بازگشت به شاخه والد: شعرا

محمدکاظم کاظمی

دفتر شعر

عجب خدایی دارند!

آنان که علی خدای خود پندارند

کفرش به کنار عجب خدایی دارند

این از پیامکهای عید غدیر است‌. زیباست‌، نه‌؟ مصراع دوم رندانه است و معمولاً این طور بیتهای رندانه خوب به دل می‌چسپد. ولی به گمان من از همین‌جا باید احساس خطر کرد; از جایی که شعر ـ که می‌باید وسیلة بیان حقایق باشد ـ پل انتقال انحرافهای فکری می‌شود، ولو با بیان بسیار هنری‌.

     البته شاعر دامن خود را رندانه از آن «کفر» برکنار کشیده و آن را به گردن دیگران انداخته است‌، ولی دامن خود را از اشاعة این فکر چگونه می‌تواند کنار بکشد؟

     چند سال است که شعری دیگر نیز گُل کرده و معروف شده است‌، شعری که «شاه‌بیت‌» (شاه‌بیت‌؟) آن این است‌:

     به فرقش کی اثر می‌کرد شمشیر؟

     گمانم ابن ملجم «یا علی‌» گفت‌

     و در این شعر نه تنها بندگان مقرب خداوند در معجزاتی که به قدرت خداوند به دستشان صورت گرفته است‌، هم مرتب «یا علی‌» می‌گویند، بلکه خود خداوند هم ـ نعوذ بالله ـ در هنگام خلق جهان این ذکر را بر زبان دارد.

     من فعلاً به خسارتهایی که این نوع تفکر به فرهنگ و تربیت دینی ما زده است کاری ندارم و بدین زیاد نمی‌پیچم که ما با خارج ساختن حضرت علی از مرتبة انسانها و تصویر شخصیتی نیمه‌خدایی برای او تا چه مایه خود را از الگوگرفتن از او محروم کرده‌ایم‌، چون وقتی کسی وجودی ماورایی و فراانسانی داشته باشد، دیگر برای انسانها قابل دسترسی و پیروی نیست‌. آنچه در این مقام و به عنوان یک شاعر برایم مهم است‌، این است که بسیاری از شاعران ما برای ارائة مضامین تازه و جذاب‌، دقیقاً مخالف آموزه‌های اصیل دینی ما رفتار می‌کنند.

     شاید بگویید که «بله‌، تو هم خود گفته‌ای‌: بار گناه اگر چه ترازوشکن شده / تا او شفیع ماست‌، از این بیشتر کنیم‌» بله‌، گفته‌ام‌، ولی این است که این شعر حاصل 22 سال پیش است و من سالهاست که از این طرز فکر و طرز بیان و قربانی کردن تعلیمات دینی در پای مضمون‌های شیرین شاعرانه فاصله گرفته‌ام‌.

     باری‌، این هم یک پیامک غدیری دیگر.

     مدح علی و آل علی بر زبان ماست‌

     گویا زبان برای همین در دهان ماست‌

     نه عزیز جان‌! زبان برای حمد و ستایش خداوند، برای بیان حق‌، برای مقابله با زورگویی و ستم‌، برای مهربانی در حق همسایه و یتیم و فقیر، برای هدایت مردم به مسیر درست‌، برای هزار و یک کار دیگر هم در دهان ماست و این چیزی است که «علی و آل علی‌» از ما خواسته‌اند. علی و آل علی خودشان زبانشان را وقف آن ارزشها کردند و انتظار می‌رود که ما هم این کار را از آنها یاد بگیریم‌. نه این که فقط آنها را ستایش کنیم‌.

     جالب است‌. در بین شعرهای مختلفی که به این مناسبت در پیامکها به من آمده است‌، حتی یک مورد، حتی یک مورد به رفتار علی‌، به گفتار علی‌، به یتیم‌نوازی علی‌، به عدالت علی‌، به اندیشة علی‌، به منطق علی‌، به عرفان علی‌، به هیچ چیزی اشاره نشده است‌. همه‌اش سخن از این قبیل است که علی بزرگ است و علی عالی است و علی شفیع محشر است و راه جنت از علی می‌گذرد و خلاصه سخنانی که برای کسی که می‌خواهد علی را بهتر بشناسد و پیرو او باشد، هیچ سودی ندارد، بلکه چنان که گفتم زیان‌آفرین هم هست‌، چون ناخودآگاه در ذهن ما انسانهای عاصی این پندار را ایجاد می‌کند که حال که علی چنان شخصیتی ماورایی و نیمه‌خدایی دارد، ما کجا و پیروی از او کجا؟

     دریغ‌!



13 آبان 1391 1019 1

کودکی آمده، از من طلب جان دارد

کودکی آمده، از من طلب جان دارد
کودک این مرتبه ناآمده عصیان دارد

خبرم نیست، که از دیدن من حیران است
یا گرسنه است که انگشت به دندان دارد

او هم آواره است، بی مدرک و بی ماهیت است
پس عجب نیست اگر وضع پریشان دارد

با همه کودکی اش حال مرا می فهمد
و به این سفره ی بی مائده ایمان دارد

رگی از جانب هندوی تخیّل برده است
رگی از جانب رندان خراسان دارد

آه، این کودک یک روزه به راه افتاده است
نرم نرمک هوس دفتر و دیوان دارد

جامه ای از وزن می خواهد از این ناموزون
گوییا شرمی از این حالت عریان دارد

گر ضعیف است و قوی، حاصل بی تابی ماست
و همین بس که نفس می کشد و جان دارد

می شود خلق خدا را به سر کار نهم
کودک من غزلم باشد؟ امکان دارد

بر سر این شاعر بیچاره چه خاکی بکند؟
غزلی آمده، از من طلب جان دارد



01 آبان 1391 1566 1

جعفریان و افغانستان

این مطلب در ویژه‌نامه محمدحسین جعفریان در سلسله ویژه‌نامه‌های «حکایت شاعر» چاپ شد. «حکایت شاعر» از سوی واحد آفرینشهای ادبی حوزه هنری منتشر می‌شود. در ویژه‌نامه محمدحسین جعفریان مطالب خواندنی بسیاری در مورد او می‌توان یافت.

نمای اول‌

شمشیر روی نقشه‌ی جغرافیا دوید

این‌سان برای ما و تو میهن درست شد

یعنی که از مصالح دیوار دیگران‌

یک خاکریز بین تو و من درست شد

و این خاکریز که بین ما درست شد، همه چیز را در این قلمرو وسیع زبانی‌، این وطن مشترک فرهنگی به دو نیم کرد. نه‌، چه می‌گویم‌؟ به دو نیم هم نکرد، که دو نیمه پنداشته شد. این خاکریزی بود که در ذهن ما مردم همزبان شکل یافته بود، وگرنه اگر نیک بنگریم‌، هیچ کشوری از همسایگان و غیرهمسایگان را از نظر فرهنگی به ایران نزدیک‌تر از افغانستان نمی‌توان یافت‌.

     دین مشترک‌، زبان مشترک‌، ادبیات و هنر مشترک‌، خط مشترک‌، تاریخ مشترک‌، مفاخر مشترک‌، فرهنگ عامیانه‌ی مشترک‌، تقویم مشترک و... در میان این همه‌، خاکریزی زده شد، در زمانی که دیگر مردم دیوارهای شصت‌ساله را برمی‌دارند.

     مرا به مرزهای سیاسی کاری نیست و دلایل و عوامل این افتراق هم در اینجا بازگوکردنی نیست که این رشته سری دراز دارد. و باز در این که این بیگانگی دو ملّت همزبان به راستی چه خسارتها به بار آورد و در همه شئون زندگی ما اثر گذاشت‌، بسیار سخنها می‌توان گفت که درپیچیدن بدانها ما را از هدف اصلی‌مان در این نوشته دور می‌دارد.

     باری‌، چنین شد که تا قریب به سه دهه پیش‌، آنچه از افغانستان در ذهن مردم و حتی نخبگان ایران ترسیم می‌شد کشوری بود با مردمی بیگانه‌، ناآشنا با فرهنگ و ادب فارسی و فاقد افتخاراتی در ادبیات و هنر. پس بی‌سبب نبود اگر جوان ایرانی در پشت ویترین کتابفروشی‌ای «شوهر آهو خانم‌» علی‌محمد افغانی را ببیند و به دوستش که کنارش ایستاده است‌، با تعجب بگوید «افغانی و کتاب‌؟». و نیز عجیب نبود اگر مجری برنامه‌ی رادیو در ایران از من بپرسد که «شما زبان فارسی از کجا آموختید؟» به راستی چه چیزی از ادبیات فارسی آن سامان به ایران راه یافته بود؟

     در سالهایی که «راقم این سطور» (به قول ادبا) از آن ورطه رخت بدر برده و از بد حادثه اینجا به پناه آمده بود، تنها شاعر افغانستان در چشم مردم ایران‌، استاد خلیل‌الله خلیلی بود، آن هم در میان خواص‌ِ خواص‌ِ خواص‌ِ خواص‌، یعنی گروه خاصی از شعرا که خود گروه خاصی از اهل قلم و اینها خود گروه خاصی از نخبگان و اینها خود گروه خاصی‌... بگذریم‌، از ادبیات داستانی و سینما و خط و نقاشی دیگر هیچ نپرسید. به واقع آن کتاب رمانی هم که اسم «افغانی‌» بر روی جلد داشت از یک نویسنده‌ی ایرانی بود.

