ در بیان اسافل اعضا و نیز شناعت رخدادها شگفت آوراست، ممکن است که گره بر پیشانی بیندازیم و بگوییم : این همه بی پروایی در بیان، آن هم در کتابی که عالی ترین مباحث معنوی و ژرف ترین معارف دینی را طرح می کند چه ضرورتی دارد؟

اما پیش از من و تو لیل و نهاری بوده ست، در این چند قرنی که از پدیداری مثنوی   می گذرد و بسیاری بزرگان و از جمله عالمان دین و سرآمدان اخلاق و ادب با آن انس داشته اند و در عظمت مثنوی سخن گفته اند آیا برای این پرسش پاسخی یافته اند؟ و آیا وجود این گونه حکایت ها را در مثنوی معنوی ، عذر نهاده اند؟

ماحصل آن چه از آن بزرگان نقل شده این ها ست:

در قرآن کریم نیز در مقام تمثیل ، ان الله لا یستحیی  ، آمده است و مثنوی معنوی نیز که در سایۀ قرآن کریم و در مقام تفسیر آیات و تعلیم معارف قرآنی است ،در تمثیل آداب و حیای مرسوم را لحاظ نمی کند.

ونیز گفته اند:

این گونه حکایت ها و بی پرده سخن گفتن در محیط خانقاه و در میان سالکان صوفیه معمول بوده  و مولانا به هنجار مرسوم آن محیط سخن گفته است.

چنان که در آن سخن مشهور  می گوید: «والله که من از شعر بیزارم و پیش من از این بتر چیزی نیست ...آخر آدمي بنگرد که خلق را در فلان شهر چه کالا مي بايد و چه کالا را خريدارند ، آن خرد و آن فروشد، اگر چه دون تر متاع ها باشد.»

آیا مولانا برای رعایت حال مخاطبان به این دون تر متاع ها( بی پروایی و رکاکت در سخن تن ) داده است؟

به نظر من برای آشنایی با دیدگاه مولانا ، باید این اصل بینادین را در نظر بگیریم که در سراسر مثنوی معنوی ، سیطرۀ عالم معنا بر جهان مادی مبنای تمامی مباحث و حکایات است. یعنی از فرازی که مولانا به جهان محسوسات می نگرد، هیچ چیزی آن قدر جدیت و اعتبار ندارد که پسندیده یا ناپسند باشد.

این است که مثلا وقتی برای بیان عظمت ایمان بایزید بسطامی ، حکایت زنانی را     می گوید که در صحرا ، جماع خران را می بینند  و در قیاس با آمیزش انسان می گویند که این خران حق مطلب! را به جا می آورند  و از این تمثیل شگفت به این بیت می رسد که :                                داد جمله داد ایمان بایزید 

                                                  آفرین ها بر چنین شیر فرید

جای شگفتی نیست، زیرا پسند و ناپسند کردن در سخن و کردار ، اعتبار ذاتی ندارد:

در حق او مدح و در حق تو ذم

درحق او شهد و در حق تو سم

بر این اساس ، یعنی اصالت عالم معنا و اعتباری بودن عالم محسوس ، "ادب" در نگاه مولانا معنایی خاص دارد که با هنجار و عرف مرسوم البته سازگاری نمی تواند داشت.

این چند بیت را برای نمونه نقل می کنم تا به منظر مولانا در موضوع ادب و بی ادبی اشاره ای شود:

از خدا جوییم توفیق ادب

بی‌ادب محروم گشت از لطف رب

بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد

مائده از آسمان در می‌رسید

بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید

درمیان قوم موسی چند کس

بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس

منقطع شد خوان و نان از آسمان

ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان

باز عیسی چون شفاعت کرد حق

خوان فرستاد و غنیمت بر طبق

مائده از آسمان شد عائده

چون که گفت انزل علینا مائده

باز گستاخان ادب بگذاشتند

چون گدایان زله‌ها برداشتند

دفتر اول           

هم چنین این بیت ها که دربارۀ ادب حضرت آدم است علیه السلام:

گفت آدم که ظلمنا نفسنا

او ز فعل حق نبد غافل چو ما

در گنه او از ادب پنهانش کرد

زان گنه بر خود زدن او بر بخورد

بعد توبه گفتش ای آدم نه من

آفریدم در تو آن جرم و محن

نه که تقدیر و قضای من بد آن

چون به وقت عذر کردی آن نهان

گفت ترسیدم ادب نگذاشتم

گفت هم من پاس آنت داشتم

 

ادب در منظر مولانا، تسلیم شدن به امر حق است و بی ادبی ، سخن گفتن از نفسانیت و مطرح کردن " من" در برابر "او" ، هرچه غیر از این ، اعتباری است و مبتنی بر مناسبات اجتماعی و صنفی و پسند زمانه است و طبعا واجد ارزش ذاتی نیست چندان که بزرگانی چون مولانا را پروای مراعات آن باشد.

گفت قایل در جهان درویش نیست

ور بود درویش آن درویش نیست

هست از روی بقای ذات او

نیست گشته وصف او در وصف هو

چون زبانهٔ شمع پیش آفتاب

نیست باشد هست باشد در حساب

                                 ....       

