دفتر شعر

با هر دهه خوبند به غیر از دهه ی فجر!

در کار نجومند یقیناً دهه سازان!

استاد تمامند در این فن دهه سازان!


هرسال سی وشش دهه دارند به تقویم

در هر دهه ده روز معنون دهه سازان


فرداست که هفتاد حسینیه بسازند

با پول بلر گوشه ی لندن! دهه سازان!

 

با هر دهه خوبند به غیر از دهه ی فجر!

نفرت زچه دارند ز بهمن؟  دهه سازان


افسوس که حتی دهه ای جنگ نکردند

با داعش دد پیشه و دشمن دهه سازان


ما خود دهه داریم نه آن گونه که دارند

دهها دهه ی تفرقه افکن دهه سازان
 

ما جان به کف محسن زهرای بتولیم

ماییم نه آن جمع معین: دهه سازان


هر فاجعه در تفرقه بر گردن آنهاست

هرچند نگیرند به گردن دهه سازان


افسوس که آگاه نبودند و نگشتند

از راه علی یک سرسوزن دهه سازان


گفتیم و ندادند به حق ،تن ،دهه سازان

رسوای زمانند ولیکن دهه سازان



04 دی 1393 1924 0

يک کبوتر که فيش دستش نيست ، آمده در حرم هوا بخورد

يکي از صحن انقلاب آمد ، رفت مهمانسرا غذا بخورد
يک کبوتر که فيش دستش نيست  ، آمده در حرم هوا بخورد
 
قصر ما صحن قدس و آزادي است ، نه از اين قصرهاي درويشي!
بگذاريد هرکه مي خواهد ، فيش ها را دوتا دوتا بخورد
 
يا امام غريب! مي داني!  تو خودت مکه ي فقيراني!
فقر يعني کسي تمام عمر ، حسرت مشهد تو را بخورد
 
مرهم آورده اي، غم آورديم! يا سريع الرضا، کم آورديم!
هيچ کس نيست بين آقايان، که به جز تو به درد ما بخورد
 
بگذريم از گلايه ها ديگر، شده حالم کنار تو بهتر
بايد اين زائرت نباتش را، با کمي نيت شفا بخورد 



