دفتر شعر

آری پدرم مورچه ی کارگر است


مانند همیشه چشم هایم به در است
بر سفره ی ما جگر نه خون جگر است

ته مانده ی سفره ی شما را آورد
آری پدرم مورچه ی کارگر است



11 شهریور 1394 2143 0

چشم به راه


سال ها
در کنار جاده ها و راه ها
ایستاده اند
چشمشان به راه یک پرنده
یک کلاغ
تیر های چوبی چراغ



04 شهریور 1394 1218 0

حالا خلیج فارس...


دیگر هیچ ملوانی
نامه ای از خلیج فارس به خانه نیاورد
و خواهرم بحرین با تاجی از مروارید
عاشق مردی عرب شد
ماهی ها دسته دسته
با حباب ها خودکشی کردند
موج ها کل کشیدند و
سر به صخره کوبیدند

حالا خلیج فارس
در همه جای این ساحل نشسته
و به جواب های منفی سازمان ملل فکر می کند
به این که بعد از کشف نفت
خودش را آتش بزند



04 شهریور 1394 360 0

ای خوشا آنان که نقاشان درد مردم اند


هرچه می خندیم برخی چهره در هم می کشند
خنده را هم با مداد دودی غم می کشند

سرخوشان، از بیم غم دنبال شادی می دوند
لولیان، از فرط شادی، نشئه ی غم می کشند

تاجران، در بیت شان آروغ شرعی می زنند
شاعران در شعرشان آه دمادم می کشند

پشت این بازار ناموزون، ترازودارها
عقل را کم می خرند و عشق را کم می کشند

آخرت جویان،  خدایا! بیشتر دنیایی اند
آخر از چاه زنخدان آب زمزم می کشند

نقش اگر باشد، عزا گویان «حیدر حیدر» اند
نقشه ای باشد اگر، با ابن ملجم می کشند

گول این نقش آفرینان ثناگو را مخور
بیشتر گرسیوزان را شکل رستم می کشند

ای خوشا آنان که نقاشان درد مردم اند
عید را عید و محرم را محرم می کشند

 



02 شهریور 1394 827 0

آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام


کهنه صرّافان دنیا، از تصرف می خورند
از عدالت می نویسند، از تخلّف می خورند

می نویسم: «دوستان! معیار خوبی مرده است»
دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند

این که طبع شاعران خشکیده باشد، عیب کیست؟
ناقدان از سفره ی چرب تعارف می خورند

عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم دزدکی نان تصوّف می خورند

یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا؛ از تکلّف می خورند

آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند

 



02 شهریور 1394 524 0

پسران و پدران، بی خبر از حال هم اند


عاشقان، از گون دشت عطش طاق ترند
ماهیانی که اصیل اند در اعماق ترند

دوره ی آینگی سر شده یا آینه نیست؟
مردم کوچه ی آیینه بداخلاق ترند

واعظا! موعظه بگذار؛ که وعّاظ عزیز
به تقلّای گناه از همه مشتاق ترند

راستی را، اگر از نان و خورش نیست خبر،
این گدایان زِ چه از پادشهان چاق ترند؟

پسران و پدران، بی خبر از حال هم اند
روز محشر، پدران از پسران عاق ترند

بعد از این نام من و گوشه ی گمنامی ها
که غریبان جهان، شهره ی آفاق ترند

 



02 شهریور 1394 316 0

عزا این نیست، غم این نیست، داغ کربلا این نیستا


بهاران بود و مجنون مرد از بی همزبانی ها
به قدر عمر پیران، کم شد از عمر جوانی ها

دریغا پهلوانان و دریغا پهلوی خوانان
دریغا تر فتوّت نامه ی بی پهلوانی ها

شغاد قصّه بازی می کند در نقش رستم هم
چه زخمی می خورد سهراب در این پرده خوانی ها

نمی دانی ندانستن چه طُرفه صرفه ای دارد
که شور هیچ دانان است و دور هیچ دانی ها

عزا این نیست، غم این نیست، داغ کربلا این نیست
به خندیدن شباهت می برد این نوحه خوانی ها

