دفتر مجازی شعر

بازگشت به شاخه والد: صفحه مجازی شاعر

همیشه حق با دیوانه هاست

دفتر شعر

غزل عاشقانه ای دیگر

 

اینکه گفتی: ‹‹ بی تو آنجا مانده ام تنها ›› که چه ؟!

‹‹ بارها دیدم تو را در عالم رؤیا ›› که چه ؟

اینکه گفتی : ‹‹ در تمام شهرها چشمم ندید -

مرد خوبی مثل تو در بین آدمها ›› که چه ؟!

بودنت وقتی نیازم بود پیدایت نبود!

بعد از این مدت نبودن ؛ آمدی اینجا که چه ؟!

راز ما لو رفته و شهری شد از آن باخبر !

آنچه بوده بینمان را می کنی حاشا که چه ؟

پاکی مریم مگر از چهره اش پیدا نبود ؟!

بعد ناپیدایی ات حالا شدی پیدا که چه ؟

من که گفتم برنخواهم گشت دیگر هیچوقت!

آمدی دنبال من تا این سر دنیا که چه ؟

من که دیوار قطوری دور قلبم ساختم

پشت چشم از عشوه نازک می کنی حالا که چه ؟!

 

 



05 تیر 1391 1176 0

(بدون عنوان)

یک رباعی

نه فصل لبو ‘ نه بستنی قیفی ست

نه دلچسب و نه آنچنان تعریفی ست

نه شکل بهار است نه چون تابستان

" خرداد " عجب ماه بلاتکلیفی ست!!!

 

و یک دوبیتی:

خدایا ! یار من یاری بلد نیست!

پرستارم پرستاری بلد نیست!

چه باید کرد اما دلبر من -

به غیر از دلبری کاری بلد نیست!

 

 



16 خرداد 1391 1051 0

شعری برای حضرت زهرا (س)

 

 برای نزدیک شدن به کسی که خیلی بزرگ است اغلب نمیتوان از راه صمیمیت وارد شد.

                                                                       اصغر عظیمی مهر

 

کیست این بانو که هرجا می گذارد پا  سر است!

خاک پایش از تمام مردم دنیا سر است!

در به خاک پایش افتادن تأمل نارواست

هر که نشناسد در این هنگامه سر از پا  سر است!

محفل عشق است هرجا نام او را می برند!

هرچه پایین تر نشیند هرکه در اینجا سر است!

هر که را یارای سودا نیست در بازار عشق!

نرخ این سودای پایاپای یا جان یا سر است!

بوی پیراهن شفای دیده ی یعقوب نیست!

اهل دل در عین نابینایی از بینا سر است!

هر کجا پا میگذاری در بیابان جنون

جان من آرامتر! هر سنگ این صحرا سر است!

کس نمی داند کجا خفته ست اما خاک او

گرچه پنهان گشته از هر مرقد پیدا سر است!

در مقام صبر و قرب از روی تسلیم و رضا

از ملک های مقرّب نیز او حتّی سر است

همردیف حضرت پیغمبر و مولا علی!

از تمام انبیاء و اولیاء زهرا سر است!

 

 

 



02 خرداد 1391 1163 0

افسر ضد شورش

 

پیدا نشدم ! چون از درون گم شده ام!

در موج صدا و جوی خون گم شده ام !

من افسر ضدشورشی هستم که -

بین صف انقلابیون گم شده ام !

 

 



14 اردیبهشت 1391 1127 0

منظومه خلیج فارس

سلام. روز ملی خلیج فارس نزدیک است. این منظومه در بهمن سال گذشته در جریان حضور در کنگره شعر تقریب سروده شد. تفرجگاهی رو به خلیج !  

آب بودی ! در میان خاک ها تنها شدی!

گرچه در خشکی به دنیا آمدی ؛ دریا شدی!

نبض و شریان جهان! جان تو جان آبهاست!

موج از رسم و رسوم خاندان آبهاست!

سمت خشکی شاخ و شانه بس کشیدی آب شد!

شاخ تو در خاک رفت و نام تو شاخاب شد!

هرچه دریا حوضه های آبریزت بوده اند!

رودهای سر به زیر عمری کنیزت بوده اند!

بی حضور آبی ات در خاکم آبادی نبود

هیچکس غیر از تو نامش آب اجدادی نبود !

تو شراب ناب جام میهنم بودی خلیج!

سینه ی پرشیر مام میهنم بودی خلیج!

گرچه سطحت چرب شد چون پیشبند مادرم!

مثل لبخندی ملیحی زیر عکس کشورم!

کشورم سرباز و تو عمری پلاکش بوده ای

دستمال آبی ای بر زخم خاکش بوده ای

جنگجویی بود اما جز سپر چیزی نداشت!

زخم  او با مرهمت سودای خونریزی نداشت!

رنگ تو در آسمان افتاد و آبی شد خلیج!

گیسوانت موقع مغرب شرابی شد خلیج!

گیسوانت در زمان خواب هم موّاج بود!

عکس تو حتی میان قاب هم موّاج بود!

گوش من حتی صدای عکسها را می شنید!

بی عبور از تنگه بانگ ناخدا را می شنید!

تا میانت را عبور چند کشتی کافی است

نام آن را تنگه بگذارند بی انصافی است!

این همه فانوس مأموران شب کار توأند

پُست های دیده بانی چشم بیدار توأند

از مسیر دور اگر شکل نهنگ قاتلند -

ناوهای رو به دریا پیشوای ساحلند

آسمان با آن بزرگی جلوه اش جز ماه نیست!

هیچ بازوی ستبری مثل نیروگاه نیست!

سالها در زیر خورشید لجاجت سوختند

تا که اهل شهرهای ساحلی آموختند –

در هجوم ترس ها ؛ بی باک ماندن بهتر است!

‹‹ دل به دریا دادن››  از ‹‹ در خاک ماندن››  بهتر است

روی مهرت هیچ گاه از این اهالی برنگشت

از دل دریایی ات کس دست خالی برنگشت!

شهر ماهی های آزاد است اعماق دلت!

از غباری باستانی خاکهای ساحلت!

صخره با تو هیچوقت اهل همآوایی نشد!

جز تو کس دلواپس دزدان دریایی نشد!

در جزایر مثل بغضی از درون گل کرده ای!

قرنها این جزر و مدها را تحمّل کرده ای!

غربت شبهای بندر گوشه گیرت کرده است

گردش یک روز چندین سال پیرت کرده است!

با چه کس گشتی تو از آن سوی هم صحبت خلیج؟!

کی به سردرد شدیدت می کنی عادت خلیج!

سالها در بازوان خاک تنها بوده ای!

عرصه ی رزمایش خشکی و دریا بوده ای!

رفته رفته کار از اوضاع بحرانی گذشت!

احتمال جنگ کم کم از رجزخوانی گذشت!

لشگر اموات با شکل موالید آمدند!

ناروا بودند اما با روادید آمدند!

تیر دشمن با کمان دوستان بر دل نشست!

ردّپاهای شیوخی فربه بر ساحل نشست

تاج شاه افتاد و پشت محکم فرزین شکست!

پای اسبان عرب در چرخ لیموزین شکست!

با شکم هایی که از این نفت ها پر می شوند

رفته رفته سفره ها لبریز آجر می شوند

طرح یک آشوب دیگر در سر بیگانه هاست

عکس تو با نام جعلی در سفارتخانه هاست!

در کجا با نام خرما ما رطب را خوانده ایم؟!

با زبان پارسی شطّ العرب را خوانده ایم؟!

یک رگ غیرت در این خاک است اگر کارون توست!

عمده ی محموله ی این نفتکش ها خون توست!

ارزش هر قطره خونت در بهار امسال چند؟!

قیمت یک بشکه ی نفت از قرار امسال چند؟!

تا که بوی نفت آمد مثل برقی آمدند!

موج پیمانکارها از هند شرقی آمدند

تو شراب ناب جام میهنم بودی اگر

سینه ی پرشیر مام میهنم بودی اگر –

بعد از آن روی برادر با برادر تُرش شد

در دهان طفل طعم شیر مادر ترش شد !

گرچه در این روزها چندان مصدّق نیستیم

گرچه حتی گاه با خود نیز صادق نیستیم –

سوز و ساز روزگار تار ما در پود توست!

رشته ی امید ما امواج خشم آلود توست!

ریشه های هرزه را با دست خالی می کنی؟

پوست از این قلعه های پرتغالی می کنی؟

خواهش فرزندهای ناخلف را گوش کن!

این چراغ انگلیسی را خودت خاموش کن !

در زمان صلح هم آشفته خاطر بوده اند!

در کجا فرماندهان جنگ شاعر بوده اند ؟!

کشتی گمگشته را فانوس دریایی چراغ –

چشمک دوشیزه است از پشت پرچینهای باغ!

موج چیزی نیست غیر از بغض دریا تا کویر

ناله ای از تشنگی های تحمّل ناپذیر !

زوزه ی گرگی که خود را زیر باران دیده است!

نعره ی شیری که یالش را پریشان دیده است!

بغض کالای گرانی ناگهان ارزان شده!

قسمتی از پایه های یک پل ویران شده!

ناله ی تیری که مغزی را پریشان کرده است!

آه محکومی که خود را تیرباران کرده است!

موج تو چیزی شبیه جنگ باد و روسری ست!

خش خش خلخال های دختران بندری ست!

چون صدای بوسه ی باران به روی ماه برگ!

یا که تلفیقی از آوای خداوند است و مرگ!

گریه کم کن جنس قایق ها اگر بادی شده ست!

ناله ی امواج تو در گوشها عادّی شده ست!

گوش ماهی نیز از درک صدایت عاجز است!

صورتت پف کرده است و چشمهایت قرمز است!

پوست از روزم بکن! دست شبم را زخم کن!

چشمهایم را بسوزان و لبم را زخم کن!

با دل و جانم به پای اقتدارت مانده ام!

با تفنگ دست سازم در کنارت مانده ام!

چون نبوده هیچ آبی جز تو شاعر پیش از این!

ردّپایی از سکونت در جزایر پیش از این!

شد به گوش اهل دل چون هق هق صاحبدلی!

غرش شلیک توپ از گاردهای ساحلی!

ما پی ویرانی دنیای فردا نیستیم!

در پی معماری فردای دنیا نیستیم!

جای اصحاب کهف از غار بیرون میزنیم

با تفنگ سرپر از دلوار بیرون میزنیم

گرچه چندین بار جان دیدیم ؛ جانی نیستیم!

ما که اهل جنگ از نوع جهانی نیستیم!

بغض کم کن! سیل از تشویش باران میرسد!

جنگجو روزی مهمّاتش به پایان میرسد!

پچ پچ امواج تو مانده به گوش اسکله!

چشمک فانوسهایت روی دوش اسکله!

روی ساحل با تو حق دارد که مهتابی شود!

جلگه باید سرخ باشد تا خلیج آبی شود!

برنگردد هرکه اینجا دل به دریا می دهد !

روبروی تو فقط یک رنگ معنا می دهد!

 

بهمن 90 - عسلویه

 



04 اردیبهشت 1391 1391 0

بعد از عید

 

 

جامی تهی ام که باده ای نیست مرا

شهری دورم که جاده ای نیست مرا

من ماهی قرمز پس از عیدم که -

جان دارم و استفاده ای نیست مرا



14 فروردین 1391 1170 0

عید

 

خوشحالم از اینکه گاه کم می فهمم!

شادی را در حضور غم می فهمم !

عمری ست فقط آمدن عیدم را

از صفحه ی تلویزیونم می فهمم !

***

 

سال نو مبارک! راستی ایمیلم هک شده! اما جیمیلم هنوز نفس میکشه!

azimimehr@gmail.com



06 فروردین 1391 1232 0

زیبایی ات دردناک است

تمام زنهای پیش از تو

کوشش و خطای آفرینش بود!

