دفتر شعر

نقد کتاب لبخند سعدی

دوشنبه ۱۹ تیر ماه نقد کتابم (لبخند سعدی) در حوزه هنری برگزار می شود. آقای دکتر احمد تمیم داری استاد ارجمند دانشگاه دربارۀ این کتاب سخن خواهند گفت . اگر دوستان مشرف کنند خوشحال می شوم.


16 تیر 1391 720 0

لبخند غیر مجاز

کتاب نثرهای طنزم با عنوان ( لبخند غیر مجاز ) منتشر شد اما با آن که دو ماه از انتشار آن می گذرد هنوز ناشر آن را برایم نفرستاده اگر چه در بازار هست و در فروشگاه سورۀ مهر حوزه نیز هست.


16 تیر 1391 602 0

لبخند غیر مجاز

کتاب نثرهای طنزم با عنوان ( لبخند غیر مجاز ) منتشر شد اما با آن که دو ماه از انتشار آن می گذرد هنوز ناشر آن را برایم نفرستاده اگر چه در بازار هست و در فروشگاه سورۀ مهر حوزه نیز هست.


16 تیر 1391 521 0

عربدۀ دلقک و رقص عروسک

 

اشاره: یکی از روزنامه نگاران به اصرار از من خواستند که دربارۀ اسائۀ ادب اخیر به ساحت امام علی النقی علیه السلام یادداشتی بنویسم. این مطلب را نوشتم اما آن روزنامه آن را چاپ نکرد.

 

برای عربدۀ مستانۀ آن دلقک بیگانگان اصلا نگران نباید بود. بیش از هزار سال است که خاندان پاک پیامبر مهربانی و رحمت ،آماج کینه ورزی ناپاکان هستند و هر چه    می گذرد ، درخشش آن خاندان پاک نمایان تر می شود.

این نکته را نیز متذکر شوم که اهل بیت علیهم السلام به واکنش و دفاع ما نیازی ندارند اما این ما هستیم که همواره نیازمندانه بر آستان پاکان ایستاده ایم والبته  همین نیازمندی است که ما را از هر چه در عالم است بی نیاز می سازد.و ما اگر شناسندۀ این نعمت و شکرگزار آن باشیم همواره از آسیب روزگارمصون خواهیم ماند.

عربده های دلقک های خود باخته، با تمامی پلیدی ، اگر خواب از سر متولیان رسمی فرهنگ و هنر این سرزمین بپراند، ختم به خیر می تواند شد.

تأمل در برخی از نشانه های این خواب و غفلت خالی از فایده نیست:

- بازار فرهنگ و هنر را  با قواعد بازار تجاری نمی توان مدیریت کرد و زمام ذائقه و اندیشۀ جامعه را به دست بازی های اقتصادی و امواج عرضه و تقاضا سپرد.

چندان که  هشدار اهل نظر ، دربارۀ پرشماری محصولات نازل و مبتذل هنری ، حتی در رسانه های رسمی غالبا با این پاسخ مواجه شود که این گونه آثار مخاطبان بیشتری دارد و از آن شگفت تر این ادعا که ؛ مردم همین را می خواهند.

- رفتار واکنشی و انفعالی در حوزۀ فرهنگ و هنر ، راه به جایی نمی برد، مشابه سازی از قالب ها و برنامه های مهاجمان و دشمنان فرهنگ ، که مهم ترین راهبرد این سالیان بوده است، بازی کردن در زمین حریفان و با قواعد مطلوب آن هاست. این ساده لوحی است که گمان کنیم قالب های هنری و فرهنگی ، ظرف هایی خالی هستند که ما        می توانیم محتوای مطلوب خویش را در آن ها بگنجانیم. همین قالب های دست ساز مهاجمان در تغییر ذائقۀ مخاطبان و نازل کردن سطح پسند جامعه نقش بنیادین دارد.

- بارها گفته ام و بار دگر می گویم که سخن گفتن از ائمۀ اطهار علیهم السلام فقط محدود به مدح و مرثیه نیست.مدایح و مراثی با همۀ ارجمندی و تأثیر گذاری نمی تواند جایگزین گنجینۀ عظیم  معارف اهل بیت و آشنایی با دانش و بینش آن بزرگان شود.

افزون بر این ، نگاه مناسبتی به ترویج معارف دین و شناخت اولیاء الهی ، این موضوع خطیر را در حد انجام وظیفۀ اداری محدود می سازد.

سخن گفتن از امامان معصوم ، از بعثت ، ازعید غدیر ، از عید فطر ، از عید قربان، از عاشورا، از هجرت ، از نماز  و از دین ، مانند سخن گفتن از اهمیت مناسبت های مرسوم تقویم نیست که در سال یک بار به یادش بیاوریم و پرده نویسی کنیم و پوستر چاپ کنیم و گزارش کار بدهیم به گونه ای که تا سال بعد از زیر بار تکلیف اداری رها شویم.

- جریان روشنفکری بیگانه گرا ، بارها به صراحت اعلام کرده است که وظیفۀ اصلی اش ، تقدس زدایی و شکستن تابوها( حریم ها) ست. روشن است که آماج این تهاجم، بنیان های اعتقادی و فرهنگی مردم است. زیرا به یمن دعواهای اهل قدرت و بداخلاقی در رقابت های سیاسی ، در این بخش یعنی حرمت انسان ها ، حتی حرمت نام آوران و بزرگان ،تقریبا هیچ حریم نقض نشده ای باقی نمانده است .