به «ادامة مطلب» مراجعه کنید.

نمای دوم‌

وقت وصال یار دبستانی آمده است‌

بویی عجیب می‌رسد از جوی مولیان‌

وقتی آن وضعیت را با وضعیت امروز مقایسه می‌کنیم‌، می‌بینیم که به راستی راه درازی پیموده شده است‌، بسیار مرزهای ذهنی برداشته شده و امروز زبان‌، ادبیات‌، هنر و فرهنگ افغانستان برای بسیاری از مردم ایران ناشناخته نیست‌. پس باز عجیب نیست اگر باری در مغازه‌ای متوجه می‌شوم که دو جوان که مرا دیده‌اند، با هم درگوشی صحبت می‌کنند. ولی این بار دیگر «افغانی و کتاب‌» نمی‌گویند، بلکه یکی به دیگری می‌گوید «شعر «مسافر» را در کتاب فارسی دیده‌ای‌؟» و من می‌دانم که به چه چیزی اشاره دارد. (این رویداد و آن دو فقره‌ی پیش از مشاهدات عینی‌، یا درست‌تر بگویم‌، سمعی‌ِ «راقم این سطور» است‌.)

     ما پس از قریب به بیست سال‌، به جایی رسیدیم که آن جوان شاعر که در جوانی در باغهای حومه تهران گیلاس‌چینی می‌کرد، وقتی از تهران به زادگاهش برگشت‌، پنج‌، شش نهاد فرهنگی ایرانی برایش مراسم تودیع گرفتند و در چندین نشریه برایش ویژه‌نامه چاپ کردند. اکنون کافی است که شعرهایی را که شاعران جوان ایران برای افغانستان سرودند، برشماریم‌، که البته از شمار بیرون است‌; در حالی که من در اوایل دهه‌ی هفتاد در پی گردآوری مجموعه‌ای از این شعرها برآمدم و تقریباً دست خالی ماندم و منصرف شدم‌.

     چگونه ما به اینجا رسیدیم‌؟ چون این ارتباط، یک نیاز طبیعی ما بود، نه کاری تحمیلی‌. آنگاه که نیاز طبیعی باشد، فقط باید موانع را برداشت و پلهای پیوند را ایجاد کرد. نه‌، درست بگویم‌، همان موانع را که برداریم پلهای پیوند خود به خود درست می‌شود. درست‌تر بگویم‌، اصلاً این پلها قرنهاست که وجود داشته است‌.

     به راستی این موانع را چه کسانی برمی‌دارند؟ اهل سیاست‌؟ مسئولان اداری‌، رسانه‌ها؟ رایزنیهای فرهنگی‌؟ نه‌، هیچ‌کدام‌. اهالی سیاست و نهادهای رسمی اگر سهمی اندک هم دارند، به پیروی از یک گروه دیگر است‌، یعنی شاعران‌، نویسندگان و هنرمندان دو کشور. در این مورد نیز بیشتر سعی و همت اشخاص مؤثر بود و یکی از این صاحب‌همتان‌، محمدحسین جعفریان است‌.

     به گمان من بسیار جفاکاری است اگر خدمات جعفریان به افغانستان را به آثار قلمی و هنری او محدود کنیم‌. به واقع اینها مستقیم‌ترین کار اوست‌. کار غیرمستقیم‌، تأثیراتی است که او به اشکال گوناگون در دیگران‌، چه دیگر اهل قلم و هنرمندان‌، و چه بعضی از مسئولان مملکتی گذاشت‌.

     اما محمدحسین جعفریان از کجا و چگونه به افغانستان دل بست‌؟ و چرا افغانستان‌؟

     چنان که گفتیم در هیچ‌جای گیتی کشوری از افغانستان نزدیک‌تر به ایران نمی‌توان یافت‌. دوست داشتن این کشور و مردمش طبیعی‌ترین چیزی است که از یک ایرانی دلبسته به ادب و فرهنگ این وطن فرهنگی می‌توان انتظار داشت‌. ولی بشرطها و شروطها، و مهم‌ترین شرط آن‌، آگاهی از این مشترکات است‌. امروزه آنچه این زمینه‌های همدلی را کمرنگ کرده و روزنه‌های ارتباط را بسته است‌، ناآشنایی است و بیگانگی‌. پس در آن کسی که اندکی با همزبانان و مردم آن سوی مرز آشنا می‌شود، چنان کششی پدید می‌آید که دشوار است او از آنجا دل بکند. و در جعفریان در دهه‌ی شصت این کشش ایجاد شد، با سفر به نواحی غربی این کشور و سپس آشنایی‌اش با جمعی از شاعران و نویسندگان مهاجر در مشهد.

     من اول بار محمدحسین جعفریان را در نمایشگاه کاریکاتوری دیدم که حاصل کار مشترک او و علی‌رضا ذاکری بود، یعنی فکر از او بود و دست از ذاکری و امضای پای کارها، «ذاکر جعفریان‌». آن هر دو بچه‌ی منطقه‌ی طلاب مشهد بودند و دارای حشر و نشری ناگزیر با مهاجرین افغانستان که بیشتر در آن نواحی ساکن‌اند.

     جعفریان به زودی با شاعران مهاجر در مشهد رفیق شد و به موازات شناخت و ارتباطی که روز به روز افزایش می‌یافت‌، بیشتر دل به این کشور و مردمش بست‌.


     اولین ثمره‌ی عملی این دلبستگی‌، انتشار مقاله‌ای بود درباره‌ی شعر امروز افغانستان در نشریه‌ی کیهان فرهنگی‌، با عنوان «از فراز هندوکش‌»، و این از معدود مطالبی بود که در آن سالها به دست کسی از اهل قلم ایران درباره‌ی شعر افغانستان منتشر شد. این مقاله خود زمینه‌ی آشنایی جمعی از شاعران افغانستان با او را فراهم کرد. البته این هم قابل یادکرد است که آن مقاله‌ی دوقسمتی به واقع ناتمام ماند و فقط نیمه‌ی اول آن چاپ شد که به شعر قبل از انقلاب می‌پرداخت و البته خالی از نقد و تعریض هم نبود. نیمه‌ی دوم که به خیزش و جهش ادبی دهه‌ی شصت اشاره داشت و لاجرم جنبه‌ی ستایشی بیشتری می‌یافت‌، یا نوشته نشد و یا چاپ نشد. هم بدین سبب بود که «از فراز هندوکش‌» با دلگیری جمعی از شاعران مهاجر افغانستان روبه‌رو شد، که استناد به این نیمه‌ی مقاله‌، گمان بردند جعفریان قصد خوار انگاشتن شعر افغانستان را داشته است‌.

     اما محمدحسین آمده بود که بماند. پس آنگاه که با سقوط رژیم مارکسیستی افغانستان و پیروزی مجاهدین در سال 1371 امکان رفت و آمد به طور رسمی به افغانستان سهل شد، او به هرات و کابل سفر کرد. این سفرش بسیار پربار بود و حاصلش عکسها، مطالب و گفت‌وگوهایی که دستمایه‌ی چند کار جدی برای افغانستان شد. او با دیدار و گفت‌وگو با شاعران مطرح افغانستان در داخل کشور مثل واصف باختری‌، قهار عاصی‌، خالده فروغ و پرتو نادری‌، اولین زمینه‌ی انعکاس شعر دهه‌ی شصت افغانستان را در ایران فراهم کرد. باید اعتراف کنم که حتی ما شاعران مهاجر هم عاصی و فروغ و دیگران را از این پس و با مدد جعفریان شناختیم‌.

     «شانه‌های زخمی پامیر» اولین اثر قلمی جعفریان برای افغانستان بود، جُنگی حاوی شعر، داستان‌، نقد، گفت‌وگو، خاطره و عکس از نویسندگان و هنرمندان مختلف افغانستانی و ایرانی‌. این کتاب از جانبی مایه‌ی دلگرمی اهل قلم مهاجر بود و از جانبی راه را برای کارهای بعدی باز کرد، چنان که جریان خاطره‌نویسی برای جهاد افغانستان از همین‌جا شروع شد.

