دفتر مجازی شعر

دفتر شعر

منت خدای را که به ما صبر و درد داد

 

حسن تو لایزال و جمال تو لم یزل

چابک ترین غزالی و نازک ترین غزل

 
قسمت نمی شود که شهید غمت شویم

ما کشتگان خنجر احلی من العسل
 

صفینی آن که در صف مژگان دوست نیست    

با کشته جمال چه می گویی از جمل؟

 
چشم از جمال جلوه گری برنداشتند

کورند این جماعت آیینه در بغل

 
بگذار با غم تو بسوزیم روز و شب

بگذار با تب تو بمیریم لااقل

 
منت خدای را که به ما صبر و درد داد

منت خدای را که اعزّ است و هم اجلّ

 



14 شهریور 1393 1998 0

حس زیارتنامه خواندن زیر باران...

 

تصویر مهتاب و شب و آیینه بندان

امشب صفای دیگری دارد شبستان

 

گلدسته ها و آسمان سرمه ای رنگ

نقش و نگار کاشی و گل های ایوان

 

شهر از هیاهوها پر اما با حضورت

آرامش باغ ارم دارد خیابان

 

جایی به غیر از خانه ی امن شما نیست

چتر امانی بر سر ما بی پناهان

 

در ساحل آرامشت پهلو گرفتند

دل های توفان دیده ی جمعی پریشان

::

گنبد... کبوتر... اشتیاق روشن ابر

حس زیارتنامه خواندن زیر باران...

 

قلبم هوایی می شود پر می کشد باز

با شوق معصومانه ای سمت خراسان

 



10 شهریور 1393 1837 0

ما شاعرکان قافيه بافيم و زبان باز

 
اي دل! تو که مستي ـ چه بنوشي چه ننوشي ـ
با هر مي ناپخته نبينم که بجوشي
 
اين منزل دلباز نه دزدي ست نه غصبي
ميراث رسيده ست به ما خانه به دوشي
 
دلسردم و بيزار از اين گرمي بازار
غم هاي دم دستي و دل هاي فروشي
 
رفته ست ز ياد آن همه فرياد و نمانده ست
جز چند اذان، چند اذانِ درِ گوشي
 
نه کفر ابوجهل و نه ايمان ابوذر
ماييم ميانمايگي عصر خموشي
 
ما شاعرکان قافيه بافيم و زبان باز
در ما ندميده ست نه ديوي نه سروشي
 


08 شهریور 1393 1701 0

گفتم : خدایا ! هرچه باداباد ! دل کندم !

من زیر باران در مسیر باد دل کندم
در آن هوا که می شود دل داد دل کندم
تا در قفس بودم نمی فهمیدم آزادم
در بندم از روزی که از صیاد دل کندم
در جاده ها در شهرها در کوچه و بازار
هرجا که می شد یاد تو افتاد دل کندم
شب های دلتنگی نظامی در کنارم بود
با ضربه های تیشه ی فرهاد دل کندم
سجاده وا کردم ، دعا کردم ، صفا کردم
گفتم : خدایا ! هرچه باداباد ! دل کندم !
*
از تو که خیلی عاشق شاه خراسانی
یک شب میان ِ صحن گوهر شاد ، دل کندم.



03 شهریور 1393 4367 6

کار عشق است نمازِ من اگر کامل نیست

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم
که خدا از تو خبر دارد و من بی خبرم
 