 دردوران معاصر، روشنفکرن بیگانه گرا ، مبانی فرهنگ و اندیشه و ایمان مردم ایران  را نشانه گرفته اند؛ از جمله خط و زبان فارسی، بزرگان شعرو تمام میراث هزار سالۀ شعر ایران، موسیقی سنتی ایران، خانواده و ملازمات آن نظیر پاکدامنی و وفاداری و حیا و حجاب، مجالس ومناسک دینی وآیین های ملی و هر چیزی که نشانه ای از ایمان  و ایران  داشته باشد.

نگاه کنید به بازی های صد سالۀ این بازیچه های دست بیگانگان تا دریابید که  عریان شدن آن عروسک و عربده کشی این دلقک وگزافه گویی آن مردک دربارۀ فردوسی وشاهنامه و موسیقی سنتی وبسیار خوش رقصی های نظیر این ها همگی به هم پیوسته است  و تلاشی برای اجرای آن مأموریت خطیر ؛ یعنی نقض حریم ها که به تابوشکنی مرسوم است و شگفت این که اخیرا از زبان برخی از اهالی فرهنگ و هنر می شنویم که با افتخار از شجاعت خود  در شکستن تابوها (حریم ها)سخن می گویند.

یادم آمد هان! این را هم اضافه کنم که اهل قدرت بسیار مشتاقند که خود را در حریم مقدسات قرار دهند و سخن گفتن و انتقاد کردن از رفتار و گفتارشان را ، توهین به مقدسات بنامند. بگذارید خاطره ای از این حریم قدسی برساختۀ سیاست نقل کنم:

 دهۀ پنجاه بود وروزگار نوجوانی من ، دو نفر از میوه فروش های دوره گرد دعوا   می کردند، یکی شان تنومند بود و آن دیگری نحیف ، مرد تنومند داشت پیروز می شد که ناگهان پاسبان گشت سوار بر موتور از سر کوچه گذشت . مرد نحیف شکست خورده فریاد زد: تو با من دعوا داری چرا به اعلیحضرت فحش می دهی؟

پاسبان گشت، این جمله را که شنید وارد کوچه شد و مرد تنومند را دستبند زد و با خود برد.

به گمان من گسترش مرز حریم ها  و به تعبیر سیاسیون خط قرمزها ، به همان اندازۀ نقض حریم های بنیادین ، خطرناک و آسیب رسان است.

نگاهی به خط قرمزهای سیاسیون بیندازید تا دریابید که این حریم ها چقدر متغیر و بی حد و حصر است و از آن مهم تر چقدر با مبانی اعتقادی و فرهنگی مان مرتبط است.

در این آشفته بازار وبه خاطر مخدوش شدن مرز مبانی با روزمرگی است که مثلا وقتی با انبوه ترانه ها ، رمان ها و فیلم هایی مواجه می شویم که وفاداری و پاکدامنی و حیا و صداقت را مسخره می کنند ، در نمی یابیم که ارکان فرهنگ مردم را نشانه گرفته اند. اما اگر کسی مثلا به افتتاح چندین بارۀ یک طرح عمرانی اشاره ای انتقادی کند، خط قرمز را نقض کرده است و باید منتظر عواقبش باشد. زیرا برخی از اهالی سرزمین مناصب و اقتدار، خودشان را و رفتار وگفتار وبرنامه های شان را در زمرۀ مقدسات می پندارند و  البته گمان دارند که دفاع از این مقدسات برساخته، مقدم است بر دفاع از بنیان های اعتقادی و فرهنگی مردم این سرزمین ، همین!

  

 

 

 

 

 

 

 



12 تیر 1391 780 0

عربدۀ دلقک و رقص عروسک

 

اشاره: یکی از روزنامه نگاران به اصرار از من خواستند که دربارۀ اسائۀ ادب اخیر به ساحت امام علی النقی علیه السلام یادداشتی بنویسم. این مطلب را نوشتم اما آن روزنامه آن را چاپ نکرد.

 

برای عربدۀ مستانۀ آن دلقک بیگانگان اصلا نگران نباید بود. بیش از هزار سال است که خاندان پاک پیامبر مهربانی و رحمت ،آماج کینه ورزی ناپاکان هستند و هر چه    می گذرد ، درخشش آن خاندان پاک نمایان تر می شود.

این نکته را نیز متذکر شوم که اهل بیت علیهم السلام به واکنش و دفاع ما نیازی ندارند اما این ما هستیم که همواره نیازمندانه بر آستان پاکان ایستاده ایم والبته  همین نیازمندی است که ما را از هر چه در عالم است بی نیاز می سازد.و ما اگر شناسندۀ این نعمت و شکرگزار آن باشیم همواره از آسیب روزگارمصون خواهیم ماند.

عربده های دلقک های خود باخته، با تمامی پلیدی ، اگر خواب از سر متولیان رسمی فرهنگ و هنر این سرزمین بپراند، ختم به خیر می تواند شد.

تأمل در برخی از نشانه های این خواب و غفلت خالی از فایده نیست:

- بازار فرهنگ و هنر را  با قواعد بازار تجاری نمی توان مدیریت کرد و زمام ذائقه و اندیشۀ جامعه را به دست بازی های اقتصادی و امواج عرضه و تقاضا سپرد.