     در همین سال 1371 و شاید بر اثر کاوش برای تدوین کتاب «شانه‌های زخمی پامیر»، جعفریان با رضا برجی خبرنگار و عکاس نامدار سالهای جنگ آشنا شد و این دو در بهار سال 1372 با هم قصد سفر افغانستان و تاجیکستان کردند، سفری که ثمراتی تلخ و شیرین برای آنان داشت‌.

     این سفر با انگیزه و امکانات شخصی این دو تن انجام شد و آن دو حتی از همکاریهای معمول نهادهای مسئول بی‌بهره بودند. حاصل این سفر مجموعه‌ی تلویزیونی «لعل بدخشان‌» بود و البته حادثه‌ای که در این مسیر برای این دو رخ داد و جعفریان را مصدوم و رنجور ساخت‌. سختیهایی که آن دو با آن مجروحیتهای جدی در افغانستان کشیدند و نامهربانی‌هایی که باز از مسئولان امر دیدند، در این مجال و از جانب «راقم این سطور» قابل بازگوکردن نیست‌. آنچه قابل یادکرد است و غیرمنتظره می‌نماید، عزم جزم و همت استوار جعفریان برای تداوم کار درباره‌ی این پاره از وطن فرهنگی‌اش بود.

     او در ایامی که هنوز پس از مصدومیت به زندگی معمول برنگشته بود، ویژه‌نامه‌ی شعر افغانستان را تدوین کرد که در شماره‌ی 14 مجله‌ی شعر منتشر شد و تا هنوز یکی از بهترین منابع مکتوب برای بررسی و شناخت شعر امروز افغانستان است‌. این ویژه‌نامه خود دستمایه‌ی بسیاری از پژوهشگرانی شد که بعدها به شعر افغانستان پرداختند، چنان که بخش عمده‌ای از آنچه در مدخل «شعر امروز افغانستان‌» در «دانشنامه‌ی زبان و ادب فارسی‌» (جلد سوم‌، ویژه‌ی افغانستان‌) و نیز کتاب «مویه‌های پامیر» به کوشش بهروز ثروتی آمده است‌، از همین ویژه‌نامه گرفته شده است‌. در اینجا بود که اول بار علاوه بر شعر مهاجران‌، شعر داخل افغانستان هم در ایران به نیکوترین شکلی منعکس شد و خود زمینه‌ساز فعالیتهای بعدی جعفریان و دیگران بود.

     در سال 1373 قهار عاصی شاعر معاصر افغانستان‌، به سبب ارتباطی که در کابل با جعفریان یافته بود، به ایران سفر کرد، سفری که متأسفانه فرجامی تلخ یافت و با نامهربانی ارگانهای مسئول و مشقاتی که عاصی در ایران دید، به بازگشت و سپس شهادتش در کابل بر اثر یک انفجار انجامید.

     اما در همان مدت کوتاه‌، به برکت آشنایی این دو تن‌، وجود عاصی در ایران بی‌ثمر نماند و به انتشار آثاری از او انجامید، یکی مجموعه خاطرات او از ایام سقوط کابل به دست مجاهدین بود که با عنوان «آغاز یک پایان‌» در انتشارات حوزه‌ی هنری (دفتر ادبیات و هنر مقاومت‌) چاپ شد و دیگر چند مقاله و ترجمه از او در آن ویژه‌نامه‌ی مجله‌ی شعر که ذکرش رفت‌. در همان زمان جعفریان کتاب «مردی از ترانه و آهن‌» را گردآورد که گزیده‌ی شعرهای مقاومت عاصی است و متأسفانه هنوز چاپ نشده است‌.

     به واقع جعفریان نه با عاصی و «راقم این سطور»، که با همه مردم افغانستان رفیق شده بود. این چیزی است که به آدمی انرژی و حرکتی می‌دهد که هیچ رایزن فرهنگی و وابسته‌ی فرهنگی و امثال آن‌، این را ندارد، مگر کسی که با مردم این کشور نشست و برخاستی کرده باشد.

     درست از سر همین دلبستگیهای عاطفی است که او باری در سال 1374 و بر اثر چشمدید خودش از برخورد خشن افراد نیروی انتظامی با یک جوان مهاجر، یادداشتی تأثربرانگیز در یکی از روزنامه‌های مشهد می‌نویسد که البته واکنش تند مسئولان امر را در پی دارد. و باز او در همان سالی که برخوردهای مسئولان امر با مهاجرین سخت‌تر از پیش شده بود، در پی تهیه‌ی نامه‌ی تردد برای جمعی از جوانان شاعر و نویسنده‌ی مهاجر برمی‌آید و گاه به خاطر این کار، ساعتها در صف‌های اداره‌ی اتباع و مهاجرین خارجی می‌ایستد.

     او در همین سفرها به افغانستان است که وضعیت نامطلوب کتابخانه‌های افغانستان و محرومیت کودکان و نوجوانان را از کتابهای مناسب سن خودشان می‌بیند و بر آن می‌شود که برای این کودکانی که مثلاً برای خواندن یک کتاب داستان کودک و نوجوان‌، اسم می‌نویسند و مدتی در صف می‌مانند، کتاب فراهم کند. پس طرح اهدای کتاب به کودکان افغانستان را با همیاری مجله‌ی «سوره‌ی نوجوانان‌» پی می‌گیرد و حاصل آن کتابهای بسیاری است که گرد می‌آید و به کتابخانه‌های افغانستان فرستاده می‌شود.

     اما یکی دیگر از چرخهایی که به تبع فعالیتهای جعفریان به چرخش افتاد و بسیار ثمرات داشت‌، گردآوری و تدوین خاطرات جهاد افغانستان بود. انتشار این کتابها از نظر ارزش یگانه‌ای که این خاطرات داشته است‌، کاری بسیار سودمند و مهم برای ادبیات مقاومت افغانستان است‌، چون تا جایی که من می‌دانم‌، اینها تنها چیزی است که با عنوان «خاطره‌» از جهاد و مقاومت اسلامی افغانستان در دست است‌. این سلسله کتابها که با پیگیری و نظارت جعفریان‌، به دست چند تن از نویسندگان مهاجر تدوین شد، سیزده مجموعه خاطره بود و بهترین کتابهای موجود در نوع خود. دو کتاب بعدی این سلسله که در آن سالها و به سبب مشغله‌ها و بیماریهای جعفریان از چاپ باز ماند، اخیراً با عنوانهای «کشتگان جبرئیل‌» و «تشنگان دشت غوریان‌» توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است‌.

     محمدحسین جعفریان در نیمه‌ی دوم دهه‌ی هفتاد، بر فیلم‌سازی تمرکز کرد. «حماسه‌ی ناتمام‌» مهم‌ترین کار او در این سالهاست و حاصل سفری دیگر به افغانستان‌ِ تحت اشغال طالبان‌. او در این اثر با حضور در مناطقی که در تصرف مجاهدین افغانستان به فرماندهی احمدشاه مسعود بود، به «شیر درّه‌ی پنجشیر» پرداخت و روایت تصویری جامعی از واپسین سالهای زندگی او فراهم آورد. این مجموعه‌ی تلویزیونی عاملی مهم در محبوبیت این فرمانده جهاد افغانستان در ایران بود.

     رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در مزار و کابل در سالهای دهه‌ی هفتاد هشتاد، برای جعفریان مقام بزرگی نبود و من نمی‌دانم از کوتاه بودن مدت حضور او در این مقامهای اداری خرسند باشم یا متأسف‌، هرچند او در این سالها مناسب‌ترین شخص برای این مسئولیت بود. ولی هر چه بود، می‌توان بدین نتیجه‌ی ناگزیر و نادلخواه رسید که این گونه اشخاص در بیرون از چرخه‌های اداری‌، حضوری سودمندتر دارند، شاید به سبب محدودیت و تنگناها و ملاحظات و معذوریتهایی که مسئولیت رسمی برایشان ایجاد می‌کند. امثال جعفریان وزارتخانه‌های سیار هستند و باید سیار بمانند.

     اما در این سالها، چه در ثابت بودن و چه در سیار بودن‌، وجود جعفریان برای ارتباط فرهنگی میان دو کشور همواره مغتنم بوده است‌. فعالیتهای قلمی او، از جمله انتشار یادداشتهای سفرهایش به افغانستان با عنوان «چکر در ولایت جنرالها» و بسیار گفت‌وگوها، یادداشتها و مقالات در مطبوعات ایران‌، در معرفی این کشور برای مخاطبان آثار او مؤثر بوده است‌. به این بیفزایید حضور او را در برنامه‌های تلویزیونی متعدد و حقایقی که در این برنامه‌ها بیان کرده است‌.