رفتی و هیچ نگفتی که چه در سر داری
رفتی و هیچ ندیدی که چه آمد به سرم
 
گرمی طبعم از آن است که دل سوخته ام
سرخی رویم از این است که خونین جگرم
 
کار عشق است نمازِ من اگر کامل نیست
آخر آن گاه که در یاد توام در سفرم
 
ای که در آینه هر روز به خود می نگری!
من از آیینه به دیدار تو شایسته ترم
 
عهد بستم که تحمل کنم این دوری را
عهد بستم ولی از عهد خودم می گذرم
 
مثل ابری شده ام؛  دربه درِ شهربه شهر
وای از آن دم که به شیراز بیفتد گذرم


02 شهریور 1393 3367 0

فلسطین جوجه‌های کوچکش حالا ابابیل‌ند

خودش را وارث ارض مقدس خوانده این قابیل
جهان وارونه شد؛ اینبار با سنگ آمده هابیل

نگین دست شیاطین و سلیمان اشک می‌ریزد
و با فرعون می‌خندند فرزندان اسرائیل

برای کودکان، این قومِ برتر هدیه‌ها دارند:
هزاران خوشه آتش سامری آورده با زنبیل

لب خاخام‌ها تورات را وارونه می‌خامد!!
و ژان پل می‌زند، رد می‌شود از غیرت انجیل

درون آتش نمرودها اینبار می‌سوزد
گلوی «الخلیل» از ذبح فرزندان اسماعیل

بیا ای تک سوار سبز! با چشمان زیتونی
سحرگاهی نظر کن بر شب چشم انتظار ایل

و «سبحان الذی اسرا» بخوان تا «مسجد الاقصی»
بخوان! ای خواندنت شیرین تر از تنزیل جبرائیل

عصا بردار تا از شرق، یاران محمد(ص) را
شبانه بگذرانی از فرات اینبار جای نیل

فلسطین جوجه‌های کوچکش حالا ابابیل‌ند
و خواب آخر پاییز می‌بیند سپاه فیل



31 مرداد 1393 1262 2

« صبح صادق ندمد، تا شب یلدا نرود »

تا به کی از سخن عشق گریزان باشم؟
از تو ننویسم و هربار پشیمان باشم؟

پاک کردی عرق شرم ز پیشانی مست
پس روا نیست من اینگونه پریشان باشم

کیمیا خاک کف پای غلامان شماست
کیمیایی بده تا جابر حیّان باشم

نمی از چشمه ی توحید مفضّل کافی ست
تا به چشمان تو یک عمر مسلمان باشم

غم حدیثی ست که در چشم تو جریان دارد
باید از حادثه ی چشم تو گریان باشم

مثل این بیت برایت حرمی می سازم
تا در آیینه ی ایوان تو حیران باشم

حرف آیینه و ایوان شد و دلتنگ شدم
کاش می شد حرم شاه خراسان باشم

« صبح صادق ندمد، تا شب یلدا نرود »
کاش در صبح ظهور آینه گردان باشم

 

سروده ی مشترک محمد میرزایی و سیدجواد میرصفی

مصرع داخل گیومه از سعدی است



30 مرداد 1393 2374 1

قرار این شد که ما از «دوستت دارم» بپرهیزیم

 

کنار آمد،گمانم مهربانی کار خود را کرد
اگر «می شد کمی پیشم بمانی...»کار خود را کرد
 
شبی پای نگاهم بود و عمق چاه چشمانش
خطر کردم...سقوط امتحانی کار خود را کرد
 
به خود گفتم که در سرمای دی دل ها نمی جوشند
ظبیعت با بهاری ناگهانی کار خود را کرد
 
میان دست هایش فکر پرواز از سرم پر زد
پرستو بودم و بی آشیانی کار خود را کرد
 
قرار این شد که ما از «دوستت دارم» بپرهیزیم
قرار این شد ولی شور جوانی کار خود را کرد
 
زمان رفتنش ناگفته ها را از نگاهم خواند
پشیمان شد...زبان بی زبانی کار خود را کرد


27 مرداد 1393 1512 1

تازه شهیدا بگو خانۀ معشوقه کو

دل که سپردم به عشق خون جگر افتاده است
دست کدام از خدا بی خبر افتاده است

راز پس پرده را از لب ساقی مپرس
غنچه اگر وا کند پرده بر افتاده است

شیخ به دردی کشان رد شد و دشنام داد
کاش که فهمیده بود با که در افتاده است

تازه شهیدا بگو خانۀ معشوقه کو
گفت همانسو که سر بیشتر افتاده است

زهرۀ منظومۀ شمسی من چشم توست
عقرب زلفت ولی در قمر افتاده است



22 مرداد 1393 1922 3

گنجشک های غزه

 

ببين در فصل گل‌چيدن چه کرده‌ست
ببين با تو، ببين با من چه کرده‌ست
ببين با اين‌ همه گنجشک کوچک
هواپيماي بمب‌افکن چه کرده‌ست!

 



21 مرداد 1393 1226 0

فرض کن این همه سر خطّ خبر را بکشند

 

بگذارید پدر را و پسر را بکشند
می توانند مگر چند نفر را بکشند

صف این قافله تا خطّ افق پل زده است
این محال است که وجدان بشر را بکشند

سینه ی تک تک ما مخزن اسرار خداست
فرض کن این همه سر خطّ خبر را بکشند

نگذارند حقیقت به سلیمان برسد
سر هر کوی و گذر، شاهد سر را بکشند

آن که این تیره دلان مهلتشان در کف اوست
آنقدر صبر ندارد که سحر را بکشند

پیر ما گفت و چه خوش گفت شهادت هنر است
می توانند مگر اهل هنر را بکشند؟

 



21 مرداد 1393 1712 3

مُردم ... ولی شکر خدا پاک است این دامن!

