دفتر شعر

در آن "مقام" از این دل شکسته نام برید

به نینوای حسین از "شفق" سلام برید
سلام خسته دلی را به آن امام برید

"ز تربت شهدا بوی سیب می آید"
مرا به یدن آن روضة السلام برید

شکسته بسته دعای من از اثر افتاد
خبر به حضرت مولا از این غلام برید

معاشران! دل من، جای مانده در حرمش
مرا دوباره به آن مسجدالحرام برید

در آن حریم که هفتاد رنگ، گل دارد
به خون نشسته نگاهی بنفشه فام برید

در آن حریم مقدس، دوباره شیعه شوید
به شهر نور رسیدید، فیض عام برید

اگر که علقمه در موج خیز اشک شماست
برای ساقی لب تشنه یک دو جام برید

به دست های علمدار کربلا سوگند
مرا دوباره به پابوس آن "مقام" برید

به یک اشاره ی او کارها درست شود
در آن "مقام" از این دل شکسته نام برید

زبان حال "شفق" شعر "شمس تبریز" است
"به روح های مقدس ز من پیام برید"



16 آذر 1393 1754 0

دل های عاشقان جهان کربلای توست

عشقت مرا دوباره از اين جاده مي‌برد

سخت است راه عشق ولي ساده مي‌برد


 پاي پياده آمدم و شوق وصل تو

من را اگر چه از نفس افتاده، مي‌برد


 دل‌هاي عاشقان جهان کربلاي توست

نام تو را هر عاشق آزاده مي‌برد


فرياد غربتت دل ما را تمام عمر

با کاروان نيزه از اين جاده مي‌برد


 اين جاده ديده قافله ي اشک و آه را

بر روي نيزه ها سر خورشيد و ماه را


 دیده‌ست در تلاطم طوفان بی‌کسی

یک کاروان بنفشه ي بی‌سرپناه را


 آن شب که ماند ياس سه‌ساله میان راه

يک لحظه برنداشته از او نگاه را


 در آخرین وداع غریبانه ي حرم

دیده عبور خواهری از قتلگاه را


 آن‌جا که داغ از جگرش بوسه‌ها ‌گرفت

گل‌زخم از نگاه ترش بوسه‌ها ‌گرفت

 
وقتی رسید او که سر از دست رفته بود

از زخم‌های شعله ورش بوسه‌ها ‌گرفت

 
اما گذاشت بر دل او حسرتي، نسيم

از گيسوان همسفرش بوسه‌ها ‌گرفت

 
از راه دور دختر هجران کشيده‌اي

هر بار از لب پدرش بوسه‌ها ‌گرفت


 در باغ نيست غير گل اشک و ارغوان

داغي نشانده بر دل آلاله‌ها، خزان

 
اما گذشت هر چه که بود آن چهل غروب

برگشته سوي کرب و بلا باز کاروان


 با کاروان غربت از اين جاده آمديم

ما را رسانده قافله ي تو به آسمان


 حالا رسيده‌ايم و سحرگاه جمعه است

«عجل علي ظهورک يا صاحب الزمان»



12 آذر 1393 2074 0

يک کبوتر که فيش دستش نيست ، آمده در حرم هوا بخورد

يکي از صحن انقلاب آمد ، رفت مهمانسرا غذا بخورد
يک کبوتر که فيش دستش نيست  ، آمده در حرم هوا بخورد
 
قصر ما صحن قدس و آزادي است ، نه از اين قصرهاي درويشي!
بگذاريد هرکه مي خواهد ، فيش ها را دوتا دوتا بخورد
 
يا امام غريب! مي داني!  تو خودت مکه ي فقيراني!
فقر يعني کسي تمام عمر ، حسرت مشهد تو را بخورد
 
مرهم آورده اي، غم آورديم! يا سريع الرضا، کم آورديم!
هيچ کس نيست بين آقايان، که به جز تو به درد ما بخورد
 
