دفتر شعر

بر دستِ ز تن جدای تو مشک گریست


در غربت نینوای تو مشک گریست
بر دستِ ز تن جدای تو مشک گریست

گر چشم تو را تیر به هم دوخت ولی
دریا دریا به جای تو مشک گریست

 



10 آبان 1393 304 0

درمانده آب بود که برخاک مانده بود

 
درمانده آب بود
درمانده آب بود که برخاک مانده بود
سقا که از وظيفه ي خود دست برنداشت
  
 


07 آبان 1393 1547 0

عشق فرمود : بیایید، اطاعت کردیم

دل سپردیم به چشم تو  و  حرکت کردیم
بعدِ یک عمر که ماندیم . . . که عادت کردیم
 
دست هامان همه خالی . . . نه ! پر از شعر و شرر
عشق فرمود : بیایید، اطاعت کردیم
 
خاک آلوده رسیدیم به آن تربت پاک
اشک آلوده ولی غسل زیارت کردیم
 
گفته بودند که آرام قدم برداریم
ما دویدیم . . . ببخشید . . . جسارت کردیم
 
ایستادیم دمی پای در « باب الرّاس »
شمر را  – بعدِ سلامی به تو –لعنت کردیم
 
سهم مان در حرمت یکسره سرگردانی
بس که با قبله ی شش گوشه ، عبادت کردیم
 
تشنه بودیم دو بیتی بنویسیم برات
از غزلباری چشمان تو حیرت کردیم
 
هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و نشد
واژه ها را به شب شعر تو دعوت کردیم
 
همه با قافیه ی عشق ، مصیبت دارند
از تو گفتیم ، اگر ذکر مصیبت کردیم
 
وقت رفتن  که حرم ماند و کبوترهایش
بی پر و بال نشستیم و حسادت کردیم
 
و سری از سر افسوس به دیوار زدیم
و نگاهی غضب آلود به ساعت کردیم
 
تا قیامت بنویسیم برای تو کم است
ما که در سایه ی آن قامت ، اقامت کردیم
 
کاش می شد که بمانیم ؛ ضریحت در دست . . .
دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم 


19 مرداد 1393 1508 1

عشق کاری دست آدم های تنها می دهد


مثل آشوبی که یک توفان به دریا می دهد
درد، گاهی شکل زیبایی به دنیا می دهد

ابرها را می برد تا سینه ی دریا ولی
حسرت یک قطره باران را به صحرا می دهد

عشق با هفتاد خوانش امتحانت می کند
سنگ هم باشی خودش را در دلت جا می دهد

یک نفر مثل تو عهدش را به آخر می برد
یک نفر در ابتدای ماجرا وا می دهد

از همان اول تو "تنها مرد میدان" بوده ای!
عشق کاری دست آدم های "تنها" می دهد

مادرت از غربت این روزها کم می کند
یک پسر مثل تو را وقتی به زهرا می دهد

می روی و اسب ها از دلهره رم می کنند
دشت امشب یک نفس بوی خدا را می دهد

آن خدایی که زمانی تشنگی را آفرید
غیرت و مردانگی را هم به سقا می دهد!



11 خرداد 1393 6775 2

و کنار درک تو کوه از کمر شکست

به گونه ی ماه
نامت زبانزد آسمان ها بود
و پیمان برادری ات
با جبل نور
چون آیه های جهاد
محکم
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و ساعتی بعد
در باران متواتر پولاد
بریده بریده
افشا شدی
و باد
تو را با مشام خیمه گاه
در میان نهاد
و انتظار در بهت کودکانه ی حرم
طولانی شد
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و کنار درک تو

کوه از کمر شکست

 



04 آذر 1392 4282 0

رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی

رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی

عبّاس من! دیدی امّا مانند خواهر ندیدی

آن صورت مهربان را، محبوب هر دو جهان را

وقتی غریبانه می رفت بی یار و یاور ندیدی

آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است

امّا در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی

حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست

یا بُهت ناباوری را در چشم مادر ندیدی

شد پیش تو ناامیدی تیر نشسته به مشکت

مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی

بر گودی سرد گودال خوب است چشمت نیفتاد

چون چشم ناباور من دستی به خنجر ندیدی

مجنونی امّا برادر مجنون تر از من کسی نیست

آخر تو بر خاک صحرا لیلای بی سر ندیدی



23 آبان 1392 2236 1

دست من باشد و راهی نشود باز کنم؟


قسمت این بود که با عشق تو پرواز کنم

و خدا خواست که بی دست و سر آغاز کنم

چشمم از عشق و خجالت زدگی پر شده بود

تیر دشمن کمکم کرد که ابراز کنم

شرم اینگونه خدا قست کافر نکند!