دلم می خواست در عهد عتیق عاشقی باشم
چرا منسوخ شد –موسای من- عهد شبانی ها؟

 



02 شهریور 1394 684 0

شبی پرکار طی شد


شبی پرکار طی شد
همچنان در خواب سنگین شهر بی فریاد
به خانه می رسد جلّاد
بار خستگی بر دوش
چراغ خانه اش روشن
چراغ خانه های دیگران خاموش

 



02 شهریور 1394 598 0

هزار، پا


در پیاده رو
هرچه چشم کار می کند
فقط
پا شکار می کند

چشم های دوره گرد من، در این پیاده رو
پا به پای عابران رهگذر
عبور می کند
چند مرد، آن طرف
کودکی فقیر را
از کنار یک مغازه دور می کنند
در پیاده رو هزار، پا
در هزار کفش
تند و با شتاب می  رسند و می روند

این هزار، پا
آن هزارپای کوچک و قشنگ را به یاد من می آورند
آن هزارپای کوچکی که صبح
از کنار رختخواب من گذشت

همچنان به کفش ها نگاه می کنم
چند جفت کفش کهنه روبروی من
مکث می کنند
باز، می شود صدای من بلند:
«واکس می زنم»

یک نفر از آن میان
داد می زند:
«زود جمع کن برو
این بساط را از این پیاده رو!»

::

آی!
ای هزار پای کوچک و قشنگ!
کاشکی تو لااقل به پای خود
 کفش داشتی

 



28 مرداد 1394 547 0

برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده

كمك كنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری كه ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار كنار پنجره
بلكه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره

   به ما كه خسته ایم بگه خونه ی  باهار كدوم وره؟

 
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره كور شده
برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
كاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره

  به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟

 
كنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می كنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می كنن
آخر خط كه می رسیم خطو درازش می كنن
آهای فلك كه گردنت از همه مون بلن تره

  به ما كه خسته ایم بگو خونه ی باهار كدوم وره؟



21 مرداد 1394 2383 0

من این زنی که پرم از زنان دیوانه

به هر کجا که دلت خواست می کنی لانه
و نیستی نگران اجاره ی خانه

چه خوب می شد اگر بال داشتم.. افسوس
همیشه بار گرانی است روی این شانه

تو هم شبیه من اما صبور و کم حرفی
نه مثل این همه گنجشک های پر چانه

گذشت زندگی ام پای چرخ خیاطی
برای دوختن یک لباس مردانه

دلم خوش است که در چشم دیگران مَردم
من این زنی که پرم از زنان دیوانه

بمان پرنده ی من پیش من نمی مانید
تمام عمر تو و جوجه هات بی دانه
*
دو ساعت است که خورشید سفره گسترده است
بلند شو پسرم حاضر است صبحانه



16 مرداد 1394 1627 0

کم کم دلت سرگرمی جالب تری می خواست

 

وقتی مرا در جعبه، پشتِ ویترین دیدی
مثل تمام بچه ها از شوق خندیدی
 
اسباب بازی های مثل من فراوان بود
اما مرا برداشتی روی زمین چیدی
 
گاهی قطار و گاه کشتی ساختی از من
گاهی درختی که از او آلوچه می چیدی
 
با اشک هایت گریه کردم، زندگی کردم
با خنده هایم زندگی کردی و خندیدی
 
تو قد کشیدی، قد کشیدند آرزوهایت
کم کم مرا در خاطرات کهنه پیچیدی
 
کم کم دلت سرگرمی جالب تری می خواست
کم کم برایم خواب های تازه ای دیدی
 
یک روز با یک تخته نردِ کهنه برگشتی
(قانون بازی را هم از همسایه پرسیدی)
 
با اشک هایم پاک کردی مهره هایش را
یک جفت تاس از استخوان هایم تراشیدی
 
آن وقت پر شد خانه ات از دود سیگار و
خونِ مرا در استکان کردی و نوشیدی
 
آن وقت دنیا شد قماری تلخ و ما در آن
هی باختیم و باختیم... اما نفهمیدی...


04 مرداد 1394 1883 2

برای مردم این خطّه روستا بفرستید..