بگذريم از گلايه ها ديگر، شده حالم کنار تو بهتر
بايد اين زائرت نباتش را، با کمي نيت شفا بخورد 



24 آبان 1393 3353 1

کربلايي و مبتلا داري، شهر عشقي برو بيا داري

گرچه باور نميکنم اما  مي روم کربلا خدا را شکر
 مردُم!آقاي مهربانم باز راه داده مرا خدا را شکر
 
کربلايي و مبتلا داري، شهر عشقي برو بيا داري
بر سر قدس و کعبه جا داري، با دو گنبد طلا خدا را شکر
 
گرچه دنيا چنين پر آشوب است، درکنار تو جاي ما خوب است
گوشه ي کشتي حسينيم و گوشه ي چشم ناخدا را شکر
 
اين که دل بي قرار عباس است، کار دل نيست کار عباس است
هر که پروردگار عباس است، اوست تنها خدا، خدا را شکر
 
بغض ها کينه ها عداوت ها، غصه ها ترس ها حسادت ها
فقط اينجا ميان هيئت ها، کرده ما را رها خدا را شکر
 
درد ما چيست؟ عاشقي، مستي، اي که دردمان دردها هستي!
اينکه لطفت نکرده تا حالا درد ما را دوا خدا را شکر


05 آبان 1393 1726 0

اُدخُلوها بِسَلامٍ آمِنین... در باز شد

 

اُدخُلوها بِسَلامٍ آمِنین... در باز شد

از میان جمعیت راهی به این سر، باز شد

 

در حرم سهل است، حتی در دل میدان مین

هر زمان که یا رضا گفتیم، معبر باز شد

 

اول ِ نامش که آمد بر زبانم سوختم

در دلم بال صد و ده تا کبوتر باز شد

 

از صدای گریه ی زن ها یکی واضح تر است

خوش به حالش بعد عمری بغض مادر باز شد

 

دار قالی... پنجره فولاد... مادر... سال ها

بس که روی هم گره زد بخت خواهر باز شد

 

نان حضرت، آب سقاخانه، اشکی پر نمک

سفره ی یک شعر آیینی دیگر باز شد

 

مادر از باب الرضا رد شد، به من رو کرد و گفت

بچه که بودی زبانت پشت این در باز شد

 



14 مهر 1393 4265 3

از پشت پلک ها سفر آغاز می کنم


امشب
گریز آهوانه ی من
دست های توست
نه گنبد طلا!
آقا
تمام شهر صیّادند
پولاد
پای پنجره ات آب می شود
وقتی برای دیدن تو
آسمان شوم
امشب
کنار پنجره
جای نگاه نیست
پرواز می کنم
از پشت پلک ها
سفر آغاز می کنم

 



17 شهریور 1393 1588 0

دارد از «باب الجواد» این بار می آید یتیمی

می خورد بر گونه ام از جانب صحنت شمیمی
می دھی اذن دخول این بار آقا با نسیمی
 
فرق دارد زائرت واگویه ھایش با ھمیشه
دارد از «باب الجواد» این بار می آید یتیمی
 
دست خالی آمدم رسم ادب این نیست آقا
میھمان با توشه ای آید به دیدار کریمی
 
در میان سوره ھای چشم ھای مھربانت
«توبه»ام دارد چه«بسم الله الرحمن الرحیم»ی
 
شاه توس! آواره ی آھنگ ناقوست مسیحی
یابن موسی! بی قرار طور آھویت کلیمی
 
از تو پنھان نیست شرح غصه ھا ھر چند گم شد
در صدای کفترانت ناله ھای یا کریمی
 
زخم ھای کھنه با دیدار تو درمان شد اما
دردھای تازه آوردیم ای یار قدیمی!