چندان که  هشدار اهل نظر ، دربارۀ پرشماری محصولات نازل و مبتذل هنری ، حتی در رسانه های رسمی غالبا با این پاسخ مواجه شود که این گونه آثار مخاطبان بیشتری دارد و از آن شگفت تر این ادعا که ؛ مردم همین را می خواهند.

- رفتار واکنشی و انفعالی در حوزۀ فرهنگ و هنر ، راه به جایی نمی برد، مشابه سازی از قالب ها و برنامه های مهاجمان و دشمنان فرهنگ ، که مهم ترین راهبرد این سالیان بوده است، بازی کردن در زمین حریفان و با قواعد مطلوب آن هاست. این ساده لوحی است که گمان کنیم قالب های هنری و فرهنگی ، ظرف هایی خالی هستند که ما        می توانیم محتوای مطلوب خویش را در آن ها بگنجانیم. همین قالب های دست ساز مهاجمان در تغییر ذائقۀ مخاطبان و نازل کردن سطح پسند جامعه نقش بنیادین دارد.

- بارها گفته ام و بار دگر می گویم که سخن گفتن از ائمۀ اطهار علیهم السلام فقط محدود به مدح و مرثیه نیست.مدایح و مراثی با همۀ ارجمندی و تأثیر گذاری نمی تواند جایگزین گنجینۀ عظیم  معارف اهل بیت و آشنایی با دانش و بینش آن بزرگان شود.

افزون بر این ، نگاه مناسبتی به ترویج معارف دین و شناخت اولیاء الهی ، این موضوع خطیر را در حد انجام وظیفۀ اداری محدود می سازد.

سخن گفتن از امامان معصوم ، از بعثت ، ازعید غدیر ، از عید فطر ، از عید قربان، از عاشورا، از هجرت ، از نماز  و از دین ، مانند سخن گفتن از اهمیت مناسبت های مرسوم تقویم نیست که در سال یک بار به یادش بیاوریم و پرده نویسی کنیم و پوستر چاپ کنیم و گزارش کار بدهیم به گونه ای که تا سال بعد از زیر بار تکلیف اداری رها شویم.

- جریان روشنفکری بیگانه گرا ، بارها به صراحت اعلام کرده است که وظیفۀ اصلی اش ، تقدس زدایی و شکستن تابوها( حریم ها) ست. روشن است که آماج این تهاجم، بنیان های اعتقادی و فرهنگی مردم است. زیرا به یمن دعواهای اهل قدرت و بداخلاقی در رقابت های سیاسی ، در این بخش یعنی حرمت انسان ها ، حتی حرمت نام آوران و بزرگان ،تقریبا هیچ حریم نقض نشده ای باقی نمانده است .

 دردوران معاصر، روشنفکرن بیگانه گرا ، مبانی فرهنگ و اندیشه و ایمان مردم ایران  را نشانه گرفته اند؛ از جمله خط و زبان فارسی، بزرگان شعرو تمام میراث هزار سالۀ شعر ایران، موسیقی سنتی ایران، خانواده و ملازمات آن نظیر پاکدامنی و وفاداری و حیا و حجاب، مجالس ومناسک دینی وآیین های ملی و هر چیزی که نشانه ای از ایمان  و ایران  داشته باشد.

نگاه کنید به بازی های صد سالۀ این بازیچه های دست بیگانگان تا دریابید که  عریان شدن آن عروسک و عربده کشی این دلقک وگزافه گویی آن مردک دربارۀ فردوسی وشاهنامه و موسیقی سنتی وبسیار خوش رقصی های نظیر این ها همگی به هم پیوسته است  و تلاشی برای اجرای آن مأموریت خطیر ؛ یعنی نقض حریم ها که به تابوشکنی مرسوم است و شگفت این که اخیرا از زبان برخی از اهالی فرهنگ و هنر می شنویم که با افتخار از شجاعت خود  در شکستن تابوها (حریم ها)سخن می گویند.

یادم آمد هان! این را هم اضافه کنم که اهل قدرت بسیار مشتاقند که خود را در حریم مقدسات قرار دهند و سخن گفتن و انتقاد کردن از رفتار و گفتارشان را ، توهین به مقدسات بنامند. بگذارید خاطره ای از این حریم قدسی برساختۀ سیاست نقل کنم:

 دهۀ پنجاه بود وروزگار نوجوانی من ، دو نفر از میوه فروش های دوره گرد دعوا   می کردند، یکی شان تنومند بود و آن دیگری نحیف ، مرد تنومند داشت پیروز می شد که ناگهان پاسبان گشت سوار بر موتور از سر کوچه گذشت . مرد نحیف شکست خورده فریاد زد: تو با من دعوا داری چرا به اعلیحضرت فحش می دهی؟

پاسبان گشت، این جمله را که شنید وارد کوچه شد و مرد تنومند را دستبند زد و با خود برد.

به گمان من گسترش مرز حریم ها  و به تعبیر سیاسیون خط قرمزها ، به همان اندازۀ نقض حریم های بنیادین ، خطرناک و آسیب رسان است.

نگاهی به خط قرمزهای سیاسیون بیندازید تا دریابید که این حریم ها چقدر متغیر و بی حد و حصر است و از آن مهم تر چقدر با مبانی اعتقادی و فرهنگی مان مرتبط است.