حالا هرکس به تو شبیه تر باشد

زیباتر است

زیبایی ات درد دارد

-          خورشید هر روز غروب

کیسه اش را از مس های مذاب پر می کند

تا در پشت کو های نیمه شب

مجسمه ای از تو بسازد –

زیبایی ات دردناک است

جدایت کرده ام

از مایملک ِ سرداران  ِ جان به در برده از جنگ

الهه ی دیوانگی!

        ملکه ی فاجعه !

        گوش هایت را به من بده !

                                        -  حلزونهایی از بلور

                                                    در میان گندمزار –

لبخند می زنی به فروتنی سپیده دم

زیبایی ات دردناک است

                      خشمت باشکوه

                     - گدازه های آتشفانی ست

                                که از اقیانوس سر برآورده باشد-    

  لب هایت گلی ست

               که نامش از زبان زنبورها نمی افتد

تو را کدام قبیله باستانی

در تمدنهای منقرض شده ی تاریخ

                               به جا گذاشته است

                                    که جادوی لبخندت

                                         در هیچ دخمه ای جا نمی شود

 

مجسمه ها از خیره شدن خسته نمی شوند!

تقصیر تو نیست که زیبایی

            چشمهای من زیادی می بینند

این شعرها هم

        مالیات نگاه کردن به چشمهای توست

حالا من به جهنم!

تو خودت چطور

این همه زیبایی را تحمل می کنی؟!



16 اسفند 1390 1430 0

مجلس ما آن قدر ها هم تماشایی نبود

 

 

سلام. خیلی دوست داشتم که در این پست به درخواست تنی چند از دوستان عزیزم ‘ مثنوی جدیدی ارائه کنم اما متأسفانه کار به این پست نرسید. یک رباعی  و غزل کوتاه دیگری بخوانید.

 

 

اول رباعی :

از فرط درستی اشتباهم کم بود

در پرونده ؛ برگ سیاهم کم بود

از رأفت بی نهایتش باید گفت :

شرمنده م اگر بار گناهم کم بود!

 

و بعد غزل :

 

آبروداری من جز اوج رسوایی نبود !

سهم من از این جماعت غیر تنهایی نبود

بارها برعکس حرف فیلسوفان گفته ام :

حیرت من موضعی از روی دانایی نبود !

لنگ لنگان شهر را ما با عصاهایی سفید -

بارها گشتیم اما هیچ بینایی نبود !

یک نفر در پیش بود و در پی اش خلقی روان

عمر ما چیزی به غیر از راهپیمایی نبود

دعوت ما را کسی رد کرد اگر خُسران ندید!

مجلس ما آن قَدَرها هم تماشایی نبود

مطمئن هستم درون سینه ی من قلب نیست!

دل اگر در سینه ام می بود هرجایی نبود

با خودش - وقتی پرش تاراج شد - طاووس گفت :

پیش چشم هرزه ها جای خودآرایی نبود

 

 

 

 

 



01 اسفند 1390 945 0

صفحه ادبی رازآور

 

شعر امروز ایران ( مهدی فرجی)

بار اول مهدی فرجی  را در مهرماه سال هشتاد و در کنگره ای با عنوان مهر مهربان که در  یزد برگزار میشد دیدم. فرجی در آن روزها نامی برای خود در شعر جوان ایران دست و پا کرده بود و در چندین کنگره عناوین خوبی به دست آورده بود. در حاشیه برنامه شعری برای هم خواندیم و دوستی مان شکل گرفت. دوستی ای که هم اکنون بعد از ده سال همچنان ادامه دارد.بعدهامهدی فرجی در کنگره شعر مرصاد که در کرمانشاه برگزار شد و من نیز از داوران آن کنگره بودم حضور یافت. فرجی تا کنون چندین کتاب به چاپ رسانده است که از آن جمله می توان به مجموعه شعرهایی تحت عناوین هزار اسم قلم خورده ‘ و چشمهای تو باران ‘ ای تو راز روزهای انتظار ‘ روسری باد را تکان می داد ؛ زیر چتر تو باران می آید ‘ شب بی شعر و میخانه ی بیخواب اشاره کرد. از میان این کتابها این بار در

 

قفسه کتاب : روسری باد را تکان میداد  

این کتاب شامل غزلیاتی از مهدی فرجی است که توسط نشر مرسل به چاپ رسیده است . با هم نقد دکتر سیامک بهرامپرور را در خصوص این کتاب می خوانیم.

 

انگار که طوفان غزل بر تو وزیده

تردیدی نیست که شاعری یک موهبت ـ یا شاید هم عذاب! ـ الهی است. نمی‌شود به مدد کنکور و دانشگاه و کارگاه و کلاس آموزشی، شاعر تولید کرد؛ خط تولید شاید! این‌که فارغ از جوهره شعری، یاد بگیری که واژه‌ها را چه جور بنشانی و چگونه مراعات نظیر بسازی و چگونه موسیقی و وزن را رعایت کنی و چگونه حروف اضافه را به کار بگیری و... تنها می‌تواند یک خط تولید بر اساس الگوی از پیش تعیین‌شده تحویل اجتماع بدهد نه یک شاعر. «آن» شاعرانه آموختنی نیست. این‌که بتوانی از دل ساده‌ترین چیزها به کشف‌های ظریف و درخشان برسی، این‌که در عادی‌ترین وقایع در چشم دیگران، شگفتی‌ها را رصد کنی، این‌که دریا و جنگل و آسمان با تو سخن بگویند،... این‌ها چیزی نیست که قابل آموختن باشد. می‌شود آموخت که این حس را تقویت کرد، می‌شود آموخت که چگونه این کشف‌ها و تصویرها و حرف‌ها را تراش داد وصیقل زد و به مخاطب عرضه کرد، اما کلیت ماجرا را نه! این‌ها را گفتم چون مهدی فرجی یکی از غریزی‌ترین شاعرانی است که می‌شناسم. او ذاتاً شاعر است و این نکته بر تمامی خصوصیات دیگر شعر او ارجحیت دارد. ساده‌ترین کلام در شیوه بیانی شعرش چنان می‌نشیند که طعم خوش شاعرانه‌ای می‌یابد. این نکته بیش از آن‌که اکتسابی باشد، فطری است. دفترهای اول شعر فرجی مؤید این ادعا هستند. آنجا که طعم تجربه‌ورزی شاعر، بیشتر در دهان مخاطب می‌نشست اما در همان حال حس می‌کرد که جان‌مایه شعر توانا و گیراست. در کتاب اخیر مهدی فرجی، «زیر چتر تو باران می‌آید» نیز، همان حس گیرا همراه شاعر است و البته طعم پختگی نیز بیشتر حس می‌شود. وقتی حضور شاعرانگی در شعر به مهم‌ترین مؤلفه کار یک هنرمند تبدیل شود، هرچه یک اثر به این مؤلفه نزدیک‌تر شود، درخشان‌تر خواهد شد و بالعکس. و از آنجا که جوشش در این مؤلفه پررنگ‌ترین نقش را دارد، پس جوششی‌ترین کار شاعر درخشان‌ترین و هنرمندانه‌ترین کار او خواهد بود. با این استدلال در کار شاعرانی چنین، برخی آثار اوج‌هایی را در بردارند که فراموش ناشدنی و به شدت قابل‌توجهند. به عبارت دیگر چنین شاعری همیشه در عرصه متوسط باقی نمی‌ماند، بلکه فرازهایی جنون‌مند را رقم می‌زند؛ چیزی که هیچ‌وقت مثلاً در عرصه شعر کارگاهی ـ البته بدون توجه به استعدادهای شعری هنرجویان ـ اتفاق نمی‌افتد و اصولاً چنان رویه‌هایی برای پرورش متوسط‌هاست. با این تفاصیل برای شعر فرجی می‌توان دو جنبه را مدنظر قرار داد: خصوصیات کلی آثارش و نگاهی دقیق‌تر به آثار اوج‌مند او. در خوانش کلی شعرهای فرجی چند نکته به ذهن می‌رسد که می‌تواند به عنوان مؤلفه‌های اصلی مورد توجه قرار گیرد: سادگی بیان: شعر فرجی بسیار ساده و صمیمی است. او به شدت از پیچیده‌گویی و به‌کارگیری کلمات دشوار و ترکیبات مغلق و تشبیهات دور از ذهن اجتناب می‌کند. برعکس، او به‌شدت به حوزه زبان گفتار و ادبیات عامیانه تعلق خاطر دارد. می‌شود در غزل‌های او ردپای کنایات و عبارات روزمره را به‌راحتی دید و از خوانش شاعرانه او بر این ترکیبات و لحن طبیعی شاعر در هنگام به‌کارگیری شان لذت برد:

قدر یک قفس که خلوتت به هم نمی‌خورد

گاه نامه می‌برم می‌آورم، قبول کن

یا :

شور غزل به خوانده شدن از دهان توست

این طعم سال‌هاست که زیر زبان توست

چنان که گاه این سادگی به طعم ترانگی هم می‌انجامد:

حالا چطوری من حلالت کرده باشم

وقتی تو این‌طوری حرامم کرده باشی

سلامت زبان: فرجی زبان سالمی دارد. فصاحت صفتی است که به اکثریت شعرهای او برازنده است. کم می‌بینیم که شاعر به ضرورت وزن و قافیه و امثالهم به لکنت دچار شود و بخشی از جمله را حذف یا معوج کند و به بافت زبان آسیب برساند. واژه‌ها بی‌دغدغه به دنبال هم جاری می‌شوند تا معنا شکل بگیرد:

فال‌گیری به من گفت: امسال منتظر باش مهمان بیاید

اتفاقی به گرمای خورشید بین برف زمستان بیاید

تو همان اتفاقی که در من مثل جوی مذابی دویدی

برف اسفند را آب کردی تا به سمت درختان بیاید

این غزل بهترین مثال برای خصیصه فوق است. تقریباً در هیچ بیتی، اگر قرار بود نثر هم بنویسیم، ترکیب و ترتیب واژگان عوض نمی‌شد.

خیلی نادرند مواردی که شاعر از این خصیصه تخطی کرده است و آن‌ها را هم باید گذاشت به حساب جوانی و کم‌حوصلگی‌اش... که البته دومی چندان قابل چشم‌پوشی نیز نیست!

پیاده‌روها را دست [به] دست هم دادیم

چقدر زوج شدیم و چقدر ساده شدیم

ـ شاعرانگی متکی بر زبان و ظرافت‌های آن: شعر فرجی غالباً شعر تصویرمداری نیست؛ هرچند هرگاه به سمت تصویرسازی می‌رود، اوج‌های خوبی را تجربه می‌کند. شاعر بیشتر به تداعی‌های زبانی، پژواک‌های ذهنی واژگان و هم‌نشینی شورمند کلمات علاقه‌مند است و دوست دارد با بهره‌گیری از طنزی خفیف این‌همه را در کنار هم بنشاند و لذت را به مخاطب منتقل کند:

«افسانه»گویی نو، فقط کم دارد این عشق

مجنون «نظامی» داشت، من «نیما» ندارم

یا

من شاعرم چه سود که «سعدی» نمی‌شوم

من «مهدی»ام، دریغ که موعود نیستم

یا

بلا همیشه که بد نیست، راستی دیدی

تو آن بلای قشنگی که آمدی به سرم

البته چنان‌که گفته شد غزل‌های او فارغ از تصویر نیست و حتی در برخی از آثار غلبه تصویرپردازی بر حرکت‌های زبانی دیده می‌شود:

باد راهی شده تا عطر تنت را ببرد

آب جاری شده عکس بدنت را ببرد...