15 شهریور 1393 1819 0

خوبا! تمام حرف همین است: ما بدیم

آنجا ضریح، پنجره ای رو به اولیاست
آنجا رواق، پاتوقِ گهگاهِ انبیاست
 
شمس الشموسِ گوشه ی چشمت که می دمد
خورشید و ماه، پت پتِ شمعی است؛ بی ضیاست
 
آنجا که «راه » می رسد و باز  می رود
یک جاده ی دو بانده که تا عرشِ کبریاست
 
حتی فرشته ها به ترافیک می خورند
از بس شلوغ می شود، از بس برو بیاست
 
پهن است سفره ای به درازای آسمان
اما غذا نه این عدس و ماش و لوبیاست
 
حاتم اگر که کشک بسابد، عجیب نیست
قربان سفره ات؛ خودمانی است، بی ریاست
 
جان ها گرسنه اند... چه فرق اینکه دست ها
کوتاه یا بلند، سفید است یا سیاست؟
 
ما فکر می کنیم که در آستان تو
توفیر بین قالی کرمان و بوریاست
 
خوبا! تمام حرف همین است: ما بدیم 
دلخوش که توی تعزیه ها حرف اشقیاست
 
آنها که دست کم، همه یک رنگ و واضحند
ما چند رنگ و روییم؛ آیین مان ریاست
 
تسبیح و مهر و اشک و زیارت برایمان
ماشین حساب و متر و ترازو و گونیاست
 
غافل از اینکه باران، شاگردِ دست توست
غافل که خاکِ پای تو استادِ کیمیاست
 
 دوریم و دست مان به ضریح تو متصل،
سیریم و عادت لب مان، ذکرِ «ساقیا»ست
 
 
ها... راستی... بلیت، غذا، جا  گران شده
آقا ! زیارت تو مگر حجّ اغنیاست ؟!
 
 
آری، غزل بلند شد؛ اصلاً غزال شد
شاعر نوشت: « ضامن آهو » و لال شد


13 شهریور 1393 1803 1

عشق فرمود : بیایید، اطاعت کردیم

دل سپردیم به چشم تو  و  حرکت کردیم
بعدِ یک عمر که ماندیم . . . که عادت کردیم
 
دست هامان همه خالی . . . نه ! پر از شعر و شرر
عشق فرمود : بیایید، اطاعت کردیم
 
خاک آلوده رسیدیم به آن تربت پاک
اشک آلوده ولی غسل زیارت کردیم
 
گفته بودند که آرام قدم برداریم
ما دویدیم . . . ببخشید . . . جسارت کردیم
 
ایستادیم دمی پای در « باب الرّاس »
شمر را  – بعدِ سلامی به تو –لعنت کردیم
 
سهم مان در حرمت یکسره سرگردانی
بس که با قبله ی شش گوشه ، عبادت کردیم
 
تشنه بودیم دو بیتی بنویسیم برات
از غزلباری چشمان تو حیرت کردیم
 
هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و نشد
واژه ها را به شب شعر تو دعوت کردیم
 
همه با قافیه ی عشق ، مصیبت دارند
از تو گفتیم ، اگر ذکر مصیبت کردیم
 
وقت رفتن  که حرم ماند و کبوترهایش
بی پر و بال نشستیم و حسادت کردیم
 
و سری از سر افسوس به دیوار زدیم
و نگاهی غضب آلود به ساعت کردیم
 
تا قیامت بنویسیم برای تو کم است
ما که در سایه ی آن قامت ، اقامت کردیم
 
کاش می شد که بمانیم ؛ ضریحت در دست . . .
دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم 


19 مرداد 1393 1868 1

چشمم به هيچ پنجره رغبت نمي کند


چشمم به هيچ پنجره رغبت نمي کند
جز با ضريح پاک تو صحبت نمي کند

ديگر کبوتر دل من، آب و دانه را
جز با کبوتران تو قسمت نمي کند

شايد هنوز اين همه باران اشتياق
در آستان دوست کفايت نمي کند

شايد هنوز بنده ي خاکم که گنبدت
من را به آسمان تو دعوت نمي کند

مولا نگو که اين پر و بال شکسته را
باران مرهم تو شفاعت نمي کند

آخر بدون مرحمت چشم هاي تو
اين خسته را خدا هم اجابت نمي کند

خواندي مرا، وگرنه بدون اشاره ات
قلبم چنين هواي زيارت نمي کند

 