در این آشفته بازار وبه خاطر مخدوش شدن مرز مبانی با روزمرگی است که مثلا وقتی با انبوه ترانه ها ، رمان ها و فیلم هایی مواجه می شویم که وفاداری و پاکدامنی و حیا و صداقت را مسخره می کنند ، در نمی یابیم که ارکان فرهنگ مردم را نشانه گرفته اند. اما اگر کسی مثلا به افتتاح چندین بارۀ یک طرح عمرانی اشاره ای انتقادی کند، خط قرمز را نقض کرده است و باید منتظر عواقبش باشد. زیرا برخی از اهالی سرزمین مناصب و اقتدار، خودشان را و رفتار وگفتار وبرنامه های شان را در زمرۀ مقدسات می پندارند و  البته گمان دارند که دفاع از این مقدسات برساخته، مقدم است بر دفاع از بنیان های اعتقادی و فرهنگی مردم این سرزمین ، همین!

  

 

 

 

 

 

 

 



12 تیر 1391 625 0

شاعر باید عصبانی باشد!

 

 

یکی از موج های مرسوم در محافل ادبی ، داعیۀ مبارزه است. شاعر با هر مایه ای از ذوق و هنر اگر چنان بنماید که دارد مبارزه می کند و ناراضی است و معترض است در فضای رسانه ای شهرتی به هم می زند.

جالب آن است که حتی رسانه های رسمی و نهادهای دولتی هم به این شاعر مبارز و ناراضی روی خوش نشان می دهند و برای انتشار آثار و اخبار او با هم رقابت می کنند.

جاذبه های شهره شدن به مبارزه و ناراضی و  عصبانی بودن از همه چیز چنان است که گاهی شاعر را به این گمان می افکند که خشم و خروش خود را در حوزۀ شعرهای عاطفی و عاشقانه نیز به کاربندد.

حاصل این گمان مضحک ، انبوهی است از شعرهایی که   در     ظاهر عاشقانه و عاطفی اند اما در آن ها ، معشوق آماج خشم و کینه و حتی فحش های آبدار است.

این خشم ساختگی با چاشنی اندوه ویأس ، شعرهایی تلخ و سیاه و گاه نفرت آور را می آفریند که سهم مهمی در افزایش آلودگی فضای فکری و فرهنگی این روزگار دارند.

 این تصور نادرستی است که گمان کنیم ، اگر شاعری از زیبایی و عواطف انسانی سخن گفت، لابد از سر بی دردی و خوشباشی است و یا شاعری که نگاهش را به زیبایی ها معطوف می کند حتما می خواهد کاستی ها و ناراستی ها و بدبختی های حاصل از روش مستبدانۀ صاحبان قدرت و مناصب را ، لاپوشانی کند.

حال آن که اگر نیک بنگریم، همۀ انسان ها و از جمله اهل هنر، زیبایی و عشق و عواطف انسانی را ، در گریز از پلیدی های عالم واقع ، پناه خویش کرده اند.

اگر شعر نیز که یکی از آخرین پناهگاه های انسان است، به تصرف پلیدی و نفرت درآید

آنگاه  روح انسان برای تنفس به کجا می تواند برود؟

فرض کنیم که شعر نیز یکی از ابزارهای مبارزه با اقتدارگرایی سیاسی است، آیا گسترش دادن فضای خشم و نفرتی که در مجادلات سیاسی رایج است ،به حوزۀ روابط عاطفی و عاشقانه ، چه کمکی به شعر و مخاطبان آن می کند؟

اصلا صاحبان مناصب و بازیگران عرصۀ سیاست مگر شعر می خوانند که از خشم و خروش شاعران آن هم در شعرهای عاشقانه با خبر شوند؟

آن ها حتی از رهاوردهای خود نیز بهره ای ندارند، یعنی از گرانی ، فقر، بیکاری، تبعیض و حتی آلودگی هوای شهر هیچ نصیبی نمی برند. هرگز ازدحام قطارهای مترو آن ها را آزار نمی دهد و هرگز اتومبیل های ایشان در راهبندان های کلافه کننده و حتی پشت چراغ قرمز متوقف نمی شود. همۀ چراغ های در همۀمسیرها برای آن ها همواره سبز است.

آن گاه مخاطبان کم شمار شعر که هر روز هم کم شمارتر می شوند ، وقتی به جلسۀ شعرخوانی می روند تا برای تنفس روح و جان خود هوایی تازه پیدا کنند، با این شعرهای خشمگین و پرخاشگر و گاه مشمئز کننده روبه رو می شوند ، انگار شاعر می خواهد تاوان کاستی ها و ناراستی های عالم سیاست را  مردم علاقه مند به شعر و به ویژه  روابط عاطفی و دل بستگی های آن ها بپردازند.

 

 

 



07 تیر 1391 619 0

شاعر باید عصبانی باشد!

 

 

یکی از موج های مرسوم در محافل ادبی ، داعیۀ مبارزه است. شاعر با هر مایه ای از ذوق و هنر اگر چنان بنماید که دارد مبارزه می کند و ناراضی است و معترض است در فضای رسانه ای شهرتی به هم می زند.

جالب آن است که حتی رسانه های رسمی و نهادهای دولتی هم به این شاعر مبارز و ناراضی روی خوش نشان می دهند و برای انتشار آثار و اخبار او با هم رقابت می کنند.

جاذبه های شهره شدن به مبارزه و ناراضی و  عصبانی بودن از همه چیز چنان است که گاهی شاعر را به این گمان می افکند که خشم و خروش خود را در حوزۀ شعرهای عاطفی و عاشقانه نیز به کاربندد.