دست من باشد و راهی نشود باز کنم

سر و سریست میان من و مشک و سر و دست

کاش می شد که تو را با خبر از راز کنم

پاک کن چشم مرا تا که مبادا، گل من!

قامت سبز تو را سرخ برانداز کنم

دختری در دل خود گفت:«نباید پس ازین

روی زانوی کسی ناز شوم، ناز کنم»





21 آبان 1392 1262 0

علقمه بود که بالا آمد

مشک بر دوش به دریا آمد
همه گفتند که موسی آمد

نفس آخر ماهی ها بود
ناگهان بوی مسیحا آمد

از سر و روی فرات، آهسته
موج می ریخت که سقا آمد

او قسم خورده که سقا باشد
آن زمانی که به دنیا آمد

دست بر زیر سر آب نبرد
علقمه بود که بالا آمد

از کمین گذر نخلستان
با خبر بود که تنها آمد

کاش آن تیر نمی آمد، حیف
از بد حادثه امّا آمد

انکسار از همه جا می بارید
از حرم شاه حرم تا آمد

داشت آماده ی هجرت می شد
که در این فاصله زهرا آمد

از دل علقمه زیبا می رفت
مثل آن لحظه که زیبا آمد



21 آبان 1392 2235 1

فدای همت مردی که داد آخر دست

 

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست

بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است

که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

حدیث حسن تو را نور می‌برد بر دوش

شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود

وگرنه بود شما را به آب کوثر دست

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند

به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

برای آن که بیفتد به کار یار، گره

طناب شد فلک و دشت شد سراسر دست

چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست

شد اسب، کشتی و آن دشت، بحر و لنگر دست

بریده باد دو دستی که با امید امان

به روز واقعه بردارد از برادر دست

فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر

چنین معامله‌ای داده است کم‌تر دست

صنوبری تو و سروی، به دست حاجت نیست

نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست

چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد

به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست

گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک

به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست

هوای ماندن و بردن به خیمه، آب زلال

اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟

مگر نیامدن دست از خجالت بود

که تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست

به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد

شنیده بود شود بال، روز محشر، دست

حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت

و زین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟

به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول

فدای همت مردی که داد آخر دست

در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود

که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست

به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشه‌ی چشم

جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست

نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای

نه افتخار زیارت دهد مکرر دست

*

به حکم شاه دل ای خواجه! خشت جان بگذار

ز پیک یار چه سر باز می‌زنی هر دست؟

به دوست هرچه دهد، اهل دل نگیرد باز

حریف عشق چنین می‌دهد به دلبر دست

 