گرفته راه نفس هایمان هوا بفرستید
صدای سربی ما را به ناکجا بفرستید

نخواندنی شده این شهر بی ترانه ی تنها
برای مردم این خطّه روستا بفرستید

طراوتی که ندیدیم و چهچهی نشنیدیم
گل و کبوتر ما را مگر شما بفرستید

شما که شاهد شب شعله های خلوت مایید
حریق وحشتمان را به انتها بفرستید

تب قدیمی مار ا به عافیت نرساندید
طبیب دیگری و نسخه ای جدا بفرستید

شکسته گرده ی انسان در این مدار پریشان
نشسته اید چرا؟مرگ یا شفا بفرستید

هوای تازه نداریم و حرف تازه فراوان
شنیده اید اگر پیک آشنا بفرستید

 



07 تیر 1394 3097 0

شیعه یعنی تشنگی در شطّ آب

ساقی! امشب باده از بالا بریز
باده از خمخانه ی مولا بریز

باده ای بی رنگ و آتش گون بده
زان که دوشم داده ای افزون بده

ای انیس خلوت شب های من!
می چکد نام تو از لب های من

محو کن در باده ات جام مرا
کربلایی کن سرانجام مرا

یا علی! درویش و صوفی نیستم
فاش می گویم که کوفی نیستم

لیک می دانم که جز دندان تو
هیچ دندان لب نزد بر نان جو

یا علی! لعل عقیقی جز تو نیست
هیچ درویشی حقیقی جز تو نیست

لنگ لنگان طریقت را ببین
مردم دور از حقیقت را ببین

مستِ مینای ولایت نیستند
سرخوش از شهد هدایت نیستند

خیل درویشان دکان آراستند
 کام خود را تحت نامت خواستند

خلق را در اشتباه انداختند
یوسف ما را به چاه انداختند

کیستند اینان؟ رفیق نیمه راه
وقت جان بازی به کنج خانقاه

فصل جنگ آمد، تماشاگر شدند
صلح آمد، لاله ی پرپر شدند

دل به کشکول و تبرزین بسته اند
بهر قتلت تیغ زرین بسته اند

موج ها از بس تلاطم کرده اند
راه اقیانوس را گم کرده اند

موج ها را می شناسی مو به مو
شرحی از زلف پریشانت بگو

باز کن دیباچه ی توحید را
تا بجوید ذره ای خورشید را

یا علی! بار دگر اعجاز کن
مشت های کوفیان را باز کن

باز کن چشمان ناز آلوده را
بنگر این چشم نیاز آلوده را

باز گو شعب ابی طالب کجاست
آن بیابان عطش غالب کجاست

تا ز جور پیروان بوالحکم
سنگ طاقت زا ببندم بر شکم

تشنگی در ساغرم لبریز شد
زخم تنهایی فساد انگیز شد

آتشی افکند در جان و تنم
کاین چنین بر آب و آتش می زنم

تاول ناسور را مرهم کجاست؟
مرهم زخم بنی آدم کجاست؟

مرهم ما جز تولای تو نیست
یوسفی، اما زلیخای تو کیست؟

ای که هر دم، دم ز حیدر می زنی
بر یتیمان علی سر می زنی؟

شاهد اقبال در آغوش کیست؟
کیسه ی نان و رطب بر دوش کیست؟

کیست آن کس کز علی یادی کند؟
بر یتیمان من امدادی کند

دست گیرد کودکان درد را
گرم سازد خانه های سرد را

ای جوانمردان! جوانمردی چه شد؟
شیوه ی رندی و شبگردی چه شد؟

شیعگی تنها نماز و روزه نیست
آب تنها در میان کوزه نیست

کوزه را پُرکن ز آب معرفت
تا در او جوشد شراب معرفت

باده ی «ممّا رَزُقناهُم» بنوش
«یُنفِقون» بنیوش و در انفاق کوش

هم بنوش و هم بنوشان زین سبو
«لَن تَنالوا البرّ حتی تُنفِقوا»