14 مرداد 1393 1100 0

با چه رویی به خانه برگردم؟

چمدان های خسته سنگین اند
سالن انتظار، سنگین تر
مثل دیشب نگاه ها ابری است 
پشت شیشه پرنده ها پرپر
 
چشمه ای اشک و شور در چشمم
کاسه ای آب و دانه در دستم 
با چه شوقی به قصد دیدن تو 
چمدان های خسته را بستم
 
ای عزیزی که آهوان غریب
می گذارند سر به زانویت 
چه کنم با نیاز این همه نذر
من محروم مانده از کویت
 
گیرم امشب برای اهل محل
ابرها را بهانه آوردم 
من نالایق زیارت تو 
با چه رویی به خانه برگردم؟


20 خرداد 1393 805 0

زبان خام مرا جرئت بیان دادند

و نخل ها که سحر سر به آسمان دادند
صلات ظهر که شد، ایستاده جان دادند

صلات ظهر درختان اقامه می بستند
که روح و راحت خود را به باغبان دادند

چه نخل ها که به انگشت های نامعلوم
جهان گمشده ای را به ما نشان دادند

کنار نعش افق ناله های نیزاران
غروب بود و چه حالی به کاروان دادند

مسافران غریبی که دیر می رفتند
به کاروان نرسیدند تشنه جان دادند

همین مشاهد مظلوم در دیار غریب
به سرزمین شما هفت آسمان دادند

به سرزمین شما آه سرزمینی که
غریب و دوست بدان زخم و استخوان دادند

غریبه ها که فقط شکل میزبان بودند
به زائران رطب، خنجر و سنان دادند

برای هر که مسافر برای هر که رسید
سگان کوفه دویدند، دم تکان دادند

وقیح بود ولی عابران نامربوط
به جای چشم، شما را دو تکه نان دادند

همین مشاهد مظلوم در دیار غریب
به سرزمین شما هفت آسمان دادند

به تشنگان مجاور فرات نوشاندند
به خستگان سفر توشه و توان دادند

به احترام شکفتن، جوانه رویاندن
به نخل های کهن فرصتی جوان دادند

اگرچه تشنه در آغوش آسمان رفتند
به سرزمین عطش، صبح و سایبان دادند

به رغم آنچه به حلق بریده ای نرسید
چه جام ها که به مردان این جهان دادند

شبیه رود اگر آبروی این خاکند
شبیه چشمه به هر خطه ای روان دادند

خدای من چه بهار شگفت انگیزی
به بوستان غزل خیز عاشقان دادند

چقدر بوی تو پیچید و باد می آید
چقدر بوی تو را یاس و ارغوان دادند

«زبان خامه ندارد سر بیان فراق»
زبان خام مرا جرئت بیان دادند



07 بهمن 1392 1214 0

خدا نگیرد از این خلق تشنه، مشهدتان را

جدا نمی کنم از خویش خاک مرقدتان را
خدا نگیرد از این خلق تشنه، مشهدتان را

شما مسافر پاک مدینه اید و رقم زد
خدا به نام خراسان، مسیر و مقصدتان را

برای آن که ببارند بر سیاهی دنیا
به ابرها برسانید رنگ گنبدتان را

خزان نگیرد اگر روی دوش گل بگذارید
عبای آبی و بارانی زبرجدتان را

غریب من! چه ملالی اگر غریب بمانم
خدا نگیرد از این خسته، عشق مشهدتان را
 


01 مرداد 1391 307 0
صفحه 2 از 2ابتدا   قبلی   1  [2]  بعدی   انتها