21 آبان 1392 2159 0

جای سقاست آب‎آور چشم

گر کشم خاک پای تو در چشم 

خاک را با نظرکند زر، چشم

گربه پای تو ریخت گوهر اشک

تحفه از این نداشت بهتر، چشم

بخت را کرد خاک بر سر، دل

 خاک را ریخت آب بر سر، چشم        

آب، کی داده خاک را بر باد

با من این کار کرد آخر چشم؟

گرچه تردامنم، امیدم هست 

نشود خشک تابه محشر، چشم

دیده و گریه، هر دو هم‎زادند 

یا بود طفل، اشک و مادر، چشم

یاد از ساقی حرم کردم 

آن به ام‎البنین وحیدر، چشم

از قد و قامتش مپرس ز من

که ندیده چو او صنوبر، چشم

تا ببیند هلال ابروی او 

گشت گردون ز ماه و اختر، چشم

گفت دل،گریه کن بر او شب و روز

گفت، چشم به خون شناور، چشم

کف آبی چو پیش لب آورد

دید در آب،عکس اصغر، چشم

کرد سوز دلش مجسم، دل

کرد چشم ترش مصور، چشم

آب بگذاشت، آبرو برداشت 

بر لبش دوخت حوض کوثر، چشم

با تن او چه شد، مپرس و مگوی 

که ندید ونداشت باور، چشم

سر،دو تا گشت و هر دو دست، جدای

مشک، بی‌آب و خشک لب، تر چشم

چشم بر راه پای جانان بود

ناگهان تیر کرد سر در چشم

آمد و شرح اشتیاق نوشت 

شد قلم، تیرخصم و دفتر، چشم

برد ایثار را به اوج کمال 

تیردشمن گرفت تا پر، چشم

بعد از آن چشم، بهر دیدن یار 

بود او رابه چشم دیگر چشم

بخت آن چشم هم چو بود به خواب

شد سر ازیر خون سر در چشم

تا به پا تا سرش بگرید خون

جوشنش گشت پای تا سر، چشم

بر زمین چون ز صدر زین افتاد

داشت بردیدن برادر چشم

رفتم از دست، پای نه به سرم 

گوشه‌ی چشمی ای به داور، چشم

تا به بالین او حسین آمد 

مهر و مه دید در برابر، چشم

سرو استاده، نخل افتاده 

به تماشا، گشوده لشکر چشم

گفت،خواندی مرا که آمده‌ام 

باز کن بر من ای برادر! چشم

درحرم روی کن که دوخته‌اند

بر رهت چند دردپرور، چشم

بر رخ طفل چشم در راهم 

طفل اشک است راهی از هر چشم

پاسخ او چه آورم بر لب 

 ننهد در میانه پا گر چشم

گویم ار نیست آب‎آور و آب 

جای سقاست آب‎آور چشم



21 آبان 1392 1255 0

نقاش چقدر آه باید بکشد...


رویش را قرص ماه باید بکشد
چشمانش را سیاه باید بکشد
نوبت به لبان خشک عباس رسید
نقاش چقدر آه باید بکشد


14 آذر 1391 2200 1

کوفه شد، علقمه شق القمری دیگر دید

مشک برداشت که سیراب کند دریا را

رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را


آب روشن شد و عکس قمر افتاد درآب

ماه می خواست که مهتاب کند دریا را


کوفه شد، علقمه شق القمری دیگر دید

ماه افتاد که محراب کند دریا را


تا خجالت بکشد،سرخ شود چهرهء آب

زخم می خورد که خوناب کند دریا را


ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس

تا در آغوش خودش خواب کند دریا را


آب مهریهء گل بود والا خورشید

در توان داشت که مرداب کند دریا را




روی دست تو ندیده است کسی دریا دل

چون خدا خواست که نایاب کند دریا را



03 آذر 1391 2316 2

قیامت، به پا می کنی؛ یا اباالفضل!

کنار دل و دست و دریا، اباالفضل!
تو را دیده ام بارها؛ یا اباالفضل!


تو، از آب، می آمدی، مشک بر دوش
و من، در تو، غرق تماشا؛ اباالفضل!


اگر دست می داد، دل می بریدم
به دست تو، از هر دو دنیا، اباالفضل!


دل ـ از کودکی ـ از فرات، آب می خورد

و تکلیف شب:" آب، بابا، اباالفضل."

تو لب تشنه پرپرشدی، شبنم اشک
به پای تو می ریزم، اما، اباالفضل!


فدک، مادری می کند کربلا را؛
غریبی، تو ـ هم ـ مثل زهرا، اباالفضل!


تو را هر که دارد، زغم، بی نیاز است
وفا ـ بعد از این ـ نیست تنها، اباالفضل!


تو با غیرت و، آب و، دست بریده
قیامت، به پا می کنی؛ یا اباالفضل!




03 آذر 1391 1569 0

چه سایه‌ ای و چه دستی! شگفت‌آور نیست؟


اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست
کسی حسینِ علی را چنین برادر نیست