...شعر پوشیده‌ای و دکمه به دکمه، شاعر

می‌کَنَد قافیه پیرهنت را ببرد

شانه کن، این‌همه در طاقت یک آینه نیست

شانه‌اش بار پریشان شدنت را ببرد

بی‌شک کم‌تصویریِ شعر، نکته خطرناکی است. چراکه تکیه صرف بر مقوله زبان و ارجاعات زبانی می‌تواند خوانش‌های مکرر شعر را از لذت اولیه خالی کند. بنابراین می‌شود به شاعر توصیه کرد که بر چگالی تصاویر کاشفانه‌اش ـ مانند همین مثال فوق و نیز مثال‌هایی که در بخش دوم این مقال خواهد آمد ـ بیافزاید تا شعر او ظرفیت بیشتری برای خوانش‌های مکرر بیابد.

استقلال نسبی ابیات: می‌گویند غزل امروز دارای محور عمودی است. از سوی دیگر باز عده‌ای می گویند که این بدان معناست که ابیات غزل امروز موقوف‌المعانی‌اند و دیگر یک بیت، از لحاظ معنا و حتی ساختار، خودبسنده نیست. نگارنده بر آن است که گزاره اول گزاره درستی است اما گزاره دوم، الزاماً نه! نمی‌شود گفت که این یک قانون بی‌گفتگوست و هرکه به سراغ گزاره اول می‌رود لاجرم از گزاره دوم سر در می‌آورد. وحدت موضوعی و مضمونی و حال و هوا در گستره ابیات و نیز تبدیل تصاویر هر بیت به تصویر بیت بعد، با استقلال نسبی و خودبسندگی تک‌تک ابیات، الزاماً تضاد ندارد. شاید بتوان گفت که تنها در غزل روایی است که تا حد زیادی این استقلال مختل می‌شود. و مگر تنها شیوه برای حفظ ساختار عمودی غزل، روایت است؟!

در کلیت شعر فرجی روایت ـ به معنای یک داستان شامل پرسوناژها و تعلیق و... ـ چندان به کار گرفته نمی‌شود هرچند در مجموعه آثارش مواردی از این نوع شعر روایی وجود دارد. مثل غزل 42 (کاشان صدها سال بعد از این...) و غزل 43 (فال‌گیری به من گفت...) که اتفاقاً نمونه‌های خوبی هم هستند. اما چنان‌که گفته شود معمولاً روایت‌های شاعر داستانی نیستند، بلکه بیشتر روایت یک حس و حال شاعرانه‌اند که بیت به بیت پرداخت شده، جریان یافته و به وحدت کلی می‌رسد. در عین حال بسیاری از ابیات به تنهایی قابلیت بازخوانی و حتی کارایی دارد:

این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند

غم نداریم، بزرگ است خدای خودمان...

دیگران هرچه که گفتند بگویند، بیا

خودمان شعر بخوانیم برای خودمان

یا

تو قمصری، رختت جشنواره گل‌هاست

به دامن تو قسم می‌خورند باغچه‌ها

ـ عاشقانگی ملموس: فرجی یک عاشقانه‌سراست. هرچند شعر آیینی دارد، شعر اجتماعی هم، شعر دفاع مقدس هم و.... انصافاً شعرهای خوبی هم در این مقولات دارد؛ اما ذهنیت تغزلی شاعر چیزی نیست که قابل کتمان باشد.

نکته جالب در عاشقانه‌های فرجی، کم بودن توصیف و فراوانی گفتگوست. البته این یک امر نسبی است اما به طور معمول در کار بیشتر غزل‌سرایان ـ و حتی عاشقانه‌سرایان، در هر قالبی ـ توصیف زیبایی‌های معشوق یا حال و هوای عشق و رابطه عاشقانه ارجحیت دارد؛ اما در کارهای فرجی، هرچند نمونه‌هایی در این شیوه وجود دارد ـ که در مثال‌هایی که تاکنون زده‌ام قابل بررسی است ـ اما غلبه با غزل‌هایی است که خطابی‌اند و به یک سخن گفتن عاشقانه با معشوق بیشتر شباهت دارند. حرف‌هایی خودمانی و سرشار از عاطفه و البته معمولاً برخاسته از اندیشه و تحلیلی عاشقانه که گاه بر سبیل مهر و محبت است و گاه بر طریق گلایه و حتی عتاب:

من و تو با همه شهر تفاوت داریم

دیگران را نگذاریم به جای خودمان

یا

از همان روز دست و پا می زد که برای خودش کسی بشود

تو دلیلی شدی که بعد از آن مثل یک آدم حسابی شد

ـ کارکرد موسیقی: موسیقی در شعر فرجی عنصر مهم و حساب‌شده‌ای است. او علاوه بر این‌که از موسیقی وزن در خدمت درون‌مایه استفاده می‌کند، به شدت به استفاده از موسیقی کناری علاقه‌مند است و از واژآرایی‌ها و نیز تسکین‌ها و اختیارات وزنی، نه فقط به شکل یک تفنن، که برای خلق موقعیت استفاده می‌کند. یکی از بهترین نمونه‌های واژآرایی او در غزل‌مثنوی درخشانی است که در قسمت دوم مقاله به آن خواهم پرداخت. اما در اختیارات وزنی می‌شود به این بیت اشاره کرد:

بهار آمد، ماندم، پرنده‌ها رفتند

پرنده‌ها که بیایند راهی سفرم

به‌راحتی می‌شد نوشت «بهار آمد و ماندم، پرنده‌ها رفتند» اما شاعر با این مکث موسیقایی و استفاده از اختیار شاعری‌اش، «ماندن» را در موسیقی روان شعرش اجرا می‌کند.

چنان‌که گفته شد در کارنامه شعری فرجی چند شعر ویژه وجود دارد که علاوه بر اجرای اوج‌مند همه خصوصیات فوق، دارای مؤلفه دیگری ـ پررنگ‌تر از همیشه ـ هستند: جنون‌مندی شاعرانه. این جنون‌مندی حاصل جوشش بی کم و کاست شعر از درون شاعر است و قابلیت شبیه‌سازی ندارد. هارمونی اجزای شعر تنها در چنین جوششی به اوج می‌رسد چراکه هیچ کوششی توان ایجاد این هارمونی همه‌جانبه را ندارد. با هم نگاهی کوتاه به این چند شعر می اندازیم:

غزل‌مثنوی «ای چشم تو دشتی پر آهوی رمیده»:

این غزل‌مثنوی سراسر جنون و شیدایی است. چنین شعری را نمی‌شود به اختیار نوشت. باید مثل آبشار بر سرت آوار شود:

ای چشم تو دشتی پر آهوی رمیده

انگار که طوفان غزل بر تو وزیده

دریاچه موسیقی امواج رهایی

با قافیه دسته قوهای پریده...

شعر طولانی است و پر از لحظات اوج که شرح یک‌یک‌شان نه ضرورتی دارد و نه در حوصله این مقال است. تنها در همین بیت دوم به یک نکته اشاره می‌کنم و می‌گذرم: در همان برخورد اول موسیقی جان مخاطب را می‌نوازد. موسیقیی که برخاسته از وزن طرب‌ناک شعر و نیز توالی هوشمندانه هجاهاست: تکرار متوالی هجای کشیده «آ» رهایی و پرواز را تداعی می‌کندنکته بعدی غوغای حروف «ق» در مصراع دوم است که هر‌چند دو تا بیشتر نیستند اما جایگاه‌شان در بیت و به‌خصوص امتدادشان در دو مصوت بلند که در پی‌شان آمده، کل مصراع را تحت‌ تأثیر قرار داده است و صدای قوها را تداعی می‌کند.. مطلب بعدی توالی این کلمات است: «دریاچه»، «موسیقی»، «قو»!...کم مانده شاعر یک «چایکوفسکی» هم برایمان بیاورد تا حجت تمام شود!  بی‌شک این درخشش‌ها و تداعی‌ها برساخته ذهن خودآگاه شاعر نیست. این هارمونی تنها می‌تواند زاییده ناخودآگاهی باشد که در عین آشفتگی کاملاً نظام‌مند است و در یک روند خودکار زنجیره تداعی‌ها را شکل می‌دهد. شک ندارم که شاعر قصدی برای همه این پردازش‌ها به شکل آگاهانه نداشته، که اگر داشت این بنا از هم می‌پاشید و اتفاقاً اصالت این بنا و پابرجایی‌اش به خاطر همان ناخودآگاهی است. اما مخاطب با کمی دقت می‌تواند دلیل چفت بودن این کلمات را با هم دریابد و به زیبایی ببیند که واژگان، نه فقط در این بیت که به عنوان شاهد مثال آمد که در تمامی شعر، همدیگر را در آغوش می‌کشند و با موسیقی شعر می‌رقصند تا آنجا که:

برگرد غزل، تا که گلم بشکفد از گل

لا حول و ولا قوه الا بتغزل

و شاعر درست می‌گوید! برای سرایشی این‌چنین، جز به حول و قوه «تغزل» و عشق نمی‌توان امید داشت.

دو غزل قهوه‌خانه 1 و 2: گفتیم که شعر فرجی چندان با روایت داستانی آمیخته نیست اما این دو غزل و تا حدودی دو غزل بعد، روایتی پنهان را تصویر می‌کنند. در قهوه‌خانه 1 و 2، راوی رند یک‌لاقبایی است که سری گرم دارد و لاف می‌زند! در قهوه‌خانه 1 از طریق مونولوگ او در می‌یابیم که به قهوه‌خانه وارد شده است و به اصطلاح کافه را به هم می‌ریزد!... ابتدا دستور اخراج همه را می‌دهد، بعد همه را به چای و قلیان مهمان می‌کند [کنایه از تملک مادی]، بعد می‌خواهد که تمثالش را بر در و دیوار قهوه‌خانه بزنند [کنایه از تملک معنوی] و در نهایت دستورات این‌چنینی می‌دهد:

هی، قهوه‌چی! ستاره به قلیان من بریز

جای ذغال روشنش از آفتاب کن...

...از خون آهوان بده اکنون که تشنه‌ام

ماهیچه فرشته برایم کباب کن

یک استفاده شاعرانه از صنعت لف و نشر:

از نشئه خلسه‌ای بده، از سکر جرعه‌ای

افیون و می بیار، بساز و خراب کن

رند یک‌لاقبای ما، اما، آشکارا هیچ ندارد که کفاف این خاصه‌خرجی‌ها را بدهد پس اسباب خنده همه می‌شود و...

نکته مهم در این شعر استفاده درست از موسیقی درونی و بیرونی است. آنجا که رند در حال لاف زدن است، تعدد فعل‌های امر چشم‌گیر است که این نکته علاوه بر موسیقی بریده‌بریده‌ای که زاییده هیجان است، ایجاد لحنی دستوری می‌کند که مناسب شرایط روایت است. در عین حال موسیقی وزن شعر نیز قابلیت این گویش حماسی را ـ به واسطه تعدد هجاهای کشیده‌اش ـ دارد.