حاصل این گمان مضحک ، انبوهی است از شعرهایی که   در     ظاهر عاشقانه و عاطفی اند اما در آن ها ، معشوق آماج خشم و کینه و حتی فحش های آبدار است.

این خشم ساختگی با چاشنی اندوه ویأس ، شعرهایی تلخ و سیاه و گاه نفرت آور را می آفریند که سهم مهمی در افزایش آلودگی فضای فکری و فرهنگی این روزگار دارند.

 این تصور نادرستی است که گمان کنیم ، اگر شاعری از زیبایی و عواطف انسانی سخن گفت، لابد از سر بی دردی و خوشباشی است و یا شاعری که نگاهش را به زیبایی ها معطوف می کند حتما می خواهد کاستی ها و ناراستی ها و بدبختی های حاصل از روش مستبدانۀ صاحبان قدرت و مناصب را ، لاپوشانی کند.

حال آن که اگر نیک بنگریم، همۀ انسان ها و از جمله اهل هنر، زیبایی و عشق و عواطف انسانی را ، در گریز از پلیدی های عالم واقع ، پناه خویش کرده اند.

اگر شعر نیز که یکی از آخرین پناهگاه های انسان است، به تصرف پلیدی و نفرت درآید

آنگاه  روح انسان برای تنفس به کجا می تواند برود؟

فرض کنیم که شعر نیز یکی از ابزارهای مبارزه با اقتدارگرایی سیاسی است، آیا گسترش دادن فضای خشم و نفرتی که در مجادلات سیاسی رایج است ،به حوزۀ روابط عاطفی و عاشقانه ، چه کمکی به شعر و مخاطبان آن می کند؟

اصلا صاحبان مناصب و بازیگران عرصۀ سیاست مگر شعر می خوانند که از خشم و خروش شاعران آن هم در شعرهای عاشقانه با خبر شوند؟

آن ها حتی از رهاوردهای خود نیز بهره ای ندارند، یعنی از گرانی ، فقر، بیکاری، تبعیض و حتی آلودگی هوای شهر هیچ نصیبی نمی برند. هرگز ازدحام قطارهای مترو آن ها را آزار نمی دهد و هرگز اتومبیل های ایشان در راهبندان های کلافه کننده و حتی پشت چراغ قرمز متوقف نمی شود. همۀ چراغ های در همۀمسیرها برای آن ها همواره سبز است.

آن گاه مخاطبان کم شمار شعر که هر روز هم کم شمارتر می شوند ، وقتی به جلسۀ شعرخوانی می روند تا برای تنفس روح و جان خود هوایی تازه پیدا کنند، با این شعرهای خشمگین و پرخاشگر و گاه مشمئز کننده روبه رو می شوند ، انگار شاعر می خواهد تاوان کاستی ها و ناراستی های عالم سیاست را  مردم علاقه مند به شعر و به ویژه  روابط عاطفی و دل بستگی های آن ها بپردازند.

 

 

 



07 تیر 1391 1009 0

بی ادبی در حکایت های مثنوی

 

                                                                

 

ادب عشق جمله بی ادبی ست

امّة العشق عشقهم آداب

                     مولانا

 

 

این را می دانیم که ؛

موسیا آداب دانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

این را نیز می دانیم که ؛

هزل تعلیم است آن را جد شنو

تو مشو بر ظاهر هزلش گرو

هرجدی هزل است پیش هازلان

هزل ها جد است پیش عاقلان

اما باز هم وقتی مثنوی معنوی را می خوانیم و با حکایت هایی مواجه می شویم که گاه از حیث رکاکت الفاظ در بیان اسافل اعضا و نیز شناعت رخدادها شگفت آوراست، ممکن است که گره بر پیشانی بیندازیم و بگوییم : این همه بی پروایی در بیان، آن هم در کتابی که عالی ترین مباحث معنوی و ژرف ترین معارف دینی را طرح می کند چه ضرورتی دارد؟

اما پیش از من و تو لیل و نهاری بوده ست، در این چند قرنی که از پدیداری مثنوی   می گذرد و بسیاری بزرگان و از جمله عالمان دین و سرآمدان اخلاق و ادب با آن انس داشته اند و در عظمت مثنوی سخن گفته اند آیا برای این پرسش پاسخی یافته اند؟ و آیا وجود این گونه حکایت ها را در مثنوی معنوی ، عذر نهاده اند؟

ماحصل آن چه از آن بزرگان نقل شده این ها ست:

در قرآن کریم نیز در مقام تمثیل ، ان الله لا یستحیی  ، آمده است و مثنوی معنوی نیز که در سایۀ قرآن کریم و در مقام تفسیر آیات و تعلیم معارف قرآنی است ،در تمثیل آداب و حیای مرسوم را لحاظ نمی کند.

ونیز گفته اند:

این گونه حکایت ها و بی پرده سخن گفتن در محیط خانقاه و در میان سالکان صوفیه معمول بوده  و مولانا به هنجار مرسوم آن محیط سخن گفته است.

چنان که در آن سخن مشهور  می گوید: «والله که من از شعر بیزارم و پیش من از این بتر چیزی نیست ...آخر آدمي بنگرد که خلق را در فلان شهر چه کالا مي بايد و چه کالا را خريدارند ، آن خرد و آن فروشد، اگر چه دون تر متاع ها باشد.»