 

این قیاس ناقصان بر کار رب

جوشش عشق است نه از ترک ادب

نبض عاشق بی ادب بر می‌جهد

خویش را در کفهٔ شه می‌نهد

بی‌ادب‌تر نیست کس زو در جهان

با ادب‌تر نیست کس زو در نهان

هم بنسبت دان وفاق ای منتجب

این دو ضد با ادب با بی‌ادب

بی‌ادب باشد چو ظاهر بنگری

که بود دعوی عشقش هم‌سری

چون به باطن بنگری دعوی کجاست

او و دعوی پیش آن سلطان فناست

 

                                                                           دفتر سوم

 

 

 

 



31 تیر 1391 1465 0

مصاحبه با مجله پنجره

شخصیت و روحیه‌ای آرام، لحن و لهجه‌ای روان و شمرده، و آهنگی از کلمات که گویای نهادی صبور و مطمئن است...
این شاید همان تصویر آشنا باشد که از «معلم» در ذهن داریم.
اسماعیل امینی معلم است و مدرس دانشگاه و شاعر و نویسنده و کارشناس شعر. از قدیم‌الایام طنزنویسی و طنزسرایی هم می‌کرده.
اسماعیل امینی آذری‌نسب است و در محله نازی‌آباد تهران به دنیا آمده و بزرگ شده است كارشناسی ارشد ادبیات فارسی دارد و از نوجوانی شعر می‌گوید و با مطبوعات همکاری می‌کند. اما عادت ندارد خودش را خیلی معرفی کند. خودش می‌گوید هیچ‌گاه هیجان‌زده نمی‌شود. نه خوشحالی‌اش شدت دارد و نه ناراحتی‌اش. گو این‌که دغدغه‌هایش آن‌قدر هست که خواب و خوراک را از آدمی بگیرد...

::

ـ نام؟
ـ اسماعیل.

ـ نام خانوادگی؟
ـ امینی.

ـ سن؟
ـ سال 42 در جنوب تهران متولد و بزرگ شدم. پدر و مادرم خلخالی هستند و اصالتاً آذربایجانی هستیم.

ـ تحصیلات؟
ـ فوق‌لیسانس ادبیات از دانشگاه تهران.

ـ شغل؟
ـ کار اصلی من تدریس در دانشگاه است. مسئولیتی هم در پژوهشگاه دارم. در شورای شعر و موسیقی صدا و سیما هم فعالیت می‌کنم.

ـ شغل پدر؟
ـ پدرم در اصل روحانی بودند، اما شغل‌شان این نبود. تدریس می‌کردند و می‌نوشتند.

ـ به‌جز تدریس چه کارهای دیگری کرده‌اید؟
ـ چون هنرستان درس خوانده‌ام، از سال‌های قبل از انقلاب برق صنعتی کار کردم. در نقشه‌کشی تبحر دارم. کارگری و خیاطی و شغل‌های مختلف دیگری را هم در سال‌های جنگ تجربه کرده‌ام. با مطبوعات هم از سال‌های اول انقلاب همکاری دارم.

ـ دورترین خاطره‌ای که از کودکی‌تان به یاد دارید؟
ـ خیلی کوچک بودیم که پدرم ما را هیئت می‌برد. خودشان خیلی دوست داشتند شب‌های عزاداری در هیئت بخوابند و ما هم زیر خیمه هیئت می‌خوابیدیم. آن فضا را همیشه به خاطر دارم؛ خیال می‌کردم وارد دنیایی می‌شوم که همه خوب و مهربان هستند. انگار که بهشت باشد. هنوز هم همان حس را نسبت به هیئت دارم.

ـ گرایش به ادبیات از کجا شروع شد؟
ـ پدرم شعر و نوحه و مرثیه می‌گفت. نسخه‌های قدیمی تعزیه را داشتند و در خانه می‌خواندند. با موسیقی و ترنم کلمات آشنا شدم و گاهی خودم چند جمله به نوحه‌ها اضافه می‌کردم. در کل شعر را نسبت به سخن معمولی برتر می‌دانستم. شعرهای کتاب‌های درسی را قبل از شروع مدرسه حفظ می‌کردم. هر شعر دیگری را هم که می‌شنیدم حفظ می‌کردم.

ـ پس همه‌چیز برای شاعری مهیا بود؟!
ـ به‌رغم اینکه در جنوب شهر بودیم و در محرومیت، اما معلمان و استادان خوبی داشتم. چه در دبیرستان و چه دانشگاه و چه در دیگر محیط‌های فرهنگی. در دانشگاه شاگرد دکتر نشاط و دکتر حلبی و دکتر شفیعی و دکتر فرشیدورد بودم. آشنایی با سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور و ساعد باقری از اتفاقات خوب بود. هیچ‌گاه به‌خاطر نداشتن و محرومیت، احساس ضعف نداشتم و با شوق مدرسه می‌رفتم. هنوز هم گاهی خواب کتابخانه محل‌مان را می‌بینم! احساس می‌کردم کتابخانه و مدرسه باغ و بهشت است.

ـ اولین اثری که در مطبوعات از شما چاپ شد چه حسی داشتید؟
ـ من نه خیلی شاد می‌شوم و نه خیلی غمگین. معمولاً هم خودم و کارهایم را برای کسی معرفی نمی‌کنم. شاید شش سال بعد از ازدواجم بود که همسرم متوجه شد شعر هم می‌گویم! تا پیش از آن فقط می‌دانست که به ادبیات علاقه دارم. برادرم یک‌بار در تلویزیون دیده بود که شعر می‌خوانم. تماس گرفت و گفت تو مگر شعر هم می‌گویی؟! گفتم سی سال است که شعر می‌گویم! این روحیه را ندارم که درباره کارهایم حرف بزنم یا شوق داشته باشم که کتابی از من منتشر شده است.

ـ جوانی هم کرده‌اید؟
ـ به این تعبیری که بچه‌های جدید می‌گویند، نه. اگر صدبار دیگر هم جوان بشوم علاقه‌ای به این نوع جوانی کردن ندارم. به اتلاف وقت و خوش‌گذارنی و دور هم بودن و... بی‌علاقه‌ام. ولی از آن نظر که سر پرشوری داشتم، چرا. زمان انقلاب شانزده سالم بود و تظاهرات می‌رفتم و هرجا آتشی روشن بود من هم کنارش بودم.