حسین، پیش تو انگار در کنار علی ست
کسی چنان که تو، هرگز شبیه حیدر نیست

زلال علقمه، در حسرت تو می‌سوزد
کنار آبی و لب‌های تفته ‌ات، تر نیست

به زیر سایه ‌ی دست تو می‌نشست، حسین
چه سایه‌ ای و چه دستی! شگفت‌آور نیست؟

حدیث غیرتت آری شگفت‌آور بود
که گفته ‌است که دست تو، آب‌آور نیست؟

شکست، بعد تو پشت حسین فاطمه، آه!
حسین مانده و مقتل، علی اکبر نیست

حسین مانده و قنداقه‌ ی علی اصغر
حسین مانده و شش ماهه ‌ای که دیگر نیست

نمانده است به دست حسین از گل‌ها
گلی پس از تو، دریغا! گلی که پرپر نیست

هزار سال از آن ظهر داغ می‌گذرد
هنوز روضه‌ی جانبازیَت، مکرّر نیست

قسم به مادرت امّ‌ البنین! امامی تو
اگر چه مادر تو، دختر پیمبر نیست



03 آذر 1391 1773 0

آب از هيبت عباسى تو مى ‏لرزد

وعده ای داده ای و راهی دریا شده ای
خوش به حال لب اصغر كه تو سقا شده ‏اى

آب از هيبت عباسى تو مى‏ لرزد
بى عصا آمده‏ اى حضرت موسى شده ‏اى

به سجود آمده‏ اى يا كه عمودت زده‏ اند؟
يا خجالت زده‏ اى؟ وه كه چه زيبا شده ‏اى

يا اخا گفتى و ناگه كمرم درد گرفت
كمر خم شده را غرق تماشا شده‏ اى

منم و داغ تو و اين كمر بشكسته
تویى و ضربه‏ اى و فرق ز هم وا شده‏ اى

...
مانده‏ ام با تن پاشيده‏ ات آخر چه كنم؟
اى علمدار حرم مثل معما شده ‏اى

مادرت آمده يا مادر من آمده است؟
با چنين حال به پاى چه كسى پا شده‏ اى

تو و آن قد رشيدى كه پر از طوبى بود
در شگفتم كه در اين قبر چرا جا شده‏ اى



03 آذر 1391 1797 0

این نماز ره عشق است ز آداب تهی ست


چشمم از اشک پر و مشک من از آب تهی ست
جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهی ست

گفتم از اشک کنم آتش دل را خاموش
پر ز خوناب بُوَد چشم من، از آب تهی ست

به روی اسب قیامم، به روی خاک سجود
این نماز ره عشق است ز آداب تهی ست

جان من می بَرَد آبی که از این مشک چکد
کشتی ام غرق در آبی که ز گرداب تهی ست

هر چه بخت من سرگشته به خواب است؛ حسین!
دیده ی اصغر لب تشنه ات از خواب تهی ست

دست و مشک و علمم لازمه ی هر سقاست
دست عباس تو از این همه اسباب تهی ست

مشک هم اشک به بی دستی من می ریزد
بی سبب نیست اگر مشک من از آب تهی ست

شعر آن است "شهابا" که ز دل برخیزد
گیرم از قافیه و صنعت و القاب تهی ست


03 آذر 1391 3990 1

چشم من خورد به آبی که نصیب تو نشد


بر لب آبم و از داغ لبت می میرم
هردم از غصه ی جانسوز تو آتش گیرم

مادرم داد به من درس وفاداری را
عشق شیرین تو آمیخته شد با شیرم

بوته ی عشق تو کرده ست مرا چون زر ناب
دیگر این آتش غم ها ندهد تغییرم

اکبرت کشته شد و نوبتم آخر نرسید
سینه ام تنگ شد از بس که بُوَد تأخیرم

تا که مأمور شدم علقمه را فتح کنم
آیت قهر بیان شد زلب شمشیرم

سایه ی پرچم تو کرد سرافراز مرا
عشق تو کرد عطا دولت عالمگیرم

کربلا کعبه ی عشق است و من اندر احرام
شد در این قبله ی عشاق دو تا تقصیرم

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد
چشم من داد از آن آب روان تصویرم

باید این دیده و این دست دهم قربانی
تا که تکمیل شود حج من و تقصیرم

زین جهت دست به پای تو فشاندم بر خاک
تا کنم دیده فدا، چشم به راه تیرم

وصل شد حال قیامم ز عمودی به سجود
بی رکوع است نماز من و این تکبیرم

بدنم را به سوی خیمه ی اصغر نبرید
که خجالت زده زان تشنه لب بی شیرم

تا کند مدح ابوالفضل، امام سجاد
نارسا هست"حسان"! شعر من و تقریرم


03 آذر 1391 9509 2

دوبیتی هم دو دست از دست داده ست


.........................................
دوبیتی هم دو دست از دست داده است
دلم تنگ است یا باب الحوائج
..............................................


رها مانده است بر شن‌ها چه دستی!
جدا از پیکر سقا، چه دستی!
عموی ماه! بعد از دست‌هایت
بگیرد دست بابا را چه دستی؟


دو دست مهربان آن سپیدار
کنار رود افتادند انگار
غم آن دست‌ها را منتشر کن
دوبیتی! دست روی دست مگذار



علـــم را بـــر زمــیــــن بگـــذارم، اما...
تـــو را دســـت خـــدا بســپارم، اما...
به چشمم تیر زد آن قوم، ای عشــق!
کـــه دســـت از دیـــدنت بردارم، اما...