24 آبان 1393 3880 1

بردیم لب خشک تو را پاک ز خاطر

خود گرچه شبیهند به هم هر دو به ظاهر
با هیچ فسونی نشود شیشه، جواهر
 
ما هر دو به یک خیمه؟ چه اندیشه ی کالی!
فرق است میان من غایب، توی حاضر
 
دردا! لب ایوان تو ناپاک نشستیم
بردیم لب خشک تو را پاک ز خاطر
 
برخیز و عصایت را شمشیر کن ای عشق!
وحشت نکن از همهمه ی این همه ساحر
 
عشق است که کرده ست در این صحن تحصّن
عشق است که گشته ست در این شهر مجاور
 
با عشق میسر بشود هرچه محال است
با عشق محال است که بی کس شوی آخر
 
ظاهر چو شود عشق، مقابل بنشیند
با اصغر شش ماهه، حبیب بن مظاهر
 
دردا! لب ایوان تو ناپاک نشستیم
بردیم لب خشک تو را پاک ز خاطر


10 آبان 1393 1538 0

خوبا! تمام حرف همین است: ما بدیم

آنجا ضریح، پنجره ای رو به اولیاست
آنجا رواق، پاتوقِ گهگاهِ انبیاست
 
شمس الشموسِ گوشه ی چشمت که می دمد
خورشید و ماه، پت پتِ شمعی است؛ بی ضیاست
 
آنجا که «راه » می رسد و باز  می رود
یک جاده ی دو بانده که تا عرشِ کبریاست
 
حتی فرشته ها به ترافیک می خورند
از بس شلوغ می شود، از بس برو بیاست
 
پهن است سفره ای به درازای آسمان
اما غذا نه این عدس و ماش و لوبیاست
 
حاتم اگر که کشک بسابد، عجیب نیست
قربان سفره ات؛ خودمانی است، بی ریاست
 
جان ها گرسنه اند... چه فرق اینکه دست ها
کوتاه یا بلند، سفید است یا سیاست؟
 
ما فکر می کنیم که در آستان تو
توفیر بین قالی کرمان و بوریاست
 
خوبا! تمام حرف همین است: ما بدیم 
دلخوش که توی تعزیه ها حرف اشقیاست
 
آنها که دست کم، همه یک رنگ و واضحند
ما چند رنگ و روییم؛ آیین مان ریاست
 
تسبیح و مهر و اشک و زیارت برایمان
ماشین حساب و متر و ترازو و گونیاست
 
غافل از اینکه باران، شاگردِ دست توست
غافل که خاکِ پای تو استادِ کیمیاست
 
 دوریم و دست مان به ضریح تو متصل،
سیریم و عادت لب مان، ذکرِ «ساقیا»ست
 
 
ها... راستی... بلیت، غذا، جا  گران شده
آقا ! زیارت تو مگر حجّ اغنیاست ؟!
 
 
آری، غزل بلند شد؛ اصلاً غزال شد
شاعر نوشت: « ضامن آهو » و لال شد


13 شهریور 1393 1993 1

یقین دارم!


توی شناسنامه ام
دین دارم
ایمان موروثی
گاهی مزاحم است
یقین دارم!

 

 



30 مرداد 1393 2239 0

وليکن دست کاري توي خير و شر نمي کردم


بدون قل هوَ اللّهي شبم را سر نمي کردم
به جز قرآن و جدول ضرب را از بر نمي کردم

چه حکم مطلقي در خاک و خون خاندانم بود؟
که بي اذن پدر هرگز لبم را تر نمي کردم

اگر در کودکي شاعر نبودم خوش زبان بودم
که از پر حرفي ام گوش فلک را کر نمي کردم

سرانگشتي نهايت مي رساندم تا کليدِ برق
وليکن دست کاري توي خير و شر نمي کردم

بزرگم مثل اين پرسش: چرا در کودکي هايم
خدا را خوب مي ديدم ولي باور نمي کردم؟



25 مرداد 1393 1568 0

شب عاشوراست..

شب عاشوراست
چراغ های شهر را خاموش کنید
بگذارید
آن ها که می خواهند کنار دریا بروند
بروند


19 مرداد 1393 3210 0

در افتاده ي چاه خويشم، دريغا


به بشکوهيِ گريه باور ندارم
ولي غير از اين، راه ديگر ندارم


دريغ است پرونده ي قلب سنگم
اگرچه به جز رود در سر ندارم


نمي رويد از پشت بامم گياهي
دري هم به باغي معطر ندارم


در افتاده ي چاه خويشم، دريغا
که حتي چو يوسف برادر ندارم


خدايا! چنان رنجه از اهل دينم
که از کفر، تدبير بهتر ندارم


گر اين ناکسان پشت و شمشير حق اند،
چو خنجر به جز فتنه در سر ندارم


ملامت مکن حال بيچارگان را
گر از آستان تو سر بر ندارم

 



19 تیر 1393 1560 0

سرها برای هرچه به غیر از خدا خم است

 

گفتم: دلم به سردی غم های عالم است
گفتی: بخند مسأله جدی تر از غم است
 
در احترام پیچ و خم کوچه های شهر
سرها برای هرچه به غیر از خدا خم است
 
ساقی! کجاست باده؟ که در دست عاشقان
نوشابه های بحث برانگیز زمزم است
 
گرمای عشق نیست، که این بوسه های داغ
تعبیر تازه از اثرات جهنم است
 
دارم نمی رسم به خودم - قصه را ببند-
وقتی کلاغ، پاک کن قتل آدم است!
 
