دفتر شعر

شمشیرها! بخوابید، دعوا سرِ لحاف است

شام است و تیغ خورشید زندانی غلاف است
شمشیرها! بخوابید، دعوا سرِ لحاف است

آن سو یکی که با گرگ سرگرم گاوبندی است
این سو یکی که با خود مشغول ائتلاف است

شعر سفر مخواهید، شاعر اسیر زلف است
از کربلا مگویید، حاجی در اعتکاف است

مردان همیشه مَردند، آماده ی نبردند
آری، و خاصه امشب، امشب شب زفاف است

دیروز عقده ها را گفتیم و وا نکردیم
حالا ببین که سرنخ پیچیده در کلاف است

شام است و آسمان در نور ستاره غرق است
اما ستاره ی صبح آنسوی کوه قاف است


03 اردیبهشت 1391 4838 0

قصه از خورشید می بافیم ما فانوس ها

با زبانی سوخته در وحشتِ کابوس ها
قصه از خورشید می بافیم ما فانوس ها

کورسویی از خدا مانده است و پنهان کرده ایم
در شکاف دخمه های شهر دقیانوس ها

آفتابی نیست، اما طبلِ نوبت می زنند
آسمان خواب است در بیداریِ ناقوس ها

جاده آنک در هوار مه گم است، اما هنوز
می زنند آوارگانِ بی جهت بر کوس ها

پشت این رنگین کمانِ نور حشرِ سایه هاست
پرده بردارید از پاهای این طاووس ها

دست بردارید از ما، آی عیسایانِ کذب!
دردهای ما شمایید، آی جالینوس ها!

انتخابت چیست حالا؟ ماهی کوچک! بگو:
تُنگ و این کابوس ها؟ دریا و اختاپوس ها؟


03 اردیبهشت 1391 1558 0

تاریک و سرد، مثل زمین، آسمان مان

تاریک و سرد، مثل زمین، آسمان مان
این گونه شد به لطف شما داستان مان

دل خوش به قصه های قدیمی، نشسته ایم
تا از غبار سر برسد قهرمان مان

فریادها به ناله و نفرین کشید و باز
فرسود در غبارِ غریبی فغان مان

تا آمدیم از تو بگوییم، دوستان
دادند گوش های کری را نشان مان

حالا بدون اسم تو محصور مانده است
در چارچوب بسته ی دنیا جهان مان

ما خود شکسته ایم در این آزمونِ تلخ
دیگر بگو خدا نکند امتحان مان

ای بادهای بی جهت! ای بادهای کور!
بازیچه شد به دست شما بادبان مان

حالا شریک کسب شماییم و بی دریغ
آغشته با هزار دروغ است نان مان

با لقمه های چرب شما بسته می شود
تا وا به حرفِ تلخ نگردد دهان مان


03 اردیبهشت 1391 1446 0

ته مانده های باورم را می فروشم

روحم -وبال پیکرم- را می فروشم
ته مانده های باورم را می فروشم

شعرم، امیدم، دفترم، مُهر نمازم
حتی نگاه آخرم را می فروشم

هم ردّپای دوستانِ رفته ام را
هم اشک های مادرم را می فروشم

بر شانه ام سنگین تر از تقدیر باری است
گر می خرید از من، سرم را می فروشم

روزی عقابی...امشب اما خاک بازم
ای آسمان ها! پرم را می فروشم

عمری در آتش زندگی کردیم و...رفتند
من مانده ام خاکسترم را می فروشم

دیگر نخواهم دید مردی یا نبردی
حتی غلاف خنجرم را می فروشم...

اینها نیازِ رزق امشب بود، فردا
ناگفته های دیگرم را می فروشم


03 اردیبهشت 1391 1412 0

آقا هنوز ضامن آهوها، آدم هنوز تشنه ی باران است

دیروز تک درخت خراسان بود، امروز بی پرنده ی تهران است
فردا؟ غریب ناحیه ای دیگر، غربت برای مرد فراوان است

با هر ترانه ای کلماتی سبز می روید ازکویر عقیم، آری
این خاک برکتی هم اگر دارد از التفاتِ بادِ خراسان است

آری، هنوز بارقه هایی هست: مریم هنوز باکره ی تقوی
آقا هنوز ضامن آهوها، آدم هنوز تشنه ی باران است

اما مپاش بذر سوالت را در شوره زارِ بایرِ تاجرها
آنجا جوابِ زخمِ دلت، شاعر! در طعنه های شورِ نمکدان است

شوری میان حنجره هامان هست، اما برای گلّه ی سرگردان
فرقی نمی کند که صدای ما باد است یا که هی هی چوپان است

برخیز و شعرهای شهیدت را بر شانه ی صبور دلت بگذار
با کفش های وصله زده خو کن، این تازه ابتدای بیابان است

بر جاده های تازه- یقین دارم-ردّ عبور ماست که می ماند
حتی اگر که خاک هنر زینسان در چنگ بادهای پریشان است


03 اردیبهشت 1391 1574 0

من غُصّه ام این است: شاهینی زمین گیرم...

چندان که تو از من، من از این زندگی سیرم
تنها امید زندگی ام این است: می میرم!

هم از زمین رانده، هم از پرواز جا مانده
فوٌاره ای هستم که تردید است تقدیرم

دل گیر از انسان ها، سرازیرِ خیابان ها
من شکل امروزینِِ اندوهِ اساطیرم

تا سنگ دل بودم-چو یخ- به روی قلٌه جایم بود
اینک که رودی گشته ام جوشان، سرازیرم

ای کاش گنجشکی، کلاغی، سهره ای بودم
من غُصّه ام این است: شاهینی زمین گیرم...