ـ اشتباه جوانی چطور؟
ـ خیلی زیاد... مهم‌ترینش این‌که گاهی کاری می‌کردم که به نظر خودم درست بود، اما پدر و مادرم را ناراحت می‌کردم. الان خیلی پشیمان می‌شوم. آدم در جوانی مفهوم گذر زمان را متوجه نمی‌شود. فکر می‌کند چیزهایی که دارد همیشه هست، اما بعداً متوجه می‌شود گذراست. الان می‌دانم گذراست و دل شکستن بد است. سعدی می‌گوید:
عاقبت از ما غبار ماند زنهار
تا ز تو بر خاطری غبار نماند
بعداً فهمیدم باید این‌طور زندگی کرد. و متأسفانه بی‌آن‌که تعمدی داشته باشم، طوری زندگی کردم که غباری از من روی دل خیلی‌ها مانده است.

ـ در دوران تحصیل مردود هم شده‌اید؟
ـ نه مردود و نه تجدید و نه نمره تک. همیشه ممتاز بودم.

ـ بچه که بودید فکر می‌کردید چه‌کاره شوید؟
ـ همیشه دوست داشتم تدریس کنم و بنویسم؛ که محقق هم شد.

ـ با ده سال پیش خود چقدر تفاوت کرده‌اید و چه تفاوتی؟
ـ در سال‌های میان سالی متوجه شدم که مرز میان حق و باطل نه مرز دینی است و نه سیاسی و نه حتی بر اساس و مبنای اشخاص. مرز میان این دو مرز میان نیت‌هاست. ممکن است دو گروه که بر حق هستند مقابل هم بایستند. حتی ممکن است دو نفری که مقابل هم می‌جنگند، هر دو برحق باشند. در جنگ‌های پیامبر هم همین‌طور بود که حق و باطل در هر دو گروه وجود داشت. فقط یک‌جاست که حق و باطل کاملاً رویاروی هم هستند و آن هم کربلاست. این مسئله را متأسفانه نه اهل دیانت ما و نه روشنفکران ما متوجه نمی‌شوند و مرزبندی و خط‌کشی‌های خنده‌داری بین خودی و غیرخودی و حق و باطل دارند. این کار خیلی کودکانه است. بادین و بی‌دین و روشنفکر و سنتی همه با این دید عامی محسوب می‌شوند، وقتی نمی‌توانند تفکیک را میان انسانها و نیت‌هایشان قائل باشند. این خیلی تلخ است که دو نفر که در جستجوی حقیقتند، برای آن بخشی که یافتند خوشحال هستند و برای اثباتش به جان هم می‌افتند. درحالی‌که بخش دیگر آن دست دیگری ا‌ست. این را دریافتم و در نگاهم به انسان‌ها بازنگری کردم.

ـ تا به‌حال عاشق شده‌اید؟
ـ از این روحیه‌ها ندارم. خیلی جدی و عقلانی نگاه می‌کنم. ارتباط عاطفی البته دارم؛ حتی با اشیا. اما عشق طور دیگری است. عشق یعنی چیزی که توجه آدم را از همه چیزهای دیگر غافل کند. چیزی که الان به عنوان عشق یاد می‌شود دلبستگی و دوست داشتن است که بیشتر هم حاصل خودخواهی است.

ـ دغدغه ذهنی این روزهایتان چیست؟
ـ ما داریم از مبانی‌مان برای مصارف روزمره خرج می‌کنیم. مثل کسی که ستون‌های خانه‌اش را می‌کند و می‌فروشد برای نقش ایوان یا یک وعده غذا. از مبانی فرهنگی و اعتقادی‌مان برای مصارف روزمره خرج می‌کنیم. از قرآن کریم، اعتقادبه ائمه و محبت به اهل بیت و تقدس شهدا... این خیلی بد است. فکر می‌کنیم که همیشه هست. اما این‌طور نیست. وقتی ستون‌ها را فروختیم پشت سرمان آوار می‌شود. الان به جایی رسیده‌ایم که نقاط قوت‌مان تبدیل به نقاط ضعف شده است. مؤثرترین سلاح ما چیزهایی مانند دعوت به توحید است. یا موضوع انتظار. اما همین‌ها چیزهایی روزمره شده‌اند و لقلقه زبان. شاید مثال ساده‌ای باشد، اما همین‌که «بسمه تعالی» بالای نامه عادی شده و هر نوع چیز فسادانگیزی داخل نامه نوشته می‌شود، موضوع وحشتناکی است. عادی شدن بسمه‌تعالی بالای نامه‌ها وحشت‌ناک است.

ـ افسانه مورد علاقه‌تان؟
ـ هیچ‌کدام از افسانه‌ها را به هم ترجیح نمی‌دهم.

ـ آدمی بوده یا هست که هرروز به یادش بیفتید؟
ـ من تقریباً هر روز با قیصر زندگی می‌کنم. قیصر کم حرف بود اما مدتی که با هم دوست بودیم خیلی بر روی من تأثیر گذاشت. گاهی هم خوابش را می‌بینم.

ـ آخرین کتابی که خواندید؟
ـ زندگانی فاطمه زهرا، از دکتر سیدجعفر شهیدی. نگاه علمی و هوشمندانه‌ای دارد این کتاب.

ـ کتابی هست که خیلی با آن مأنوس باشید. صرف‌نظر از قرآن و دیگر کتاب‌های دینی؟
ـ «چرند پرند» دهخدا. توصیه می‌کنم هر ایرانی این کتاب را بخواند. برای شناخت طرز زندگی ما و نقاط ضعف و قوت‌مان خیلی خوب است.