معشوقه ها، شلوغ خیابان، هجوم گرگ
« باز این چه شورش است که در خلق عالم است»


14 تیر 1393 1959 2

چشم باز می کنیم عصر جاهلیت است

بر درخت پیر باغ سایه ی تبر شدند

برگ ها که ریختند زاغ ها خبر شدند

 

رعد، گرگ تشنه ای شد که نعره می کشید

ابرهای بی پناه باز خون جگر شدند

 

چشمه پیش چشم ایل، قطره قطره دود شد

خیمه های داغدار باز شعله ور شدند

 

آسمان سبز مُرد، هیچ اختری نماند

کاروانیان گیج، ناامیدتر شدند

 

فصل حج رسیده بود کاروان بلد نداشت

جرأت خطر نماند حاجیان حجر شدند

 

زائران، هبل هبل در طواف کعبه اند

یک تبر به دوش نیست، تیغ ها سپر شدند

 

چشم باز می کنیم عصر جاهلیت است

گورها عمودی اند، دختران پسر شدند

 



02 تیر 1393 1683 1

دور از نشاط صبح و کبوتر... ولیِّ عصر

تهران...هوای سُربی آذر... ولیِّ عصر
دور از نشاط صبح و کبوتر... ولیِّ عصر

سرسام بنزها و صدای نوارها
شب‌های بی‌چراغ و مکدّر ولیِّ عصر

خاموش در بنفش مِه و آسمان‌خراش
در برزخی سیاهْ شناور، ولیِّ عصر

پنهان در ازدحام کلاغان بی‌اثر
زیر چنارهای تناور، ولیِّ عصر

خالی از اتفاقِ رسیدن، تمام روز
تاریک، سرد، دلهره‌آور، ولیِّ عصر

با لنزهای آینه ای پرسه می‌زنند
ارواح نیمه‌جان زنان در ولیِّ عصر

مانند یک جذامی از خود بریده است
در های و هوی آهن و مرمر، ولیِّ عصر


یک روز جمعه سر زده، آقا، بیا ببین
تو نیستی چه می‌گذرد در ولیِّ عصر؟


16 اسفند 1392 1961 0

به تو فکر می کنم...

همه چیز را شست‌و‌شو دادم
از کاشی‌های آشپزخانه گرفته تا چشم‌هایم
حالا به شکل پیراهن کهنه‌ای
آویزان از بند
به چشم‌های شرقی‌ات فکر می‌کنم
به این‌که تو بیایی
آسمان آبی شود
من خودم را بردارم از روی بند
اتو بکشم و دوباره بپوشم
به عید فکر می‌کنم
و گلدان‌های خالی پر از خاک را
کنار پنجره می‌کارم
بهار از لب‌های تو شروع می‌شود
بدون تو
ماهی می‌میرد
و این سکه‌ها
برای خریدن پیراهنی نو کافی نیست
پدرم می‌گوید باید ترکم کنی
و دلتنگ نشوی برای خانه کاهگلی‌مان
پدرم وقتی این را می‌گوید
به شکل دریای طوفان زده است
من چشم‌های پدرم را دوست دارم
او هر روز چاه‌های عمیق را روشن می‌کند
و به دنبال ریشه‌ای‌ست
که در حیاط خانه‌مان سبز شود
چرا خاک چیزی فاش نمی‌کند؟
یا آسمان تو را فریاد نمی‌زند؟
بدون تو
مادرم غمگین است
و خواهر کوچک‌ام کیف‌اش را با کتاب‌های دست دوم پر می‌کند
و به مدرسه مهاجرین می‌رود
او هرگز مدادرنگی‌هایش را دوست نداشت
و از خط کشی‌های خیابان تنها عبور می‌کرد.
من برق چشم‌های خواهر کوچک‌ام را دوست دارم
برق چشم‌های “امید” برادر کوچک‌ام را دوست دارم
اما همیشه دستمالی خیس
آن‌ها را از من می‌گیرد
و من به شکل تکه پارچه‌ای
همیشه آویزان از بند
به تو فکر می‌کنم.



13 شهریور 1392 2831 0
صفحه 2 از 2ابتدا   قبلی   1  [2]  بعدی   انتها