آیا مولانا برای رعایت حال مخاطبان به این دون تر متاع ها( بی پروایی و رکاکت در سخن تن ) داده است؟

به نظر من برای آشنایی با دیدگاه مولانا ، باید این اصل بینادین را در نظر بگیریم که در سراسر مثنوی معنوی ، سیطرۀ عالم معنا بر جهان مادی مبنای تمامی مباحث و حکایات است. یعنی از فرازی که مولانا به جهان محسوسات می نگرد، هیچ چیزی آن قدر جدیت و اعتبار ندارد که پسندیده یا ناپسند باشد.

این است که مثلا وقتی برای بیان عظمت ایمان بایزید بسطامی ، حکایت زنانی را     می گوید که در صحرا ، جماع خران را می بینند  و در قیاس با آمیزش انسان می گویند که این خران حق مطلب! را به جا می آورند  و از این تمثیل شگفت به این بیت می رسد که :                                داد جمله داد ایمان بایزید 

آفرین ها بر چنین شیر فرید

جای شگفتی نیست، زیرا پسند و ناپسند کردن در سخن و کردار ، اعتبار ذاتی ندارد:

در حق او مدح و در حق تو ذم

درحق او شهد و در حق تو سم

بر این اساس ، یعنی اصالت عالم معنا و اعتباری بودن عالم محسوس ، "ادب" در نگاه مولانا معنایی خاص دارد که با هنجار و عرف مرسوم البته سازگاری نمی تواند داشت.

این چند بیت را برای نمونه نقل می کنم تا به منظر مولانا در موضوع ادب و بی ادبی اشاره ای شود:

از خدا جوییم توفیق ادب

بی‌ادب محروم گشت از لطف رب

بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد

مائده از آسمان در می‌رسید

بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید

درمیان قوم موسی چند کس

بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس

منقطع شد خوان و نان از آسمان

ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان

باز عیسی چون شفاعت کرد حق

خوان فرستاد و غنیمت بر طبق

مائده از آسمان شد عائده

چون که گفت انزل علینا مائده

باز گستاخان ادب بگذاشتند

چون گدایان زله‌ها برداشتند

دفتر اول           

هم چنین این بیت ها که دربارۀ ادب حضرت آدم است علیه السلام:

گفت آدم که ظلمنا نفسنا

او ز فعل حق نبد غافل چو ما

در گنه او از ادب پنهانش کرد

زان گنه بر خود زدن او بر بخورد

بعد توبه گفتش ای آدم نه من

آفریدم در تو آن جرم و محن

نه که تقدیر و قضای من بد آن

چون به وقت عذر کردی آن نهان

گفت ترسیدم ادب نگذاشتم

گفت هم من پاس آنت داشتم

 

ادب در منظر مولانا، تسلیم شدن به امر حق است و بی ادبی ، سخن گفتن از نفسانیت و مطرح کردن " من" در برابر "او" ، هرچه غیر از این ، اعتباری است و مبتنی بر مناسبات اجتماعی و صنفی و پسند زمانه است و طبعا واجد ارزش ذاتی نیست چندان که بزرگانی چون مولانا را پروای مراعات آن باشد.

گفت قایل در جهان درویش نیست

ور بود درویش آن درویش نیست

هست از روی بقای ذات او

نیست گشته وصف او در وصف هو

چون زبانهٔ شمع پیش آفتاب

نیست باشد هست باشد در حساب

                                 ....       

 

این قیاس ناقصان بر کار رب

جوشش عشق است نه از ترک ادب

نبض عاشق بی ادب بر می‌جهد

خویش را در کفهٔ شه می‌نهد

بی‌ادب‌تر نیست کس زو در جهان

با ادب‌تر نیست کس زو در نهان

هم بنسبت دان وفاق ای منتجب

این دو ضد با ادب با بی‌ادب

بی‌ادب باشد چو ظاهر بنگری

که بود دعوی عشقش هم‌سری

چون به باطن بنگری دعوی کجاست

او و دعوی پیش آن سلطان فناست

 

                                                                           دفتر سوم

 

 

 

 



06 تیر 1391 726 0

بی ادبی در حکایت های مثنوی

 

                                                                

 

ادب عشق جمله بی ادبی ست

امّة العشق عشقهم آداب

                     مولانا

 

 

این را می دانیم که ؛

موسیا آداب دانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

این را نیز می دانیم که ؛

هزل تعلیم است آن را جد شنو

تو مشو بر ظاهر هزلش گرو

هرجدی هزل است پیش هازلان

هزل ها جد است پیش عاقلان

اما باز هم وقتی مثنوی معنوی را می خوانیم و با حکایت هایی مواجه می شویم که گاه از حیث رکاکت الفاظ در بیان اسافل اعضا و نیز شناعت رخدادها شگفت آوراست، ممکن است که گره بر پیشانی بیندازیم و بگوییم : این همه بی پروایی در بیان، آن هم در کتابی که عالی ترین مباحث معنوی و ژرف ترین معارف دینی را طرح می کند چه ضرورتی دارد؟

اما پیش از من و تو لیل و نهاری بوده ست، در این چند قرنی که از پدیداری مثنوی   می گذرد و بسیاری بزرگان و از جمله عالمان دین و سرآمدان اخلاق و ادب با آن انس داشته اند و در عظمت مثنوی سخن گفته اند آیا برای این پرسش پاسخی یافته اند؟ و آیا وجود این گونه حکایت ها را در مثنوی معنوی ، عذر نهاده اند؟

ماحصل آن چه از آن بزرگان نقل شده این ها ست:

در قرآن کریم نیز در مقام تمثیل ، ان الله لا یستحیی  ، آمده است و مثنوی معنوی نیز که در سایۀ قرآن کریم و در مقام تفسیر آیات و تعلیم معارف قرآنی است ،در تمثیل آداب و حیای مرسوم را لحاظ نمی کند.