     هم از این گونه کارگشایی‌های جعفریان است پیگیریهای او برای حمایت حوزه‌ی هنری از مجله‌ی «خط سوم‌»، با چاپ آن مجله‌. هم‌چنین تلاش برای زمینه‌سازی حضور شاعران معاصر افغانستان در همایشها و گردهمایی‌های ایران‌، نظیر جشنواره‌ی شعر فجر و دیگر برنامه‌هایی از این دست که شمارشان بسیار است و یادکرد همه در این مجال‌، ناممکن‌.

     باری‌، کارنامه‌ی روشن فرهنگی جعفریان در مورد افغانستان‌، دو چیز را برای همه روشن می‌کند. یکی این که اگر یک ایرانی علاقه‌مند، با جامعه‌ی افغانستان تماس نزدیک داشته‌باشد، آن قدر مشترکات با مردم ما خواهد یافت که دیگر نمی‌تواند از آنان دل بکند و آن قدر نیاز در آن‌جا احساس می‌کند که زندگی‌اش را وقف آن می‌کند.

     و دیگر، تأثیر تصاعدی این فعالیتها بر همدیگر است‌، به گونه‌ای که با هر پنجره‌ای که به سوی اقالیم همزبانان گشوده می‌شود و چشم‌اندازی که از آن پنجره به دیده می‌آید، اشتیاق برای گشودن پنجره‌های بعدی بیشتر می‌شود و این روند، آینده‌ی بسیار دلپذیری را نوید می‌دهد. هیچ انکار نمی‌توان کرد که سفرهای پیاپی جعفریان به افغانستان و روایتهای دلپسند او از آن سامان‌، از عوامل ترغیب رضا امیرخانی برای سفر بدان کشور بوده است و این خود عاملی شد برای نگارش «جانستان کابلستان‌». باز این کتاب خود بسیاری دیگر از دلبستگان به فرهنگ مشترک را به سفر افغانستان تشویق و ترغیب کرده و چرخهای دیگری را به چرخش آورده است‌. در هر یک از چرخهایی که تا کنون چرخیده و هر پنجره‌ای که تا کنون باز شده است و باز خواهد شد، تأثیر مستقیم یا غیرمستقیم محمدحسین جعفریان محسوس است‌، و این چیز کمی نیست‌.



28 مهر 1391 922 0

آنجا که از معلم می‌خواهند که دوچرخه بخرد

گر... هزار دشمن دارد

بر تن ز دعای خیر جوشن دارد

از حق طلبم که جد پاکش او را

از هر خطری که هست، ایمن دارد

این یک رباعی است، در کتابی که در دست ویرایش دارم. محل «...» اسم کسی است که شعر برایش گفته شده است و این البته خارج از موضوع بحث ماست. بحث اصلی این است که به راستی تفکر مذهبی ما چقدر به انحراف رفته است؛ حتی درست‌تر بگوییم، وارونه شده است و متأسفانه این سیر انحطاط، شیوع باورهای غلوآمیز و کژفهمی مفاهیم دینی روی در افزونی دارد.

شاعر به جای این که به جدّ پاک ممدوح خود توسل کند که او واسطه شود تا خداوند آن ممدوح را از خطرها ایمن بدارد، از خداوند می‌خواهد که واسطه شود تا جدّ پاک این کار را انجام دهد. گویا او نمی‌داند که همه چیز در دست خداست و اگر بزرگان دین هم بخواهند در مقدرات عالم تغییری روی دهد، باید این را از خدا بخواهند.

من در شعرهای مذهبی این روزها بسیار می‌بینم این باور و این نگرش را که گویا ائمة دین خودشان شفا می‌دهند، خودشان آدمیان را به زیارت خود طلب می‌کنند، خودشان گره‌ها و مشکلات آدمها را حل می‌کنند و خودشان انگار در مقامی خدایی و یا نیمه‌خدایی (نعوذ بالله) قرار دارند.

من البته دوست‌تر دارم که بحث را از این بیشتر بکاوم و ببینیم که اصولاً بزرگان دین برای شفادادن و گره‌گشایی و معجزه و کرامت خلق شده‌اند، یا برای راهنمایی بشر، تا بهتر به رستگاری برسد، بهتر به خداپرستی برسد و بهتر به کمال معنوی‌ای که خدا از او انتظار دارد دست یابد.

گویا ما بیشتر ائمه را برای شفاعت در آن دنیا و رفع گرفتاری در این دنیا می‌خواهیم، نه پیروی از آنان تا خودمان همانند آنان به رستگاری برسیم. ما مثل دانش‌آموزانی هستیم که معلم را نه برای درس دادن در طول سال، بلکه برای کمک در امتحان دوست داشته باشند. یعنی طرف به جای این که به درس معلم گوش کند و آن درسها را فرا گیرد و در طول زندگی و در امتحانها به کار گیرد، به فکر این است که چگونه معلم را ستایش کند، به معلم عشق بورزد و دوستش داشته باشد تا به پاداش این عشق و دوستی، در روز امتحان برای او کاری بکنند. یا اگر هم در طول سال برایش کاری می‌کنند، چیزی خارج از درس دادن والگو دادن باشد. مثلاً معلم برای شاگرد دوچرخه بخرد.

سخن از این قبیل بسیار است. گاهی از شدت این افکار به حدّ انفجار می‌رسم، ولی می‌بینم گفتن من چه سودی دارد، وقتی حدود نیم قرن است که روشنگران و مصلحان دینی ما این حرفها را گفته‌اند و بسیار بهتر، علمی‌تر و جامع‌تر از من هم گفته‌اند، ولی گویا اثری نکرده است، یا در نسلهای قبل اثر کرده و اکنون باز فراموش شده است.



26 مهر 1391 619 0

کم کم تمام آدمیان آهنی شدند

آری، برادران همگی ناتنی شدند
این سیبها، بهار نشد، کندنی شدند

این سایه های رو به بلندی در این غروب
میراث مردمی است که اهریمنی شدند

امروز هم گذشت و از این گونه چند روز
کم کم تمام آدمیان آهنی شدند

یک عده هم که پاک و شریف اند و سر به راه
ناچار با کمال شرافت غنی شدند:

آنها که حجم خدمتشان آشکار شد
وقتی دچار تهمت آبستنی شدند

این پاره ای از آنچه به جرئت رسید بود
بسیار از این قبیل که ناگفتنی شدند

بسیار شاعران که از این گونه، ناگزیر
کم کم دچار موهبت الکنی شدند



25 مهر 1391 1455 0

ویرگول‌زدایی

مسیر تاریخ‌، عوض می‌شود، این انقلاب‌، روابط طبقاتی را تغییر می‌دهد، مردم‌، روی کار می‌آیند، آگاهی‌، عصیان‌، تصمیم و حرکت در متن توده‌ای که زیر قدرت‌ها اسیر، تسلیم و ناامید شده بود و حتی فاقد احساس‌، به‌وجود می‌آید. این دوره‌، دوره‌ای انقلابی است‌، این دورة انقلابی ممکن است ده‌، بیست‌، سی‌، چهل یا پنجاه سال و بیشتر دوام داشته باشد، لکن تاریخ با بیست‌، سی و یا پنجاه سال شروع نمی‌شود بلکه بایستی مسیر چند نسلی را در حرکت افقی زمان‌، بگذراند،...

نوزده ویرگول در پنج شش سطر به راستی زیاد است‌. باز اگر همه ضرور بود مشکلی نداشت‌. دوستان گرامی‌! تا می‌توانیم از افراط در علایم نقطه‌گذاری بپرهیزیم‌. وقتی متن به صورت طبیعی خوانده می‌شود، در آن دست‌انداز ایجاد نکنیم‌. این علایم فقط برای بهتر خوانده شدن متن هستند. در عین حال باید در نظر داشت که هر یک از اینها توقفی در مسیر خواندن متن ایجاد می‌کند که گاهی ضرور نیست‌، بلکه خواننده را آزار می‌دهد.

من گاهی در مرحلة ویرایش مطالبم «ویرگول‌زدایی‌» می‌کنم‌، چون من هم گاهی بدون اختیار ویرگول‌های اضافی می‌گذارم‌. همین متن بالا بعد از یک ویرگول‌زدایی می‌تواند چنین نوشته شود:

مسیر تاریخ عوض می‌شود. این انقلاب روابط طبقاتی را تغییر می‌دهد. مردم روی کار می‌آیند. آگاهی‌، عصیان‌، تصمیم و حرکت در متن توده‌ای که زیر قدرت‌ها اسیر، تسلیم و ناامید شده بود و حتی فاقد احساس‌، به‌وجود می‌آید. این دوره دوره‌ای انقلابی است‌. این دورة انقلابی ممکن است ده‌، بیست‌، سی‌، چهل یا پنجاه سال و بیشتر دوام داشته باشد. لکن تاریخ با بیست‌، سی و یا پنجاه سال شروع نمی‌شود بلکه بایستی مسیر چند نسلی را در حرکت افقی زمان بگذراند...