ـ یک ضرب‌المثل که به آن علاقه دارید؟
ـ خورد گاو نادان ز پهلوی خویش.

ـ جرئت‌مندترین شاعر فارسی‌زبان؟
ـ در زبان، سعدی. اما در اندیشه، مولانا. نه این‌که سعدی اندیشه‌ای نازل دارد. اندیشه او سامان هنری خوبی دارد. اما مولانا در اندیشه به جاهایی می‌رود که کسی نرفته است. اندیشه مولانا مانند جنگل است. یک زیبایی کلی دارد، اما شما نمی‌دانید در قدم بعدی با چه چیزی مواجه می‌شوید. ممکن است درختی زیبا باشد یا ماری سمی که نیش‌تان می‌زند.

ـ عاشق‌ترین شاعر؟
ـ حسین منزوی.

ـ و فیلسوف‌ترین شاعر؟
ـ کسانی که فیلسوف هستند، خیلی شاعر نیستند. هرچه نگاه به سمت فلسفه می‌رود از شعر دور می‌شود.

ـ تلخ‌ترین گوشه تاریخ؟
ـ تکرار شدن‌ها. ما دنبال اندیشه‌های متعالی و گنج‌های معنوی گشتیم و برایش فداکاری کردیم و بعد وقتی به کرسی‌شان نشاندیم، خیال کردیم کار تمام شده و بعد به دنبال تنقلات روزمره رفتیم. این مسئله چندین بار در تاریخ کشور ما اتفاق افتاد. در همین دوره هم باز دارد اتفاق می‌افتد. چیزهای دیگری توجه‌مان را جلب می‌کند.

ـ زیباترین گوشه تاریخ؟
ـ همان چند سال معدودی که علی(ع) حکومت را به دست می‌گیرد. تنها حاکمی که همه چیز را فدای عدالت می‌کند، حتی قدرت را.

ـ یک کلمه درباره ابوالفضل زرویی نصرآباد؟
ـ در طنز خیلی از راه‌ها را باز کرد. قدرش زیاد شناخته‌شده نیست.

ـ علی معلم؟
ـ در مثنوی راه‌گشا بودند.

ـ ناصر فیض؟
ـ با این‌که سنش زیاد است، اما عالم کودکی‌ای دارد که خیلی می‌پسندم. هم رفتارش را و هم آثارش را.

ـ فاضل نظری؟
ـ دوست‌مان است.

ـ شعر گفتن سخت است یا نقد شعر؟
ـ نقد شعر کار سختی نیست. هوشمندی و سواد و مطالعه می‌خواهد اما با اراده قبلی می‌توان انجام داد؛ اما شعر با اراده قبلی نیست.

ـ نقد سخت‌تر است یا تدریس ادبیات؟
ـ درس دادن کار زیاد سختی نیست. اما الان اوضاع و احوال دانشگاه‌های ما خوب نیست. این اجباری که کردند تا همه آدم‌ها بیایند درس بخوانند، اجبار بدی است. به نظرم در هر جامعه‌ای تنها بیست درصد این علاقمندی و توانایی را دارند که تحصیلات عالیه داشته باشند. هشتاد درصد بقیه بی‌جهت اذیت می‌شوند.

ـ به زبان ترکی هم شعر می‌گویید؟ به کدام زبان سرودن برای شما راحت‌تر است؟
ـ به ترکی هم شعر می‌گویم. سرودن به این زبان برای من راحت‌تر است. هم زبان مادری من است و هم لغات و مصدر زیاد دارد و برای وصف امکانات بیشتری به شاعر می‌دهد.

ـ به زبان ترکی فکر می‌کنید یا به زبان فارسی؟
ـ فارسی. مطالعات و زندگی من به زبان فارسی است.

ـ سه دوست، سه کتاب و سه فیلم برای جزیره تنهایی‌؟
ـ به سینما علاقه‌ای ندارم و سینما نمی‌روم. فیلم هم نمی‌بینم. یکی دوبار در زمان‌های گذشته رفتم. دلشدگان را به دلیل نثر زیبای علی حاتمی دیدم.

ـ به جای فیلم موسیقی ببرید و البته سه دوست.
ـ از دوستانم قیصر را دوست داشتم و ساعد باقری را بسیار دوست دارم. از بین جوان‌ها هم امید مهدی‌نژاد را. با این‌ها بودن بهتر است. از بین کتاب‌ها هم قرآن را می‌برم. علاوه بر این‌که کلام خداست، هربار که می‌خوانمش چیزهای دیگری افزون بر آنچه که از ادبیات می‌دانستم، می‌فهمم. و مثنوی معنوی و سعدی را. موسیقی آذربایجانی را دوست دارم. سمفونی شور حکمت امیراف و مجموعه آهنگ‌های رشید بهبوداف.

ـ اگر کتابی را بخواهید به جوانان پیشنهاد دهید؟
ـ مثنوی مولوی را توصیه می‌کنم همه بخوانند. بسیاری از بحث‌هایی که ما این‌روزها مطرح می‌کنیم به شیوه کاملا هوشمندانه‌ای در مثنوی مطرح شده و کمک زیادی به عمیق فهمیدن جهان می‌کند. طنز هم بخوانند. آثار احترامی را و «موسیقی عطر گل سرخ» صلاحی را هم بخوانند، چون احوال زمانه ماست.

ـ مهم‌ترین آرزوی‌تان در آستانه پنجاه سالگی؟
ـ دوست دارم زمانی برسد که همه زبان هم را بفهمند و حرف یکدیگر را درک کنند. به نظرم مشکل بزرگی است؛ از تعابیر و اصطلاحات مشترک استفاده می‌کنیم اما زبان هم را نمی‌فهمیم.