جست وجویی کن سبوی باده را
شست و شویی کن به می، سجاده را

هر چه هستی، جان مولا، مرد باش
گر قلندر نیستی، شبگرد باش

سیرکن در کوچه های بی کسی
دور کن از بی کسان دلواپسی

ای خروس بی محل! آواز کن
چشم خود بر بند و بالی باز کن

شد زمین لبریز مسکین و یتیم
ما گرفتار کدامین هیأتیم؟

با یتیمان چاره «لاتَقهَر» بود
پاسخ سائل «ولا تَنْهَر» بود

دست بردار از تکبّر و از خطا
شیعه یعنی جود و انفاق و عطا

چیست درویشی به جز فانی شدن؟
در دل گرداب، طوفانی شدن

موج گردیدن به بحر کائنات
تشنه ماندن بر لب آب فرات

گر تو درویشی، دمی اندیشه کن
سیره ی آل علی را پیشه کن

شیعه یعنی شرح منظوم طلب
از حجاز و کوفه تا شام و حلب

شیعه یعنی یک بیابان بی کسی
غربت صد ساله بی دلواپسی

شیعه یعنی صد بیابان جستجو
شیعه یعنی هجرت از من تا به او

شیعه یعنی دست بیعت با غدیر
بارش ابر کرامت بر کویر

شیعه یعنی عدل و احسان و وقار
شیعه یعنی انحنای ذوالفقار

از عدالت گر تو می خواهی دلیل
یاد کن از آتش و دست عقیل

جان مولا! حرف حق را گوش کن
شمع بیت المال را خاموش کن

این تجمل ها که بر خوان شماست
زنگ مرگ و قاتل جان شماست

می سزد کز خشم حق پروا کنیم
در مسیر چشم حق، پَروا کنیم

این دو روز عمر، مولایی شویم
مرغ، اما مرغِ دریایی شویم

مرغ دریایی به دریا می رود
موج برخیزد به بالا می رود

آسمان را نور باران می کند
خاک را غرق بهاران می کند

لیک مرغ خانگی در خانه است
روز و شب در بند مشتی دانه است

تا به کی در بند آب و دانه اید؟
غافل از قصّاب صاحب خانه اید

شیعه یعنی وعده ای با نان جو
کِشتِ صد آیینه تا فصل درو

شیعه یعنی قسمت یک کاسه شیر
بین نان خشک خود با یک اسیر

یا علی! امروز تنها مانده ایم
در هجوم اهرمنها مانده ایم

یا علی! شام غریبان را ببین
مردم سر در گریبان را ببین

گردش گردونه را بر هم بزن
زخم های کهنه را مرهم بزن

مشک ها در راه، سنگین می روند
اشک ها از دیده رنگین می روند

مشک های خسته را بر دوش گیر
اشک ها را گرم در آغوش گیر

چیست حاصل زین همه سیر و سلوک
تاب و تاول چهره و چین و چروک

سالها صورت ز صورت بافتیم
تا ز صورتها کدورت یافتیم

یک نظر بر قامتی رعنا نبود
یک رسوخ از لفظ بر معنا نبود

گر چه قرآن را مرتب خوانده ایم
از قلم نقش مرکّب خوانده ایم

سوره ها خواندیم بی وقف و سکون
کس نشد واقف بر سرّ «یسطرون»