می‌بینید که در این مرحله بعضی ویرگول‌ها به نقطه بدل شده‌اند. نقطه برای شکستن جمله‌های طولانی و تبدیل آنها به چند جمله گاهی چیز خوبی است‌. هرچند در این هم نباید افراط کرد. 



16 مهر 1391 791 0

ویرگول‌زدایی

مسیر تاریخ‌، عوض می‌شود، این انقلاب‌، روابط طبقاتی را تغییر می‌دهد، مردم‌، روی کار می‌آیند، آگاهی‌، عصیان‌، تصمیم و حرکت در متن توده‌ای که زیر قدرت‌ها اسیر، تسلیم و ناامید شده بود و حتی فاقد احساس‌، به‌وجود می‌آید. این دوره‌، دوره‌ای انقلابی است‌، این دورة انقلابی ممکن است ده‌، بیست‌، سی‌، چهل یا پنجاه سال و بیشتر دوام داشته باشد، لکن تاریخ با بیست‌، سی و یا پنجاه سال شروع نمی‌شود بلکه بایستی مسیر چند نسلی را در حرکت افقی زمان‌، بگذراند،...

نوزده ویرگول در پنج شش سطر به راستی زیاد است‌. باز اگر همه ضرور بود مشکلی نداشت‌. دوستان گرامی‌! تا می‌توانیم از افراط در علایم نقطه‌گذاری بپرهیزیم‌. وقتی متن به صورت طبیعی خوانده می‌شود، در آن دست‌انداز ایجاد نکنیم‌. این علایم فقط برای بهتر خوانده شدن متن هستند. در عین حال باید در نظر داشت که هر یک از اینها توقفی در مسیر خواندن متن ایجاد می‌کند که گاهی ضرور نیست‌، بلکه خواننده را آزار می‌دهد.

من گاهی در مرحلة ویرایش مطالبم «ویرگول‌زدایی‌» می‌کنم‌، چون من هم گاهی بدون اختیار ویرگول‌های اضافی می‌گذارم‌. همین متن بالا بعد از یک ویرگول‌زدایی می‌تواند چنین نوشته شود:

مسیر تاریخ عوض می‌شود. این انقلاب روابط طبقاتی را تغییر می‌دهد. مردم روی کار می‌آیند. آگاهی‌، عصیان‌، تصمیم و حرکت در متن توده‌ای که زیر قدرت‌ها اسیر، تسلیم و ناامید شده بود و حتی فاقد احساس‌، به‌وجود می‌آید. این دوره دوره‌ای انقلابی است‌. این دورة انقلابی ممکن است ده‌، بیست‌، سی‌، چهل یا پنجاه سال و بیشتر دوام داشته باشد. لکن تاریخ با بیست‌، سی و یا پنجاه سال شروع نمی‌شود بلکه بایستی مسیر چند نسلی را در حرکت افقی زمان بگذراند...

می‌بینید که در این مرحله بعضی ویرگول‌ها به نقطه بدل شده‌اند. نقطه برای شکستن جمله‌های طولانی و تبدیل آنها به چند جمله گاهی چیز خوبی است‌. هرچند در این هم نباید افراط کرد. 



16 مهر 1391 631 0

تو را از شیشه می سازد، مرا از چوب می سازد

تو را از شیشه می سازد، مرا از چوب می سازد
خدا کارش درست است، این و آن را خوب می سازد

تو را از سنگ می آرد برون، از قلب کوهستان
مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب می سازد

در آتش می گدازد تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان می تراشد تا مرا مطلوب می سازد

تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده اش دهقان
مرا بر روی خرمن بسته، خرمنکوب می سازد

تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می افتد
مرا، گرد سرت می چرخم و جاروب می سازد

تو از من می گریزی باز هم تا مصر رویاها
مرا گرگی کنار خانه ی یعقوب می سازد

مرا سر می دهد تا دشت های آهن و آتش
و آخر در مصاف غمزه ای مغلوب می سازد

خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی
یکی را شیشه می سازد، یکی را چوب می سازد



15 مهر 1391 1851 1

ایرانی یا افغانی، مسئله این است

خواندن این دو مطلب را به عزیزانی که دوست دارند در باره مناسبات مردم ایران و افغانستان چیزی بخوانند، توصیه می‌کنم. اینها از معدود مطالبی است که در آنها گویا نویسنده بر خلاف جریان آب حرکت می‌کند و این ارزشمند است. من به سهم خود از نویسنده این مطالب قدردانی می‌کنم و آرزومندم که این نگاه در میان در دو ملت تسری یابد. البته ممکن است در مواردی اختلاف‌نظرهای مختصری وجود داشته باشد، ولی مهم این نوع نگاه است.



06 مهر 1391 661 0

خدا همیشه به کار گره زدن بوده است

خدا همیشه به کار گره زدن بوده است
به فکر ساختن کار مرد و زن بوده است

شروع قصّه از اینجاست؛ یک سواره ی گیج
و یک پیاده که در حال رد شدن بوده است

سواره غرق خیالات خویشتن بوده
پیاده غرق خیالات خویشتن بوده است

هما نگفت چرا بعد از آن تصادف سخت
تمام وقت، پرستار او حسن بوده است

هما نگفت که گلدان روی میز چرا
قرارگاه دو تا شاخه نسترن بوده است

دو ماه بعد، هما با رضا...رضا؟ آری
که او برادر خوشبخت یاسمن بوده است

پزشک بخش که از چند ماه پیش، فقط
به فکر مورد دلخواه یافتن بوده است

حسن دوباره سوار همان قراضه ی خویش
دوباره غرق خیالات خویشتن بوده است

حسن همیشه به دنبال رشته بافتن و
خدا همیشه به کار گره زدن بوده است



31 شهریور 1391 1288 0

در محضر دکتر شفیعی کدکنی

شنبه 11 شهریور 91 برایم روزی به یادماندنی بود: اولین بهره‌مندی از محضر استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی.

برای خودم هم عجیب بود که در این بیست و چند سال فعالیت در عرصه ادبیات و با این همه علاقه به آثار ارزشمند دکتر شفیعی، تا کنون توفیق استفاده از محضر ایشان نصیبم نشده بود. یعنی درست بگویم، باری دکتر را در سال 1368 در مراسم چهلم درگذشت شادروان اخوان ثالث دیدم و سلامی و احترامی عرض کردم و... 23 سال گذشت تا این که چندی پیش توفیق صحبتی تلفنی با ایشان فراهم شد، که دوستی گرامی کتاب «روزنه» و یکی دو کتاب دیگر مرا به ایشان اهدا کرده بود و جناب دکتر با تماسی تلفنی به بهانة تشکر، مرا غافلگیر ساخت و البته امیدوار به این که دیداری از نزدیک دست دهد.

باری از این عرض حال شخصی که بگذرم، شنبه همین هفته دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد میزبان استاد بود به بهانه برگزاری جلسه پیش‌دفاع از پایان‌نامه دکتری جناب سلمان ساکت.  دکتر محمدجعفر یاحقی گردانندة جلسه بود، محفلی که به زودی از کسوت رسمی دفاع از پایان‌نامه بدرآمد و به نشستی صمیمی در قالب پرسش و پاسخ با دکتر شفیعی بدل شد.

سالن کتابخانه که محل همیشگی جلسات دفاع از پایان‌نامه است، این بار گنجایش آن همه جمعیت مشتاق را نداشت و حتی مسئولان بر آن شدند که جلسه را در تالار فردوسی دانشکده برگزار کنند که مقدور نشد و لاجرم آن جمعیت گاهی ایستاده و گاهی نشسته بر صندلی‌های عاریتی از اتاقهای دیگر، از سخنان بهره می‌بردند.

 

تأکید بر دانش تصحیح متون

پایان‌نامه آقای ساکت تصحیح پاره‌ای از کتاب کیمیای سعادت امام محمد غزالی بود و همین بهانه‌ای شد برای بحثهای مفصل در مورد دانش تصحیح متون و ضرورتهای آن که دکتر شفیعی سخت بر ضرورت این کار تأکید داشت و ضمن یادآوری این که این دانش و این کار هیچ‌گاه کهنه نمی‌شود، ضرورت بازنگری در همه متون کهن را، حتی آنهایی را که به دست استادانی بزرگ تصحیح شده است ـ همچون دیوان شمس مولانا به تصحیح استاد فروزانفر ـ گوشزد می‌کرد. من در آن هنگام به یاد دیوان بیدل افتادم و این که فقدان یک متن معتبر از دیوان این شاعر، چقدر مایه سرگردانی و گاه گمراهی بیدل‌دوستان و دیگر اهل تحقیق شده است و چه ضرورتی به تصحیح آن حس می‌شود.