ـ نظرتان درباره مرگ؟
ـ اگر همه باور داشته باشیم که می‌میریم، تربیت می‌شویم. انسان این‌طوری تربیت می‌شود. دعوای بادین و بی‌دین هم از بین می‌رود. مرگ هم مرحله‌ای است. شهرت و زیبایی و محبوبیت و قدرت هم مرگ دارند. اما با این‌که جلوی چشم هستند، انسان ها باز باور نمی‌کنند.

ـ و حرف آخر...
ـ گنجینه معنوی‌ای که داریم از همه‌چیز ارزشمندتر است؛ از پول و دلار و نفت و... حیف است که ما با این گنجینه این‌قدر از نظر معنوی فقیر باشیم.


21 تیر 1391 695 0

مصاحبه با مجله پنجره

شخصیت و روحیه‌ای آرام، لحن و لهجه‌ای روان و شمرده، و آهنگی از کلمات که گویای نهادی صبور و مطمئن است...
این شاید همان تصویر آشنا باشد که از «معلم» در ذهن داریم.
اسماعیل امینی معلم است و مدرس دانشگاه و شاعر و نویسنده و کارشناس شعر. از قدیم‌الایام طنزنویسی و طنزسرایی هم می‌کرده.
اسماعیل امینی آذری‌نسب است و در محله نازی‌آباد تهران به دنیا آمده و بزرگ شده است كارشناسی ارشد ادبیات فارسی دارد و از نوجوانی شعر می‌گوید و با مطبوعات همکاری می‌کند. اما عادت ندارد خودش را خیلی معرفی کند. خودش می‌گوید هیچ‌گاه هیجان‌زده نمی‌شود. نه خوشحالی‌اش شدت دارد و نه ناراحتی‌اش. گو این‌که دغدغه‌هایش آن‌قدر هست که خواب و خوراک را از آدمی بگیرد...

::

ـ نام؟
ـ اسماعیل.

ـ نام خانوادگی؟
ـ امینی.

ـ سن؟
ـ سال 42 در جنوب تهران متولد و بزرگ شدم. پدر و مادرم خلخالی هستند و اصالتاً آذربایجانی هستیم.

ـ تحصیلات؟
ـ فوق‌لیسانس ادبیات از دانشگاه تهران.

ـ شغل؟
ـ کار اصلی من تدریس در دانشگاه است. مسئولیتی هم در پژوهشگاه دارم. در شورای شعر و موسیقی صدا و سیما هم فعالیت می‌کنم.

ـ شغل پدر؟
ـ پدرم در اصل روحانی بودند، اما شغل‌شان این نبود. تدریس می‌کردند و می‌نوشتند.

ـ به‌جز تدریس چه کارهای دیگری کرده‌اید؟
ـ چون هنرستان درس خوانده‌ام، از سال‌های قبل از انقلاب برق صنعتی کار کردم. در نقشه‌کشی تبحر دارم. کارگری و خیاطی و شغل‌های مختلف دیگری را هم در سال‌های جنگ تجربه کرده‌ام. با مطبوعات هم از سال‌های اول انقلاب همکاری دارم.

ـ دورترین خاطره‌ای که از کودکی‌تان به یاد دارید؟
ـ خیلی کوچک بودیم که پدرم ما را هیئت می‌برد. خودشان خیلی دوست داشتند شب‌های عزاداری در هیئت بخوابند و ما هم زیر خیمه هیئت می‌خوابیدیم. آن فضا را همیشه به خاطر دارم؛ خیال می‌کردم وارد دنیایی می‌شوم که همه خوب و مهربان هستند. انگار که بهشت باشد. هنوز هم همان حس را نسبت به هیئت دارم.

ـ گرایش به ادبیات از کجا شروع شد؟
ـ پدرم شعر و نوحه و مرثیه می‌گفت. نسخه‌های قدیمی تعزیه را داشتند و در خانه می‌خواندند. با موسیقی و ترنم کلمات آشنا شدم و گاهی خودم چند جمله به نوحه‌ها اضافه می‌کردم. در کل شعر را نسبت به سخن معمولی برتر می‌دانستم. شعرهای کتاب‌های درسی را قبل از شروع مدرسه حفظ می‌کردم. هر شعر دیگری را هم که می‌شنیدم حفظ می‌کردم.

ـ پس همه‌چیز برای شاعری مهیا بود؟!
ـ به‌رغم اینکه در جنوب شهر بودیم و در محرومیت، اما معلمان و استادان خوبی داشتم. چه در دبیرستان و چه دانشگاه و چه در دیگر محیط‌های فرهنگی. در دانشگاه شاگرد دکتر نشاط و دکتر حلبی و دکتر شفیعی و دکتر فرشیدورد بودم. آشنایی با سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور و ساعد باقری از اتفاقات خوب بود. هیچ‌گاه به‌خاطر نداشتن و محرومیت، احساس ضعف نداشتم و با شوق مدرسه می‌رفتم. هنوز هم گاهی خواب کتابخانه محل‌مان را می‌بینم! احساس می‌کردم کتابخانه و مدرسه باغ و بهشت است.

ـ اولین اثری که در مطبوعات از شما چاپ شد چه حسی داشتید؟
ـ من نه خیلی شاد می‌شوم و نه خیلی غمگین. معمولاً هم خودم و کارهایم را برای کسی معرفی نمی‌کنم. شاید شش سال بعد از ازدواجم بود که همسرم متوجه شد شعر هم می‌گویم! تا پیش از آن فقط می‌دانست که به ادبیات علاقه دارم. برادرم یک‌بار در تلویزیون دیده بود که شعر می‌خوانم. تماس گرفت و گفت تو مگر شعر هم می‌گویی؟! گفتم سی سال است که شعر می‌گویم! این روحیه را ندارم که درباره کارهایم حرف بزنم یا شوق داشته باشم که کتابی از من منتشر شده است.