گفتند راه افتاده در این کوی و آن برزن
می‌گوید آن سرسخت افتاده به دامِ من!

هر طور رسوایم کنی انکار خواهم کرد
آیا شما را بنده جایی دیده‌ام اصلن؟

وقتی که دیدی تشنه‌ام اما ابا دارم
با من شدی ظالم‌تر از شمر بن ذی‌الجوشن

آب خوشی هم از گلو پایین نخواهد رفت
معشوق آدم وای اگر روزی شود دشمن

آنان که فهمیدند پای یک نفر ماندم
رفتارشان با من شده مانند یک کودن

گفتند: «دختر غم مخور این هم نشد آن هست!»
اینها نمی‌فهمند فرق مرد را با زن!

آلوده‌اند، آلوده‌ی معشوقِ یکدیگر
بیزارم از ماندن در این دنیای مستهجن

رسوا اگر می‌خواهی‌ام من نیستم دیگر
خواهم گذشت از خیر گهگاهی تو را دیدن

بعد از تو دنبال دل پاکی نمی‌گردم
انبار کاه است این جهان و عشق یک سوزن

دیگر تو را هرگز ندیدم... تشنه‌ات ماندم
مُردم ... ولی شکر خدا پاک است این دامن!

گفتند راه افتاده‌ای در کوچه‌های شهر
بیهوده می‌گردی به دنبال کسی چون من...



15 مرداد 1393 2169 1

پرسيد که دوستم نداري؟

 
پرسيد که دوستم نداري؟
گفتم چه شد آن يقين و ايمان؟!
 
خنديد: ليطمئن قلبي!
خنديدم: پس به حکم قرآن...
 
برخيز بيا ببُر سرم را
آنگاه به آتشم بسوزان
 
خاکستر تازه ي مرا بعد
بر قله ي چار کوه بنشان
 
آن گاه مرا بخوان دوباره
تا بازآيد به قالبم جان
 
تا باز آيم دوان به سويت
تا باز آيد به جانت ايمان!
 


12 مرداد 1393 2252 0

دادگاه رسمی است!

در میان ضرب طبل های انفجار
رقص دود
بر فراز شهر در حصار
از میان خشت و خاک
لب گشوده اند زخم ها و همصدا
با عروسکی شکسته
خنده می زنند
بر دروغ روزگار!

 

***

آه...تا کدام دست مهربان
می رهاند این تن به خون نشسته
آن عروسک شکسته را
از میان خشت و خاک
از میان آن همه غبار...

چشم های خیس کودکی در انتظار...

***

دادگاه رسمی است!

اتّهامتان:
سرقت سیاهی از کلاف گیسوی زنان
قتل عام خواب کودکان
انتشار گرد خواب و مرگ بر سراسر جهان
غارت غرور و غیرتی که نیست
از سران خائن عرب...

بمب ها، گلوله ها
انفجارهای نیمه شب: گواه
دادگاه:
غزّه؛ سرزمین بی پناهگاه!



09 مرداد 1393 1376 1

بیا که ایمان تازه ام را به هیچ نانی نمی فروشم

غمی که با خون دل خریدم درِ دکانی نمی فروشم

بیا که ایمان تازه ام را به هیچ نانی نمی فروشم

 

اگر که میخانه را به نامم زدی می آیم و گرنه ساقی!

خمار هفتاد ساله ام را به استکانی نمی فروشم

 

از آستانی که کلبُهم باسطٌ ذِراعَیهِ بِالوَصیدم

نمی روم،هست و نیستم را به استخوانی نمی فروشم

 

مگر زلیخا بیاید و سکّه هاش هم وزن عشق باشد

که یوسفم را دگر به هر خسته کاروانی نمی فروشم

 

نمی نشینم که باد از هر طرف دلش خواست بر من افتد

غریق گرداب ها شدن را به بادبانی نمی فروشم

 

در آب افتاده عکس ماهی که موج ها بی قرار رویش

خیال تصویر ماه خود را به کهکشانی نمی فروشم

 