 

ذوق پژوهشگری و نوجویی

به راحتی می‌شود حس کرد که اکنون دیگر تصحیح متون بر دیگر پژوهشهای ادبی استاد سایه افکنده است و او خود را در کسوت مصحح متون بیشتر دوست می‌دارد تا منتقد و یا پژوهشگر مسایل بلاغی و یا جریانهای ادبی. ولی این ذوق تصحیح، که لاجرم دانشی است مبتنی بر متون کهن، بر روحیه نوجوی، نوگرا و پژوهشگر استاد سیطره نیافته است. من در جایهایی دیگر هم نوشته‌ام که به گمان من مهم‌ترین ویژگی شخصیت دکتر شفیعی، همین قدرت تحلیل، ابتکار و پژوهشگری اوست. به واقع آنچه در وجود ایشان بزرگ‌ترین ارزش را دارد، آن اطلاعات وسیع ادبی و تاریخی و بلاغی نیست، بلکه ذهن وقاد و پرسشگری است که این اطلاعات را دستمایه نظریات تازه، پرسشهای ابتکاری و پژوهشهای پویا می‌سازد.

مثلاً در این جلسه یکی از دانشجویان از پژوهشی سخن گفت که بر روی تصویرهای کتابهای متون کهن انجام داده و راهی که برای کمک به تصحیح متون به کمک این تصویرها یافته است. مثالی که ایشان آورد جالب بود، این که در داستان زال و رودابه، میان محققان اختلاف نظر است که رودابه برای این که دستگیره‌ای برای بالا آمدن زال به ایوانش فراهم آورد، گیسوان خود را به پایین آویخت، یا شال و دستمالی بلند را آویخت. این دوست دانشجو گفت که تصویرهایی که از این صحنه در نسخه‌های خطی هست، بیشتر بر آویختن شال حکایت دارد، تا آویختن گیسو. پس می‌شود این را مرجح دانست.

دکتر شفیعی پژوهش ابتکاری این دانشجو را ستود، ولی نکته‌ای را یادآور شد که از همان روحیه پرسشگر ایشان حکایت دارد. نکته این بود که شاید نتوان به صحت این تصویرها اعتماد کرد ـ چون بیشترشان متأخر است و ممکن است حاوی اشتباه هایی باشد که در برداشت نقاشان اینها از متن روی داده است ـ ولی در عین حال می‌توان تحقیق دیگری را پی گرفت، این که حتی با فرض نامعتبر بودن این تصویرها، چه روی داده است که نقاشان و یا عموم مخاطبان یک متن در طول زمان تلقی‌های متفاوت و حتی اشتباهی از آن متن داشته‌اند. یعنی در واقع از همین اشتباه‌های احتمالی هم می‌تواند خود دستمایه تحقیق و تفکری جامعه‌شناسانه و روان‌شناسانه باشد.

این پژوهشگریِ پویا، ویژگی مهم دکتر شفیعی است. این که ایشان از هر موضوعی، ولو یک موضوع به ظاهر کم‌اهمیت، به سؤالها و پژوهشهای مهم دیگری نقب می‌زند و هر تحقیقی را دستمایه یک تحقیق دیگر می‌سازد. این چیزی است که من در دیگران کمتر دیده‌ام. بسیاری از استادان ادب ما با همه دانش و کمال، خشک و انعطاف‌ناپذیرند. حقایق در نظر آنها ثابت‌اند و رسیدن به یک حقیقت، مسیر تحقیقی دیگر را نمی‌گشاید.

 

حقیقت بزرگ‌تر از افلاطون

دکتر شفیعی شاگرد استاد فروزانفر است و در این جلسه نیز استاد فقید را بزرگ‌ترین محقق ادبیات، به ویژه ادبیات عرفانی ما در همه قلمرو زبان فارسی و همه اعصار گذشته تا کنون دانست. ولی این را یادآور شد که با همه عظمت استاد فروزانفر و کار بی‌نظیر او در تصحیح دیوان شمس، نمی‌توان این کار را تمام‌شده و بی‌نیاز از بازنگری دانست.

این سلوک دکتر شفیعی، برای ما آموزنده است که همیشه حقیقت را بزرگ‌تر از افلاطون بدانیم.

 

همواره در حرکت

دانشجویی در جلسه به خطایی در تعلیقات منطق‌الطیر به تصحیح دکتر شفیعی اشاره کرد، این که دکتر در آنجا گویا گفته است که ترکیب «گل رعنا» پیش از عصر عطار در شعر فارسی دیده نشده است. آن دوست دانشجو بیتی از حدیقه سنایی خواند که در آن «گل رعنا» آمده بود و این خود می‌توانست نفی‌کنندة سخن دکتر باشد. من بسیار دیده‌ام استادانی را که این چنین یادآوری‌هایی از جانب شاگردانشان را جسارت و تعرضی بر خویش می‌پندارند و در پی دفاع و توجیه بر می‌آیند. ولی دکتر شفیعی نه تنها این را پذیرفت، بلکه یادآور شد که در موارد دیگری نیز روی داده که ایشان بعد از انتشار کتابی، به حقایقی دست یافته که اصلاح در آن کتاب را ضروری می‌ساخته است. او با فروتنی تمام از آن دانشجو سپاسگزاری کرد و وعده داد که در این مورد تحقیق خواهد کرد. البته در این حال نکته‌ای را یادآوری کرد که باز از ظریف‌نگری‌ ویژه‌اش خبر می‌داد، این که باید دیده شود که آن نسخه از حدیقه که «گل رعنا» در آن آمده است، معتبر است یا نه، و یا آن بیت که حاوی این تعبیر است، به راستی از سنایی است، یا به حدیقه الحاق شده است. این دقت نظر در همه سخنان دکتر مشهود بود، همچنان که در آثار مکتوب ایشان دیده‌ایم.

 

 

آشتی‌ناپذیری با شعر امروز

دکتر شفیعی کدکنی چنان که در دیگر جایها نیز روشن داشته است، سخت از وضعیت شعر امروز، یعنی شعر سه دهه اخیر ناراضی است و این نارضایتی، به نظر می‌رسد که روز به روز شدیدتر می‌شود. ایشان در حاشیه پاسخ به پرسش یکی از دوستان، با شدت تمام و لحنی تند از این که بعضی نوآوریهای به پندار ایشان کم‌مایه و کم‌ارج گروهی از شاعران امروز دستمایه تحقیقات دانشگاهی و موضوع پایان‌نامه‌ها شده است، اظهار نارضایتی کرد.

من که همچون ایشان حقیقت را بزرگ‌تر از افلاطون می‌دانم، گمان می‌برم که داوری استاد در مورد شعر چند دهه اخیر، قدری سختگیرانه و حتی جفاکارانه است و ریشه در عواملی دارد که در اینجا مجال بازگوکردنشان نیست. به اجمال می‌توان گفت که اهل دانشگاه، بنا بر طبیعت اکادمیک خویش، غالباً با ادبیات زنده و پیشرو یک دوره سر ناسازگاری دارند و جناب دکتر شفیعی با همه تجربه ارجمند شاعری و نوگرایی‌هایی که در کارنامه ادبی خویش دارند، باز نمی‌توانند خود را از سایة سنگین دانشگاه بدر آورند. البته استغراق چندین‌ساله در متون کهن و نیز پختگی سن را هم نمی‌توان نادیده گرفت که شاید مجال رسیدگی به همه آثار شاعران موفق امروز را به استاد نمی‌دهد. حتی من تصور می‌کنم که خود این داوری سختگیرانه، خود مانعی برای انس و الفت بیشتر ایشان با شعر این سالها شده است.

 

استفاده از آخرین دقایق

جلسه پس از دو ساعتی بحث و پرسش و پاسخ، با این درخواست دکتر یاحقی از دانشجویان پایان یافت که دوستان هر آنچه پرسیدنی دارند، در جلسه بپرسند و پس از ختم جلسه، استاد را با پرسشهای شخصی و دونفره معطل نسازند که وقت تنگ است. ولی در عمل، دکتر شفیعی در طول مسیر طولانی تا رسیدن به محل سوار شدن به خودرو، از پرسشهای علمی، عکسهای یادگاری و اظهار سپاس و احترام گروه وسیعی که ایشان را بدرقه می‌کردند ـ از جمله راقم این سطور ـ رهایی نداشت، که همه می‌دانستند دکتر کمتر در مجامع عمومی ظاهر می‌شود و چنین فرصتی شاید تا سالها به دست نیاید، چنان که برای من، در این 23 سال به دست نیامد.