ـ جوانی هم کرده‌اید؟
ـ به این تعبیری که بچه‌های جدید می‌گویند، نه. اگر صدبار دیگر هم جوان بشوم علاقه‌ای به این نوع جوانی کردن ندارم. به اتلاف وقت و خوش‌گذارنی و دور هم بودن و... بی‌علاقه‌ام. ولی از آن نظر که سر پرشوری داشتم، چرا. زمان انقلاب شانزده سالم بود و تظاهرات می‌رفتم و هرجا آتشی روشن بود من هم کنارش بودم.

ـ اشتباه جوانی چطور؟
ـ خیلی زیاد... مهم‌ترینش این‌که گاهی کاری می‌کردم که به نظر خودم درست بود، اما پدر و مادرم را ناراحت می‌کردم. الان خیلی پشیمان می‌شوم. آدم در جوانی مفهوم گذر زمان را متوجه نمی‌شود. فکر می‌کند چیزهایی که دارد همیشه هست، اما بعداً متوجه می‌شود گذراست. الان می‌دانم گذراست و دل شکستن بد است. سعدی می‌گوید:
عاقبت از ما غبار ماند زنهار
تا ز تو بر خاطری غبار نماند
بعداً فهمیدم باید این‌طور زندگی کرد. و متأسفانه بی‌آن‌که تعمدی داشته باشم، طوری زندگی کردم که غباری از من روی دل خیلی‌ها مانده است.

ـ در دوران تحصیل مردود هم شده‌اید؟
ـ نه مردود و نه تجدید و نه نمره تک. همیشه ممتاز بودم.

ـ بچه که بودید فکر می‌کردید چه‌کاره شوید؟
ـ همیشه دوست داشتم تدریس کنم و بنویسم؛ که محقق هم شد.

ـ با ده سال پیش خود چقدر تفاوت کرده‌اید و چه تفاوتی؟
ـ در سال‌های میان سالی متوجه شدم که مرز میان حق و باطل نه مرز دینی است و نه سیاسی و نه حتی بر اساس و مبنای اشخاص. مرز میان این دو مرز میان نیت‌هاست. ممکن است دو گروه که بر حق هستند مقابل هم بایستند. حتی ممکن است دو نفری که مقابل هم می‌جنگند، هر دو برحق باشند. در جنگ‌های پیامبر هم همین‌طور بود که حق و باطل در هر دو گروه وجود داشت. فقط یک‌جاست که حق و باطل کاملاً رویاروی هم هستند و آن هم کربلاست. این مسئله را متأسفانه نه اهل دیانت ما و نه روشنفکران ما متوجه نمی‌شوند و مرزبندی و خط‌کشی‌های خنده‌داری بین خودی و غیرخودی و حق و باطل دارند. این کار خیلی کودکانه است. بادین و بی‌دین و روشنفکر و سنتی همه با این دید عامی محسوب می‌شوند، وقتی نمی‌توانند تفکیک را میان انسانها و نیت‌هایشان قائل باشند. این خیلی تلخ است که دو نفر که در جستجوی حقیقتند، برای آن بخشی که یافتند خوشحال هستند و برای اثباتش به جان هم می‌افتند. درحالی‌که بخش دیگر آن دست دیگری ا‌ست. این را دریافتم و در نگاهم به انسان‌ها بازنگری کردم.

ـ تا به‌حال عاشق شده‌اید؟
ـ از این روحیه‌ها ندارم. خیلی جدی و عقلانی نگاه می‌کنم. ارتباط عاطفی البته دارم؛ حتی با اشیا. اما عشق طور دیگری است. عشق یعنی چیزی که توجه آدم را از همه چیزهای دیگر غافل کند. چیزی که الان به عنوان عشق یاد می‌شود دلبستگی و دوست داشتن است که بیشتر هم حاصل خودخواهی است.

ـ دغدغه ذهنی این روزهایتان چیست؟
ـ ما داریم از مبانی‌مان برای مصارف روزمره خرج می‌کنیم. مثل کسی که ستون‌های خانه‌اش را می‌کند و می‌فروشد برای نقش ایوان یا یک وعده غذا. از مبانی فرهنگی و اعتقادی‌مان برای مصارف روزمره خرج می‌کنیم. از قرآن کریم، اعتقادبه ائمه و محبت به اهل بیت و تقدس شهدا... این خیلی بد است. فکر می‌کنیم که همیشه هست. اما این‌طور نیست. وقتی ستون‌ها را فروختیم پشت سرمان آوار می‌شود. الان به جایی رسیده‌ایم که نقاط قوت‌مان تبدیل به نقاط ضعف شده است. مؤثرترین سلاح ما چیزهایی مانند دعوت به توحید است. یا موضوع انتظار. اما همین‌ها چیزهایی روزمره شده‌اند و لقلقه زبان. شاید مثال ساده‌ای باشد، اما همین‌که «بسمه تعالی» بالای نامه عادی شده و هر نوع چیز فسادانگیزی داخل نامه نوشته می‌شود، موضوع وحشتناکی است. عادی شدن بسمه‌تعالی بالای نامه‌ها وحشت‌ناک است.

ـ افسانه مورد علاقه‌تان؟
ـ هیچ‌کدام از افسانه‌ها را به هم ترجیح نمی‌دهم.

ـ آدمی بوده یا هست که هرروز به یادش بیفتید؟
ـ من تقریباً هر روز با قیصر زندگی می‌کنم. قیصر کم حرف بود اما مدتی که با هم دوست بودیم خیلی بر روی من تأثیر گذاشت. گاهی هم خوابش را می‌بینم.

