دفتر شعر

هر دری را چون زدم شد بسته و گم شد کلیدش

گفت شاعر با دل دلتنگ و جان ناامیدش
هر دری را چون زدم شد بسته و گم شد کلیدش

خسته از دنیایم و از خاک تلخ بی گیاهش
خسته از خورشید و ماهش از سیاهش از سپیدش

گفت شاعر دورم و گم شد در این دوری صدایم
کو پس آن نزدیک تر با هر که از حبل الوریدش

پرسش تاریکی ام را پاسخی روشن چرا نیست؟
گفت و ناگه آمد از آن سوی آبی ها نویدش:

«در زمین و آسمان یک در فقط باز است، شاعر!
آن دری که دست او از رحمت محض آفریدش»

گفت با شاعر که هر کس رمز این در را بداند
زنده می ماند دلش، هرگز نمی میرد امیدش

رمز آن عشق است شاعر، عشق، یعنی روشنایی
عشق یعنی کربلا، یعنی گلِ سرخ شهیدش!

دل ببند و پلک واکن تا ببینی می گشاید
قفل های بسته را اسم علمدار رشیدش
 


18 مرداد 1391 182 0

کاش می شد چشم هایت را بپوشانی پسر!

یا علی! این کیست می آید شتابان سوی تو؟
با قدی رعنا و بازویی چنان بازوی تو؟

آمده پیش تو تا مشق سپه داری کند
تا به سبک «حیدر»ی تمرین کرّاری کند

می زند زانو که رسمت را بیاموزد، علی!
با چه شوقی بر لبانت چشم می دوزد، علی!

مانده ام در بهت شاگردی که استادش توای
هم چراغ رفتن و هم نور ایجادش توای

بارها آن اسم زیبا را شنیدم من ولی
چیز دیگر بود عباسی که تو گفتی علی!

با صدایی مهربان گفتی: بیا عباس من!
تیغ را بردار با نام خدا عباس من!

نور چشمان علی! پیش پدر چرخی بزن
شیرِ من! شمشیر را بالا ببر، چرخی بزن

این چنین با هر دو دستت تیغ را حرکت بده
دست چپ را هم به وزن تیغ خود عادت بده

فکر کن هر حالتی بر جنگ حاکم می شود
دستِ چپ، عباس من! یک وقت لازم می شود

الامان از چشم شور و تیر پنهانی پسر!
کاش می شد چشم هایت را بپوشانی پسر!

بی نقاب ای جلوه حسن خدادادی نجنگ
سعی کن تا می شود بی خود فولادی نجنگ

خوب می دانم به فکر ذوالفقار افتاده ای
بی قراری می کنی، حقّا که حیدر زاده ای

رمز از جا کندنش یادت بماند «یاعلی» است
آخر این «لا سَیف» وقفِ «لافتی الا علی» است

حالت «عین» علی دارد سر تیغ دو دم
من خودم هم «یاعلی» می گفتم آن را می زدم

تشنه ای، فهمیدم از آنجا که زیباتر شدی
تا لبانت خشک شد انگار شیداتر شدی

باز هم تا صحبت از لب تشنگی و آب شد
روی ماهت مثل اقیانوسی از مهتاب شد

عکس ماه آن هم به روی موج دریا دیدنی است
مستی فرزند زهرا پیش مولا دیدنی است

رزم عباس و علی، به به! چه رزمی می شود!
ساقی و سقا کنار هم، چه بزمی می شود!

مثل اینکه باز دستی آشنا در می زند
سرخوشی با من؛ ولی این دست خوشتر می زند

خواهشت را از نگاهت خوانده ام؛ باشد! برو
درس اینجا ختم شد؛ دیگر حسین آمد برو


31 خرداد 1391 1657 1

در سیره ی عباس، محابا ننوشته است

در وصف تو کس، روشن و خوانا ننوشته است
ای هر که نویسد ز تو، گویا ننوشته است!

آن ماه بدیعی که کسی بهر بیانت
از معنی آن صورت زیبا ننوشته است

سیرابی یک قافله در جاری چشمت...
کس جز تو چنین صادقه، رویا ننوشته است

غیر از تو به بی خوابیِ آن کودک بی آب
لب تشنه، کسی قصه ی دریا ننوشته است

بی وقف و سکون، آیه ی طوفانی خون را
جز تیغ تو در سوره ی طه ننوشته است

چون علقمه، کس در دل آن حسرت موّاج
با نثر روان از لب سقّا ننوشته است

یا شعر تری خوش تر از آن مشک گوهر بار
با قافیه ی خشکی لب ها ننوشته است

خونی که چکید از قلم دست علمگیر
جز شرح غم و غربت مولا ننوشته است

جز چشم تو چشمی به ورق پاره ی مقتل
با ذکر سند، روضه ی زهرا ننوشته است

در کرب و بلا روح تو تلمیح علی بود
از شیعه کسی آن همه شیوا ننوشته است

دستان تو شد حجت قاطع که خداوند
در سیره ی عباس، محابا ننوشته است

با جوهر خون، نیزه و شمشیرِ که آن روز
بر لوح تنت خط چلیپا ننوشته است؟

زخمت متواتر شد و آن عشقِ موثق
دیدند در آیین تو پروا ننوشته است

می خواند کسی یک به یک آیات علق را...
زآن سجده ی واجب، کسی اما ننوشته است

فریاد زدی «اَدرک» و صد حیف که راوی
یک خط هم از آن شوق تماشا ننوشته است

چون خون خدا-غم زده- با خط شکسته
سر بسته، کسی مرثیه ات را ننوشته است

گویی قلم ای اوج کرامات حسینی!
یک موج ز دریای تو حتی ننوشته است

گفتند چرا کودک لب تشنه ی شعرم
درباره ی موضوع تو انشا ننوشته است

شب بود که بر کاغذ دل، آه نوشتیم
با نظم پریشان خود از ماه نوشتیم



17 خرداد 1391 1241 0

آن روز سرخ، علقمه محراب کوفه شد

چشمان خیس علقمه امواج رود بود
آن روز رود، شاهد کشف و شهود بود

آن روز سرخ، علقمه محراب کوفه شد
در دست ابن‌ملجم میدان، عمود بود

از شوق سجده صالح دین از فراز اسب
برخاک سبز کرب‌و بلا در سجود بود

شکر خدا که راه تماشا گرفت خون
آخر هنوز صورت مادر کبود بود...

این قصه آب می خورد از چشم شور ماه
نسبت به ماه طایفه از بس حسود بود


20 فروردین 1391 1885 0

مـشك بـرداشت كه سيـراب كـند دريـا را

مـشك بـرداشت كه سيـراب كـند دريـا را
رفـت تـا تـشنـگي‌اش آب كـند دريـا را

آب روشن شد و عكـس قـمر افتاد در آب
مـاه مي‌خواست كه مهتاب كند دريا را

تـشنه مي‌خواست ببيند لـب او را دريا
پس ننوشيد كه سيراب كند دريا را

كوفه شد، علقمه شق القمري ديگر ديد
ماه افتاد كه محراب كند دريا را

تـا خجالت بكشد، سرخ شود چهره ی آب
زخم مي‌خورد كه خوناب كند دريا را

نـاگهان موج برآمد كه رسيد اقيانوس
تـا در آغوش خودش خواب كند دريا را

آب مهـريه گُل بـود و اِلاّ خـورشيد
در توان داشت كه مرداب كند دريـا را

روي دست تو نديده است كسي دريادل
چون خدا خواست كه ناياب كند دريا را


20 فروردین 1391 6124 1
صفحه 3 از 3ابتدا   قبلی   1  2  [3]  بعدی   انتها