چند تن از دانشجویان هموطن ما نیز در جلسه حضور داشتند همچون خانم شکوفه اکبرزاده و خانم مژگان موحد. عکسهایی که همراه این گزارش می‌بینید و در همان دقایق بدرقه گرفته شده است، حاصل زحمت خانم موحد است. از ایشان سپاسگزارم.



19 شهریور 1391 1118 0

تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد و رفت

و قسم خورده ترین تیغ، فرود آمد و رفت
ناگهان هر چه نفس بود، کبود آمد و رفت

در خطر پوشی دیوار، ندیدیم چه شد
برق نفرین شده ای بود، فرود آمد و رفت

کودکی، بادیه ای شیر، خطابی خاموش:
«پدرم را مگذارید، که زود آمد و رفت»

از خَم کوچه پدیدار شد انبان بر دوش
تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد و رفت

از کجا بود، چه سان بود؟ ندانستیمش
این قدر هست که بخشنده چو رود آمد و رفت



17 شهریور 1391 1560 0

ای کوشش نشسته! به جایی نمی رسی

دیری ست این که رابطه ام با خدا کم است
چیزی میان سینه ی من گوییا کم است

با کلبه، با سیاهی خود خو گرفته ام
ایمان من به پنجره یا نیست، یا کم است

ای بادِ سینه سوخته! آهسته تر بکوب
گرداب، سخت و تجربه ی ناخدا کم است

ماییم و شرمساری یک خوشه زندگی
نوبت اگر چه هست در این آسیا، کم است

ای کوشش نشسته! به جایی نمی رسی
پایی برهنه ساز که دست دعا کم است

یا ایهاالخلوص! دو دستم به دامنت
کاری بکن، که رابطه ام با خدا کم است
 


15 شهریور 1391 111 0

شکر خدا که اهل جدل همزبان شدند

شکر خدا که اهل جدل همزبان شدند
با هم به سوی کعبه ی عزّت روان شدند

شکر خدا که گردنه گیران محترم
بر گلّه های بی سر و صاحب شبان شدند

شکر خدا که کم کمک از یاد می رود
روزی که پشت نعش برادر نهان شدند

شکر خدا که مسجد و محراب شهر نیز
یکباره-پوست کنده بگویم-دکان شدند

جمعی چنان قدیم، هر آن را که سر فراشت
قربان مادر و پدر و خاندان شدند

یعنی دوباره دشمنِ سوگند خورده را
با استخوان سینه ی خود نردبان شدند

مانند یک دو خوان دگر بعدِ گیر و دار
بر خون خویش و نعش پدر میهمان شدند

هر کس به گونه ای به هدر داد آنچه داشت
یک عده هم که سگ نشدند، استخوان شدند



15 شهریور 1391 1408 0

جلسه ویژه نقد کتاب پلنگ در پرانتز

یک‌شنبه 12 شهریور 1391 قرار است که مجموعه شعر «پلنگ در پرانتز» از زهرا حسین‌زاده در جلسه ویژه نقد و پژوهش شعر حوزه هنری مشهد با گردانندگی من نقد شود.

این کتاب دومین کتاب از سلسله «در دری» است. این سلسله مجموعه شعر و داستان به طور همزمان توسط یک ناشر ایرانی (نشر سپیده‌باوران) و یک مؤسسه افغانستانی (مؤسسة فرهنگی درّ دری) چاپ می‌شود. تا کنون پنج مجموعه از این سلسله چاپ شده است.

جلسه از ساعت 5 عصر به بعد در تالار حوزه هنری خراسان رضوی (مشهد، میدان تقی‌آباد) برگزار خواهد شد.

برای آشنایی دوستان با حال و هوای شعرهای خانم زهرا حسین‌زاده، اینک چند غزل از این کتاب را نقل می‌کنم.

 

لطف یک دوست

بیست سال است به دامان شما چنگ زده

در دوراهیّ جهان دخترک جنگ‌‌‌زده

بیست سال است به دنبال خودم می‌گردم

آی همسایه! کمک کن، نفسم زنگ زده

نذرتان باد دو چشمی که «هزاره» است، که شب

قسمتش را به سیاهیّ خودش رنگ زده

اسم‌تان حک شده با خون سرانگشت من است

روی هر تار که با حوصله آهنگ زده

بر ترک‌های دو چشمم گل و گنجشک بکش

لطف یک دوست به این پنجره‌ها سنگ زده

دست تاریک مرا پس نزن ای ماه غریب!

روشنی بخش به این خانة خرچنگ زده

25/4/82

 

پرنده و باران

سلطان خواب‌های پریشانم

می‌خواهم از تو روی بگردانم

من دل به سادگیّ کسی دادم

از تاج و تخت نقره گریزانم

بانوی خانه‌های گِلی بودم

در چارسوی قصر نچرخانم

پیراهن حریر، تنم را کشت

حس می‌کنم عروسک عریانم

نزدیک سفره‌ات چه نشینم تلخ؟

یخ بست بین شیر و عسل، نانم

دیدی که حال و روز دلم خوش نیست

تصویری از پرنده و بارانم

خون من است از همه سو جاری

هر شام روی شیشه نرقصانم

فرعون خویش باش و خدایی کن

من تا قیامت آسیه می‌مانم

28/4/82

 

بهشت

گروه جن‌زدگان، جمعه، ایستاده شدند

در ایستگاه، سه آتشفشان پیاده شدند

نسیم بیستم تیر از دل «بهشت» گذشت

درخت حوض تکان خورد، بی‌اراده شدند

رحیمه عینک معصومه را به چشم گذاشت

پرندگان سیاهی، سفید زاده شدند

سه فال حافظ و آشوب... ده دقیقه سکوت

دچار شاخه نبات، آن دو چشم ساده شدند

همان سؤال قدیمی نشست بر لب‌شان:

در این جزیرة وحشی چرا پیاده شدند؟

غروب رفت زنی گفت: «زندگی دو شب است»

چراغ‌ها فوران کرد، سمت جاده شدند

خطر قدم به اتوبان گذاشت جیغ کشید

و... دختران، نگران، پیچ‌وتاب داده شدند

29/4/84

 

شنبه‌ها شماره بگیر

بلیت، نسخه و یک مشت پول پاره بگیر

بایست آخر صف، شنبه‌ها شماره بگیر

دوباره «طیبه» حالش بد است، زنگ بزن

مرخصیّ خودت را از آن اداره بگیر

به شکل پرت‌و‌پلا هرچه دید حوصله کن

از آستین خودش ماه یا ستاره بگیر

خرید چیز بدی نیست، رنگ دلخوشی‌اش

لباس، کفش، النگو و گوشواره بگیر

حواس‌تان نرود از پی پرنده و سنگ

بگو به «طیبه» از مردمان کناره بگیر

اگر که دکتر اعصاب باز وقت نداشت

دو قرص کوچک مشکوک را دوباره بگیر

نه! سینما ببرش یا بزن به کوه و کمر

فشارهای جهان را تو هیچ‌کاره بگیر

از این کتاب مقدس بپرس: «خواهر من

دوباره خوب شود یا نه؟» استخاره بگیر

بلیت، نسخه و یک مشت پول پاره بگیر

بایست اول صف، شنبه‌ها شماره بگیر

27/3/85



09 شهریور 1391 803 0

وبلا

طوری که آمار وبلاگم نشان می‌دهد تعداد بازدیدهایش اکنون به سیصد هزار رسیده است. البته این رقم از سال 1384 تا کنون است که پرشین‌بلاگ امکان آمارگیری برای وبلاگها را فراهم آورده است. یکصد هزار از این بازدیدها مربوط به پانزده ماه اخیر است.

    با این وصف می‌باید بیش از پیش سپاسگزار دوستانی باشم که عنایتی به شعرها و نوشته‌هایم داشته‌اند. وقوف بر این قضیه مسئولیتم را برای به‌روز نگه داشتن وبلاگ و نیز حفظ تنوع و کیفیت مطالب بیشتر می‌کند. هم‌چنین باید از پرشین‌بلاگ قدردانی کنم که اولین سرویس وبلاگ فارسی بوده و البته من هم از اولین وبلاگ‌داران در این محیط، به گونه‌ای که تا کنون فقط با همین وبلاگ در دنیای مجازی حضور دارم. جالب این است که وجود فیس‌بوک و حضورم در آنجا تأثیر چشمگیری بر تعداد مخاطبان وبلاگ نداشته است.

    اکنون نزدیک به ده سال از تأسیس این وبلاگ (در آبان 1381) گذشته است. در اینجا تا کنون حدود هفتصد یادداشت گذاشته‌ام. بر روی این یادداشتها قریب به دوازده هزار نظر از خوانندگان ثبت شده است.