ـ آخرین کتابی که خواندید؟
ـ زندگانی فاطمه زهرا، از دکتر سیدجعفر شهیدی. نگاه علمی و هوشمندانه‌ای دارد این کتاب.

ـ کتابی هست که خیلی با آن مأنوس باشید. صرف‌نظر از قرآن و دیگر کتاب‌های دینی؟
ـ «چرند پرند» دهخدا. توصیه می‌کنم هر ایرانی این کتاب را بخواند. برای شناخت طرز زندگی ما و نقاط ضعف و قوت‌مان خیلی خوب است.

ـ یک ضرب‌المثل که به آن علاقه دارید؟
ـ خورد گاو نادان ز پهلوی خویش.

ـ جرئت‌مندترین شاعر فارسی‌زبان؟
ـ در زبان، سعدی. اما در اندیشه، مولانا. نه این‌که سعدی اندیشه‌ای نازل دارد. اندیشه او سامان هنری خوبی دارد. اما مولانا در اندیشه به جاهایی می‌رود که کسی نرفته است. اندیشه مولانا مانند جنگل است. یک زیبایی کلی دارد، اما شما نمی‌دانید در قدم بعدی با چه چیزی مواجه می‌شوید. ممکن است درختی زیبا باشد یا ماری سمی که نیش‌تان می‌زند.

ـ عاشق‌ترین شاعر؟
ـ حسین منزوی.

ـ و فیلسوف‌ترین شاعر؟
ـ کسانی که فیلسوف هستند، خیلی شاعر نیستند. هرچه نگاه به سمت فلسفه می‌رود از شعر دور می‌شود.

ـ تلخ‌ترین گوشه تاریخ؟
ـ تکرار شدن‌ها. ما دنبال اندیشه‌های متعالی و گنج‌های معنوی گشتیم و برایش فداکاری کردیم و بعد وقتی به کرسی‌شان نشاندیم، خیال کردیم کار تمام شده و بعد به دنبال تنقلات روزمره رفتیم. این مسئله چندین بار در تاریخ کشور ما اتفاق افتاد. در همین دوره هم باز دارد اتفاق می‌افتد. چیزهای دیگری توجه‌مان را جلب می‌کند.

ـ زیباترین گوشه تاریخ؟
ـ همان چند سال معدودی که علی(ع) حکومت را به دست می‌گیرد. تنها حاکمی که همه چیز را فدای عدالت می‌کند، حتی قدرت را.

ـ یک کلمه درباره ابوالفضل زرویی نصرآباد؟
ـ در طنز خیلی از راه‌ها را باز کرد. قدرش زیاد شناخته‌شده نیست.

ـ علی معلم؟
ـ در مثنوی راه‌گشا بودند.

ـ ناصر فیض؟
ـ با این‌که سنش زیاد است، اما عالم کودکی‌ای دارد که خیلی می‌پسندم. هم رفتارش را و هم آثارش را.

ـ فاضل نظری؟
ـ دوست‌مان است.

ـ شعر گفتن سخت است یا نقد شعر؟
ـ نقد شعر کار سختی نیست. هوشمندی و سواد و مطالعه می‌خواهد اما با اراده قبلی می‌توان انجام داد؛ اما شعر با اراده قبلی نیست.

ـ نقد سخت‌تر است یا تدریس ادبیات؟
ـ درس دادن کار زیاد سختی نیست. اما الان اوضاع و احوال دانشگاه‌های ما خوب نیست. این اجباری که کردند تا همه آدم‌ها بیایند درس بخوانند، اجبار بدی است. به نظرم در هر جامعه‌ای تنها بیست درصد این علاقمندی و توانایی را دارند که تحصیلات عالیه داشته باشند. هشتاد درصد بقیه بی‌جهت اذیت می‌شوند.

ـ به زبان ترکی هم شعر می‌گویید؟ به کدام زبان سرودن برای شما راحت‌تر است؟
ـ به ترکی هم شعر می‌گویم. سرودن به این زبان برای من راحت‌تر است. هم زبان مادری من است و هم لغات و مصدر زیاد دارد و برای وصف امکانات بیشتری به شاعر می‌دهد.

ـ به زبان ترکی فکر می‌کنید یا به زبان فارسی؟
ـ فارسی. مطالعات و زندگی من به زبان فارسی است.

ـ سه دوست، سه کتاب و سه فیلم برای جزیره تنهایی‌؟
ـ به سینما علاقه‌ای ندارم و سینما نمی‌روم. فیلم هم نمی‌بینم. یکی دوبار در زمان‌های گذشته رفتم. دلشدگان را به دلیل نثر زیبای علی حاتمی دیدم.

ـ به جای فیلم موسیقی ببرید و البته سه دوست.
ـ از دوستانم قیصر را دوست داشتم و ساعد باقری را بسیار دوست دارم. از بین جوان‌ها هم امید مهدی‌نژاد را. با این‌ها بودن بهتر است. از بین کتاب‌ها هم قرآن را می‌برم. علاوه بر این‌که کلام خداست، هربار که می‌خوانمش چیزهای دیگری افزون بر آنچه که از ادبیات می‌دانستم، می‌فهمم. و مثنوی معنوی و سعدی را. موسیقی آذربایجانی را دوست دارم. سمفونی شور حکمت امیراف و مجموعه آهنگ‌های رشید بهبوداف.

ـ اگر کتابی را بخواهید به جوانان پیشنهاد دهید؟
ـ مثنوی مولوی را توصیه می‌کنم همه بخوانند. بسیاری از بحث‌هایی که ما این‌روزها مطرح می‌کنیم به شیوه کاملا هوشمندانه‌ای در مثنوی مطرح شده و کمک زیادی به عمیق فهمیدن جهان می‌کند. طنز هم بخوانند. آثار احترامی را و «موسیقی عطر گل سرخ» صلاحی را هم بخوانند، چون احوال زمانه ماست.