ونیز گفته اند:

این گونه حکایت ها و بی پرده سخن گفتن در محیط خانقاه و در میان سالکان صوفیه معمول بوده  و مولانا به هنجار مرسوم آن محیط سخن گفته است.

چنان که در آن سخن مشهور  می گوید: «والله که من از شعر بیزارم و پیش من از این بتر چیزی نیست ...آخر آدمي بنگرد که خلق را در فلان شهر چه کالا مي بايد و چه کالا را خريدارند ، آن خرد و آن فروشد، اگر چه دون تر متاع ها باشد.»

آیا مولانا برای رعایت حال مخاطبان به این دون تر متاع ها( بی پروایی و رکاکت در سخن تن ) داده است؟

به نظر من برای آشنایی با دیدگاه مولانا ، باید این اصل بینادین را در نظر بگیریم که در سراسر مثنوی معنوی ، سیطرۀ عالم معنا بر جهان مادی مبنای تمامی مباحث و حکایات است. یعنی از فرازی که مولانا به جهان محسوسات می نگرد، هیچ چیزی آن قدر جدیت و اعتبار ندارد که پسندیده یا ناپسند باشد.

این است که مثلا وقتی برای بیان عظمت ایمان بایزید بسطامی ، حکایت زنانی را     می گوید که در صحرا ، جماع خران را می بینند  و در قیاس با آمیزش انسان می گویند که این خران حق مطلب! را به جا می آورند  و از این تمثیل شگفت به این بیت می رسد که :                                داد جمله داد ایمان بایزید 

آفرین ها بر چنین شیر فرید

جای شگفتی نیست، زیرا پسند و ناپسند کردن در سخن و کردار ، اعتبار ذاتی ندارد:

در حق او مدح و در حق تو ذم

درحق او شهد و در حق تو سم

بر این اساس ، یعنی اصالت عالم معنا و اعتباری بودن عالم محسوس ، "ادب" در نگاه مولانا معنایی خاص دارد که با هنجار و عرف مرسوم البته سازگاری نمی تواند داشت.

این چند بیت را برای نمونه نقل می کنم تا به منظر مولانا در موضوع ادب و بی ادبی اشاره ای شود:

از خدا جوییم توفیق ادب

بی‌ادب محروم گشت از لطف رب

بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد

مائده از آسمان در می‌رسید

بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید

درمیان قوم موسی چند کس

بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس

منقطع شد خوان و نان از آسمان

ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان

باز عیسی چون شفاعت کرد حق

خوان فرستاد و غنیمت بر طبق

مائده از آسمان شد عائده

چون که گفت انزل علینا مائده

باز گستاخان ادب بگذاشتند

چون گدایان زله‌ها برداشتند

دفتر اول           

هم چنین این بیت ها که دربارۀ ادب حضرت آدم است علیه السلام:

گفت آدم که ظلمنا نفسنا

او ز فعل حق نبد غافل چو ما

در گنه او از ادب پنهانش کرد

زان گنه بر خود زدن او بر بخورد

بعد توبه گفتش ای آدم نه من

آفریدم در تو آن جرم و محن

نه که تقدیر و قضای من بد آن

چون به وقت عذر کردی آن نهان

گفت ترسیدم ادب نگذاشتم

گفت هم من پاس آنت داشتم

 

ادب در منظر مولانا، تسلیم شدن به امر حق است و بی ادبی ، سخن گفتن از نفسانیت و مطرح کردن " من" در برابر "او" ، هرچه غیر از این ، اعتباری است و مبتنی بر مناسبات اجتماعی و صنفی و پسند زمانه است و طبعا واجد ارزش ذاتی نیست چندان که بزرگانی چون مولانا را پروای مراعات آن باشد.

گفت قایل در جهان درویش نیست

ور بود درویش آن درویش نیست

هست از روی بقای ذات او

نیست گشته وصف او در وصف هو

چون زبانهٔ شمع پیش آفتاب

نیست باشد هست باشد در حساب

                                 ....       

 

این قیاس ناقصان بر کار رب

جوشش عشق است نه از ترک ادب

نبض عاشق بی ادب بر می‌جهد

خویش را در کفهٔ شه می‌نهد

بی‌ادب‌تر نیست کس زو در جهان

با ادب‌تر نیست کس زو در نهان

هم بنسبت دان وفاق ای منتجب

این دو ضد با ادب با بی‌ادب

بی‌ادب باشد چو ظاهر بنگری

که بود دعوی عشقش هم‌سری

چون به باطن بنگری دعوی کجاست

او و دعوی پیش آن سلطان فناست

 

                                                                           دفتر سوم

 

 

 

 



06 تیر 1391 583 0

تو با ساختار در شعر مخالفی؟!

 

 

در یادداشتی نوشته بودم که برای آزمودن این که شعری ساختار دارد یا ندارد، این روش که بگوییم با افزودن یا کاستن سطرها هیچ اتفاقی در آن نمی افتد ، نادرست است. هم چنین این ادعا که اگر سطرهای شعری را بتوان جا به جا کرد ،ثابت می شود آن شعر ساختار ندارد، ادعای بیهوده ای است که فقط برای ترساندن تازه واردان به محافل ادبی و اثبات دانش و هنر استاد جلسه و دوستانش کارآیی دارد.