08 مرداد 1393 1169 0

که در گهواره فهمیدند معنای شهادت را

بخوان از چهره‎ی طفلانم اینک مشق غربت را
بخوان در گوش خاموشان عالم این مصیبت را

فلسطینم، صدای رنج انسانم، مرا بشنو
که شعر داغ من تا آسمان برده بلاغت را 

فلسطینم که صبحاصبح با نعش عزیزانم
به دوش خسته‎ی خود می‎کشانم بار حیرت را

کماکان قصه‎ی من مانده در پستوی خاموشی
مبادا از جهان یک شب بگیرد، خواب راحت را

بگو شیپورهای شایعه خاموش بنشینند
و بشنو از دل آوار، آواز حقیقت را

مرا با قامت خونین یارانم ، تماشا کن
ببینی تا مگر حیرانی صبح قیامت را

برای کودکان، لالایی از جنس رجز خواندم
که در گهواره  فهمیدند معنای شهادت را

فلسطینم ،سلاحی دارم از آه و نمی ترسم
نثار جان دشمن می‎کنم طوفان وحشت را

فلسطینم، غم آخرزمانم، قبله‎ی اول
که زیر تیغ می‎خوانم نماز استقامت را



05 مرداد 1393 1043 0

که سوی آسمان، برف پشیمان برنمی گردد

 

به دریا زد دلم، می دانم آسان بر نمی گردد
که این کشتی به حکم باد و طوفان بر نمی گردد
 
دلم وقتی بریزد راه برگشتی نخواهد داشت
که سوی آسمان، برف پشیمان برنمی گردد
 
بخند ای بر لبانت رنگ فروردین، که لبخندت
گواهی می دهد هرگز زمستان برنمی گردد
 
نگو تنها همین یک بار نزدیک تو بنشینم
که گل وقتی به باغ آمد به گلدان بر نمی گردد
 
چه سود از این پشیمانی که گفتی دوستم داری؟
چو عطر از شیشه بیرون زد، به زندان برنمی گردد
 
از آن تنهایی دلگیر تا نزدیک آغوشت...
کسی از یک قدم تا خط پایان بر نمی گردد


04 مرداد 1393 2354 2

دختر دوید...حیف...عروسک گلوله خورد

دختر دوید...حیف...عروسک گلوله خورد

بعد از پدر به سینه یِ قلّک گلوله خورد

 

آیینه ریخت...پنجره افتاد از نفس

محکم به تُنگِ ماهیِ کوچک گلوله خورد

 

گلدان پرید رویِ زمین تکّه تکّه شد

یک لحظه بعد سایه یِ کودک گلوله خورد

 

از بختِ بد خبر به کلاغان رسیده بود

با این خبر به قلبِ مترسک گلوله خورد

 

در چشم هایِ عاشق مادر امید مُرد

دختر دوید...مثلِ عروسک گلوله خورد



03 مرداد 1393 1284 0

آرزوهای به غارت رفتـــــــه ی اجدادی ام...

تلخ و شیرینم اگر .. تلفیق حزن و شادی ام

هم قفس را می شناسم هم پر از آزادی ام

 

ریشه در تنهایـــــی ام دارد اگر آشفته ام...

ریشه در آوارگـــــــی اندوه مادرزادی ام ...

 

بارها در گورهای دست جمعی دفن شد

آرزوهای به غارت رفتـــــــه ی اجدادی ام

 

کاخ رؤیاهای من آجر به آجر هیـــچ بود

پله پله پوج ِ پوچم .. اوج بی بنیـادی ام ..

 

رو به رو ویرانی ام در جاده های دربه در

پشت سر جا مانده اما خانه ام.. آبادی ام ..

 



01 مرداد 1393 1463 0

یک انفجار، شعر مرا تکه تکه کرد

لب باز کرده اند به فریاد، زخم هاش...
...
بر نیل غزّه این همه تابوت های خُرد...
...
با آنکه کوچک است بزرگ است داغ او...
...
موشک برای حمله به یک قاصدک... چرا؟!
...
تعداد زخم های تو و داغ های من...
...
آه این عروسکی ست که در خون تپیده است؟!
...
یک غزّه کودکان به خون خفته شاهدند...
...
شیر است و خون تازه که جاری ست از لبش...
...
از خواب کودکان تو آشفته تر منم...
...
یک انفجار شعرِ مرا تکّه تکّه کرد...



30 تیر 1393 2106 4
صفحه 34 از 35ابتدا   قبلی   26  27  28  29  30  31  32  33  [34]  35  بعدی   انتها