24 فروردین 1391 1435 0

آدم از شهر، شهر از آدم خسته است

آدم از شهر، شهر از آدم خسته است
بیزاری با دوندگی پیوسته است
حق است اگر پیاده ها نومیدند
چشمانِ فرشته ی عدالت بسته است


24 فروردین 1391 2006 0

گندم را از دهانِ مردم نبُرید

پیشانیِ سرنوشت ارزانیِ تان
فردامان-خوب و زشت- ارزانی تان
گندم را از دهانِ مردم نبُرید
باری، باغِ بهشت ارزانی تان


24 فروردین 1391 1471 0

بر دوشِ پیاده ها سواری کردند

بر گُرده ی ساده ها سواری کردند
بر شانه ی جاده ها سواری کردند
اسب و فیل و شاه و وزیر از پیِ هم
بر دوشِ پیاده ها سواری کردند


24 فروردین 1391 1432 0

این بود عدالتی که دیشب گفتی؟

از دولت ِ مردمِ مهذب گفتی
از جادوی نسخه ی مجرب گفتی
ای دوست که می بینم امروزت را
این بود عدالتی که دیشب گفتی؟


24 فروردین 1391 1479 0

گم شد در قیل و قال، گم شد سخنم

گم شد در قیل و قال، گم شد سخنم
در بهت گذشت فرصتِ دم زدنم
بستند به لقمه های شیرین، باری
تا وا نشود به حرفِ تلخی دهنم


24 فروردین 1391 930 0

سلمانی، بوذری، کمیلی بفرست

آواره ی شامیم، سهیلی بفرست
سلمانی، بوذری، کمیلی بفرست
آتشکده ها دوباره روشن شده اند
باران کاری نکرد، سیلی بفرست


24 فروردین 1391 1127 0

دامیم، که از لقمه نمی پرهیزیم

خامیم، که از حرص و هوس لبریزیم
دامیم، که از لقمه نمی پرهیزیم
یا عهدی عرضه کن که ایمان آریم
یا غیرتِ آن که از میان برخیزیم


24 فروردین 1391 1027 0

دنیا باشد برای اهلش، باشد

سنگین شد بارِ عهد بر دوش علی
در چاه افتاد آهِ خاموش علی
دنیا باشد برای اهلش، باشد
ای مرگ! بیا، بیا در آغوش علی


24 فروردین 1391 1327 0

با این همه شیعه، باز تنهاست علی

در شور و شرِ حجاز تنهاست علی
در نیمه شبِ نماز تنهاست علی
ما نیز نمی فهمیم اندوهش را
با این همه شیعه، باز تنهاست علی


23 فروردین 1391 1493 0

در معرکه ی جنگ علی ماند و علی

فرسنگ به فرسنگ علی ماند و علی
ای مرگ به نیرنگ، علی ماند و علی
در عرصه ی لاف کوفیان سردارند
در معرکه ی جنگ علی ماند و علی


23 فروردین 1391 1315 0

آن سوتر از مناره نرفته است اذانمان

می سوخت گر چه از تب گفتن دهانمان
ناگفته ماند حرف دل بی زبانمان

چشم انتظار آمدن مردمان مباش
آن سوتر از مناره نرفته است اذانمان

اهل زمین شدیم که مثل زمین شویم
گم کرده راه، گوشه ای از کهکشانمان

سر در گمیم و مبهم، مانند سرنوشت
مانند نقش های تَهِ استکانمان

از هر چه طول و عرض که دارد زمین، به جز
یک مستطیل چیست سرانجام از آنمان؟

اینجا کجاست؟... کیست بداند... که ما که ایم؟
این تازه کودکانه ترین چیستانمان!


23 فروردین 1391 1558 0

این سو پُر از معاویه های مکرر است

مالک رسیده است به آن خیمه ی سیاه
تنها سه چار گام...نه... این گام آخر است!
اما صدای کیست که از دور می رسد؟
گویا صدای ناله ی «برگرد اشتر» است
این ناله ی ضعیف و گرفته از آن کیست؟
من باورم نمی شود از حلق حیدر است
مالک، رها کن آن سوی میدان و بازگرد
این سو پُر از معاویه های مکرر است
این کوفیان فریب چه را خورده اند؟ هان!
از شام نیز روز تو کوفه، سیه تر است
امروز پاره پاره ی قرآن به نیزه هاست
فردا سری که قاری آیات پرپر است...

حتی عقیل طاقت عدلم ندارد، آه
« من یوسفم، که است که با من برادر است؟»*
من یوسفم، تو یوسفِ بی چاه دیده ای؟
این چاه های کوفه عجب گریه پرور است...

 

*مصرعی از استاد محمدکاظم کاظمی



23 فروردین 1391 3208 0

باز هم فاطمه در کوچه ی غربت تنهاست

سر فرو برده به خاکند فلک نشناسان
بال پرواز ندارند ملک نشناسان

امتحان بود و خدا برد سرافرازان را                                                                                                
در همان مرحله ماندند محک نشناسان

غافل از راز علی گرم طوافند، ولی  
کعبه هم سوخته از دست ترک نشناسان

باز هم فاطمه در کوچه ی غربت تنهاست   
شهر مجموعه ای از زخم فدک نشناسان
 
شعر را باز به تلمیح کشاندم شاید
بگذارد اثری بر متلک نشناسان
 
قصه را زنده نگه دار غزل! در تاریخ
بیهقی باش و بگو از حسنک نشناسان
 
شاعری آمده از نسل شهادت مردان
شاعری آمده از نسل نمک نشناسان


23 فروردین 1391 3116 2
صفحه 16 از 16ابتدا   قبلی   7  8  9  10  11  12  13  14  15  [16]  بعدی   انتها