در غزل قهوه‌خانه 2 همان رند، دیگرشبی به قهوه‌خانه باز می‌گردد؛ اما او را به دلیل تجربه قبلی، اصولاً به داخل راه نمی‌دهند!...این شعر به شدت یادآور شعر زمستان اخوان و به خصوص این فراز است:

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می‌گویی که بی‌گه شد، سحر شد، بامداد آمد

موسیقی این شعر بر خلاف شعر قبل حماسی و پرتپش نیست بلکه با یک موسیقی نرم‌تر، بیشتر آشتی‌جویانه و خواهش‌مدارانه است هرچند خاکسارانه نیست و راوی رند بیشتر قصد چرب‌زبانی دارد: قهوه‌خانه»های فرجی محملی است برای بیان درون‌های ناآرامی که جامعه چندان پذیرای‌شان نیست. انسان‌های متفاوتی که اطرافیان به درک درستی از ماهیت‌شان نرسیده‌اند. بدیهی است که مستی حکایت انگور و شراب و خم نیست، حکایت جنون شورمندانه‌ای است که در قهوه‌خانه دنیا به دیوانگی تعبیر می‌شود و اسباب ریشخند مشتری‌های آن است. جالب اینجاست که این انسان متفاوت، قصد در آمیختن با ساکنان قهوه‌خانه را دارد، در حالی‌که شاید چندان نیازی به آنها ندارد. اگر سخن از مست شدن و لب تر کردن است که «من سرم داغ است و...»! پس حکایت او برای آمیختن با دیگران برای سرشار شدن خودش نیست، او می‌خواهد این مستی را به دیگران هم بدهد. از همان شراب که می‌گوید از اوج قله های بلند تاک آورده است؛ اما کسی نمی‌بیندش!... همان را که در دلش قل می‌زند... اما در این قهوه‌خانه بی‌پیر، تنها به چیزهای دیدنی و ملموس باور دارند و جواب همه این حرفها قهقهه است. گذشته از این مسائل که مربوط به اندیشگی اثر است، در نحوه پیشبرد روایت نیز این دو اثر قابل تأملند. روایت هر دو شعر تنها بر اساس مونولوگ راوی شکل می‌گیرد. ما عکس‌العمل‌های سایر کاراکترها ـ قهوه‌چی و مشتری‌ها ـ را تنها از طریق همین مونولوگ درمی‌یابیم. مثل یک مکالمه تلفنی که تنها صدای یک‌سوی ارتباط شنیده می‌شود. از سوی دیگر هر دو اثر ماهیتی سینمایی هم دارد. می‌شود مثل یک فیلمنامه کل روند شعر را لااقل به شکل ذهنی دکوپاژ کرد؛ بدون این‌که از کلمات مختص فیلمنامه ـ که این روزها خیلی هم مد هستند! ـ در شعر استفاده شود. به همین دلیل است که هردوِ این غزل‌ها را باید با صدای بلند خواند و حتی در دکلمه اجرای دراماتیک کرد. چون در غیر این صورت لذت‌های زیادی از دست می رود. میخانه 1 و 2: این دو غزل با غزل‌های پیش‌گفته، قرابت‌هایی دارند، اما مستی و شور در آن‌ها بر روایت غلبه دارد. در حقیقت اینجا روایتی داستانی به شکل دو غزل پیشین وجود ندارد، اما انگار همان رند یک‌لاقبا، راوی این دو غزل نیز هست و حال و احوال مستی میخانه درون خویش را، بی‌خیال قهوه‌خانه دنیا باز می‌سراید. در میخانه 1، موسیقی به شدت طرب‌انگیز است. اینجا حکایت شب مستی است و شور و عشق و جوانی. پس موسیقی بزمی و وزن ریتمیک و واژگان در سماعند:

انداختی از سکه بازار پری‌ها را

بشمار وقتی می‌پرانی مشتری‌ها را

دامن طلای در تلاطم! این‌همه دل را

در سادگی هم می‌بری، وا کن زری‌ها را

چنان‌که می‌بیند شروع این مستی از عشق است. رند ما عاشقی است که سر بر آستان معشوق دارد و این‌همه مستی حاصل ساقی بودن اوست. او همان پری اساطیری ـ بخوانید آنیمای ناخودآگاه ـ است که همه شاعران برای او سروده‌اند:

مقصود شو دیوان به دیوان انوری‌ها را

از گور برخیزان؛ به صف کن عنصری‌ها را

شاعرانی که این بار بی مزد و منت شعر می‌سرایند، حتی اگر انوری و عنصری باشند:

بی‌سکه هم‌سازند و هم‌راهند و هم‌سفره

معشوق‌بازی و شکار و می‌خوری‌ها را

و از اینجاست که مستی دامان شاعر ـ راوی را می‌گیرد و موسیقی متلاطم می‌شود. نکته اینجاست که این موسیقی متلاطم به واسطه مکث‌ها و هجاهای کشیده و نیز قوافی درونی و تکرارهایش، لحنی مستانه و کش‌دار را نیز اجرا می‌کند:

می، می بیاور، هی بیاور، کی سرم داغی

ساقی! عطش دارم رها کن مشتری‌ها را...

موسیقی غوغا می‌کند در این بند. انبوهی از قوافی درونی که به درستی انتخاب شده‌اند و هر یک ضرورت معنایی دارند، در کنار فصاحت درخشان ابیات، فضایی رنگارنگ را خلق کرده است. موسیقی شعر کش‌دار و افتان و خیزان است و با حال و هوای مضمون همراهی دارد. طنز و وارونه‌نمایی مصراع دوم جالب‌توجه است. شعر متفاوت از شعر قبل با همین سادگی‌اش ادامه می‌یابد و قرار نیست تصویرهای کاشفانه درخشان ببینیم. تنها همان مستی و راستی و لکنت کلمات:

من توام وقتی تو من هستی، چه فرقی می‌کند

این‌چنین گم می‌شود گاهی مسیر خانه‌ها

روز و شب مال تمام مردم دنیا، ولی

ساعتی از گرگ و میشش مال ما دیوانه‌ها

در واقع تفاوت این دو سروده با خمریه‌های ادبیات کلاسیک در یک نکته مهم است: اندیشگی عاشقانه و جداافتادگی. دکتر شریعتی می‌گوید: تنهایی زاییده عشق است و بیگانگی (1)؛ و با این وصف دو غزل قهوه‌خانه 1 و 2 راوی تنهاییی هستند که زاییده عشق میخانه 1 و بیگانگی میخانه 2 است. اصراری ندارم که تأویلات عرفانی یا حتی اجتماعی از این غزل‌ها داشته باشیم، و اصولاً شعر یعنی همین‌که به تاویل تن بدهد اما در عین حال از ابهام و رنگارنگی خویش دست بر ندارد؛ اما گمان دارم که فارغ از همه زیبایی‌های حسی این شعرها، می‌شود در مورد درون‌مایه آن‌ها دقیق شد و نگاهی سهل‌انگارانه بر آن‌ها نداشت.

سخن آخر آن‌که مهدی فرجی به خوبی بر پیشینه ادبیات کلاسیک تکیه داده است و به افق پیش‌رو نگاه می‌کند. به ویژه ارادت او به سعدی در جای‌جای شعرش و در لحنی که برگزیده، انکارناپذیر است. این پشتوانه در کنار نوع نگاه لذت‌مدارانه فرجی به شعر، که هم به التذاذ درونی خود و هم به لذت ادبی مخاطب در روند سرایش و خوانش می‌اندیشد، و نیز اتخاذ شیوه مناسب برای نیل به این هدف، به همراه اهمیت دادن افزون‌تر به تصویر به موازات توجه به ظرافت‌های زبانی، می‌تواند غزل‌هایی درخشان‌تر از این را نیز برای او به ارمغان آورد.

چند شعر از مهدی فرجی

باد راهی شده تا عطر تنت را ببرد

آب جاری شده عکس بدنت را ببرد

دشت همواره بهاری و زمستان عاجز

که ببارد به تو ، رنگ چمنت را ببرد

می شد ای کاش که پیکی بفرستی ، به بهشت

قدر یک آه شمیم دهنت را ببرد

شاعری آمده تا اوج تو را فتح کند

نادری آمده هند بدنت را ببرد

شعر پوشیده ای و دکمه به دکمه شاعر

می کند قافیه ی پیرهنت را ببرد

شانه کن ! این همه درطاقت یک آینه نیست

شانه اش بار پریشان شدنت را ببرد .

***

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟ **

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟ 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟ 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟ 

 

 

معرفی وبلاگ  :  هزار اسم قلم خورده  ( وبلاگ شخصی مهدی فرجی)

http://mfaraji.persianblog.ir/

.اخبار ادبی :

                    سومین کنگره بین المللی شعر تقریب با حضور شاعرانی از کشورهای ایران ‘ افغانستان‘ عراق ‘ مصر ‘ ساحل عاج ‘ بورکینافاسو ‘ تونس ‘ مصر و تاجیکستان  در روزهای بیست و بیست و یکم بهمن ماه در استان بوشهر برگزار گردید و در میان 1246 اثر ارسالی شعر اصغر عظیمی مهر از کرمانشاه مقام نخست را به دست آورد. هیئت داوران هیچ یک از آثار را شایسته کسب عنوان دوم ندانست و شعر وحید طلعت از آذربایجانغربی رتبه سوم را به دست آورد.

به همت حوزه هنری کرمانشاه در مراسمی از هنرماندان و شعرای پیشکسوت استان تقدری و در حاشیه آن هدایای نفرات برتر  شرکت کننده در کنگره شعر استانی عصر سوره  انقلاب  در حوزه های مختلف اهدا گردید.

ششمین جشنواره بین المللی شعر فجر در استان کرمانشاه افتتاح گردید در این همایش شعرای استانهای همدان ‘ لرستان ‘ ایلام ‘ کردستان و کرمانشاه شعرخوانی کردند. از نکات مثبت این برنامه تقدیر از برخی چهره های ادبی استان بود. هرچند جای خالی شاعران جوان و نامدار کرمانشاه در برنامه به شدت احساس میگردید به نحوی که مدعوین دیگر استانها از نبودن برخی شعرای کرمانشاهی از جمله بابک دولتی ‘ امین شیرزادی ‘ پیمان سلیمانی ‘ ایلشن جلاسی ‘ فرشاد فرصت صفایی و ... در برنامه اصلی به شدت شگفت زده شده بودند. جالب اینکه در  این برنامه که با رویکرد تمرکز زدایی در کرمانشاه برگزار گردیده بود فرصت شعرخوانی شاعران تهرانی بیشتر از استانهای میزبان بود !!!!!