اینک نمونه هایی از آثار شاعران برجسته را بررسی می کنیم تا ببینیم ، ساختارمندی شعر آیا همیشه با همان آزمون های محفلی اثبات می شود؟

 

تورا من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ "تلاجن" سایه‌ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم٬

تو را من چشم در راهم

شباهنگام در آن دم

که بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند٬

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه٬من از یادت نمی کاهم٬

تو را من چشم در راهم

این شعر از مشهورترین شعرهای نیما یوشیج است و هیچ تردیدی در ساختارمند بودن آن نداریم. اما بنگرید که آیا نمی توان به آن سطرهایی افزود ؟ مثلا چند سطر دیگر در توصیف شباهنگام بسازیم و در لابلای سطرها بیاوریم؟

اما اگر بپذیریم که شاعر این چند توصیف را برای بیان حس و اندیشۀ خود خلق کرده و ساختار شعر براساس آن ها سامان یافته است. به جای قالب ذهنی پیش ساختۀ خودمان دربارۀ ساختار، می کوشیم ساختار خاص همین شعر را کشف کنیم و از آن لذت ببریم بی آن که یافتۀ خود را از این شعر تعمیم بدهیم و توقع داشته باشیم همۀ شعرها  به همین شیوۀ توصیف  و همین ساختار خلق شود.

 اینک چند سطر از شعر بلندی به نام "کسی که مثل هیچ کس نیست" از سروده های مشهور فروغ فرخزاد، این چند سطر را از آغاز  شعر انتخاب کرده ام تا با هم در آن بنگریم و ببینیم چگونه ، شاعر از میان تمام کلمات و تعابیر و تصاویر ، این کلمات را برای بیان تجربه های شاعرانۀ خود برگزیده است:

کسی می آيد

کسی می آيد

کسی ديگر

کسی بهتر

کسی که مثل هيچ کس نيست، مثل پدر نيست ، مثل انسی

نيست ، مثل يحیی نيست ، مثل مادر نيست /

 

آیا نمی توانیم چند تا از این "مثل" بسازیم و به شعر بیفزاییم؟ یا بگوییم که وقتی شاعر نوشته /کسی که مثل هیچ کس نیست/  این توضیحات زائد برای چیست؟ کسانی که این گونه به بیان شاعر و زبان شعر نگاه می کنند،تفاوت زبان علمی و زبان هنری را درنیافته اند.

 

این هم چند سطر از پایان همان شعر:

 

 

 

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آيد

و سفره را می اندازد

و نان را قسمت می کند

و پپسی را قسمت می کند

و باغ ملی را قسمت می کند

و شربت سياه سرفه را قسمت می کند

و روز اسم نويسی را قسمت می کند

و نمرۀ مريضخانه را قسمت می کند

و چکمه های لاستيکی را قسمت می کند

و سينمای فردين را قسمت می کند

درختهای دختر سيد جواد را قسمت می کند

و هرچه را که باد کرده باشد قسمت می کند

و سهم ما را هم می دهد

من خواب ديده ام ...

آیا کافی نبود که شاعر به همان سطر آخر بسنده کند و بگوید / و هرچه را که باد کرده باشد قسمت می کند/ و شعر را این همه طولانی نکند؟

آیا هیچ سطری از این سطرها نمی توان حذف کرد یا به آن ها چند سطر افزود؟

آیا این شعر ساختار ندارد؟ یا آن که منتقدان محفلی و بی حوصله، یک ساختار قالبی و پیش ساخته در ذهن دارند و هر شعری را با آن قالب می سنجند و اگر مطلوب خود را نیافتند ، می فرمایند که این شعر ساختار ندارد.

در همین سطرهای پایانی شعر فروغ ،بنگرید؛ برخی از آن قسمت شدنی ها ،مانند "سینمای فردین" و" درخت های دختر سید جواد"  در طول شعر معرفی شده اند وبرخی دیگر بدون اشارۀ قبلی آمده اند. همان گونه که دواسم خاص در آغاز شعر " انسی " و " یحیی" آمده است ، یکی از این اسم ها  "یحیی "بعدها بیشتر معرفی می شود :  

 

چقدر روشنی خوب است

و من چقدر دلم می خواهد

که يحيی

يک چارچرخه داشته باشد

و يک چراغ زنبوری

و من چقدر دلم می خواهد

که روی چارچرخه  يحيی ميان هندوانه ها و خربزه ها

بنشينم /

 

اما به اسم " انسی" در طول شعر اشاره ای نمی شود،  انسی را  خود شاعر می شناسد و نیازی نمی بیند که بیشتر درباره اش توضیح دهد. این همان منطق کودکانه ای است که در طول این شعر فروغ رایج است و چون راوی شعر کودکی خردسال است، کودکی او نه فقط از طریق جملات خبری یا وصفی، بلکه  از راه هایی نظیر این منطق کودکانه نیز بیان می شود. و به این ترتیب نه خواننده را با تمام حس و عاطفه اش به شعر وارد می کند.

شاعر این ساختار را برای شعرش خلق کرده و ما به جای بازی با جملات و سطرها و امکان کاستن و افزودن و جابه جایی آن ها ، می توانیم در هر شعری درپی کشف ساختار همان شعر برآییم.

 

 

 



31 خرداد 1391 635 0
صفحه 5 از 5ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  بعدی   انتها