ـ مهم‌ترین آرزوی‌تان در آستانه پنجاه سالگی؟
ـ دوست دارم زمانی برسد که همه زبان هم را بفهمند و حرف یکدیگر را درک کنند. به نظرم مشکل بزرگی است؛ از تعابیر و اصطلاحات مشترک استفاده می‌کنیم اما زبان هم را نمی‌فهمیم.

ـ نظرتان درباره مرگ؟
ـ اگر همه باور داشته باشیم که می‌میریم، تربیت می‌شویم. انسان این‌طوری تربیت می‌شود. دعوای بادین و بی‌دین هم از بین می‌رود. مرگ هم مرحله‌ای است. شهرت و زیبایی و محبوبیت و قدرت هم مرگ دارند. اما با این‌که جلوی چشم هستند، انسان ها باز باور نمی‌کنند.

ـ و حرف آخر...
ـ گنجینه معنوی‌ای که داریم از همه‌چیز ارزشمندتر است؛ از پول و دلار و نفت و... حیف است که ما با این گنجینه این‌قدر از نظر معنوی فقیر باشیم.


21 تیر 1391 880 0

یک توضیح حیاتی و ضروری

خبرگزاری مهر خبری دربارۀ جلسه ای که یکشنبه ۱۸ تیر در کانون اندیشه جوان برگزار شد منتشر کرده که متن آن مانند اغلب خبرهای ادبی ، کاستی هایی دارد. من معمولا به این کاستی ها واکنشی نشان نمی دهم اما دلگیر شدن یکی از دوستان خوبم که از شاعران صاحب ذوق است و من همواره مرهون صفای باطن و ادب و بزرگواری او هستم، موجب شد که یادداشتی برای خبرگزاری مهر بفرستم. متن یادداشت را این جا هم منتشر می کنم . اگر چه آن خطا در نوشتن خبر بوده و نه در حرف های من اما همواره خودم را سرزنش خواهم کرد که چرا موجبات کدورت خاطر دوستی را فراهم آورده ام.

هر چه گفتیم جز حکایت دوست   در همه عمر از آن پشیمانیم

مدیر محترم خبرگزاری مهر

من اسماعیل امینی هستم خبری در روز 19 تیر درباره سخنان من در مورد شعر انتظار در خبرگزاری منتشر شده است. ضمن سپاس از توجه دوستان عزیز عرض می کنم دو لغزش عبارتی در متن هست یکی این که (تهذیب نفس) را به غلط (تذهیب نفس) نوشته و دیگر این که من عبارت( تعابیر احمقانه) را در سخنانم به کار نبرده ام و خبرنگار محترم خبرگزاری احتمالا برداشت خود را نوشته اند. لطفا در صورت امکان این نوضیح را منتشر و متن خبر را اصلاح فرمایید.
با احترام /اسماعیل امینی



20 تیر 1391 647 0

یک توضیح حیاتی و ضروری

خبرگزاری مهر خبری دربارۀ جلسه ای که یکشنبه ۱۸ تیر در کانون اندیشه جوان برگزار شد منتشر کرده که متن آن مانند اغلب خبرهای ادبی ، کاستی هایی دارد. من معمولا به این کاستی ها واکنشی نشان نمی دهم اما دلگیر شدن یکی از دوستان خوبم که از شاعران صاحب ذوق است و من همواره مرهون صفای باطن و ادب و بزرگواری او هستم، موجب شد که یادداشتی برای خبرگزاری مهر بفرستم. متن یادداشت را این جا هم منتشر می کنم . اگر چه آن خطا در نوشتن خبر بوده و نه در حرف های من اما همواره خودم را سرزنش خواهم کرد که چرا موجبات کدورت خاطر دوستی را فراهم آورده ام.

هر چه گفتیم جز حکایت دوست   در همه عمر از آن پشیمانیم

مدیر محترم خبرگزاری مهر

من اسماعیل امینی هستم خبری در روز 19 تیر درباره سخنان من در مورد شعر انتظار در خبرگزاری منتشر شده است. ضمن سپاس از توجه دوستان عزیز عرض می کنم دو لغزش عبارتی در متن هست یکی این که (تهذیب نفس) را به غلط (تذهیب نفس) نوشته و دیگر این که من عبارت( تعابیر احمقانه) را در سخنانم به کار نبرده ام و خبرنگار محترم خبرگزاری احتمالا برداشت خود را نوشته اند. لطفا در صورت امکان این نوضیح را منتشر و متن خبر را اصلاح فرمایید.
با احترام /اسماعیل امینی



20 تیر 1391 944 0

جلسه ترانه

جلسات ترانه و تصنیف از این هفته روزهای شنبه ساعت ۱۷ در حوزه هنری برگزار می شود . از دوستان علاقه مند به ترانه دعوت می کنم در این جلسه شرکت کنند.


17 تیر 1391 455 0

جلسه ترانه

جلسات ترانه و تصنیف از این هفته روزهای شنبه ساعت ۱۷ در حوزه هنری برگزار می شود . از دوستان علاقه مند به ترانه دعوت می کنم در این جلسه شرکت کنند.


17 تیر 1391 747 0

نقد کتاب لبخند سعدی

دوشنبه ۱۹ تیر ماه نقد کتابم (لبخند سعدی) در حوزه هنری برگزار می شود. آقای دکتر احمد تمیم داری استاد ارجمند دانشگاه دربارۀ این کتاب سخن خواهند گفت . اگر دوستان مشرف کنند خوشحال می شوم.


16 تیر 1391 829 0
صفحه 4 از 5ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  بعدی   انتها