با شاعران جهان : اوسیپ امیلویچ ماندلشتام

 نخستین فرزند امیل ماندلشتام و فلورا وربلوسکایا بود. در سال ۱۹۰۶ و در سن ۱۵ سالگی وی شروع به سرودن نخستین اشعار خود کرد و در ژانویه ۱۹۰۷ نخستین شعرش را در مجله دبیرستان چاپ نمود. افکار انقلابی که از همین زمان در وی شدت گرفته بود اسباب نگرانی والدینش را فراهم کرد تا او را برای ادامه تحصیل به دانشگاه سوربن در پاریس بفرستند. هرچند که او بیش از یک سال در پاریس نماند و در سپتامبر ۱۹۰۸ به پترزبورگ بازگشت. آشنایی وی با اشعار شاعران فرانسوی همچون فرانسوا رولاند و ورلن و بورلاند از همین سالهاست. وی در سال ۱۹۱۰ دو نیمسال تحصیلی را در هایدلبرگ به آموختن ادبیات کهن فرانسوی گذراند و در سال ۱۹۱۱ در دانشگاه سلطنتی پترزبورگ در رشته زبان شناسی رومانیایی مشغول به تحصیل گردید که البته هیچگاه فارغ التحصیل نشد. وی که از ۱۹۰۹ چاپ اشعار خود در نشریات را با چاپ شعری در نشریه آپولون شروع کرده بود، در این سالها نیز اشعارش را در مجلات مختلف روسی به چاپ می‌رساند. در همین سال وی با آنا آخماتوا آشنا شد که در زندگی ادبی او برای همیشه حضور و تأثیر داشت. او و ماندلشتام به همراه نیکلای استپانوویچ گومیلیوف سه تن یارانی بودند که تمام عمر در کنار یکدیگر ماندند.در ۱۹۱۳ وی مجموعه شعری به نام سنگ به چاپ رساند که در عرض دو سال مجدداً تجدید چاپ شد. با اعلام جنگ روسیه به آلمان در ۱۹۱۴ وی نیز به زادگاهش ورشو رفت و مدتی بعنوان پزشکیار مشغول به کار شد. تا سال ۱۹۲۰ وی شعرهای متعددی با مضامین مختلف سرود و در این سال با گروهی از کمونیستهای مخفی شده ارتباط برقرار نمود که به دو نوبت دستگیری او (یک بار در فئودوسیا و بار دیگر در باتوم) منجر گردید. در پانزدهم اکتبر ۱۹۲۱ وی به عضویت اتحادیه نویسندگان روس در گرجستان در آمده و تبدیل به یکی از اعضای فعال آن گردید. یک سال بعد و در اوایل مارس ۱۹۲۲ او با دختری به نام نادژدا یا کولونا خازنیا که از دو سال قبل دوست وی بود ازدواج کرد و در همین سال دو مجموعه شعر طبیعت واژه‌ها و تریستان را منتشر کرد. در ۱۹۲۴ وی در مجلس ترحیم لنین با بوریس پاسترناک آشنا شد که این دوستی تا مدتها ادامه یافت و بر او و آثارش تاثیر نهاد. در این سالها وی در ترجمه و معرفی آثار برخی نویسندگان بزرگ دنیا همچون ویکتور هوگو و والتر اسکات و... فعال بود و همچنین با نشریاتی همچون ایزوستیا و مجله آموزش کمونیستی همکاری داشت.در ششم مه ۱۹۳۴ وی از پس یک درگیری با آلکسی تولستوی به وی سیلی زد و چند روز بعد به جرم همکاری با کمونیست‌ها به زندان لوبیانکا افتاد که در آنجا با زدن رگ دست خویش اقدام به خودکشی ناموفق کرد. وی پس از بازجویی و محاکمه و پس از چند اقدام به خودکشی نافرجام دیگر، برای سه سال به چردین تبعید گردید که نهایتاً محل تبعید او به انتخاب خودش به ورونش تغییر یافت. علیرغم ابتلا به بیماری روانی شدید، وی کار سرودن اشعار و ترجمه آثار ادبی نویسندگان برجسته جهان را ادامه داد. هرچند که فقر مالی و وضعیت نامساعد جسمی و روانی او را در تبعیدگاه ورونش بسیار آزار می‌داد. در سال ۱۹۳۷ وی علیرغم مخالفت مقامات روس سفرهایی به مسکو و لنینگراد کرده و ضمن شرکت در مجامع ادبی مختلف برای رفع مشکلات مالی و بیماری‌های خود تلاش کرد که البته چندان موفق نبود.از ژانویه ۱۹۳۸ اتحادیه نویسندگان پرداخت مقرری را برای او تصویب کرد اما ماندلشتام به دلیل شدت گرفتن بیماری افسردگی نیاز به کمک مالی بیش‌تری داشت. در دوم ماه مه همین سال پلیس امنیتی در ساماتیخا باز هم ماندلشتام را دستگیر کرد و کمیسیون ویژه امنیتی او را به جرم فعالیتهای ضد انقلابی به پنج سال زندان تأدیبی با اعمال شاقه محکوم کرد و وی در دوازدهم اکتبر به اردوگاه توریا راشکا انتقال یافت. هرچند اقامت وی در این اردوگاه چندان به طول نینجامید و وی سرانجام در ۲۷ دسامبر ۱۹۳۸ بر اثر بیماری عروق و ایست قلبی از دنیا رفت.

چند شعر از او :

1

قرن من، هیولای من، که می‌تواند خیره شود در مردمک چشمانت
و با خونش جوش بزند مهره‌های پشت این دو قرن را؟
خون ـ این معمار فواره می‌زند
از گلوی هر چه زمینی،
مهره‌های بین دو کتف در آستانه‌ی روز نو می‌لرزد.
هر جنبنده‌ای تا زنده است
ناچار مهره‌هایش را به پشت می‌کشد
اما این موج به ستون فقراتی پنهان گرم کار خویش است.
قرن زمین نوزاد
به غنصروف نرم کودکی می‌ماند
باز سر زمین را
چون بره ای برای قربانی آورده‌اند.
برای نجات این قرن از اسارت،
برای شروع جهانی نو
باید چون فلوتی به هم بچسبانیم
زانویی روزهای پر گره را.
موج را در گهواره‌ی اندوه بشری
می‌جنباند این قرن
و افعی در میان علف‌‌ها
به آهنگ توازن عالی این قرن نفس می‌کشد،
گرچه شکوفه‌ها باز خواهند شکفت
و جوانه‌های سبز باز جوانه خواهند زد
ولی مهره‌های پشتت شکسته است
ای قرن زیبای بینوایم!

و با تبسمی بی معنی
به پس پشت به رد پنجه‌هایت می‌نگری، بی‌رحم و ضعیف
چون هیولایی، که روزگارانی قوی بوده است
خون ـ این معمار فواره می‌زند
از گلوی هر چه زمینی،
چون ماهی داغی به ساحل
شتک می‌زند غضروف گرم دریا.
و از آشیان بلند پرنده
از توده‌ی لاجوردین نمناک
بی‌اعتنایی می‌ریزد، می‌ریزد
بر زخم مرگبارت.

2

به شهر خویش بازگشتم ؛ آشنا برایم چون اشک،
چون رگ و غده‌های متورم کودکی.
بازگشته‌ای این جا، پس به یک‌باره سرکش
روغن چراغ‌های رودخانه‌ی لنینگراد را.
دریاب بی‌درنگ روز کوتاه دسامبر را
که قطران شوم با زرده می‌آمیزد.
پترزبورگ! هنوز پذیرای مرگ نیستم
مهلت ده، شماره تلفن‌های مرا داری.
پترزبورگ! آدرس مکانی را
که بتوانم سراغ از صدای مردگان گیرم، دارم.
من بر پلکان سیاه می‌زیم، در این معبد
ناقوسی انگار از بن کنده به من می‌کوبد.
سراسر شب،حلقه‌های زنجیر در مدام می‌لرزند
بس که چشم به راه میهمانان عزیزی‌ام.

3

بستاییم برادران، گرگ و میش آزادی را ـ
این سال عظیم تاریکی را.
در آبهای سوزان نیمه شب
جنگل مخوفی از تله و دام رها شده است.
ای خورشید، این داور، این خلق
تو بر این سال‌های تار چیره خواهی شد!
بستاییم این‌‌بار گران را
که رهبر خلق با چشمی گریان به دوش گرفته است.
بستاییم قدرت این بار سیاه را
فشار تحمل ناکردنی‌اش را
ما پرستوها را
به سپاهیان جنگی پیوستیم ـ
که خورشید را نمی‌‌توان دید اکنون ـ ور نه طبیعت
همه در زمزمه و جنبش و زندگی است.
در میان تارهای این تاریکی غلیظ
خورشید را نمی‌توان دید و زمین معلق است.
باشد، دوباره می‌آزماییم: چرخش خشک
این چرخ بزرگ و بی‌قواره را.
زمین معلق است. دل به دریا زنید، دلاوران،
چون اژدری که اقیانوس‌ها را می‌شکافد،
هماره حتی در سوز سرمای لته یادمان خواهد بود
که زمین نزد ما به ده آسمان می‌ارزد.

* با شاعران کهن (مولانا سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی ازشاعران استاد قرن هفتم و هشتم هجری است  درباره زندگانی و تاریخ تولد و وفات او هیچ اطلاعی در دست نیست و هیچکدام از نویسندگان و تذکره نویسان نامی از او در اثار خود نیاورده اند

چنان که از تنها اثر او -دیوان اشعارش- بر می آید وی در شهر کوچک - اقسرا -  در جنوب شرقی  دریاچه  - توزگول -  ترکیه به سر می برده است

مسکن من ملک روم مرکز محنت          اقسرا شهر و خانه دار هوان بود

اما از انجا که اصل و منشا وی از - فرغانه -  در ماوراءالنهر بوده به - سیف فرغانی -  اشتهار داشته و خود در اشعارش سیف فرغانی -  و - سیف -  تخلص کرده است

سیف فرغانی مانند بسیاری از مشایخ عهد خود که ایران را که به سبب هجوم و ازار مغول و تاتار ترکمی گفته ودر کشورهای همسایه گرد می امده اند از زادگاه خود در تاریخ نا معلومی به اسیای صغیر رفته و همان جا مانده و در گذشته است

علت گمنام ماندن این صوفی زاهد و متقی ان است که وی پس از ایران و اقامت دربلاد روم  دیگر به وطن باز نگشته و درست در ایامی در گذشته است که اسیای صغیر زیر سیطره ایلخانان و بیداد مغولان ارتبات چندانی با بلاد ایران نداشته است

از اشعار سیف چنین بر می اید که وی چند گاهی در خطه تبریز بوده و در انجا  دل در گرو پسری خسرو نام داشته  واز او در یکی از غزلهایش یاد کرده است

ای که نام اشنوده باشی خسرو پرویز را          رو سفر کن تا ببینی خسرو تبریز را

سیف فرغانی مدام از فتنه حسنش بود          منتظر همچو شهیدان روز رستاخیز را

گویا توقف و اقامت وی در تبریز بر سر راه مهاجرت  او از مشرق ایران به اسیای صغیر وقوع یافته بود و بعید نیست که مکا تبه وی با سعدی و اشنایی او با همام تبریزی در همین مدت امکان یافته باشد0

از مجموع اطلاعاتی که درباره سیف فرغانی داریم چنین بر می اید که عمرش نسبتا طولانی بوده و گویا به هنگام وفات بین هشتاد و نود سالگی بوده است و احتمالا مرگش بین سالهای 705 تا 749 هجری اتفاق افتاده است

تنها اثر باز مانده از سیف فرغانی دیوان اوست که مجموعه ایست از قصیده و غزل و رباعی که شماره ابیات ان تخمینا از یازده هزار بیت در می گذرد

شیوه سخن سیف به شدت تحت تاثیر سبک سخنوران خراسان است0 یکی از وجوه اهمیت سیف فرغانی ان است که در ضمن نصایح و مواعظ عالی خود بسیار به انتقاد از اوضاع نا گوار جامعه - بویژه روم - در عهد خود می پردازد 0 وی در بیان نقائص و معایب طبقات فاسد پهلوانی است بی باک و دلاور وی بزرگترین شاعر عهد خود است که به چنین نقدهای صریح بسیار جدی مبادرت کرده است بعضی از اشعار او در حوزه شعرهای اجتماعی یاداور قصاید سنایی و ناصر خسرو است هر چند که انسجام و  استحکام  اشعار انها را ندارد 0

 

سبک شعری :

موضوع قصیده‌های سیف فرغانی که معرّف مهارت او در سخن پارسی‌است، غالباً حمد خدا، نعت پیامبر اسلام و وعظ و اندرز و تحقیق و انتقاد از نابه‌سامانی‌های زمان و نیز در استقبال و جواب‌گویی به استادان مقدّم بر خود چون رودکی و خاقانی و کمال‌الدّین اسمعیل و سعدی و همام تبریزی‌است؛ خود سیف نیز اعتقاد داشت که شاعر استاد کسی‌است که بتواند از عهدهٔ نظیرگویی شاعران پیش از خود برآید. سیف تنها یک بار به مدح شاهان پرداخت و آن قصیده‌ای در ستایش غازان‌خان، ایلخان مغول بود که به اسلام گروید و این آیین را در قلمرو ایلخانی گسترش داد. وی در قالب‌های قصیده، قطعه، رباعی و غزل، شعر سروده است ؛ در قصیده‌های خود ردیف‌های دشوار را برمی‌گزید و در ترکیبات و مفردات از وارد کردن آثار لهجهٔ محلّی ابا نداشت .