سرّ حق مستور مانده در کتاب
عالمان علم صورت در حجاب

ای برادر! عالمان بی عمل
همچو زنبورند، لیکن بی عسل

علم ها مصروف هیچ و پوچ شد
جان من! برخیز، وقت کوچ شد

از نفوذ نفس خود امدادگیر
سیر معنا را از مجنون یادگیر

ای خوش آن جهلی که لیلایی شوی
هر نفس «لا» گوی «الاّ»یی شوی

تا به کی در لفظ مانی همچو من؟
سیر معنا کن چو هفتاد و دو تن

زین همه الفاظ بر هم بافتن
لبّ معنا را نخواهی یافتن
 
همچو یحیی گر نهی سر در طبق
می شود عریان به چشمت سرّ حق

هر کسی از سرّ حق آگاه شد
نور مطلق شد، فنا فی الله شد

تیغ بند از بال مردان باز کرد
هر که در خون غرقه زد، پرواز کرد

غیر ممکن نیست پروازی چنین
چشم دل بگشای و عاشورا ببین

جوشن بی پشت بر تن کن، که باز
طبل می غرّد که بر پا کن نماز

این نماز، ای دل! نماز باطن است
با وضو در جامه ی خون ممکن است

شیعه یعنی عشق بازی با خدا
یک نیستان تک نوازی با خدا

شیعه یعنی هفت خطی در جنون
شیعه طوفان می کند در کاف و نون

شیعه یعنی نشئه ی جام بلا
شیعگی یعنی قیام کربلا

شیعه یعنی تندرِ آتش فروز
شیعه یعنی زاهد شب، شیر روز

شیعه یعنی شیر، یعنی شیرمرد
شیعه یعنی تیغ عریان در نبرد

شیعه یعنی تیغ، تیغ موشکاف
شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

شیعه یعنی «سابقون السابقون»
شیعه یعنی یک تپش عصیان و خون

شیعه باید آبها را گِل کند
خطّ سوم را به خون کامل کند

خطّ سوم، خط سرخ اولیاست
کربلا بارزترین منظور ماست

کربلا گفتم، کَران را گوش نیست
ورنه از غم بلبلی خاموش نیست

بلبلان چهچه ز ماتم می زنند
روز و شب از کربلا دم می زنند

هر نظر در غنچه ای تر می کنند
یادی از غوغای اکبر می کنند

شیعه یعنی بازتاب آسمان
بر سر نی، جلوه ی رنگین کمان

از لب نی بشنوم صوت تو را
صوت «انّی لا اری الموت» تو را

پرچم زلفت رها در باد شد
و از شمیمش کربلا ایجاد شد

آنچه شرح حال خویشان تو بود
تا به گیسوی پریشان تو بود

می سزد نی نکته پردازی کند
در نیستان آتش اندازی کند

صبر کن، نی از نفس افتاده است
ناله بر دوش جرس افتاده است

کاروان بی میر و بی پشت و پناه
در غل و زنجیر می افتد به راه

می رود منزل به منزل در کویر
تا بگوید سرّ بیعت با غدیر

شیعه یعنی امتزاج نار و نور
شیعه یعنی راس خونین در تنور

شیعه یعنی هفت وادی اضطراب
شیعه یعنی تشنگی در شطّ آب

شیعه یعنی دِعبِل چشم انتظار
می کشد بر دوش خود چل سال، دار

شیعه باید همچو اشعار کُمَیت
سر نهد بر خاک پای اهل بیت

یا پرستووار در پیش هشام
ترک جان گوید به تصدیق امام

مادر موسی که خود اهل ولاست
جرعه نوش از باده ی جام بلاست

در تب پژواک بانگ الرحیل
می نهد فرزند بر دامان نیل

نیل هم خود شیعه ی مولای ماست
اکبر اوییم و او لیلای ماست

این سخن کوتاه کردم، والسلام
شیعه یعنی تیغِ بیرون از نیام



04 خرداد 1394 16127 6

آب لطفاً! از میان این همه نوشیدنی

آمدم تا خانه ات در جستجوی روشنی
آب لطفاً! از میان این همه نوشیدنی

دوست دارم پر شود از تازگی لیوان من
خسته از مرداب بطری های آب معدنی

آمدم از خلوت متروک یک دِیر کهن
مریمی بودم پی آوازهای ارمنی

از ازل انگار در حال رکوعند و سجود
عاشق این سقف هایم، سقف های منحنی

روح کاشی کار ایوان ها به جا خواهد گذاشت
عشق را، حتی میان قلب های آهنی

نور لطفاً! ای سکوت شمع های روی میز
قطره قطره روشنم کن ای چراغ روغنی!



21 اردیبهشت 1394 2091 0

از بس که سرخ بود، زبان درخت ها

 

پیچید مثل باد، میان درخت ها
سروی شکست در هیجان درخت ها
 
شاید تبر سؤال شگفتی ز باغ کرد
که باز مانده بود، دهان درخت ها
 
- پاییزمان دوباره سر از سینه می بُرند!
- دیگر به سر رسیده زمان درخت ها!
 
- نشنیده اید، هیچ، تبردارهای پیر
سوگند می خورند به جان درخت ها!
 