    موضوعات وبلاگ در هر زمانی تناسبی با فعالیتهایم داشته است. زمانی غلبه با نقد و نظر در مورد شعر است، زمانی با نگارش و ویراستاری، زمانی با بیدل و آثار او و زمانی با مباحث مربوط به زبان فارسی. این یادداشتها از نظر موضویع در ستون «موضوعات وبلاگ» (در گوشه‌ی پایین سمت چپ صفحه) تفکیک و دسته‌بندی شده است تا دستیابی به آنها سهل باشد.

    دوستان بسیاری در نظرهایی محبت‌آمیز که بر روی وبلاگم گذاشته‌اند، مرا به بازدید از وبلاگشان دعوت کرده‌اند و من به دلیل مشغولیتهای مستمر، کمتر توفیق پاسخگویی شایسته به این محبتها را داشته‌ام. عذرخواه همه عزیزانی هستم که به سبب گرفتاریهای بسیار، از بازدید وبلاگشان محروم بوده‌ام. امیدوارم که از این پس چنین نباشد.

     خداوند بزرگ را شاکرم و آرزو می‌کنم که همچنان توفیق دهد تا بتوانم با این صفحه در خدمت شعر و ادب فارسی دری باشم.



16 مرداد 1391 821 0

امروز با بیدل

در شعر بیدل، قرائت درست از دشواریهایی است که همیشه با آن روبه‌روییم. بسیاری از مصراعهای شعر بیدل چند گونه خوانده می‌شوند. البته این خاصیت در شعر دیگر شاعران ما هم هست، ولی در شعر بیدل به دلایل متعددی که اکنون جای بحثش نیست، فراوانی بیشتری دارد. یکی از این موارد که امشب بدان برخورد کردم، این است:

زندگی در پیچ‌وتاب سعی بیجا مردن است

از تپیدن عالمی بسمل شد و قاتل نداشت

به راستی مصراع اول را چگونه باید خواند؟

زندگی در پیچ و تاب سعی بیجا، مردن است

یا

زندگی، در پیچ و تاب سعی بیجا مردن است

من سالها مصراع را با شکل اول خوانده‌ام و به خاطر سپرده‌ام. امشب به‌ناگهان متوجه شدم که قرائت دوم هم ممکن است. ولی به نظرم باز همان شکل اول ارجحیت دارد. در این شکل، شاعر قیدی در کار می‌آورد. می‌گوید زندگی اگر با «پیچ و تاب سعی بیجا» باشد، با مردن برابر است. و در صورت دوم، زندگی به طور مطلق، «مردن در پیچ و تاب سعی بیجا» دانسته شده است.

به نظر من می‌رسد که بیدل در شعرش کمتر زندگی را به طور مطلق بی‌فایده دیده است. معمولاً آنچه او از آن شکایت دارد، این تب و تاب و تلاش‌های بیهوده است. بلکه حتی گاه ترک کردن این تب و تلاش‌ها، رنج هستی را آسان می‌کند.

ترک آرزو کردم، رنج هستی آسان شد

سوخت پرفشانی‌ها کاین قفس گلستان شد

نکته‌ی دیگر این است که آوردن این قید، باید هدفمند بوده باشد. اگر نه گفتن این «پیچ و تاب سعی بیجا» ضرور نبود. شاعر می‌توانست بگوید زندگی با مردن برابر است. بعد فضای خالی در وزن را با چیزی دیگر که حالت قید نمی‌داشت، پر می‌کرد.

با این هم شاید نتوان به طور مطلق سخن گفت. باید دیده شود که نظر خوانندگان این یادداشت چیست.



15 مرداد 1391 587 0

چرا مردم افغانستان واژه‌های "افاغنه" و "افغانی" را نمی‌پسندن

یادداشتی از من در خبرگزاری فارس. دوستان را به آن#mce_temp_url#جا ارجاع می‌دهم.



04 مرداد 1391 1038 0

امروز با بیدل

سرو گل ناکرده آزادی مخواه
این ثمر وقف بهار بی‌بری است

بیت در نگاه اول مبهم می‌نماید، آن هم به خاطر «گل ناکرده» که ممکن است آن را همان گل واقعی بپنداریم و گل کردن را روییدن گل از سرو یا میوه کردن آن بدانیم. ولی در واقع «گل کردن» یک معنای کنایی دارد، یعنی «آشکار شدن»، «به جلوه رسیدن»، «تبارز یافتن». می‌گوید «تو تا سرو گل نکرده‌ای (تا وقتی که جلوه یا کیفیت سرو نیافته‌ای)انتظار آزادی نداشته باش.»

     در مصراع دوم این معنی تکمیل می‌شود. می‌گوید وقتی آزاد هستی که بی‌ثمر باشی. این ‌ثمر (آزادی) فقط با «بی‌ثمری» (بی‌میوه بودن) به دست می‌آید. به بیان دیگر، ثمر بی‌ثمری، آزادی است. بیدل از این نوع متناقض‌نمایی بسیار دارد:

     تماشای عجیبی داشت بزم بی‌تماشایی

     فسونهای تجلّی آفت نظّاره ما شد

     یا

     حیف همّت کز تلاش بی‌اثر سوزد دماغ

     خجلت نایابی مطلوب، مطلوبم بس است

     این را اضافه بکنم که در بیت مقصد ما هرچند «گل ناکرده» بیشتر بار کنایی دارد، به اعتبار کلمة «گل» یک مراعات نظیر با سرو و میوه هم پدید آورده است. بیدل این کار را بسیار می‌کند که تعبیرهای کنایی را متناسب با فضا انتخاب می‌کند. مثلاً در جایی می‌گوید «کباب گلشن داغم که شعله شبنم اوست» و اینجا هرچند «کباب بودن» به معنی «مشتاق بودن» است، «کباب» آن با «شعله» هم تناسبی دارد. به واقع یک کار دوگانه از کلمه کشیده است. من در کتاب «کلید در باز» در این مورد بحث کرده‌ام.

    این نکته هم گفتنی است که در بیت مقصد ما «سرو» با سکون «و» خوانده می‌شود، به این صورت «سرو، گل‌ناکرده». به واقع مثل این است که بگوییم «سرو ناگشته» یا «سرو ناشده».



03 مرداد 1391 904 0

امروز با بیدل

سرو گل ناکرده آزادی مخواه
این ثمر وقف بهار بی‌بری است

بیت در نگاه اول مبهم می‌نماید، آن هم به خاطر «گل ناکرده» که ممکن است آن را همان گل واقعی بپنداریم و گل کردن را روییدن گل از سرو یا میوه کردن آن بدانیم. ولی در واقع «گل کردن» یک معنای کنایی دارد، یعنی «آشکار شدن»، «به جلوه رسیدن»، «تبارز یافتن». می‌گوید «تو تا سرو گل نکرده‌ای (تا وقتی که جلوه یا کیفیت سرو نیافته‌ای)انتظار آزادی نداشته باش.»

     در مصراع دوم این معنی تکمیل می‌شود. می‌گوید وقتی آزاد هستی که بی‌ثمر باشی. این ‌ثمر (آزادی) فقط با «بی‌ثمری» (بی‌میوه بودن) به دست می‌آید. به بیان دیگر، ثمر بی‌ثمری، آزادی است. بیدل از این نوع متناقض‌نمایی بسیار دارد:

     تماشای عجیبی داشت بزم بی‌تماشایی

     فسونهای تجلّی آفت نظّاره ما شد

     یا

     حیف همّت کز تلاش بی‌اثر سوزد دماغ

     خجلت نایابی مطلوب، مطلوبم بس است

     این را اضافه بکنم که در بیت مقصد ما هرچند «گل ناکرده» بیشتر بار کنایی دارد، به اعتبار کلمة «گل» یک مراعات نظیر با سرو و میوه هم پدید آورده است. بیدل این کار را بسیار می‌کند که تعبیرهای کنایی را متناسب با فضا انتخاب می‌کند. مثلاً در جایی می‌گوید «کباب گلشن داغم که شعله شبنم اوست» و اینجا هرچند «کباب بودن» به معنی «مشتاق بودن» است، «کباب» آن با «شعله» هم تناسبی دارد. به واقع یک کار دوگانه از کلمه کشیده است. من در کتاب «کلید در باز» در این مورد بحث کرده‌ام.

    این نکته هم گفتنی است که در بیت مقصد ما «سرو» با سکون «و» خوانده می‌شود، به این صورت «سرو، گل‌ناکرده». به واقع مثل این است که بگوییم «سرو ناگشته» یا «سرو ناشده».



03 مرداد 1391 746 0
صفحه 2 از 5ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  بعدی   انتها