وی در سخن از سبک خراسانی در قرن ششم هجری متأثر بود و به همین دلیل بود که وی را به سرزمین فرغانه و ولایت سمرقند منتسب می‌داشتند. کلام او ساده و روان است، و در آن واژه‌های عربی کم به کار رفته است- هر چند گاه ترکیب‌های عربی را با ترکیب‌های فارسی در بعضی از شعرهای خود درهم آمیخته، و گاه نیز حتی یک مصراع را تماماً عربی آورده‌است. مانند «روی از خلق بگردان که حق در اینست که توکلّت علی الله اینست

 

           

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوِم محنت از پی آن تا کند خراب

بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایّام ناگهان

برباغ و بوستان شمانیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

برحلق و بردهانِ شمانیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان دربقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غُرّش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غُبارش فرونشست

گرد سُم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع ها بکُشت

هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مُفتخر به طالعِ مسعود خویشتن

تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شماناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

بعداز دوروزاز آن شمانیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمّل سپر کنیم

تا سختیِ کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدّتی

این گُل،ز گُلستان شما نیز بگذرد

آبیست ایستاده دراین خانه مال وجاه

این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپُرده به چوپان گرگ طبع

این گُرگیِ شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حُکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خواهم که به نیکی دُعای سیف

یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

 

 



23 بهمن 1390 2179 0

شهر دارد کم کم از ...

 

 

حومه کم کم از حضور خانه ها پر می شود

شهر دارد کم کم از بیگانه ها پر می شود

رفته رفته از مسافرهایِ بی قصد سفر

ازدحام خلوت پایانه ها پر می شود

عده ای در انتظارند اینکه روزی باز هم

کوچه های شهر از میخانه ها پر می شود !

نیم هر اسطوره ای اغراق راوی بوده است

گوش تاریخ آخر از افسانه ها پر می شود

چشم های هاج و واج و بهت های بی دلیل !

شهر کم کم دارد از دیوانه ها پر می شود !

 

 



15 بهمن 1390 948 0

شق القمر که معجزه ای نیست !!!

 

شق القمر که معجزه ای نیست !!!

 

از روی توست ؛ ماه اگر این سان منوّر است

از عِطر نام توست ؛ اگر گلْ معطّر است

آن چهره ی مشعشع و آن دیده ی پر آب

شأن نزول سوره ی والشّمس و کوثر است

جنّ و پری سپاه سلیمان اگر شدند

روح الامین به بیت تو هر آن مسخّر است

بال و پر فرشته ی آمین به راه توست

امر محال اگر تو بخواهی میسّر است

از لطف لایزال تو هر ناتوان اگر -

دستی به دامنت برساند توانگر است

همواره مزد را به تکاپو نمی دهند

از سفره ی عطای تو رزقم مقرّر است

در چشم طفل ‘ عکس بُوَد جذْبه ی کتاب

حتی بدون عکس ‘ کتابت مصوّر است

 

دارد به سمت نام تو نزدیک می شود

آغاز هر اذان اگر " الله اکبر " است!

کردی قیام و دور قیامت گذشت و رفت!

ما منتظر نشسته که کی وقت محشر است !!؟؟

نامت دوبار در صلوات آمد و مدام

از هر زبان که می شنوم نامکرّر است

حرفی تفاوت صلوات و صلو'ة نیست !

اجر صلو'ة با صلواتت برابر است

کی می شود که در غزلی جا دهم تو را ؟!

مدحت نیازمند غزلهای دیگر است

 

هر شعرِ از تو گفته اگر مُصحَفی شود

این انحصار معجزه ها منتفی شود

خَلق تو راز فلسفه ی کائنات بود

پس منطقی ست شعرم اگر فلسفی شود

 

اینکه تویی تبلورِ معیارْ در خلوص

اجماع ِ بی گمان عموم است با خصوص

با آنکه بی نیازی از اثبات ‘ در پی ات -

آیات آمدند به تکرار در نصوص

با تو مدینه قبله ی حاجات دیگری ست

نهج الفصاحه جلوه ی آیات دیگری ست *

بی معرفت به حقّ تو هرکس که زنده است

حین حیات ‘ نوعی از اموات دیگری ست!

در فرضی از مغالطه رد کرده خویش را

هرکس به جز تو در پی اثبات دیگریست!

کم می شود تواتُرِ اقوالِ بی سند

وقتی که مبتنی به روایات دیگری ست

تأخیر در عبادت و تکیه به قولِ غیر

در کثرتِ معاشرت آفات دیگری ست

گاهی تنفر از سکنات کسی دگر

شرم از صفات ماست که در ذات دیگریست!

بت ها شکسته اند ولی این جهان چرا

همچون گذشته گستره ی لات دیگری ست؟!

این قوم ‘ سر به راه به فرمان نمی شوند

موسی به طور در پی تورات دیگری ست

نامت مبارک است ولی گوش ما چرا

وقت اذان به جانب اصوات دیگری ست ؟

دنیا منظم است ولی در نماز تو

ترتیب دیگری ست ‘ موالات دیگری ست !

 

در چشم اهل دل به یقین هر مصیبتی

فرصت برای حال و مناجات دیگری ست

در وصف تو اگر که غزل ‘ چون قصیده شد

بی شک نیازمند به ابیات دیگری ست

 

پیغمبران قبل تو هریک جدا جدا

آورده اند نام تو را در کتابها

در آبْ نوح گفت و در آتش خلیل گفت!

موسی به کوه طور و مسیحا به جلجتا *

 

خورشید بی تو مشعل خوف و هلاک شد

اول به کوه زد‘ پس از آن در مغاک شد

از نیمه ی ربیع ِ نخستین دو شب گذشت*

ذکر فرشتگان همه " روحی فداک " شد

کس انتظار معجزه از سنگها نداشت

تا اینکه سنگ در قدمت تابناک شد

از جلوه ی تو بود تب بت پرستی اش !

مشرک اگر که مرتکب اشتراک شد!

آورده اند کافرِ در حالِ احتضار

بر لب دوبار نام تو آورد و پاک شد!

 

شق القمر که معجزه ای نیست ! چونکه ماه -

روی تو را که دید ؛ خودش سینه چاک شد !

 

دلداده ی تو هر که شود ‘ ترک سر کند

حال و هوای غیرِ تو از سر به در کند

چون گوش روزه دار به الله اکبر است *

چشمی که خواست سیر تو را یک نظر کند

تعیین نرخ ‘ تابع تصمیم تاجر است

هرکس که از تو چشم بپوشد ضرر کند

این شعر از قوالب رایج عبور کرد

شاعر نخواست وصف تو را مختصر کند

 

 

دلداده ای که گاه به دلدار سر زند

خوشباوری ست اینکه به او یار سر زند

در پاسخ تمام سؤالات ‘ نام تو –

از ماورای پرده ی اسرار زند

رزق کسی به اذن تو فرّاخ چون شود-

باید به مردمان گرفتار سر زند

میگردد از تصدّق تو عاقبت به خیر

وقت سلامت آنکه به بیمار سر زند

این ماجرای بعثت و غار حرا چه بود ؟!

کس دیده قرص ماه که از غار سر زند ؟!

ماه چهارده شبه را دیده ! منطقی ست –

دیوانه گاه اگر که به دیوار سر زند !

 

بود از نخست شیوه ی میخانه ها غلط !

باید که ضرب در دو شود جام هفت خط !

از این چهارده که گذشتی به جام خویش

تصویر " لا الهَ " ببینی فقط فقط

 

نامت حقیقتی ست که در آن مَجاز نیست

چشمی که باز نیست به روی تو ‘ باز نیست!

سالک بدون عشق تو در مسلک سلوک

دیوانه هم اگر بشود  عشقباز نیست

رسوای عشق از همه با آبروتر است

سرّی که پیش خلق عیان گشته ‘ راز نیست

وقتی که روبروی بتان ایستاده ای

فرصت برای موعظه و احتراز نیست

 

هرکس که در تو غرق شود ملتفت شود

بعد از نشیب مرحله ای جز فراز نیست

سوز و گداز سیرت دلدادگان توست

چیزی به غیر صورتِ راز و نیاز نیست

جز این که کاتب نَفَََس وحی بوده ام

من را به شاعران دگر امتیاز نیست

ازسِدرِ منتهی چه کسی جز تو رد شده ست ؟

آنجا برای وحی   تردّد مُجاز نیست!

هرجاکه نام توست حریمی الهی است

پس مسجدالحرام فقط در حجاز نیست!

نام تو در اذان دل ما را مدینه بُرد

گاهی حضور قلب شروط نماز نیست!

 

هرکس که دل سپرده به تو ‘ دین سپرده است

زخم روان خویش  ‘ به تسکین سپرده است

آسوده گشته است خداوند تا از آن –

بالا عنان عرش به پایین سپرده است!

می خواست تا که زنده بماند به این دلیل-

قلب کتاب خویش به یاسین سپرده است

بی تو کسی که دم زند از حق ‘ حضانتِ -

ایتام را به دست مساکین سپرده است!

 

دنیا بدون نام تو رنجی عمیق داشت

تا بودی از بهشت نشانی دقیق داشت

در شعله های خشم نمی سوخت جنگلی

دریا اگر که کار به کار حریق داشت

گفتی که داغدار نشد آنکه خاتمی -

در دستِ راست کرد و نگینی عقیق داشت

- انگشتر نشان تو و نقش آن چه بود ؟!

مولا پس از تو چند رفیق شفیق داشت ؟ -

جز تو که داشته ست ؟! "علی" درسپاه خویش !

- جنگاوری سترگ که قلبی رقیق داشت -

دل وقتی از خدا بشود پُر کجای آن

چیزی کم از قداست بیت عتیق داشت؟

 

*

 

تکلیف اگر چه وقت مصیبت صبوری است

گاهی نشان اوج وفا ‘ اشک دوری است

چشمی که بسته شد به جمال و خصال تو

در او سیه دلی به موازات کوری است

 

آبی شفادهنده چو اشک زلال نیست

شیرینی فراق تو کم از وصال نیست

طالب اگر چه مفتی و علامه هم شود

بی معرفت به حقّ تو اهل کمال نیست

بی حرمتی کسی به حریمت اگر کند

چشمش به اهل خانه ی خود هم حلال نیست

هر سیرتی نکوست به صورت اثر کند

زیبایی جمال ‘  جدا از خصال نیست

هرکس که دیده روی تو وابروی تو را

دیگر نیازمند به بدر و هلال نیست

والاتر است آنکه غلام تو مانده است !

بر پشت بام کعبه کسی جز بِلال نیست!

هنگام غیظ اگر صلواتی دهد کسی

چیزی به قدر خشم سریع الزوال نیست

لب از سخن اگر که ببندیم ؛ در سکوت –

اسرارِ حکمتی ست که در قیل و قال نیست

دنیا پُر از خداست و دیگر تفاوتی

مابین شرق و غرب و جنوب و شمال نیست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • «جلجتا» تپه ای در بیرون شهر قدیمی بیت المقدس است که مسیح را در آن جا به صلیب کشیدند
  • هفدهم ربیع الاول تاریخ میلاد مبارک حضرت رسول است.
  • علّت نام گذاری نهج الفصاحه به خاطر حدیث پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ است که فرموده اند: «انا افصح العرب» من فصیح ترین فرد عرب هستم.
  • سدره المنتهی : درخت کُنار است بر فلک هفتم که منتهای اعمال مردم و نهایت رسیدن علم خلق و منتهای رسیدن جبرئیل علیه السلام است و هیچکس از آن نگذشته مگر پیغمبر (ص )
  • امام رضا(ع) از پدرانش نقل می کند که رسول خدا (ص) فرمود:انگشتر عقیق به دست کنید مادامی که در دست دارید به شما اندوهی نخواهد رسید.(مکارم الاخلاق ص87)
  • روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام انگشتری داد و به او فرمود:« بر روی آن بنویس " محمد بن عبدالله " علی علیه السلام انگشتر را گرفت و به انگشترساز سپرد.
    اما انگشترساز به اشتباه نوشت: "محمد رسول الله "
    وقتی انگشتر را نزد امیرالمؤمنین برد، امام به انگشتر نگاهی کرد و فرمود: من نگفته بودم که روی آن چنین بنویسی . او گفت: اشتباه کردم.
    امام انگشتر را نزد پیامبر برد و ماجرا را تعریف کرد. پیامبر انگشتر را گرفت و به آن نگریست و فرمود:« ای علی، من محمد بن عبدالله هستم و من محمد رسول الله هستم.» (یعنی اشکالی ندارد )
    آنگاه انگشتر را به دست کرد. صبح روز بعد، پیامبر دید زیر جمله « محمد رسول الله » نوشته شده است:"  علی ولی الله "
    حیرت کرد اما لحظه‌ای نگذشت که جبرئیل نازل شد و به پیامبر فرمود: "تو آنچه را اراده کردی نوشتی، ما نیز آنچه را اراده کردیم نوشتیم"

 

 

 



01 بهمن 1390 1979 0

همین

 

 

در سر غیر از نقشه ی تسلیم نبود

فرقی بین امید با بیم نبود

ما جمله مبارزان بی باک ولی -

چیزی که بخاطرش بجنگیم ‘ نبود

 

 



19 دی 1390 846 0

این زمستان مرا به کجا می برد ؟!