تنها همین که ریشه ی آنها به خون رسید
رنگ یقین گرفت، گمان درخت ها
 
آن سوی جاده های مه آلوده ی غروب
با ابر، بسته شد، چمدان درخت ها
 
پس هر درخت، دست تکان داد و دور شد؛
و روی جاده ماند، نشان درخت ها...
 
پاییز، نارسیده سر سبزشان بُرید؛
از بس که سرخ بود، زبان درخت ها


16 اردیبهشت 1394 2612 0

اين چندمين بار است حاجي مکه بودي؟!

 

رفته است بالا نرخ شاخص تا حدودي
طي کرده حاجي چه فرازي! چه فرودي!

بنزين بي سُرب است سهم باکش اما
از شيشه ي ماشين او ، دنياست دودي

حاجي! قبولِ حق! جزاک الله خيرا!
خيلي گره از کار اين مردم گشودي

در رفته از دستم حسابش خوش به حالت!
اين چندمين بار است حاجي مکه بودي؟!

ما ريزه خوار سفره ي شاه ِ خراسان
تو ميهمان ويژه ي شاه ِ سعودي

حاجي تو که عمري است در حال طوافي
تحريم را هم دور خواهي زد به زودي!



13 اردیبهشت 1394 6657 12

گیرم تمام باغچه را زیر و رو کنند

 

بیل و کلنگ و ریشه بُر و گاوآهن اند
دارند روستای مرا شخم می زنند
 
دارند دانه دانه درختان سبز را
با داس و تیشه، از کمر، از ریشه می زنند
 
اینجا در آسمان همه ی شب ستاره ها
مانند شمع های عزاخانه روشن اند
 
اینجا تمام روز زنانی سیاه پوش
در سوگ سروهای جوان، موی می کَنند
 
گیرم تمام باغچه را زیر و رو کنند
شایع کنند غنچه و پروانه دشمن اند
 
گیرم که زیرِ ضربِ تبرهای تیزشان
حتی درخت های تنومند بشکنند...
 
من جلگه ی وسیع شمالم، چه می کنند
با این همه جوانه که در سینه ی من اند؟


04 اردیبهشت 1394 1531 1

اما برای دخترش از عشق می‌گوید

در کنج ایوان می‌گذارد خسته جارو را
در تشت می‌شوید دو تا جوراب بدبو را

با دست‌های کوچکش هی چنگ پشت چنگ
پیراهن چرک برادرهای بدخو را…

قلیان و چای قندپهلو فرصت تلخی‌ست
شیرین کند کام پدر، این مرد اخمو را

هر شب پری‌های خیالش خواب می‌بینند:
یک شاهزاده ترک یک اسب سفید او را…

یک روز می‌آیند زن‌ها کِل‌کشان، خندان
داماد می‌بوسد عروس گیج کم‌رو را

یک حلقه از خورشید هم حتی درخشان‌تر…
ای کاش مادر بود و می‌دید آن النگو را

او می‌رود با گونه‌هایی سرخ از احساس
یک زندگیِ تازه‌ی گرم از تکاپو را …

او زندگی را سال‌های بعد می‌فهمد
دست بزن را و زبان تند بدگو را

روحش کبود از رنج و جسمش آبرودار است
وقتی که با چادر کبودی‌های اَبرو را…

اما برای دخترش از عشق می‌گوید:
از بوسه‌ی عاشق که با آن هرچه جادو را…

هرشب که می‌خوابند، دختر خواب می‌بیند
یک شاهزاده ترک یک اسب سفید او را…



21 فروردین 1394 1305 0

خوشا او که تا بود اسمی نداشت

خوشا او که تا بود اسمی نداشت
و از بود و نابود قسمی نداشت
 
دلش قلعه ای بود جادو شده
به جز اسم اعظم طلسمی نداشت
 
دهانش پر از بوی الله بود
در آن غنچه آوای بسمی نداشت
 
چنان شعله ور تا افق پر کشید
که در سیر آن روضه جسمی نداشت
 
بدا ما که در ناممان گم شدیم
خوشا او که تا بود اسمی نداشت


19 فروردین 1394 1235 0
صفحه 7 از 16ابتدا   قبلی   2  3  4  5  6  [7]  8  9  10  11  بعدی   انتها