تو احساس مرا دریاب ای رود
لبم را تر نکن از آب ای رود
تو که دستی نداری تا بیفتد
به سوی خیمه‌ها بشتاب ای رود


برادر با برادر دست می‌داد
برای بار آخر دست می‌داد
چه احساس قشنگی ظهر آن روز
به عباس دلاور دست می‌داد


می من! بادهٔ من! مستی من!
فدای تو تمام هستی من
دل چشم انتظار کودکان را
مبادا بشکند بی دستی من


به آن گل‌های پرپر بوسه می‌زد
به روی سینه با هر بوسه، می‌زد
به قرآن؟ نه، برادر داشت انگار
به دستان برادر بوسه می‌زد


به چشمش تیر بود اما نگاهش…
چه رازی داشت با مولا نگاهش؟
بدون دست می‌گیرد در آغوش
تمام خیمه‌ها را با نگاهش


دوبیتی! ناگهان دستان آن ماه…
گلوگیر است این اندوه جان‌کاه
رباعی باش و بشکن بغض خود را
لا حول ولا قوهٔ إلا بالله


دل تـو تشنه و بی‌تاب می‌رفت
به لبیک «عمو بشتاب» می‌رفت
تو دست رود را رد کردی آن روز
اگــر نــه آبـــروی آب مــی‌رفــــت



من از تو شرم دارم دستِ خود را
تو دادی هم دل و هم دستِ خود را
عــلــم از دســت تــو افـتـاد امـا
علــم کــردی به عالم دستِ خود را


من و حس لطیف دست‌هایت
دو گلبرگ ظریف دستهایت
جسارت کرده‌ام گاهی سرودم
دوبیتی با ردیف دستهایت



بگو بغض مرا پرپر کند مشک
غم دست مرا باور کند مشک
به دندان می‌برم اما خدایا
لبانم را مبادا تر کند مشک!



دوباره مشک دریا ـ یک دوبیتی ـ
سرودی عشق را با یک دوبیتی
تنت روی زمین ـ یک چارپاره ـ
دو دستت روی شن‌ها ـ یک دوبیتی ـ


03 آذر 1391 2415 0

حالا تو بي قرار تري يا برادرت؟

بر ساحلي غريب، تويي با برادرت
در شعله نگاه تو پيدا، برادرت

چون خشم ذوالفقاري، خاموش و بي قرار
طوفان گر گرفته ي صحرا برادرت

ماهي و از قبيله ي خورشيد اهل بيت
يك جا تو مي درخشي و يك جا برادرت

چشمش به مشك توست جگر گوشه ي حسين
حالا تو بي قرار تري يا برادرت؟

وقتي كه چشم هاي كريمت به خون نشست
ديگر نداشت تاب تماشا برادرت

مي كرد غرق بوسه جبين شكسته را
بر دامنش گرفته سرت را برادرت

اينجا حديث تشنگي از جنس ديگري است
اينك تو تشنه كامي و سقا، برادرت!

هر چند آب، مرهم لب هاي سوخته است
صافي تر است از آب گوارا برادرت

چشم اميد تشنه لبان تير خورده است
ديگر نمانده هيچ كسي با برادرت

سرگشته پاي دست و علم سينه مي زند
در خيمه گاه تو تك و تنها، برادرت

موساي طور حيرتي و خيره مانده اي
بر تك درخت وادي سينا، برادرت!

حالا كه بازوان ستبرت قلم شدند
در خاك و خون چه مي كشد آيا برادرت؟

چشم حريص غارتيان هست و خيمه ها
افتاد اگر كنار تو از پا برادرت

اين تيغ هاي تشنه كه در خون نشسته اند
پيوند مي دهند تو را با برادرت...

با قامتي شكسته هنوز ايستاده است
بي يار و بي شكيب، شگفتا برادرت...




03 آذر 1391 2385 0

خورشيد كنار علقمه خم شده بود

آن نخل به خون تپيده را مي بوسيد
آن مشك ز هم دريده را مي بوسيد
خورشيد كنار علقمه خم شده بود
دستان ز تن بريده را مي بوسيد
 


30 آبان 1391 188 0
صفحه 2 از 3ابتدا   قبلی   1  [2]  3  بعدی   انتها