به مهربانی های بی پیرایه ی بانوی شعرهای زیتونی - سیده زبیده حسینی - و دیوارهای مه آلوده ی شهرش و تولدی که بنا به روایتی ست!

 

×××××

 

" برف"

           یعنی

               اولین رنگی که به دنیا آمد سفید بود

 

" پلک "

          یعنی خوابها لباس نمی پوشند

           

" باد "

           وسوسه ی رفتن است

 

                         

بار اولی که دیدمت

            قیمت هر بشکه نفت دریای شمال

                                              از قرار

                                                تنها 26 دلار بود

 

بار اولی که دیدمت

               داروخانه ها

                   هنوز بدون نسخه هم

                            قرص خواب می فروختند

 

بار اولی که دیدمت

        قرآن با بقیه کتابها فرق داشت

                           و کار تفنگ

                                تنها شلیک تیرهای هوایی

                                  در جشن های عروسی ایل بود

 

                    بار اولی که دیدمت

                                    شاعر نبودم !

 

کم کم عادت می کنی

         به نبودن ِ مردی

                که در فرودگاه

                با خودش حرف می زند

                             - مقصد که تو باشی

                                    خلبانها خون به پا می کنند-

        

 

در هیاهوی ثانیه های بی ساعت

          من و سایه ام صدایت می زنیم

                              با دهانی پر از خون

                     تو چشم در چشم نمی شنوی!!!

                               شبیه گروه همخوانان ناشنوا

 

خواب

      خواهر مرگ است

             دایره  المعارف عزراییل

                              تنها یک کلمه دارد

 

      عادت می کنی کم کم

                 به انقلاب ِ بدون من !

 

       حالا می توانم به تو فکر کنم

                              بی آنکه بغض کنم

                                           یا عصبانی شوم

 

بویت را روی پوستم جا گذاشته ای

                      از خواب که بیدار می شوم

                                                  بالشم

                                        ادامه ی خوابهایم را می بیند

بهشت ِ بدون تو

                 دوزخ بی گناهان است

و برف ‘ پلک باد

            -  آخرین رنگی که از دنیا می رود -

                    

            این زمستان مرا به کجا می برد ؟!؟!

 

 



01 دی 1390 801 0

ناله های جبرییل

ناله های جبرییل !!!

---------------------------

 

قلبی که هرزه است گرفتار دوست نیست

چشم پلید ‘ لایق دیدار دوست نیست

هرکس که از تمامی خود ساده نگذرد

ناقابل است و درخور بازار دوست نیست

هر کس شبانه از صف یاران گریخته ست

چون روز روشن است که او یار دوست نیست

آیین عشق ‹‹ سر به بدن داشتن ›› نبود

سرتا جدا نگشته سزاوار دوست نیست

***

با خون به روی خاک کسی شعر تر نوشت

تاریخ ‘ این حماسه به خون جگر نوشت

***

دشتی ست پرسوال و کس اهل جواب نیست

بیداری سبک به عمیقی خواب نیست !

تنها همین که روبرویت ایستاده اند

بدتر از این عذاب ‘ شدیدالعقاب نیست!

گاهی رسیدگی به گناهان آدمی

دیگر نیازمند به یوم الحساب نیست

از کربلا چه چیز به ما یاد داده اند ؟!

غیر از همین که تشنه زیاد است و آب نیست

***

بیهوده نیست پشت زمین و زمان خم است

بی گریه نگذرید که ماه محرم است

***

دل در میان خون جگر غوطه می خورد

در خون ‘ نگاه اهل نظر غوطه می خورد

بند از زره گشوده شده! وقت ضربت است!

در خون کلاهخود و سپر غوطه می خورد!

جایی که پیکر پسری در میان خون

در پیش چشمهای پدر غوطه می خورد

 

پیکی سری بریده به همراه می برد

یک شهر در میان خبر غوطه می خورد

***

هر کس جز اهل درد نباشد کجا رود ؟!

دیوانه دوره گرد نباشد کجا رود ؟!

***

در زندگی کسی که بُوَد بیقرار او

در حشر هم قرار بگیرد کنار او

چشم دلش به راز جهان باز می شود

مالد کسی که چشم به خاک مزار او

این پرده های فاصله گر در میان نبود

یک عمر بود کعبه یقین پرده دار او

هر جا که دیدی آب گل آلود گشته است

سرچشمه های رود شده سوگوار او

در روز حشر وارد آتش نمی شود

در زندگی کسی که بُوَد داغدار او

***

این داغ سینه سوز که ارزانی من است

واضح ترین نشان مسلمانی من است

***

از ارث سال‘ ماه محرم به ما رسید

پایان شوم تلخترین ماجرا رسید

باد- از سفیر سیلی دستی که سالها

پیش از مدینه آمد و تا کربلا رسید -

اصحاب کهف را به صلا می دهد ندا :

وقت قیام و وعده ی آن اقتدا رسید!

هرکس گریخته ست پس از ما نبوده است

از ما جدا نگشت کسی که به ما رسید!

***

ساقی ما تویی! تو بگو! جام ما کجاست؟

موعود ما کجاست؟ دلارام ما کجاست؟

شب های قدر خامه تقدیر دست کیست؟

آغاز ما کجا و سرانجام ما کجاست؟

اذن جلوس اگر به سلیمان نمی دهد

هنگام مرگ ‘ فرصت فرجام ما کجاست؟

ما از خواص مورد لطف تو نیستیم!

در بارگاه عام بگو نام ما کجاست ؟

در کربلا که کعبه ی نزدیک شهر ماست

‹‹ سعی›› از کجا و موضع ‹‹ احرام ›› ما کجاست؟

‹‹ رمی›› از کجا کنیم ؟ چه ‹‹ قربانی ›› ات کنیم ؟

جای ‹‹وقوف›› و ‹‹ هروله ی گام›› ما کجاست؟

***

در زیر بار درد کمر خم نمیکنیم !

فهمیده تازیانه که سر خم نمیکنیم!

***

غیر از تو نیست هیچکس ارباب یا حسین!

ماهی که دارد این همه بی تاب یا حسین!

سیلاب میرسید ولی در مسیر آن

سر برنداشت هیچکس از خواب یا حسین!

بی درد گشته اند و کسی اهل درد نیست

راهی دراز هست و کسی رهنورد نیست

در گوش سنگ هیچ صدایی نمی رسد

رشد گیاه هرز به جایی نمی رسد!

بعد از تو یا حسین کسی یار ما نشد!

پیری اگر که بود ‘ علمدار ما نشد !

 

هرکس رسیده خواسته تفصیلمان کند!

اصحاب فیل یا که ابابیلمان کند!

ما از صفوف تفرقه برگشته ایم تا

حبل المتین نام تو یک ایلمان کند!

چشم انتظار ماه محرم شدیم تا

بلکه دو روز مرگ تو تعطیلمان کند!

***

چون سنگِ پایِ چادرِ اتراق مانده ایم

مثل شراره در دل چخماق مانده ایم!

 

***

کف کرده بود از تف گرما دهان اسب

دستی نبود تا که بگیرد عنان اسب

تیری نشسته بر سر کتفی شکسته بود

خاری شکسته بر کف پایی نشسته بود

.

.

.

عمرش به روی دوش عمو و پدر گذشت

دوران خاکبازی او زودتر گذشت

- جایی که سنگ از جگرش آه می کشید -

دستی سه ساله روی زمین ماه می کشید :

گفتی دعا به دست خدا میرسد پدر!

پایان این سفر به کجا میرسد پدر؟!

با اشک و آه مساله ای حل نمی شود

خونمردگی که مرهم تاول نمی شود

زنجیر و تازیانه و زخم است و ساربان

یک لحظه در مسیر معطل نمی شود

 

تاریک گشته بی تو زمین و زمان ما

بر باد فتنه رفته ببین دودمان ما

تاریکی شب است ولی گم نمی شویم

زنجیر گشته است به هم کاروان ما

 

بعد از تو مرگ موجب آرامش من است

گیسوی خاک خورده ی من بالش من است

 

چیزی نمانده مرگ جوان ‘ پیرمان کند

از جانِ در نَبُرده ی خود سیرمان کند

آن دست هم که نامه ی بیعت نوشته بود

از آستین درآمده زنجیرمان کند

شکر خدا کنیم که نگذاشت ساربان

خواب میان راه زمینگیرمان کند !!!

تنها در این مسیر همین مانده بود که

هر کفرزاده آید و تکفیرمان کند

***

این ها نشانه های خدا از تو خواستند

در پای کعبه قبله نما از تو خواستند

از‹‹ نوح›› و ‹‹ عقد›› و ‹‹ هدی›› ‘ تواشیح ساختند*

از خاکهای بتکده تسبیح ساختند

پاسخ به هیچگونه صدایی نمی دهند

حتی به دست کور عصایی نمی دهند

 

وقت جهاد صحبتِ از خواب میکنند

وقت نماز پشت به محراب می کنند

جای حدیث قدسی و قرآن و اهل بیت

در گفته استناد به اصحاب میکنند

 

جز با سر بریده تکلم نمی کنند !

حتی به شیرخواره ترحم نمی کنند

 

بعد از نماز ظهر تو دیگر کسی نگفت

جایی که آب هست تیمم نمی کنند!

 

تنها خدا علیم بر این ضالمین نبود

چیزی به غیر مار در این آستین نبود

با خود گمان کنند تو را کشته اند ! آه

قومی به ساده لوحی شان در زمین نبود

 

قلب سلیم اهل کرم را شکسته اند

بال کبوتران حرم را شکسته اند

***

 

در موج خون خود دَم یاهو گرفته است

پهنایِ پشتِ دست به ابرو گرفته است

خم گشته است قامت ماهی که دست را -

گاهی به پشت و گاه به پهلو گرفته است :

 

دل خوش نمی کنیم به آنان که قلبشان

عمریست با عدوات ما خو گرفته است

بیهوده نیست بی برکت گشته شهرشان

از اهل این دیار خدا رو گرفته است

 

در موج فتنه خون سفیران چه می کند

روزی ببین که آه اسیران چه می کند!!

***

بازار شام ؛ فوج خریدار آمده !

هرکس که بوده عاطل و بیکار آمده !

از طفل های خسته به آوردگاه شام

یک لشگرِ بدونِ علمدار آمده

یوسف به شوق بردن خورشید روی نی

با هرچه مصر داشت به بازار آمده

از خاک تا به نیزه و از تشت تا تنور

حالا درون جعبه دربار آمده

با چوب میزنند به لبهای خشک او !!!

ای روزه دار ! موقع افطار آمده !

***

انگشتری زدست درآور که سمت تو

 خنجر به دست قافله سالار آمده !

گودال قتلگاه تو کوهی بلند شد

ترجیع بند زخم ‘ تنت بند بند شد

از سوز آه خیمه به یکباره سوخته ست

بر گریه علی دل گهواره سوخته ست

 

گهواره خالی است که بی تاب مانده است !

چشمان باز کیست! چنین خواب مانده است !!

قلاب گیر کرده به حلقوم کوچکی

حالا فقط کشیدن قلاب مانده است

عباس کیست؟! او که چنین حسرت لبش -

تا روز حشر بر جگر آب مانده است!

می پیچد از فراق به خود تا ابد فرات

بر سطح رود ‘ پیچش گرداب مانده است

              باران گرفت!

                                   نیزه و

      شمشیر و

                     تیر و

                                   سنگ!!!

 باران تمام ! نوبت سیلاب مانده است !

افتاده روی خاک همه ! منتها هنوز-

جولان اسب بر تن اصحاب مانده است

مأموریت تمام شد! اما نه! صبر کن!

کارِ بریدنِ سرِ ارباب مانده است !!!

 

تصویر دست و پا زدن ذبح شد تمام!

تصویر دست شستن قصاب مانده است!

این دشت مثل مسجد ویرانه شد ولی

گودال قتلگاه چو محراب مانده است

از تو زیاد گفته ام اما هنوز هم

فرصت برای یک غزل ناب مانده است :

 

 

 

نازل نگشته است چنین آیتی شگفت

کس با خدا نکرده چنین بیعتی شگفت

ای چشم تو چراغ خداوند ! یا حسین!

چون تو ندیده چشم کسی آیتی شگفت

تو آمدی و پلک جهنم به خواب رفت

دیگر خدا نکرده چنین خلقتی شگفت

چندین هزار نامه برایت نوشته اند

از کس نکرده اند چنین دعوتی شگفت!

مابین خانه ی پدر و مادرت غریب!

چشمی ندیده است چنین غربتی شگفت

این کربلا کجاست ؟!!! که حتی بهشت نیز -

در خود ندیده است چنین تربتی شگفت!

لبیک شیرخواره به " هل من معین ... " تو

بین دو کس نبوده چنین صحبتی شگفت

قرآن به خون نوشتنِ بر بوم آسمان

دستی نداشته ست چنین غیرتی شگفت

بی یار و بی سوار و علمدار و نیزه دار

سمت سپاه آمده با هیبتی شگفت!

هرگز به هیچ جنگ نیفتاده هیچ گاه

از زین به روی خاک چنین قامتی شگفت

‹‹ صبرا علی قضائک....›› از صبر کس مَلَک -

هرگز نکرده است چنین حیرتی شگفت

- سرها در اهتزاز - یقین هیچ لشگری

هرگز نداشته ست چنین رایتی شگفت

سلطان عرش و پیرهن تکه تکه ای!!!

شاهی به تن نکرده چنین خلعتی شگفت

در درسهای مدرسه جایی نداشت هیچ !

تاریخ اگر نداشت چنین قسمتی شگفت

حجت تمام گشت اگر در غدیر خم !

حالا تمامتر شده با حجتی شگفت!

پهلو دریده ‘ دست بریده ‘ بدون سر

کس با خدا نکرده چنین بیعتی شگفت

***

 

این دشت سوخته ست ! ز سوز و گداز تو

این خاک خون گرفته شده جانماز تو

بر خشکی لب تو فقط چشم دوختیم

دقت نکرده ایم به راز و نیاز تو

محراب اگر که پشت به دیوار کرده است

آغوش وا نموده به سمت نماز تو!

پایین نخواهد آمد از آماج آسمان

تا روز حشر پرچم در اهتزاز تو

***

خونت دچار آفت ناباوری نشد !

رنجی مدوّن است که گردآوری نشد !

***

شرح تو نیست قصه و افسانه یا حسین!

رفتی ز شهر خویش غریبانه یا حسین!

این بار از آسمان نه ! که از لای تشت خون

تابیده است ماه به ویرانه یا حسین!

ژولیده موست دختر تو ؛ گیر می کند

در موی چرب و سوخته هر شانه یا حسین!

گر قطعه قطعه پیکر ما را جدا کنند

پا پس نمیکشیم از این خانه یا حسین!

همراه آن سوار بیا گاه و بگذر از -

شهری که دارد این همه دیوانه یا حسین!

***

در روزهای سخت فراموشمان نکن !

با داغ خود خوشیم ! تو خاموشمان نکن !

 



16 آذر 1390 1513 0

آآآآآآآآآآآآآه

1

 

آمده ام

            به شهری که تو نیستی

                           در اتاق مسافرخانه ای

                                 که چمدانم را باز که می کنم

                                       پیراهنم به صورتم سیلی میزند

                                                   که عطر تنت را به همراه نیاورده ام

 

هر روز تکه ای از خیالت را می خورم

                                       تا شعرهایم زنده بمانند

 

-        تو گوزنی زردی

                              با شاخهایی از ابر

                                          عطر نافت از خوشه های انگور بیرون میزند

                             من پلنگی از نور

                                   با پنجه هایی از اسفنج

                                               که نقاهت زخم آهوها را لیس می زند

 

سر بر سینه ی بی پوستم بگذار

         مویرگهایم شقیقه ی طلایی ات را خونی می کند

          

       من تنها درختی هستم

                       که میوه اش را در درونش می پرورد

                      قلب من پرتقالی ست از خون

                         صورتم زرد است اگر

                                   هموطن رنگ پریده ی ماهم

                                                                 که موشکها

                                                             از کنار گوشش گذشته اند !

 

 

 

 

2

زمستان فصلی بزرگ است

                از پاییز تا بهار طول می کشد

                                   و تمام برفها در آن جا می شوند

- دهان تو کوچک است-

 

ما یاد گرفته ایم

      درهای خانه هایمان را

                    به گونه ای بسازیم

                               که در زمان جنگ

                            با آن زخمی ها را جابجا کنیم

در سرزمینهای دور

              زمین به گونه ای می گردد

                   که سوسکها با غلتاندن سرگین

                                       مشق آفرینش می کنند

                                  حلزونها پیامبران سنگ اند

                                           و خروس ها پادشاهانی بدگمان

                             که در زمان خواب هم تاج از سر بر نمی دارند

 

  در سرزمینهای دور

               بادها برای وزیدن

                         به پوتین نیازی ندارند

                                  و سیم های خاردار

                           سینه های نسیم را نمی خراشند

 

در سرزمینهای دور

مردها دروغگوهای خوبی نیستند

 

-        دهان تو کوچک است

                                زندانهای بزرگ

                                              درهایی کوچک دارند -

 



01 آذر 1390 917 0

ترجمه شاعرانه ای از فرازهایی از دعای عرفه

ترجمه ای شاعرانه از فرازهایی از دعای عرفه

 

 

سپاس و حمد خدا را که تیر ِ تیز قضایش

چنان دقیق که هرگز کسی ندیده خطایش

جهان جهنم و دل آهنی ست بی تو خدایا

زمین به قدر تَهِ سوزنی ست بی تو خدایا

به محض اینکه بخوانم بدون ناز می آیی

من از تو فاصله می گیرم و تو باز می آیی!

اگر چه بنده عاصی و روسیاه تو هستم

من ِ جنون زده بی تاب روی ماه تو هستم

چگونه خوار شوم تا که تکیه گاه منی تو؟!

همان که پرده کشیده ست بر گناه منی تو

مرا به هیچ کسی غیر خویش وا نگذاری

دل سیاه مرا نیز بی شفا نگذاری

که در تمام زمین یک گناهکار نباشد

اگر به عفو تو عاصی امیدوار نباشد

زمان توبه گر از اشک تر شدیم خدایا

تو عفو کردی و گستاخ تر شدیم خدایا

تو عفو کردی و برگشتم از مسیر تباهی

نمانده است در این کوله بار غیرِ گناهی

که پیش چشم تو بسته ست راه های گناهم

تمامی بدنم شد گواه های گناهم

شهود: گوش و دو چشم و زبان و دست و دو پایم

نمانده راه فراری به غیر توبه برایم

چه نسبتی ست میان گناه و ساده دلی را

چه کرده زلزله دیوارهای کاهگلی را؟!

گناه بود و به ظاهر به جز صواب نکردم

دروغ مصلحت آمیز را حساب نکردم

چطور پر بزنم تا تو با پری که ندارم ؟!

چگونه آورم ایمان به باوری که ندارم ؟!

نخواه خسته دلی پشت درب بسته بماند

نخواه بال و پرم بیش از این شکسته بماند

که روی من به کسی جز خود تو باز نباشد

به جز تو سمت کسی دست من دراز نباشد

مرا به خویش تو یک لحظه بی ولی نگذاری

ولی ِ نعمت من را به جز علی (ع) نگذاری



15 آبان 1390 959 0

زود میلرزد دلم

زود میلرزد دلم! اینقدر طنازی نکن!

اینچنین با چشم معصومت هوسبازی نکن!

یک سؤال ساده پرسیدم ‘ جوابش ساده است

یا بگو "نه" یا که " آری" ‘ قصه پردازی نکن

تا برای دلبری شیرین زبانی کافی است

وقت خود را بیش از این صرف زبان بازی نکن

حاصل یک عمر در یک لحظه ویران می شود

مثل سیل سرکشی خانه براندازی نکن

راه ناهموار و پایم لنگ و اسبم خسته است

در چنین وضعی تو دیگر سنگ اندازی نکن

" جان نثاری" حالت اغراق در دلدادگی ست

بعد از این دل خوش به این آمار جانبازی نکن

کی به خدمت میگمارد عاقلی دیوانه را ؟!

این جماعت را معاف از رنج سربازی نکن



01 آبان 1390 1257 0

شعر دیگری برای امام رضا که درود خدا و من بر او باد

از عیانی عنایت عین اعیان می شود

دست خالی هر که راهی خراسان می شود

از کبوترهای دست آموز گنبد بشنوید :

خوش به حال هر که بر این سفره مهمان می شود

ارزش یک عمر دارد ساعتی در این حرم

در مصاف عشق اغلب عقل حیران می شود

اشک می ریزند بر گِرد ضریحش عاشقان

گاه حتی بی دعای نوح ؛ طوفان می شود

ارزش انگور گاهی کمتر از یاقوت نیست

ریگ در دستان او لعل بدخشان می شود

سرمه ی چشم ملائک بوده خاک پای او

صخره زیر  گام او تخت سلیمان می شود

اقتدار شاه یعنی گاه تعداد اسیر

بیشْ از گنجایشِ محدودِ زندان می شود

آنکه می گیرد شفا سمت طبیبش برنگشت!

خوش به حال آنکه دردش سخت درمان می شود

رفته رفته سخت خواهد شد دل بی مرحمت

سینه ای که دست رد خورده ست سندان می شود

بی نفس می افتم از پا در میان خوابها

هرکجا می بینم آهویی هراسان می شود

من پناه آورده ام امشب به تو ای وای من!

آهویی در خانه ی صیاد پنهان می شود



14 مهر 1390 1259 0

بیم از بیگانه دارم ...

 

ساده می گویم : یکی دارد دلم را می برد

پیش از اثبات جرائم متهم را می برد

هر چه هم عیار باشد موقع غارتگری

مطمئنم دست کم این یک قلم را می برد

این ستمکاری که من دیدم یقینا عاقبت -

آبروی مردمان محترم را می برد

اینکه ویران می شوم با رقص او بیهوده نیست

لرزه ای گاهی شکوه ارگ بم را می برد

بیم از بیگانه دارم گرچه گاهی یک نفر -

از محارم حرمت صاحب حرم را می برد

در زمان بوسه فهمیدم که حرفش منطقی ست

هرکسی گفته ست باده طعم غم را می برد

کی به خود می آیم اما من که با خود بی خودم !

او که بیخود آمده دارد خودم را می برد

 

 



03 مهر 1390 926 0
صفحه 2 از 3ابتدا   قبلی   1  [2]  3  بعدی   انتها